۱

من‌ام تمامِ افق را به رنج گردیده…

– تقدیم به حسین نوروزی و خل‌بازی‌های‌اش!

من‌ام تمام افق را به رنج گردیده‌،
من‌ام که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
من‌ام که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد…

– محمد کاظم کاظمی

پ. ن. تقصیر خودت بود! کاری کردی بروم تمام فایل‌های گذشته‌ها را بگردم. به نبش قبر شبیه بود کاری که کردم! جان‌ام به لب‌ام آمد! از آخر هم از خیر منتشر کردن‌اش گذشتم.

۰

سیل‌خیز رهگذران

تا به دامن ننشیند ز نسیم‌اش [نسیم‌ات] گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

– سر ریز «روی خدا…»؛ نسخه‌ی بدل: خودم!

پ. ن. حالا فرض کنیم همه‌ی پیاده‌روها را با اشک آب زدم. با آن هوا، با آن فضایی که هواپیمای‌ات سینه‌اش را می‌شکافد چه کنم؟ می‌بینی؟ اسباب مسافرت‌ات را عوض کرده‌ای، شعرِ ما را هم پاک به هم ریخته‌ای! نه شتر سوار می‌شوی، نه اسب! حالا این همه وصفِ ستوران را چه کنم؟! دارم یواش یواش بر می‌گردم پایین. توصیه‌ای، سفارشی؟ امری، اشاره‌ای؟ فرمانی؟!

۰

گریه

بگریست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من
جز آهِ من به گوش وی این ماجرا که بُرد؟

پ. ن. باران می‌بارد؛ سنگین. رعد می‌غرد. زمین خیس است. اشکِ آسمان، گونه‌های خشکِ زمین را تر کرد .و ما؟ یادی و حسرتی… سودایی و دردی… گریه‌ی ابر هم ما را به یاد گریه‌ی خودمان می‌اندازد! هر بارشی می‌شود بارشِ اشک! هر خروشی می‌شود خروشِ عشق!

۱

حافظ و صوفیان

۱. صوفیان جمله حریف‌اند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

۲. مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی

۳. آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث‌اش خواند
اشهی لنا و احلیٰ من قبله العذارا

۴. عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی‌عملان واجب است نشنیدن

پ. ن. برای این «وعظ» پادکستی ساخته بودم. ویران شد! بعد با خودم فکر کردم:
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشمِ کرم‌اش زیبا بود!

۱

پرده‌ی پرهیز

برخیز و بزن بر دف رسوایی
فسقی که در این پرده‌ی پرهیز است!
۲

نسخه‌ی بدل بعد از عمل

در درگه ما بندگی/عاشقی یک دله کن
هر چیز که غیر ماست آن را یله کن
یک صبح به اخلاص بیا بر در ما/در بر ما
گر کار/کام تو برنیامد آنگه گله کن

– شاعرش را نمی‌دانم کیست ولی اختلافات نسخ از خودم است.‌ (به تایپ بانو)

۰

«صاحب خبر» یعنی چه؟

این دو بیت از سعدی و حافظ را بخوانید و مقایسه کنید:
۱. گوش‌ام به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست / صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
۲. ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟

معنای «صاحب خبر» را می‌توان از همان بیت نخست فهمید. صاحب خبر، اشاره به دوست، معشوق یا یار دارد. یعنی مترصد این بود که چه کسی خبری از یارم به من برساند. خودِ یار آمد و من از خودم بی‌خبر شدم. در نتیجه این تعبیر «صاحب خبر» به معشوق باز می‌گردد نه به عاشق. ولی در بیت دوم ظاهراً تعقیدی هست. مصرع دوم بیت می‌گوید تا راهرو نباشی، راهبر نخواهی شد. عاشق کسی است که همیشه به دنبال معشوق می‌دود. در نتیجه، معنای‌اش این است که برای رسیدن به مقام معشوقیت، باید عاشقی کرد؟ مگر عاشق شدن به اختیار است؟ اما معنای «بی‌خبر» و «صاحب خبر» در مصرع اول، در حد معنای ظاهر آن نیست؟ بی‌خبر را می‌توان به «بی‌خبر از خود» معنا کرد، مثل بیت سعدی؟ و «صاحب خبر» را می‌تواند به «دوست» معنا کرد؟ چنین اگر باشد، تکلیف آن مصرع دوم حافظ چه می‌شود؟ می‌بینید که اگر قرار باشد از معنای مستقیم بیت فاصله بگیریم گرفتار تأویل و تفسیرهای عجیب و غریبی می‌شویم که نهایت نخواهد داشت. در نتیجه، معنای «صاحب خبر» در بیت حافظ و سعدی متفاوت است هر چند هر دو از تعبیر «بی‌خبر» و «صاحب خبر» استفاده کرده‌اند. معنای صاحب خبر در بیت حافظ یعنی صاحبِ خبر، یعنی دارای خبر. و برای حافظ رسیدن به مقام صاحب خبری در گرو این است که راهرو که همان بی‌خبر باشد باید سلوک کند و پیروی تا برسم به مقام صاحب خبری و راهبری.

از این دست تأویل‌های عجیب و غریبی که از حافظ می‌شود در کشور ما به کرات رخ داده است. و مخصوصاً در مورد حافظ، بهترین راه سانسور شعر او بوده است. سانسور همیشه این نیست که کلمات و عبارات نویسنده یا شاعر را حذف کنی. بعضی اوقات با ارایه‌ی تأویل‌های دور از ذهن و عجیب و غریب می‌شود سخن کسی را سانسور کرد. نمونه‌ی اعلای‌اش همین کتاب «تماشاگاه راز» آقای مطهری است که سانسور تمام عیار شعر حافظ است. وقتی حافط می‌گوید: «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت…» مرادش روشن است. این سخن پهلو به پهلوی سخنان کفرآمیز می‌زند و اصلاً سخنی است کفر آمیز. ولی نویسنده چون حافظ را شخصیتی الهی می‌دیده است و نمی‌توانسته تصور کند که اندیشه‌های کفرآمیز از ذهن او عبور کرده، ناگزیر به تأویل‌های دور از ذهن می‌شود. گاهی اوقات برای فهم سخن یک نویسنده یا شاعر کافی است به مدلولات مستقیم سخن او توجه کنیم. شکی نیست که در بسیاری موارد شاعر از استعاره هم استفاده می‌کند. در مواردی که نیاز به تأویل هست، باید به سوابق و اشاره‌های دیگری که در متن موجود است توجه داشت و با عنایت به آن‌ها به سوی رمزگشایی از متن رفت، نه این‌که ذهنیت خودمان را به نویسنده یا شاعر تحمیل کنیم.

گاهی اوقات برای فهم معنای یک بیت می‌شود از بیت‌های مشابه خود شاعر یا شاعران دیگر مدد گرفت. گاهی اوقات، مثل این مورد، این کار عملاً باعث گمراهی و پیچیدگی معنای شعر می‌شود.

۱

شهرت‌طلب و خسرو شاعرباره (یا شاعر خسروباره!)

آدم چقدر ضعیف است و عاجز! هر چه بر سر راه‌اش می‌گذارند برای‌اش هم درد است و هم درمان. همان‌که برای‌اش درد است، می‌تواند درمان‌اش هم باشد و غالباً او به جای درمان یافتن و درمان گرفتن از آن‌ها دردش را بر می‌گزیند. این غزل مولوی را بخوانید:
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چی‌ست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بی‌هوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه‌ی او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته‌ی این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشته‌ست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کی‌اش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
این غزل را شبی استادی نازنین در ضیافتی در لندن برای‌مان خواند و سخت حال‌مان را خوش کرد. این‌ غزل را امشب برای دو دوست، دو یار موافق، خواندم و بیش از یک ساعتی درباره‌اش حرف می‌زدیم و درباره‌ی ده‌ها شعر دیگر. این‌که مخاطب این غزل کی‌ست، بماند. مولوی دارد یکی را وصف می‌کند، وصف کردنی. تا امشب دقیق نشده بودم که با این وصف، او عجز آدمی و حقارت‌اش را هم به رخ‌اش می‌کشد:
۱. آدمی سخت فریب‌کار است؛ هم خودش را فریب می‌دهد و هم اطرافیان‌اش را.
۲. آدمی اهل تطمیع است. وقتی به خواسته‌ای بخواهد برسد هر چه توان داشته باشد پیشکش می‌کند تا به مقصودش برسد (این‌که متعلق تطمیع‌اش چه باشد، البته تفاوت می‌گذارد در ماجرا).
۳. آدمی اسیر غم است. «اندیشه»ها و خیال‌های تاریک و رنج‌آور جان‌اش را رنجه می‌کنند و او در پی درمان و تسکین می‌گردد و «ننگ خمر و زمر» بر خود می‌نهد.
۴. آدمی برای رسیدن به هدف‌اش به وسیله نیاز دارد (ناوک غمزه، خدنگ و کمان)؛ وسایل را که از او بگیری عاجز می‌شود.
۵. آدمی در حبس جهان است و جهان و تنعم‌اش او را به زنجیر می‌کشد. برای کسبِ این‌ها خود را به آب و آتش می‌زند. آدمی بنده‌ی دنیاست: مال و ملک او را خوش می‌آید!
۶. آدمی بشر است و بشر شهوتی است و زنان او را به آسانی بر زمین می‌کوبند: خدنگ غمزه‌ی خوبان خطا نمی‌افتد / اگر چه طایفه‌ای زهد را سپر گیرند!
۷. آدمی محاسبه‌گر است. هر کار می‌کند اول حساب سود و زیان‌اش را دارد. سر همه چیز تجارت می‌خواهد بکند، حتی وقتی که عبادت می‌کند و حتی وقتی که عاشق می‌شود. همه جا را بازار می‌بیند و هر جا به نوعی متاعی را از جنسی می‌فروشد.
۸. آدمی به نقش و نشان فریب می‌خورد. دیده‌اید که چقدر زیب و زیور به خودمان می‌آویزیم و از نقش و نشان مردم فریب می‌خوریم.
۹. آدمی عاشقِ مَرکَب است. تا دیروز اسب و شتر و قاطر بود، امروز بنز است و ب‌ام‌و و آئودی و البته هواپیما. به پر نمی‌پرد و هواپیما سوار می‌شود چون دوست دارد مثل پرنده پرواز کند و سریع بپرد و بلند و بالا.
۱۰. آدمی مغلوب شکم‌اش است. «نان» او را شکست می‌دهد، چون قوتِ نور ندارد. آن «آدم» که مدعی است من نور می‌خورم، هر آدمی نیست؛ اکثریت قاطع آدمیان با «شعر» بازی می‌کنند و خود را «نورخوارِ مطلق» به مردم می‌نمایانند از بهر «فریب»! زنهار از ما! فریاد از ما!
۱۱. آدمی محجوب است. به سادگی فریب‌ها را باور می‌کند. یاد دوران کودکی می‌افتم که برای گریز از تکلیف مدرسه بهانه‌ها می‌تراشیدم و تمارض می‌کردم و معلم «محجوب» ما باور می‌کرد!
۱۲. آدمی تملق‌طلب است. هر کس ستایشگرش باشد، برای‌اش عزیز می‌شود. چند بار که به‌به و چه‌چه بشنود، باد به مغزش می‌افتد و دیگر هیچ کس جلودارش نیست. می‌شود «خسرو» و می‌خواهد پادشاهی کند. «شهرت طلب» و «شاعرباره» می‌شود! اگر این‌ها هم نباشد، می‌شود دلبرده‌ی آن‌ها که مدام شعر می‌خوانند و «عقل»‌شان را تخدیر می‌کنند و گریزان از کسانی است که مُحرّک و مُهیجِ «عقل» و «پرسش» و چون و چرا باشند.

می‌بینید در غزل مولوی چقدر عجزِ آدمی موج می‌زند؟ و چقدر خوب آدمی را توصیف می‌کند؟ این‌ها البته در قرآن آمده است. این آیه یک نمونه‌اش: زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه. و من سخت در هراس‌ام از این‌که ستایش دیگران مرا خوش آید/می‌آید. سخت هراسان‌ام از این‌که این بستگی‌های تن، این اسارت چاهِ طبیعت، این تاریکی خاک، آن الماس درخشنده را بپوشاند. و من عاجزم: دام سخت است مگر یار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم.

۰

محض تبرک

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان، باز ز دیدار ما
گشت جهان تازه روی، چشم بدش دور باد!
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستانِ عشق ناله کنان،‌ داد داد
مریمِ عشق قدیم زاد مسیحی عجب
داد نیابد خرد چون که چنین فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنین خوان بدید، پای به خون در نهاد
دولت بشتافته‌ست چون نظرت تافته‌ست
تا که بقا یافته است عاشق کون و فساد
مفخر تبریزیان! شمس حق! ای خوش نشان
عالم – ای شاهِ‌ جان! – بی رخ خوبت مباد!

۰

ای شادی آزادی . . .

مدت‌ها پیش می‌خواستم – یا وعده داده بودم که این شعر سایه را در ملکوت بیاورم. شعری است آرمان‌خواهانه و سرشار از درد. شعری شیوا و رسا. توضیح اضافه نمی‌دهم. شعر را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد