۱۳

سکولاريسم می‌تواند مذهب باشد؟

به راهنمايی لينک کاتب کتابچه به مصاحبه‌ی محمد رضا نيکفر رسيدم که گفت‌وگويی معقول و منصفانه بود اما واپسين سئوال‌اش برای‌ام حيرت‌آور بود که چگونه کسی که اين اندازه توغل در فلسفه کرده است، اين قدر بی‌پروا سخن می‌راند. نيکفر بعد از اشاره به دکتر سروش و رد سخن او چنين می‌گويد:

«او نيز مثل بقيه دينی‌انديش‌ها فكر می‌كند سكولاريسم هم نوعى مذهب است و به خاطر الگوهاى ذهنى خود ماجراهايى از قبيل ماجراى كاريكاتورها را به صورت نوعى درگيرى فرقه‌اى تعبير می‌كند. او از تقابل “آتش آزادی” و “آتش غيرت” سخن گفته است. اين، سخنى ساختگى است. صحنه تاريخ از تقابل غيرت دينى با غيرت دينى خونين شده است. تاريخ سرشار از جنگ مذهبهاست، خاصه جنگهاى درون دينها. مسلمانان بيشتر به دست خود مسلمانان بر خاك افتاده‌اند. آزادی، آتش‌زننده نيست. آزادى است كه ما را به ادراك رعايت ديگرى می‌رساند. رعايتى كه تكليفِ كور نباشد، عين آزادى است. كسى كه به درك حضور و وجود ديگرى يعنى به رعايت و گذشت نرسيده است، دچار تعصب در آزاديخواهى نيست؛ او هنوز پا به مرتبه آزادى انديشيده و اخلاقى نگذاشته است.»

کاری ندارم که سخن سروش تا چه اندازه ربطی به حرف نيکفر دارد، سروش خود بهتر می‌تواند از حرف‌اش دفاع کند. اما در اين می‌توان چون و چرا کرد که يعنی چه که سکولاريسم نوعی مذهب نيست؟ سکولاريسم مذهب نيست،‌ آری، اما می‌توان از آن مذهب ساخت و مذهب هم از آن ساخته‌اند و اتفاقاً نوع واکنش‌هايی که در برابر نقد يا حمله به سکولاريسم ديده می‌شود از جنس همان واکنش‌های مسلمانان افراطی است. پس می‌توان از سکولاريسم مذهب ساخت و به آن قداست داد. باز من نمی‌فهمم که «آزادی، آتش زننده نيست. آزادی است که ما را به ادراک رعايت ديگر می‌رساند». من عميقاً به اين برداشت نيکوی نيکفر حرمت می‌نهم، اما خطا اين‌جاست که به همان اندازه که مسلمانی افراطی به تفسير و برداشت انسانی و صلح‌آميز من از اسلام وقعی نمی‌نهد، تندروی افراطی غربی هم که زير لوای آزادی بيان سينه می‌زند، به اين آرمان پاک نيکفر حرمت نمی‌نهد. درست است که رعايتی که تکليف کور نباشد، عين آزادی است. اما آزادی کور هم می‌شود عين بی‌رعايتی! اين حکمی شتابزده و افراطی است که بگوييم «مثل بقيه‌ی دينی‌انديش‌ها» او هم فکر می‌کند سکولاريسم نوعی مذهب است. در درجه‌ی نخست، نيکفر حکمی کلی بر همه‌ی «دينی‌انديش‌ها» (که نمی‌دانيم تعريف دقيق‌اش از نظر او چی‌ست) می‌راند و سپس می‌گويد آن‌ها سکولاريسم را نوعی مذهب می‌دانند. اگر خودم را «يک‌ نفر» از کسانی بدانم که دين برای‌اش مهم است و مرتب دغدغه‌ی سلامت آن را دارد، باور قوی من اين است که سکولاريسم مذهب نيست، اما می‌تواند مذهب بشود و شده است. سکولاريسم هم مانند اسلام، قابل تفسير است و می‌توان اقسام برداشت‌ها را در آن داخل نمود. هرگز باور ندارم که روزی در کره‌ی خاکی، انديشه‌ای، نظريه‌ای، نظامی بيايد که به طور عينی تمامی ابعاد و زوايای‌اش را برای همه تقرير کرده باشند و راه هر گونه سوء استفاده و سوء برداشت (اگر درست باشد که بگوييم «سوء») را مسدود کرده باشند. همين سخنان نيکفر خود بهترين گواه است که در پس ذهن‌اش نوعی مذهب مقدس از سکولاريسم ساخته است.

۰

وفات زکی بدوی

زکی بدویساعتی پيش ای‌ميلی داشتم که خبر وفات شيخ زکی بدوی، مدير کالج اسلامی لندن را می‌داد. بدوی امروز صبح به خاطر سکته از دنيا رفت. يکی دو سال پيش، در مجلسی که دعوت بوديم، بدوی سخنران اصلی جلسه بود و تنها سخنرانی بود که سخنان‌اش شور و هيجان و گرمايی روح‌نواز داشت. زکی بدوی از حاميان جدی گفت‌وگوی بين‌الاديان بود. کاش کسی چيزی درباره‌ی او به زبان فارسی بنويسد. بداوی برای مسلمانان، علی‌الخصوص آن‌ها که در غرب زندگی می‌کنند سرمايه‌ای ارزش‌مند بود. عجيب است که ويکی‌پيديا به اين سرعت خبر وفات او را نوشته است، اما در سايت‌های خبری هيچ نشانی از آن نديده‌ام. روح‌اش شاد. همين هفته‌ی گذشته، گاردين مطلبی را درباره‌ی او منتشر کرده بود با عنوان «مدافع ايمان خويش». زکی بدوی، هنگام وفات هشتاد و چهار سال داشت.

پ.ن. اين هم خبر گاردين درباره‌ی وفات او: «پرنس چارلز و ادای احترام به زکی بدوی».
اين هم مرثيه‌ی زکی بدوی و تونی بلر و پرنس چارلز در وفات زکی بدوی

اين هم خبر بی‌بی‌سی: زکی بدوی، يک عمر تلاش برای تحقق اسلام مدرن

۹

جوانی کردن جواد طباطبايی

ساعت‌هاست دارم اين مصاحبه‌ی قديمی جواد طباطبايی را که مهدی خلجی در وبلاگ‌اش دوباره منتشر کرده است می‌خوانم بلکه دقيقاً بفهمم مقصود و مراد طباطبايی از روشنفکری چی‌ست و دقيقاً می‌خواهد چه نقدی را به جريان «روشنفکری دينی» و مشخصاً سروش وارد کند. دريغ از دو جمله‌ی روشن و «بدون ابهام» و خالی از نيش و کنايه و طعنه!

از اين نکته اگر بگذريم که چرا و چگونه طباطبايی به راحتی می‌تواند (يعنی «عقلاً» به خود اجازه می‌دهد) که جلال آل احمد، علی شريعتی و عبدالکريم سروش را تحت لوای «روشنفکری دينی» به يک شيوه بفهمد و حتی همه‌ی آن‌ها را به يک چوب براند، دست بر قضا به کثيری از مدعيات طباطبايی در همين مصاحبه می‌توان خدشه وارد کرد. طباطبايی مصرانه دارد از عقلی سخن می‌گويد که مبنای‌اش مستقل از الزامات ديانت است. سلمنا! خوب اين ابتدای بحث و آغاز تعريف است. اما بعد چه؟ اين عقل کارش چی‌ست؟ اين عقل به تعبير خود طباطبايی کارش جست‌وجوی حقيقت است يا «تن در دادن به الزامات حقيقت است نه پيروی از عوام»! حال حقيقت چی‌ست؟ عقل کدام است؟ کاش طباطبايی که دارد از کانت مبنای تعريف را می‌گيرد، حداقل نظر کانت را درباره‌ی اين تعريف گله‌گشاد و بی‌در و پيکری که خودش از عقل دارد ارايه می‌کند بيان می‌کرد. احساس می‌کنم طباطبايی به قدری در مشکلات شخصی‌ خودش با سروش غوطه‌ور است و چنان شيفته‌ی طعنه زدن به اوست که پاک فراموش کرده است دنيا دارد حرکت می‌کند و انديشه‌ورزان و روشنفکران (دينی، غيردينی يا هر صفتی که او دوست دارد به آن‌ها بدهد) همگی دارند افکارشان را جرح و تعديل و بازنگری می‌کنند (حتی دست بر قضا همين عبدالکريم سروشی که او در پوستين وی افتاده است!). اما طباطبايی گويا هنوز که هنوز است دارد همان‌جا که بوده در جا می‌زند و به جای پرداختن به اصل مسأله، همه‌ی راه‌ها را دور می‌زند تا اول و آخرش بگويد کارهای روشنفکری دينی (که تجلی و عينيت‌ صريح‌اش از ديد او فقط و فقط عبدالکريم سروش است!) همه عبث است و بی‌معنی و خشت بر آب زدن! دقت کرده‌ايد که طباطبايی وقتی به چيزی می‌رسد که با آن موافق نيست، از همان اول زير آب‌اش را می‌زند: اين اصلاً بی‌معناست! اين‌ها جعل اصطلاح است! اين‌ها معنای محصلی ندارد! بگذاريد به زبان خود طباطبايی بگويم که من معنی اين نحو حرف زدن او را واقعاً نمی‌فهمم! نمی‌فهمم برادر! شما از ما عاقل‌تريد ولی حرف‌های شما در اين زمينه واقعاً نامفهوم است!

طباطبايی چنان به سادگی در سخن گفتن از «روشنفکری» مورد نظرش جای «دين»‌ و «سنت» را عوض می‌کند که گاهی اوقات آدم سرگيجه می‌گيرد و نمی‌تواند بفهمد از ديد ايشان مقومات و ارکان دين کدام است و اجزای سنت کدام؟ اين‌ها با هم يکی هستند؟ کجاها می‌توان از يکسان بودن اين‌ها سخن گفت؟ احساسی که من دارم اين است که آن‌کسانی را که طباطبايی دارد به آن‌ها ايراد می‌گيرد ديگر امروزه يا وجود ندارند، يا دارند در فکرشان تجديد نظر می‌کنند. حداقل اين است که بعضی از چيزهايی که طباطبايی می‌گويد من اصلاً نمی‌بينم! يعنی طباطبايی خواب دارد می‌بيند؟ هر چه که هست، لحن طباطبايی لحنی است بسيار پرنخوت و سرشار از رعونت که گويی در ايران هيچ انديشه‌ورزی جز او تا به حال ظهور نکرده است. من از اين لحن طباطبايی خوش‌ام نمی‌آيد. کاش طباطبايی به جای اين که اسم از کسی ببرد، می‌نشست و کار تاريخی خود‌ش را می‌کرد يا خيلی دقيق و بدون اين موضع‌گيری‌های عاطفی و متلک‌پرانی‌های آکنده از احساسات شخصی، کتابی می‌نوشت و در آن ارجاعات‌اش را هم هميشه به روز می‌کرد تا مجبور نباشد برای اين‌که از سروش حرف بزند،‌ ببينيم تازه‌ترين ارجاع‌اش به حرف‌های سروش قضيه‌ی بستن دانشگاه‌ها و انقلاب فرهنگی باشد. من با آن ماجرای تاريخی نمی‌توانم ارتباط بر قرار کنم. من در آن زمان نه دانشگاه می‌رفتم و نه اصلاً اين بحث‌ها را می‌فهميدم. ولی چيزهايی را که الآن می‌فهمم و می‌توانم به خاطر آن‌ها گريبان سروش را بگيرم، اين‌ها نيست که طباطبايی می‌گويد. احساس می‌کنم اگر بشود از بازنشسته شدن سروش صحبت کرد، در هر زمانی، طباطبايی پنج شش سال، شايد هم ده سال زودتر از سروش بازنشسته شده است:
چون پير شدی حافظ، از ميکده بيرون شو
رندی و هوس‌بازی، در عهد شباب اولی!

۶

از مشکلات علم تاريخ

در علوم انسانی يکی از علومی که شايد جفای زيادی بر آن رفته است، تاريخ است. شايد اگر امروز به کسی بگويند تو تاريخ نمی‌دانی خيلی ناراحت بشود. همه دوست دارند خودشان را عالم تاريخ بدانند چون علی الظاهر تاريخ بايد چيز ساده‌ای باشد و بخش واجبی از معلومات عمومی. در نتيجه، هر کسی که اين تاريخ را به منزله‌ی «معلومات عمومی» در اختيار نداشته باشد، حتماً چيزی در کنار همگنان‌اش کم دارد!

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی بعد