۳

«تفسير به رأی»: کدام رأی؟

حتماً اين حديث مشهور را بسيار شنيده‌ايد که «من فسر القرآن برأيه فلْيَتَبَوَاْ مقعده النار» يعنی هر که قرآن را به رأی خویش تفسير کند نشیمن‌گاهی در دوزخ خواهد داشت. در اين حديث هيچ چيز غريبی نيست؟ هيچ تناقضی می‌بینيد؟

بگذاريد دو نکته را برای طرح مسأله پيش بکشم و بعد دو کلمه‌ای هم بيفزايم. نخست اين‌که ما مسلمان‌ها عموماً وقتی با احاديث برخورد می‌کنيم، برخوردی انفعالی داريم و انگار به سادگی بايد هر حديثی را بی چون و چرا بپذيريم، بدون اين‌که مثقال ذره‌ای در اصالت آن شک کنيم. پس مسأله‌ی اول اين است: اصالت و سنديت اين حديث چه اندازه است؟ من فکر می‌کنم بعضی – يا شايد بشود گفت بسياری – از احاديث و رواياتی که هويت و مرزهای فکری مذاهب و مکاتب کلامی مختلف را تعريف کرده‌اند و تا به امروز هم وجود دارند، به اقتضای زمان پديد آمده‌اند. کوتاه کلام اين‌که برای حفظ انسجام يا بقای آن مکتب کلامی عجيب نبوده است که علمای آن مکتب به حديثی توسل جويند. اين يعنی تعطيل کردن استدلال عقلانی. (اين حديث البته نمونه‌ای کوچک است؛ ده‌ها حديث‌ هست که پيامدهای معرفتی و اجتماعی بسیار گسترده‌تری دارند).

نکته‌ی دوم اما اين است: تفسير خالص، تفسير بری از دخالت‌های رأی بشری اصلاً آيا میسر است؟ گمان می‌کنم پاسخ به روشنی منفی است. شايد پنجاه سال پيش، صد سال پيش و پيش‌تر از آن در تاريخ اسلام می‌شد چنين ادعایی را کرد (دقت کنيد که من در اين‌جا فرض می‌کنم که اين حديث در قرون بعدی تاريخ اسلام «وضع» شده است). اما امروزه با رشد دانش تاريخی و معرفت ما از فرهنگ دينی و اندیشه‌ی فلسفی می‌توان با جسارت بيشتری گفت که تفسير علمی است بشری. يعنی ما متن مقدس را در ظرف انديشه و پيش‌فرض‌های خودمان می‌فهميم. اين سخن را البته سروش در تئوری قبض و بسط‌ به شيوايی بیان کرده است. اما کدام رأی است که رأی خالص و راستين باشد؟ در این تزاحم و تضاد آراء واقعاً خيلی جسارت و تبختر می‌خواهد که کسی مدعی شود تفسير من از قرآن همانا تنها تفسير راستين از دين است! هر چه باشد ديگر پيامبری در ميان ما نيست که حجت نهايی باشد و رأی‌اش مقبول همه‌ی مسلمانان. تاریخ و شواهد بر جای مانده هم تنها تا جايی به مدد ما خواهند آمد.

يکی از کارهایی که انديشمندان دينی ما می‌توانند در روزگار معاصر بکنند اين است که شروع به تصفيه يا حداقل ارايه‌ی ملاک و مناطی معتبرتر برای سنجش احاديث سره از ناسره کنند. و معيار تشخيص حديث سره را از ناسره، عقل می‌توان قرار داد، عقل سليم. در مورد فوق الذکر، فکر می‌کنم عقل سليم به روشنی می‌گويد که هيچ انسانی خالی از پيش‌فرض‌های ذهنی نيست و به طريق اولی، هيچ مفسری نمی‌تواند مانع دخالت مشرب فکری‌اش شود. اگر قرار بود آن حديث بالا درست باشد (و جعل و تحريفی در کار نباشد)، اگر نه همه‌ی مفسران که اکثريتِ آن‌ها دوزخی بودند. اين دوزخ فرستادن‌ها از خدای عالم و رسول رحمت بعيد است. گمان نکنم خدا و رسول‌اش اين اندازه منتظر مچ‌گيری از مؤمنين و علمای امت بوده باشند. پس معياری تازه بايد تا هر تفسير بدون قاعده‌ای که سرشار از تناقض‌های درونی است در منظومه‌ی فکری ما رسوخ نکند.

۱

دکتر سروش در وست‌مينستر

فعلاً همين را داشته باشيد تا بعد. روز بسيار خسته‌کننده و پر هيجانی بود. از ۹:۳۰ صبح تا شش بعد از ظهر، کار امروز ما دکتر سروش بود! شرح‌اش را به زودی می‌نويسم.

soroush-wm.jpg 

۱۷

تفاوت علی با بقيه چی‌ست؟

آيا علی ابن ابيطالب با بقيه فرق دارد؟ وقتی می‌گويم بقيه، مقصودم هم ساير انسان‌ها – که خارج از دايره‌ی امامت و وصايت به اعتقاد شيعيان قرار دارند – است و هم ساير ائمه‌ی شيعی. به باور من، علی هم با سايرين فرق دارد و هم ندارد. اما با کدام «سايرين» فرق دارد و با کدام‌ها ندارد؟

ادامه‌ی مطلب…

۱۶

فرافکنی‌های مسيحيت و تعصبات کور

ديشب نشستم و مقاله‌ی کارن آرمسترانگ در گاردین را ترجمه کردم، مزيد توضيح برای دوستانی که شديداً مشکوک‌اند که مبادا نخوانده درباره‌ی اظهارات پاپ نظر داده‌ايم. سخنرانی پاپ را هم ترجمه می‌کنم تا جای هيچ بحث و گله‌ای نماند. سخنرانی پاپ را که ترجمه کردم، در ذيل پارگراف‌های‌اش ايرادها را هم متذکر خواهم شد. عجالتاً مطلب آرمسترانگ را بدون هيچ کم و کاستی بخوانيد.

ادامه‌ی مطلب…

۴

بخشی از مشکل يا بخشی از راه حل؟

هميشه وقتی بحث و دعوايی پيش می‌آيد، می‌توان يک تقسيم‌بندی بزرگ و کلی داشت. طرفین بحث عموماً به دو دسته‌ی کلان تقسيم می‌شوند: آن‌ها که دنبال حل مسأله هستند و آن‌ها که خواستار ادامه‌ی تنش و بحران هستند. گاهی اوقات ما سخنانی می‌گوييم و کارهايی انجام می‌دهيم که به جای آن‌که بخشی از راه‌حل باشد، خود تبديل به مشکلی بزرگ می‌شود. البته در اين ميان تشخيص اين‌که چه کسی بخشی از مشکل است و چه کسی در پی راه حل، در غوغای بحث و جدل‌ها دشوار می‌شود.

پس بيايد «واقعيت»‌ها را يک بار فهرست کنيم و از اين زاويه به آن‌ها نگاه کنيم که در دنيای پر تنش و سراسر بحرانِ فعلی که صدها عامل در پديد آمدن آن دخيل هستند، کدام طرف‌ها مشکل‌ساز بوده‌اند و چه کسانی در پی حل مشکل:

۱. بدون هيچ شکی سخنان نسنجيده‌ی پاپ در درجه‌ی نخست آتش اختلاف را شعله‌ور کرده است. مدعای اصلی پاپ اين است که می‌خواهد گفت‌وگو کند و در پی اين است که بگويد خشونت با دين و معنويت تضاد دارد که البته نيت بسيار نيکويی است و فوق‌العاده در خور احترام. اما سخنان نخست و رفتار بعدی پاپ حکايت از اين نيت نمی‌کند. پاپ به هر دليلی در رسيدن به اين مقصودش شديداً ناکام مانده و عملاً خود را گرفتار معضلی بزرگ کرده است که عقلا را به انتقاد واداشته است. يعنی پاپ به جای اين‌که بخشی از راه‌حل باشد، خودش تبديل به مشکلی بزرگ شده است.
۲. گروه‌ِ بزرگ‌تر ديگر، عموم مسلمانانی بودند که واکنش‌های خشم‌آلود و عصبی نشان دادند و به جای گفت‌وگو خط و نشان کشيدند و دست به خشونت زدند. چنان‌که در اولين نوشته‌ام در اين زمينه گفته بودم، اين‌ها عينيت سخنان پاپ بودند و خود بخش بزرگ‌تری از مشکل. انگليسی‌ها تعبيری دارند که نمی‌دانم معادل دقيق‌اش چی‌ست. اما تعبير اين است: self-fulfilling prophecy يعنی شما يک پيش‌بينی می‌کنيد که خودش باعث تحقق خودش می‌شود. شما می‌آيد يک عده آدم را – که خودشان حداقل تصور ديگری از خودشان دارند – اهل خشونت و شرارت می‌ناميد و با تحريک آن‌ها عملاً هم خشونت درست می‌شود و هم آن‌ها دقيقاً همان کسانی می‌شوند که شما توصيف کرده بوديد. اين شيوه، شيوه‌ی اهل جدل است و مبنای عقلانی محکمی ندارد، اما بدون شک برای سياست‌بازان و رندانِ اهل سفسطه‌ شيوه‌ی بسيار کارآمد و حربه‌ای مؤثر برای فروکوفتن حريف است. به هر تقدير، اين دسته از مسلمانان هم بخشی از مشکل هستند و البته هم بايد نقد شوند و هم بايد به قاطعيت رفتارشان را محکوم کرد و از آن‌ها برائت جست.
۳. گروه دیگری که واقعاً‌ خودم نمی‌دانم بخشی از راه‌حل هستند يا بخشی از مشکل، کسانی هستند که سعی می‌کنند در ميانه‌ی غوغا سکوت نکنند و حقيقت را هم صرف‌نظر از اين‌که چه کسی می‌گويد دنبال کنند و خلل‌های عقلی يک استدلال را نشان بدهند ولو برای نشان دادن اين خلل‌ها ناچار به پرداخت هزينه باشند. خود تلاش کردم در چند نوشته‌ی اخير راه ميانه را بروم. از همان آغاز هم سخنان پاپ را مردود می‌دانستم و دردسر آفرين و هم رفتار مسلمانان افراطی را. باور من اين بود که هر دو بايد نقد شوند. اما ما هميشه فراموش می‌کنيم که دردسر را چه کسی شروع کرده است؟ آن‌که اولين چوب را بلند می‌کند،‌ هميشه مسئوليت سنگين‌تری دارد. گمان نکنيم که چون در روزگار ما، عمده‌ی مسلمانان به خاطر خشونت‌ورزی عده‌ای بدنام شده‌اند، رفتار پاپ درست است و بخشی از «انتقاد». شايد امروز چنين باشد، اما دويست سال پيش هم وضع همين بود؟ پانصد سال پيش چطور؟ اين‌جاست که تاريخ به ياری ما می‌آيد تا بعضی از مدعيات را از فاصله‌ای دورتر ببينيم: چه آن مدعيات از آن پاپ باشند يا مسلمانان افراطی يا کسانی که به هيچ يک از طرف‌ها دلبستگی ندارند.
۴. يک دسته‌ی ديگر هم هستند که بدون هيچ ترديدی از ديدِ من بخشی از مشکل هستند و نه تنها راه‌حلی برای آسايش و صلح ميان آدميان – و به خصوص اديان – عرضه نمی‌کنند، بلکه به طيب خاطر می‌گويند بگذاريد کاری کنيم که دينداران خود به دست خود نابود شوند! اين دسته عملاً آتش‌بيار معرکه‌ می‌شوند. از طرفی، مسلمانان برای آن‌ها می‌شوند مظهر خشونت و شرارت – و البته برای آن‌ها اسلام هيچ معنای ديگری ندارد جز حاکميت سياسی جمهوری اسلامی ايران – و از طرف ديگر، پاپ هم تا جايی که مسلمانان را محکوم کند و باعث رنجش و آزار آن‌ها شود خوب است. به محض اين‌که پاپ رابطه‌اش با مسلمانان صلح‌آميز شود و از در گفت‌وگو و مسالمت در آيد، اين عده‌ی قليل نه تنها مسلمانان بلکه پاپ را هم محکوم خواهند کرد و او را همدست شرارت‌ خواهند شمرد.

با تقسيم‌بندی بالا، که فکر می‌کنم تا حدودی مقرون به واقعيت باشد و در آن احتمالاً اغراق زيادی نيست، يک چيز مسلم است و آن اين است که اگر کسی متدين باشد و حتی به قرائتی انسانی از دين باور داشته باشد و به آن هم صادقانه و با اخلاص عمل  کرده باشد و سراسر زندگی‌اش گواه روشن صلح و صفا و معنويت باشد، باز هم برای گروه اول و دوم و چهارم، مطرود خواهد بود. گروه اول، يعنی غيرمسلمانانی که منتقدِ دين اسلام هستند و تيغ نقدشان برای اديان ديگر تيز نيست، البته که اين گروه صلح‌طلب را به چيزی نمی‌انگارند و برای‌شان مهم نيست که گفت‌وگو با اين گروه می‌تواند باعث زدودن خشونت و گسترش صلح شود. گروه دوم، اين دسته را سست عنصر يا بی‌غیرت تلقی می‌کنند و فکر می‌کنند حميتِ دفاع از دين‌شان را ندارند. گروه چهارم هم فکر می‌کنند اين دسته فرق زيادی با همان گروه دوم ندارند! حال می‌بينيد دفاع از باور دينی چقدر پر هزينه است؟

به قول حافظ:
فراز و شيب بيابان عشق پر ز بلاست
کجاست شير دلی کز بلا نپرهيزد

يا به قول سايه‌ی نازنين:
به سينه سر محبت نهان کنيد که باز
هزار تير بلا در کمين احباب است

اما يک چيز مسلم است و آن اين است که اگر اين گروه که از همه سو دارند ملامت می‌شنوند، سکوت کنند و عملاً زيرزمينی بشوند و دست به تقيه بزنند، هم برای دينداران و هم برای غيرمتدينين، هزينه‌ای کلان خواهد داشت و نه تنها مشکل خشونت حل نخواهد شد، بلکه خشونت و شرارت مضاعف می‌شود و آن باورهای «فاشيستی» و «ايدئولوژيک» اگر نه در جامه‌ی دين، قطعاً در کسوتی ديگر بلای جان آدميت خواهند شد:

در آن شب‌های طوفانی که عالم زير و رو می‌شد
نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم
ز خوبی، آبِ پاکی ريختم بر دست بدخواهان
دلی در آتش افکندم، سياووشی بر آوردم

اما روزی خواهد رسيد که بگوييم:
بر آر ای بذر پنهانی، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره‌ی دل، آفتابی بر تو گستردم

پس بياييد همه صادقانه از خود بپرسيم که آيا ما بخشی از راه حل هستيم يا قسمتی از مشکل؟ پاسخ به اين سئوال زياد سخت نيست اگر با خودمان روراست باشيم.

پ.ن. اين هم يک نوشته‌ی مرتبط از عنکبوت: محکوم کردن قتل اين قدر سخت است؟
و البته اين نوشته‌ی طولانی او هم بسيار خواندنی است (بعضی نقدهای حاشيه‌ای که به آن دارم به کنار).

اين نوشته‌های مکتوب مهاجرانی را هم در اين راستا بخوانيد بد نیست:
در کليسا به دلبری ترسا (۱)
در کليسا به دلبری ترسا (۲)
در کليسا به دلبری ترسا (۳)
در کليسا به دلبری ترسا (۴)
در کليسا به دلبری ترسا (۵)

اين مقاله‌ی کارن آرمسترانگ را هم در گاردين بخوانيد: «ديگر نمی‌توانيم اين تعصب‌های کهن را درباره‌ی اسلام داشته باشيم».

۹

وقتی اسد داغ می‌کند، بيلی شلوغ می‌کند!

امروز ديدم اسد، يادداشتی در واکنش به مطلب قبلی من نوشته است. بخش نظرش بسته بود و کار نمی‌کرد، پس همين‌جا توضيح می‌دهم (اگر اسد به من ای‌ميل زده بود البته پاسخ‌اش را در ای‌ميل می‌دادم).

خيلی خلاصه بگويم. اسد ماجرا را خيلی شلوغ کرده است و چوبی بلند کرده است و همه را از يک کنار با همان چوب زده است. فرض کنید من اصلاً مسلمان نبودم و آن حرف‌ها را درباره‌ی پاپ زده بودم. آيا باز هم حرف‌های اسد منطقی بود؟ سئوال اين است که آيا ممکن است آدم مسلمان نباشد و باز هم همان ايرادها را را از پاپ بگيرد؟ بله ممکن است. می‌گوييد نه؟ بفرمايید تلويزيون بی‌بی‌سی را نگاه کنيد و آدم‌های مسيحی (پروتستان البته) و غيرمسلمانی را ببينيد که دقيقاً همين ايرادهايی را که من به پاپ می‌گیرم از او می‌گيرند. می‌گويید چرا می‌گويم پاپ «وقاحت» به خرج داده؟ خوب. شايد اندکی تند رفته باشم. الآن که فکر می‌کنم، می‌بينم اگر پاپ آن سخنان را گفته است – هر چقدر هم زشت باشد – من اگر مثل او سخن بگويم از او بدترم. ولی نکته اين‌جاست: پاپ خودش سخنانی را گفته است و حاضر نيست به خاطر آن‌ها عذرخواهی کند. می‌گويد به خاطر اين‌که شماها حرف مرا بد فهميديد من معذرت می‌خواهم. مثل اين است که من به شما فحش بدهم، فحش ناموسی هم بدهم، بعد بگويم معذرت می‌خواهم که شما حرف مرا بد فهميديد! مقصودم شما نبودید! پاپ حتی يک بار در تمام عذرخواهی‌های‌اش نگفته است که آن‌چه من درباره‌ی محمد بن عبدالله نقل کرده‌ام ايراد دارد، دقيق نيست يا مثلاً اين حرف است که باعث رنجش مسلمانان شده است. پاپ حاضر نيست از اين حرف کوتاه بيايد. شايد همین امروز و فردا البته بگويد اين هم اشتباه بوده است.

حالا بحث کجاست؟ بحث بر سر اين‌ است که من دارم به «منطق» حرف‌های پاپ ايراد می‌گيرم (گرفتم اصلاً من لاييک باشم يا مسلمان دو آتشه). اسد جان! تو اگر نقد می‌کنی (يا حتی داغ می‌کنی)، بيا و به منطق حرف من خدشه وارد کن، نه اين‌که بحث را از بيخ چپو کنی و کافه را شلوغ کنی. چرا آخر اين همه روان‌کاوی؟ چه ضرورتی دارد برای اين‌که من اصالت و سلامت استدلال و منطق‌ام را نشان بدهم، حتماً حکومت جمهوری اسلامی را هم محکوم کنم تا حرف‌ام درست باشد؟ مثل این است که شما بيايید به یک نفر فيزيک‌دان بگوييد تو اگر مثلاً می‌خواهی فلان قانون نيوتن يا گاليله را ثابت کرده باشی و ما اين‌ها را بپذيريم، بايد اول به تمام دستگاه کليسای واتيکان پدرسوخته و همه‌ی پاپ‌ها فحش بدهی و همه‌شان را محکوم کنی، تا ما بپذيريم که حرف گاليله و کپرنيک و نيوتن درست است! اسد جان! تو را به خدا خودت چند بار ديگر نوشته‌ات را بخوان!

من از مسلمان بودن‌ام شرمسار نيستم. حتی اگر به خاطر نفس مسلمانی‌ام – و نه حتی ايراد عقلی – بر پاپ خرده گرفته بودم، باز هم جای شرمی نداشت. تو که به این سادگی مرا متهم می‌کنی، حتماً بايگانی وبلاگ مرا خوانده‌ای. حتماً مواضع دينی مرا می‌دانی. حتماً گفت‌وگوهای مرا با استشهاديون ديده‌ای. حتماً می‌دانی که چه اندازه از خشونت به نام دين بيزارم و عميقاً بر اين اعتقادم که تروريزم، حاصل به گروگان رفتن «ظاهر شريعت» در دست ظاهريانی است که با روح دين بیگانه‌اند و هزار و يک بيماری روحی و روانی دارند. اما حتماً اين را هم می‌دانی که من قبول ندارم که از دين اسلام – يا اصولاً هر دينی – شرارت و پليدی می‌زايد. اگر اين‌ها را نوشته‌ای که من نه حرف پاپ، بلکه حتی حرف آن امپراتور بيزانسی را به طیب خاطر و بدون اعتراض بپذيرم و بگويم ببخشيد که ما نسل اندر نسل اهل خشونت بوديم و فقط شما گل و بلبل آفرينش‌ايد و هرگز دست‌تان به خون هيچ کس آلوده نشده است، من شرمنده‌ام. من هرگز زير بار چنين حماقتی نمی‌روم. اگر فردا مثلاً «طلبه‌های قم» بگويند آدم کشتن بد است، شما فقط برای اين‌که با آن‌ها مخالفت کرده باشيد، می‌رويد آدم می‌کشيد؟!

چرا می‌گويم پاپ از معنويت و پيام مسيح دور می‌شود؟ به خاطر اين‌که کار پاپ با اخلاقی که مسيح تعليم می‌دهد سازگاری ندارد. من اين را فقط به پاپ نمی‌گويم. هر کسی که به نام اسلام، به نام پيامبر دست به خشونت و قتل بزند و حکم تکفير و ارتداد خلق الله را صادر کند، با روح تعاليم محمد هم بيگانه است. چه آن آدم پاپ باشد يا هر رهبر دينی در هر نقطه‌ی ديگری از دنیا. فراموش نکنیم که از ديد يک مسلمان، آخرين کسی که تمام سخن و عمل‌اش سند و حجت بود، محمد بود. پيامبر اسلام هزار و چهار صد سال است که در ميان ما زندگی نمی‌کند. پس هیچ کس از انتقاد مصونيت ندارد، هيچ کس. «يقه‌ی پاپ‌های مسلمان» را هم زياد گرفته‌ايم و هزينه‌ها هم برای آن داده‌ايم. نه تنها امروز و در اين قرن حاضر. خاطرت نمی‌آيد اسد جان؟ نکند يادت رفته است و تاريخ نمی‌خوانی؟ فکر می‌کنی حلاج و سهروردی و عين القضات همدانی و حسنک وزير و ملا صدرای شيرازی و ابن سينا، چرا مطرود بودند يا بر سر دار رفتند يا سوزانده شدند؟ چون «يقه‌ی همين پاپ‌های مسلمان» را گرفته بودند. نه برادر جان! قضيه به آن شلوغی که شما و رسانه‌ها تصوير می‌کنيد نيست. خلاصه‌ی حرف من اين است: بله، تمام آن خشونت‌ها به نام دين اسلام محکوم است و بدون هيچ شکی بايد آن‌ها را تقبيح کرد و می‌کنيم. اما، رسانه‌های ما متعادل و عادلانه نيستند. اين خشونت‌ها از ذات دين نيست. اين خشونت‌ها از «انسان» صادر می‌شوند. مگر کمونیست‌های مرحوم، مگر استالين پدر آمرزيده، مسلمان بودند با آن همه آدم‌کشی؟ مگر هيتلر مسلمان بود؟ مگر موسولينی مسلمان بود؟ مگر ميلوشويچ مسلمان بود؟ مگر پينوشه مسلمان بود؟ (خوب است خودت هم در نوشته‌ات همين مثال‌ها را آورده‌ای). آری، بين آدم‌کش‌ها مسلمان هم هست. اما به اعتبار انسان بودن‌شان است، نه به اعتبار ذاتِ باور دينی. با نهايت شرمندگی من شديداً با شما مخالفم در اين زمينه و هزار و يک توضيح و استدلال تاريخی و کلامی هم می‌توان برای اين‌ها اقامه کرد. دين من اين است و به همين دين هم عمل می‌کنم تا زنده هستم:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کس به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمان

مطالب مرتبط:‌ اين هم مقاله‌ای محققانه از خسرو ناقد در اين زمينه: «ديدگاه‌های پاپ و پيشينه‌ی تعامل و تقابل با اسلام»

پ. ن. الآن که حدود دو ساعت گذشته است، می‌بينم که اسد بخش نظرها را باز کرده است. پس اصلاح می‌کنم. نظرهای اسد باز است.

ادامه‌ی مطلب…

۴

روش‌های سست توجيه يک خطا

پاپ امروز يک عذرخواهی نصفه‌نيمه کرده است اما عملاً حرف‌اش را پس نگرفته است. پاپ از اين‌که از سخنان‌اش چنان برداشتی شده است متأسف است (انگار اين برداشت را خودش کرده است!). پاپ می‌گويد به مؤمنان به دين اسلام احترام می‌گذارد، اما خودش – ولو با نقل قول – به پيامبر اسلام اهانت می‌ورزد و او را عامل شرارت و خشونت می‌شمارد. بعد از بی‌ريخت شدنِ ماجرا، وقتی پاپ می‌فهمد که مخالفان و منتقدان‌اش، چه مسلمان و چه غير مسلمان، سخنان او را محکوم می‌کنند و سياقِ سخنان‌اش هم هيچ کمکی در گريختن از اين کمدی تلخ نمی‌کند، توپ را به ميدان مسلمانان می‌اندازد.

در برنامه‌ی خبر تلويزيون بی‌بی‌سی، يکی از مدافعان سخنان پاپ می‌گفت که پاپ بايد عليه خشونت موضع بگيرد. او نمی‌تواند کشته شدن اين همه مسيحی را در نقاط مختلف جهان ناديده بگيرد. راست می‌گويد. اما پاپ بايد عليه چه کسی موضع بگيرد؟ پاپ بايد چه کسی را نقد کند؟ پاپ می‌تواند خشونت به نام دين را محکوم کند (و اين شامل همه‌ی اديان می‌شود نه اسلام). پاپ چنان‌که می‌تواند خشونت به نام دين و سوء برداشت از روح پيام دينی را محکوم می‌‌کند،‌ اگر اهل انصاف باشد و واقعاً صلح‌طلب و خشونت‌ستيز، نگاهی هم به گذشته‌ی مسيحيت و پيشينيانِ‌ خودش هم می‌اندازد و رفتار بعضی از پاپ‌های متحجر پيش از خودش را هم محکوم می‌‌کند. اما می‌دانيم که پاپ هرگز چنين نخواهد کرد. نهاد رهبری دينی واتيکان چنين قواعد و چنين آدابی ندارد. اين تيغ دسته‌ی خودش را نمی‌برد! پاپ نمی‌خواهد بگويد آگاهانه و به قصد سخنانی را نقل کرده است که شخص پيامبر اسلام را نفی کند و به دنبالِ آن پيام اسلام را. درست است. وقتی نفسِ اسلام را، تمام پيام اسلام را،‌ پيامبر اسلام را رد کنی و اهل خشونت معرفی کنی، طبيعی است که اقليت بدکاری که همه را بدنام کرده‌اند، رد می‌شوند. اما هدف پاپ تقبيح خشونت اقليتی تروريست نبوده است. او خواسته از اين بهانه استفاده کند و بغض‌اش را نسبت به اسلام نشان دهد.

من نمی‌توانم باور کنم که پاپ اهل معنويت باشد، به پيام «مسيح»، چنان که خود مسيحيان می‌گويند باور داشته باشد و چهره‌ای هولناک از «محمد» ترسيم کند. غريب‌تر اين‌که پاپ با وقاحت بر حرف خويش پا می‌فشارد و به قلب سخنان‌ خودش اشاره نمی‌کند. هيچ کس مسئول سوء‌ تعبيری سطحی از سخنان‌اش نيست. اما وقتی جوری سخن گفتی که از صد نفر، نود و نه نفر يک معنای واحد از آن فهميدند و رسماً‌ برای جهان مسيحيت – ولو به مثل و با نقل قول – «تمام جهان اسلام» را مظهر و عينيت خشونت و شرارت شمردی، ديگر بحث «سوء تعبير» در ميان نيست. پاپ در جهان پانصد سال پيش زندگی نمی‌کند. سخنان‌اش فقط به گوش چهار نفر کاتوليک نمی‌رسد. پاپ ذهن و باورش در قرن‌های ماضی منجمد شده است و گويی هزاران سال است که خواب بوده است، خواب اصحاب کهف. اين جهان در نيم قرن گذشته، هزار و يک تحول را از سر گذرانده است. «جهانی شدن» تبعات زيادی داشته است و يکی از تبعات‌اش حضور پر رنگ پيروان تمامی اديان در سراسر جهان است. پاپ بيرون از خود کس ديگری را نمی‌بيند.

هيچ کس توجيه‌گر خشونت و تروريسم نيست. مخصوصاً من يکی خشونت به نام دين را نمی‌پذيرم، تحت هر بهانه‌ای. اما بسيار تفاوت است ميان نفی خشونت و حمله بردن به پيام‌آور آن دين (پاپ واقعاً‌ چه اندازه تاريخ و فرهنگ و عقايد اسلام را می‌شناسد؟). پاپ قصد گفت‌وگو با مسلمانان را ندارد. او رسماً پنجره‌های گفت‌وگو را بسته است. اين کوچکترين نشانه است از اين‌که پيشوای مسيحيان کاتوليک «عقل» را معزول کرده است و با احساس و عاطفه و باور متعصبانه‌ی کاتوليک‌اش دارد زندگی می‌کند.

بحث‌های رسانه‌ای در غرب هنوز ادامه دارد و حداقل در رسانه‌های انگليس، بيشتر مردم مخالف سخنان او هستند. تنها کسانی که دارند مأيوسانه دست و پا می‌زنند و هيچ موضع محکمی برای دفاع از سخنان نينديشيده‌ی پاپ ندارد، پيروان بی‌نوای او هستند که بايد پاسخگوی بی‌تدبيری و بی‌خردی رهبرشان باشند. من داغ ننگ بر پاپ نمی‌زنم. پاپ انسان است. خطا می‌کند. بايد به خطای‌اش اذعان کند و مقياس خطای خود را هم در نظر بگيرد. پاپ يک عذرخواهی جدی و صميمانه به مسلمانان بدهکار است و دريغ که دارد وقت‌کشی می‌کند و می‌خواهد با رندی قضيه را ماست‌مالی کند و بگويد حرف مهمی نزده است! شايد عده‌‌ای از روشنفکران زياد سخن پاپ را به چيزی نينگارند (کی شود خورشيد از پف منطمس؟!)، اما مسلماً مسلمانان عامی (عامی در هر دينی هست)، به اين سادگی با قضيه برخورد نمی‌کنند. آموزش دادن عوام (يهودی، مسيحی يا مسلمان) و بالا بردن سطح رواداری آن‌ها کار ساده‌ای نيست. اما دورانديشی و تدبير و دپيلماسی برای رهبران، آن هم برای يکی در حد و اندازه‌ی پاپ، فرض واجب است. بحث فقط بر سر نوع باور دينی نيست، بحث بر سر دپيلماسی است. بحث بر سر نحوه‌ی بيان است. پاپ باورش را به زشت‌ترين و ضعيف‌ترين شکل ممکن بيان کرده است. پاپ سخن‌اش بايد معطوف به نتيجه باشد. پاپ لاجرم سخنی می‌خواسته بگويد که صلح و آرامش را بيشتر کند و رنج بشر را کاهش دهد. وقتی سخن‌اش باعث از ميان رفتن صلح می‌شود و به خشونت دامن می‌زند، اين چه نوع دعوت به صلح و نفی خشونت است؟

پ. ن. چشم. متن کامل سخنان پاپ را هم جايی نقل می‌کنم و خلل به اصطلاح «استدلال» مخلل‌اش را نشان می‌دهم. بگذاريد از مصيبت‌های بعد از اسباب‌کشی خلاص شويم.

پ. پ. ن. از بازتاب: پاپ چه گفته بود؟
ژاک شيراک هم بدون اين‌که مستقيماً از پاپ انتقاد کند، گفته است بايد در استفاده از زبان ديپلماتيک‌تر رفتار کرد و از ايجاد تنش‌های مذهبی پرهيز کرد. فرق است ميان اسلام به عنوان يک دين در خور احترام و اسلام‌گرايان افراطی که از دين به عنوان ابزار سياسی استفاده می‌کنند. کاش پاپ کمی سياست‌مدارتر بود!

۷

سخنان پاپ:‌ تيغی دو لب

سخنان تازه‌ی پاپ باعث حيرت و خشم مسلمانان شده است. اما واقعاً چرا بايد متعجب بود؟ پيشينه‌ی پاپ تازه، پيشينه‌ی درخشانی در رواداری دينی نيست. او به تعصب شهره بوده است و سخت‌گيری دينی او (که طبعاً نگرش منفی نسبت با صاحبان اديان ديگر علی‌الخصوص مسلمانان) نيز در متن تعصب او کاملاً بديهی است.

اما دو مسأله در اين‌جا مطرح است: نخست نفس رفتار و گفتار پاپ است. سخنان پاپ بدون ترديد نشان از نگاه منفی و بلکه نگاه متعصبانه و حتی خصمانه‌ی او نسبت به مسلمانان دارد. بيانيه‌ی واتيکان تنها توجيه و لاپوشانی ماجراست. واتيکان و پاپ رسماً از عذرخواهی پرهيز دارند. پاپ حرفی زده است که حاضر نيست بگويد نادقيق بوده است و کلی‌گويی کرده است و سرنوشت يک ميليارد مسلمان جهان امروز را با گفت‌وگوی يک امپراتور مسيحی بيزانسی و يک مسافر ايرانی تصوير کرده است. تناقض شگرف را می‌بينيد؟ بگذاريد از زاويه‌ی ديگری به ماجرا نگاه کنيم. فرض کنيد يک رهبر مسلمان – عام سخن می‌گويم و اين رهبر می‌تواند روشنفکر باشد يا متعصب – مثال مشابهی درباره‌ی مسيحيت و واتيکان بزند. می‌توان به طور عينی مثال‌های بی‌شماری از تاريخ واتيکان و پاپ‌های متحجر ضد فرهنگ و علم و هنر آن‌ها آورد. گاليله و جوردانو برونو مثال‌های بارز مواضع کليسا هستند. بگذاريد برای لحظاتی هم که شده مقايسه‌ی تاريخ اين دين يا آن دين را کنار بگذاريد و عيناً‌ ببينيم واکنش واتيکان درباره‌ی تقبيح «پاپ»های‌اش چه خواهد بود؟ (کاری نداريم که پاپ مستقيماً‌ پيامبر اسلام را هدف قرار داده است). مقياس و ميزان خشونت‌های مرتکب شده به نام دين را اگر در اديان مختلف مقايسه کنيم، هيچ دينی از اين خشونت‌ها و تفسيرهای تندروانه در امان نبوده است. پس بايد آشکارا به پاپ گفت که «آن را که خانه نئين است،‌ بازی نه اين است!» پاپ علاوه بر اين‌که رهبری دينی است، رهبر سياسی واتيکان نيز هست. چنين سخنان سست، سطحی و شتاب‌زده‌ای نه در شأن يک رهبر سياسی است و نه در شأن يک رهبر دينی. پاپ سعی کرده است با هوشمندی از زبان کس ديگری سخنانی را نقل کند و مسلمانان و پيامبر اسلام را محکوم کرده يا به تمسخر بگيرد. متأسفانه اين ترفند، ترفند بسيار کودکانه و دور از عقلی است. انسان خردمند، هر سخنی را نقل نمی‌کند. حق آن بود که اگر پاپ سخنی را نقل می‌کند، عالمانه نقل کند و محققانه نقد کند. اين تيغ گلوی خود پاپ را هم می‌برد.

اما مسأله‌ی اساسی‌تر واکنش مسلمانان است. اگر افراطيون مسلمان، همان خطای پيشين را که درباره‌ی کاريکاتورهای دانمارکی مرتکب شدند، تکرار کنند، تنها خود را در موضع ضعف و ملامت قرار داده‌اند. شايد اگر رفتار اقليتی دور از عقل يا خشونت‌آميز باشد، به نفس يک پيام يا انديشه ربطی نداشته باشد. اما واقعيت اين است که:
چو از قومی يکی بی‌دانشی کرد
نه که را منزلت ماند، نه مه را
نديدستی که گاوی در علفزار
بيالايد همه گاوانِ ده را؟

اين بی‌دانشی،‌ از پاپ سر زده است و آبروی عقلانی و سياسی پاپ را به باد داده است. واتيکان هم موضع سياسی گرفته است و حاضر نشده است اعتراف به خطا کند. بی‌دانشی ديگر را مسلمانان نبايد مرتکب شوند. تا اين‌جا بيشتر رهبران جهان اسلام، واکنش‌شان از سر آزردگی خاطر بوده است و اعتراض خود را «بيان» کرده‌اند. هنوز عملی نديده‌ايم که حکايت از «بی‌دانشی» کند. اميدوارم عقلا و زعما، آن اندازه حزم و دورانديشی داشته باشند که برای اقليت هم عزت و کرامتی بخرند و نشان بدهند که مسلمانان هر چند تحت فشار هستند، هر چند ظلم و جفا بر آن‌ها می‌رود، هر چند شديدترين حملات به جان،‌ مال،‌ ناموس، تماميت ارضی و غرورشان می‌شود،‌ باز هم می‌توانند جاهايی نجابت به خرج بدهند و مدعی را به شيوه‌ای احسن شرم‌زده کنند.

سياست‌مداران و مخصوصاً سياست‌مداران متکلم گاهی اوقات می‌توانند با يک جمله عالمی را ويران کنند. نمونه‌های اين اتفاقات تلخ و سياه را در تاريخ گذشته‌ی بشريت، در هر دينی و در هر نقطه‌ای از جهان داشته‌ايم. دعوت به خرد و خويشتنداری، نخستين دعوتی است که همه‌ی عالمان ما بايد بر منابر دينی و سياسی داشته باشند. اما می‌دانم که صدای من، بسا اوقات صدايی است که ناشنيده می‌‌ماند. از آن سو، صدای جمعيتی چند صد نفره، باور و رفتار يک ميليارد مسلمان را که آرام زندگی می‌‌کنند تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. با تمام اين‌ها، باور کنيد که سخنان پاپ، رهبر کاتوليک‌های جهان، عزت، اعتبار، هويت و باور تمام جهان مسيحيت کاتوليک را تحت‌الشعاع قرار داده است. بازنده‌ی اين ميدان، پيش از هر رخداد منفی يا مثبتی، جهان مسيحيت و غرب است. فرق بسيار است ميان لغزش و خطای يک مسلمان عامی و بی‌سواد و تندرو و خطای يک رهبر که تمام هويت دينی و سياسی پيروان‌اش حول او تعريف می‌شود.

این هم لينک متن سخنرانی پاپ در وب‌سايت رسمی واتيکان: سخنرانی در دانشگاه رگنزبورگ

۱۹

از قابيل تبرا بجوييم

هنوز دارم فکر می‌کنم به آن ای‌میل محمد مسيح مهدوی درباره‌ی استشهادی بودن. فکر می‌کردم چه بنويسم که هم پخته باشد و هم به زبان محمد مسيح نوجوان سخن بگويد. ديدم که نيک آهنگ و مهدی خلجی زودتر از من به ندای او پاسخ داده‌اند. مدتی می‌انديشيدم که اصلاً چرا بايد اين بحث نوجوانان را جدی گرفت. اما بيشتر که می‌انديشی، می‌بينی يکی از سرچشمه‌‌های مهم خشونت و درگيری، همين مسکوت نهادن و اعتنا نکردن به اين حرف‌هاست به بهانه‌ی اين که جدی نيستند. اگر يکايک ما مدت‌ها پيش، سال‌ها پيش، نوشتن در تقبيح خشونت و سرزنش قتل به نام انديشه – چه انديشه‌ی دينی، چه انديشه‌ی غير دينی – را جدی گرفته بوديم، شايد دامنه‌ی خشونت آن اندازه گسترده نمی‌شد که امروز با کشته شدن ديوانه‌ی انسان‌ستيزی چون زرقاوی شاد باشيم.

بگذاريد پيش از اين که روشن‌تر نظرم را بگويم، چند نکته را بی‌تعارف روشن کنم. نخست اين‌که من از احکام دينی اسلام آگاهم و به آن‌ها معتقد، ولو در تفسير و نحوه‌ی عمل به آن‌ها با کسی اختلاف نظر داشته باشم. اما چند حاشيه‌ی مهم بر موضوع احکام اسلامی هست. يکی اين‌که در کارهای فقهی، تعيین مصداق کار حتی فقيه نيست چه برسد به مردمان عادی. در اين جنبش استشهادی صراحتاً تعيين مصداق می‌شود که کار را از هر روحيه‌ی دينی و فقهی تهی می‌کند. ديگر اين‌که خوب می‌دانيم قاعده‌ی فقهی « تدرؤ الحدود بالشبهات» را. اين رفتار را اگر در زمره‌ی «حدود» بدانيم، عمل به آن‌ها محل اشکال و ايراد جدی است. وانگهی به کدامين فتوا؟ به کدامين ارشاد و حجيت می‌توان در اين روزگار (اين روزگار آکنده از شبهه) حکم استشهاد صادر کرد؟ نکته‌ی بعد اين است که اگر پای جهاد و شهادت را به ميان می‌کشيد، هزار و يک حاشيه بر آن هست. موضوعيت جهاد در روزگار ما از منظر اسلام خود جای بحث جدی دارد. اما برای نوجوانی که زمان خاتمه‌ی جنگ ايران و عراق يا به دنيا نيامده يا طفل خردسالی بوده است، اين بحث‌ها بيشتر به قصه و افسانه شبيه است. اما اين نوجوان چه اندازه جهاد با نفس را آموخته است که امروز سودای جهاد با کفر را دارد؟ اصلاً معنای کفر در زمان ما با معنای کفر در زمان پيامبر يکی است؟ وقتی علی ابن ابيطالب در جهاد به روی‌اش آب دهان می‌اندازند دست نگه می‌دارد که مبادا نفس‌اش بر او مسلط شود، منِ جوان آيا آن اندازه اطمينان دارم که کاری که می‌کنم به وسوسه‌ی هوای نفس نيست؟ خيلی اوقات بسی هواهای نفسانی در لباس مقدسات بر آدمی جلوه می‌کنند. من فکر می‌کنم محمد مسيح پيش از آن‌که بخواهد به استشهاد اصلاً فکر کند، بهتر است راه تهذيب نفس و جهاد اصغر اکبر را برود.

جنبش استشهادی، چنان که محمد مسيح گفته است، «دفاع از خود» نيست بلکه دفاع از يک ايدئولوژی است. ما شايد بتوانيم شخصاً تصميم بگيريم که با جان‌مان چه می‌خواهيم بکنيم (با هزار اگر و اما)، ولی نمی‌شود اين تصميم را به يک انديشه و به سرنوشت هزاران انسان ديگر که با مبنای باور ما می‌انديشند گره بزنيم و بدتر از همه چندان فريفته و مغرور باشيم که زير چشمانِ خدا دست به خونِ آفريدگان او بيالاييم و خود فتوای ريختنِ خونِ آن‌ها را صادر کنيم. دفاع از خود جايی معنا دارد که کارد زير گلوی من باشد و من از جان خويش دفاع کنم. شايد اگر آن‌ها که با اين همه شور و هيجان از استشهادی بودن دفاع می‌کنند، بيش‌تر می‌خواندند و بيش‌تر می‌دانستند – مستقل و فارغ از القائات ايدئولوژيک – ديگر رضا نمی‌دادند که بازيچه‌ی ايدئولوژی و قدرت باشند و جانِ خويش را ابزار پيشبرد مقاصد کسانی سازند که آن‌ها را تنها به مثابه‌ی پل‌هايی می‌خواهند برای رسيدن به اغراض دنيايی‌شان اما نيت آلوده‌شان در لباس اهداف مقدس پنهان است.

هستند کسانی که مخلصانه و مؤمنانه می‌انديشند که کشتن را حاصلی هست. اما ديده‌ايم درس تاريخ را که از کشتن، کشتن می‌زايد و خشونت، خشونت به بار می‌آورد. قتل، آدمی را حريص‌تر می‌کند به قتلِ بيشتر، مگر به تيغی متوقف شود و دريغ که آن‌گاه کشته شده، خود را شهيد می‌نامد – حساب اين کشته را بايد البته از شهدای واقعی به جديت جدا کرد. اگر در اين جنبش، آدمی ارزش دارد و جان انسان‌هاست که برای آن به پا خاسته‌ايم، بايد ستمی را که بر هر انسانی می‌رود محکوم کرد و با آن جنگيد. بی‌گناهِ بی‌دفاعی که کشته می‌شود، چه فلسطينی باشد و چه اسراييلی، به هر کيش و آيینی که باشد، جفايی بر بشريت رفته است. چرا آن‌جا که يک مسلمان بی‌دفاع، بی‌گناه و مظلوم کشته می‌شود فريادمان به عرش می‌رود، اما معصوميت و بی‌دفاعی، بی‌گناهی و انسان بودن گويا برای هيچ کس جز مسلمان معنا ندارد؟ اين عدول صريح از ابتدايی‌ترين تعاليم اخلاقی دين نيست؟ راستی فراموش کرده‌ايد معامله‌ی رسول اکرم را با ابوسفيان مشرک؟ چند بار ابوسفيان جان‌اش نزد پيامبر اسلام در امان بود و نهايتاً پيامبر او را بخشيد؟ من در اين شيوه‌ی کشتار نشانی از خلق محمدی نمی‌بينم. کاش روزی بتوانيم سيره‌ی پيامبر را و اخلاق دين را از چنگال ايدئولوژی برهانيم و غبارهای تعلقات قدرت را از ناصيه‌ی ايمانِ خالصانه‌ی مؤمنان از هر کيش و ملتی که باشند پاک کنيم. به همان اندازه که دين و آيین در اسلام ابزار جزم‌انديشی شده است، چه بسا بيشتر در ساير اديان و ملت‌ها هم همين جفا بر ميراث اديان و پيامبران‌شان رفته است. من ميان کشتار کورِ اسراييلی‌ها و جنبشِ استشهادی از اين دست تفاوت چندانی نمی‌بينم. گويی هيچ يک از دو سو، پيام صلح و سلام را باور ندارند. انگار هر دو سوی اين جبهه برای بقای خود از خشونت و خون‌ريزی و خصومت تغذيه می‌کنند. بيايید ميراث قابيليان را از خود طرد کنيم. بياييد قبطيان و يهوداهای مسلمان را از دردمندانی که دغدغه‌ی بشريت دارند و صلح را به بهای خون نمی‌طلبند جدا کنيم. احکام قرآن و خدا را با اجتهادهای شخصی و ايدئولوژیک بدنام و سياه نکنيم. برای محمد مسيح از قرآن می‌گويم که: «و لا تقف ما ليس لک به علم. ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا». در پی آن‌چه بدان علم نداری مرو (و مراد از علم، دانش و بصيرت عميق است، نه علم سرسری و تقليدی) که گوش و چشم و دل در برابر همه‌ی اين‌ها مسئول‌اند. هيچ اگر نباشد، پروای از خدا و تقوای راستين بر آدمی نهيبِ درنگ می‌زند.

مطالب مرتبط:
چرا جنبشی استشهادی نيستم: ۱، ۲، ۳ (نيک‌آهنگ)
ديالوگ دشوار؛ هم‌سخنی با دو نوجوان استشهادی (مهدی خلجی)

۹

تفاوت ایمان‌ها

اين روايت را چه بسا شنيده باشيد که «اگر ابوذر آن‌چه را که در دلِ سلمان است بداند، او را کافر می‌خواند». اين روايت را عمده‌ی شيعيان نقل کرده‌اند. اشاره‌ی نهفته در روايت، نکته‌ی ظريفی را درباره‌ی ايمانِ دينی بر آفتاب می‌اندازد. سطوح ایمان‌ها متفاوت‌اند به نسبت سطح دريافت معنوی و معرفتی افراد. شايد امور ايمانی از مناقشه‌آميزترين مسايل عالم باشند. من باور نمی‌کنم که هيچ دو انسانی باشند که در يک مقوله‌ی دينی متفق‌القول باشند يا فهم واحدی از آن داشته باشند، چون آدميان متفاوت‌اند و مقولات ايمانی، تکيه بر تجربه و ذوق فردی دارند، فهم ما هم از دين در گرو قابليتِ ماست. لذا در کار دين، جست‌وجوی يک پاسخ سر راست و بله يا خير را برای يک پرسش، نامعقول می‌دانم. چه بسا بسيار پرسش‌ها هستند که بيش از يک پاسخ دارند. البته معنای اين حرف نسبی‌گرايی افسار گسيخته نيست. اصول و قواعدی ناچار بايد حاضر باشند. حرف من اين است که وقتی به اين ادراک رسيديم که اين اندازه در ميزان ايمان‌ها و مفاهيم نوسان هست، لاجرم بايد اصول و قواعد را تا حد ممکن وسيع‌تر و با شمولی گسترده‌تر لحاظ کنيم. کارِ ما تنگ‌تر کردنِ دايره‌ی دين‌ورزی نبايد باشد. چنان که من دين را می‌فهمم و آن‌گونه که من به دعوت رسولان الهی ايمان دارم، دين لاجرم بايد آغوشی هر چه گشاده‌تر به روی بشريت داشته باشد. دينی که روز به روز انسان‌ها از ربقه‌ی طاعتِ آن خارج شوند و پيوسته جمع متحجرين و تنگ‌نظران بر آن افزوده شوند، از دين بودنِ خويش افتاده است. آن دين انسانی و لطيف و با سعه‌ی صدر است که وصف‌اش «يدخلون في دين الله افواجا» ست. دينی که فوج فوج از آن خارج شوند، دينی است که رو به زوال و رکود و سقوط است. چنين دينی – بهتر بگويم که چنين فهمی از دين – نمی‌ماند و اگر هم بماند سرچشمه‌ی بسی آفات و ضررهاست. شايد بتوان به تفصيل و با متانت بيشتری در اين باره استدلال و بحث دقيق کرد، اما شهوداً می‌گويم که به نظر من، می‌توان اخلاق را چندان وسيع گرفت که تنها در ذيل پاره‌ای از قواعد فقهی و شرعی با معنا نباشد و بتواند ورای مرزهای فقهی و تفسيرهای خشک و انعطاف‌ناپذير از دين آدميان را به هم نزديک‌تر کند و خوی و خصلتِ انسانی را بيشتر به سمت فرزانگی سوق دهد. هر کس که ادعای راهنمايی به سوی بهشت دارد و راهِ خود را تنها راهِ بهشتی شدن می‌داند، يا صاحب کرامتی عظيم است يا شارلاتانی طراز اول! نبايد به مردم بگوييم که اگر چنين کرديد به بهشت می‌رويد. من اگر بودم می‌گفتم اگر چنين نکنيد چه بسا که از دوزخ برهيد. اصلاً چه جای اين؟ نه به بهشت‌اش بايد انديشيد و نه به دوزخ. من شايد بايسته بود بگويم که اگر نيکوتر باشيد برای خود و همسايه‌تان در همين زمين بهشتی می‌سازيد و خود و اطرافيان‌تان از دوزخِ خلقِ تنگ و خصال نامحمود می‌رهيد:
مباش در پیِ آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد