۲

امام حسين در دستان فقها!

اين يادداشت الپر (فقيه عقل‌گرا) را می‌خواندم درباره‌ی آيت‌‌الله صالحی نجف‌آبادی و کتاب «شهيد جاويد» او. به دنبال‌اش يادداشت قديمی‌اش را در وبلاگ قبلی‌اش خواندم (داستان شهيد جاويد). بحث‌های هيجان انگيزی دارد. کسی به اين دو کتاب محل اشاره‌ی صالحی نجف‌آبادی دسترسی دارد؟ می‌شود جوری به من برسانيدش؟ هيچ کس اين کتاب‌ها را به صورت الکترونيک (ورد يا پی‌دی‌اف) می‌تواند روی وب بگذارد؟ «ضد سانسورها» کجا رفتند؟

نهايتاً اين‌که به گمان من بحث درباره‌ی علم امام و ميزان استفاده‌ی او از علم و دانش امامتی‌اش، خیلی بحث حساس و لازمی است که شديداً‌ به کار زمانه‌ی ما می‌خورد. ديروز با يکی از اساتيد معظم ذکر خيری بود از مرحوم سيد جلال آشتيانی و ايشان از او – مشافهة – نقل می‌کرد توجيه فلسفی‌اش را در باب علت «وجوب» غيبت امام دوازدهم شيعيان امامی. جزييات بحث را نمی‌دانم و نمی‌خواهم واردش بشوم. تنها به اشاره می‌گويم که چيزی است کاملاً شبیه به آن‌چه صالحی نجف‌آبادی درباره‌ی امام معتقد است. اميدوارم آگاهان، علی‌الخصوص طلبه‌ی وبلاگستان، پرتو نوری بر اين ظلمت بيکرانه‌ی تحقيق در اين زمينه بيفکنند.

۳

واشکافی مصحف از ديد محمد ارکون

ديروز در مجلسی تقريباً خصوصی اتفاق استماع سخنان محمد ارکون دست داد. عنوان سخنرانی او اين بود: «از منهتن تا بغداد: دگرديسی‌های مدرنيت». چيزهايی را که جسته‌گريخته به ذهن‌ام می‌رسد می‌نويسم به اضافه‌ی پاره‌ای مشاهدات.

ارکون در کيمبريج، آگست ۲۰۰۵نخست اين‌که اين پيرمرد سپيدموی مهربان و خوش‌مشرب ديگر عملاً پا به سن گذاشته است و واقعيت اين است که عمده‌ی توليدات فکری و علمیِ خودش را انجام داده و اين روزها، روزگار بازنشستگیِ اوست و انديشه‌های او جدای اين‌که افزوده‌های مهمی به تاريخ عقلانيت انتقادی معاصر مسلمين است، ديگر دارد تبديل به تکرار مکررات می‌شود. گمان می‌کنم در اين سه چهار ساله‌ی اخير بارها و بارها تعبير «جهالت نهادينه» را از ارکون شنيده‌ام. البته ارکون تعابير و اصطلاحات زيادی را وضع کرده که امروزه در ميان انديشمندان منتقد جای بحث زياد دارند.

باری ارکون چنان‌که در بسياری از مقالات‌اش آورده است، فراوان به کتاب آسمانی مسلمين، يعنی قرآن، عطف عنان دارد و بسيار کوشش کرده است تا باب مطالعه‌ای انتقادی را درباره‌ی قرآن باز کند. ارکون به خوبی مراحل شکل‌گيری قرآن را به صورتی که امروزه می‌شناسيم توضيح می‌دهد. اگر به زبان قرآن و نحوه‌ی شکل‌گيری و مکتوب شدن آن نگاه کنيم، می‌بينيم که اين قرآن، آن قرآنی نيست که در زمان رسول الله بود. در آن روزگار، مؤمنين کلام پيامبر را مستقيماً می‌شنيدند، در متن احوال و اتفاقاتِ آن زمانه قرار داشتند و حتی هنگام خوانده‌ شدن آيات توسط پيامبر، تفاوت لحن او را حس می‌کردند. خوب می‌دانيم که، مثلاً، وقتی که ما امروزه شعر مولوی را می‌خوانيم يا می‌شنويم، چقدر تفاوت دارد با اين‌که خود شخصاً حاضر باشی و خوانده شدن شعر از زبانِ آتشين مولوی را ببينی، بشنوی و حس کنی. اين نخستين محل ورود به بحثی است که غوغا و جنجال بر سر آن فراوان رفته است.

محمد ارکون - با سپاس از محمد برای عکسارکون، به زيرکی از حضار پرسيد «مصحف» يعنی چه؟ و دو سه نفر بلافاصله – شتاب‌ناک – پاسخ دادند که «يعنی قرآن»! و ارکون به حسرت سر تکان می‌داد که ببينيد اين است که می‌گويم زبان‌ام را نمی‌فهميد! قرآن، آن چيزی است که خود خداوند از کتاب به آن ياد می‌کند، در حالی که مصحف اين مجموعه‌ی مکتوب گردآوری شده و مدونی است که امروزه در برابر ما قرار دارد. قرآن، اين نظم امروزی را نداشته، ترتيب و توالی آيات و سور چنين نبوده است که امروز هست. اين قرآن صامت است و بی‌زبان، آن قرآن بر زبان پیامبر جاری می‌شده است و از دهانِ او استماع می‌شده و تمامی جوانب و ابعاد شخصيتی پيامبر در نحوه‌ی ادراک و استنباط مؤمنين از کلام خدا اثر داشته است. یکی از اصطلاحاتی که ارکون درباره‌ی کتاب آسمانی وضع کرده است، «پيکره يا متن رسمی بسته» است و انصافاً ترجمه‌ی اين اصطلاح [Official closed corpus] کار دشواری است (مگر مهدی خلجی راهنمايی کند!). خليفه‌ی سوم زمانی که دستور داد متن واحدی از قرآن تهيه کنند که مرجع رسمی تمام مسلمين باشد، دستور داده بود تمامی نسخه‌های موجود از قرآن را در آب و سرکه بجوشانند تا هيچ اثری از نسخه‌ی ديگری باقی نماند و همه رسماً از نسخه‌ای واحد، از مصحفی يکسان استفاده کنند که ترتيب و توالی يکسانی داشته باشد. و می‌دانيم که مصحف امام علی، مصحفی بود بر اساس ترتيب نزول قرآن يعنی با سوره‌ی علق آغاز می‌شد و به سوره‌ی نصر ختم می‌شد. اين مصحف البته معيار رسمی واقع نشد (خوب يا بدش از داوری من خارج است). ارکون، علی‌الظاهر، معتقد است که کار امروزِ ما واشکافی انتقادی اين «مصحف» است و فهم آن. می‌شود آيا گفت که ارکون می‌خواهد از طريق واشکافی اين مصحف، به يک نوع تأويل از متن قرآن برسد که آن را از تفسيرهای افراطی يا ناصواب برهاند و برداشتی به روزتر از آن عرضه کند؟

منتظر می‌مانم که کاتب کتابچه، چنان‌که وعده داده است، زودتر به کار گردآوری و ترجمه‌ی آثار ارکون بپردازد که خود خدمتی ارزش‌مند به جريان انديشه‌ی انتقادی در اسلام خواهد بود.

پ. ن. اگر از عکس‌های قديم و جديد ارکون چيزی يافتم به اين مطلب خواهم افزود.

۶

نقش تخيل عوام در کليشه‌های مؤمنانه

تا به حال قطعاً به کليشه‌های فراوانی در فرهنگ دینی عوام برخورد کرده‌ايد. خيلی از اين کليشه‌ها در فرهنگ روزمره‌ی مردم جای دارند و بيشتر آن‌ها هم «تصويری» و گرافيک هستند. عکس‌هايی که از حضرت علی، امام حسين و ابوالفضل وجود دارد در ايران فراوان هستند. جالب اين‌جاست که اکثريت قريب به اتفاق آن‌ها هيچ نسبتی با واقعيت ندارند. مردم چون دسترسی فيزيکی به آن‌ها ندارند، ناچارند از تخيل‌شان بهره ببرند تا چيزی را بسازند و به آن آويزان باشد (شما خود حديث مفصل بخوانيد که با خدا و پيامبر چه‌ها نمی‌کنند!).

به عنوان مثال، آن تصويری که معمولاً از حضرت علی می‌بينيد با تصوير واقعی او زمين تا آسمان تفاوت دارد. حضرت امير، مردی بوده است کوتاه قد که موهای سرش ريخته بوده است. دست‌های درشتی داشته و شکمی بر آمده. بنا به مشهور او را «اصلع» می‌ناميده‌اند. امشب وبلاگ ژرف را می‌خواندم و توضيحی که درباره‌ی «ذوالفقار» علی داده بود. همه فکر می‌کنند ذوالفقار شمشيری خميده بوده است و دو شاخه. حال آن‌که، چنان‌که صاحب ژرف از دهخدا نقل کرده، «ذوالفقار» يعنی «صاحب مهره»:
«برای دفاع در نبرد سعی می‌کنند که زمان آمدن شمشیر رقیب قدم عقب بگذارند و کمی شمشیر طرف مقابل را با شمشیرشان تغییر جهت بدهند. معمولا هم برای این کار تنها از یک‌طرف شمشیر استفاده می‌کنند که لبه‌ی یک‌طرف سالم بماند. حالا «صاحب مهره» بمعنی این بوده‌است که شمشیر امام علی به قدری با لبه‌ی پشتش دفاع شده‌ بوده که آن لبه‌اش پر از خط‌های کنار هم بوده و طرحی مثل ستون ‌فقرات پدید‌آورده ‌بوده‌است».

از اين قبيل کليشه‌ها فراوان‌اند و چه بسا متدين مؤمن و ساده‌ای تا آخر عمرش با همين کليشه‌ها زندگی کند و هرگز هم گمان نبرد يک جای کار می‌لنگد. بر همين قياس، می‌توانيد حجم کثيری از روايات و احاديثی را که بيشتر به کار به جان هم انداختن گروه‌های مختلف دينی می‌خورند، بررسی کنيد. هر چقدر مردم از زمان گذشته فاصله می‌گيرند، تصورات آن‌ها هم از واقعيت‌های تاريخی در هاله‌‌ای از خيال و توهم غرقه می‌شود. راستی دين‌داری مردم چه اندازه با واقعيت تاريخی آن‌ همساز است؟ ياد آن بيت ناصر خسرو می‌افتم که گفته بود:
ما جرم چه کرديم نزاديم بدان وقت
محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟
به راستی اگر امام علی، امام حسين يا امام جعفر صادق امروز در ميان ما بودند يا حتی ما در زمان آن‌ها بوديم، باز هم دل‌خوش به همين کليشه‌ها از طرز لباس پوشيدن يا صورت ظاهری آن‌ها بوديم؟ واقعاً علی برای اين‌که علی باشد، حتماً بايد ردای پشمينه بپوشد و ريش دراز داشته باشد و شمشيری دو دم و احياناً بالای سر شير ايستاده باشد؟ علی هيچ چيزی بشری و قابل لمسی ندارد که حس کنيم او هم چون ماست و تنها به باور ما صفات و ويژگی‌هايی ولايی دارد؟ و فکر نمی‌کنيد که چه اندازه در طول تاريخ با همين تصاوير کليشه از مردم رهزنی کرده‌اند يعنی هر که شيعه‌ی علی است چنين بايد باشد؟ انگار از ميان دين‌داران تنها اندک شماری هستند که بيشتر به روح دين فکر می‌کنند و کمتر به دام ظواهر و صورت‌ها می‌افتند:
از هزاران تن، يکی تن صوفی‌اند (يا شيعه‌اند)
باقيان در دولت او می‌زيند!

پ. ن. امير سوشيانت مطلبی نوشته است در واکنش به يادداشت بالا با عنوان «نقش عنصر خيال در سلوک عاميانه». مطلبی مفصل و بسيار جالب است. برای خودش هم توضيح دادم که سوء برداشت کرده است. قصد من «تخریب دين»‌ مردم نبود. حاشا و کلا! دين مردم به من چه؟ تنها کاری که کردم «نظر» شخصی و قلم‌انداز خودم را نوشته‌ام و بس. ولی آن‌چه که نقل کرده‌ام در بالا «واقعيت»‌ دارد. ما يا اين واقعيت را می‌پذيريم يا می‌خواهيم «توجيه‌»اش کنيم. «دين عوام» وجود خارجی دارد (حال نتيجه و پيامد خوب دارد يا نه دارد بحث ديگری است). نمی‌توان چشم از آن فروبست يا آن را بزک کرد. مردم معمولی با همين تصورات ايمان و باور دينی‌شان را قرن‌ها حفظ کرده‌اند. پرسش اين است که آيا من و شما هم بايد به همين شيوه‌ باور خود را حفظ کنيم؟

پ.ن. ۲:‌ اين را اضافه کنم که من اگر جای امير می‌بودم نقش عنصر خیال را در سلوک عارفانه می‌ديدم نه عاميانه. فرق است بين خيال به معنای شاعرانه و لطيف و متعالی‌اش و خيال به معنی تخيل‌ مردم عوام که احياناً آميخته با خرافات و انواع اسطوره‌ها می‌شود. يادمان باشد که «کلما ميزتموه باوهامکم فی ادق معانيه مصروف عنه مردود اليکم» يا آن آيه‌ی قرآن را که می‌گفت شما و آن‌چه آميخته به وهم و گمان‌تان است هيمه‌ی دوزخ‌ايد. (ن.ک. «آغاز و انجام» خواجه نصير الدين طوسی).

۵

تفسير قرآن آربری

مدت‌ها پيش اشاره‌ای کرده بودم به ترجمه (يا به عبارت دقيق‌تر «تفسير») آربری از قرآن. همه می‌دانند که آربری از اساتيد مسلم و برجسته‌ای بود که عربی را نيک می‌دانست و سخت با عرفان و تصوف اسلامی آشنا بود. امروز به دنبال ترجمه‌ای آيه‌ای با يکی از همکاران به ترجمه‌های مختلف قرآن مراجعه می‌کردم و به ترجمه‌ی آربری که رسيدم باز همان شيفتگی کهن‌ام زنده شد. ديدم هر بار که دنبال ترجمه‌‌ی آيه‌ای به انگليسی می‌گردم بايد يا بروم کتابخانه يا تلفن کنم خانه که بانو ترجمه‌ی آيه‌ای را (آن هم به زحمت و اگر اصلاً بتواند در آن ترجمه‌ی بی‌فهرست و بی‌شماره‌گذاری) پيدا کند. متن الکترونيکی اين ترجمه را يافتم و گفتم خوب است برای منفعت همگان هم نسخه‌ی متنی آن و هم نسخه‌ی پی‌دی‌اف آن را در ملکوت بياورم. اين شما و اين ترجمه/تفسير آربری بزرگ: نسخه‌ی متنینسخه‌ی پی‌دی‌اف.

برای فايل پی‌دی‌اف چيزی شبيه سر صفحه درست کرده‌ام که اگر دکمه‌ی بوک‌مارک‌ها را از سمت چپ صفحه فشار بدهيد فهرست تمامی سوره‌ها را رديف می‌کند و روی هر کدام کليک کنيد شما را می‌برد به اول هر سوره. کمی با شتاب و عجله اين‌ها را درست کرده‌ام و گاهی اوقات از وسط صفحه سر در می‌آورند. فرصتی حاصل شود درست‌شان می‌کنم.

۲

حجاب: مسأله‌ای اجتماعی در لباس شرع

طلبه‌ی بزرگوار وبلاگستان اخيراً مطلبی نوشته است (اندکی داغ!) درباره‌ی حجاب. امروز با استاد نازنينی توفيق صحبت افتاد و اشاره‌ی به ماجرای حجاب رفت. ايشان از آقای مطهری نقل می‌کرد که گفته بود ما در اسلام پيش از اين چنين احکام سختگيرانه‌ای درباره‌ی پوشش و حجاب نداشته‌ايم و روحانيت ما عملاً بنای اين رفتار را از زمان رضا خان به بعد نهاده است و گرنه در فقه ما نيز اين سخت‌گيری‌ها به اين شکل وجود نداشته است. من به جزييات روايت کار ندارم. نکته‌ی مندرج در اين سخن از خود آن مهم‌تر است و اين ماجرا را می‌توان از ديد جامعه‌شناختی لحاظ کرد.

به همان اندازه که اين احکام سخت‌گيرانه در واکنش به عمل سياسی يک حاکم به لايه‌های مختلف جامعه سرايت می‌کند و حتی تفکر فقهی علمای دينی را تحت تأثير قرار می‌دهد، می‌توان گفت که عکس آن نيز صادق است. آشکارا می‌توان صدق اين مدعا را در آن‌چه امروز در کشور ما در باب حجاب رخ می‌دهد ديد. يعنی عملاً باز به واکنشی شديد رسيده‌ايم در برابر اجبار و اضطرار. وقتی يک «انتخاب» اجتماعی را به يک «تکليف» تغييرناپذير شرعی تقليل می‌دهيم، نتيجه همين می‌شود که امروز به آن دست به گريبان هستند. از آن طرف هم وقتی حاکميت سياسی رضاخان «انتخاب» اجتماعیِ پوشش را به «قانون» لايتغيری فرو می‌کاهد نتيجه باز همان است. شباهت‌های ديگر اين دو مقايسه را البته می‌توان به تفصيل بازخوانی کرد. اما نکته‌ی اساسی اين است که حجاب بسی بيش از اين‌که حکم شريعت باشد، متأثر است از آداب و رسوم جامعه‌ای که مردم در آن زندگی می‌کنند و «حجاب» در کشور ما چه پيش از انقلاب و چه پس از انقلاب، سخت گره خورده است به سياست. باشد که روزی روزگاری به حجاب فارغ از سياست و بی سياست شدن برسيم!

مطالب مرتبط:
اهل کتاب، حجاب و حيوانات (ياسر ميردامادی)
پوشش زنان نامسلمان (عليرضا مازاريان)
در مورد حجاب (احمد قابل)
تصوير شريعت در قابی از عقل، بر ديوار زمان؟ (ملکوت)
پ.ن. متن مقاله‌ی احمد قابل را اگر بخوانيد، می‌بينيد با تکيه بر مستندات فقهی، بنا بر همان شريعت و همان فقه که برخی امروز دلايل وجوب حجاب (به معنای حکومتی‌ امروزی‌اش) را از آن استخراج کرده‌اند، به نتيجه‌ی «عدم وجوب پوشش سر و گردن» رسيده است! جالب‌تر بررسی آيات قرآن مربوط به حجاب است که هيچ تهديد و توعيدی در آن‌ها نيست.

۲

يک تصوير و دنيايی راز

مدت‌ها پيش مطلبی درباره‌ی کتابی نوشتم (اخلاق اسلام و حاکميت قانون) که به تازگی درباره‌ی اخلاق در اسلام نوشته شده است. امروز، داشتم اين کتاب را می‌جستم که برای عزيزی به هديه ببرم. گفتم خوب است طرح روی جلد کتاب را بگذارم اين‌جا. طرح روی جلد خود داستانی تو در تو است و هزاران نکته می‌توان در آن يافت. نقاشی يک کشتی است که به طوفان در افتاده است و از انسان‌های مختلف تا حيوانات گونه‌گون در آن ميانه‌ی غوغا بر آن سوارند. در يکی از طبقات بالای کشتی عده‌ای از علما به بحثِ علمی مشغول‌اند و در پايین کشتی، ملاحی جهد می‌کند که غريقی را از آب بيرون بکشد. می‌توانيد اشارات و رازهای ديگری از اين تصوير بيرون بکشيد؟ خودم هم بعداً چيز درباره‌ی آن خواهم نوشت. تصوير زياد شفاف نيست، اما به زودی تصويری بهتر از آن خواهم گذاشت تا تمام جزييات آن را ببينيد.

۴

از مسيح مصلوب تا رستاخيز مسيح

فيلم زفيرلی درباره‌ی مسيح را تلويزيون در دو قسمت نشان داده است. فيلم شگفت‌انگيزی است. ساعتی پيش به بانو می‌گفتم که وقتی سخنان عيسی را، چنان‌که در اين فيلم گزارش شده است، می‌شنوم، گويی آيات قرآن را دارند می‌خوانند برای‌ام. چه اندازه روح سخنان عيسی شبيه است به آن‌چه در متن آن باليده‌ام. عيسی سخن می‌گفت و گويی کسی سوره‌ی انشراح را از اول تا به آخر به انگليسی برگردانده بود و من می‌شنيدم. رنج‌های پيامبران چه اندازه به هم شبيه‌اند! اما اين آيا غريب نيست که يهوديان پيامبران مسيحيان را بر صليب کشيده‌اند (به روايت خود مسيحيان) و نزاع ميانِ آن‌ها،‌ آن اندازه نيست که نزاع ميان يهوديان و مسلمانان؟ بانو امروز می‌گفت حساب‌اش را بکنيد کسی می‌توانست فيلمی از ماجراهای کربلا بسازد و امام حسين را تصوير کند. مسلمانان و شيعيان چه حالی می‌شدند اگر صحنه‌ی قتل امام حسين را می‌ديدند؟ آن‌ها که باورشان، با باور کشندگان نواده‌ی رسول خدا يکی بود، چه می‌انديشند درباره‌ی آن واقعه؟ مسيح دارد می‌گويد: «ای‌لی! لاماک ساباکتانی» (يا «ای لای! لاما ساباکتنی»). چقدر شبيه به جمله‌ی حسين بن علی است وقتی می‌گفت:‌«هل من ناصر ينصرنی؟» هميشه مصايب مسيح، واقعه‌ی کربلای و بر دار رفتن حلاج برای من عناصری داشته‌اند بسيار شبيه به هم. اين‌ها هم آيا اسرار هويدا می‌کردند؟ هر سه گويی در برابر ظاهر و شريعتی ستبر و قطور، از باطن و معنا سخن گفته‌اند. هر سه منادیِ آزادی روح دين از پوسته‌ی شعائر بودند. هر سه قيامتی مردانی بودند در چنگالِ اهل شريعت. وقتی موسی تابِ قيامتی بودن خضر را نياورد، آدميان احتمالِ سنت‌شکنیِ آن‌ها می‌کردند؟

۰

عيسای ناصری

تلويزيون دارد «عيسای ناصری» زفيرلی را نشان می‌دهد و من بی‌تاب‌ام با ديدن‌اش. هيچ فيلمی که درباره‌ی مسيح ديده‌ام،‌ اين قدر اثرگذار نبوده است برای من. ديالوگ‌های فيلم بی‌نظيرند و حکمت‌آميز. وقتی که عيسی به معبدی رفت و سطوری از کتاب مقدس را درباره‌ی پيشگويی ظهور مسيحا خواند و سپس گفت: «ملکوت خداوند را بنگريد که در برابر شماست!» (چيزی به اين مضمون) و به خود اشاره می‌کرد، مبهوت مانده بودم. چه اندازه ميان اين مسيحی که چنين سخن می‌گفت و چنان تعاليمی داشت و آن اندازه پر شکوه ظاهر شده بود، با قائمی که خود می‌شناختم شباهت بود. چقدر آشناست اين تصوير. هنوز فيلم ادامه دارد و مسيح دارد مرده زنده می‌کند. مسيحی که مردگان جهل را به علم زنده می‌گرداند. مسيحی که می‌گويد قوانين و نواميس الهی بر سنگ مسطور نشده‌اند بلکه بايد در لوح دل‌ها باشند. مسيحی که می‌گويد قوانين هم با گذشت زمان عوض می‌شوند. شگفت‌انگيز است که امروزيان چه اندازه از ميراث پيامبرانه فاصله گرفته‌اند . . . بگذريم. بروم به مسيح بپردازم که پيروان آيین او امروز را روز بر صليب رفتن او می‌دانند.

۲

شريعت سدّ راه معيشت

سال‌ها پيش دکتر سروش در مقاله‌ای از اين‌که سقف معيشت را بر ستون شريعت بر پا کرده‌اند انتقاد کرده بود که اگر چه همين سخنان را پيش‌تر از او – به وجهی ديگر – مرتضی مطهری گفته بود، جنجالی بر سر آن به پا کردند. مدت درازی است که فکر می‌کنم ميان شريعت و معيشت ما – نه روحانيون – چه نسبتی بر قرار است؟ شريعت تا چه اندازه و تا کجا در معيشت ما دخالت می‌کند؟

يک نقطه‌ی شروع اين بحث اين است که نخست پذيرفته باشيم رکن اساسی معيشت آدميان در جهان، عقل و خرد بشری است. اين عقل البته از عقل متعارف عامه آغاز می‌شود تا عقلی که دست و پای‌اش باز است و بال پروازش گشوده. از خرد جمعی بگير‌ تا خرد فلسفی و علمی روزگار مدرن. وقتی از اين دريچه به ماجرا نگاه کنيم، می‌بينيم که پای شريعت در اين وادی بسی لنگ است. تمام تلاش‌هايی که صورت می‌گيرد تا نشان بدهند که شريعت چندان هم تهی‌دست نيست بيشتر فرافکنی است تا واقع‌گرايی. خلاصه بگويم که اين نوع نگاه به شريعت، يعنی نهادن بار اضافی بر دوش آن و ايجاد انتظارات برنيامدنی از آن. در نتيجه، به گمان من چنان‌که دکتر سروش هم در تقرير دين اقلی و اکثری به آن اشاره دارد – البته نه به اين وسعت – شريعت را عملاً و رسماً بايد از مداخله در پاره‌ای از امور بشری معزول و معاف کرد. بالاخره،‌ امور عالم تمام و کمال امر دين نيستند و همه‌ی آن‌چه ما به آن سر و کار داريم آخرتی نيست.

نمی‌گويم که دين – نه شريعت – بايد چندان محدود و لاغر شود که ديگر روزی نشانی از آن بر جای نماند. اگر هم قرار باشد روزی چنين اتفاقی بيفتد، مطمئناً به اين زودی‌ها نيست. اما نکته‌ی مهم برای من اين است که شريعت نبايد سد راه معيشت شود. وقتی می‌گويم شريعت نبايد سر راه معيشت شود،‌ نخست بايد اضافه کرد که اين مطلقاً به اين معنا نيست که ما اخلاق را از معيشت‌مان حذف کنيم. اخلاق مندرج در شريعت و بخش جدايی‌ناپذير آن نيست. اخلاق – اخلاق مهذبِ انسانی – می‌تواند فارغ از شريعت و ظواهر فقهی به حيات خود ادامه دهد و حتی رشد آن سرعت پيدا کند. شريعت اخلاق را محدود و ايدئولوژيک می‌کند و ارزش و کارکرد آن را تنها منحصر به اغراض بلافصل يا دراز مدت شرعی و ظاهری می‌کند. در نتيجه، دينی که مطلوب من است، دينی است که شريعت در آن دست و پا گير زيستن من نباشد. معنای اين گريختن از اخلاق نيست. مقتضای چنين دينی اين است که شريعت‌اش منقاد عقل باشد و در عين حال بتواند تشخيص بدهد که کدام احکام‌اش ديگر اجرا شدنی نيستند. دوستی مدتی پيش درباره‌ی مثلاً حکم سنگسار سخن می‌گفت که شريعت چنان شرايط سختی برای سنگسار قرار داده است که عملاً اجرای آن چيزی نزديک به محال است. حال چرا اين قدر شمار اجرای اين احکام زياد است، بايد از فقها و قاضيان پرسيد!

شريعت وقتی سد راه معيشت شود و مدام با آن تزاحم داشته باشد، ناچار يکی به نفع ديگری بايد کنار برود. بيشتر اوقات اين معيشت عادی و بشری انسان است که قربانی شريعتِ مکتوب و روايتی می‌شود. اميدوارم کسی معيشت را مترادف با هوا و هوس يا بی‌بند و باری نگيرد، چون بعضی از کسانی که طرف‌دار غلبه و سيطره‌ی شريعت بر معيشت هستند،‌ آن را نظم دهنده‌ی زندگی بشر می‌شمارند و مترادف با واضع قانون می‌گيرندش. شريعت در مقام قانون‌گذار، ديگر موضوعيت‌اش را از دست داده است،‌ چنان‌که اگر حتی به کشوری مثل ايران نگاه کنيم ديگر همه‌ی قوانين از شريعت اسلام گرفته نشده است و بسيار عناصر در آن هست که عملاً مستقل و خارج از شريعت آمده است. لزومی ندارد برای هر قانونی بلا فاصله در پی توجيه شرعی آن باشيم. همين اندازه که خدشه‌ای به اصول باور دينی وارد نکند، کافی است که مزاحمتی با شريعت نداشته باشد. می‌دانم که اين بحث مهيب و پر دامنه‌ای است و بيشتر بايد آن را کاويد، اما اتفاقی که در جهان امروز دارد می‌افتد به گمان من اين است که شريعت به تدريج از سر راه معيشت مردم کنار می‌رود.

شايد اين را هم بايد اضافه کنم که نقش تأويل در تعديل کردن شريعت چی‌ست که بحث‌اش می‌ماند برای يادداشتی ديگر.

۶

در باب روشنفکری دينی

بخشی از مصاحبه‌ی داريوش سجادی با دکتر سروش را که شديداً موافق طبع من است می‌آورم که به اعتقاد من اساسی‌ترين پاسخ‌های موجود را در برابر ادعا متناقض بودن «روشنفکری دينی» دارد. (متن کامل مصاحبه به صورت پی‌دی‌اف را از اين‌جا پياده کنيد).

داریوش سجادی:
در تعقيب اين بحث مشاهده شده و می‌شود که با پايان رياست جمهوری آقای خاتمی پاره‌ای از روشنفکران لائيک … شکست اصلاح طلبان در انتخابات اخير رياست جمهوری را به معنای شکست پروژه روشنفکری دينی معرفی کرده و اساساً روشنفکری دينی را پروژه ای بلاموضوع اعلام می‌کنند که از اساس فاقد مفهوم و موضوعيت است.

عبدالکریم سروش:
حقیقت این است که این افراد انگیزه‌های سیاسی دارند اما این انگیزه سیاسی را از راه اندیشه‌ای ناروا اعمال و اجرا می‌کنند. چرا بايد روشنفکری دینی مفهوم متناقضی باشد؟ روشنفکری شاخه ای از تفکر است. مگر اینکه ما معتقد باشیم که اساساً تفکر و متفکر بودن با دیندار بودن منافات دارد. آنگاه اگر کسی چنین ادعایی کند (که علی الظاهر لـُب و حاق مدعای این مدعیان و منتقدان هم همین است، یعنی معتقدند شخص دین دار نمی‌تواند متفکر راستین باشد) آنگاه ما می‌توانیم با او هم بحث مفهومی و هم بحث تجربی کنيم. لااقل تجربتاً می‌توان نشان داد که متفکران درجه اول تاریخ جهان و نه فقط تاریخ جهان اسلام، از ميان دینداران بودند. هیچ کس نمی‌تواند منکر متفکر بودن فارابی، ابن سینا، ابوریحان بیرونی و بزرگانی چون حافظ یا در جهان مغرب منکر متفکر بودن هگل شود که جهد بلیغی برای هم راستائی فلسفه و تفکر با پروتستانتیزم کرد.
اینها همه متفکران بزرگی بودند که اتفاقاً علائق ایمانی و دینی داشتند و البته اگر کسی منکر ايشان بمثابه متفکران راستین باشيد، آنگاه ما در متفکر بودن او دچار تردید و سوال خواهیم شد.
بعضی از افراد هم گفته‌اند که ما هنگام تفکر، علائق دینی‌مان را در میان نمی‌آوریم.
این هم سخنی نیست که از آن به منزله یک برهان بتوان استفاده کرد. حربه کندی است.
اولاً در مقام داوری از هیچ علاقه ای نباید سخن گفت. در روایات از پیامبر اسلام آمده است که سه چیز موجب نجات آدمی است که يکی از آنها اين است که انسان در مقام داوری از حُب و بُغض ها پرهیز کند. هر تعلق خاطری خواه تعلق خاطر دینی خواه ديگر تعلقات و يا عشق به هر چیز و کسی که شما را در مقام داوری کور و کر کند، باید کنار گذاشت. این اختصاص به دین هم ندارد. وقتی پای عشق يا حب و بغضی در میان است، البته که داوری ها تیره می‌شود. بعلاوه وقتی چیزی نامربوط است البته که باید آن را کنار گذاشت.
بنده در مقام داوری فلسفی نبايد معلومات شیمی خود را در ميان آورم همچنانکه وقتی کسی در باب حرکت زمین، یا در باب وجود و ماهیت سخن می‌گوید تعلقات دینی او یا هر تعلق دیگر نباید به میان آید. نکته سومی هم که می‌خواهم اضافه کنم این است که اساساً تفکر امر فردی نبوده بلکه امری جمعی است. همچنانکه معرفت امری جمعی و جاری است. نمی‌توان به کسی گفت چون متدین و دین دار است نمی‌تواند فکر کند يا حرف بزند. شخص دیندار مانند شخص غیر دین دار و سکولار است. سخن اش را با جمع در میان می‌گذارد. جمع هم سخن و نقدشان را در میان می‌گذارند و برآیند این حرکت جمعی است که معرفت نامیده می‌شود.
فکری که گوشه نشینی کند، تفکر و معرفت خوانده نمی‌شود. معرفت شناسی جدید به ما می‌گوید معرفت امری جمعی و جاری است. مفهوم نقد هم همین است. شما سخن تان را در میان می‌گذارید و دیگران آن را نقد می‌کنند. همین حضور دیگران شرط حصول معرفت است. لذا این بحث که شما دین دارید یا ندارید یا اهل فلان فرقه هستید یا نیستید، اساساً سوال بی ربطی است. شما بايد به محصول سخن نظر کنید. آن هم به برآیند جمعی سخنان که با رقابت متفکران و با نقادی متفکران همراه شده باشد. روشنفکری دینی سخن اش را همراه با اعتقاد و ایمان دینی و دلیل به جامعه متفکران عرضه می‌کند. از نقد هم استقبال می‌کند و مجموع و برآیند اين ها مبدل به معرفت می‌شود. ما به هیچ وجه نمی‌توانیم کسی که دین دار است را از فکر کردن و حرف زدن باز داریم. این شیوه حذفی که پاره ای از سکولارها در پیش گرفته‌اند، شیوه فوق العاده غیر دموکراتیک، غیر معرفتی و ضد معرفتی و بسیار زیان بار است و برای موقعیت کنونی ما نه تنها به هیچ کاری نمی‌آید بلکه لطمات فرهنگی- معرفتی بسیار هم به ما خواهد زد.
روشنفکران دينی چه رنج ها برده‌اند تا همگان حرف بزنند و حالا که به حرف آمده‌اند اول کاری که می‌کنند حذف دينداران است.
در آب و رنگ رخسارش، چه جان داديم و خون خورديم
چو نقش‌اش دست داد، اول رقم بر جان سپاران زد

پ. ن. مصاحبه‌ی علی اصغر سيد آبادی با بابک احمدی: مکالمه‌ی کارساز فرهنگی در فضايی دموکراتيک

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد