۱۰

تحریف آشکار در ترجمه – ۲

آن‌چه در باب ایرادها و تحریف‌های ترجمه‌ی فارسی کتاب آقای مدرسی طباطبایی نوشته بودم، به گمان خود کافی بود. اما گویا هم باید نمونه‌های دیگری نقل کرد و هم به روشنی نشان داد که مترجم چگونه تألیف کرده است نه ترجمه. این نمونه‌ی دیگر را هم ببینید. شماره‌ی صفحه‌ها را بعد از پاراگراف‌ها نقل کرده‌ام. کلماتی که در متن ترجمه‌ی فارسی زیرشان خط کشیده‌ام کلماتی هستند که در متن انگلیسی وجود ندارند و مترجم آن‌ها را به سلیقه‌ی خود به متن افزوده است.

“According to these hadiths the Prophet and the earlier Imams had not only predicted the exact number of the Imams but had even disclosed the full list of their names, including the vanished one that was the last on the list.
Many, however, questioned the originality and authenticity of these hadith. Their main argument was that if these hadiths were correct and original and the names of the Imams were already determined and well known from the time of the Prophet, in fact, from antediluvian time, then why had all those disagreements on the question of succession occurred among the Shiites, and why had all the many sects been formed, each following a different claimant to the Imamate? Moreover, many of the authorities on whose authority those hadiths are quoted belonged to other groups. Why should one follow a false doctrine when he himself had heard and more importantly, had quoted the true doctrine from the Prophet or Imams?” PP. 102-204

«با جمع‌آوری و ترتیب و تدوین این احادیث، جامعه‌ی شیعی ناگهان دریافت که پیامبر اکرم (ص) و ائمه‌ی سلف (ع) نه تنها شماره‌ی دقیق ائمه اطهار را پیش‌بینی فرموده بودند بلکه نام دقیق آنان – از جمله حضرت ولی عصر (عج) را که آخرین نام در لیست دوازه نفری بود – به رازداران اسرار امامت و صحابه‌ی خاص و مخلص خود بازگو کرده بودند.

البته برخی کوته‌فکران در اصالت و صحت این روایات تردید می‌نمودند. استدلال نادرستی که اینان داشتند آن بود که اگر این احادیث صحیح و واقعی است و نام ائمه‌ی اطهار به این روشنی و دقت از زمان پیامبر اکرم (ص)، در واقع از ادوار اولیه‌ی خلقت جهان، مشخص و معلوم بوده است پس چرا آن همه اختلاف‌ها بر سر مسأله‌ی جانشینی هر امام میان شیعیان روی داد و آن همه فرق که هر یک دنباله‌رو یک مدعی امامت بودند پدیدار شدند؟ وانگهی بسیاری از رجالی که نام آنان در اسناد آن احادیث آمده است، مانند ابوهریره صحابی پیامبر و عبدالله بن حسن و دیگران، خود از فرقه‌های دیگر بوده و هیچ گرایش عاطفی طرفدار تشیع امامی هم از آنان نقل نشده است. چگونه می‌شود کسی حقیقت را از پیامبر یا امام عصر خود بشنود و از آن مهم‌تر آن را برای دیگران بازگو کند ولی خود از آن پیروی نکند؟» صص ۱۹۶-۱۹۷

می‌بینید که پارگراف اول تقریباً ترجمه‌ای نزدیک به متن دارد با این تفاوت که لحن و بیان تفاوت می‌کند («حضرت ولی‌ عصر» و «the vanished one» را مقایسه کنید). البته تفاوت لحن طبیعی است. متن ترجمه شده گاهی باید به ذایقه و سلیقه‌ی خواننده نزدیک باشد. خواننده ناگزیر از خود می‌پرسد که ابوهریره، که از عبارت افزوده‌ شده‌ی مترجم بر می‌آید که «صحابی پیامبر» یعنی هم‌عصر او بوده است، چطور می‌توانسته گرایش عاطفی له یا علیه اتفاقی داشته باشد که بیش از دویست سال بعد قرار است رخ بدهد (ظاهراً این برداشت از «شیعه نبودن» او در زمان خلفا آمده است). اما نکته‌ی مسأله‌دار این است که این حدیث که مترجم تأکید فراوان برای اثبات اصالت و صحت آن دارد، از جمله از ابوهریره هم نقل شده است که گویا مرجع معتبری برای احادیث نیست و باید به نحوی روایت شدن این حدیث از او را توجیه کرد. وانگهی مترجم دقت ندارد که وقتی آن تعبیر «برخی کوته‌فکران» را در جمله وارد کرده است و می‌گوید آن‌ها درباره‌ی اصالت و صحت روایت‌های دال بر ذکر نام و تعداد ائمه تردید کرده‌اند، شمار فراوان – یا عموم – این «کوته‌فکران» عالمان برجسته‌ی شیعه و اصحاب نزدیک امامان بوده‌اند (از جمله زراره بن اعین که نام‌اش در کتاب آمده است و هرگز هیچ روایتی درباره‌ی تعداد ائمه و نام آن‌ها نشنیده بود). چطور است که ناگهان از یک تاریخ به بعد کسانی که در صحت و اصالت یک حدیث تردید دارند، «کوته‌فکر» می‌شوند و قبل از آن تاریخ همه عزیزند و هدایت‌‌یافته؟ این پرسش‌هایی است که مترجم با افزودن این کلمات در کتاب بی‌پاسخ می‌گذارد و عملاً با این‌ها اعتبار علمی کتاب را خدشه‌دار می‌کند. یعنی هر چقدر متن اصلی کتاب، بدون هیچ کم و کاستی می‌توانسته صدمه به اعتقاد و باور عامه‌ی شیعیان بزند، صدمه‌هایی که این ترجمه‌ی تحریف شده به این جامعه می‌زند، بسی بیش‌تر است.

مترجم، پانوشتی برای پاراگراف اول آورده است و در هیچ جا هم قید نکرده که این پانوشت، به قلم مترجم است نه مؤلف. پانوشت این است:
«تذکر و تأکید مجدد این نکته در این‌جا ضرور است که همچنان که پیش‌تر گفته شد این کتاب، تاریخ مذهب است و نه کتاب کلامی. از نظر دلیل و برهان کلامی با توجه به تظافر عظیم روایات باب و شواهد و قرائن بی‌حد و شمار، هیچ شخص منصف و عاقلی نمی‌تواند تردیدی در این امر داشته باشد که نام مبارک ائمه‌ی اطهار بر پیامبر اکرم و ائمه‌ی طاهرین و کسانی که آن بزرگواران ایشان را بر آن آگاه ساخته‌اند مشخص و معلوم بوده است. بحث این است که جامعه‌ی شیعه یعنی افراد عادی اجتماع (اعم از روات و دیگران، یعنی همه جز رازداران اسرار امامت) چگونه بر این حقایق آگاه شدند. حقانیت بی‌تردید یک امر چیزی است و مراحل آگاهی جامعه بر آن چیز دیگر، و این مطلب دوم است که مورد بحث کتاب در سطور بالاست نه مطلب اول.»

می‌بینید که مترجم مأیوسانه تلاش می‌کند که حساب جنبه‌ی تاریخی کتاب را از پذیرفته‌های «افراد عادی اجتماع» (بخوانید «عوام») جدا کند. و طرفه آن است که در پرانتز حتی راویان حدیث را هم در همین طبقه قرار می‌دهد و هیج کس دقیقاً نمی‌داند که این «رازداران اسرار امامت» چه کسانی هستند. مترجم به سادگی درباره‌ی «حقانیت بی‌تردید یک امر» یعنی همان مذهب شیعه‌ی امامی سخن می‌گوید در حالی که نویسنده‌ی کتاب (که خواننده گمان می‌کند این عبارات از آنِ اوست) هرگز چنین مدعایی نداشته و این کتاب را به قصد تحکیم مذهب شیعه و «رد» سایر مذاهب ننوشته است. کتاب، یک کتاب آکادمیک تاریخی است و بس. مترجم و ناشر سعی کرده‌اند لباسی جدلی و کلامی بر تن کتابی تاریخی و بی‌طرف بپوشانند و از آن ابزاری برای تبلیغ بسازند. از شواهد و قراین بر می‌آید که در این کار ناکام مانده‌اند و نتیجه معکوس شده است.

مطالب مرتبط:
۱. تحریف آشکار در ترجمه (ملکوت)
۲. ویرانی‌های یک ترجمه‌ی ممیزی شده (ملکوت)
۳. «مخاطرات نگاه تاریخی به تشیع» (مهدی خلجی؛ رادیو زمانه)

۱۰

تحریف آشکار در ترجمه

برای این‌که بدانید ماجرا از چه قرار است، یادداشت قبلی را اول بخوانید («ویرانی‌های یک ترجمه‌ی ممیزی شده»). به تدریج چند نمونه را از ترجمه‌ی فارسی کتاب حسین مدرسی نقل می‌کنم در کنار متن اصلی نویسنده. از جمله، نمونه‌ی زیر را ببینید. در متن انگلیسی آمده است:

“…It was thanks to the tireless efforts of the Imamite transmitters of hadith that this situation gradually changed. The turning point apparently came around the turn of the third/ninth century after the earlier hopes for the appearance of the Imam before his fortieth birthday were dashed. It was made possible by the application of a quotation from the Prophet about the number of the Imams…” P. 99

این جملات، در ترجمه‌ی فارسی (در صفحه‌ی ۱۸۸ کتاب)،‌ چنین ترجمه شده‌اند:
«در آن روزهای غم‌انگیز شاید کمتر کسی گمان می‌برد که مکتب تشیع امامی دیگر بتواند به زندگی خود ادامه دهد و شاید بیشتر مردم انتظار داشتند که دفتر آن نیز مانند بسیاری از فِرَق دیگری اسلامی و شیعی که سرانجام منقرض شده و جز نامی از آنان در بطون کتب و دفاتر نمانده بود در هم پیچیده شود. اما خواست الهی جز این بود و مشیّت او بدان تعلق گرفته بود که این معضل به دست گروهی از سربازان گمنام ولیّ خدا (عج) حل شده و اساس تردید و تحیّر از جامعه‌ تشیع رخت بر بندد. آن سربازان گمنام،‌ محدثان شیعه و روات اخبار و آثار آنان بودند. حدیث این ماجرا که از اوایل قرن چهارم آغاز شده و کارکرد آن در حد اعجاز است،‌ چنین است…»

پس و پیش جملات فارسی بالا (در مطابقت با متن انگلیسی) هم وضع بهتری ندارند. این عبارات به دقت بسیار بالایی منعکس کننده‌ی آن چیزی است که مترجم از ترجمه‌ی این قسمت از متن انگلیسی در ذهن‌اش می‌گذشته است. نیاز به هیج توضیحی نیست (برای آن‌ها که انگلیسی می‌دانند) که عبارات بالا تقریباً به طور کامل زاییده‌ی ذهن و قلم مترجم است و نویسنده‌ی کتاب هرگز چنین عباراتی را ننوشته است. لابد می‌توانید حدس بزنید با دیدن تعبیر «گروهی از سربازان گمنام ولیّ خدا» (!) چه حالی به آدم دست می‌دهد. آدم بلافاصله یاد وزارت اطلاعات می‌افتد. از این نمونه دسته‌گل‌ها در این کتاب فراوان است. می‌شود نمونه‌های بسیاری از این خطاها و «شبیخون‌های فرهنگی» را این‌جا نقل کرد. این نمونه را محض تحکیم مطلب سابق آوردم. اهل فضل را همین اشاره‌ها کافی است.

۱

ویرانی‌های یک ترجمه‌ی ممیزی شده

به تازگی در ایران کتابی منتشر شده است با عنوان «مکتب در فرآیند تکامل» به قلم حسین مدرسی طباطبایی که هاشم ایزد پناه آن را به فارسی در آورده است. در همین سفر اخیری که به ایران رفتم، دوست نازنینی، کتاب را به من هدیه داد. تا امروز بارها از اول به آخر کتاب رفته‌ام و تمام صفحات را زیر و رو کرده‌ام. هر بار که کتاب را می‌خوانم تنها ذهن‌ام آشفته‌تر می‌شود. دلیل‌اش هم خیلی ساده است. بعضی کلمات و عباراتی که در کتاب آمده است اصلاً سازگاری با منطق متن ندارد. به عبارت دیگر، تا همین امروز احساس می‌کردم و حدس می‌زدم که مترجم (یا شاید هم ممیز) احساس کرده است که این متن آکادمیک که رویکردی کاملاً تاریخی به «بحران رهبری» در جهان شیعه دارد، خیلی خنثی و شاید خطرناک برای مؤمنان جامعه‌ی ایران است. در نتیجه تصمیم گرفته است در ترجمه دست ببرد و کلمات را به متن اضافه یا از آن کم کند و بعضی صفات و القاب را به فراخور موقعیت در ترجمه بیاورد. این اضافات، که غالباً اضافاتی احساسی و عاطفی هستند (که از شیعیان و امامان شیعه با تجلیل و بزرگداشت و ستایش یاد می‌کند و هر نوع نگاه مخالف قرائت رسمی جاری در جامعه‌ی امروز ایران را بلافاصله با الفاظی درشت منکوب می‌کند)، از همان ابتدای کتاب توجه خواننده‌ی تیزبین را جلب می‌کند.

تا امروز که بر حسب تصادف، کتاب اصلی را در کتابخانه‌ی اداره پیدا کردم، تنها حدس می‌زدم که مترجم (یا ممیز) بنا به مصلحت کشور یا رعایت ایمان عامه‌ی مردم (!)، به متن اصلی دستبرد زده و این شبیخون فرهنگی را به اقتضای حفظ ایمان عامه موجه کرده است. خوب، امروز یقین پیدا کردم که این شبیخون فرهنگی، تنها حدس من نیست بلکه عین واقعیت است. گویا خود نویسنده‌ی کتاب هم جایی گفته است که ترجمه تفاوت‌های زیادی با متن دارد. چندی پیش مهدی خلجی مطلبی در رادیو زمانه نوشته بود با عنوان «مخاطرات نگاه تاریخی به تشیع». و البته آن‌چه او نوشته است ناظر به متن اصلی کتاب است. گویا خود او – چنان‌که در پاسخ نظر من نوشته بود – ترجمه را ندیده است. باری کتاب، هر اندازه که خطر داشته است، با مداخله و اضافات و افاضات مترجم، دیگر خطرها از بین رفته است! تنها تفاوت‌اش این است که یک کتاب آکادمیک تاریخی را تبدیل کرده است به یک کاریکاتور مضحک! مضمون و محتوای کتاب به قوت خویش باقی است، اما صورت‌بندی جملات چنان خنده‌دار شده است که دمِ خروس ممیزی را می‌توان از دور پشت این قسم حضرت عباس دید. وقتی اگر پیدا کنم، حتماً نمونه‌هایی از اختلافات فاحش متن انگلیسی و ترجمه‌ی فارسی را نقل می‌کنم تا روشن شود که ترجمه چقدر معنای اصلی جملات کتاب را تغییر داده است (و البته کار را از آن‌چه که بوده خراب‌تر کرده است).

۶

کیارستمی به روایتِ حافظ

دیروز یادداشتی، قلم‌اندازی کوتاه نوشته بودم برای نقل دو غزل از حافظ و اشاره‌ای کردم به کار کیارستمی. امروز با بانو داشتیم درباره‌ی کارِ کیارستمی حرف می‌زدم و برای نمونه بعضی از کارهای کیارستمی را برای‌اش خواندم (به عبارتِ دیگر تصویر کردم). هر دو بر این اتفاق داشتیم که نهایتاً آن حافظی باقی خواهد ماند که در حافظه‌ی جمعی و قومی ایرانیان بوده است و هست، نه آن حافظی که من و شما سعی می‌کنیم به آن‌ها بخورانیم.

من می‌توانم کارِ نیما را در شعر نو درک کنم. نیما خلاقانه کار کرده است. کارِ خودِ اوست. کاری است اصیل. او به قرائتِ تازه یا تصویر تازه ساختن از شعر قدما دست نزده است. او شعرِ خودش را به نام شعر حافظ و مولوی به مردم نفروخته است. آخرِ کار، هدف کیارستمی از این کار چی‌ست؟ که حافظ را بیشتر به مردم ایرانی معرفی کند؟ حافظ برای ایرانی‌ها ناشناخته است؟ کیارستمی می‌خواهد با هایکو کردنِ حافظ به چه کسی درس بدهد؟ و چه درسی؟ اگر برای ژاپنی‌هاست، بهتر است این‌ها به ژاپنی ترجمه شود، نه این‌که در زبان فارسی با عوض کردن جای سطرها و پاره پاره کردن ابیات مدعی نوآوری شویم. تعجبِ من این است که چرا کیارستمی فیلم‌ساز و هنرمند، پا در کفشِ ادبا کرده است؟ چه لزومی دارد فیلم‌ساز ما بخواهد در همه‌ی عرصه‌های نشان‌ها و جوایز روشنفکری‌اش را آویزان کند؟

کاری که کیارستمی کرده است هر جور هم که ببینیم‌اش، انگیزه‌های او هر چه که باشند، چیزی جز این نیست: کیارستمی به روایتِ حافظ. کیارستمی، حرف‌های خودش را، فضای فکری خودش را می‌خواهد با کلماتِ حافظ بدون به هم ریختن وزن کلمات و عین عبارات منتقل کند. کیارستمی تنها با علایم سجاوندی‌اش و حذف‌های‌اش،‌سکوت و سخن‌های‌اش در میان اشعار حافظ، خودش را تصویر کرده است. این حافظ به روایتِ او نیست، خود کیارستمی است که رفته است توی جلد کلماتِ حافظ. کیارستمی می‌توانست خودش حرف‌های‌اش را بزند، بدون وام گرفتن از همه‌ی دیوان حافظ. با کلماتِ خودش. بدون تقلید از شعرِ نو و هایکو. چه لزومی دارد آدم خود را بر زبان حافظ بگذارد؟ آن هم این اندازه خالی از خلاقیت. من خلاقیتی در کار کیارستمی نمی‌بینم. چیزی که می‌بینم جو گرفتگی بازار پریشان و آشفته‌ی اندیشه و ادب و فرهنگ در ایران است.
من نمی‌فهمم تقسیم بندی تماتیک یعنی چه؟ آن هم به این شیوه. چطور می‌شود با زیر هم نوشتن کلمات یک مصرع یا بیت، دست به نوآوریِ مدرن زد و نام‌اش را حافظِ کیارستمی گذاشت؟ نمی‌دانم!‌ یک چیز را می‌دانم و آن این است که بسیاری از این تلاش‌ها در غبار بایگانی‌ها خاک خواهند خورد. حافظ بیش از ششصد سال است که مانده است. در میانِ ما با همین الفاظ و کلمات. با همان ترتیب مصاریع و ابیات. وقتی شعر همان شعر است، لفظ همان لفظ و مفاهیم و موضوعات همان مفاهیم و موضوعات، چه سود از این همه رنج؟ این‌ها برای خود مطرح کردن است یا برای قدم برداشتن و کار مهم و حیاتی کردن؟ راهِ مدرن شدن و مدرن کردن زبان و ادبیات این است؟
بگذارید مثالی بزنم تا مقصودم روشن شود. سال‌ها پیش غزلی را شنیدم با آواز شجریان با این مطلع:
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی رخِ تو رسید
مدت‌ها، بدون این‌که بدانم این غزل از سایه است، هر چه نسخه از دیوان حافظ، هر تصحیح قدیم و جدیدی را که یافت می‌شد، زیر و رو کردم تا این غزل را بیابم. نشد که نشد! معلوم است که غزل، غزل سایه بود نه حافظ. سایه غزل گفته است، حرف خودش را هم زده است. مفاهیمِ خودش را هم پرورده، اما چنین در جلد حافظ رفته است که اگر زیرک و عاقل نباشی، گمان می‌بری این حافظ است که سخن می‌گوید. من حتی یک گام فراتر می‌روم و بی‌محابا می‌گویم که نه، این خودِ حافظ است که سخن می‌گوید! سایه آن قدر با حافظ دمخور و دمساز بوده است که گویی روحِ حافظ در خودِ او و در غزل‌اش حلول کرده. اما کارِ کیارستمی چی‌ست جز تقلیدی خام و برداشتن قدمی بی‌ هیچ حاصل و مقصودِ کارآمد؟ آقای کیارستمی نازنین! لطفاً فقط فیلم بسازید، فیلمِ خودتان را بسازید. فیلم‌سازِ خوبی باشید که بشود به شما افتخار کرد. ادب‌ورزی و شعر سرودن و تصحیح ادبی کردن، پیشکش! مرحمت فرموده ما را مس کنید!

۱۴

قصه‌ی تخت آباد

سال‌ها پیش وقتی دانشجوی ریاضی بودم این قصه را گمان می‌کنم مجید میرزاوزیری به من معرفی کرد. خاطرم نیست متن کتاب را از که گرفتیم – شاید فریدون رهبرنیا استاد راهنمای‌ام بود. به هر حال،‌ هر چه بود این داستان نقش زیادی در شکل دادن به فضای ذهنی‌ام ایفا کرد. آن روزها هوس کرده بودم کتاب را ترجمه کنم و طبق معمول همه ساله (!) تنبلی امان نداد و ترجمه قربانی شد. بعدها فهمیدم این کتاب را یک نفر ترجمه و چاپ کرده است. الآن به یاد ندارم مترجم که بود. اما خوب به یاد دارم که ترجمه‌ی فارسی کتاب را برای دوستی هدیه بردم، همان سال‌ها.

نویسنده‌ی کتاب،‌ یک نفر کشیش ریاضی‌دان است. حکایت برخورد سطح نشینان با موجودات فضایی دارای بعد، شباهت غریبی به تصورهای انسانی از پیام ادیان دارد. این کتاب اگر هیچ ارزش دیگری نداشته باشد، یکی از ویژگی‌های مثبت‌اش این است که ذهنِ ما را می‌تواند خوب ورزش دهد تا بفهمیم ممکن است خارج از درک متعارف و معمولی ما از جهان، فضای دیگر، جهانی کاملاً محسوس وجود داشته باشد. دقت کنید. می‌گویم ممکن است. عقلاً ما هیچ شاهدی بر اثبات یا رد آن نداریم. فعلاً با این فرضیه کتاب را بخوانید.

لینک کتاب را آن گوشه در لینکدونی گذاشته بودم. خودم بعداً حس کردم کار ملال‌آوری است آدم مرتب از این صفحه به آن صفحه برود. کار خودم و خوانندگان را راحت کردم. کل داستان را به صورت یک فایل پی‌دی‌اف در آوردم. پس این شما و این هم تخت‌آباد! بخوانید و لذت ببرید. به جان نویسنده‌ی کتاب و پی‌دی‌اف کننده‌ی آن هم دعا کنید!

پ. ن. آدم‌های تنبلی که مرتب می‌گویند وقت نداریم وقت نداریم، هزار و یک مطلب بیهوده و بی‌سر و ته را شب و روز می‌خوانند. این داستان واقعاً ارزش خواندن دارد به نظر من. می‌شود برای‌اش وقت تولید کرد.

۱۰

شورش ضد متن

چند روز پیش بی‌هدف در کتابخانه‌ی اداره قفسه‌ها را جست‌وجو می‌کردم و ناگهان به کتابی برخورد کردم که هم فوق‌ العاده مرا ذوق زده کرد و هم حال‌ام را گرفت! علی‌الظاهر تا به جایی که من پیگیر ماجرا شده‌ام، تنها کتاب مفصلی که به انگلیسی درباره‌ی عین‌ القضات همدانی وجود دارد به قلم حمید دباشی نوشته است: این همان کتابی است که یافتم.

برای دیدن تصویر بزرگتر پشت جلد کتاب، این‌جا را کلیک کنید.نام کتاب دباشی این است: «حقیقت و روایت: اندیشه‌های نابهنگام عین القضات همدانی». کتاب را انتشارات کرزن در سال ۱۹۹۹ منتشر کرده است. این کتاب ۶۷۱ صفحه‌ای تنها کتابی است که با این همه تفصیل به زبان انگلیسی درباره‌ی عین‌القضات موجود است. جسارت می‌کنم و می‌گویم که در زبان فارسی هم هیچ کتابی به این تفصیل درباره‌ی این چهره‌ی محبوب من وجود ندارم. به جز کتاب مختصر و در عین حال پربار نصرالله پورجوادی («عین القضات و استادان او») و کتاب مفصل‌تر دکتر غلامرضا افراسیابی («سلطان العشاق») من به اثر مستقل و مفصلی درباره‌ی عین القضات همدانی برخورد نکرده‌ام مگر در کتب تاریخ ادبیات یا تصوف در خلال مقالات و غیره و ذلک. آربری هم البته کتابی به انگلیسی درباره‌ی عین القضات دارد که بسیار کم حجم است و با کار دباشی برابری نمی‌کند. کتاب دباشی مقدمه‌ای مفصل دارد که در آن نویسنده روش کار خود را شرح داده است (که البته گاهی اوقات به تکرار و اطاله‌ی کلام می‌انجامد). نویسنده آشکارا موضعی دارد که کار او را با کار سایر محققین متفاوت می‌کند: او عملاً و رسماً تلاش کرده است از نگاه «شرق‌شناسانه» و «آکادمیک» فاصله بگیرد و در عوض تمام کوشش او بر این است که تصویری انسانی و همدلانه از عین القضات و دغدغه‌های وجودی و احوال بشری او ارایه دهد.

عین القضات در سراسر کتاب در مقام متفکری دردمند ظاهر می‌شود که تمام هنجارها و عرف‌های جاری زمان خود را در هم شکسته است و نگاهی تازه به دین، نبوت و تجربه‌ی دینی دارد. عین القضات، چنان که دباشی به خوبی او را تصویر می‌کند، قلم به دست می‌گیرد اما در واقع خود اوست که در دست نویسنده‌ی پنهان قلمی می‌شود که سخنان او را تلقین و تحریر می‌کند. عین القضات اسیر اقتضائات نوشتن صوفیانه نیست. در بند آداب و رسوم متعارف عارفانه هم نیست. اگر عین القضات عرفانی هم دارد، عرفان‌اش خیلی شخصی‌تر و تجربی‌تر است تا عرفان سازمان‌ یافته و رسمی صوفیان و عرفان هم عصر او. به قول استاد شفیعی کدکنی (این را از خودش شنیده‌ام،‌ جایی این تعبیر را نخوانده‌ام) «عین القضات پیر بی‌ مرید بود».

زمانی تا همین هفته‌ی پیش یکی از سوداهای من نوشتن کتابی مفصل درباره‌ی عین القضات همدانی بود! به این دلیل است که می‌گویم حال‌ام گرفته شد وقتی این کتاب را دیدم. نثر کتاب دشوار است و نویسنده در بسیار جاها عنان خیال و قلم را رها کرده و واژه‌سازی‌های فراوانی کرده است. دباشی، جدا از ارایه‌ی بستر تاریخی زندگی عین القضات و ارایه‌ی روش خود، عمدتاً بر چهار اثر قاضی شهید، یعنی مکتوبات، تمهیدات، زبده الحقایق و شکوی الغریب تکیه دارد و بسیاری از نقل قول‌های او از این آثار است. و در حقیقت از ورای همین چهار اثر است که می‌توان چهره‌ی عین القضات را بدون نقاب دید. هنوز یک پنجم کتاب را بیشتر نخوانده‌ام،‌ اما عجالتاً این مختصر را می‌نویسم تا اگر کسی این کتاب را نخوانده است و بی‌خبر از وجود آن است خبر از آن داشته باشد. برای من یکی که خبر خیلی خوشی بود. خیلی ذوق کردم دیدم چنین کتابی درباره‌ی محبوب دوره‌ی نوجوانی و جوانی من وجود دارد.

صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی بعد