۶

يا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود!

وقتی در عادی‌ترين شرايط، عرصه را بر معقول‌ترين و طبيعی‌ترين رفتار و گفتار مردم تنگ کردی، ناگزير مردم به زیرکی و رندی، متوسل به نامتعارف‌ترين شيوه‌ها می‌شوند و همه‌ی سدهايی که فکر می‌کردی بسيار استوارند، می‌شکنند. بترسيد از روزی که مظلوم‌ترين و محجوب‌ترين مردمان را چندان به تنگ آورده باشيد که قومی سر به زير بر شما بشورند!

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پر بلا کند!

پ. ن. نه. اين شعر سيف فرغانی، از هر چیز ديگری بهتر گويای اين حال است:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه ز بهر ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز زان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آبِ ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاهِ بقا ماتِ حکمِ اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

۶

کجا دانند حالِ ما…

تو حالِ مرا چه می‌دانی که با هر دو دست‌ات و با تمام انگشت‌های‌ات می‌توانی وبلاگ بنويسی؟ تو چه می‌دانی که آن‌که روزی دودستی دو سه هزار کلمه را نيم ساعته می‌بلاگيد، الآن ناچار است با انگشت اشاره‌ی دست چپ وبلاگ بنويسد و تازه نيم فاصله را هم رعايت کند؟ و تو چه می‌دانی که اين روزها پادکست ساختن هم دارد به عذابی اليم بدل می‌شود؟ و ما ادريک ما العمل؟ و تو چه می‌دانی که طربخانه بدون انگشت‌های دست راست درش تخته است؟ و تو چه می‌دانی که درس خواندن بی نوشتن چه مصيبتی است؟ و تو چه دانی که نمی‌توان «اغتشاش نظری» بعضی از علما و تکبر علمی‌شان را بدون نوشتن بر آفتاب افکند؟ و تو چه می‌دانی که چقدر آرزوی باز شدن اين بانداژ و اتمام اين زُق‌زُقِ بر دل‌مان است؟ و تو چه می‌دانی … که ديگر نمی‌توانم بنويسم؟!
۱

از اين بی‌فخر بودن‌ها…

۱. نمی‌دانم تا به حال اين را هرگز نوشته‌ام يا نه. تکيه کردن بر اصل و نسب، اگر آدم در مقام اجتماعی خاصی نباشد که مثلاً اقتضای رهبری داشته باشد، کار خامان است و به کار فريفتن و فخر فروختن می‌آيد. تازه آن‌گاه که هم آدم در مقام رهبری باشد، وقتی فضایل آدمی (يا رذايل‌اش) تحت‌الشعاع اين نسب‌شناسی و فخر فروختن می‌شود، باز هم از اصل و نسب گفتن و باقی وظايف آدمی‌زادی را در پرتو آن کم‌رنگ و کم‌نور جلوه دادن، کار مستبدان است. پس، چه سودی است که مدام از اين اصل و نسب بگوييم؟ به قول مولوی:
آن ديده کز اين ايوان، ايوان دگر بيند
او بی پدر و مادر عالی‌نسبی باشد
پس حال که من‌ام و خويشتن، اين قطعه از شعر اخوان هميشه وصف حالِ من بوده است و، چه باک، محکم‌ترين پاسخ به قومی که صبح و شام، نسب فلان و بهمان را به رخ آدمی می‌کشانند و آن رشته‌ی خويشاوندی را سرپوش هر لغزش و سياه‌کاری می‌دانند. با نادرستی و نابکاری، هيچ اصل و نسبی آدمی را سود ندارد. و هنگام راستی و پاکی، حاجتی به هيچ اصل و نسبی نیست:
من يقين دارم که در رگ‌های من
خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
کاندر اين بی فخر بودن‌ها گناهی نيست
۲. امروز در راه که می‌آمدم به اداره، اين دونوازی سنتور و تنبک مشکاتيان و فرهنگ‌فر را گوش می‌دادم (که در نوار «خلوت‌گزيده» منتشر شده است و اکنون در نغمه‌ی روز طربستان است). نواختن مشکاتيان که حساب خاص خودش را دارد. اما هر بار به تنبک‌نوازی فرهنگ‌فر گوش می‌دهم گويی چيز تازه‌ای کشف می‌کنم. فرهنگ‌فر در نواختن تنبک امضای خاص خودش را داشت. با صلابت و استادی تمام می‌نواخت. گويی فرهنگ‌فر مصداق تمام عيار داشتن «دستی آهنين» برای ضرب بود. فرهنگ‌فر آهنين دستِ تنبک‌نوازی ما بود. روان‌‌اش شاد، که روان ما را شاد کرده است.

پ. ن. لازم است توضيح بدهم محرم است و امسال محرم در ايران مصادف شده است با سوز سرمای زمستان و ديگر عرق‌ريزان صحرای کربلا و تشنگی شهيدان در کار نيست؟ اين هم از عجايب محرم است که گردش ماه هم تفاوتی در حال مردم نمی‌گذارد و مردم بازآفرينی می‌کنندش (اگر این روزها بدون گاز و در زمهرير زمستان بی‌رحم اصلاً بتوانند). در نغمه‌ی روز تصنيف «شب دهم» را که عليرضا قربانی برای آن سريال که در فروردين ۱۳۸۱ پخش می‌شد، خوانده بود، اضافه کرده‌ام.

۱

رژه‌ی سلطنتی روز!

مجاورت با کاخ ملکه‌ی بريتانيا اين مزايا را دارد که گاهی اوقات شاهد عبور مارش‌زنانِ گارد از روبروی محل کارت باشی. از هر که پرسيدم نفهميدم اين‌ها کی هستند. يکی می‌گفت اين‌ها گارد کلداستريم هستند. و سه چهار تا اسم ديگر از اين گاردهای تاريخی خاندان سلطنتی بريتانيا را رديف کرد. ولی اين‌ها که در ويديوی زير می‌بينيد لباس خاکستری به تن دارند. چند ماه پيش، همين‌ها به اضافه‌ی سواره نظامی سرخ‌پوش از اين جلو رد می‌شدند. برای ما که هيچ نمی‌فهميم معنای اين‌ها را چيز عجيب و جالبی است و فقط نظم و ترتيب و مارش‌شان جالب است. شما هم ببينيد اگر کسی فهميد که اين‌ها که هستند و کارشان چی‌ست، همين‌ جا نظر بدهد لطفاً. فيلم هم معلوم است که داغ داغ است. نيم ساعت نشده است اين‌ها از اين‌جا رد شده‌اند.

ادامه‌ی مطلب…

۱

حکمت روز

امروز يکی از همکاران کارتی به مناسب کريسمس فرستاده بود که جمله‌ای از نلسون ماندلا روی صفحه‌ی اول آن بود:
«آزاد بودن تنها برشکستن زنجيرهای خود نيست، بلکه زندگی کردن به شيوه‌ای است که به آزادی ديگران نيز احترام بگذاريم و آن را تقويت کنيم.»
روزمان خوش شد با اين جمله.

۱

شکل تازه‌ی ملکوت

به سفارش سيد خوابگرد طراحی صفحه را تغيير دادم که زودتر باز شود. نمی‌دانم اين اتفاق افتاده است يا نه. متن سريع‌تر ظاهر می‌شود ولی اسکرول کردن توی صفحه ظاهراً سخت‌تر شده است و دليل‌‌اش را هم نمی‌دانم. اگر کسی می‌تواند راهنمايی کند، ممنون می‌شوم. اگر نشود، شرمنده‌ی سيد هستم و بايد برگردم به همان صفحه‌ی قبل!

۳

لندن و هوای پاکيزه!

تازه برگشته‌ام لندن. هوا، از هوای صبحگاه پردودِ تهران پاکيزه‌تر است و اينترنت به ميزانی باورنکردنی سريع‌تر! به تمام کسانی که در ايران وبلاگ‌ می‌نويسند و وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌های ديگر را می‌خوانند و به ای‌ميل‌های‌شان پاسخ می‌دهند، صميمانه و از بنِ دل تبريک می‌گويم. اين کارهای جد و جهدی می‌خواهد بی‌کران. صبر ايوب می‌خواهد و عمر نوح! واقعاً هر کس در اين وضعيت عطای اينترنت را هنوز به لقای‌اش نبخشیده است، چيزی است شبيه يا آدم «مؤمن» که به هر قيمتی ايمان‌اش را حفظ می‌کند. آسايش مؤمنان اينترنت و وبلاگ در ايران افزون باد!

۰

رگبارهای تابستانی لندن

نيم ساعت شده است که بی‌وقفه دارد می‌بارد. آسمان سوراخ شده است انگار. بانو می‌گفت از صبح دارند به مردم هشدار می‌دهند که رگبار سختی در راه است و تا نيم ساعت پیش خبری نبود. از ايستگاه که آمدم بيرون، دو قدم رفتم آن طرف خيابان که سوار اتوبوس شوم و مسيری را که معمولاً پياده می‌روم، سواره بياييم که خيس نشوم. دو قدم رفتن همان و موش آب کشيده شدن همان. تازه شانس آوردم چتر همراهم بود. انگار باران به کای آسمان از زمين می‌باريد. حالا هم دارد به همان شدت می‌بارد. نصف آسمان آفتاب است و نصف ديگر سوراخ شده است. اين باران‌های لندن هم حکایتی است به خدا.

۱

عذر اعتزال!

فکر کنم لازم است اين را در وبلاگ‌ام بنويسم. کسانی که اين وبلاگ را می‌خوانند يا ای‌ميل می‌زنند حق دارند بدانند چرا از من خبری درست و حسابی نمی‌آيد. اين روزها سخت گرفتار پروژه‌ای بزرگ در اداره هستم که به زحمت مجال وبلاگ‌ نوشتن و حتی پاسخ دادن به ای‌ميل‌ها پيدا می‌شود. در اين يکی دو ماه اخير بسيار پيش آمده است که ای‌ميل‌های بعضی از ساکنان ملکوت هم بی‌جواب مانده است و ملکوت هم جز من مدير ديگری ندارد. پس می‌شود سرزمينی سپرده به امان خدا! اين روزها کمی با من مدارا کنيد و صبوری بورزيد. به زودی به حال عادی بر می‌گردم (يعنی اميدوارم اين «زود» حسابی زود باشد و گرفتار کارهای تازه‌تر نشوم). اگر می‌بينيد پاسخ بعضی ای‌ميل‌ها را نداده‌ام، حمل بر بی‌ادبی و گستاخی نکنيد. مشغله‌های کمرشکن و وقت‌گير فراوان کاری فرصتی باقی نمی‌گذارند و ناچار به اولويت‌بندی کردن کارها می‌شوم. وبلاگستان اين روزها بالاترين اولويت را ندارد، و گرنه حرف برای گفتن بسيار است و کارهای وبلاگستانی زيادی است که بايد انجام داد.

اجازه بدهيد مدتی در همين کنج عزلت کارها را اداره کنم. حتماً وقتی برگردم با دست پرتر باز می‌گردم. اميدوارم به زودی زود با فراغت بيشتر و ذهنی سرشارتر برگردم.

۱

ای زبان تو بس زيانی مر مرا!

نشسته‌ام، لپ‌تاپ به بغل، روی مبل و دارم همين‌جوری اخبار را می‌جورم. فکر کنم يکی دو ساعتی شده است که بی‌وقفه دارم خبر می‌خوانم يا مطلب تازه‌ای را می‌بينم و بعد درباره‌اش حرف می‌زنم و از بانو نظر می‌خواهم (از جمله این خبر و اين خبر را بخوانيد). طفلک ديگر عاصی شده است. دارد تکاليف دانشگاه‌اش را آماده می‌کند که پرينت بگيرد. من هم انگار دهان‌ام چفت و بند ندارد. همين‌جور هر چيزی را که می‌بينم بلافاصله با هيجان گزارش می‌کنم. بالاخره گفت: «می‌شود دو دقيقه زبان به کام بگيری من اين‌ها را تمام کنم؟ حواس‌ام پرت می‌شود!». اما هنوز دو دقيقه سر نيامده بود که من به خبر بعدی رسيدم! امان از اين زبان! اين را نگفته بودم که وقتی بيفتم روی خط فکر کردن درباره‌‌ی چيزی، ديگر هيچ چيز جلودارم نيست. بايد تا مرز فرسوده کردن و نخ‌نما کردن آن فکر و تمام حواشی و متون‌اش پيش بروم. به اين می‌گويند پشتکار روان‌فرسا! آهای سيد خوابگرد! خدا از گناه‌ات نگذرد که مرا از نوشتن چيزهای غير مربوط به خودم کشاندی به شرح روايات روزمره! گناه تمامِ پيامدهای سوء اين روايت‌ها به گردن تو!

پ. ن. حالا که این‌جور شد، فردا درباره‌ی کناره‌گيری بلر چيزی می‌نويسم که بايد امروز بنويسم. چند بار بگويم من اين سياست‌مداران انگليسی را سخت می‌ستايم؟ سياست‌مداری، هنر است. سياست ورزيدن يک هنر اساسی و جدی است. آموختن‌اش هم زمان می‌برد. مثل دوچرخه‌ سواری نيست که يکی دو بار که زمين خوردی ديگر ياد بگیری. حالا فردا می‌نويسم درباره‌ی بلر که کمی برگردم به حال و هوای اين چند ماه گذشته!

صفحه ها ... 1 2 3
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد