۱۶

يک سؤال

ظاهراً بعضی جاها در ايران ملکوت (يعنی وبلاگ بنده) را فيلتر کرده‌اند. کسانی که اين وبلاگ را می‌خوانند (يعنی می‌‌توانند بدون فيلتر شکن بخوانند)، می‌شود لطفاً پيام بگذارند که از چه شهری و با چه آی‌اس‌پی‌ای می‌توانند اين‌جا را بخوانند؟ ظاهراً يکی، احتمالاً در مشهد، هوس کرده است ملکوت را فيلتر کند، لابد به خاطر اين‌که خيال برش داشته اين‌جا خیلی ضد دين است! از  آن‌ها که گذارشان از ايران به اين‌جا می‌افتد، ممنون می‌شوم اگر يادداشت بگذارند و بنويسد از کجا وصل می‌شوند. همچنين آن‌ها که با فيلترشکن اين‌جا را می‌خوانند،‌ می‌شود بگويند کدام آی‌اس‌پی اين‌جا را فيلتر کرده است؟  پيشاپيش ممنون.

۴

نشانه‌های هذيان‌گويی

«شما همه‌تان کارمند سيا، مزدور موساد، کارگزار کا گ ب و مأمور اينتليجنس سرويس هستيد. همه‌تان نوکر آمريکا و انگليس و اسراييل و شوروی هستيد!»

جملات بالا برای شما آشنا نيست؟ ظاهرش خيلی خنده‌دار است ولی زياد پيش می‌آيد در بعضی رسانه‌های دست راستی کشورمان و بعضی از وبلاگ‌های اولترا-راست ايرانی از اين قبيل حرف‌ها را ببينيد. مشخصه‌ای اصلی اين جملات چی‌ست؟ بی‌سر و ته بودن، نامنسجم بودن، پر تناقض بودن و در يک کلام به اين‌ها می‌گويند: «هذيان». وقتی کسی به هذيان گويی می‌افتد، جملاتی می‌گويد که معنای روشنی ندارد. يعنی نمی‌شود مفهوم سرراست و درست و حسابی‌ از آن بيرون آورد. اين شيوه‌ی «هذيان‌گويی» البته سال‌هاست روش و سيره‌ی بعضی روزنامه‌ها بوده است. اما دو نمونه‌ی تازه ديدم که شديداً اسباب تفريح و خنده شد. يکی اين ابوذر است که «معجون تلخ مغالطه و دروغ در راديو زمانه» را نوشته که نوشته‌ی خودش سر تا مغالطه است و دروغ و معجونی است بی سر و ته از جنس حرف‌های همان جمله‌ی بالا! کسی که در يک يادداشت نه چندان کوتاه چندين بار مهدی جامی را کارمند بی‌بی‌سی می‌داند و راديو زمانه را رسانه‌ی دستگاه دولتی انگليس (حالا هلند می‌گفت يک چيزی)، معلوم است اصلاً برای‌اش مهم نيست معنی حرف‌های‌اش چی‌ست. فقط حرف می‌زند. به عبارت ديگر هذيان می‌گويد! اما تو را به خدا اين يادداشت‌اش را از نگاه شفقت و مهربانی بخوانيد. آدم شديداً دل‌اش می‌سوزد که چرا آدمی که می‌تواند عقل‌اش را به کار بيندازد و جملات‌اش را يکی دو بار مرور کند، همين‌جوری دارد حرف‌هايی می‌زند بی‌سر و ته تبليغاتی، درست مثل طوطی که حرف‌هايی يادش داده‌اند و تکرار می‌کند: انگار استالين سخنرانی می‌کند يا نمونه‌های وطنی‌اش. چرا طوطی‌وار است؟ معلوم است! مهدی نزديک يک سال است با بی‌بی‌سی کار نمی‌کند. زمانه هم اصلاً سياست‌اش با بی‌بی‌سی و اصلاً انگليس يا آمريکا سازگار نيست. معلوم است که ابوذر هرگز مقاله‌های تند زمانه را که به هيچ کس در آن باجی داده نشده است، نمی‌خواند. برای هذيان گفتن، آدم بايد مطالعه نکند!‌ هذيان‌گويی ساده‌ترين کار عالم است. هذيان‌گويی کار آدم‌های تنبل است.

نمونه‌ی بعدی هذيان‌گويی را حميد رضا علاقه‌بند آورده است. اين يکی اما شديداً مايه‌ی حيرتِ‌ من شد. يعنی واقعاً خودِ اوست؟ من شک دارم. آخر اين حرف‌ها هذيان‌گويی آشکار است. وارد جزييات نمی‌شوم. حميدرضا يا معنی «مرده‌ريگ» را نمی‌داند (دهخدا باز کند يا هر فرهنگ فارسی معمولی را: مرده ريگ يعنی ميراث) يا معنی «انقلاب» را. مرده ريگ با مرده و چيزهای بدبو و متعفن فرق دارد. يک ماشين بنز آخرين سيستم هم می‌تواند مرده‌ريگ باشد! انقلاب هم که معلوم است خيلی خيلی با جمهوری اسلامی فرق دارد. مثل اين است که بگوييد نظام سياسی يک کشور چی‌ست؟ خوب همه می‌توانند بگويند: سلطنتی، جمهوری دموکراتيک، جمهوری اسلامی، جمهوری خالی؛ اما هيچ کس نمی‌تواند بگويد انقلابی. اين ضعفِ دانش زبانی است ديگر. مسأله‌ی فکری نيست. مهدی جامی نبايد اين‌قدر ماجرا را جدی می‌گرفت. يکی بيايد به بچه‌های ما خواندن و نوشتن و زبان فارسی را درست ياد بدهد!

۲

يهودی‌زاده بهتر است يا مسلمان‌زاده؟!

امروز خبری خواندم که دبير کل بنياد جهانی هالوکاست گفته است پدر بزرگ دکتر سروش يهودی بوده است و او به شدت از يهوديت دفاع می‌کند و يک کلمه موضع‌گيری عليه اسراييل ندارد و چه و چه. به جای اسم دکتر سروش خيلی اسم‌ها را می‌شود گذاشت (و گذاشته‌اند). مهم سروش نيست. در کشور ما اين وصله‌ها را به خيلی‌ها چسبانده‌اند و می‌چسبانند. بايد ديد چرا با آدم‌ها و انديشمندان چنين می‌کنند. اما اين بيماری روانی از کجا می‌آيد؟ صرف نظر از صحت و سقم اين ادعا (که البته از فرط سستی مضحک است) چند نکته را می‌توان گفت.

۱. چه فضيلتی در اين است که نسل اندر نسل، تمامی اجداد يک نفر مسلمان بوده باشند؟ گرفتيم که تمام اجداد یک نفر غير مسلمان باشند و پدرش، پدر بزرگ‌اش يا خودش مسلمان شده باشند (اين آقای عسگراولادی مؤتلفه بود که واقعاً چنين سابقه‌ای دارد؟). اين نه تنها، از ديدِ يک مسلمانِ مؤمن، قدحی بر او نيست، بلکه برای او فضيلتی هم هست. کسی که تمام اجدادش مسلمان بوده‌اند، هيچ هنری در مسلمانی نکرده است. دين‌اش را به ارث برده است. به قول ناصر خسرو:
دين تو به تقليد پذيرفته‌ای
دين به تقليد بود سرسری

۲. اگر فرض ايشان اين است که کسی که از دينی ديگر به اسلام گراييده باشد، لابد ريگی در کفش دارد و برای جاسوسی يا تخريب مسلمان شده است، باز هم ماجرا مضحک است. مگر سلمان فارسی قبلاً زردشتی نبود؟ لابد او هم هدف‌اش تخريب بوده است! گذشته از اين، مگر گروهی از ميان خودِ مسلمان‌ها به قدر کافی در اسلام تخريب نمی‌کنند و آبروی اسلام را به باد نمی‌دهند که لازم باشد يکی بيايد مسلمان بشود، اين همه هزينه بکند و تظاهر به ايمان کند فقط برای اين‌که اسلام را خراب کند؟ عقل هم چيز خوبی است!

۳. چه لزومی دارد که همه‌ی آدم‌های دنيا، همه‌ی متفکران حتماً موضعی در برابر اسراييل گرفته باشند؟ به فرض هم که کسی با اسراييل مخالف باشد، هيچ لزومی ندارد بلندگو دست بگيرد و وقت و بی‌وقت درباره‌ی آن حرف بزند. علی‌الخصوص وقتی که ارتباط چندانی هم به حوزه‌ی کارش نداشته باشد. ورشکستگی فکری دبير کل اين بنياد جهانی کذايی را ببينيد و خود قياس کنيد که چه اندازه رفتار و انديشه‌ی گردانندگانِ آن بر پايه‌ی توهم و خيال‌بافی استوار است. اين البته به هيچ رو چيز تازه‌ای نيست. نکته‌ی مهم ماجرا رفتار غير اخلاقی و ضد-دينی آن‌هاست (که مثلاً کسی که قبلاً مسلمان نبوده باشد در او هيچ فضيلتی نيست!). خدا همه‌ی مريضان اسلام و همه‌ی اديان و مذاهب ديگر را شفای عاجل عنايت کناد!

۳

تکثر در برابر جزم‌انديشی يا تکثر در برابر تکثر؟

ديشب بعد از اين‌که يادداشت زير مطلب عبدی کلانتری را در نيلگون خواندم، عميقاً به فکر فرو رفتم که تا به حال نقطه‌ی مقابل کثرت‌گرايی را هميشه جزم‌انديشی می‌دانستم. اما تنها جزم‌انديشی نيست که نقطه‌ی مقابل کثرت است. در خود کثرت‌ هم تکثر بسیار است. در تقابل با جزم‌انديشی تنها يک انديشه وجود ندارد. در برابر جزم‌انديشی تکثری از «انديشه‌ها» داريم. می‌دانم ظاهر حرف خيلی مبهم است. سعی می‌کنم توضيح بدهم. نه نقطه‌ی مقابل دين‌ورزی، لزوماً بی‌دينی است و نه نقطه‌ی مقابل بی‌دينی و الحاد لزوماً دين‌ورزی است. لاييسته کارش اساساً اعتنا نکردن به دين و مسکوت نهادن آن است. چه بسا که يک لاييک نه نفياً و نه اثباتاً رأيی در باب دين نداشته باشد. و همه‌ی کسانی هم که با لاييسته، سکولاريسم يا الحاد مخالفت داشته باشند، لزوماً متشرع (هر چند مؤمن به يک پيام دينی باشند) نمی‌شوند. به همان اندازه که در فضای دين‌ورزی و اعتقاد و ايمان تکثر هست، در فضا و اردوی مخالف آن هم تکثر هست. متفکر کثرت‌گرا هم می‌تواند دين‌ورز باشد و هم می‌توان غيرمتدين. ساده‌سازی کار خامان است. ذهن‌هايی که به خود زحمت تجزيه و تحليل نمی‌دهند و هميشه به دنبال ساده‌ترين و سرراست‌ترين پاسخ و سهل‌الوصول‌ترين توضيح هستند، غالباً تمايل دارند، نزديک‌ترين تقريب را به دوگانه‌های ساده‌ی ذهنی‌شان پيدا کنند. چه آسان است از حقيقت سخن گفتن و آن را به لفظ کشيدن، اما چه دشوار است دسترسی داشتن به حقيقت (اگر نگوييم محال است).

سخت‌تر از اين‌ها فهم شخصیت انسان‌هاست. چند روز پيش برای دانشگاهی در لندن، مصاحبه‌ای با شهرنوش پارسی‌پور داشتم (دنبال يک نفر فارسی زبان می‌گشتند که با او مصاحبه کند)، درباره‌ی ادبيات داستانی و رمان‌نويسی. خانم  پارسی‌پور نکته‌ی خيلی جالبی را پيش کشيد. می‌گفت زندان که بوديم، زندان‌بانی داشتيم به اسم حاج داوود. يکی بعداً در خاطرات‌اش از زندان نوشته بود که: «در باز شد و چهره‌ی کريه‌ی حاج داوود آشکار شد». خانم پارسی‌پور می‌گفت اين حاج داوود نه تنها چهره‌اش کريه نبود، بلکه اتفاقاً بسيار خوش‌سيما بود. قدی بلند داشت و صورت‌اش ترکيبی بسيار متوازن و خوش فرم‌ داشت. روی‌هم‌رفته، حاج داوود آدم خوش‌تيپی بود. چه چيزی باعث می‌شود نويسنده‌ای بگويد «چهره‌ی کريه حاج داوود» به جای اين‌که بخواهد رفتار خود او را نقد کند(نه اين‌که چهره‌اش را آن‌هم به غلط به تمسخر بگيرد) و ببيند اساساً اين آدم از چه موضع و جايگاهی رفتار می‌کند؟ وقتی نخواهيم کسی يا چيزی را بفهميم، از همان ابتدا به دنبال ساده‌سازی می‌گرديم و به نزديک‌ترين خار و خاشاک چنگ می‌زنيم تا از زحمت انديشيدن خلاصی پيدا کنيم. انصاف داشتن کار سختی است. پرهيز از عُجب دانش و ادعای حقيقت‌مداری داشتن هم سخت است:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدم بيدار به يک دانه زدند؟

۱

حبابِ عقل‌شناس!

سلسله‌ی يادداشت‌های ياسر ميردامادی را درباره‌ی «تعقل قرآنی» که تا به حال شش يادداشت از آن منتشر شده است، لاجرم ديده‌ايد. بنا به پاره‌ای ملاحظات (که چندان هم درک‌اش پيچيده و مبهم نيست) روا نيست من چيزی بر نکات ياسر بيفزايم. هر چه ياسر نوشته‌ است بدون شک خواندنی است و اساساً من نحوه‌ی ورود ياسر را به مطلب سخت استوار می‌بينم، به ويژه که در آن نشانی از جدل‌گری غوغاطلبانه نيست. اگر به من بگويند آخوند خوب، آخوند تحصيل‌کرده، آخوند روشن‌انديش، آخوند مفيد (آخوند بی‌مصرف هم معلوم است که داريم!) کدام است، همين ياسر را نشان می‌دهم، ولو در عرف آخوندها ديگر او را آخوند ندانند و اساساً در آن تعريف سنتی و متعارف از آخوند نگنجد.

تا دو سه روز ديگر در سفر هستم. آمده‌ام لستر، شهری که دو سه ساعتی با لندن فاصله دارد. در ميانه‌ی کنفرانس‌گونه‌ای، هر از چند گاهی که فرصتی می‌شود و خلوتی به دست می‌آيد قلم‌اندازی روان می‌کنم. تجربه نشان داده است که وقتی می‌روم سفر، مخصوصاً در سفرهای کاری، بيشتر فرصت می‌کنم دستی به سر و گوشِ اين خانه‌ی مجازی (که اين روزها متوليان اين‌ترنت در ايران آبادش نمی‌خواهند!) بکشم. مثل اين‌که می‌خوانندم که بروم. باز بر می‌گردم تا آخر شب که کمی به کارهای‌ام برسم و کمی هم بلاگم!

۴

بيماری‌های پليس

حرف‌های تازه‌ی فرمانده انتظامی تهران بزرگ را درباره‌ی سخت‌گيری‌های تازه درباره‌ی حجاب می‌خواندم که گفته بود «بد حجاب‌ها» چند دسته‌اند: «گروه اول بدنبال هويت گم شده خود می گردند … و اين عده از نوعی بيماری رنج می برند. گروه ديگر بيمار روانی و دارای اختلال شخصيتی هستند که می خواهند شخصيت نمايشگرانه داشته باشند که نمونه های آنها هم در پسران و هم در دختران ديده می شود. گروه ديگر دارای اختلال و انحراف اخلاقی هستند و آخرين گروه، گروهی هيجان مدار و مدگرا هستند که حس آنها اين است که می توانند هيجان خود را از اين طريق تخليه کنند». [مسألة: چه کسی تعريف «بد حجاب» را ارايه می‌کند؟ اصلاً «حجاب داشتن» و «بد حجاب» بودن تعريف روشن و مشخصی دارد؟]

يک بار ديگر عبارات بالا را بخوانيد. اين سخنانِ مشعشع «براساس تحقيقات علمی دانشگاه‌های ناجا (نيروی انتظامی) و تهران» به دست آمده‌اند. فکر می‌کنم تنها کسی که نياز به روان‌درمانی دارد خود همين آقای رادان است. از ديدِ اين‌ها هر کسی که با آن‌ها و شيوه‌ی تجويز شده‌ی لباس پوشيدن متفاوت باشد، بيمار تلقی می‌شود. واقعاً اين دست و پا زدن‌های بيهوده و توجيه‌های مضحک برای رفتار اقتدارگرايانه را من اصلاً نمی‌فهمم. من کاری ندارم که سياست حکومتی چی‌ست. اين‌ها لازم نيست به اين شيوه‌ی مضحک کار وقيحانه‌شان را توجيه کنند. خيلی صريح می‌شد بگويد قانون اين کشور اين است که شما اين‌جوری لباس بپوشيد و جور ديگر نپوشيد و قانون هم قانون است (يعنی زور است؛ بخواهی و نخواهی همين است). آن وقت تکليف همه با آن روشن است. آن که خوش‌اش بيايد از اين قانون و به آن احترام بگذارد، با همين قانون زندگی می‌کند. آن‌که آن را غير عادلانه و غير منطقی بداند با آن ستيز می‌کند. مگر مسئوليت پليس توجيه عقلی يا کشف علل روانی است؟ پليس وظيفه‌اش اجرای قانون است، نه تبيين و کشف علل و روابط منطقی. پليس می‌خواهد هم نقش قانون‌گزار را اجرا کند، هم مجری باشد، هم روان‌کاو و هم دانشمند علوم اجتماعی! اين معنای‌ روشن‌اش اين است که پليس ما بيمار است. به جای درمان کردن دردهای خودش و پرداختن به وظيفه‌اش، سعی می‌کند دردهايی را درمان کند (اگر واقعاً اين‌ها درد اصلی باشند يا حقيقتاً اين‌ها درد باشند)، که طبيب‌اش اصلاً پليس نيست.

پ. ن. اين را هم ببينيد: «بدحجابی: معضل سياسی دولت محافظه‌کاران»

۴

تأثير صحبت

توی هواپيما نشسته‌ام به سوی لندن. فيلم «يک ذهن زيبا» را تازه تمام کرده‌ام (بقيه‌ی فيلم‌ها هم در صف قرار دارند). فيلم را که می‌ديدم ياد نکته‌ای افتادم که هم سال‌هاست به آن انديشيده‌ام و هم آزموده‌ام آن را. علم‌آموزی و معرفت‌اندوزی بسا اوقات که در کلاسِ درس حاصل نمی‌شود. آمادگی آکادميک و علمی داشتن و درکِ محافل دانشگاهی البته نکته‌ای مهم است. ولی پاره‌ای از معرفت‌ها و دانش‌ها از راه‌هايی نامتعارف برای جوينده‌اش حاصل می‌شود. اين را به تجربه آزموده‌ام که گاهی اوقات می‌توان حاصل تجربيات فيلسوف کارکشته‌ای را در نَفَسی آزمود، چشيد و دريافت. اشتباه نکنيد. اين گاهی، قيدی مکرر نيست! اين «گاه» بسيار به ندرت پيش می‌آيد، اما پيش می‌آيد. شدنی است. يعنی بعضی وقت‌ها کسی نکته‌ای را دريافته است، مفهومی را فهميده و بدان عمل می‌کند (و به آن باور دارد – به معنای ايمان) بدون اين‌که يکايک مراحل و قدم‌هايی را که دانشمندان طی کرده‌اند، گذرانده باشد. يک بخش ماجرا البته شهودی است. اما نمی‌توان تأثير دو چيز را ناديده انگاشت: يکی استعداد و ذوق پذيرنده‌ی يک معنا و ديگری تأثير صحبت دانشمندی کارآزموده. و دانشمند هنرمند آن است که بتواند برای دانشجوی زبده و تيزهوش‌اش نکاتی ژرف و شگرف را به کوتاه‌ترين بيان ممکن القاء کند. و اين شدنی است وقتی هر دو شرط جمع باشد. به قول اقبال، گاهی سلطنت را به جگرگوشه‌ی پادشاهان هم نمی‌دهند و ملکِ جم را «به گدای سرِ راهی بخشند» و «به اين راه‌نشين تيغِ نگاهی بخشند». آری، ‌می‌شود!

پ. ن. من تازه رسيده‌ام لندن. از تمام دوستانی که در ايران لطف کردند و تماس گرفتند يا سال نو را تبريک گفتند سپاسگزارم و شرمنده که مجال تنگ بود و فرصت ديدار با بسياری از دوستان حاصل نشد.

۱۱

آن را که خانه نئين است، بازی نه اين است

اين فضای قوم‌گرا و نژادپرست سخت آزارم می‌دهد. يادداشتی که درباره‌ی تخت جمشيد نوشته بودم يک پیام روشن داشت: پرهيز از تعصب و زياده‌روی. اعراب، انسان‌هايی هستند مثل همه‌ی ماها، مثل ايرانی‌ها، مثل انگليسی‌ها، مثل فرانسوی‌ها: همه از بشريت‌شان سهمی يکسان و حظی واحد دارند. فرهنگ و تمدن هزاران ساله تنها زمانی به کار می‌آيد که در درجه‌ی نخست منزلتی کارآمد در فرهنگ و تمدن کهن و باستانی داشته باشد و به کار امروز ما بيايد (نه اين‌که تنها عتيقه‌هايی باشند برای موزه‌ها و فخرفروشی بيهوده) و بعد از آن ما هم به حقيقت بهره‌ای از آن انديشه‌های درخشان برده باشيم.

نکته‌ی ديگر اين است که هميشه بايد بشريت انسان‌ها را در نظر داشت. هيچ قومی در دوره‌های مختلف تاريخی‌اش نماد فضيلت و مظهر عدالت و پاکی نبوده است. همه‌ی ملت‌ها در تاريخ خود نقطه‌های سياهی دارند. هر قوم و ملتی که ادعای خلاف اين را بکند، دچار توهم است و شأن بشريت خود را نمی‌شناسد. مثالی بزنم تا مقصودم روشن‌تر شود: قضاوت ايرانی‌ها درباره‌ی اعراب درست‌تر است يا قضاوت هندی‌ها درباره‌ی سلاطين غزنوی يا نادرشاه افشار؟ من واقعاً ريشه‌ی اين همه نفرت و کينه را نمی‌فهمم که چشمِ خردِ آدمی را کور می‌‌کند. نفرت و کينه چندان وجود آدمی را تيره می‌کند که تمام فضيلت‌ها و نيکی‌ها يک نفر را در پای رذيلت‌های او قربانی می‌کند. من از شما می‌پرسم که آيا رواست غربی‌ها و اروپايی‌ها تمامی ملت ايران را بر اساس آن‌چه جورج بوش درباره‌ی ايران می‌گويد داوری کنند؟ آيا رواست سخنان فلان دولتمردی که نسنجيده سخن می‌گويد به پای تمام ملت ايران نوشته شود؟ آيا درست است ملت آلمان را بر اساس کردار هيتلر داوری کرد؟ آيا درست است تمام اسپانيايی‌ها را بر اساس اعمال فرانکو داوری کرد؟ آيا درست است. . . از اين مثال‌ها ده‌ها نمونه، صدها نمونه می‌شود آورد. آن نگاهی که چنين با شور و سرسختی اعراب را نماد جهالت می‌داند، هيچ تفاوتی به آن نگاه ندارد که ايرانی‌ها را وحشی می‌خواند و فيلم «۳۰۰» را می‌سازد. ما که خود قربانی اين نگاه بوده‌ايم، سزاوار است اندکی به انصاف و خرد سخن بگوييم. من هيچ نشانی از فضيلت و خردمندی نياکان ايرانی که گويند شعارشان «پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک» بوده است در اين شيوه‌ی سياه‌نگر و دشمن‌تراش نمی‌بينم. اعراب هم تکثر و تنوع دارند، چنان‌که ايرانی‌ها و ساير ملت‌ها تکثر و تنوع دارند. در ميان اعراب صدر اسلام، ده‌ها قبيله و قوم بوده‌اند. اعراب بنی ‌هاشم داشته‌اند و بنی اميه و بنی عباس، چنان‌که ايرانی‌ها هخامنشيان را داشته‌اند و ساسانيان را و سلسله‌های مختلف ديگر را. فراموش نکنيم که ايرانی‌ها به دليل فساد و تباهی پادشاهی ساسانی از اعراب شکست خوردند. از ياد نبريم که ايرانی‌ها از فساد موبدان و دستوران زردشتی زمان خود به ستوه آمده بودند. فراموش نکنيم که روحانيان دين زردشتی در زمان ساسانيان چنان به سياست آميخته شده بودند و چنان اسير سياست‌بازی بودند که کارکرد دين و ايمان از ياد رفته بود. اگر ساسانيان قوت و برتری سياسی، فکری و نظامی داشتند، چرا بايد از همان اعراب بيابان‌گرد شکست می‌خوردند؟ چرا ايرانی‌ها مغلوب مغولان شدند؟ از اين چراها زياد است. پاسخ‌ها هم چندان مبهم و سخت نيست. انصاف کم است.

ستيز من با نگاه مطلق‌نگر و يکپارچه‌سازی است که هميشه دنبال دشمن می‌گردد و می‌خواهد تمام ناکامی‌ها و شکست‌های خود را به پای دشمنی خارجی بنويسد و چشم بر قصورها و خطاهای خود ببندد. اين نگاه هنرش فرافکنی است و يافتن عامل بدبختی‌های خويش در نزد ديگری. به اعتقاد من يکی از دلايل عمده‌ی عقب‌ماندگی‌های ما ايرانی‌ها همين جست‌وجوی مقصر و فرافکنی‌هاست. تا قيامِ قيامت‌ هم که از ظلم و جهل اعراب بنويسيد (که من نيک می‌دانم اين حمله در بسی جاها نوک پيکان‌اش متوجه دين است و اسلام)، هرگز دردهای ايرانی دوا نخواهد شد. در طول پانزده قرن گذشته، هم ايرانی‌ها تغيير کرده‌اند و هم اعراب. من با نگاهی که سرشت يک فرد، يک دين، يک قوم يا يک ملت را يکسان و لايتغير می‌داند و برای همه ذاتی ثابت قايل است و راه تغيير را بسته می‌داند، سخت مخالف‌ام. اين نگاه، نگاهی است آشکارا نژادپرستانه. ما اگر با نژادپرستی و قوم‌گرايی و در بند علت‌ها بودن مخالف‌ايم، بايد از خود شروع کنيم.

هر سابقه‌ی تاريخی بلند، چه دين باشد، چه قوميت، چه مليت يا هر چيز ديگری که به آن فخر می‌کنيم، اگر قرار باشد چشمِ خردِ آدمی را کور کند و باعث شود ناکامی‌های خود را مدام به گردن اين و آن بيندازد، نبودن‌اش از بودن‌اش به. من سخت شيفته‌ی اين جمله‌ی پير هرات‌ام که گفته بود: «بنده‌ی آن گناه‌ام که مرا به عذر آورد و بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آورد». فرقی نمی‌کند آن مليت مليت ايرانی باشد يا عرب، يا آن دين دين اسلام باشد يا مسيحيت يا يهوديت، يا دين زردشت. هر کدام که عجب آدمی را بيفزايد و او را از توجه به واقعيت وجودی‌اش باز دارد – که من معتقدم حداقل اديان برای اين کار نيامده‌اند – نبودن‌شان از بودشان بهتر است. اين بيت مولوی را بايد به آبِ زر نوشت:
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود.

۹

باز هم حاشيه‌بازی!

۱. امروز لندن دارد برف می‌آيد. هفت سال است که اين شهر چنين برفی به خود نديده است. برف‌ نديده‌ها! بی‌امان دارد می‌بارد. دو سه انگشت که اين‌جا برف بيايد، سیستم حمل و نقل‌شان مختل می‌شود. ولی برف‌شان بيشتر از يک روز نيست، طفلک‌ها! و همچنین ما طفلک‌ها که چندين سال است برف درست و حسابی نديده‌ايم.

۲. داستان اين مدرسه‌‌ی يهودی را خوانديد که نيمی از دانش‌آموزان‌اش مسلمان‌اند؟ به نظر شما چه باعث می‌شود در ميان این موج نفرت از اسراييل، مسلمانان متشرع بچه‌هاشان را به يک مدرسه‌ی يهودی بفرستند و بعد رابطه‌ی دوستی عميق و گرمی با هم داشته باشند؟ اين‌جا تفاوتِ سياست‌بازی و غلبه‌ی رسانه‌ها و «زندگی واقعی» مردم مشخص نمی‌شود؟ این مردم اقليت‌اند يا اکثريت؟ اين مورد استثناست يا قاعده؟ روابط انسانی هر چه باشند بسيار پيچيده‌تر از تئوری‌های سياسی و نظريه‌پردازی‌ها روشنفکرانه و فيلسوفانه‌ی شورشی هستند.

۲

پاره‌های پراکنده

مثل هميشه، يک دنيا کار دارم که انجام بدهم. ترجمه‌ها از زمين و آسمان محاصره‌ام کرده‌اند. با تمام اين احوال آن قدر درگيرشان نيستم، يا آن قدر درگيری ذهنی برای‌ام درست نکرده‌اند. اما اين روزها يک جوری بی‌رمق هستند. انگار روزها دارند ضعف می‌کنند!‍ هوای لندن هم که مانند هميشه بی‌حساب و کتاب است:‌ يک روز آفتابی و گرم است، روز بعدش سرد می‌شود و ابری. امروز بعد از مدت‌ها بعد از اين‌که رسيدم اداره، ميزم را مرتب کردم و هفت هشت کيلو کاغذ اضافه و پرينت‌های گاه و بيگاهی و مربوط و نامربوطی که را که فقط جا گرفته بودند، دور ريختم. ميزم خلوت شده است و آرامش‌بخش. خودم خوش‌ام آمد از اين وير پاکيزگی که گرفته بودم!

ديروز شروع کردم به ترجمه‌ی مقاله‌ای از هايدگر به عنوان «پديدارشناسی و کلام» (کلام دينی البته). همکار فاضل و نازنينی داده بود بخوانم‌اش. چند صفحه‌ای ترجمه کردم اما آن قدر متن کمرنگ بود (پرينت يک فايل پی‌دی‌اف بود) که حوصله‌ام را سر برد. گذاشتم‌اش برای وقتی که متن پررنگ‌تری از مقاله‌ی هايدگر پيدا کنم (بله تلفظ درست اين اسم همين «هايدگر» است؛ در آلمانی وقتی حرف‌های e و i کنار هم می‌آيند، صدای «آی» می‌دهند. هر چند بعضی از علما يا شبه علما دوست دارند بنويسند و بخوانند هيدگر!). هنوز هوش و حواس‌ام آن قدر جمع نيست که خیلی پر انرژی بچسبم به کارهای‌ام. افتان و خيزان و آهسته آهسته کار می‌کنم. يک دنيا کار دارم و در عين حال زياد هم سرم شلوغ نيست (به اين می‌گويند پارادوکس کاری!). دو سه مثقال حس کم دارم، بقيه‌ی اوضاع و احوال بد نيست. ولی شما زياد باور نکنيد. انگار منتظر يک واقعه‌ی خوب، يک خبر خوش، يک لحظه‌ی آفتابی و سرخوش کننده‌ام. اين‌ها را هم نوشتم که نگوييد چند روزی است چيزی ننوشته‌ام. منتظرم رييس‌ام چيزی را برای‌ام بفرستد تا کار بعدی‌ام را انجام بدهم. گفتم اين وسط دو سه خط پراکنده پرتاب کنم توی وب.

پ. ن. حال مخمل‌مان هم خوب است در ضمن! هر روز صبحِ زود می‌آيد روی پاهامان راه می‌رود يعنی زودتر بيدار شويد! اين هم اولين ذکر خير ملکوتی مخمل در وبلاگِ من.

صفحه ها ... 1 2 3
صفحه‌ی بعد