۳

پاريس – روز ۱

خوب. ما داريم الآن رسماً از هتل خارج می‌شويم. قدم زنان راه می‌افتيم به سمت شانزه ليزه و اگر راه‌مان را بر اساس نقشه‌ی گوگل همان وسط کج کنيم، می‌رويم به سمت ايفل. مستقيم اگر برويم از شانزه ليزه سر در می‌آوريم و باغ‌های تويلری و آن ته احتمالاً به لوور می‌رسيم. چون هيچ کس به دادمان نرسيده تصميم گرفتیم خودمان به داد خودمان برسيم! اگر تا وسط روز برگشتيم هتل، برای‌تان عکس‌های تفرج کورمال کورمال‌مان را می‌گذاريم اين‌جا تا ببينيد چه‌ها کشيده‌ايم!
۵

قبله‌ی عالم گم می‌شود!

هنوز دو سه ساعت نشده است به همراه بانو به پاريس رسيده‌ام. بانو به قدر کافی سر پاريسی‌ها غر زده است. من هم بگذاريد غرغرم را بکنم. توی اين شهر درندشت، يک نفر وبلاگ‌نويس فارسی زبان نيست ما را نجات بدهد؟ از هر کس می‌پرسی که مثلاً مترو کجاست و چطور می‌شود از دفانس رفت تا شانزه ليزه، فقط چند دقيقه به فرانسوی يک مشت حرف نامفهوم و عجيب و غريب می‌گويند و آدم ناچار می‌شود بگويد مرسی فهميدم تا طرف شرش را بکند و برود!

عجب گيری کرده‌ايم توی اين شهر! دست‌مان از زمين و آسمان کوتاه شده است. افتضاح‌ترين شهر اروپايی است که تا به حال ديده‌ام. شايد دليل‌اش اين است که هيچ دوست و آشنايی راهنمايی‌مان نکرده است. فعلاً‌ تصميم گرفته‌ايم بخوابيم شايد تا فردا فرجی شد و يکی از اهالی وبلاگ‌شهر به دادمان رسيد! اگر احياناً راه‌تان را گم کرده بوديد و حوالی مرکز شهر پاريس نزديکی‌های طاق نصرت‌شان يا رو به روی ايفل بوديد، ای‌ميلی بزنيد يا همين‌جا کامنت بگذاريد. شديداً به يک نفر ايرانی يا انگليسی که فرانسه بلد باشد نيازمنديم! باز خدا پدر همين اينترنت هتل را بيامرزد که ما از همه جا بی‌خبران را می‌تواند کمی کمک کند! فعلاً که مثل لال‌ها يا دهاتی‌هايی که برای اولين بار رفته‌اند تهران، داريم دور خودمان می‌چرخيم. قرار بود روز قبل از حرکت‌مان به حکيم‌الملکوت (همان داريوش غيرمحمدپور) تلفن بزنيم، اما مجالی دست نداد. حالا شايد دوباره باز چيزی نوشتيم و وضعيت بحرانی فعلی را تشريح کردم.

برای آن‌ها که نمی‌دانند هم يک بار ديگر اضافه می‌کنم فردا (يعنی روز نيمه‌ی شعبان) تولد قبله‌ی عالم به سال قمری است. اين را نوشتم شايد دل بعضی‌ها به رحم بيايد و ما را از وسط جزيره‌ی «انگلیسی‌خوارها» نجات بدهد!

۱

زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما

برنامه‌ی شب‌ام را که تمام کردم، تا برگشتم ساعت دوازده شب بود (به وقت مونيخ). زنگ زدم لندن ديدم دنيا رفته است روی هوا! آن‌جوری که بانو می‌گفت اين پخش آزمايشی واقعا هيجان‌انگيز شده است. من هم که از اين‌جا هیچ صدایی نمی‌شنوم. ناشنيده دست مريزاد می‌گويم به زمانه‌چی‌ها، علی‌الخصوص آزاده‌ی سخنگو و ميرزا مهدی خان نازک‌الملکوت سابق و احتمالا فعلی! تو را به خدا يک نفر بخشی از صدایی را که پخش می‌شود جایی بنويسد. بانو می‌گفت يکی به اسم داريوش آن‌جا نظر داده. به خدا من نبوده‌ام. يعنی اگر بودم حتما خودم نظر می‌دادم، خوب هم نظر می‌دادم و نظرهای خوب هم می‌دادم. لابد روی کره‌ی زمين به جز من باز هم داريوش هست! ناشنيده توصيه‌ی اکيد می‌کنم تمام ابيات خوب و خوش‌بينانه و مثبت مطلب قبلی مرا برای زمانه زمزمه کنید. همین‌طوری می‌توانم تا صبح بنشينم و بنويسم برای‌تان. اما فردا صبح باز باید بروم به امور ملت برسم و سخنرانی و موعظه و اين حرف‌ها. در نتیجه وقت کافی برای این کارها نیست تا برگردم لندن. همین چهار کلمه را هم با این ادیتور محشر آریانویس تایپ کردم و گرنه معلوم نبود تا چند ساعت باید با این صفحه‌ کلید عجیب و غریب ور می‌رفتم تا حروف را پیدا کنم. اگر بدانید چقدر فارسی تایپ کردن اینجا سخت است، می‌فهميد من چه رنج استخوان‌سوزی می‌کشم! واقعا پدر آدم در می‌آيد. فکرش را بکنيد با يک کامپيوتر ديزلی که کوفت هم روی آن سوار نيست، بخواهيد نيم‌فاصله را هم رعايت کنيد.
راستی، آزاده وقتی حرف می‌زند، نيم‌فاصله را رعايت می‌کند؟! شنيده‌ام ای ايران را پخش کرده‌اند. ايران ای سرای اميد را هم پخش کرده‌اند؟ اين تصنيف در همان کار شجريان است که غزل سایه را می‌خواند که: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما! آهای مدير راديو!‌ من که اين‌جا دستم به شما نمی‌رسد، ولی اين قطعه را پخش کنيد! برای خودتان خوب است به خدا! می‌توانيد آن تصنيف، اصلا هم تصنيف ايرانی و هم تصنيف سپيده را به اضافه بخشی از آواز شجريان پخش کنيد! به هر حال خود دانيد. از ما گفتن بود.
در ضمن چرا توی هفتان هنوز هیچ خبری از زمانه نیست؟ سید جان؟ تو خوابگردی يا در خوابی؟

۹

خانه‌ی هنرمندان

به اتفاق بانو و دو دوست بزرگوار، ديروز را سری به کافی‌شاپ خانه‌ی هنرمندان زديم و دو ساعتی به گفت‌وگو نشستيم. آن‌که در عکس، از پشت سر می‌شود يک چهارم بالای تن‌اش را ديد، همان حضرت‌ آقای همراه ماست. کسی می‌شناسدش؟ (مثل اين‌که مدام دارم معمای شناخت عکس‌های مبهم طرح می‌کنم. نه؟)
برای ديدن عکس بزرگتر،‌ کليک کنيد.

۱۵

محمد نمی‌ميرد

اين شور و هيجانی که اين مردم را گرفته است و تماشای اين صحنه‌ها تکان‌ام می‌دهد. ياد آن سخن مولانا می‌افتم که: «پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان». اما انگار اين‌جا با همين نوحه‌هاست که قشر دين زنده‌تر می‌ماند و مغز دين پنهان‌تر می‌شود. اما آيا محمد می‌ميرد که چنين عزايی بايدش؟ اين همان محمدی نبود که وعده‌ی الهی می‌گفت از نام‌اش آفاق را پر خواهم کرد؟ پس اين چه ماتمی است که گويی يکی از دست رفته است و فنا شده است و نابود؟

هميشه فکر می‌کنم که شيطان (اگر به زبان اهل دين سخن بگوييم و چنين نامی را به کار ببريم)، فربه‌ترين صيدهای خود را از ميان دين‌ورزان می‌گيرد. هر جا غلظت دين‌ورزی ظاهری و قشری بيشتر می‌شود، معناها بيشتر به محاق می‌روند. پوسته‌ی شعائر ضخيم‌تر و ستبرتر می‌شوند و گويی بايد اين ظاهريان را به چيزی چون نوحه و ماتم گره زد تا پای‌بندشان کرد. گويی اين آيين تنها با ترويج ماتم و غم است که می‌ماند. آيین شادی اوليا و عارفان (و پيامبران) تنها به کار افسانه می‌خورد در چنين جامعه‌هايی. نه، به باور من محمد (محمد معنوی، نه محمد جسمانی) نمرده است هرگز و هيچ‌وقت نمی‌ميرد. کسی که بر محمد با چنين شيونی می‌گريد، می‌خواهد به همان زمان باز گردد و همان‌جا متوقف بماند و محمد قديم برای او حجت است و سند. چنين کسی هرگز جسارت اين را ندارد که درست در همين روز از خود بپرسد که اگر محمد امروز،‌ در زمان ما و چون ما در ميان ما می‌زيست چه می‌کرد؟ حيرت نمی‌کرد آيا از اين بلايی که بر سر دين‌اش آورده‌اند؟ امان از فتنه‌ی تقليد! به ياد اين آيه‌ی قرآن می‌افتم که می‌گويد: «قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا». گمان می‌کنند شيون بر محمد چه نيکوکاری است حال آن‌که عقل و دل و جان را اسير غفلت و پوسته‌ها کرده‌اند.

۱۲

شهر ملال

عجب ملالتِ روان‌‌فرسايی دارد اين شهر. امروز عصر را به ديدارِ دوستی رفتم و بعد از آن قدم زنان خيابان راهنمايی را تا ملک آباد طی کردم و عجيب است که هيچ حسی به اين شهر بی‌غرور که گويی گردِ مرگ در آن پاشيده‌اند ندارم. شايد ديروز اگر ديدار دوستان اهل معرفت و مصاحبت زنده‌دلانی نبود، همان ديروز غم چنگ به جان‌ام می‌زد. فرق چندانی هم نکرده است. همين حالا هم دارد آزارم می‌دهد. در راه که بر می‌گشتم و از اين تاکسی به آن تاکسی سوار می‌شدم با خودم فکر می‌کردم چقدر مفهوم «فاصله» برای‌ام تغيیر کرده است. شهر انگار روز به روز کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود. مشهد را انگار کوچک می‌بينم. آن قدر بزرگ نيستحضرت شيخنا ی. که آن سال‌های جوانی و شيدايی در آن قدم می‌زدم. شايد همان روزها هم کوچک بود و اين من بودم که غوطه‌ور در خود بودم و ز کار همه غافل. آدم‌هايی که اين‌جا هستند گويی اگر جای ديگری باشند، حس و حالی ديگر و رمق و رونقی تازه می‌يابند. هرگز نمی‌توانم تصور کنم که بار ديگر بتوانم مقيم اين شهر غم‌گرفته شوم. نه، اين‌جا را عاقبتی نيست.

ديروز ظهر و عصر اما روز زنده‌ای بود. کاش می‌شد اين جمع‌های پرنور و شور را نه تکرار که جاودان کرد. گويی همه چيز برای ما نادر است و ديرياب. انگار هر جنسی را که می‌جويی بايد فقط به معجزه بيابی‌اش. هر چه بود ديدار يک نفر مشهدی اهل حال – در کنار آن دو دوست نازنين ديگر – روزی يکنواخت را پاک دگرگون کرد. نيم‌رخ‌اش را می‌گذارم همين‌جا. اگر توانستيد بشناسيدش!

۲

قبض و بسط وبلاگی

من يکی دچار قبض وبلاگی شده‌ام درست بر عکس صاحب سيبستان که  «بسط» وبلاگی گرفته است! ديشب رسيده‌ام مشهد و تا دير وقت بيدار بودم. الان هم تازه دارم می‌روم بيرون با شماری از احباب. به هر حال هنوز شهر را درست و حسابی نديده‌ام که چيزی بنويسم درباره‌اش. ديدم اين روزها صاحب سيبستان شديداً مشغول چيدن سيب‌های نوروزی در حجره‌اش هست و هنوز هم در اقتدا به آداب «نيم‌فاصله» و بسی آداب ديگر اهمال می‌کند. من اگر قرار باشد صاحب سيبستان را در وبلاگ‌اش توصيف کنم می‌گويم آدمی بسيار خردانديش (در حد اعصاب خرد کن!) که هميشه اهل نازک‌کاری است اما هيچ وقت به خودش زحمت نمی‌دهد لااقل همين تری‌لی‌اوت را از صفحه‌ی اصلی ملکوت روی کامپيوترش بياورد و ما را و خودش را و عالمی را برهاند از بند ملامت!

اين بود يادداشت قبض شده‌ی وبلاگی ما درباره‌ی يک سيبستان جن زده!

۶

نوروزانه

تازه رسيده‌ايم تهران و هنوز خستگی سفر دراز در تن مانده است. پيش از همه، سال تازه بر اهالی وبلاگستان و ساکنان دلستان (!) فرخنده و خجسته بادا و سرشار از نور و رحمت و صلح و عدالت. باشد که سال تازه سال زوال ظلم و دروغ و ريا باشد و سرآغاز آرامش و آسايش برای هر که ايرانی است.

سخن دراز نمی‌کنم، اما در باب يادداشت پيشين توضيحکی واجب افتاده است که پرهيز از آن شرمساری دارد. آن نوشته، چنان که گفته بودم شيطنت‌آميز بود در نتيجه اگر باعث رنجش پاره‌ای از دوستان (مخصوصاً بانوان مکرم) شده است، عذرخواهم. تدارک آن نوشته‌ی مبهم و راهزن را، يادداشت‌هايی خواهم نوشت که جبران مافات کند و نکاتی خالی از مناقشه و دقيق را به تفاريق در اين باب خواهم افزود. پس بار ديگر آرزو می‌کنم که سال تازه برای بانوان نيز، سالی باشد که در آن شاهد استيفای بيشتر حقوق زنان باشيم و نابرابری‌های تاريخی بيشتر مرتفع شود باشد که راه دراز برابری را اندکی بيشتر پيموده باشيم.

سخن برای نوشتن زياد است اما يا مجال‌اش نيست يا حس و حال‌اش، پس باشد تا لحظه‌ی شکار فرصت‌ها. نوروز مبارک!

۳

کاسه‌های داغ‌تر از آش

تلويزيون وطن يک فاجعه‌ی تمام عيار فرهنگی است. مجريان و گويندگان برخی شبکه‌های گويا دارند نقش دلقک را ايفا می‌کنند. چيزی که در اين يکی دو هفته بيش از هر چيز آزارم داده است سبک و محتوای به اصطلاح موسيقی‌هايی است که از تلويزيون کشور پخش می‌شود. موسيقی‌ها و آهنگ‌ها مزخرف‌اند و خواننده‌های‌شان از آن هم بی‌مايه‌تر! خدا پدر راديو پيام را بيامرزاد! ناگفته نماند البته که هفته‌ی پيش شبکه‌ی چهار تلويزيون اجرای کامل يکی از برنامه‌های گل‌ها را پخش کرد با صدای محمد رضا شجريان، آهنگ محمد رضا لطفی و اشعار سايه. يکی از بيت‌های غزل آواز اين بود:
در کوی او که جز دل بيدار ره نيافت
کی می‌رسند خانه‌پرستان «خوابگرد»
که بی‌درنگ مرا به ياد سيد رضا شکراللهی انداخت! باری، از شوخی گذشته اين آواز کامل بيات ترک و تصنيف به ياد عارف اتفاقی شگفت بود. انگار در اين کشور بايد گوهرهايی از اين دست در کنار خزف‌هايی آن‌چنانی به گوش مردم برسد. صد البته که سياست‌های شبکه‌های مختلف سيما با هم فرق دارند. انگار برخی از شبکه‌ها رسالتی آسمانی دارند برای اين‌که ذايقه‌ی شنونده و بيننده را به انحطاط بکشانند.

امروز قطعه‌ای از تلويزيون پخش می‌شد بر روی غزلی از مولانا. بيت نخست غزل اين است:

معشوقه به سامان شد تا باد چنين بادا
کفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا

خواننده يا شايد هم حضرات رؤوسای امر تصميم گرفته بودند که کلمه معشوقه را با «معشوق» عوض کنند شايد بار گناه‌شان کمتر شود! به اين‌ها می‌گويند کاسه‌ی داغ‌تر از آش‌ و آدم‌هايی که يک جو عقل هم برای‌شان سود ندارد! راستی جای شگفتی نيست اين سياست يک بام و دو هوا که در يک تلويزيون از يک سو به صراحت زن و مردی به هم ابراز عشق می‌کنند و صريح می‌گويند:‌«دوستت دارم» و باز در همين تلويزيون فيلم «ناصر الدين شاه آکتور سينما» را نشان می‌دهند که طعنه‌ای گزنده بر بازار سانسور فيلم است و از سوی ديگر بيت مولوی را هم سانسور می‌کنند. معجون شگفتی است کشور ما: تصويری از همزيستی کامل آزادی انديشه و بيان به علاوه رواج فزون از حد دين‌ورزی رياکارانه و زورکی که يک نفر می‌خواهد برداشت خودش از دين، اجتماع، فرهنگ، سياست و انديشه را به مردم زورچپان کند و «مسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست».

خداوند فرهنگ ما را از دست متوليان‌اش در امان بداراد! شکر خدا ديگر خاتمی هم نيست که همه چيز را سر او خراب کنند!

۱

هم‌نوا با ساز باران

صاحب يک سبد آواز نو دارد کار تازه‌اش را ضبط می‌کند. مفارقت از اينترنت و وبلاگ هم در اين برهوت سرعت (!) دارد رسم و عادت می‌شود ديگر. امير حسين سام خواننده را به خدا می‌رساند تا يک خط از تصنيف را بخواند. خدا روزی هيچ تنابنده‌ای مکناد آهنگساز سخت‌گير را! (دور از گوش و چشم آهنگسازان). دست به نقد، داشته باشيد تصوير امير حسين سام و سينا جهان آبادی را در ميانه‌ی کار ضبط تصنيف‌ها در استوديو صحرای آقای ميناچی تا در مجالی فراخ‌تر به شرح روزگار شتابنده‌ی تهران برسم.
صاحب ملکوت، امير حسين سام و سينا جهان آبادی به ترتيب از راست
اين تصوير نقدِ نقد است. شايد نيم ساعت پيش ثبت شده است!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد