۱

زلف دلدار چو زنار همی فرمايد . . .

اصلاً اين شکل و شمايل با طبيعت‌ِ او سازگار نبود. اين‌گونه نديده بودم‌اش: آشفته، هم به روی و هم به موی! يک جور شيدايیِ زمينی غريبی در نگاه‌اش بود. انگار رفته باشد به معراج و بازگشته باشد به زمين برای آزمودنِ تن! باورم نمی‌شد آن شوريده‌ی عرفان، چنين پريشانِ زلف دلداری زمينی شود و شيخ صنعان‌وار زنارداری پيشه کند. همه‌ی اين‌ها را داشتم با خودم در ذهن‌ام مرور می‌کردم. انگار فکرهای‌ام را خوانده باشد گفت:
«دلم که لاف تجرد زدی، کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد!»

۹

حسنِ مه‌رويان مجلس!

گفتم: «اين هم لطايف هست که می‌توان گفت. اين همه نکته، اين همه اشاره. اين ظرايف را چرا ناديده می‌انگاری؟ چرا حاشيه‌ها را به متن می‌کشی و متن را به حاشيه می‌بری؟ کدام حرف نگفته و نهفته را می‌خواهی به بازار بکشی؟».
خنديد و گفت: «همه‌ی اين‌ها به جا، اما «بحث ما در لطفِ طبع و خوبی اخلاق بود!»؛ قصه‌ی «پيرهن چاکِ ماهرويان» و «خرقه‌ی دريده‌ی پرهيز» را بگذار برای شبی ديگر!».
پ.ن. بانو آمد روی‌ام را بوسيد و گفت: «تولدت مبارک!» يادم افتاد که به شهادت اوراق سجلی، سی و يک سال‌ام تمام شد!

۱

ترديدِ خردسوز

گفتم: «آسودگی و آرامشِ يقين، شيرينی دلاويزی دارد». گفت:
«در ره عشق نشد کس به «يقين» محرم راز
هر کسی بر حسب فکر «گمانی» دارد!»
گفتم: «مگر منتهای عبوديت، رسيدن به منزل يقين نيست؟» گفت: «اين قدر هست که بانگ جرسی می‌آيد! اهل شک از اهلِ يقين عزيزترند!»

۱

اين کودکِ زيرک

دو زانو پيش استاد نشسته بود. معلم فرزانه‌ی وارسته با ذوق و شوق داشت از عوالم معرفت و ملکوتِ آسمان‌ها و جهانِ بيکرانه‌ی خيال حرف می‌زد. حيرت‌آور بود وقتی که استاد چنان مجذوبانه غزل مولوی را می‌خواند که: «داد جاروبی به دستم آن‌ نگار / گفت کز دريا بر انگيزان غبار». شاگردِ کم سن و سال اما باهوشِ استاد، سرش را کج کرد و با شيطنت خطاب به او گفت:
«حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست!»
استاد سکوتی طولانی کرد و لبخند زد.

۰

چشم‌های عيب‌بين

انگار بار اول نبود که اين حال را داشت. مثل اين‌که هزاران بار اين بلا سرش آمده بود. دل‌شکسته بود و آزرده خاطر. اهل نفرين نبود. اما وقتی آه می‌کشيد، آه‌اش شکل اين حروف را می‌گرفت:
«يا رب آن زاهد خودبين که به جز عيب نديد
دود آهيش در آيينه‌ی ادراک انداز!»

۴

خو گير از حلم خدا

گفتم مگر می‌شود اين خطاها را ببينم و دم فرو بندم؟ نبايد اين‌ها را رسوا کرد؟ برای آگاه ساختن مردم هم که شده بايد اين‌ها را گفت. لبخند زد و گفت:
«چون خدا خواهد که پرده‌ی کس درد
ميل‌اش اندر طعنه‌ی پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عيبِ کس
کم زند در عيب معيوبان نفس»
تعادل‌ات را حفظ کن. يا از پاکان عيب‌جويی می‌کنی يا از معيوبان اما در هر دو ممکن است سقوط کنی و هرگز نتوانی برخيزی؛ سقوطی معنوی.

۳

هدايت

نگاهی ملامت‌بار کرد. انگار خطايی جبران ناپذير از من سر زده باشد. چشمان‌اش را دوخت به چشمان‌ام. با طمأنينه و صلابت گفت:

«عشق کاری است که موقوف هدايت باشد!»
پ. ن. نسخه‌ی قبل از خود-ديگر سانسوری:
«قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن!
ظلمات است بترس از خطر گمراهی!»

۲

اين قدر ناشناسان

پر بود از حسرت و اندوه. مثل کسی که به او خيانت شده باشد. احساس می‌کرد (و چه درست هم حس می‌کرد) که بسيار بيش از اين‌‌ها بايد به او بها می‌دادند و قدرش را می‌شناختند. زير لب زمزمه‌کنان خواند: «گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت»!

۰

ياغی

سرش را با غرور بالا گرفت و گفت: «چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد»! فقط سکوت کردم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی بعد