۲

هلال ماه ربيع الاول

هلال ماه ربيع الاول

هلال ماه ربيع الاول. مقارنه‌ی ماه و ؟ خيابان ولی‌عصر، عباس آباد! (عکس ديشب است).

۴

سحرگاهان تهران و دامنه‌ی البرز

کی گفته است ما وبلاگ نمی‌نويسم اين روزها؟ هان؟ درست است اينترنت ديزلی است و خدا لعنت کند بنيان فيلترينگ را، اما وقتی همه خواب باشند و هنوز بساط عيدديدنی‌ها بر پا نشده باشد، آدم سرش خلوت‌تر است و نه مزاحم کسی است و نه کسی مزاحم اوست.

من که خواب‌ام نمی‌برد. هوا هم هنوز روشنِ روشن نيست. ولی از اين‌جا ديدن نوک قله‌های البرز ذوقی دارد. لذتی وصف‌ناپذير دارد آرامش صبح‌گاهی اين‌جا. نمی‌دانم اين را هرگز نوشته‌ام يا نه، ولی آن چند سالی را که قبل از آمدن به لندن در تهران زندگی کردم، در شمار پرحادثه‌ترين و به ياد ماندنی‌ترين سال‌های عمر من بود. آن حسِ‌ رهايی و بی‌تعلقی در تهران برای من هميشه عينی و مجسم بود. توصيف‌اش کمی سخت است. ولی سحرگاه‌های تهران آن هم وقتی پای اين کوه‌های زيبای البرز باشی، ذوق و حلاوت خاصی دارد (بماند که اساساً سحرها را خيلی دوست دارم ولی کم پيش می‌آيد که اين ساعت‌ها بيدار باشم).

خوب اين را نوشتم که نگوييد چون گير اينترنت ذغالی افتاده است، رسالت (!) وبلاگی‌اش را از ياد برد. اين را هم اضافه کنم که عباس ميرزای وليعهد قرار بود چيزکی بنويسد و به آستان‌بوسی قبله‌ی عالم بيايد! ديدی وليعهد جان؟! ديدی؟ سر حرف‌ات نمی‌ايستی ديگر. آدم وقتی وليعهدش اين‌جوری باشد از ديگران چه توقعی بايد داشته باشد؟ من که هميشه گفته بودم اين سلطنت به ما وفايی نمی‌کند. (اين چند جمله‌ی آخر هم برای ذکر خير دفتر خاک‌خورده‌ی ديوانی ملکوت بود).

۳

نوروز مبارک

خوب. سال نو بر وبلاگستان و ايرانی‌های وبلاگستان مبارک! کله‌ی سحر بيدار مانده‌ام، چون خواب‌ام نمی‌برد. همين جور دارم با اينترنت ديزلی و فيلتر شده (بخوانيد بی‌سيرت شده‌) در ايران به اين ور و آن ور سرک می‌کشم. همه چيز مثل لاک‌پشت حرکت می‌کند! اين‌جا احساس می‌کنم حالا که همه خواب‌اند و من توی تاريکی دارم اين‌ها را می‌نويسم، به جز اینترنت، بقيه‌ی چيزها هم لاک‌پشتی است. نيست؟

می‌‌خواستم دو سه نکته‌ی حکمت‌آمیز را برای لحظه‌ی تحويل سال بنويسم. اما نمی‌شود. حالا تازه می‌فهمم که شماها که ايران هستيد و اينترنت ديزلی و فيلتر شده داريد، چه همتی داريد وبلاگ‌تان را به روز می‌کنيد! دم‌تان گرم! برای من يکی مثل شکنجه است (فيلترچی‌ها هم البته مقصودشان شکنجه دادنِ امثال من است ديگر!). باری سخنان حکمت‌آميز را بگذاريد برای وقتی که اينترنتی باشد پر سرعت و بی‌فيلتر که اعصاب آدم را ويران نکند (آن هم در لحظه‌ی نوروز!). می‌‌خواستم بنويسم: «آی فيلترچی! خانه‌ات خراب باد که خانه‌ی مجازی مردم را روی سرشان خراب می‌کنی». ديدم گناه دارد آن بيچاره‌ی کارمند از همه جا بی‌خبر که دست راست‌اش را از دستِ‌ چپ‌اش تشخيص نمی‌دهد! خدا هدايت‌تان کند که بفهميد چه کاری را کی و کجا و با چه کسی بايد انجام بدهيد! خدای‌تان در اين سال نو، بينش و بصيرت و شعور و انصاف و مروت و مدارا عنايات کناد!

همين‌ها ديگر. پس سال نوی‌تان پر نور باد و خجسته. تا وقتی ديگر!

پ. ن. خرسندم که چيزهايی که درباره‌ی دين می‌نويسم اين همه موافق و مخالف دارد! راست‌اش را بخواهيد از مخالفان‌اش بيشتر خوش‌ام می‌آيد چون بعضی وقت‌ها بدجوری عصبانی می‌شوند و گريبانِ خودشان را پاره می‌کنند. اين يعنی چيزهايی که می‌نويسم جدی است و در خور اعتنا و دقيقاً انگشت را همان‌جا گذاشته‌ام که بايد می‌گذاشتم. آن‌ها که موافقان و منتقدانی مشفق‌اند، از نقد و سنجش دريغ نکنند. آينده‌ی روشن ما انسان‌ها در گرو همين نقدهای مشفقانه است (و فهميدن و درک کردن آن نقدهای بيمارگونه و عصبی).

۶

حسِ شيرين وطن

هر بار که می‌آيم ايران، هر چقدر هم که از رخدادهای اين‌جا دل‌‌چرکين باشم، باز هم حسی عجيبی به ايران دارم. با وجود اين‌که وطن برای من تبديل شده است به مفهومی اثيری و می‌توانم خودم را با هر جايی وفق بدهم،‌ اما اين حس تعلق، حس شيرينی است. ناخودآگاه حس می‌کنی در خانه‌ی خودت هستی. بيگانه نيستی (حداقل تا زمانی که کسی جوری با تو سخن نگفته باشد که در خانه‌ی خود حس غريبی پيدا کنی). نامِ اين را هر چه می‌‌خواهيد بگذاريد: وابستگی کودکانه، ضمير ناخودآگاه، عادت، هر چيزی. مهم اين است که حس شيرينی دارد. اين حس شيرين را آدم زمانی می‌‌تواند با گوشت و پوست‌ام لمس کند که داخل مرزهای جغرافيايی ايران زندگی نکند. داخل ايران که باشی،‌ همه چيز عادی می‌شود و روزمره. همه چيز تکراری است. آن وقت ديگر فرقی ندارد کجا زندگی می‌‌کنی. به ايران رفتن دو نکته‌ی مهم دارد: يکی نفسِ سفر کردن (که خودش ذوق و لذتی دارد) و يکی هم به خانه رفتن. سفر کردن به جايی که در آن هزاران خاطره و خيالِ پرنور داری، حديثی نگفتنی است. اين‌ها را توی هواپيما دارم می‌نويسم. لابد حالا از روی خليج فارس ديگر رد شده‌ايم. ذوقی دارد. هر چه هست باشد. ايران هر چه هست باشد، اما باشد! اين‌ها حداقل دلايلی هستند که ايران را برای يک ايرانی که سال‌ها در ايران زيسته است، عزيز می‌‌کند و سربلندی‌اش هميشه آرزوی قلبی اوست. اما دردا که اين حسِ وطن هميشه به اين سادگی در کامِ آدمی شيرين نيست. گاهی اوقات در همين جامِ پرنوش تعلق به وطن، ساقيان منافق زهر جگرسوز می‌ريزند. از بزمِ اين ساقيانِ منافق، به قول سايه، هرگز نبايد قدح ستاند زيرا که «زهر است اگر آبی در کام چکانندت».

هان. اين را داشتم از ياد می‌بردم. اين حس نورو هم برای من شده است حسی سرگردان و گريزپا. گاهی اوقات هجوم می‌آورد و امان‌ام را می‌ستاند. کافی است دو سه زخمه‌ی موافق بشنوم يا آواز سوزناک. ديگر چيزی جلودارِ دل نمی‌شود. آن وقت است که بايد پناه ببرم به دامن مولوی و حافظ. نوروز است و هنگامِ شعر (انگار بقيه‌ی روزهای سال خيلی کم سراغِ شعر می‌رفتم!).

پ. ن. اين را ديروز صبح توی هواپيما نوشته‌ بودم.

۲

منِ ديوانه‌ی شعر

تازه امروز صبح رسيده‌ام تهران. يادداشت قبلی را توی هواپيما نوشتم و اين‌جا (يعنی در تهران) منتشر شد. از صبح که آمده‌ام مشغول خريد بودم. يکی دو ساعت پيش رفتم شهر کتاب نياوران (نشر کارنامه). پسِ ذهن‌ام به قصد خريد کتاب‌های تاريخ و فلسفه‌ی علم و علوم اجتماعی رفته بودم. نيم ساعت بعد که بيرون آمدم، پنج تا کتاب دست‌ام بود که چهار‌ تای‌شان شعر بود: ۱. کلامِ خاموش: متن فارسی و ترجمه‌ی انگليسی گزيده‌ی آثار مولوی توسط نيکولسون و آربری (چاپ هرمس) ۲. تاسيان: مجموعه‌ی اشعار نوی سايه‌ی نازنين که انتشار مجدد و منقحی از آن‌هاست. ۳. سه کتاب اخوان: که عمری با آن زيسته‌ام. ۴. گزيده‌ی غزليات شمس شفيعی کدکنی: احتياج به نسخه‌ای سالم‌تر و نوتر داشتم. ۵. چنين گفت ابن عربی: نصر حامد ابوزيد. همين ديگر. اين هم نخستين يادداشت سفرنوشتِ من (يکی ديگر را هم توی هواپيما نوشته بودم که شايد بعداً آوردم‌اش).

۹

آخر الزمان اروپا

در راستای ظهور منويات حضرت مهدی (مقصود مهدی زمانه، همان مهدی سيبستانی است) گفتيم ما هم در ادامه‌ی سفرنوشت سوئديه، شرح آخر الزمان اروپا را بدهيم. همه جای اروپا به هم ريخته است. در لندن توفان آمده است و آدم كشته. برلين هم ايضا. اين‌جا هم كه دوباره توفان آمده است. دارند صدا می‌زنند برويم. مثل اين‌كه ظهور در كار نيست! برويم سوار شويم. برگشتم، بيشتر از آخرالزمان می‌نويسم كه سخت باب طبع مهدی است. در تمام عمرم در يك روز اين‌قدر وبلاگ ننوشته بودم!

۱

روزنامه‌ی فخيمه‌ی هرالد تريبيون

اين روزنامه‌ی هرالد تريبيون بين‌المللی عجب روزنامه‌ی محشری شده است. از بين روزنامه‌هايی كه توی هواپيما به آدم می‌دهند، اين يكی جزو بهترين‌هاست. توی هواپيما كه نشسته بودم دو مطلب خيلی خوب خواندم كه يك جورهايی به هم ربط داشتند. يكی درباره‌ی ترور سردبير ارمنی يك روزنامه در استانبول و ديگری درباره‌ی انكار هالوكاست. اين مقاله‌ی مربوط به هالوكاست خيلی تحليل جالبی كرده است. عنوان‌اش اين است: «اين جرم است يا فقط حماقت؟». لينك‌ها را می‌گذارم. حتما بخوانيدشان. بی‌نظيرند.

۰

گرفتار در برف!

خودم هنوز باورم نمی‌شود، ولی پيش می‌آيد ديگر. از وقتی آمده‌ام فرودگاه بی‌امان دارد برف می‌بارد. هنوز توی همين شهر گوتنبرگ گير كرده‌ايم. پرواز بعدی از كپنهاك لابد تا به حال رفته است. قاعدتا بايد حدود سه ساعت پيش می‌رفتيم، ولی آن قدر برف سنگين و شديدی باريده است و دارد می‌بارد كه نه پروازی می‌نشيند نه بلند می‌شود. آمده‌ام توی سالن ترانزيت (يعنی يك كاغذی چيزی برای غذا بهمان داده‌اند). من هم اين‌جا يك كامپيوتر خالی متصل به اينترنت پيدا كرده‌ام و دارم بی‌حوصله‌گی معطلی را با وبلاگ نوشتن و روايت لحظه‌های برفی می‌كشم. سال‌هاست چنين برفی نديده‌ام. حكايتی است به خدا. لندن كه برف نمی‌آيد. هر بار هم برف آمده است من ايران بودم. وقتی از ايران بر می‌گشتم برف در ايران شروع می‌شد. از لندن كه می‌رفتم ايران، هوای لندن برفی می‌شد! انگار برف از من فراری بود. مثل دهاتی‌های تازه به شهر رسيده همين ‌جور دارم برف را تماشا می‌كنم كه گاهی تند می‌شود و گاهی آرام می‌بارد. بايد هفت هشت سانتی برف باريده باشد. روی هواپيمای ما را از اين‌‌جا كه می‌بينم پنج شش سانت برف گرفته است. فكر كنم اين سفر گوتنبرگ به لندن من به اندازه يك سفر به تهران طول كشيده است (و هنوز هم تمام نشده). اين تايمر كامپيوتر روبروی من می‌گويد هنوز ۴۰ دقيقه وقت دارم. پس بروم همين‌ها را پابليش كنم تا ناگهان قطع نشده است.

۰

آخرين برگ سفرنامه‌ی سوئد

از هتل چك اوت كرده‌ام. دارم می‌روم فرودگاه قبل از اين‌كه پروازم را از دست بدهم! گفتم قبل از رفتن از گوتنبرگ آخرين برگ سفرنامه‌ی اين‌جا را بنويسم. صبحانه‌ی مفصل امروز، بی‌خوابی و كم‌خوابی ديشب را اندكی جبران كرد. چشم‌های‌ام ولی هنوز سنگين است. به هواپيما كه برسم بايد حسابی بخوابم. پروازم برگشت‌ام به لندن مستقيم نيست. بايد بروم كپنهاك و يكی دو ساعتی آن‌جا منتظر شوم تا پرواز لندن. هوا گرفته است و بوی توفان و تندباد می‌آيد. اميدوارم تا رسيدن من به لندن بادها بروند جای ديگری!

۳

كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است

خوابم نمی‌برد. تلويزيون مرتب دارد فيلم‌های قديمی نشان می‌دهد. انگار قرار است سری كامل استيو مك كويين نشان بدهد! ‌جان‌ام تيره بود. احساس ظلمتی آزارم می‌داد. از وقتی برگشته‌ام، علی مهار ذهن‌ام را دارد بی‌امان می‌‌كشد. برای‌شان از خطبه‌ی شقشقيه گفتم و رنج‌های بشری و طاقت‌سوز علی. نامه‌اش به مالك را به يادشان آوردم و شفقت علی را. مهر او را. مروت او را. مراعات‌اش را. تو‌جه‌اش به فرهنگ متفاوت و پيشينه‌ی غنی مردم مصر. اين احوال آزاردهنده و تيره كه گريبان ‌جان‌ام را می‌گيرد، به اين چيزها هجوم می‌آورم شايد كمی آرام بگيرد اين خيال سركش و ذهن گزنده و نیش‌زن.

با خودم می‌گويم من دارم مدام روی لبه‌ی تيغ راه می‌روم. هر لحظه امكان سقوط هست. هر لحظه ممكن است در دل مغاكی بيفتم كه رهايی از آن آسان نيست. با اين احوال كه تنوره می‌كشند، بايد حضور كسی را، بزرگی را، دردمند صاحب ذوق و بينشی را درك كنی. نفس آدمی را جز نفس خورشيدوار و جان‌بخش پيران مهار نمی‌كند.

باز به ياد علی افتادم كه هر بار كسی او را می‌ستود می‌گفت (يا به توصيه در اين احوال به نزديكان‌اش می‌گفت كه بگويند): اللهم انت اعلم بی من نفسی و انا اعلم بنفسی منهم. اللهم اجعلنی خيرا مما يظنون و اغفر لی ما لا يعلمون. و آن‌چه مردم از من نمی‌دانند چه هول‌ناك است! و چه آسان است بر آدمی فريفتن نفس خويش و حتی از خود نهان داشتن آن انبوه رذايل را. دوباره كه اين‌ها را می‌خوانم به اعتراف می‌ماند. اعترافی علنی! اما آن‌ها كه خود اين حال را نيازموده باشند، چه بسا اندك اعتنايی هم به آن نمی‌كنند. می‌خواهم باز مدتی دمساز نهج‌البلاغه باشم. شايد اين توفان‌های ذهنی را آرام‌تر كند. شايد چراغی باشد در دل اين ظلمت‌های گاه‌ به گاهی كه عارض دل می‌شوند. خطبه‌ی شقشقيه را با ترجمه‌ی شهيدی در زير آورده‌ام. برای تذكر به خودم و برای مراجعات بعدی.

شب دارد می‌رود و ساعت پروازم نزديك‌تر می‌شود. بروم بالا. شايد خوابی مرا در ربود و لحظه‌ای آسودم.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد