۱

بلاگ‌نيوز: رسانه‌ای که بايد از نو شناخت!

همه‌اش را به حساب تنبلی يا مشغله‌ی زياد کاری بگذاريد، ولی اگر تا به حال درباره‌ی بلاگ‌نيوز ننوشته‌ام، واقعاً دليل‌اش مشغله‌ی زياد کاری بوده است نه چيز ديگر.
اسد لينکستانی خبری در وبلاگستان بر پا کرده است با نام و نشان «بلاگ‌نيوز» که مهم‌ترين جنبه‌اش به گمانِ من چند زبانه بودن‌اش است و تکثر فراوان در منابع خبری‌ و نويسندگان‌اش. البته الآن هم باز ضيق وقت دارم، ولی به اسد قول داده‌ام که حتماً درباره‌ی بلاگ‌نيوز چيزی بنويسم. پس اين مختصر اشاره‌ را حداقل از من بپذيريد. واقعاً بايد به اسد برای اين همه پشتکار و اشتياق دست مريزاد گفت. من اگر اين قدر حوصله داشتم، شايد حلقه‌ی ملکوت بسيار وسيع‌تر از اينی بود که الآن هست. بلاگ‌نيوز را مرتب ببينيد. به نظر من، بدون هيچ تعارفی، وزن و اعتبار بلاگ‌نيوز از چيزی مثل صبحانه بسيار بسيار بالاتر است. از زبان سايه برای اسد می‌خوانم که:
دست مريزاد
همت حافظ به همراه تو که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!

جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که ببينيم
بوم از اين بام رفت و خوش خبر آمد!

۱

نظرهای ملکوت و لينکدونی ملکوت

ماه‌ها بود که فضای (دومين) ملکوت به خاطر هجوم شديد اسپمرها شديداً تحت فشار بود! برای رهايی از فشارِ بی‌امانی که روبوت‌ها به سيستم وارد می‌کردند، در بخش نظرها (برای بعضی از وبلاگ‌های ملکوت) يک کد تصويری هم اضافه شده که هنوز توضيحی بالای آن نياورده‌ام (اگر چند بسياری از افراد ممکن است متوجه دليل‌اش بشوند و بعد از دريافت يک پيغام خطا متوجه آن شوند). اين باعث کاهش خيلی از اين کامنت‌های هرز شده است. در بخش لينکدونی ملکوت هم بخشی برای نظرها اضافه کرده‌ام تا برای آن قسمت هم باب نظرخواهی باز باشد.

می‌خواستم درباره‌ی سخنرانی پريشب اکبر گنجی هم چيزی بنويسم که مجالی فراهم نشد. شايد دو سه روز آينده چيزی نوشتم. خلاصه يکی دو اشاره می‌کنم. اکبر گنجی خيلی عالی صحبت کرد، مخصوصاً در بخش پرسش و پاسخ. طبق معمول هميشه‌ی ايرانيان خارج از کشور هم يک عده بيکار که هنری جز بر هم زدن جلسات گفت‌وگو ندارند و مصداق تمام عيار انصار حزب‌الله خارج از کشور هستند (با گرايش سياسی متفاوت البته) جلسه را داشتند به آشوب و تشنج می‌کشاندند. اما گنجی خيلی آرام و متين حرف زد. خيلی عالی بود. بدون اين‌که به هيچ کسی اهانتی بکند، با منطق روشنی از حرف‌اش دفاع کرد. شايد بيشتر درباره‌اش نوشتم بعداً. يک نفر بايد مطالعه‌ای روانشناختی درباره‌ی کسانی بکند که هزار قرن‌ هم که بگذرد و صدها هزار تحول هم که در هر گوشه‌ی دنيا رخ بدهد، منطق بحث‌شان هميشه دودويی است و صفر و يک. يک تعداد عقده هميشه برای‌شان باقی است. مهم نيست رژيم سياسی کدام رژيم باشد. بايد جايی پيدا کنند که بگويند ما هم هستيم. مهم نيست چقدر حرف‌شان مهم و جدی باشد. حرکت برای عده‌ای يک امر بی‌معنا و پوچ است.

۷

هر که اين آب خورَد، رخت به دريا فکنش!

وبلاگ آدم را لو می‌دهد، اما می‌تواند آدم را پنهان هم بکند. وقتی آدم وبلاگ می‌نويسد، بخشی از وجودش را به نمايش می‌گذارد، اما هميشه يک بخش مسکوت از هستی آدمی پشت پرده می‌ماند. خوانندگان بر اساس نوشته‌ی ما و پيش‌فرض‌های خودشان هميشه داوری می‌کنند. همه‌ی ما داوری می‌کنيم. هر کس بگويد من داوری نمی‌کنم دروغ بزرگی گفته است. کسی که چنين ادعايی می‌کند، دارد آشکارا ريا می‌کند. هيچ کس کامل مطلق نيست. حالا يا داوری‌ها اخلاقی است يا غير اخلاقی. هر کسی يک جوری اين‌ کار را دارد می‌کند، بدون تعارف؛ «هيچ کس، بی دامنی تر نيست . . .». همه‌ی ما تردامن‌ايم، معصوم بين ما نيست (اگر معصوم بوديم اصلاً وبلاگ نمی‌نوشتيم!).

در وبلاگستانِ فارسی، اتهام زدن رايج است. خيلی‌ها (شايد هم بعضی‌ها) يکديگر را به جاسوس بودن، جیره‌خوار بودن، مستبد بودن (و احياناً متکبر بودن) متهم می‌کنند، مگر اين‌که درست مثل هم بينديشند. اگر اسم‌ات پای چهار تا پتيشن نباشد، لابد جيره‌خواری يا جاسوس (شايد هم زن‌ستيز يا مرد‌ستيز)! علاقه و سليقه‌ی تو برای ديگران مهم نيست. اما هر کس که پا به وبلاگستان می‌گذارد،‌ ناچار بايد تن‌اش را برای چوب خوردن چرب کند. نمی‌شود بگويی من می‌خواهم بروم توی دريا ولی خيس نشوم! هر کس نوشت، ناچار يا نقد خواهد شنيد يا ناسزا يا البته تمجيد و ستايش. همه رقم پاداش و جزا در اين وبلاگستان يافت می‌شود. البته ميان وبلاگ‌نویسان فرق‌های زيادی هست. ما مثلاً با باز گذاشتن بخش نظرها سعی می‌کنيم تمرين دموکراسی کنيم. اين کار درسِ خيلی خوبی است، اما گاهی اوقات اصلاً جواب نمی‌دهد. به تعبيری يک بخش وبلاگ-ننويس (!) وبلاگستان، تمام هنرشان کامنت گذاشتن است. البته بعضی‌ها که خيلی پر کار هستند، عملاً وبلاگ‌نويس‌اند، اما در بخش کامنت‌های وبلاگ ساير آدم‌ها! بعضی ديگر هم فقط بلدند به اين و آن گير بدهند. اين هم از خصايل وبلاگستان است ديگر. چه جای گله‌ای؟ اگر خوب است، اگر بد، همين است. ما چقدر توانسته‌ايم فرهنگ قوم ايرانی را با اين کار عوض کنيم؟ سهم ما در تغيير روحيه‌ و فرهنگ مردم وبلاگ‌نويس، سهم بسيار ناچيزی است. اما وبلاگستان يک بخش برج‌عاج نشين هم دارد. وبلاگ‌نويسانی که معمولاً به هيچ وبلاگی لينک (مستقل) نمی‌دهند (اگر هم لينکی به کسی می‌دهند، به يک سايت است و اصلاً «شخص» مهم نيست). بخش نظرهاشان يا بسته است يا اصلاً ندارند. همه‌ چيز برای‌شان جاده‌ی يک‌طرفه است. چيزی به اسم ترک‌بک (يا دنبالک) برای‌شان فقط اسم است و يک عنصر تزيینی. ترک‌بک وبلاگ‌شان يا (مثل مالِ من) اصلاً درست کار نمی‌کند. يا اگر هم کار می‌کند هيچ کس نمی‌فهمد که چه کسی از کجا به او لينک داده است! این يعنی انزوای محض و برج‌عاج‌نشينی. يکی مثل من، لينک‌های‌اش محدود است و کم حوصله می‌کند لينک‌ تازه‌ای بيفزايد. يکی هم مثل صاحب سيبستان بلاگ‌چرخانی دارد به درازای ازل تا ابد! از شير مرغ تا جان آدميزاد، از دوست گرفته تا دشمن در آن يافت می‌شود. يکی مثل کاتب کتابچه، يک بخش لينک رسمی آکادميک دارد (اعنی نحن الفلسفيون!) و يک بخش پيوند به وبلاگستان، يعنی من اين‌ها را مرتب (يا غير مرتب) می‌خوانم. لينک دادن يا لينک ندادن‌ها را می‌شود هزار جور تفسير و تأويل کرد (خود ما هم می‌توانيم هزار و یک جور لينک‌ دادن يا ندادن‌مان را ماست‌مالی کنيم). اما البته نمی‌توان گفت وقتی به کسی لينک می‌دهی صد در صد حرف‌های‌اش را می‌پذيری (حداقل اين است که تعلق خاطری به او داری يا جايی توی رو در بايستی گير کرده‌ای!).

به هر حال، آری، وبلاگستان آدم را «لو» می‌دهد. اما تنها بخشی از آدم را. و اتفاقاً همه را لو می‌دهد به يک اندازه. اين تيغی است که گلوی هر کسی را می‌برد. هر توصيفی که از آن بکنيم، لاجرم جايی شامل خود ما هم می‌شود. کسی که وبلاگ بنويسد و توقع داشته باشد آرامش محض در فضای وبلاگ‌نویسی‌اش حاکم باشد و هيچ کس نازک‌تر از گل به او نگويد (چه برسد به تهمت و غيبت و اين حرف‌ها)، درست حکم آن پادشاه قصه را دارد که لباس بر تن نداشت و همه به‌به و چه‌چه می‌کردند که چه لباس زيبايی. نبايد از مردم توقع داشت دهان‌شان را ببندند. ولی می‌توان از اين فضا درس گرفت، نه درس بغض و کينه و نفرت. می‌توان درس اعتدال گرفت و فروتنی. آدم می‌تواند مرتب خودش را تصحيح کند. هر بار که اشتباه کردی، با ديدن واکنش‌ها می‌توانی گفته يا نوشته‌ات را اصلاح کنی. بعضی‌ها از همان اول يک جور می‌نوشته‌اند و تا آخر عمرشان هم شيوه‌شان همان است. هيچ وقت هم حاضر نيستند بگويند ما هم اشتباه می‌کنيم. به نظر من، بزرگترين درس وبلاگ‌نويسی اين است که ياد بگيری بگويی من خطا کرده‌ام و ممکن است باز هم خطا کنم. و همچنين هر جا لازم ديدی به دوست‌ات بگويی خطا کرده‌ای. شايد گرد و غباری هم چند روزی بر پا شود، اما اگر دوستی استوار و پايدار باشد، غبارها فرو می‌نشيند و گله و شکايتی نمی‌ماند، اگر نه که نه.

حالا که از برج‌عاج‌نشينی اسم بردم، يکی دو نمونه را نام ببرم بد نيست. آقای مهاجرانی رسماً وبلاگ‌ می‌نويسد. نکته‌ی مثبت وبلاگ‌نويسی‌اش اين است که بخش نظرهای وبلاگ‌اش باز است و همه می‌توانند نظر بدهند. اين خيلی قدم مثبتی است. نکته‌ی بدش اين است که فقط به
خانم کديور لينک داده است و بس (تمام اين اوصاف برای خانم کديور هم صادق است البته)! البته ظاهراً دلايل‌اش سياسی است و برای پرهيز از جنگ و دعوا اين کار را کرده و مثلاً آدم اصلاً نمی‌فهمد او از چه وبلاگ‌هايی خوش‌اش می‌آيد يا می‌خواندشان. ابطحی نمونه‌ی ديگرش است که به هيچ کس لينک نمی‌دهد و نظرخواهی وبلاگ‌اش عملاً پستويی پنهان است و در معرض ديد نيست. اين‌ها از طايفه‌ی سياسيون ما هستند. برخی از آکادميک‌ها هم چنين‌اند و فقط سرشان توی لاک لينک‌های خودشان است ولی می‌خواهند توی وبلاگ‌نويسان زبان فارسی با همه‌ی تکثرش هم باشند و حسابی هم باشند! شترسواری دولا دولا نمی‌شود! آدم وقتی وبلاگ‌نويس شد، بايد پوست کلفت هم باشد. می‌توانی ناراحت بشوی، دلخور بشوی، آشتی کنی، دوباره دعوا کنی. اما نمی‌شود بگويی همه چيز همان‌جوری که من و بقيه‌ی دوستان و همکاران‌ام فکر می‌کنيم بايد باشد. اين ديگر گزافه‌گويی و استبداد محض است. توی دانشگاه هم که باشی، اين اتفاق نمی‌افتد. معلم اگر باشی، حداکثر زورت می‌رسد به بهانه‌ای به دانشجويی نمره ندهی. ولی وبلاگستان اين درجه از آزادی را به آدم نمی‌دهد. در وبلاگستان، شوکت شاهی نمی‌خرند (و ايضاً قبله‌عالمی!). بايد خاکی باشی، مثل بقيه. جز اين اگر باشد، جايی پيراهن‌ات را پرچم می‌کنند که نتوانی بروی برش داری!

اگر از وبلاگ‌نويسی يا سايتِ شبه‌وبلاگ يا وبلاگ‌ِ شبه‌سايت‌مان درس تواضع و گفت‌وگو نگيريم، يک جای کارمان می‌لنگد. ما خطا می‌کنيم، پس وبلاگ‌نویسيم. ما خطاهای‌مان را تصحيح می‌کنيم، يعنی به جهان اطراف‌مان اهميت می‌دهيم. حالا سرعت تصحيح خطای آدم‌ها و ميزان‌اش فرق می‌کند. هر کسی می‌تواند خودش به خودش نمره بدهد که کجاها تند رفته است و کجاها منصفانه نوشته. در وبلاگستان همه همديگر را به مترهای متفاوت اندازه می‌گيرند و قضاوت می‌کنند. هيچ دو نفری مترشان يکی نيست. پس نبايد توقع داشته باشيم، اين «دعواهای وبلاگی» رخ ندهد. اين درگيری‌ها ناگزير است. بگذاريد وبلاگستان نفس بکشد. وبلاگستان همان‌جوری که يک طفل نوزاد رشد می‌‌کند و بزرگ می‌شود، در حال رشد است. در ميان جمع، هر کسی حداکثر می‌تواند وبلاگِ خودش را تربيت کند و شايد تأثيری هم روی وبلاگ بقيه بگذارد (اين جدای از محتوای وبلاگ هر وبلاگ‌نویسی است).

با عرض معذرت از حضرت حافظ:
عِرض و مال از در «وبلاگ» نشايد اندوخت
هر که اين آب خورد، رخت به دريا فکنش!

۳

ملکوتی ديگر

اين روزها بانو شديداً در کار کشف قابليت‌های عجيب و غريب «ورد پرس» است. وردپرس را مدت‌ها پيش آزموده بودم و بيش از دو سالی است که در ملکوت نصب است ولی بلااستفاده مانده بود.  دردسرش برای من خيلی زياد بود و قالب مناسبی هم برای آن نه پيدا کرده بودم و نه وقت و حوصله‌اش را داشتم که با آن ور بروم. در اين مدت دراز البته هزار و يک پيشرفت در کار تکنولوژی رخ می‌دهد. ورد پرس بعضی از امکانات را دارد که ام‌تی ندارد. البته ام‌تی قابليت‌هايی دارد که ورد پرس به گردش هم نمی‌رسد (حداقل تا جايی که من می‌دانم). اما يک تفاوت بسيار بزرگ ورد پرس با ام‌تی اين است که سرعت انتشار مطالب و دسترسی به صفحه را به طرز شگفت‌انگيزی زياد می‌کند و اين کم مزيتی نيست. تمامی مطالب يک وبلاگ ام‌تی را می‌توان به سادگی (به همراه نظرها و غيره) به ورد پرس منتقل کرد. تا به حال راهی نيافته‌ام برای انتقال قالب‌ها (که فکر هم نمی‌کنم اصولاً کار خوبی باشد). برای خاطر خود هم که شده، کل ملکوت را تا به امروز در «ملکوتی ديگر» بايگانی کرده‌ام (به تعبيری منتقل کرده‌ام). شکل و شمايل صفحه عوض شده است. سرعت بالاتر است. طربستان هم کماکان موجود است. بايگانی‌های موضوعی مرتب و دقيق هستند. بايگانی‌های ماهانه را هنوز نگذاشته‌ام. قابلیت جست‌وجوی صفحه بسيار خوب است. اما کماکان در همين ملکوت فعلی می‌نويسم. نظری داشتيد، می‌توانيد هم پای اين مطلب و هم در «ملکوتی ديگر» بنويسيد. يکی از خاصيت‌های خوب ورد پرس اين است که اجازه‌ی ايجاد صفحه‌ی مستقل به آدم می‌دهد و اين خيلی عالی است. بدی ورد پرس اين است که با يک ورد پرس فقط يک وبلاگ می‌توان داشت نه چند وبلاگ. و اين برای ملکوت درد سر ساز است. اميدوارم روزی اين قابليت را به آن بيفزايند (شايد هم تا به حال افزوده باشند و من خبر ندارم). نظر خوانندگان و ارباب فن مايه‌ی مزيد سپاس است (حضرت خوابگرد درباره‌ی اين طرح تازه نظری ندارند احياناً؟!).

۲

مانيفست سکوت

مدتی درازی است که بسيار کمتر از پیش وبلاگ می‌نويسم. دلايل زيادی برای اين ننوشتن دارم که شايد تنها يکی از دلايل‌اش کمبود وقت باشد. اما بی هيچ ملاحظه‌ای گاهی اوقات می‌بينم خیلی جاها حرفی برای گفتن نيست. فکر می‌کنم هم وبلاگستان و هم نويسندگان وبلاگستان بايد اندکی راه تواضع پيشه کنند. بگذاريد تصحيح کنم: تصور می‌کنم خودم نمی‌توانم و نبايد درباره‌ی «هر» موضوعی چيز بنويسم. از عهده‌ی من ساخته نيست. به فرض هم که ممکن باشد، در مطلوب بودن‌اش بسی شک دارم. حاصل اين همه پرگويی چه می‌تواند باشد؟ من يک لا قبای رندِ لاابالی، چه طرفی بايد ببندم از نوشتن؟ گاهی اوقات آدم در حال بی‌خويشی می‌نويسد و هيچ اعتنايی به رد و قبول خلايق ندارد. اين نوشتار بی‌خویشانه را من بسی دوست‌تر دارم تا آن نوشتن آگاهانه را که هزار ملاحظه در آن است. کم‌ترين آفت‌اش فربه کردن نفس است! غريب است، نه؟ نوشتن چنين چيزهايی از من بعيد است؟ روشن‌تر می‌نويسم که اين‌ها در درجه‌ی نخست خطاب به شخص خودِ من است، لذا هيچ سوء تعبيری برای کسی پيش نيايد. اگر دست بر قضا، کس ديگری در مسير وبلاگ‌نويسی نفس خود را متهم کند (چنان‌که پاره‌ای اوقات من می‌کنم)، البته دخلی به حرف‌های من ندارد.

هر جای که بوی پيشوا شدن و رهبر شدن بيايد، بايد از آن گريخت که بدترين آفتی است که گريبان‌گير آدمی می‌شود. کافی است چهار بار مطلبی بنويسی (ولو خوب و عالی که مو لای درزش هم نرود). ديگر از آن روز به بعد اين «پندار کمال» چنان بر جان و خرد آدمی چيره می‌شود که طبع‌اش در برابر شنيدن خلاف سخت می‌شود و به زحمت بر خويشتن خرده می‌گيرد. آدم وقتی چيز می‌نويسد يا کار می‌کند، همان بهتر که جدی کار کند و کار مهم انجام بدهد. کار کردن، فرق دارد با «کار افزايی» (به قول مولوی). بعضی وقت‌ها ما به جای کار کردن، کار درست می‌کنيم. کار می‌تراشيم. به معنای ديگر راه‌ را دورتر می‌کنيم و زحمت را بيشتر. خيلی چيزها را می‌توانيم در سادگی و شفافيت جست‌وجو کنيم و از پيچيدگی‌ها لفظی و معنوی پرهيز کنيم.

آن بی‌تابانه و بی‌خويش نوشتن‌های وبلاگی بسی عزيزترند از آن نوشته‌های پرتبختر که فضل و معرفت از آن‌ها می‌بارد (مثل بعضی از يادداشت‌های وبلاگ شخصِ شخيص بنده!). مگر ما وظيفه‌ای الهی يا مسئوليت و رسالتی آسمانی برای نوشتن داريم؟ آن هم برای نوشتن درباره‌ی هر چيزی؟ فکر می‌کنم زمانی که اين کشش شديد را به نوشتن حس می‌کنيم و هيچ بی‌تابی و بی‌خويشی و بی‌تعلقی در آن نباشد، درست وقت آن رسيده است که اين وسوسه را لگام بزنيم! کار اگر آدمی می‌کند، بايد کار سودمند بکند، نه اين که خودش اين «توهم» را داشته باشد که کارش سودمند است. واقعاً چه سودی مترتب است بر هذيان‌های يکی مثل من؟ اين شکی که امروز به خود دارم، شايد فردا نداشته باشم. شاید فردا بصيرتی پيدا بکنم که بعضی چيزهای خاص را بنويسم. اما چه چيزهايی را؟ در کدام عرصه‌ها؟ اين‌جاست که پرسش‌های سخت پديدار می‌شوند. این روزها سخت گرفتار سکوتی پرهياهو هستم! کاش احوال قاضی شهيد همدان ما را هم به معنا فرا می‌گرفت!

۶

رخصت خبث نبود ار نه حکايت‌ها بود

چند روز آخری را که در ايران بودم،‌ يادداشت عجيب و غريب و غير منتظره‌ای که محمود فرجامی نوشته بود، پاک آشفته‌ام کرد. اصلاً توقع نداشتم که آدمی مثل محمود فرجامی (حداقل با شناختی که تا پيش از اين از او داشتم) اين اندازه بی‌هوا و بی‌احتياط و بی‌رخصت درباره‌ی «همه چيز» يک نفر که برای نخستين بار در عمرش ديده است چيز بنويسد. پيش از اين سيد خوابگرد، از زاويه‌ای ديگر، رفتار دوست‌مان را به نقد کشيده بود. اما در اين ميانه‌ محمود فرجامی بی‌ اين‌که حتی يک بار يک ای‌ميل ساده به من بزند که فلانی من چنين چيزی را نوشته‌ام، نظر خودت چيست، در نهايت لجبازی کار خودش را ادامه داده است و از چيزی که به گمان من «اشتباه فاحش» است با الحاح دفاع می‌کند!

به باور من، آن‌چه شکراللهی نوشته بود، نقد بسيار به جايی بود که فرجامی هيچ اعتنايی به آن نکرده و خيلی راحت به حساب جنگ و دعوا گذاشته آن را. چيزی که در این ماجرا محمود فرجامی فراموش کرده است و هيچ اعتنايی به آن نکرده (ولو در قالب طنز باشد)، رعايت «حقوق فردی» يک انسان است. انگار ديگر در وبلاگستان «فرد» هيچ اهميتی ندارد و هيچ حقوق و اختياراتی برای او قايل نيستند. محمود فرجامی چيزهايی را به طنز (که بدون هيچ ترديدی اشاره‌هايی از نظر واقعی خودِ او و خودِ من نيز در آن هست) نوشته که بخشی از آن‌ها نه با واقعيت سازگار است نه با پسند و سليقه‌ی من. خيلی ساده بگويم که به طرز ناجوری احساس می‌کنم کسی که بسيار به او اعتماد کرده‌ام، با کمال بی‌خيالی از اين اعتماد سوء استفاده کرده است. دوستی به جای خود محترم و پا بر جاست و هنوز از جايگاه فکری برای محمود فرجامی ارزش قايل‌ام و امیدوارم به اين دوستی صدمه‌ای نخورد، اما کمينه‌ انتظار من از او اين بود که به خطای‌اش اذعان کند يا حداقل دو خط بنويسد و از خود من بپرسد که موضع‌ام چيست و غياباً با پرچم من توی ميدان جنگ جولان ندهد. کاری را که او کرده است من هرگز در تمام مدتی که در ايران بودم نکردم (جزييات و حجم روايت فرجامی را مقايسه کنيد با اختصار و لفافه‌گویی‌های من در تمام يادداشت‌های‌ام). اين «حق فردی» و مسلم من بود که بتوانم چيزهايی را در حد درد دل به فرجامی بگويم و اطمينان خاطر داشته باشم که قرار نيست اين حرف‌ها را جايی بازگو کند. انگار روزنامه‌‌نگار جماعت دهان‌شان چفت و بند ندارد و همواره بايد ازشان پرهيز کرد. اما فراوان روزنامه‌نگار ديده‌ام که احتياط و دورانديشی و رعايتِ انسانی را ترک نگفته‌اند.

محمود جان! خرج‌اش يک عذرخواهی ساده است. جنجال لازم نيست درست کنيم. من اصلاً از يادداشت‌ات خوش‌ام نيامده است و سخت حيران شدم از اين‌که ديدم چه اندازه فاصله است بين آدمی که ديدم و آدمی که اين را نوشته است. شايد برداشت من خطا بوده است از تو يا تو شتاب‌زده و بی‌خيال نوشته‌ای. خودت تکليف همه را با موضع‌ات روشن کن برادر!

تکمله:
کامنتِ محمود فرجامی را به اضافه توضيحات ديگر خودم می‌آورم تا شاهد مثال‌های موارد «دلخوری» صريح خودم را بداند:

داريوش عزيز
اينکه با خودت درباره اين ماجرا تماسي نگرفتم به خاطر لجبازي يا غرور يا بي اعتنايي ام به تو نبود. مي خواستم نظرت صريح و شفافت را -بدون تعارف و يا ملاحظه تماس ها و حرفهاي خصوص- دراين باره بدانم تا تکليفم روشن شود. حالا شد. در وبلاگم به زودي در اين رابطه خواهم نوشت.
***

«محمود جان،
ممنون از توجه سريعی که می‌کنی، اما پيش از اين‌که باز چيزی بنويسی، اين توضيح را می‌افزايم که قضيه کاملاً «شخصی، فردی و سليقه‌ای» است و اصلاً خوش نداشتم چنین انعکاسی از ديدار من و تو در وبلاگستان ظاهر شود. من هيچ توجيهی برای نوشته‌ی طنزآميزت (که اتفاقاً سرشار از طعنه و تمسخر بود) نمی‌بينم. مثال می‌خواهی: «استدلا‌ل‌های محکم و درست»، «استدلال‌های محکم و کوبنده»، «علم الهی»، «نور قدسی»، «استدلالات دينی-ملکوتی» و غيره. من اين‌ها را فقط و فقط به حساب تمسخر و طعنه می‌گذارم مگر خودت جوری اين‌ها را رفو و اصلاح کنی. من و تو اگر بحث استدلالی کرده‌ايم، جای‌اش ذيل نوشته‌ای صريح، سرد و بی‌طعنه و تحقير است، نه نوشته‌ای طنزآميز و پر تبختر. مگر من نمی‌توانستم همين توصيفات را از نوع نگاه تو به خيلی مسايل – و حتی سخنانی که از تو شنيده‌ام – داشته باشم؟ تفاوت در این است که من «اخلاقاً» آن جور روايت کردن‌ها را ناروا می‌دانم. همين.
کار بدترت اين است که به جای مراجعه به من ايراد‌ها و حتی تمسخرهايی را که خطاب به شکراللهی است در وبلاگ‌ات می‌آوری. لاجرم معنی‌اش اين است که اگر خود من هم عين اين را نوشته بودم با من همين برخورد و رفتار را می‌کردی، چون معنی‌اش اين است که اصل کارت را درست می‌دانی. در حالی که من از اساس کارت را نادرست می‌دانم. کاش آن يادداشت را برداشته بودی و نه شکراللهی و نه من چنين پاسخ‌هايی نمی‌نوشتيم. رعايت کردن بعضی حدود ميان ما از هر چيزی مهم‌تر است. بيا اين مرزها و حدود و حرمت‌ها را حفظ کنيم، نه اين‌که با خودخواهی سر اين‌ها جنجال راه بيندازيم.»

پ.ن. من جداً معتقدم نوشته‌ی شکراللهی اگر چه بعضی از دوستان حمل بر دخالت در يک موضوع شخصی می‌کنندش، کاملاً

۲

به کدام ساز برقصيم؟

مسأله‌ی هزارباره‌ی وبلاگستان است اين که می‌نويسم. حتماً عده‌ای از دوستان ممکن است بگويند اصلاً‌ چه نيازی آدم اين همه وقت برای‌اش بگذارد و فکر کند. اما به نظر من، اين موضوع روان‌شناختی جالبی است. حساب‌اش را بکنيد که من درباره‌ی چيزی نظرم را می‌نويسم. اصلاً‌ مهم نيست در آن يادداشتی که می‌نويسم به کسی اهانت بشود يا نشود، زبان‌اش نرم باشد يا درشت، هميشه عده‌ای هستند که شاکی می‌شوند يا اصلاً نوشته را بد می‌فهمند.

همين هفت هشت ده مطلب اخير مرا ببينيد و نظرها را هم بخوانيد تا متوجه شويد چه می‌گويم. يکی می‌گويد حق نداری نظر و سليقه‌ی شخصی خود را مثلاً درباره‌ی همايون شجريان مطرح کنی. يکی ديگر می‌گويد حق نداری از طرف ملت حرف بزنی. مشکل از اين‌جا شروع می‌شود که وقتی آدم دارد خودش چيزی می‌نويسد نه اين است و نه آن. حتی وقتی به تصريح می‌نويسی که اين نظر خاضعانه و متواضعانه‌ی بنده است و نسخه‌ای را برای هيچ کس نمی‌پيچم، شماها ماشاء الله خودتان يک پا عقل کل‌ايد، اصلاً به من چه که برای شما حکم صادر کنم، می‌بينی خيلی راحت می‌گويند: «اصلاً‌ به تو چه که برای ما تصميم می‌گيری؟». انگار کسی يقه‌شان را به زور گرفته است که بيايند همين وبلاگ من يک نفر را بخوانند. انگار هيچ جای ديگری هيچ وبلاگی نيست که نظری ديگر داشته باشد. اين يک نکته.

نکته‌ی ديگر اين‌که خيلی وقت‌ها خواننده اصلاً‌ متن‌ات را نمی‌خواند و به هزار و يک پيش‌فرض، خوانده‌ يا نخوانده، همين جوری یک چيزی می‌نويسد. آدم حيران می‌ماند با اين نظرهای عجيب و غريبی که اصلاً منظور تو را نفهميده‌اند چه بايد بکند. شايد ده‌ها بار در همين وبلاگ نوشته‌ام که لااقل اگر می‌خواهيد ديدگاه مرا رد کنيد، دقيق بخوانيدش و بعد بگوييد که «به نظر من» فلان جای آن ايراد دارد. من نمی‌توانم اين را درک کنم که من به عنوان يک فرد حق ندارم چيزی را بنويسم و قيد نکنم که اين نظر من است (در حالی که از سياق متن می‌شود حرف زد اين فقط نظر اين آدم است و بس)، اما همه‌ی خوانندگان حق دارند به نيابت از تمام علمای اعلام و فرهيخته‌گان زمانه با نظر کارشناسی، نظر يک وبلاگ‌نويس معمولی را رد کنند! بالاخره آدم برای اين ملتی که هميشه «نظر»ی برای نوشتن در چنته دارد، بايد نظر شخصی خودش را بنويسد يا نه؟ بالاخره من و شما حق داريم فکر کنيم يا نه؟ اين‌جا اصلاً مسأله زبان يا ادبيات نوشتاری نيست که مهم است. شايد با لحنی بسيار مؤدبانه و بدون الفاظ رکيک همين‌ها را بنويسی و باز هم اين متلک‌ها را بشنوی. وبلاگستان فارسی آيا آن‌قدر رشد کرده است که خواننده وقتی متنی را می‌خواند از خود بپرسد اصلاً واقعاً لازم است نظر بنويسم برای اين؟ به نظر من خصلت اين رسانه‌ی تازه‌ی نوپا و جوان همين افسار گسیختگی آن است که هر کسی هر کاری – به معنای دقيق کلمه – که بخواهد با آن می‌کند، هر کاری! و چقدر سخت‌ است اين فضا برای آن کسی که می‌خواهد با اين رسانه کار لغو و عبث و هرزه و باطل نکند. و باز چه ساده‌تر است اگر بخواهی همين‌جور بی‌حساب فقط بنويسی و «شورش» را در بياوری (بلا نسبت بعضی از نويسندگان پر کار!). (محض نمونه اين شعر امير حسين سام را ببينيد و نظرهای پای آن را بخوانيد تا ببينيد ما چقدر همين‌جوری از روی بخار معده به پر و پای مردم می‌پيچيم فقط برای اين‌که حرفی زده باشيم).

مطالعه‌ی همين بخش نظرهای وبلاگ‌ها و نوع واکنش‌ها در آن می‌تواند موضوع يک تحقيق مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی يا چه می‌دانم هر «لوژيک» ديگری باشد. کجايی عليرضا که بنشينی موهای سرت را دانه‌دانه بکنی با خواندن اين‌ها؟

۵

ختم ماجرا!

بسيار خوب! ديگر مثل اين‌که بايد بساط اين دعوای زبان و قدرت و ابتذال را جمع کرد. گفته بودم که حسين درخشان راه خودش را می‌رود و اين بحث‌ها به او «ادب» نمی‌آموزد و باعث نمی‌شود بقيه‌ی مردم را به حال خودشان رها کند. او برای اثبات يک چيزی (که حدس‌اش شايد زياد سخت نباشد) مدام بايد به اين و آن متلک بپراند يا نيش بزند و به هر حال در اثبات مقام خودش بکوشد. خوب بکوشد! ول‌اش کنيد با حال خودش. وقتی نمی‌خواهد ياد بگيرد به ديگران هم احترام بگذارد، بگذاريد نگذارد! يک جايی ديگر طرف‌اش وبلاگ‌نويسان يک لاقبا نيستند که تمام ابزار و اسلحه‌شان قلم است. بگذريم. اين بحث، قصه‌ی جالبی شده است. تمام اين مطالبی را که در مطالب قبل لينک‌شان را آورده‌ام سعی می‌کنم به ضيافت‌خانه ببرم و ذيل يک بحث وبلاگستانی طبقه‌بندی‌اش کنم تا وقتی دو سه سال ديگر پشت سرمان را نگاه کرديم يادمان باشد چه حرف‌هايی زده‌ايم. فقط يک نکته را داشته باشيد:‌ اگر قرار بود با رشد مدرنيته، زبان متعارف نويسندگان، سياست‌مداران، هنرمندان و فلاسفه بشود زبان آزاد و رها و بی‌چفت و بست و فاقد زيبايی‌های صوری و معنوی بعضی از حضرات وبلاگ‌نويس امروزی، چه بسا تا به حال اين اتفاق افتاده بود. يک نفر دوست دارد در وبلاگ‌اش با زبان آکادميک بنويسيد. به کسی چه ربطی دارد؟ مگر اين آدم به بقيه امر می‌کند که همه بايد مثل من بنويسند؟ کسی دوست ندارند نخواند. می‌توانيد تا آخر عمرتان ارسطو و افلاطون و فارابی و خواجه نصير و ابن سينا و هگل و مارکس و فرويد و فوکو و آيزايا برلين هم نخوانيد (کتاب‌های دکتر سروش و جواد طباطبايی را هم اصلاً و ابداً نخوانيد!). می‌شود همه‌ی اين‌ها را تعطيل کرد چون زبان‌شان زبان وبلاگی حودری نيست. اما بهره‌ و سهم ما هم از دانش می‌شود همان بهره‌ی ژورناليستيک و بی‌آداب حودری. نمی‌شود مفت و مجانی به چيز با ارزش و عميق‌تری در زبان و معنا برسيم. راه کوتاه و شاهانه و اعجازآميزی برای فربه‌تر کردن عقل و جان اگر سراغ داريد به من هم ياد بدهيد. يادمان نرود که «نطق» ويژگی برجسته‌ی انسان است. ما قرار نيست به عصر حجر برگرديم و از زبان ابتدايی و خط ميخی استفاده کنيم!

(برای اين‌که باز دعوايی در بخش کامنت‌ها راه نيفتد بگويم که اين‌ها دو کلمه حرف درگوشی است برای خودم و دو سه نفر که کمی تا قسمتی مثل من فکر می‌کنند. اگر خوش‌تان نمی‌آيد و نمی‌خواهيد در نظرتان هم استدلال آرام و منطقی بدون عصبانی شدن و فحش دادن بنويسيد، خودتان را خسته نکنيد چون منتشر نخواهم کرد؛ اصلاً بهتر، می‌توانيد نخوانيدش! عزت دوستان وبلاگستانی زياد!)

۱۴

چالش فلسفی با يک نوع آنارشيسم

اين تجربه‌ای است که من شخصاً برای آن زياد هزينه داده‌ام که خيلی اوقات با کسی مباحثه کرده‌ام که اصلاً طرف مقابل فاقد حداقل آداب يک گفت‌وگوی سالم است. به عبارت ديگر، وقتی يک سوی بحث، اصولی مشخص ندارد و معيارهای اخلاقی روشن و مشترکی با او نداريد، کار بحث بسيار دشوار و خطرخيز می‌شود.

حسين درخشان بارها و بارها ثابت کرده‌ است که از آزادی تا مرز هرج و مرج و آنارشيسم بهره‌برداری کرده است. در اين ميان هم البته هيچ ارزش اخلاقی برای‌اش مهم نيست. اگر امروز مثلاً از دموکراسی دفاع می‌کند، برای اين نيست که دموکراسی واجد ارزش ويژه‌ای است، بلکه تنها به اين خاطر است که دموکراسی فضايی را برای‌اش ايجاد می‌کند تا او به «خود»ش نزديک‌تر باشد و محظورها و موانع‌اش برای‌اش کمتر باشد.

بحثی را که اخيراً حسين درخشان با نيش و کنايه‌های‌اش به اين و آن درباره‌ی خودش راه انداخته است (نمونه يونس شکرخواه را داشته باشيد در کنار بقيه‌ی اشارات‌اش)، ظاهراً باب بحثی را باز کرده است که دارد داغ‌تر می‌شود. به باور من، ادامه دادن اين بحث نه حسين درخشان را عوض می‌کند، نه ذايقه‌ی بعضی از وبلاگ‌خوانان و وبلاگ‌نويسان را تغيير می‌دهد. حداکثر کاری که ممکن است انجام بدهد، اين است که همگان با خواندن نوشته‌های حسين درخشان و نوشته‌های ديگران می‌فهمند که با يک آدم لاابالی تمام عيار طرف‌اند که هيچ کس را به جز خودش به چيزی نمی‌گيرد و رسماً هم اين موضع را اعلام می‌کند. همين و بس. ادامه دادن اين بحث اگر به قصد رويارويی با حسين درخشان باشد و اين‌که او به اصطلاح سر جای خودش نشانده شود، گمان نمی‌کنم اصلاً نتيجه‌ای بدهد. عملاً چه حاصلی از اين که حسين درخشان باشد يا نباشد؟ فوق‌اش برای دو سه نفر زحمت ايجاد می‌کند و دو سه روزی يک جو عاطفی مجازی عليه کسی ايجاد می‌کند و عاقبت روسياهی‌ است که به زغال می‌ماند. حسين درخشان،‌ يونس شکرخواه نيست که سال‌ها تجربه‌ی زندگی داشته باشد. تمام حرف‌ها و نوشته‌های‌اش هم ثبت می‌شود و بعداً ميزان داوری و قضاوت خواهد شد. عجيب‌تر از همه اين است که او از نفی رذيلت‌هايی حرف می‌زند مثل رياکاری و دروغ‌گويی و قس‌علی‌هذا! فقط مروری بکنيد به نوع برخوردهای توهين‌آميزی که او با افراد مختلف داشته است. اين چند نفر را بگذاريد کنار هم: عطاء الله مهاجرانی، يونس شکرخواه، عباس معروفی، سيد محمود دعايی، محسن سازگارا، مهدی خلجی، داريوش آشوری، شيرين عبادی، مهدی جامی و افراد بی‌شمار ديگر. چه وجه مشترکی بين اين‌ها هست؟ من که بعضی از اين‌ها را از نزديک می‌شناسم، می‌دانم که چقدر ميان منش‌ها و انديشه‌های اين افراد تفاوت‌های شگرفی هست. پس برای حسين درخشان هيچ الگوی اخلاقی برجسته و مهمی وجود ندارد جز صرف حرف زدن و اتفاقاً بافتن‌های خاله‌زنکی يا بچه‌گانه.

واقعاً ظرفيت‌های وبلاگستان برای هضم هرج و مرج‌ها، لاابالی‌گری‌ها، پرده‌دری‌ها و مهمل‌بافی‌های زير لوای شهرت ابوالبلاگی تا چه اندازه است؟ ملت چقدر اين‌ها را جدی می‌گيرند؟ چرا حسين درخشان در توهمات‌اش خود را متر فعاليت سياسی در فضای وب می‌داند؟! بحث فلسفی با چنين افرادی کاری بيهوده است. واقعاً چه تجويز حکيمانه‌ای می‌شود کرد با اين افراد؟ چه تعبير و تمثيل رسايی برای به تصوير کشيدن اين آدم وجود دارد؟ من با حامد موافق نیستم که می‌گويد حسين درخشان آيينه‌ی خود ماست. حتی اگر اين فقط عنوان باشد و محتويات نوشته‌اش چيز ديگری باشد. اين «ما» قطعاً نبايد مای مطلق و عام باشد. اين «ما» فقط مای عوام‌زده است با انديشه‌های سطحی و آبگوشتی که فاقد تحليل و دقت و وسواس علمی و معرفتی است. حسين درخشان خودش بارها و بارها خودش را معرفی کرده است. چرا توقع بيش از اندازه‌ای از اين آدم داريد؟

(شايد من هم اين بحث را ادامه دادم!!)

مطالب مرتبط:
باستان‌شناسی شورشی محکوم به شکست (سيبستان)
تحسين يک رياکاری مفيد (کورش عليانی)
حسين درخشان آيينه‌ی خود ماست (حامد قدوسی)
سوء تفاهم در وبلاگستان (ساده‌تر از آب)
رانندگی را به خاطر بسپار؛ آرشيو ماندنی است (مادام ميم)
دفاع از ابتذال؟ (مهدی خلجی)
وقتی مترجم مرجع ضمير
را گم می‌کند
(کورش عليانی)
ای مرده شور اين مدرنيسمو ببرن (سيبستان)
مفهوم مبتذل ابتذال (مهدی خلجی)
ای کاش مدرن نشويم (حرف حساب)
هگل بدتر است يا کلثوم ننه (مريم اينا)

۰

نامه‌های سوشيانت هزارم

اين دو خط را می‌نويسم که يک وبلاگ جالب را معرفی کنم، برای کسانی که تا به حال نديده‌اندش: نامه‌های سوشيانت هزارم! حال و هوای عارفانه‌ی جالبی دارد. گاهی اوقات مرا ياد روزگاران قديم خودم می‌اندازد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد