۲

ميهمان خوابگرد و هفتان

اينترنت ايران به وضع اسف‌بار و کشنده‌ای کند است! ای کجايی اينترنت برادبند! ديروز را با همراه بانو،‌ ميهمان سيد خوابگرد، بانوی مهربان‌اش و پسر شيرين ادای‌اش (بزنم به تخته) بوديم. ديروز بس که خسته بودم و اين سوی و آن سوی شهر را رفته بودم، به شب که رسيد ديگر حال و حوصله‌ای برای نوشتن نمانده بود و هر آن‌چه در ذهن و ضميرم می‌گذشت تا صبح سوخت و خاکستر شد. باری با سيد رضا قصه‌ها و حکايت‌ها کرديم از آداب سيادت (بلا نسبت بعضی از به ظاهر سيدها) و قصه‌های آسيد ابراهيم! و البته داستان‌های آن رزمنده‌ی يازده‌ساله‌ی بی‌سيم‌چی نجف‌آبادی و عاشق امروزی که با بيست و هفت ترکش در بدن‌اش دارد خوابگردی می‌کند! همين‌ها را داشته باشيد و اين عکس‌ها را:رضا شکراللهی بی‌خبر معکوس شد!
اين هم پارسای خوابگرد که دل‌ام برای‌اش غيلی ويلی می‌رود!
سيد پارسا شکراللهی!!
اين از آن معدود بچه‌هايی است که با ديدن من اشک‌اش در نمی‌آيد!

آن بالا نوشته‌ام ميهمان خوابگرد و هفتان،‌ اما در واقع همه‌ ميهمان بانوی سيد رضا هستند که به اعتقاد راسخ من بار بيشتر تمام اين قصه‌ها و غصه‌ها به دوش اوست. دروغ می‌گويم، سيد؟!

۴

کوه،‌ نور، مهر:‌ روز نخست

نخستين صحنه‌ای که امروز با روشن شدن آسمان ديدم، قله‌های مرتفع پای البرز بود. وه چه شگفت است وقتی در کشوری بدون کوه زندگی می‌کنی، ناگهان در سرزمين خودت به پابوس اين همه کوه سر به گردون‌سای بيايی!

تهران، به رغم رسم معهود بی‌مروتی‌های‌اش، امروز تف‌ديده و آفتاب‌خورده اما پر مهر و صميمی بود. هنوز خستگی راه از تن نگرفته، سر از مرکز دايرة المعارف بزرگ اسلامی در دارآباد در آوردم. مکان و ساختمان مرکز تحسين‌برانگيز بود برای من که بار نخست بود می‌ديدم‌اش. در قسمت نگهبانی (پذيرش؟) از من کارت شناسايی خواستند و چيزی به جز کارت دانشجويی سابق‌ام نداشتم با آن عکس ژوليده و پريشان دو سال پيش! در جست‌وجوی دوستی همکار و با راهنمايی مسئول اطلاعات سر از طبقه‌ی پنجم در آوردم. اما ساختمان متقارن بود و متضلع و به سادگی در آن گم شدم! ناچار ميان آن راهروها به مدد موبايل راه‌ام را يافتم. از آن‌جا شتابناک به ميان شهر آمدم برای ديدار عزيزی ديگر. تهران با اين همه گرما، برای‌ام آشناست. اصلاً حس نمی‌کنم بر خاکی قدم می‌نهم که دو سالی می‌شود از آن دور بوده‌ام. چقدر اين خاک عزيز است! چشم که می‌انداختم همه چيز آشنا بود و پر نوازش برای چشم. مردم همان بی‌نظمی پيشين و رهايی و يلگی قبل را داشتند و قاعده‌ها همان قواعد پيشين. قاليباف هنوز نيامده اما اسم جاده‌ی لشگرک شده است بزرگراه ارتش! بزرگراهی از همين بالای شهر مستقيم به مدت چند دقيقه به ميدان رسالت می‌رساندت و نام‌اش را امام علی نهاده‌اند! چه کسی می‌گفت از امام علی نمی‌توان به رسالت رسيد؟!

ظهرگاهان در راه بازگشت، سينه‌کش شريعتی را که بالا می‌آمدم گنبد آشنا و دوست‌داشتنی حسينيه‌ی ارشاد مرا پرتاب کرد به چهار سال پيش و تمام خاطرات قلهک و زرگنده. چقدر احساس در وطن بودن می‌کنم اين‌جا. هيچ چيز برای‌ام مثقال ذره‌ای غريب نيست. کاش تمام آن‌ها که به بهانه‌های واهی و بيهوده با وطن قهر و لج کرده‌اند، اندکی بر سر مهر باشند و دوستی را به لجاجت‌های سياست نفروشند. نمی‌دانم اين قصه‌ها را که چرا گروهی بدون هيچ غصه‌ای و مسئوليتی قلم را رها و بی‌عنان می‌گردانند و افسار نفس را در رهايی قلم رها می‌کنند! اين را اما نيک می‌دانم که از نور سخن گفتن، زمين تا آسمان فاصله دارد با شعار زده سخن گفتن. هنری نيست همراه موج احساسات و عواطف و شعارهای کهنه و مبتذل شوی. هنر اين است که مرد نشر مهر و دوستی باشی. تا اولين واژه‌ی درشت و ناصواب بر زبان‌ات جاری می‌شود،‌ به محض اين‌که نخستين ناسزا را حواله‌ی کسی، هر چند دشمن کنی، يکی يکی درهای مهر و دوستی را داری می‌بندی:
آن کلام پاک در دل‌های کور
می‌نپايد، می‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دل‌های کژ
می‌رود چون کفش کژ در پای کژ!

من می‌گويم اگر کفشی کژ و پايی کژ نداشته باشيم، همه جا می‌توان اين کلام نور را منتشر کرد. همتی تا مرد مهر باشيم و خفاش‌وار از سيمای خورشيد نهراسيم. ايران، برای‌ام عزيز است و شيرين. بخت يار است که شماری از پيش‌کسوتان ادب و هنر و معرفت را می‌توان ديد و از خرمن‌شان خوشه چيد. به قوت حق!

سيد خوابگرد سلام!‌ محمود فرجامی! رسيديم خدمت‌تان اخوی! وبلاگی‌ها! نازنينان اهل قلم غير وبلاگی! شما را هم سلام! مهرتان افزون! ميهمان نمی‌خواهيد چند روز؟

۵

راز خفتن سيمرغ

امروز بعد از سه ساعت تأخير، پروازی که بايد ظهر در کپنهاک می‌نشست ما را غروب به اين‌جا رساند. سفری که بايد سه روزه می‌بود، عملاً به دو روز و بلکه يک روز محدود شد. از زمانی که به کپنهاک رسيده‌ام تماماً وقت صرف برنامه‌ی دو سه ساعته‌ی شنبه کرده‌ام که سخنان‌ام سر و ته داشته باشد. هر وقت که از ظهر فرصت داشته‌ام يا ديوان شمس و مثنوی و منطق‌الطير را زير و رو ‌کرده‌ام يا بی‌هدف در نسخه‌ی خطی دير آماده شده‌ام پرسه زد‌ه‌ام. موسيقی‌های لازم را با خود آورده بودم، اما تنها برای يکی دو قطعه از کارهای عليزاده همراه و هماهنگ‌کننده‌ی سفرمان ناچار شد نزديک به دوازده پوند برای وصل شدن به اينترنت بپردازد. تنها کسی که خوابش نمی‌برد و خواب‌اش از ديدگان جداست، من‌ام. پس می‌نويسم با همين لپ‌تاپ نامأنوس. شايد ديگر فرصتی دست ندهد. اينترنت وايرلس هيترو پول می‌خواست که از خيرش گذشتيم، اما اين‌جا ناچار بوديم ديگر. از همين اتاق هتل، اينترنت وايرلس خوب جواب می‌دهد، هر چند الآن صدای خر و پف همراه‌ام به آسمان رفته است و يا شايد صدای تق و تق کی‌برد دارد آزارش می‌دهد!

هواپيما که به بالای کپنهاک رسيده بود، چشمان‌ام از حيرت گرد شده بود از اين معاشقه‌ی بی‌بديل زمين و دريا. دانمارک جزيره‌ای است که شايد يک دهم انگليس هم نباشد. از بالا که نگاه می‌کردی، چندين قطعه زمين را می‌ديدی که دريا با آرامشی عجيب در کنارشان آرميده بود. هواپيما که فرود می‌آمد گمان می‌کردم که الآن بايد در دريا فرود بياييم. اما نه، فرودگاه درست کنار دريا بود! با خودم فکر می‌کردم که از اين همه زيبايی هيچ نصيبی نخواهم برد خاصه اکنون که بانو همراه من نيست. اما بايد حتماً يک بار يک هفته‌ای هم که شده این شهر را زير پا بگذاريم. زيباترين صحنه‌ای که در اين‌جا ديدم همان بود که از آسمان هنگام فرود هواپيما ديدم. کاش دوربين دستم بود و می‌توانستم شکارشان کنم. می‌گويند اين‌جا روزها خلوت خلوت است و شب‌ها تازه مردم به خيابان می‌ريزند. گراند هتل که اسم‌اش هتل چهار ستاره است ولی به زندان می‌ماند و حتی دو ستاره هم برای‌اش حيف است، تا باغ مشهور و زيبای تری‌ولی دو سه دقيقه فاصله دارد. در خيابان بغلی هتلی هست به اسم «هتل آستوريا» که ناگهان مرا ياد رضا علامه‌زاده انداخت. از ظاهر مردم اين‌جا بر می‌آيد که خيلی ليبرال‌تر و آزادتر از مردم انگليس هستند. ظاهراً هم استرس‌شان کمتر است و هم رفاه‌شان بيشتر. انگار در خيابان مردمانی را می‌بينم بی هيچ غمی. ياد سفرنوشته‌ی دکتر اسلامی ندوشن به دانمارک می‌افتم (کسی می‌داند کدام کتاب‌اش بود؟). دکتر اسلامی آن موقع از محاسبه‌ای آماری ياد کرده بود که در اين کشور بعد از وقوع جنگ،‌ ناگهان آمار خودکشی‌ها به طرز وحشتناکی بالا رفته بود. آزادی و رفاه بيش از حد (از بسياری جهات) بدجوری کار دست‌شان داده بود. بر خلاف آلمان، اکثر مردم اين‌جا بسيار مسلط به انگليسی حرف می‌زنند و مطلقاً مشکلی در ارتباط بر قرار کردن پيش نمی‌آيد.

اين‌جا و مخصوصاً الآن احساس بدی نسبت به اين‌جا پيدا کرده‌ام. فکر می‌کنم اين‌جا همايی هست، عنقايی هست ولی خواب‌اش برده است. وقتی هم بيدار شود معلوم نيست به کجا پرواز خواهد کرد. آی سيمرغ خفته! من اين‌جا غريب‌ام! نه، همه جا گويا غريبم!

هنوز ته ذهن‌ام دارم با غزل شماره‌ ۱۶۸ شمس (شفيعی کدکنی) کلنجار می‌روم:
اگر که جنس همايی و جنس زاغ نه‌ای . . .

امشب بر می‌گردم لندن. دل‌ام تنگ شده است برای‌اش.

۷

کرمانيه‌ی ۳

برف می‌بارد! کرمان هوای‌اش برفی است! باور کردنی نيست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بوديم و قدم زنان خيابان شريعتی را طی کرديم. هوا صاف بود. اين چند روز مرتب باران می‌باريد، اما اکنون برف می‌بارد. برف می‌بارد به خاک ستم‌کشيده و سوخته‌ی کرمان. برف با دانه‌های درشت‌اش زمين تشنه‌ی اينجا را نوازش می‌دهد. نمی‌دانم اين برف دانه‌درشت چه اندازه تاب می‌آورد. اما ديدن اين برف برای من که در اين دو سال اخير به ندرت برف ديده‌ام، شوق انگيز است.

۱۰

کوير اينترنت و ميدان گنجعلی‌خان

فکر نکنيد خبری شده است. اينجا اتصال اينترنت به طرز اسفناکی کم سرعت و طاقت‌سوز است. همين ديروز باغ شازده رفته بوديم و ماهان. امروز هم که داشتيم ميانه‌روز در حمامی مختلط می‌گشتيم! اين هم ميانه‌ی ميدان گنجعلی‌خان،‌ همين امروز ظهر!
dari-ganjali.jpg

۵

کرمانيه‌ ۲

کرمان نمونه‌ای متوسط است از يک شهر ايرانی که به طور نامتوازن در معرض امواج مدرنيته قرار گرفته است و نسيم مدنيت غربی بر آن وزيده است. پيش از اينکه نکته‌ای ديگر را بنويسم، اين را بايد متذکر شوم که التفات به ناهمگونی بافت اجتماعی و فرهنگی يک شهر مطلقاً به معنای تحقير يا تمسخرِ اهالی يک ولايت و يا ساکنان يک شهر نيست. جالب است که در ذيل يادداشت قبلی من گويی عده‌ای تنها مترصد سخن گفتن من بودند تا سيل دشنام و ناسزا را سرازير کنند.
تا جايی که من می‌بينم به جز يکی دو مورد، در ساير مواردی که ذکر کردم، داوری نکرده‌ام و تنها به گزارش واقعيت‌ها اکتفا کرده بودم و اينها تنها يک از هزاران بودند. نکته‌ی ديگر اين است که مطلقاً چنين نيست که زيستن در لندن اين بينش را به من داده است. سال‌ها پيش از آن‌که به لندن بروم نيز همين تصورات را درباره‌ی تناقضات و عجايب رفتاری مردمان ايرانی داشته‌ام. نمی‌توان با چشم‌پوشی يا بزرگ‌نمايی خصوصيات مثبت فرهنگی، در اصلاح معايب يک جامعه کوشيد. از طرفی ديگر، رفتار مؤدبانه و احترام‌آميز چند نفر را نيز نمی‌توان يکسره به فرهنگ غربی نسبت داد اما برخوردهای متعدد با آدميانی با انديشه‌ها و فرهنگ‌های مختلف خود نقشی در پالايش شدن رفتارهايی دارد که پيشتر تنها در حوزه‌ی روابط بومی معنا پيدا می‌کردند. اما، بر خلاف آنچه دوستی نوشته‌ است به هيچ رو اتفاقاتی که در اينجا رخ می‌دهند قابل قياس با آنچه در مثلاً لويشام يا بريکستون رخ می‌دهد نيستند. الگوهای رفتار اجتماعی به طور کلی در بريتانيا با اينجا تفاوت دارد و حساسيت‌های دولت و مسئولين آن سرزمين زمين تا آسمان به شيوه‌ی برخورد مثلاً پليس ۱۱۰ کرمان تفاوت دارد.
اتفاقاً بر خلاف تصور دوست ديگرم، سال‌ها پيش بارها نه تنها کتاب تاريخ کرمان احمد علی‌خان وزيری را خوانده‌ام بلکه مرتب ورق به ورق کتاب‌های باستانی پاريزی را به دلايل شخصی ديگر می‌خواندم. اما اين نکته غير قابل انکار است که مؤلفه‌هايی از فرهنگ غرب در اينجا رسوخ کرده است که با کليت ساختار و بافت کرمان و ايضاً بسياری از شهرهای ما سازگاری ندارند. شايد تنها نمونه‌ای که بتوان نام برد که تقريبی به آن وضعيت دارد، تهران است که آن هم مشکلات ويژه‌ی خود را دارد و از اين روست که می‌گويم قبای جامعه‌ی مدنی بر قامتِ آن گشاد است. اگر کسی مدعی است که تهران جايی است که تجسم و عينيت جامعه‌ی مدنی است شواهد خود را عرضه کند تا تناقضات‌اش آشکار شود. اين بحث يک بحث عقلانی است که در آن می‌توان خدشه کرد و ضعف‌های‌اش را نشان داد. در اين موارد ديگر نمی‌توان احساسی برخورد کرد. اما در برخی موارد ديگر، وقتی من احساس‌ام را از برخورد با يک رفتار اهانت‌آميز بيان می‌کنم و اين رفتار را به وفور در اين شهر می‌بينم تنها تصوری که به ذهن‌ام می‌آید اين است که اين رفتار تبديل به يک نرم و قاعده شده است. اين‌ها ديگر مثال‌هايی گزينشی نيست. دغدغه ودلبستگی من به فرهنگ و هويت ديارم نيز مقوله‌ای نيست که بخواهم برای آن شاهد و گواه بياورم و برای کسی آن را ثابت کنم. اما دغدغه و حس هويت آدمی هر چقدر هم که شديد باشد، نمی‌توان غافلانه از خلل‌ها و حفره‌های بزرگ يک مجموعه چشم پوشيد و آن را مجسمه‌ی کمال دانست. دلايل اين معايب هم پيچيده‌تر از آن است که بتوان در دو سه پاراگراف برای آن نسخه پيچيد. شايد بهتر است دوستان به جای اين‌که بيهوده غيرتی شوند، سفری به کرمان داشته باشند و چند هفته‌ای در اينجا زندگی کنند و اجزاء مختلف تشکيل دهنده‌ی اين جامعه را با گوشت و پوست لمس کنند و از توجيه کردن کژی‌ها پرهيز کنند. هنگام ديدن نقصان‌های يک مجموعه نمی‌توان آن را با عقب‌افتاده‌ترين، توسعه‌نيافته‌ترين، ابتدايی‌ترين و بومی‌ترين بخش‌های جهان مقايسه کرد. راه اصلاح، درک موقعيت خودمان در جامعه‌ی جهانی است نه زيستن در جهانی پيله‌وار.

۱۳

کرمانيه ۱

سه چهار روز شده است که در کرمان هستيم و هر روزی که می‌گذرد چيزی جديدی در اين سرزمين مرا حيران می‌کند. اين شهر و احتمالاً‌ بسياری از شهرهای ديگر مجموعه‌ای از تناقضات عميق رفتاری و فکری است. تصور گرد هم آمدن رفتار سنتی و شايد روستايی با منش‌های مدرن خيلی سخت است. در اين ميان البته نکاتی هم هست که هيچ ربطی به مدرنيته ندارد و صرفاً ماجرای اخلاق است. خيابانی هست در بلوار جمهوری کرمان به نام هزار و يکشب. در اين خيابان چندين فروشگاه وجود دارد که حضورشان با مجموعه‌ی شهر کرمان مطلقاً هم‌خوانی ندارد. انواع و اقسام پيتزا فروشی‌ها با اسامی غربی. اما در همين خيابان فروشگاهی هست به نام گامْرون. اين فروشگاه چيزی شبيه سوپر مارکت است. يا به عبارتی چيزی شبيه تسکو و سینزبری يا سيف‌وی در لندن. صاحب مغازه يک نفر کرمانی است که با همسر و دخترش اينجا را اداره می‌کند. همه چيز مرتب و منظم چيده شده است و انواع و اقسام اجناس با بهترين کيفيت در آن موجود است. از همه مهم‌تر رفتار بسيار مؤدبانه و محترمانه‌ی فروشنده و صاحب مغازه است که می‌خواهد مشتری‌اش به هر نحوی از کارش رضايت داشته باشد. گويی اين فروشگاه اصلاً‌ تعلقی به شهر کرمان ندارد. هر چقدر از ادب و تشخص اين خانواده‌ی فروشنده بگويم کم گفته‌ام. اما در عوض تا دل‌تان بخواهد در هر دو قدمی ديگر به رفتارهايی برخورد می‌کنيد که دود از مغز آدمی بلند می‌کند.
باری، در همين بلوار جمهوری چند روز پيش برای ناهار به رستورانی رفتيم به نام «پارسيان». رستورانی بسيار نظيف و مرتب که اصلاً از يک رستوران در اروپا کم نمی‌آورد. در و ديوار اين رستوران منقش به نقوشی از تخت جمشيد و نمادهای ايران باستان بود. از همه جالب‌تر اين بود که ميزها شماره نداشت بلکه اسم داشتند: کوروش، داريوش،‌اشکان،‌پانته‌آ و اسامی باستانی و کهن ايرانی. غذای‌شان هم که البته بسيار عالی بود. آن طرف خيابان پاساژی هست به نام پاساژ گلستان که باز هم مجموعه‌ی غرايب است. در اين مجموعه مدرن‌ترين چيزها با کهن‌ترين و ابتدايی‌ترين تفکرات و برداشت‌ها گرد هم آمده است. فقط همين نام را ببينيد:«ارکست طوفان»! اشتباه نکنيد! اين همان ارکستر است! فروشنده که انواع و اقسام آلات موسيقی را می‌فروشد واقعاً فکر می‌کنيد بايد بنويسد ارکست! نمونه‌ی ديگر که خيلی خنده‌دار است و سعی می‌کنم عکسی از آن را روی وبلاگ بگذارم اين است: قهوه‌سرای سنتی بابا نوئل! هيچ توضيحی لازم ندارد . از اين قبيل تعابير زياد اينجا هست. دارم فهرستی از تمامی اينها تهيه می‌کنم و همه‌ی اينها را بدون هيچ شرحی اينجا می‌آورم.
با اين اوصاف، برای من واقعاً عجيب است که خاتمی در چه کشوری دارد از جامعه‌ی مدنی صحبت می‌کند. جامعه‌ی مدنی قبايی است که حتی بر قامتِ شهری مثل تهران هم گله‌گشاد است چه برسد به جايی مثل کرمان. ايران ما شتر گاو پلنگی است که تغيير يافتن‌اش زمانی به درازای قرن می‌خواهد.

۷

شهر مصيبت‌زدگان

گفتم که‌ تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم با الهه. يک نکته را عجالتاً‌ می‌نويسم از کرمان. اينجا شهر مصيبت‌زدگان است. به هر خيابانی که پا می‌گذاری کسی حداقل يکی از عزيزانش را از دست داده است،‌ اگر گروه‌گروه خويشاوندانش به کام خاک نرفته باشند. سوار هواپيما که می‌شوی، در مسير کرمان همه از زلزله می‌گويند و اصلاً‌ عجيب نيست که در طول پرواز يا هنگام ورود به کرمان صدای ضجه‌ی زنان مسافر و اشک‌های بی‌اختيار مردان را ببينی. اين استان يکسره مصيبت‌زده است. ماتم بم،‌ غم اين سرزمين و غم ايران است. مباد که فراموش کنيم. اينجا در هر جايی سخن زلزله‌ی بم اولين سخنی است که مردم با آن سخن می‌آغازند. در اين شبانه‌روز گذشته‌ اتفاقات جالبی رخ داده‌اند و کشف‌های جالب‌تری هم کرده‌ايم که بعداً خواهم نوشت. جدای از ماجرای زلزله، کرمان برای‌ام عجيب است. وقتی که به لندن می‌آمدم،‌ همه‌ی دوستانم می‌گفتند دچار شوک فرهنگی خواهی شد و لندن برای‌ات به اين زودی قابل هضم نخواهد بود. متأسفانه چنان نشد و لندن برای‌ام کاملاً‌ طبيعی بود! نکته‌ی عجيب اين است که هر بار به ايران می‌آيم شوک فرهنگی مرا بهت‌زده می‌کند. وقتی که رفتار مردم در تهران برای‌ام عجيب شده باشد و مدام يادم برود که به ايران آمده‌ام،‌ ديگر تکليف‌ام در کرمان روشن است. خدا به خير بگذراند!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6
صفحه‌ی بعد