۶

‌عکس‌نامه‌ی آلمان

اين چند روزی که در ديار پروسيان بوديم نه فرصت چندانی برای وبلاگ‌نويسی بود و نه حتی مجال مرقوم کردن رقعه‌ای برای دفتر ديوانی. ولیعهد درگاه با آن زبان شيرين‌اش حکايتی نوشته بود، خوشامدی گفته بود. نه حال و روز جسمی خوشی داشتم و نه فرصتی باقی مانده بود. اکنون که برگشته‌ايم لندن سلسله‌ای از عکس‌ها را می‌گذارم. اولی عکسی است در ايستگاه قطار کرِفِلد. بعدی‌ها همه در دوسلدورف گرفته شده‌اند. عمدتاً کنار راین است. برای بعضی‌ها توضيح می‌گذارم. فرصتی اگر شد و دل و دماغی بود برای هر کدام توضيحکی می‌نويسم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اين هم ديار پروس

ديروز رسيده‌ايم آلمان. از لب مرز هلند تا اسن راه آمديم. دو سه روز قبل از حرکت کمر درد شديد عود کرده بود که به ضرب مسکن‌های قوی ساکت‌اش کردم. به اين‌جا که رسيديم هوا سرد و سرما سخت سوزان بود. سرما به تن‌ام رسوخ کرده. پيچش‌های مزاجی هم شده است مزيد بر علت. زور دارد آدم مرخصی بگيرد و بيايد تعطيلات، بعد همه‌ی درد و مرض‌ها به سرش نازل شود. امروز ظهر با بانو بلند شديم رفتيم دوسلدورف و مرکز شهر را گشتيم تا کناره‌ی راين. از فرط خرابی هاضمه و حالِ پريشان ناهار درست و حسابی نتوانستم بخورم. دو سه ساعت قدم زدنِ بعدش کمی حال‌ام را بهتر کرد، ولی وضع اساسی مزاجی همان است که بود. نيم ساعتی است که نجيبه با پاکت پر داروی مرحمتی قاسم از راه رسيده است. هادی از راه که رسيديم ليوانی چای با محلول جوهر نعناع به خوردم داد که لب و دهان و شکم‌ام از خوردن‌اش آتش گرفت و آب از چشمان‌ام سرازير شد. می‌گويند مزاج‌اش گرم است، حتماً‌ حال‌ام بهتر می‌شود! کمی وقت پيدا کنم، عکس‌های امروز را می‌گذارم در وبلاگ. دوسلدورف آدم را از لندن نااميد می‌کند. خوش‌مان آمد از اين شهر! همين الآن با وليعهد حرف زديم. وعده کرد که می‌رود دفتر ديوانی برای عرض ادب. داشت شام می‌خورد. گفت بعد شام می‌رود به ديوان‌خانه.

۳

آبراهه‌ی خليج فارس

يک ساعتی شده است که برنامه‌ی يک هفته‌ای‌مان تمام شده است. ديشب ميزبانان ما را سوار قايقی در آبراهه‌ای کردند که دوبی را به ايران متصل می‌کند. شام را روی قايق خورديم و تا مرز خليج فارس رفتيم و دوباره برگشتيم. حس غريبی داشت وقتی طبقه‌ی بالای قايق (درست است بگويم قايق؟) به آن دور دوستِ تاريک چشم دوخته بودم. آن دور دستی که خاک‌ وطن‌ام بر ساحل‌اش نفس می‌کشد. خودم باورم نمی‌شود با اين دماغِ سرکشی که دارم، اين اندازه از مجاورت با ايران هيجان‌زده بشوم، آن هم وقتی ايران دور از دسترس‌ام نيست و مرتب به آن سفر می‌کنم. نشسته بودم سر ميز که قايق راه بيفتد و ما شام را شروع کنيم. تا موتورش را روشن کردند، اولين موزيکی که پخش‌اش آغاز شد، ترانه‌ی تايتانيک سلين ديون بود! به همکار دانشمندم گفتم بعيد می‌دانم امشب زنده برگرديم هتل! ولی برگشتيم. مثل اين که زود فهميدند، موسيقی را به موقع عوض کردند!

مجالی نيست چيز زيادی بنويسم. کاش فشار کاری فرصتی می‌داد چيز تازه‌ای بيفزايم. اما آن قدر خسته‌ام که نای سر پا ماندن ندارم و چشم‌هام را به زور باز نگه می‌دارم. به لندن که رسيدم شايد خاطرات سفر را نوشتم. اما دوبی جای خوبی است. امیدوارم به زودی دوباره برگردم اين‌جا – البته با بانو اين دفعه.

۲

شهری مدرن با روحيه‌ی قبيله‌گی

چند روزی می‌شود دوبی هستم. هر بار آمدم بنويسم برنامه‌های روز بعدم مانع می‌شد. دو روز اولی که آمدم اين‌جا، حتی پای‌ام را از هتل بيرون نگذاشتم، بس که از آسمان آتش می‌باريد. صبح می‌آمدم اتاق کنفرانس، شب هم مستقيم می‌رفتم بخوابم (البته اگر ديسکوی طبقه‌ی پايين برای آدم خواب می‌گذاشت – و بگذارد!). امشب و ديشب ميزبانان‌مان ما را بيرون بردند که آن هم به نحوی بخشی از کنفرانس بود. ديشب رفتيم رستورانی ایرانی به اسم «دانيال» در برج رولکس. به هر حال، با این اندازه تماشای این شهر مشاهده نوشتن کار ساده‌ای نيست، ولی می‌شود در همين حد اندک مشاهدات را نوشت و همان حس نخستين را منتقل کرد.

اول از همه اين‌که دوبی فرودگاه زیبايی دارد. معماری ساختمان ترمينال فرودگاه تميز و مرتب است و در عین حال مدرن. از خود ساختمان فرودگاه که می‌آيی بيرون، هرم گرما می‌زند توی صورت‌ات. انگار وارد تنور شده‌ای؛ انگار توی سونا راه می‌روی. عينک‌ام بلافاصله بخار گرفت و تا مدتی اطراف را نمی‌ديدم. داخل شهر که راننده مرا به هتل می‌رساند، شهرسازی این‌ها سخت جلب توجه می‌کرد. هر چقدر که ترافيک‌شان وحشتناک است و در زمره‌ی افتضاح‌ترين ترافيک‌های شهری است که ديده‌ام، شهرسازی‌شان منسجم و حساب شده است. ساختمان‌ها همه نظمی هندسی و شکلی دارند. شلخته و بی‌حساب و کتاب ساخته نشده‌اند. برای شهری که تا ده سال پيش با بيابان فرقی نداشته و حکومت و مردم‌اش متمول‌اند، نبايد انتظار چيزی کمتر از اين داشت، علی‌الخصوص که غربی‌ها از سرمايه‌گذاران بزرگ اين منطقه‌اند.

داخل هتل بعد از يکی دو روز نکته‌ای توجه‌ام را جلب کرد. کارکنان و مستخدمان هتل به طرز آزاردهنده و رقت‌انگيزی مؤدب هستند. وسط روز از جلسه بيرون آمدم بروم دستشويی. وقتی دست‌هام را می‌شستم و می‌خواستم دستمال بردارم دست‌ام را خشک کنم، ديدم يکی دستمال را قبلاً آماده کرده و جلوی دست‌ام گرفته! نگاهی به او کردم و نگاهی به خودم. فکر کردم مرا با کسی عوضی گرفته است. با شرمساری تشکر کردم. آمدم بروم بيرون، ديدم در را جلوی من باز نگه‌ داشت تا بروم بيرون. دیگر داشتم عذاب می‌کشيدم. هر جا که به اين‌ها می‌رسی، بلافاصله سلام می‌کنند و عرض ادب بلند بالا. بعد نگاه می‌کنی می‌بینی بنگلادشی، اندونزيايی، پاکستانی، هندی و مثلاً مالزيايی هستند. از دختر و پسر همه از کشورهای تهی‌دست جهان سومی هستند. نمونه‌ای تمام عيار از نسلی به غايت فقير که در جست‌وجوی نان به سرزمين‌های زرخيز سفر کرده‌اند که از ذلت فقر رهايی پيدا کنند. اما چرا اين‌جا و چرا به اين شکل؟ يک چیز برای من جلب توجه می‌کرد. محيطی که در آن بودم، طبع غلام‌پروری را تقويت می‌کند. اين روحيه‌ی غلامی از کجا می‌آيد؟ چه چيزی حريت آدمی را از او می‌ستاند و تا اين اندازه ذليل‌اش می‌کند؟ اشتباه نکنيد. ادب به جای خودش بسيار نيکوست. من حس احترام‌ام به اين‌ها افزون می‌شود در عين اين‌که سخت احساس شرمساری و ترحم می‌کنم. اما هر اندازه هم که کارگر باشی، هيچ دليلی برای ذلتی در اين حد نيست. در احترام گذاشتن اين‌ها چيزی هست که از احترام پيشخدمت بهترين و گران‌ترين هتل‌های لندن و پاريس، بالاتر است. اين طبع عرب‌هاست که غلام‌پرور شده‌اند؟ صاحب این هتل هندی است اما همه جا وضع همين است. سر اين روحيه‌ی غلامی چی‌ست؟

این قسط اولِ دوبی نامه بماند تا فرصتی دست دهد که بعدی را بنويسم.

پ. ن. بعضی از ای‌ميل‌های‌ام درست به دريافت‌‌کنندگان در اين چند روز نرسيده است. اگر کسی ای‌میلی نگرفته است يا من پاسخ ای‌ميلی را نداده‌ام،‌  به خاطر مشکل اينترنت بوده است. ان‌شاء‌الله برگردم لندن به هر چه عقب مانده باشد، رسيدگی می‌کنم. اين هم از قسط پاسخ‌گويی!

۱

آن‌ها که نمی‌دانند . . .

يک ساعتی مانده است به مقصد برسيم. به اواخر فيلم «چوپان خوب» رابرت دنيرو رسيده‌ام. در قسمتی از فيلم، يک پيرمردِ ايتاليايی، که از چند ماهه‌گی به آمريکا آمده و حالا شهروندی آمريکايی است، به مت ديمون (مأمور سی‌آی‌ای) می‌گويد: «ما ايتاليايی‌ها خانواده‌مان برای‌مان مهم است و کليسا. جهودها سنت‌شان را دارند؛ حتی سياه‌ها موسيقی خودشان را دارند. شماها چی داريد؟» مت ديمون با خونسردی می‌گويد: «ما ايالات متحده‌ی آمريکا را داريم و بقيه‌ی شماها فقط ويزيتور هستيد!»

فکر می‌کنيد با شنيدن اين جمله چه حسی به آدم دست می‌دهد؟ اين جمله در حقيقت برگردان عام فهم و ساده‌ی سياست‌های آمريکا در پنجاه سال اخير است. آمريکا نمادِ همه چيز شده است. مهم نيست چقدر درست است اين ادعا و چقدر غلط. خودشان درباره‌ی خودشان اين‌جوری فکر می‌کنند. با همين طرز تفکرشان است که رييس جمهورهاشان خاک دنيا را به توبره می‌کشند: بقيه‌ی فرودست‌اند! يک لحظه با خودم فکر کردم هويتِ من چی‌ست؟ ناگهان هويت ايرانی‌ام برای‌ام سخت برجسته شد. ايرانی بودنِ من ناگهان تبديل به ارزش فربه و بزرگی شد که انگار هستیِ من به آن تکيه دارد؛ و پر هم بيراه نيست اين حس. يک هويت دينی. مذهبی هم دارم که ريشه‌ی انديشه‌ام در آن است. از دلِ آن باليده‌ام. از آن شرمسار نيستم. به آن افتخار می‌کنم. با آن به کسی فخر نمی‌فروشم ولی. درست مانند حس ايرانی بودن‌ام. به آن افتخار می‌کنم ولی شرم‌ام می‌آيد آن را دست‌مايه‌ی فخر فروختن به ديگران کنم. يک لحظه فکر کردم ايران هر چه باشد، هر تيرگی و تباهی هم که در آن باشد، هر دشواری و مصيبتی هم که به آن رسيده باشد، باز هم در گوشه‌ی دل‌ام، کنجی گرم و صميمی است.

اما نکته‌ی مهيبِ ماجرا اين است: هم آن آمريکايی که خود را آقای جهان می‌داند و هم من که به «هويت»ِ ايرانی و «هويت» مذهبی و دينی‌ام تکيه می‌کنم، هر دو ممکن است دقيقاً با اتکای به همين «هويت» جنگ بر پا کنيم و خون جهانی را بريزيم. اين است آن‌چه اسبابِ هولِ من است. اما صادقانه و از بنِ جان اميد دارم که ايمان، ارزش‌های جهانی انسانی، و اخلاق اين هوس سروری را لگام بزنند. سخت است نه؟ در راه که می‌آمدم فرودگاه،‌ راننده يک مسلمان پاکستانی بود. تمام راه مرا به حرف کشيده بود ولی بيشتر خودش حرف می‌زد. مسلمانی بود ساده‌دل، صادق و صميمی و در عين حال سخت ظاهری. دانشِ دينی‌اش فوق‌العاده سطحی بود. دانش تاريخی‌ و سياسی‌اش هم ايضاً. شايد وقتی ديگر خلاصه‌ی اين گفت‌وگوی درس‌آموز را نوشتم. اما، ديشب به بانو هم گفتم که بعد از يکی دو ساعت حرف زدن، تنها حسی که نسبت به او و تمام افراد شبيه به او داشتم، دلسوزی بود. حس شفقت. حس رنج بردن از نادانی مردم. جوانک هيچ سوء نيتی ندارد. هر چه می‌گويد از سر نادانی است. جاهلانه صادق و صميمی بود و همين جهلِ او بود که وضعيت دنيا را بغرنج‌تر کرده است. جهل او و امثال او وضعيتِ مسلمان را پيچيده کرده است و جهل همتايان او در اردوی – به قول خودش – ضد مسلمانان دقيقاً همين نقش را در آن سوی ماجرا داشته است. و من از نادانی نادانان ساده‌لوح هر دو سو رنج می‌برم.

۴

وايرلس ايرانی از نوع مهرآبادی!

خيلی ذوق دارد همين‌جور بی‌هوا لپ‌تاپ رو در مهرآباد باز کنی و توی ترمينال دو نشسته باشی ولی از ترمينال يک سيگنال وايرلس بگيری! خوبی اين وايرلس اين است که خيلی از وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌ها اين‌جا فيلتر نيستند از جمله زن‌نوشت. ولی بی‌بی‌سی فارسی را کماکان فيلتر شده نشان می‌دهد.

احتمالاً تا وقتی اين يادداشت منتشر می‌شود روی هوا هستيم. اوضاع لندن هم گويا در هم است و همه به حال آماده‌باش هستند. هواپيمای ما درست همان ساعتی که قرار بود پرواز کند، تازه به زمين نشسته. ظاهراً آن طرف خيلی مشکلات امنيتی داشته است. چهار روز ايران بودم برای کار اداره و آن قدر گرفتار که نه فرصت ديدار مفصلی با خانواده بود و نه دوستان. در نتيجه کلی از دوستان دور يا نزديک و خويشاوندان به خماری رفتند (نه اين‌که در اوقات ديگر خيلی وضع بهتر بود!). سفر سنگين و خسته‌کننده اما خوبی بود. مجالی حاصل شد، از ديده‌ها و شنيده‌ها يادداشت‌هايی را خواهم نوشت. آن دو سه نفری از احباب شفيق را که به اتفاق مجال ديدارشان دست داد، لطف‌ها کردند. اساتيد معظم هم از مهر و محبت دريغ نورزيدند. و هنوز در فضای اين ديار عشق موج می‌زند، با همه‌ی اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت. با تمام اين دشواری‌ها و درشتی‌ها که بر اين خاک می‌رود، هنوز در اجاقی، خردک شرری هست هنوز. همان خردک شرر اميد، بسياری را زنده نگه می‌دارد و جان می‌بخشد. نازک‌دلان شوريده اما سخت آزرده‌خاطرند و شکسته‌دل. آن‌ها که عاشق‌اند و کار بی‌علت و رشوت می‌کنند، آن‌ها که اهل هنرند و ديپلماسی نمی‌دانند (چون سياست‌ورزی با روح هنر ناب بيگانه است)،‌ به آن‌ها بسی سخت می‌گذرد. اما:
ای مرغ گرفتار، بمانی و ببينی
آن روز همايون که با عالم قفسی نيست.

پ. ن. ۱.  دارند سوارمان می‌کنند. بايد کرکره‌ را بکشم پايين ديگر. روز و روزگار خوش تا لندن! شرمنده‌ی تمام دوستانی که فرصت ديدار حضوری‌شان دست نداد. حرف‌های زيادی برای گفتن بود که وقتی برای نوشتن‌‌شان نيست. باشد تا بعد. اين‌ها را با وايرلس ترمينال دو می‌نويسم که هم سرعت‌اش از وايرلس ترمينال يک بيشتر است و هم سيگنال‌اش قوی‌تر. آن‌ها که گذارشان به مهرآباد می‌افتد و پرواز خارجی دارند می‌توانند از اين موهبت استفاده کنند. تا هر وقت فرصت باشد، می‌نويسم مگر اين‌که ديگر صدای‌مان بزنند!

پ. ن.۲.  هان، يادم رفت اين را بنويسم. موبايل‌های انگليس و خارج از ايران فقط در محدوده‌ی فرودگاه مهرآباد کار می‌کنند و خارج از اين منطقه از کار می‌افتند چون نياز به ثبت شماره‌ی سريال گوشی هست. کار خنده‌دار و اعصاب خردکنی است که گويا مخابرات هم دچار مشکل شده لست برای اين‌کار و می‌خواهند عطای‌اش را به لقا‌ی‌اش ببخشند. ظاهراً برای مبارزه با ورود گوشی‌های موبايل قاچاق برای تجارت بوده است. اصل ماجرا موجه و معقول است اما شيوه‌اش برای افراد عادی هم دردسر ساز شده است.

پ. ن. ۳. قوه‌ی قضاييه اصلاحات جالبی دارد در درون انجام می‌دهد. جدای کار بيرونی‌اش که خيلی رنگ سياست به خود گرفته است، بعضی مسايل که چندان جار و جنجال سياسی حول‌شان نيست، به دغدغه‌های انسانی نزديک‌تر است. ديروز از راديو شنيدم که قانونی تصويب شده است که بانک‌ها به کسانی که به خاطر بدهی مالی به زندان افتاده‌اند وام می‌دهند. اين کار در فقه يا آداب اخلاقی تعبير خاصی دارد، يعنی اصطلاح خاصی برای آن به کار می‌رود. خوب است که به هر حال در يک جا اين‌ها به فکر افتاده‌اند که از اخلاق دين استفاده کنند و همه چيز را در پرتو قواعد خشک و انعطاف‌ناپذير ظاهری نبينند و به نام دين و فقه، اخلاق را قربانی نکنند.

پ. ن. ۴. راستی اين اطراف ميدان آرژانتين، يعنی انتهای رسالت چقدر خوشگل شده است. همه‌ی اين‌ها در ظرف همين سه ماه گذشته رخ داده است. اميدوارم به جز زيبايی دوام و استقامت هم داشته باشد. دو سه شب پيش، در مشهد، سری به حرم امام رضا هم زديم با همکاران. فضای شگفت‌انگيزی دارد اين‌جا (مانند هر فضای اعتقادی و دينی ديگری). غالب مردم با صدق و احساسات خالصانه‌ای شور و عواطف دينی‌شان را نشان می‌دهند. فضای فيزيکی و فضای معنوی را که کنار هم می‌گذاری به چيز پرشکوهی می‌رسی. خيلی خوب است آدم در خلال اين گرفتاری‌های روزمره‌ی دنيوی، مجال اين را هم پيدا کند که اگر شده است سالی يک بار هم به چنين فضاهايی سر بزند و تلطيف روحی پيدا کند يا حداقل شاهد زيبايی محيط ساخته شده باشد.

۳

پراکنده‌های سفر – ۱

۱. شيراز هنوز در شمار بهترين و زيباترين شهرهايی است که ديده‌ام. جدای ميزبان مهربان و مهمان‌نوازی که در شيراز داشتيم، قدم به قدم شهر ديدنی بود: از دروازه قرآن گرفته تا بازار وکيل، سرای مشير، باغ ارم، حافظيه، سعديه و تخت جمشيدش. اما حسی که حافظ به من می‌داد، تخت جمشيد هرگز نداد. تازه حافظ هم در آن شلوغی مرا سرآسيمه می‌کند. حافظ را بايد در خلوت آزمود. سعدی مثل هميشه برای من سرد بود. هر قدر که ديدار حافظ اشک مرا در می‌آورد، ديدار از مزار سعدی برای من طبيعی و عادی می‌نمايد. شايد دليل‌اش اين است که انسی که با حافظ دارم به قدر انسِ‌ من با سعدی نيست. يادم رفت بگويم که فرودگاه شيراز زيباترين فرودگاهی است در ايران که تا به حال ديده‌ام. هيچ فرودگاهی از دم در که می‌روی تو بوی عطر گل‌ها مدهوش‌ات نمی‌کند!

۲. رفته بوديم مجتمع کامپيوتر پايتخت (ميرداماد) برای خريد ماوس. تقريباً بدون استثناء وارد هر فروشگاهی می‌شديم، قيمت کامپيوتر و لوازم جانبی‌اش (حداقل آن‌ها که ما می‌خواستيم: ماوس لاجيتک وايرلس، دی‌وی‌دی خام، کيف لپ‌تاپ) يا هم‌تراز همان قيمت لندن بود يا بيشتر از آن. اين چيزها را در اين مجتمع به هر حال عده‌ای می‌خرند. اگر خريداری نداشت، توجيهی برای وجود اين فروشگاه‌ها نبود. يعنی سطح درآمد قشر خاصی از مردم بالاتر از سطح درآمد متعارف مردم انگليس است؟

۳. اين شهر، اين کشور، جای تناقض‌های تو در توست. چيزهايی که زمانی قبيح بودند و فاسد و طاغوتی، اکنون هنجار شده‌اند. فيلم‌هايی که در سينماها نمايش داده می‌شوند، صدا و سيمای فخيمه و ده‌ها چيز ديگر آينه‌ی تمام عيار اين تناقض‌هاست. به همان اندازه که قشرِ دين و دين‌داری فربه شده است، اين تناقض‌ها هم پيچيده‌تر و نامفهوم‌تر شده است. وقتی می‌گويم نامفهوم يعنی اين‌که در اين کشور اگر زنی آستين پيراهن‌اش اندکی کوتاه‌تر باشد، بايد شديداً‌ به او تذکر داد، اما اگر زن کنار دستی او تنها دو سه تار گيسوی‌اش ديده نشود و شلوار جين‌اش تنگ و کوتاه باشد و مانتوی‌اش هم ايضاً، کسی کار چندانی به او ندارد. اين يعنی گم کردن سر رشته. اين يعنی بعضی چيزها که برای به اصطلاح متشرعين هنجار نبوده است آرام آرام تبديل به هنجار می‌شود. و البته معنای آشکار ديگرش اين است: ريا و سالوس؛ تزوير و دروغ؛ نان به نامِ دين خوردن.

۴. امروز تلويزيون تکرار فيلم «يک بوس کوچولو»ی بهمن فرمان آرا را نشان می‌داد. فرمان‌ آرا ديگر کارش به تکرار ملال‌آوری کشيده شده است. گويی کارگردان از مرگ تنها يک جنبه و يک بعد را می‌فهمد يا از زندگی تنها شأن مردن است که برای‌اش مهم است. کارگردان‌های زيادی شايد چنين باشند. اما ديدن فيلم‌های فرمان‌ آرا واقعاً ملال‌آور شده است. او می‌خواهد يک پای‌اش در سنت و دين باشد و پای ديگرش در لاييسيته و تلقی‌های اگزيستانسياليستی از مرگ. چيزی در اين فيلم او هست که مرا می‌رماند. نمی‌دانم چی‌ست، اما يک جای کارش بدجوری می‌لنگد. فرمان آرا به جز درست کردن کلکسيونی از هنرپيشه‌های نام‌آور، چه گام مهمی بر می‌دارد؟ دوست دارم اهل سينما و متخصص‌ها توضيحی بيفزايند و مرا از حيرت بيرون بياورند.

۱۱

آن را که خانه نئين است، بازی نه اين است

اين فضای قوم‌گرا و نژادپرست سخت آزارم می‌دهد. يادداشتی که درباره‌ی تخت جمشيد نوشته بودم يک پیام روشن داشت: پرهيز از تعصب و زياده‌روی. اعراب، انسان‌هايی هستند مثل همه‌ی ماها، مثل ايرانی‌ها، مثل انگليسی‌ها، مثل فرانسوی‌ها: همه از بشريت‌شان سهمی يکسان و حظی واحد دارند. فرهنگ و تمدن هزاران ساله تنها زمانی به کار می‌آيد که در درجه‌ی نخست منزلتی کارآمد در فرهنگ و تمدن کهن و باستانی داشته باشد و به کار امروز ما بيايد (نه اين‌که تنها عتيقه‌هايی باشند برای موزه‌ها و فخرفروشی بيهوده) و بعد از آن ما هم به حقيقت بهره‌ای از آن انديشه‌های درخشان برده باشيم.

نکته‌ی ديگر اين است که هميشه بايد بشريت انسان‌ها را در نظر داشت. هيچ قومی در دوره‌های مختلف تاريخی‌اش نماد فضيلت و مظهر عدالت و پاکی نبوده است. همه‌ی ملت‌ها در تاريخ خود نقطه‌های سياهی دارند. هر قوم و ملتی که ادعای خلاف اين را بکند، دچار توهم است و شأن بشريت خود را نمی‌شناسد. مثالی بزنم تا مقصودم روشن‌تر شود: قضاوت ايرانی‌ها درباره‌ی اعراب درست‌تر است يا قضاوت هندی‌ها درباره‌ی سلاطين غزنوی يا نادرشاه افشار؟ من واقعاً ريشه‌ی اين همه نفرت و کينه را نمی‌فهمم که چشمِ خردِ آدمی را کور می‌‌کند. نفرت و کينه چندان وجود آدمی را تيره می‌کند که تمام فضيلت‌ها و نيکی‌ها يک نفر را در پای رذيلت‌های او قربانی می‌کند. من از شما می‌پرسم که آيا رواست غربی‌ها و اروپايی‌ها تمامی ملت ايران را بر اساس آن‌چه جورج بوش درباره‌ی ايران می‌گويد داوری کنند؟ آيا رواست سخنان فلان دولتمردی که نسنجيده سخن می‌گويد به پای تمام ملت ايران نوشته شود؟ آيا درست است ملت آلمان را بر اساس کردار هيتلر داوری کرد؟ آيا درست است تمام اسپانيايی‌ها را بر اساس اعمال فرانکو داوری کرد؟ آيا درست است. . . از اين مثال‌ها ده‌ها نمونه، صدها نمونه می‌شود آورد. آن نگاهی که چنين با شور و سرسختی اعراب را نماد جهالت می‌داند، هيچ تفاوتی به آن نگاه ندارد که ايرانی‌ها را وحشی می‌خواند و فيلم «۳۰۰» را می‌سازد. ما که خود قربانی اين نگاه بوده‌ايم، سزاوار است اندکی به انصاف و خرد سخن بگوييم. من هيچ نشانی از فضيلت و خردمندی نياکان ايرانی که گويند شعارشان «پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک» بوده است در اين شيوه‌ی سياه‌نگر و دشمن‌تراش نمی‌بينم. اعراب هم تکثر و تنوع دارند، چنان‌که ايرانی‌ها و ساير ملت‌ها تکثر و تنوع دارند. در ميان اعراب صدر اسلام، ده‌ها قبيله و قوم بوده‌اند. اعراب بنی ‌هاشم داشته‌اند و بنی اميه و بنی عباس، چنان‌که ايرانی‌ها هخامنشيان را داشته‌اند و ساسانيان را و سلسله‌های مختلف ديگر را. فراموش نکنيم که ايرانی‌ها به دليل فساد و تباهی پادشاهی ساسانی از اعراب شکست خوردند. از ياد نبريم که ايرانی‌ها از فساد موبدان و دستوران زردشتی زمان خود به ستوه آمده بودند. فراموش نکنيم که روحانيان دين زردشتی در زمان ساسانيان چنان به سياست آميخته شده بودند و چنان اسير سياست‌بازی بودند که کارکرد دين و ايمان از ياد رفته بود. اگر ساسانيان قوت و برتری سياسی، فکری و نظامی داشتند، چرا بايد از همان اعراب بيابان‌گرد شکست می‌خوردند؟ چرا ايرانی‌ها مغلوب مغولان شدند؟ از اين چراها زياد است. پاسخ‌ها هم چندان مبهم و سخت نيست. انصاف کم است.

ستيز من با نگاه مطلق‌نگر و يکپارچه‌سازی است که هميشه دنبال دشمن می‌گردد و می‌خواهد تمام ناکامی‌ها و شکست‌های خود را به پای دشمنی خارجی بنويسد و چشم بر قصورها و خطاهای خود ببندد. اين نگاه هنرش فرافکنی است و يافتن عامل بدبختی‌های خويش در نزد ديگری. به اعتقاد من يکی از دلايل عمده‌ی عقب‌ماندگی‌های ما ايرانی‌ها همين جست‌وجوی مقصر و فرافکنی‌هاست. تا قيامِ قيامت‌ هم که از ظلم و جهل اعراب بنويسيد (که من نيک می‌دانم اين حمله در بسی جاها نوک پيکان‌اش متوجه دين است و اسلام)، هرگز دردهای ايرانی دوا نخواهد شد. در طول پانزده قرن گذشته، هم ايرانی‌ها تغيير کرده‌اند و هم اعراب. من با نگاهی که سرشت يک فرد، يک دين، يک قوم يا يک ملت را يکسان و لايتغير می‌داند و برای همه ذاتی ثابت قايل است و راه تغيير را بسته می‌داند، سخت مخالف‌ام. اين نگاه، نگاهی است آشکارا نژادپرستانه. ما اگر با نژادپرستی و قوم‌گرايی و در بند علت‌ها بودن مخالف‌ايم، بايد از خود شروع کنيم.

هر سابقه‌ی تاريخی بلند، چه دين باشد، چه قوميت، چه مليت يا هر چيز ديگری که به آن فخر می‌کنيم، اگر قرار باشد چشمِ خردِ آدمی را کور کند و باعث شود ناکامی‌های خود را مدام به گردن اين و آن بيندازد، نبودن‌اش از بودن‌اش به. من سخت شيفته‌ی اين جمله‌ی پير هرات‌ام که گفته بود: «بنده‌ی آن گناه‌ام که مرا به عذر آورد و بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آورد». فرقی نمی‌کند آن مليت مليت ايرانی باشد يا عرب، يا آن دين دين اسلام باشد يا مسيحيت يا يهوديت، يا دين زردشت. هر کدام که عجب آدمی را بيفزايد و او را از توجه به واقعيت وجودی‌اش باز دارد – که من معتقدم حداقل اديان برای اين کار نيامده‌اند – نبودن‌شان از بودشان بهتر است. اين بيت مولوی را بايد به آبِ زر نوشت:
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود.

۶

از وجود سلبی تا وجودِ ايجابی

اين را از دوره‌ی نوجوانی آموخته‌ام که وقتی مرتب درگيری ذهنی با چیزی داشته باشی و به نحوی جدل‌گونه دايماً به ستيز با آن بپردازی، شباهت‌هايی پيدا می‌کنی به همانی که مرتب با آن می‌ستيزی. پای دين که به ميان می‌آيد اين حرف‌ها برجسته‌تر می‌شود. سال‌هاست که تلاش کرده‌ام از آن موضع جزمی و کلامی فاصله بگيرم. اين فاصله گرفتنِ مرا کسی بهتر می‌شناسد که خلق و خوی ده سال پيش مرا شناخته باشد و منِ امروز را هم بشناسد. تلقی و برداشت من از اسلام و اصولاً اديان‌ هم سخت دستخوش تغيير و تحول شده است. هر چه بيشتر تاريخ بخوانيم و از باور قلبی خود فاصله‌ی عاطفی‌مان را حفظ کنيم، در شناخت بی‌طرفانه‌ی آن موفق‌تريم.

يادداشتی که ديشب در شيراز نوشتم، البته ناظر به همين نکته بود. بسيار هستند کسانی که هويت و وجودِ خويش را در نفی ديگری می‌جويند. برای اين عده تا «ديگری» نفی و رد نشود، «خود» وجودی پيدا نمی‌کند. برای اين‌ها هميشه آن خط‌کشی «خودی» و «غير خودی» وجود دارد. اين تفکر دوگانه‌ساز مهم نيست از چه کسی صادر شود. اساسِ نگاه يکی است. يکی از خوانندگان وبلاگ‌ام که مرتب پای مطالب من درباره‌ی دين و علی‌الخصوص اسلام يادداشت می‌گذارد، دوستی است زردشتی به نام بهروز که در کانادا زندگی می‌کند (اين تمام آن چيزی است که درباره‌ی او می‌دانم). مشی او هم البته همين است. او تنها وقتی از دين زردشت حرف می‌زند که يکی درباره‌ی اسلام حرف بزند! انگار نمی‌شود بدون سخن گفتن از اسلام از دين زردشت سخن گفت. انگار وجودِ دينِ زردشت، در گروِ وجودِ دين اسلام باشد. سخت دوست دارم که اگر او از معتقدانِ دين زردشت است و اين دين را خوب می‌شناسد و باورها و آيين‌ها و تاريخ‌اش را نيک می‌داند، از همان‌ها بنويسد تا آن‌ها که از دين زردشت ناآگاه‌اند، با نوشتنِ او آگاه‌تر شوند. اما خوب، چه می‌شود کرد که اين ذهنيت «سلبی» چنين در انديشه‌ی برخی رسوخ و غلبه دارد که نگاه «ايجابی» را به سختی می‌تواند در انديشه و کردارِ آن‌ها سراغ جست. وجودِ او تنها در مقابل اسلام و دين اسلام معنا پيدا می‌کند. من اما برای هيچ يک از اديان در سرشتِ تاريخی‌شان امتيازی قايل نيستم. در همه‌ی اين‌ها انسان‌ها نقش مهمی در ساختن و پرداختن تاريخ ايفا کرده‌اند.

به هر تقدير، ديروز در تخت جمشيد شاهد چيزهايی بودم که نشانه‌هايی است بر همين رفتار «سلبی». من عامدانه گوينده‌ی آن سخن را که نابودی هخامنشيان را کار اعراب می‌دانست تصوير کرده بودم. کسانی هستند که زردشتی نيستند. دين زردشت را نمی‌شناسند. به آن باوری ندارند. فلسفه‌ی آن را نمی‌دانند و تنها شباهتی که به آن دارند، همان گردن‌آويز طلای کذايی است. شناخت‌شان از تاريخ هم سخت ضعيف است. برای اين‌که مسأله را از زاويه‌ی ديگر ببينيد، تنها به آوردن چند عکس از تخت جمشيد اکتفا می‌کنم.

از دروازه‌ی ملل که عکس می‌گرفتم، چيزی غريب توجه‌ام را جلب کرد. روی سنگ‌ها کنده‌کاری‌ها و نقوشی بود، ببخشيد تخريب‌هايی بود، که کار ايرانی‌ها نبود. کار اعراب هم نبود. کار انگليسی‌ها و هندی‌ها و آلمانی‌ها بود! از اواخر قرن نوزدهم شروع کنيد تا سال‌هايی از قرن بيستم. قشر عامی و تاريخ‌نخوانده و توهم زده هميشه فکر می‌کند اين خراب‌کاری‌ها تنها از عاميان بی‌سواد يا متعصبانِ مسلمانِ ضد دين زردشت صادر می‌شود. اما همين انگليسی‌های به اصطلاح متمدن هم خوب توانسته‌اند آثار باستانی را نابود کنند! عجالتاً همين چند عکس را در ادامه‌ی مطلب ببينيد تا يادداشتی ديگر.

ادامه‌ی مطلب…

۹

شيراز، تخت جمشيد و اعراب!

ديگر داريم از شيراز می‌رويم. برق قطع شده است اما لپ‌تاپ هنوز برق دارد و تلفن هم وصل است. پس دو خط بنويسم تا يادم نرفته است. تخت جمشيد که بوديم از کنار گور اردشير که پايين می‌آمديم، مردِ جوانی داشت از پای تپه بالا می‌آمد. گردنبندی با نشان فروهر به گردن داشت. بالاتر که رسيد، رو به پايين کرد و به همراهان‌اش گفت: «اين‌ها را ببينيد و به اعراب لعنت بفرستيد» (يعنی اعراب اين‌جا را خراب کردند!). ميزان بلاهت و حماقت را از همين جمله می‌شود فهميد. بی‌سوادی تاريخی در اين کشور بيداد می‌کند. کسی که نمی‌داند اسکندر بود که تخت جمشيد را به آتش کشيد و به خيال خامِ خود ويرانی تخت جمشيد را به گردن اعراب می‌اندازد، لابد در جاهای ديگر هم استدلال‌های مشابهی دارد! با متعصبانِ پر توهم و خوش‌خيالی از اين دست، ايران هرگز نياز به دشمن ندارد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد