۰

دريانوردان ايرانی در گوتنبرگ

آمده‌ام پايين كه كاپوچينويی بخورم تا يكی از ميزبانان بيايد دنبال‌ام. يادداشت‌های‌ام آماده است. توی لابی می‌نشينم. دفتر ملاقات كنندگان هتل را باز می‌‌كنم و همان دو سه صفحه‌ی اول را كه ورق می‌زنم، كلماتی آشنا توجه‌ام را جلب می‌كند:

می‌روم شب‌ها به ساحل‌ها
تا بگويم (؟) خلوت دل را
روی موج خسته‌ی دريا
می‌نويسم موج غم‌ها را

قبل از آن هم شعری ديگر با همان دست‌خط بالاتر نوشته شده بود. گروهی دريانورد ايرانی با كشتی‌ای به نام ايران نور آمده بودند اين هتل! حدود يك سال پيش. يكی اهل بندر انزلی است. نام‌ها را به زحمت می‌خوانم:
اسماعيل سليمانی، جلال اسداللهی، علی اكبر بويری و دو سه نام ديگر كه نتوانستم بخوانم. آن شعر را يكی به اسم فرهاد نوشته بود. دو سه صفحه عقبتر يكی به فارسی و انگليسی نوشته است: نادر عاصمی كاليفرنيای آمريكا. ايرانی‌های دريانورد ۱۵ جانويه (!) ۲۰۰۵ اين‌جا بوده‌اند و نادر عاصمی ۱۶ جانويه‌ی ۲۰۰۴. دنيای خيلی كوچكی است. نه؟

حالا فردا ممكن است يكی از همين آدم‌های دريانورد بيايد همين نوشته‌ی مرا بخواند. دنيا از اين‌كه فكر می‌كنيم هم كوچك‌تر است. اين بيت‌های عطار را خطاب به خودم خواندم:
زمین در جنب این نه سقف مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی
سزد گر بر بروت خود بخندی
دارم می‌روم همين‌ها را توی آن دفتر بنويسم! شايد سالی ديگر دوباره سر از اين‌جا در آوردم و دوباره اين‌ها را خواندم.

۲

صدای ما را از سوئد می‌شنويد!

يك ساعتی می‌شود رسيده‌ام سوئد. گوتنبرگ يا به قولی يوته‌بری. برای‌ام توی هتلی كنار فرودگاه اتاق گرفته‌اند. طبق معمول مسافرت‌های شتاب‌ناك اين روزها، يكی دو روزی بيشتر نمی‌مانم. ديدم توی لابی هتل كامپيوتر گذاشته‌اند، ويرم گرفت رد پايی بگذارم. تا غروب كه وقت سخنرانی‌ام برسد، هنوز سه ۴ ساعت وقت دارم (حدس بزنيد كی‌برد اين‌ها كدام حرف‌ها را ندارد!). می‌خواهم بروم بيرون كمی اطراف را بگردم. قرار بود فردا شب بروم استكهلم كه با برنامه‌ی زمانی من ناسازگار بود و منتفی شد. مشقتی است تايپ كردن سر پا از توی لابی هتل! مثل آشپزی كردن و ظرف شستن بانو می‌ماند!

اگر وقت شد و توانستم دوربين را به يو اس بی اين كامپيوتر وصل كنم، عكس‌های اين دور و بر را می‌گذارم برای منفعت عام و خاص!

۱

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

دو روزی هست که انگار دارم همه‌ی آلمان را می‌گردم! ديروز که رسيدم به فرانکفورت هوا رو به سردی می‌رفت. سخنرانی شب که تمام شد، به منزل ميزبان‌ام در دارمشتات رفتم و تا صبح از سرما لرزيدم! اما شب خوشی بود با «گپ»های فراوانی از افغانستان، از هزاره‌جات و از پشتون‌ها. شنيدن تجربه‌های افغان‌ها از نزدیک و از درون تجربه‌ای شگفت‌انگيز است.

امروز صبح که ميزبان ديشب‌ام رانندگی می‌کرد از دارمشتات، ويسبادن و فرانکفورت عبور کرديم (حتماً از همين‌ جاها بود ديگر؛ من که راننده نبودم!) از ميانه‌ی کلن عبور کرديم تا اسن. نزديکی‌های کلن خوابم برد و وقتی چشمان‌ام را باز کردم اسن بوديم. تمام راه باران آمد شديد و از ميانه‌ی مه و باران به اين‌جا رسيديم. سخنرانی امشب هم تمام شد و من هنوز دارم از سرما می‌لرزم. خدا را شکر اين‌جا به يمن دختر نوزاد هادی، خانه گرم‌تر است! چنان گرفتار کار بودم که پاک يادم رفت از دار و درخت عکس بگيرم. شايد فردا مجالی شد تا قبل از اين‌که برگردم، از اين‌ها که ديده‌ام عکسی بگذارم. دو شب بسيار خوب داشتم، علی‌الخصوص امشب که مستمعمين‌ام همدل بودند و همزبان و گوينده را بر سر شوق آوردند و تا دير وقت شب رهايم نمی‌کردند.

قصه‌ی دل گفتن و حکايت معرفت نقل کردن، آن هم وقتی از حافظ و مولوی سخن می‌گويی و تجربه‌های درونی را بازگو می‌کنی، بسيار دلنشين و شيرين است، حتی برای گوينده. از صبح دارم اين بيت را همين‌طور بی هيچ دليلی برای خودم زمزمه می‌کنم:
بر زمينی که نشان کف پای تو بود
سال‌ها سجده‌ی صاحب‌نظران خواهد بود.

صاحب‌نظری بايد، اما. آرام آرام دارم گرم می‌شوم. باد و سرما و باران اما بيرون بيداد می‌کند. دخترک نوزاد ديگر غرق خواب است. پدرش سرش به درس و کتاب است و من فيل‌ام يادِ هندوستان وبلاگ کرده است اين آخر شب.

۲

پاريسيه‌ی آخر

امشب، شام آخر پاريس است. اينترنت بيست يورويی وايرلس ما هم دارد تمام می‌شود (ديگر هم لازم‌اش نداريم). عکس‌ها را ان شاء الله از لندن می‌گذارم. آن قدر خسته بوديم وقتی از خواب بيدار شديم ساعت نه و نيم شب بود. رفتم بيرون از يک مغازه نزديک ويکتور هوگو که ظاهرش به مغازه‌های عربی می‌خورد کمی هلو و سيب و آب خريدم. از آن طرف خيابان هم به پيتزا هات خدمتی کرديم و برگشتيم هتل برای شام آخر! ديگر گفتنی نمانده از پاريس. نکات مهم را حتماً بانو خواهد نوشت. دل‌ام برای تک‌مضراب‌ها تنگ شده است. برگردم فراغ بالی حاصل شود، دوباره ادامه می‌دهم. يکی را اين‌جا توی پاريس نوشتم. بقيه باز حال و هوای لندن را می‌خواهد. اين تشکر آخر را بايد اول می‌کردم که اگر دوست نازنين‌مان که در شهری ديگر زندگی می‌کند و نتوانست بيايد پاريس، ترتيب رزرو هتل را برای‌مان نداده بود، احتمالاً‌ گاومان دوقلو زاييده بود. بنده‌ی خدا ديروز پای تلفن قدم به قدم از روی نقشه راهنمايی‌مان کرد و عملاً تمام مسير متروی پاريس را به من آموخت. خدای‌اش خير دو جهانی دهاد و زودتر در پاريس خانه پيدا کنند که ما اين قدر در به در نباشيم!!
۲

پاريسيه ۵

اين هم روز سوم و آخر ما در پاريس. از خواب که پا شديم، قدم زنان تا ايستگاه له دفانس رفتيم و سوار شديم تا شارل دوگل اتوال. دو سه ساعتی را به خريد گذرانديم. برای ناهار هم رفتيم مک‌دونالد. نکته‌ی جالب‌اش اين بود که مک‌دونالد اين‌جا کرديت کارت قبول می‌کند! فاتح شديم بالاخره!‌ لندن که باشی، همه جا ناچاری پول نقد بدهی. بعد از ناهار سلانه سلانه برگشتيم به اتوال و رفتيم به سمت مونمارتر (به قول خودشان مونمقتر!). مستقيم از ايستگاه (انوِق بود؟) رفتيم بالا انگار که داريم از دماوند صعود می‌کنيم. يک کليسای بسيار خوشگل و سرشار از معنويت آن بالای قله است که اشک آدم را در می‌آورد. بعداً دوباره درباره‌اش می‌نويسم و عکس‌ها را هم جداگانه می‌گذارم.

از مونمارتر آمديم پايین و قدم زنان رفتيم به سمت ايستگاه که برويم گق دو نوقد (همان ايستگاه مرکزی که قطارهای يورواستار می‌روند آن‌جا). قرار بود پنج آنجا باشيم ولی ما چهار و ده دقيقه رسيديم. چيزکی خورديم تا پنج شد. نيم ساعتی از قرار گذشت و دوستانی که با آن‌ها قرار داشتيم به قرار نرسيدند. هر چقدر هم تلفن زديم پاسخی نبود که نبود. تا حدود شش در همان ايستگاه پرسه زديم و بالاخره تصميم گرفتيم برگرديم. الآن خسته و هلاک برگشته‌ايم هتل و داريم از حال می‌رويم ديگر. قسمت نبود دوستان را ببينيم. اگر زنده ماندم تا دو ساعت ديگر عکس‌ها را می‌گذارم و گرنه باشد تا بعد (شايد تا فردا). مشاهدات ديگر را حتماً بانو خواهد نوشت.

۳

شرط رفاقت

گفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز می‌آيند و فردا می‌روند. بعضی‌ها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوست‌اند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيب‌شان می‌زند».

گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش

رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه می‌دارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمی‌گذارد. فکر کرده‌ای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف می‌زند. سکوت نمی‌کند تا سکوت‌ات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی!»

۲

پاريسيه ۴

خوب. يک نفر گفته بود تا عکس ايفل را نگذاريد قبول نيست. ايفل را امشب رفتيم و ديديم و تازه عکس هم گرفتيم توی آن تاريکی. یک ايرانی با حال، که خودش وبلاگ‌نويس نيست، اما خويشاوندانش هستند، کلی تحويل‌مان گرفت و نصفه‌شبی آمد و ما را در سن ميشل و بير-حکيم (!) گرداند. دم‌اش گرم. اميدوارم نصفه‌شبی به خانه‌اش رسيده باشد و گرنه ايل و تبارش پدرمان را در می‌آورند!!

عکس خواسته بوديد، اين هم عکس‌های لوور و نوتردام و همين ديگر!

بقيه‌ی جاهای پاريس پيشکش تا فرداشب اگر به خواست خدا زنده بوديم. يادم رفت بگويم اين دفانس عجب جای محشری است. دهان‌مان از حيرت باز ماند. لندن خودش را بکشد چنين جايی ندارد و نمی‌تواند بسازد. ورودی متروی‌اش ما را حسابی متحير ساخت. خيلی عجيب و غريب بود (بعداً توضيح می‌دهم)، اما مرده‌شور بقيه‌ی متروی پاريس را ببرند. متروی لندن با آن وضع بی در و پيکرش از اين بهتر بود.

ادامه‌ی مطلب…

۵

عکس‌های پاريس

اين هم تعدادی از عکس‌های پاريس به ترتيب حرکت! بعداً توضيحات لازم افزوده خواهد شد!

ادامه‌ی مطلب…

۱

پاريسيه‌ ۳

هی می‌خواهم چهار تا عکس بگذارم اين‌جا تا حاصل يک نصفه‌ روز، نصف پاريس را با پای پياده گشتن ببينيد. اما لطف و محبت دوستان آن قدر زياد است که از وقتی برگشته‌ايم دارم همين‌جور ای‌ميل جواب می‌دهم و تشکر می‌کنم. اگر کسی از قلم افتاده است، همين‌جا ممنون‌ام. کلی از همه راهنمايی گرفته‌ام تا همین حالا. فعلاً‌ داريم استراحت می‌کنيم (خير سرم من الآن بايد در حال خواب باشم!). تا سه چهار ساعت ديگر احتمالاً دوباره سر پا می‌شويم و می‌رويم برای «شب پاريس» که گفته‌اند از دست مدهيدش. دوست بزرگواری همين الآن تسکت مسج فرستاد دوباره. باز هم ممنون. ببخشيد که آنلاين و وبلاگی جواب می‌دهم. حتماً‌ تماس می‌گيريم. يک دنيا از لطف بيکران همه ممنون.

می‌بينيد؟ آن وقت می‌گويند وبلاگ بد است! هی می‌گويند «ابتذال در وبلاگستان»! اگر اين وبلاگ نبود، آدم اين همه دوست ديده و نديده را چطور پيدا می‌کرد؟

پ. ن. قول می‌دهم چند تا عکس بگذارم از ابتدا تا انتهای گردش امروز! به زودی.

۱

پاريسيه ۲

الآن به وقت لندن نزديک ساعت دو است يعنی ساعت حدود سه بعد از ظهر به وقت پاريس. صبح علی‌الطلوع رفتيم پی صبحانه و يکی دو ساعت بعد از مراجعت از چاشت، زديم به خيابان. همين خيابان راسته‌ی ويکتور هوگو را گرفتيم به سمت تقاطع دفانس و خيابان شارل دو گل که آخرش می‌خورد به طاق نصرت و شانزه ليزه. تا دلتان بخواهد پياده راه رفتيم با بانو و عکس گرفتيم. يعنی وجب به وجب عکس گرفتيم (که ان‌شاء الله چند تاش را می‌گذاريم همين جا محض عبرت خلق الله!). از طاق نصرت هم رفتيم به سمت باغ‌های تويلری که الحق وسط اين همه سرسبزی، وقتی داری ميانه‌اش راه می‌روی که کف‌اش خاک است و شن، احساس می‌کنی داری توی کوير لوت قدم می‌زنی!

ايفل هم که هر جا می‌رفتيم سمت راست‌مان بود! بعد از باغ‌های کذايی، رفتيم سراغ لوور که البته اصلاً‌ داخل‌اش نشديم چون بسی شلوغ بود و صفی دراز داشت. فقط از زوايای مختلف تا می‌توانستيم از آن هرم‌های لوور عکس گرفتيم که عقده‌ی عکس به دل‌مان نماند. از آن در ديگر لوور خارج شديم که برويم به سمت نوتردام، اما ديگر کو حال و حوصله و رمق. سه ساعت پياده روی آدم را از پا می‌اندازد. حساب‌اش را بکنيد از دفانس شروع کنی به پياده‌روی و يک مسير مستقيم را همين‌طوری پياده بيايی تا بخوری به ديوار! دردسرتان ندهم. همان‌جا راه را کج کرديم که برگرديم پيتزاهاتی پيدا کنيم و ناهار بخوريم. ناچار تاکسی گرفتيم که ما را به نزديکی دفانس برساند. يعنی حدس می‌زديم همان نزديکی باشد. هر چه هم به راننده می‌گفتيم فقط فرانسوی جواب می‌داد. هر چه ما می‌گفتيم استريت اهد، او چيزی می‌گفت شبيه دووان! ما هم می‌گفتم بله همان. يک خط در ميان هم هی می‌گفتيم تنک‌ يو و مقسی بوکو! اين‌جا هر چيزی بخواهی بپرسی بايد با لال‌بازی بپرسی. هيچ راه ديگری ندارد. راه بهترش استفاده از گوگل رحمت‌الله عليه است که دوای هر دردی در آستين‌اش هست.

بروم پايين دو سه تا تلفن بزنم شايد کسی پيدا شد و برای بقيه‌ی روز اندکی کمک‌مان کرد.

پ. ن. در ضمن از تمامی دوستانی که پيشنهاد کمک کردند ممنون‌ام. اگر کسی در پاريس پيدا می‌شد که نيم ساعت يا يک‌ساعت فقط هدايت‌مان می‌کرد بقيه‌ی ماجرا را با يک اپسيليون آی‌کيو حل می‌کرديم. ولی دريغ که هيچ خبری نيست (يعنی ای‌ميلی نيست). موبايل بنده هم اگر چه اين‌جا کار می‌کند، اما زياده صحبت کردن خرج‌اش را به عرش می‌رساند. اگر تا غروب کسی اين‌ها را خواند و در پاريس بود، خدای‌اش اجر دهاد اگر ای‌ميلی بزند به ما. شايد فردا که روز آخرمان در پاريس است، از اين سرگردانی و خود-راه‌حل-يابی نجات پيدا کرديم!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد