۴

اسفندگانِ نو

امروز روز تولد بانو است. مشغله‌ی اين سال‌ها ميان من و شعر فاصله انداخته است. فاصله‌ای تلخ. شعر را اين روزها می‌خوانم و می‌نوشم. برای زادروزش هر هديه‌ای کم است. خرد است. حقير است. اين را کسی می‌فهمد که معنی ايثار را بداند. معنی از خودگذشتگی و وفا را بداند. شعرگونه‌ای را که سه سال پيش نوشته بودم، دوباره تکرار می‌کنم. حرف‌ها همان است. احساس همان. عشق همان – نه، بلکه عميق‌تر. اما هر چند «لا تکرار في التجلی»، مفاهیم همان هستند و حرف‌های دل همان‌ها. و من از دنیا چه دارم جز همين عشق. همين است که تا امروز نگاه‌ام داشته است، در این تنهایی بی‌کران. و هنوز «عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شريف / چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود».

در اين بنای خاکی ذرات خفته‌جان
گويی ورود تو،
پيوند مهر دارد با روح خاکيان.

هر چند روز آمدنت،
در ماه مهر نيست.
با مهرِ ماه بود تمام وجود تو!

اسفندگان من!
ای جاودانه عاشقِ دوران!
معمار عشق بودی،
در خاک خسته‌ی بر باد رفته‌ام!

امروز هم،
هر روزِ من تويی.
هر لحظه‌ی خجسته‌ی اسفند ماهی‌ات،
خاکستر خموشی ديرينه‌ی مرا
همزاد شعله‌ها،
همراه بارقه‌ای پاک کرده است.

ای تابناک مهر فروزان عمر من!
ای پاک‌تر الهه‌ی شيرين خسروان،
ای زاده‌ی کيان!

امروز شاد باش و هماره تو دير زی

۱

از تناقض‌های دل پشتم شکست

خيلی سخت است که ندانی چه کرده‌ای و روح‌ات از همه جا بی‌خبر باشد و يکی تو را مقصر بداند. فکرش را بکن که مثلاً تا نصف روز پيش، همه چيز به قرار خويش بر قرار باشد و تو هيچ نکرده‌ باشی جز اين‌که گوشه‌ای خموش به کار گرفتار باشی. آن وقت رنج‌آور است ببينی توی از همه جا بی‌خبر، ناگهان با سيلی از اتهام و حکم مواجه شده‌ای!

با خودم زمزمه کردم که:
از تناقض‌های دل پشتم شکست
بر سرم جانا بيا بگذار دست

اما تنها حافظ به يادم آمد و دل‌ام پر درد شد:
چو دست بر سر زلف‌اش زنم به تاب رود
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود . . .
سخت است که من که هميشه خويشتنداری کرده‌ام و مهار قلم را به سادگی رها نمی‌کنم، چنين گله آغاز کنم. آن هم گله‌ای بيهوده. گله‌ای که به گوشی شايد نرسد. پس:
يارب امان ده،‌ تا باز بيند
چشمِ‌ محبان روی حبيبان
ای منعم آخر، بر خوان وصل‌ات
تا چند باشيم از بی‌نصيبان . . .

۳

كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است

خوابم نمی‌برد. تلويزيون مرتب دارد فيلم‌های قديمی نشان می‌دهد. انگار قرار است سری كامل استيو مك كويين نشان بدهد! ‌جان‌ام تيره بود. احساس ظلمتی آزارم می‌داد. از وقتی برگشته‌ام، علی مهار ذهن‌ام را دارد بی‌امان می‌‌كشد. برای‌شان از خطبه‌ی شقشقيه گفتم و رنج‌های بشری و طاقت‌سوز علی. نامه‌اش به مالك را به يادشان آوردم و شفقت علی را. مهر او را. مروت او را. مراعات‌اش را. تو‌جه‌اش به فرهنگ متفاوت و پيشينه‌ی غنی مردم مصر. اين احوال آزاردهنده و تيره كه گريبان ‌جان‌ام را می‌گيرد، به اين چيزها هجوم می‌آورم شايد كمی آرام بگيرد اين خيال سركش و ذهن گزنده و نیش‌زن.

با خودم می‌گويم من دارم مدام روی لبه‌ی تيغ راه می‌روم. هر لحظه امكان سقوط هست. هر لحظه ممكن است در دل مغاكی بيفتم كه رهايی از آن آسان نيست. با اين احوال كه تنوره می‌كشند، بايد حضور كسی را، بزرگی را، دردمند صاحب ذوق و بينشی را درك كنی. نفس آدمی را جز نفس خورشيدوار و جان‌بخش پيران مهار نمی‌كند.

باز به ياد علی افتادم كه هر بار كسی او را می‌ستود می‌گفت (يا به توصيه در اين احوال به نزديكان‌اش می‌گفت كه بگويند): اللهم انت اعلم بی من نفسی و انا اعلم بنفسی منهم. اللهم اجعلنی خيرا مما يظنون و اغفر لی ما لا يعلمون. و آن‌چه مردم از من نمی‌دانند چه هول‌ناك است! و چه آسان است بر آدمی فريفتن نفس خويش و حتی از خود نهان داشتن آن انبوه رذايل را. دوباره كه اين‌ها را می‌خوانم به اعتراف می‌ماند. اعترافی علنی! اما آن‌ها كه خود اين حال را نيازموده باشند، چه بسا اندك اعتنايی هم به آن نمی‌كنند. می‌خواهم باز مدتی دمساز نهج‌البلاغه باشم. شايد اين توفان‌های ذهنی را آرام‌تر كند. شايد چراغی باشد در دل اين ظلمت‌های گاه‌ به گاهی كه عارض دل می‌شوند. خطبه‌ی شقشقيه را با ترجمه‌ی شهيدی در زير آورده‌ام. برای تذكر به خودم و برای مراجعات بعدی.

شب دارد می‌رود و ساعت پروازم نزديك‌تر می‌شود. بروم بالا. شايد خوابی مرا در ربود و لحظه‌ای آسودم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

دوستان ناديده، دشمنان بيهوده

عالم وبلاگ‌نويسی برای آدم دوستانی و دشمنانی فراهم می‌کند. بعد از مدتی می‌بينی يک دنيا دوست يافته‌ای که هرگز نديده‌ای‌شان. دوستانی مهربان و شفيق. يارانی دلنواز که در سفر و حضر، آشکار و نهان، حتی اگر نديده باشندت، جانب حرمت فرو نمی‌گذارند و خاطرِ دوستی را پاس می‌دارند.

اما وبلاگستان ايرانی دشمن‌ساز هم هست. دشمنانی به جا و دشمنانی بی‌جا. بعضی‌ها بيهوده و به يک اشاره طريق خصومت می‌سپارند. يک چيز را می‌شنوند يا می‌خوانند و همان چيز برای‌شان تا قيام قيامت سند است و حجت. شيشه‌ای کبود پيش چشم می‌گذارند و حاضر نيست به هيچ قيمتی آن شيشه را از پيش چشم برگيرند. دشمنانی هم البته هستند که بهتر از صد دوست نادان‌ هستند. دشمنانی که خوب می‌شناسندت. زير و بم انديشه‌ات را خوب کاويده‌اند. با توهم هر نسبتی را به تو نمی‌دهند. به گاه چالش و احتجاج سخت پر زور ظاهر می‌شوند و در همان حال هم حرمت نگاه می‌دارند. اگر تند هم می‌گويند، آخرِ کار مروت می‌ورزند. آن گروه ديگر، اما خصومتی دارند که هيچ گاه گويی روی آشتی نخواهد ديد.

می‌شود گاه به مهر و محبتی اندک دل کسی را به دست آورد و رشته‌ی الفتی را گره زد. اما سرّ اين را نمی‌فهمم که گاهی اوقات آدمی را که هرگز نديده‌ای، هيچ هيزم تری به او نفروخته‌ای، به هيچ رو در هيچ زمان و زمانه‌ای با او کين‌ورزی نکرده‌ای، ناگهان به زبان و بيان تلخ و طعن‌آميز هر هجوی را نثارت می‌کند. اين دشمنان این اندازه اگر تأمل می‌کردند که شايد مخاطب‌شان يکی باشد مانند خودشان. درست مانند خودشان انسان. با تمام شئون متعارف انسانی. شايد اگر چنين بودند،‌ چنان نمی‌شدند.

پس بگذاريد مرام‌نامه‌ی وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی‌ام را يک بار ديگر بنويسم. آری. من هم دوستانی دارم و دشمنانی. اما گروهی را دوست خود می‌شمارم و گروهی ديگر را مخالف فکری خود. بالای مخالفت فکری با هيچ کس خرده‌حسابی ندارم. و تمام مخالفتِ من در همين حد است و بس. پيش آمده است که خطاب به بعضی کسان درشت نوشته‌ام، اما هيچ گاه درِ دوستی را نبسته‌ام. همين مثال دوستِ دمِ دستِ خودمان. من عقايد عبدی کلانتری را نمی‌پسندم. اما هيچ‌گاه او را از دايره‌ی بشريت و حتی دوستی خارج نمی‌شمارم. ديگر رستگاری دنيا و عقبا که جای خود دارد. دينِ من بسيار مينيمال‌تر از آن است که بسيار کسان گمان برده‌اند. دينِ من بسيار انسانی‌تر از آن است که خيلی‌ها تصور کرده‌اند.

من اهل خصومت نيستم. خصومت با ذات من سازگار نيست. نمی‌توانم با کسی تا ابد بر سر قهر باشم. اما چه می‌شود کرد؟ دنيا همين است و بدتر از این وبلاگستان فارسی هم همين است. طول می‌کشد تا اين عقده‌ها و کينه‌های تاریخی جای خود را به صلح و دوستی و محبت و مروت و صفا بدهند. انديشه‌ها را می‌شود گردن زد، آدم‌ها را نمی‌شود. ما حق داريم انديشه‌ها را به صلابه بکشيم، به هيچ بهانه‌ای اما هيچ حقی نداريم که مويی از سر دشمن‌ترين دشمنِ خويش کم کنيم – فرض می‌کنيم بحث دفاع از خود، دفاع از جانِ خود مطرح نباشد.

همين ديگر. دل‌ام کمی پر بود از دشمنان – يا مخالفانی – که بيهوده دشمنی می‌کنند و نمی‌دانند حريف‌شان کی‌ست و اصلاً چرا با او سر نزاع‌اند. باز ياد آن شعر مير سيد علی همدانی افتادم. هر که ما را ياد کرد . . .
خودتان گوش کنيد ديگر:

۴

ای شب از اسرار گيسوی‌ات خجل . . .

نمی‌دانم اين را هرگز نوشته‌ام يا نه. شب برای من لذتی عجيب دارد. شب که می‌گويم يعنی فاصله‌ی بعد از نيم‌شب تا سحرگاهان. هيچ وقت شبانه‌روز اين اندازه آرامش، اين اندازه شور و حال را نمی‌توانم حس کنم. هيچ زمانی برای تجربيات معنوی مناسب‌تر از اين فاصله نديده‌ام. هميشه حس می‌کنم اين زمان مساعدترين زمانِ شهود است. بيهوده نيست خطاب به رسول الله گفته‌ای که قم الليل . . . اين تجربه‌ی شب، اين نشئه‌ی شب چشيدنی است. گفتنی نيست. نمی‌شود برای آن‌ها که نيازموده‌اند بيان‌اش کرد. بسيارند کسان که اين فاصله را بيدارند و هر کسی حظ و بهره‌ی خودش را می‌برد بر حسب درجه و فکر. هميشه فکر می‌کنم آن‌ها که تجربه‌ی حضورِ تو را دارند، آن‌ها که لحظاتی را می‌توانند با تو هم‌سخن شوند چه اندازه سعادت‌مندند (حساب آن‌ها که علی‌الدوام با تو هستند، خود روشن است). پس مرحبا حافظ را که سروده است:
من و همصحبتی اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان، رطل گران ما را بس
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم
دولت صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
باقی‌اش گفتن دارد؟ «در خانه اگر کس است، يک حرف بس است».

۱

بی تو نمی‌توان زيست

بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنيا می‌توان زیست. با تهی‌دستی می‌شود سر کرد. بدونِ تو اما زيستن ذوقی ندارد. زندگی به باد هوا می‌ماند بی تو. بی تو زندگی سرد است و بی‌روح، باغی خزان زده است که اميد هيچ رويشی در آن نيست. دريغ که تو اين‌ها را نمی‌فهمی و نمی‌دانی!
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!

می‌خواهی بدانی چه می‌کشم؟ گوش کن: مرا عاشقی شيدا تو کردی . . .

۹

زمانه عوض شده است!

خاطره‌ی دیدار پريروز هنوز دارد گوشه‌ی ذهن‌ام، کنج‌ دل‌ام، در آن اعماق روح‌ام زبانه می‌کشد. به خود که نگاه می‌کنم می‌بينم چه اندازه از تو دورم. اما واقعاً ما پيش‌تر از اين‌ها برای تو چه بوديم و چه می‌کرديم، امروز چه می‌کنيم؟ پيش‌ترها يعنی پنجاه سال پيش، صد سال پيش، دويست سال پيش، هزار سال پيش! واقعاً آن وقت‌ها تو چه می‌خواستی و ما چه می‌کرديم؟

آن همه جان عاشق که در سودای تو ذره ذره سوختند (و آری، هنوز هم می‌سوزند)، با تو چه نسبتی داشتند و دارند و ما کجايیم؟ هنوز هم کسی برای تو جان می‌دهد؟ نه، زمانه عوض شده است! لباس‌ها عوض شده است. آدم‌ها فرق کرده‌اند. اما تو همانی که بودی. بايد کسی با تو هزاران سال راه آمده باشد. بايد از صدها گردنه با تو عبور کرده باشد، بايد عمری خون دل خورده باشد. بايد ايام رنج و محنت و قتل و غارت را از سر گذرانده باشد. بايد مرده باشد، بايد جان داده باشد، باید شهيد شده باشد تا بفهمد تو چه اندازه راه آمده‌ای. تمام تاریخ را قدم به قدم آمده‌ای و هنوز انسان‌ها همديگر را می‌درند و می‌خورند. هنوز اين‌ها با هم صلح نکرده‌اند. حال تو داری رنج می‌بری و آزرده‌خاطری که اين‌ها چرا بس نمی‌کنند؟

آری زمانه عوض شده است، ولی ما انگار هنوز ديوانه‌ايم. ما هنوز آن عقل کذايی به سرمان نيامده است (کاش هرگز نيايد!). هنوز ديوانه‌وار دل‌مان به صلح خوش است. هنوز خيال می‌کنيم اين همه آدم که دم از صلح و دوستی و مهر می‌زنند (همين‌ها که فرياد آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی‌شان گوش فلک را کر کرده است)، واقعاً حسن نیتی دارند. دل‌مان خوش است به خدا! تو هم دل‌ات خوش است! واقعاً اميدواری هنوز! من نمی‌دانم تو و تبارت چرا اين‌قدر دير از اين بشر دل می‌کنيد؟ نمی‌دانم. ولی مگر فرقی هم می‌کند؟ بدانم يا ندانم، اسير توام. هر جا بروی من هم بايد بروم!

هی با خودم می‌گويم:
ديده می‌بايد که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

ما دل‌مان به شاهی تو خوش است که شاهی هستی بی تخت و تاج! بانو راست می‌گفت. زياد خوب نيست به تو نزديک شويم! قربت بيش از حد هزار و يک مصيبت دارد. ولی ذوقی دارد دور از تو (حالا نه خيلی خيلی دور) بال بال زدن. تپيدن. گريستن. سوختن. خودت هم می‌دانی. و می‌دانم که می‌فهمی. بعضی وقت‌ها يکهو همه‌ی قاعده‌ها و اصول را کنار می‌گذاری، می‌آيی آن وسط. يادت می‌رود اين آدم‌های دور و برت ازت توقع دارند اتو کشيده باشی. با خودم می‌گويم ما چرا بايد خودمان را به او ببنديم؟ ما کجا و او کجا؟ ولی مگر او از آلودگی ما آلوده می‌شود؟ مگر دريا از ناپاکی ما رنجی می‌برد؟ ما اما با رفتن به دريا پاک می‌شويم.

اصلاً چرا من يکی بيهوده برای‌ات بايد روضه بخوانم؟ خيلی با حالی به خدا!

پ. ن. فکر می‌کردم محتوای مطلب خيلی روشن‌تر از آن باشد که سوء تفاهم ايجاد کند. اما خوب چاره‌ای نيست بايد بنويسم. اين زمانه که عوض شده است – و البته معلوم هم هست که عوض شده – هيچ ربطی به «راديو زمانه» ندارد؛ نه نفياً نه اثباتاً، نه تلويحاً نه تصريحاً. اين مطلب به دو مطلب گذشته مربوط است و البته زمزمه‌ای شخصی است و بله اين عشق‌ها هم يافت می‌شوند، هم صادقانه می‌شود تجربه‌شان کرد و از آن‌ها لذت برد، لذت عميق. مهم اين است که من شخصاً از آن لذت می‌برم و با خودم هم رو راست‌ام و می‌گويم‌اش.

۱۱

خدای ابلهان و خدای عالمان!

ديدم امروز امير سوشيانت قصه‌ای دراز نوشته است درباره‌ی براهين اثبات خدا. شگفت‌زده شدم اول. خودم اگر بودم، شايد پنج شش سال پيش، بعيد نبود چنين افکاری داشته باشم. اما راست‌اش را بخواهيد، هيچ وقت دنبال «اثبات وجود خدا» نبوده‌ام، علی الخصوص از روی کتب دينی یا کتب انتقادی-عقلی بشر. برای من وجود خدا – يا دقيق‌تر بگويم خودِ خدا – يک اصل موضوعه است. اصول موضوعه‌ی هندسه‌ی اقليدسی را که يادتان هست؟ برای آن اصول نه می‌شود برهان اقامه کرد و نه می‌توان ردشان کرد. کسانی که فلسفه‌ی علم و مخصوصاً فلسفه‌ی رياضی خوانده‌اند پيشينه‌ی بحث و جنجال‌های رفته بر سر آن را نيک می‌دانند. نکته‌ی اساسی اين است که اصل موضوعه‌ی «خدا» به زندگی من جهت می‌دهد و وجود نيرويی برتر – بدون حواشی و زوايد بحث‌های متکلمانه – رنگی ديگر به زندگی من می‌دهد. وقت‌ِ گران‌بها را هم صرف بحث و جدل با اين و آن نمی‌کنم که حالا آيا واقعاً خدا وجود دارد يا ندارد! خدای برای من هست. وجود دارد. آشکار و عيان است. مثل ابر، آسمان، دريا، کوه، خورشيد. من خدا را حس می‌کنم، با تمام تار و پود وجودم. چنان‌که از وجود «نگاه» آگاه‌ام. چنان‌که می‌دانم که اکنون دارم نفس می‌کشم. درک من از خدا شهودی‌تر از آن است که حاجت به برهان‌های غريب داشته باشد. زندگی بشری معضلات پيچيده‌ی زيادی دارد که می‌توان وقت صرف تبيين فلسفی و معرفتی آن‌ها کرد. بحث اثبات وجود خدا (يا نفی وجود خدا) همان بحث جبری و اهل قدر است که هرگز پايانی ندارد. خدا هست، چنان‌که ماده هست، چنان‌که انرژی هست، چنان‌که نور هست: الله نور السموات و الارض، نه همين نور فيزیکی که ذره و فوتون دارد.  اما چه باک! بگو نور، بگو انرژی، بگو خورشيد. فرقی نمی‌کند. وقتی آن‌که به او باور داری زندگانی‌ات را پر نور و آرام می‌کند – اصلاً متلاطم و آشوب‌زده می‌کند – بگذار بکند. خوش باش با او!

نکته‌ی ديگر باور داشتن به دين و خداست. بسا کسان استدلال کرده‌اند که خدايی را که چنين کند و چنان کند می‌خواهيم و مثلاً چنان خدايی را نمی‌خواهيم. اين فهم از خدا و دين، فهم «انسان»‌ها از دين است. فهم‌های انسانی بسا اوقات دستخوش اميال بشری می‌شود و خدايی را برای ما تصوير می‌کنند که يا خود تجربه کرده‌اند يا خود چنان می‌خواهند. هميشه خدای لطيف‌تر، رحيم‌تر، رئوف‌تر و عاشق‌تری هست!

پس لبيک يا جلال الدين رومی:
احمقی‌ام بس مبارک احمقی است
که دل‌ام با برگ و جان‌ام متقی است

پ. ن. بحث‌های علمی و عقلی را می‌گذارم برای نوشته‌ای ديگر. آن‌چه نوشتم، حس بود و دريافت درونی. منطق عقلانی نمی‌خواهد. اگر نظر می‌دهيد، لطفاً توجه داشته باشيد اين نوشته حس است، نه استدلال!

۳

يا علی مدد

سيزدهم رجب ديروز بود. ولی وقتی علی هميشه هست و با تمام وجود حس‌اش می‌کنی، چه فرقی می‌کند امروز سيزدهم رجب باشد يا سيزدهم ماهی ديگر! راستی دقت کرده‌ايد اين عدد سيزده چه عدد عجيبی است؟ تمام خواص عددی آن را بررسی کنيد. اشارت‌های دينی و تمثيلی و استعاری آن را هم در نظر بگيريد. و هذا اشارة!

دارم الآن قطعه‌ای را گوش می‌دهم که می‌گويد: «نام علی ستون زمين و سما بود». برای خودم می‌نویسم و برای آن‌ها که اين حال را تجربه کرده‌اند که «اهل البيت ادری بما فی البيت». سخن از نزاع مذاهب و جنگ هفتاد و دو ملت نيست. وقتی از تجربه سخن می‌گويم، روی سخن‌ام با آن‌هاست که به علی و ميراث معنوی، معرفتی و روحانی علی زیسته‌اند. برای من که سال‌های دراز است با نهج‌البلاغه و «تعليم» علی و خاندان‌اش دمساز بوده‌ام و وجودم را به مهر آنان سرشته‌اند، حکايت غريبی است «ياد» علی و «نام» او و «ذکر» او. اين‌جا قصه سراسر قصه‌ی عشق است؛ حکايت عقل و داستان دين نیست. عشق، ايمانی است بالاتر از ايمانِ دينی. وقتی دل به مهر کسی سپرده باشی و نام او تن‌ات را بلرزاند و ناگهان با ياد او اشک در چشمان‌ات حلقه بزند، می‌فهمی که با او زيستن يعنی چه! وقتی سايه‌ی او هميشه بر سرت بوده باشد و نفسی او را غايب از زندگی‌ات نديده باشی، می‌فهمی که چگونه «دست پير از غايبان کوتاه نيست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نیست». وقتی ايمان و دين‌ات هم گردِ مدار او بگردد، ديگر دلبسته‌ی امر و نهی فقيهان نيستی؛ آن‌جاست که تنها تسليم اويی و بس.

امروز داشتم با يکی از همکاران اين غزل مولانا را می‌خواندم و ترجمه می‌کردم. ضمن ترجمه با خودم فکر می‌کردم که عجب غزل به هنگام و مناسبی است:
امروز شهر ما را صد رونق‌ست و جانست
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
شهری که در میانش آن صارم زمانست
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
بر چرخ سبزپوشان پر می‌زنند یعنی
سلطان و خسرو ما آن‌ست و صد چنانست
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی‌امانست
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری
چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
چون کوفت او در دل ناآمده به منزل
دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
او ماه بی‌خسوف‌ست خورشید بی‌کسوفست
او خمر بی‌خمارست او سود بی‌زیانست
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم
شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه
پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
خامش که تا بگوید بی‌حرف و بی‌زبان او
خود چیست این زبان‌ها گر آن زبان زبانست

دارم فکر می‌کنم بايد بنشينم و دوباره چند ماهی فقط نهج‌البلاغه بخوانم. بد نيست يک بار ديگر هم کتاب «جانشينی محمد» ويلفرد مادلونگ را هم بخوانم. روزگار می‌گذرد مانند برق و گاهی اوقات چه آسان آينه‌ی دل غبار می‌گيرد. شايد گوهر وجود آدمی به جای خويش باقی باشد، اما اين فراموشی، اين نسيان، آدمی را بيچاره می‌کند. تکرار، ذکر، ياد، تمرين . . . گويی بايد هميشه ورد زبان‌ات «يا علی مدد» باشد تا فراموش نکنی. اما مگر هميشه بايد اين را به زبان گفت؟

۰

يادآوریِ ديرگاه

با خود عهد کرده بودم روز ميلاد حضرت امير چيزی بنويسم اما نشد. اين‌جا برای خودم می‌نويسم شايد در طول روز ميانه‌ی کار فرصتی و حالی دست داد تا يادی از آن خوش‌حال‌ها و روزگارانِ پرنور کنم. اگر چه روزش در گذشته است، معنای‌اش اما همچنان باقی است.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل