۰

نکويی

بر اين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکويی اهلِ کرم نخواهد ماند
اين بیت از آن ابیات شاهکار و ماندگار حافظ است. «نکويی اهل کرم» خود حکايتی است که «بر اين رواق زبرجد نوشته‌اند» آن هم به زر! مگر اين «رواق زبرجد» خودش قرار است بماند؟ يعنی می‌ماند؟ احتمالاً هر چه باشد اين رواق زبرجد عمرش از من و شما خيلی بيشتر است. عجب بيت عبرت‌انگيزی است. اين «اهليت» هم خود حکايتی است:
من نديدم در جهان جست‌وجو
هيچ اهليت به از خُلقِ نکو!
اهل کرم بودن يک جور اهليت است. يک جور اهليت دیگر هم هست:
نشانِ اهلِ خدا،‌ عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم!
يعنی بدانيد که از چه کسانی بايد پرهيز کرد!
۳

«فرقه» و روحيه‌ی استعمار…

اول از همه بگويم چرا استعمار و فرقه را با هم به کار می‌برم که ذهن‌تان سراغ استعمار و فرقه‌سازی و اين حرف‌ها نرود! استعمار که می‌گويم يعنی يکی نشسته است از آن بالا به بقيه، به ديگران، از موضع دانای کل و توانگر اعظم نگاه می‌کند و آن ديگران زيردست‌اند و نادان. کسانی هستند که من، ما، می‌توانیم تشخيص بدهيم خير و صلاح‌شان چی‌ست و کجا بايد برونند و چه بايد بکنند. روحيه‌ی استعماری یعنی اين‌که يکی همیشه ديگری را فرودست ببيند و فکر کند می‌تواند چيزهای خيلی بهتری به او عرضه کند.

اما چرا فرقه؟ اين کلمه را فراوان شنيده‌ايد. در افواه عوام مردم در کشورِ ما کلمه‌ی فرقه به هر گروهی که با عموم مردم و تقسيم‌بندی‌های بزرگ‌ترشان «فرق» داشته باشد، «فرقه» می‌گويند. چندان هم مهم نبوده است که اين گروه و صنف و جمعِ «ديگر»، لزوماً مذهبی باشد يا نه (چنان‌که می‌گفتند «فرقه‌ی دموکرات» و هکذا). نمونه‌ی ديگرش عنوان کتاب ابومنصور عبدالقاهر بغدادی است: «الفرق بين الفِرَق». خوب نويسنده‌ی کتاب هدف اصلی‌اش از نوشتن کتاب نشان دادن تنوع آراء و عقايدِ ملل و نحل مختلف نبوده است؛ اساس کارش رد و طرد آراء و عقايد ديگران است. شايد در بعضی جاها وقتی می‌گويند «فرقه»، کسی استنباط نکند اين کلمه باری منفی دارد. ولی فرقه، ريشه‌اش در تفرق و تفرقه و فرق داشتن است؛ حداقل در لغت با اين‌ها هم‌ريشه است. از اين گذشته اگر نمونه‌های مختلف کاربرد اين کلمه را بررسی کنيم، می‌بينيم که در عمده‌ی موارد، کلمه‌ی فرقه، بار منفی و ارزشی سنگينی دارد: «فرقه‌ی ضاله‌ی بهاييت» نمونه‌ی خيلی مشهورِ آن است. تازگی‌ها کسی گفته بود «فرقه‌ی مصباحيه»؟ من درست يادم نيست. ولی گويا کسی گفته بود. ظاهراٌ در عرف عامه، در زبان فارسی، اين کلمه وقتی به کار می‌رود، معنايی شبيه‌ی کلمه‌ی cult در انگليسی می‌دهد. هر چه هست، کاربرد آگاهانه يا ناآگاهانه‌ی کلمه، ريشه در روحيه‌ای استعماری و از بالا به پايین دارد. اگر نظامِ ارزشی آدم کثرت‌گرا و اهل مدارا باشد، آگاهانه اين کلمه را با کلمات انسانی‌تر و همدلانه‌تری جايگزين خواهد کرد. شما جايگزينی سراغ داريد؟ چيزهايی که به ذهن من می‌رسد اين‌هاست: مذهب، کيش، آيين، طريقه، مسلک… شما هم اگر چيزی به ذهن‌تان می‌رسد، به اين فهرست بيفزاييد. بد نيست حساس باشيم که چه کسانی، کجا، آگاهانه يا ناآگاهانه و چرا این واژه‌ی تفرقه‌افکن و جدايی‌سازِ «فرقه» را به کار می‌برند؟

۰

هنديان را اصطلاح هند، مدح!

طرف مثل نقل و نبات کلمات را خرج می‌کند. همين‌جوری راه به راه می‌گويد سکولاريست، اومانيست، ليبرال و اصطلاحاتی مثل اين. و همه را به قصد تحقير و برچسب زدن و تخريب به کار می‌برد. وقتی می‌گويد سکولاريست، مقصودش ناسزاست نه توصيف. خنده‌دار آن است که عده‌ای مثل خودش پيدا می‌شوند که وقتی می‌خواهند به امثال او ناسزا بگويند، فقط می‌گويند: «مرتيکه‌ی مسلمان!». می‌بينيد چقدر ارزش‌ها جا به جا می‌شود و آدم‌های ديوانه در دنيا زیادند؟ هم آن آدم ليبرال با لیبرال بودن‌اش حال می‌کند و هم کلی آدم مسلمان از مسلمان بودن‌شان. واقعاً نقطه‌ی اعتدال کجاست؟

بعد التحریر: خودم شخصاً اين حالت را خيلی دوست دارم، ولی می‌توانم هم حال آن اولی و هم حال بعضی از دومی‌ها را تجسم کنم وقتی با يک «مسلمانِ ليبرال» مواجه می‌شوند! آن وقت احتمالاً هر دوتاشان از عصبانيت موهای سرشان را می‌کنند و يکی می‌گويد ليبرال که مسلمان نمی‌شود و آن يکی می‌گويد مسلمان که ليبرال نمی‌شود! و من خنده‌ام می‌گيرد!

۰

سؤال‌های قالبی، جواب‌های قالبی

ناهارم را می‌خورم. راه می‌افتم به سمت بانک. کارهای بانکی را که تمام می‌کنم، می‌روم سلمانی. همان آرايشگاه. يا هر چيزی. همان‌جا که آدم زلف‌هاش را کوتاه می‌کند. بيست دقیقه‌ای منتظر می‌نشينم تا نوبت‌ام بشود. عده‌ای زير دستِ سلمانی که می‌نشينند، شروع می‌کنند به گپ و گفت‌وگو. بعضی‌ها با کلی هيجان. من خوش‌ام نمی‌آيد از اين کارها. حوصله‌ی آدم سر می‌رود. آخر که چی؟ با آدمی که اصلاً نمی‌شناسی، بنشينی بحث و گفت‌وگوی فلسفی-معرفتی و درد دلِ سياسی بکنی؟ دخترکی که دارد گيسوان یک در ميان سفيد و سياه‌ام را می‌ريزد زير پای‌ام، می‌پرسد: «وسطِ کار آمده‌ای آرايشگاه؟ روزی چند ساعت کار می‌کنی؟ کارت چی‌ست؟» من هاج و واج می‌مانم – مثل هميشه – که آخر چه بايد بگويم. يک چيزی سر هم می‌کنم. نيم بند. بخشی‌اش واقعی، قسمتی‌اش هم خيالی! بيچاره‌ها حتماً حوصله‌شان سر می‌رود. نصف اين‌ طايفه مهاجر هستند. يا لهجه‌ی غليظ دارند يا به زحمت انگليسی حرف می‌زنند. بعضی از مشتری‌ها مثل من زير دست استادِ سلمانی، در خيالاتِ خودشان غوطه‌ور نيستند. حرف می‌زنند. وراجی می‌کنند. حرف‌های تکراری و کليشه از دهن‌شان می‌آيد بيرون. و آدم می‌گويد چقدر بيکارند! ولی دارند زندگی می‌کنند ها. صدای راديو بلند است. يک لحظه خيال می‌کنم اين چيزی که دارد پخش می‌شود به انگيسی نيست. فکر می‌کنم چيزی است شبيه اسپانيايی يا فرانسوی. ولی نه. انگليسی است. ناگهان يادم می‌افتد که سال‌هاست با قصد و نيت، هيچ راديويی گوش نداده‌ام. چه فارسی زبان، چه انگيسی زبان. خودمانيم و خودمان. معلق وسطِ کار و درس. موجوداتی شده‌ايم فضايی انگار.

پول سلمانی را می‌دهم. می‌زنم بيرون. آدم‌ها با سرعت از کنارم رد می‌شوند. احساس می‌کنم سوار اتوبوس‌ام يا قطار و همه چيز دارد به سرعت از کنارم دور می‌شود. تازه می‌فهمم که اين من‌ام که با سرعت دارم بر می‌گردم اداره. هوا دم دارد. ابری است. گه‌گاهی چند قطره باران هم می‌بارد. ولی غلبه با ابر است و دم و رطوبت. هوا دلگير است. دارد شب می‌شود. کلی کار روی دست‌ام مانده. بر می‌گردم يادداشت قبلی‌ام را می‌خوانم. حال‌ام بد می‌شود که مجبور شده‌ام يک چيزی بنويسم که آخرش شده است ماجرای سياسی روز. فکرش را بکنيد که يکی که قرار است سلامت انتخابات آينده را تأمين کند و سرنوشت رأی و نظر ملت دست‌اش باشد، از همان روز اول، و از قبل از روز اول، با پررويی تمام دروغ گفته است. و بعد هم دو قورت و نيم‌اش هم باقی است و می‌خواهد از هر کسی که اين ادعای دروغ‌اش را – که حالا گندش بيشتر در آمده و طشت رسوايی‌اش از آسمان به زمين افتاده – آشکار کند، برود شکايت! آن هم برای چيزی که شکايت کردن ندارد. فکرش را بکنيد که یکی بيايد بگويد من جراح متخصص مغزم و هر کس بگويد من جراح متخصص مغز نيستم، ازش شکايت می‌کنم! می‌شود تصور کرد که چقدر اين حرف مسخره است. بگذريم. آدم حال‌اش بد می‌شود. به قدر کافی مصيبت داريم. اين يکی هم شده قوز بالا قوز. رسماً دارند به ملت، به خدا، به دين، به اخلاق، به قانون و به تمام دنیا زبان‌درازی می‌کنند (دانشگاه آکسفورد پيشکش!) و برای همه شکلک در می‌آورند و می‌گويند هيچ غلطی هم نمی‌توانید بکنيد! مسخره‌بازاری است به خدا. اين‌ها را که می‌بينم، با خودم فکر می‌کنم که همان گفت‌وگوهای ساده و پيش پا افتاده و معمولی و روزمره‌ی ملت توی سلمانی درباره‌ی آب و هوا و محله و هزار کوفت و زهرِ مارِ ساده‌ی ديگر، خيلی بهتر است از فکر کردن به اين دلقک‌بازی وقاحت‌بار.

۱

کلمات قصار روزِ بارانی

وبر می‌گويد: «سه نوعِ خالص اتوريته وجود دارد…». کارل فريدريش نوشته است که مدرنيت هم خودش نوعی سنت است و اصلاً مدرنيت بر ساخته از سنت است و عادت روزگارِ ماست که با طعنه و تحقير از سنت در برابر مدرنيت حرف بزنيم… بانو دارد هم‌زمان از تلويزيون و کامپيوترش مسابقه‌ی بسکتبالِ المپیک تماشا می‌کند. حالا دیگر داشت تماشا می‌کرد. کرکره‌ی هر دو تا را کشيد پايين و رفت. پنجره‌ی روبروی من، يعنی در بالکن، شيشه‌اش مدام دارد می‌گريد. قطره‌های اشک‌اش ساعت‌هاست از روی صورت‌اش فرو می‌غلتد. من می‌خواهم هانا آرنت بخوانم. غرق شده‌ام در نوشته‌های کلاسيک و سنتی. تازه فهميده‌ام که فيليپ ريف حرف چندان مهمی در نقد وبر نگفته است. کتاب‌اش حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. می‌روم باز هم درس بخوانم. شايد فرجی شد!
۱

آب و هوای دانشگاه

چند روز مرخصی گرفته‌ام که کمی کارهای عقب‌مانده‌ام را سامان دهم و فکرهای‌ام را جمع‌ و جور کنم. امروز آمده‌ام دانشگاه. بعد از چندين سال دارم با اينترنت دانشگاه وبلاگ می‌نويسم! يادش به خير آن روزهايی که وسط وقت تنفس کلاس می‌آمدم و وبلاگ می‌نوشتم. روزگاری بود. اين‌جا هم که اين روزها، وسط تابستان، اتاق دانشجوهای دکترا برهوتی است برای خودش. من مانده‌ام و يک اتاق بزرگِ خالی با کلی کامپيوتر دور و برم! هوای دانشکده آدم را به صرافتِ سياست می‌اندازد. حيف که دارم بساط‌ام را جمع می‌کنم برگردم خانه. وسط راه بايد بروم کتابخانه چند تا کتاب بگيرم برای کارم. وقت‌اش نيست و گرنه موسمِ نوشتن درباره‌ی انتخاباتِ آينده‌ی رياست جمهوری در ايران است. به جز اين‌ها، هيچ اتفاق خاصی اين روزها نمی‌افتد. می‌خواهم کمی درس بخوانم. کمی کار کنم. کمی هم سعی کنم آدم شوم!
۱

سلطه

مسلط بودن بر آدم‌ها کار زياد سختی نيست. گرگ و شير و حيوانات درنده هم می‌توانند بر آدمی مسلط شوند و او را عاجز کنند. آدمی را به خرد و دانش مقهور کردن هنر است. به زور بر آدميان مسلط شدن، از هر درنده‌خویی بر می‌آيد. به نیرنگ و نيش و طعنه حريفان را از میدان به در کردن هنری نيست بل عين بی‌هنری است. رمز سروری در دانش است و دانايی. نکته‌ی جالب‌تر آن‌که حتی حیوانات درنده هم می‌توانند برای صاحبانِ خرد و دانش مسلط شوند. اما سلطه‌ی به قهر کجا و برتری دانش کجا؟
درختِ تو گر بار دانش بگيرد
به زير آوری چرخ نيلوفری را
۱

راحت باشيد!

من نمی‌فهمم چرا بعضی از مردم مرتب نياز به توجيه کردن خودشان يا ديگران دارند. وقتی من درباره‌ی صومعه‌نشينان حرف می‌زنم، مقصودم خيلی روشن است:‌ من این کاره نیستم. عجالتاً، هم‌اکنون، در همین احوال روحی، خوش‌ام نمی‌آيد!‌ بماند که اگر وقت و حوصله داشته باشيم می‌توانم بنشينم و مثلاً مقاله‌ی انتقادی و فلان و بهمان بنويسم. ولی وقت‌اش را ندارم. به قدر کافی کار سرم ریخته که نمی‌توانم. ولی چه اصراری که بخواهيم بيايیم صومعه‌نشينان و زاهدان را توجيه کنيم؟ آن‌ها برای خودشان زندگی‌شان را می‌کنند. گوارای وجودشان!‌ ولی به مذاق ما خوش نمی‌آيد! درست همان‌جور که زندگی خيلی‌های ديگر به مذاق بعضی‌های ديگر خوش نمی‌آيد. تا به حال ديده‌ايد که يک نفر ملحد به خاطر اين‌که يک نفر مسلمان او را بر راه باطل می‌داند، از اعتقادش دست بکشد؟ يا بر عکس، ديده‌ايد که يک نفر مؤمنِ مسيحی، يهودی، يا مسلمان به خاطر اين‌که يک نفر ملحد او را مثلا خطاکار بداند، دست از آيين‌اش بکشد؟ البته که نه! مردم برای تغيير روش زندگی‌شان دلايل ديگری دارند. خوشامد يا عدم خوشامدِ ديگران – به درست يا غلط – باعث تغيير روش‌شان نمی‌شود. بگذاريد مردم راحت باشند. خودتان هم راحت باشيد! خودتان و ديگران را بيهوده عذاب ندهيد.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعتِ ما غير از اين گناهی نيست

پ. ن. در نوشته‌ی قبلی من اصلاً نگفتم که «صومعه‌نشينی» يک جور «گناه» است. نه بابا! نيست! برويد حال‌تان را بکنيد. ما را هم به حالِ خودمان رها کنيد!

۱

سکوتِ صومعه‌ها….

صومعه‌نشينی، رياضت کشيدن، چله‌نشينی و اين کارها، آدمی بيکار می‌خواهد که هيچ تعهدِ مهمی، از جمله داشتن خانواده و زن و فرزند، نداشته باشد (و از همه مهم‌تر غمِ نان و مسئوليت امرار معاش هم اصلاً نداشته باشد). من مانده‌ام که چنين آدمی که فقط به فکر خودش می‌تواند باشد، اصلاً چه خاصيتی دارد؟ جان‌ام فدای آن گناهی که به خاطر بودن و زندگی کردن در ميان اين همه آدم و لوليدن در دلِ همين زندگی معمولی گريبانِ آدم را می‌گيرد! چه خاصيتی است در زهد و پارسايی‌ای که از عالم و آدم بريده باشی و خزيده باشی توی غار؟ اگر اين‌جور بشود زندگی کرد، خوب است؛ ولی نمی‌شود! حداقل با اين اوصاف که من می‌بينم نمی‌شود. در نتيجه، گناه کردن چيز مهمی است. از گناه نبايد غفلت کرد، علی‌الخصوص گناهی که در برابر رهبانيت و صومعه‌نشينی از هر نوعی باشد (سنتی و مدرن‌اش فرق زیادی با هم ندارند؛ هر دو سر و ته یک کرباس‌اند). بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که خيلی از کسانی که می‌افتند دنبال اين زهد‌ورزی‌ها و صومعه‌نشينی‌ها بيشتر از آن‌که دليل‌اش معرفت نفس و مجاهدت با نفس باشد، ترس و وحشت از گناه است. دمِ حافظ گرم:
می‌ خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گويد تو را که: «باده مخور»،‌ گو: «هو الغفور»!

پ. ن. اصلاً نمی‌دانم اگر يک زمانی هوس رياضت کشيدن کردم، چه طوری بايد توجيه‌اش کنم! خدا آخر و عاقبت‌ام را به خير کند!

۳

داستانِ روز

امروز رفتم بيمارستان برای ترخيص نهايی از بخش ارتوپدی. پانسمانِ دستِ مبارک را باز کردند. همه چيز رو به راه است. فقط حرکت دادن دو انگشتِ ميانی به دشواری حرکت دادن کوهِ دماوند است! دکتر می‌گويد اگر می‌خواهی تحرک عادی‌اش برگردد، بايد درد را به جان بخری و تمرين کنی که اين دو انگشت را کاملاً خم کنی! از امروز تا هفته‌ی بعد که مرخصی استعلاجی تمام می‌شود، به تمرین برای خم کردن دو انگشت وسط و مشت درست کردن برای کوبيدن بر دهان استکبار جهانی و استکبار وطنی می‌گذرانيم! ان شاء الله تا هفته‌ی ديگر هم بخيه‌ها به رحمت ایزدی می‌روند.

اما قصه‌ی ما و حافظ، ماجرايی است که پايان ندارد. فقط يک نکته را در حاشيه می‌گويم و می‌روم تا بعداً بحث را باز کنم. وقتی می‌گويم «درويش اهل گفت‌وگو نيست»، معنای‌اش اين نيست که درويش اهل مدارا نيست يا مثلاً دراويش خشن هستند و از اين حرف‌ها. حاشا و کلا. درويش اهل گفت‌وگو نيست يک معنای ساده دارد: اگر گفت‌وگو به معنی دیالوگ را در بستر مفاهيم و اوضاع مدرن بفهميم، اساساً معنايی ندارد که گفت‌وگو به اين معنا را از اوصاف صوفيان و دراويش بشماريم. درويش هيچ «نيازی» به گفت‌وگو ندارد. پس، دوستان عزيزی که به‌شان برخورده است که من می‌گويم درويش اهل گفت‌وگو نيست، اندکی درنگ کنند. مگر گفت‌وگو به معنای امروزی، لزوماً هميشه، همه‌ جا، خوب است که ناراحت می‌شويم و گوينده و نويسنده‌ی اين‌ها را متهم به «نفهميدن» می‌کنيد؟ درباره‌ی آن‌چه برای حافظ و مولوی گفتم هم توضیح دارم. پادکست ساختن در ملکوت، يعنی اوضاع اضطراری، نه وضع عادی. در اوضاع اضطراری هم اشتباه پيش می‌آيد، هم حرف آدم بد فهميده می‌شود، خيلی بد. من هم قبلاً تذکر داده بودم. می‌نويسم تا رفع ابهام شود.

صفحه ها ... 1 2 3
صفحه‌ی قبل