۴

نهان ز چشم سکندر

گفتم: «خضری که دستگير فتادگان است، چرا به دشواری در دسترس است؟ اصلاً آن‌قدر دور از دست است که وجودش شانه به شانه‌ی محالات می‌سايد».

خنديد و گفت: «عجيب است که ظرايف را نمی‌بينی. همنشينی خضر شرط دارد. خضر البته از چشم اهل قدرت و دنياطلبان پنهان است. آن نگاهِ ظاهر شکافِ خضر نصيب هر کسی نمی‌شود. موسی هم تابِ جهان‌سوزی او را نمی‌آورد. اصلاً خضر برای عمده‌ی اهل جهان نيست. خضر اگر ظاهر باشد، نظام عالم از هم می‌پاشد. خضر لزوماً پنهان است و در لباس مبدل!

گرت هواست که با خضر همنشين باشی
نهان ز چشمِ سکندر چو آب حيوان باش».

۳

باده آيينه‌ی رمز است

گفتم:«صوفيان اين همه زور زده‌اند و باده را تأويل‌های عجيب و غريب کرده‌اند. فکر نمی‌کنی همه جا اين باده‌ی حافظی، آن باده‌ی آسمانی نيست؟ فکر نمی‌کنی اين باده آن قدرها هم رمز‌پذير نيست؟»

گفت: «شايد. بعيد نيست خيلی جاها مرادش از باده، همين باده‌ی زمينی باشد. اما فراموش نکن که همين باده هم اکسير شگفتی است، البته برای آنکه اهل‌اش باشد و نافرهيخته نباشد. اگر چشم رازبين يافتی و توانستی اين اشارات را بخوانی، آن وقت نه از مظروف، بلکه از خود ظرف‌ هم می‌توانی هزار و يک رمز دريابی! يعنی وقتی اين چشم را پيدا کردی، ديگر از می و جام هم مستغنی می‌شوی. آن وقت از در و ديوار هم می‌شود چيز فهميد. همه جا می‌شود آيينه‌ی اسرار! چشمم می‌خواهد:

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جامِ جم از نقش خاک ره دانست»

۵

مغ‌نامه – ۳

گفتم: «همه پير انتخاب می‌کنند، تو هم رفتی پير انتخاب کردی! انگشت به لانه‌ی زنبور می‌کنی با اين کارت».
گفت:‌ «اتفاقاً تمام نکته‌اش همين‌جاست. اگر از اين پيرهای مرسوم و معروف به نام را به مرشدی گرفته بودم، به مرادی نمی‌رسيدم. وقتی پيرِ‌ تو به اسم و رسم مسلمان باشد، يعنی دايره‌ای کشيده‌ای و هر که را خارج از آن دايره باشد، در وادی ضلالت می‌دانی. اما با اين پيرِ گريزپا که سر بر آستان هيچ دولت و ملت فرود نمی‌آورد و معروف به خرقه و لقب نيست، يعنی اسرار خدا را می‌توان همه جا يافت:
گر پيرِ مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هيچ سَری نيست که سِرّی ز خدا نيست!»
. . . و چه راست می‌گفت.

۲

باده‌ی مشکين و زهد ريايی

داشت ماجرايی را از حدود ده سال پيش روايت می‌کرد. دوستی از دوستان‌اش (که هنوز آن وقت‌ها آن قدر دوست‌اش نشده بود!) برای دومين بار به زيارت کعبه رفته بود. خودش تعريف می‌کرد که به همراه چند نفر از همکاران در دفتر کار نشسته بودند و دوست تازه از حج برگشته با شکل و شمايلی مرتب و عينک دودی به چشم داشت از اداره خارج می‌شد. همه داشتند از حج صحبت می‌کردند. می‌گفت برگشتم و بدون مقدمه به او گفتم:
«اگر به باده‌ی مشکين دلم کشد شايد
که بوی خير ز زهد ريا نمی‌آيد»
ناگهان طرف عينک‌اش را از چشم برداشت و به چشمانی گريان و صدايی سوزناک گفت: «به خدا! واقعاً!». ماجراهايی که در سفر حج بر او گذشته بود، برای دل نازک و طبع زودرنج و مشکل‌پسند او بسيار گران آمده بود.

۵

«عارفانِ» ظاهر پرست!

تا به حال اين‌قدر عصبانی نديده بودم‌اش. وقتی از عرفان حرف می‌زد، مقصودش عرفان خاصی بود که معمولاً مشابه‌اش را در هيچ «بازار» پر رونق يا کم رونقی نمی‌توانستی پيدا کنی. وقتی هم به طعنه، «زاهدان»‌ و «واعظان» را می‌نواخت، اين تعابير گوشه‌اش البته به «عارفان» خود-خوانده هم می‌خورد. از يک چيز بیزار بود: بساط مريدپروری،‌ خاصه از آن‌ها که اين روزها طريقت و سلسله‌ی تازه‌ای برای خود بر پا می‌کنند. اين‌ها را که می‌گفت، البته اشاره‌ی غير مستقيم‌اش به پاره‌ای از همين «عارفان» و «علما» بود:
«بيار باده‌ی رنگين که يک حکايت راست
بگويم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاک‌پای صبوحی کشان که تا منِ مست
ستاده بر درِ ميخانه‌ام به دربانی
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی»

۴

خورشيدِ قدح

تقويم‌اش را داشت ورق می‌زد. گفت: «امروز شنبه، يکم شعبان است.» گفتم: «خوب، می‌دانم. اما چه ربطی به ما دارد؟» با خودم فکر کردم تنها نکته‌ای از ماه شعبان که به من ربط مستقيم دارد، روز تولدم است که به ماه قمری می‌شود پانزده شعبان! اما چيزی که گفت اين بود:
«ماه شعبان منه از دست قدح، کاين خورشيد
از نظر تا شبِ عيد رمضان خواهد شد!»
حال اين کدامين قدح است که به گفته‌ی او بايد در اين يک ماه از دست فروننهاد؟ اگر قدح، قدح باده‌ی معنويات است، اتفاقاً در ماه رمضان ذوق و حلاوت‌اش بيشتر است. نيست؟ پس کدام باده را می‌توان در ماه شعبان نوشيد که فرصت‌اش از دست نرود؟

۲

مغ‌نامه – ۲

«از شرط‌های ارادت به پير مغان، يکی سرسپردگی به باده است و نگه داشتنِ حرمتِ می نوشيدن. باده‌ای که پير مغان می‌پيمايد، توبه ندارد. اگر به وسوسه‌ی زاهدان و وعاظِ منبرنشين، روی از پير مغان بر گرداندی، از آستانه‌ی دولت گريخته‌ای به ظلمت و ضلالت. برای اين است که می را خورشيد می‌خوانند و ساغر را مشرق!». بيخودانه و با وجد و حال شگفتی اين‌ها را می‌گفت. ناگهان دو سه قطره اشک گوشه‌ی چشمان‌اش جمع شد و آرام زمزمه کرد:
«پير مغان ز توبه‌ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ايم»
می‌گفت: «تا قيامت شرمسار همان يک لحظه‌ای هستم که حتی وسوسه‌ی ترکِ شراب از خاطرم گذشته است!»

۲

مغ‌نامه‌ – ۱

وقتی دست‌اش از همه جا کوتاه می‌شد و حتی دوستان نزديک‌اش روی از او بر می‌گرداندند، يک تکيه‌ کلام داشت و بس:
«دولتِ پير مغان باد که باقی سهل است
ديگری گو برو و نامِ من از ياد ببر!»
هيچ وقت نپرسيدم منظورش از پير مغان کی‌ست يا چی‌ست. اين قدر هست که آخرين روزنه‌ی اميدش پير مغان بود. خودش می‌گفت «پير مغان» تا به حال هيچ جا تنهای‌اش نگذاشته است. گويا اين پير مغان اسم‌های ديگری هم داشت. اما اسم رمزش این بود، رمزی که او خود می‌دانست و هر وقت اسمِ کسی را می‌بردی، رندانه جاخالی می‌داد و بحث را عوض می‌کرد.

۰

از عُجبِ خانقاهی

دلِ هيچ غم‌زده‌ای را نسوخته بود، اما چهره‌اش برافروخته بود! برآشفته بود. يک ساعتی همين‌جور خاموش نشسته بود و مرا تماشا می‌کرد. زبان که باز کرد گفت: «من نمی‌فهمم چرا اين طايفه‌ی عرفان انديش فکر می‌کنند همه‌ی بايد يک جور عارف باشند. صوفيانی که ملکوت خدا را به نام خودشان سند زده‌اند و اگر کسی مثقال ذره‌ای تعاريف و مفاهيم‌اش با مالِ آن‌ها فرق داشته باشد، زمين و آسمان را به هم می‌دوزند که اين اسم‌اش عرفان و تصوف نيست. مگر عجب و خودبينی شاخ و دم دارد؟». گفتم: «قبول، حالا چه کار بايد کرد؟».
گفت:
«ساقی بيار آبی از چشمه‌ی خرابات
تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی!»

۱

نشانِ اهلِ خدا

اين روزها زمين و آسمان‌اش با هم يکی شده است انگار. گويی دارد روی زمين شانه‌ به شانه‌ی خودِ خدا راه می‌رود! برای هر حرفی، جوابی در آستين دارد. بعد از سال‌ها سکوت و به قول خودش «خون خوردن و خاموشی»، مثل غنچه شکفته شده است و شطحيات‌اش را با نکته‌های فلسفی می‌آميزد و دهانِ آدم را می‌بندد. امروز صحبت از اهلِ دين بود. به يک جمله، تکليف همه را روشن کرد:
«نشانِ اهل خدا، عاشقی است، با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم!»
پس حسابِ ما با شيخ، مفتی، محتسب، واعظ و آدم‌هايی از اين قماش روشنِ روشن است انگار!
پ. ن. فکر نکنيد نمی‌شود به او گير داد. می‌شود. ولی آدم روی‌اش نمی‌شود. هم از روی‌اش خجالت می‌کشم و هم خودش نازک‌دل است، «تا به حدی که آهسته دعا نتوان کرد!»

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد