۰

گريه

بگريست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من
جز آهِ من به گوش وی اين ماجرا که بُرد؟

پ. ن. باران می‌بارد؛ سنگين. رعد می‌غرد. زمين خيس است. اشکِ آسمان، گونه‌های خشکِ زمين را تر کرد .و ما؟ يادی و حسرتی… سودايی و دردی… گريه‌ی ابر هم ما را به ياد گريه‌ی خودمان می‌اندازد! هر بارشی می‌شود بارشِ اشک! هر خروشی می‌شود خروشِ عشق!

۱

حافظ و صوفيان

۱. صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولی
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

۲. مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی

۳. آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث‌اش خواند
اشهی لنا و احلیٰ من قبلة العذارا

۴. عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بی‌عملان واجب است نشنيدن

پ. ن. برای اين «وعظ» پادکستی ساخته بودم. ويران شد! بعد با خودم فکر کردم:
نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشمِ کرم‌اش زيبا بود!

۱

پرده‌ی پرهيز

برخيز و بزن بر دف رسوايی
فسقی که در این پرده‌ی پرهيز است!
۲

نسخه‌ی بدل بعد از عمل

در درگه ما بندگی/عاشقی يک دله کن
هر چيز که غير ماست آن را يله کن
يک صبح به اخلاص بيا بر در ما/در بر ما
گر کار/کام تو برنيامد آنگه گله کن

– شاعرش را نمی‌دانم کيست ولی اختلافات نسخ از خودم است.‌ (به تايپ بانو)

۰

«صاحب خبر» يعنی چه؟

اين دو بيت از سعدی و حافظ را بخوانيد و مقايسه کنيد:
۱. گوش‌ام به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست / صاحب خبر بيامد و من بی‌خبر شدم
۲. ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟

معنای «صاحب خبر» را می‌توان از همان بيت نخست فهميد. صاحب خبر، اشاره به دوست، معشوق يا يار دارد. يعنی مترصد اين بود که چه کسی خبری از يارم به من برساند. خودِ يار آمد و من از خودم بی‌خبر شدم. در نتيجه اين تعبير «صاحب خبر» به معشوق باز می‌گردد نه به عاشق. ولی در بيت دوم ظاهراً تعقيدی هست. مصرع دوم بيت می‌گويد تا راهرو نباشی، راهبر نخواهی شد. عاشق کسی است که هميشه به دنبال معشوق می‌دود. در نتيجه، معنای‌اش اين است که برای رسيدن به مقام معشوقيت، بايد عاشقی کرد؟ مگر عاشق شدن به اختيار است؟ اما معنای «بی‌خبر» و «صاحب خبر» در مصرع اول، در حد معنای ظاهر آن نيست؟ بی‌خبر را می‌توان به «بی‌خبر از خود» معنا کرد، مثل بيت سعدی؟ و «صاحب خبر» را می‌تواند به «دوست» معنا کرد؟ چنين اگر باشد، تکليف آن مصرع دوم حافظ چه می‌شود؟ می‌بينيد که اگر قرار باشد از معنای مستقيم بيت فاصله بگيريم گرفتار تأويل و تفسيرهای عجيب و غريبی می‌شويم که نهايت نخواهد داشت. در نتيجه، معنای «صاحب خبر» در بيت حافظ و سعدی متفاوت است هر چند هر دو از تعبير «بی‌خبر» و «صاحب خبر» استفاده کرده‌اند. معنای صاحب خبر در بیت حافظ يعنی صاحبِ خبر، يعنی دارای خبر. و برای حافظ رسيدن به مقام صاحب خبری در گرو اين است که راهرو که همان بی‌خبر باشد بايد سلوک کند و پيروی تا برسم به مقام صاحب خبری و راهبری.

از اين دست تأويل‌های عجيب و غريبی که از حافظ می‌شود در کشور ما به کرات رخ داده است. و مخصوصاً در مورد حافظ، بهترين راه سانسور شعر او بوده است. سانسور هميشه اين نيست که کلمات و عبارات نويسنده يا شاعر را حذف کنی. بعضی اوقات با ارايه‌ی تأويل‌های دور از ذهن و عجيب و غريب می‌شود سخن کسی را سانسور کرد. نمونه‌ی اعلای‌اش همين کتاب «تماشاگاه راز» آقای مطهری است که سانسور تمام عيار شعر حافظ است. وقتی حافط می‌گويد: «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت…» مرادش روشن است. اين سخن پهلو به پهلوی سخنان کفرآميز می‌زند و اصلاً سخنی است کفر آميز. ولی نويسنده چون حافظ را شخصيتی الهی می‌ديده است و نمی‌توانسته تصور کند که انديشه‌های کفرآميز از ذهن او عبور کرده، ناگزير به تأويل‌های دور از ذهن می‌شود. گاهی اوقات برای فهم سخن يک نويسنده يا شاعر کافی است به مدلولات مستقيم سخن او توجه کنيم. شکی نيست که در بسياری موارد شاعر از استعاره هم استفاده می‌کند. در مواردی که نياز به تأويل هست، بايد به سوابق و اشاره‌های ديگری که در متن موجود است توجه داشت و با عنایت به آن‌ها به سوی رمزگشايی از متن رفت، نه اين‌که ذهنيت خودمان را به نويسنده يا شاعر تحميل کنيم.

گاهی اوقات برای فهم معنای يک بيت می‌شود از بيت‌های مشابه خود شاعر يا شاعران ديگر مدد گرفت. گاهی اوقات، مثل اين مورد، اين کار عملاً باعث گمراهی و پيچيدگی معنای شعر می‌شود.

۱

شهرت‌طلب و خسرو شاعرباره (يا شاعر خسروباره!)

آدم چقدر ضعيف است و عاجز! هر چه بر سر راه‌اش می‌گذارند برای‌اش هم درد است و هم درمان. همان‌که برای‌اش درد است، می‌تواند درمان‌اش هم باشد و غالباً او به جای درمان يافتن و درمان گرفتن از آن‌ها دردش را بر می‌گزيند. اين غزل مولوی را بخوانيد:
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چی‌ست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بی‌هوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه‌ی او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته‌ی این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشته‌ست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کی‌اش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
اين غزل را شبی استادی نازنين در ضيافتی در لندن برای‌مان خواند و سخت حال‌مان را خوش کرد. اين‌ غزل را امشب برای دو دوست، دو يار موافق، خواندم و بيش از يک ساعتی درباره‌اش حرف می‌زديم و درباره‌ی ده‌ها شعر ديگر. اين‌که مخاطب اين غزل کی‌ست، بماند. مولوی دارد يکی را وصف می‌کند، وصف کردنی. تا امشب دقيق نشده بودم که با اين وصف، او عجز آدمی و حقارت‌اش را هم به رخ‌اش می‌کشد:
۱. آدمی سخت فريب‌کار است؛ هم خودش را فريب می‌دهد و هم اطرافيان‌اش را.
۲. آدمی اهل تطميع است. وقتی به خواسته‌ای بخواهد برسد هر چه توان داشته باشد پيشکش می‌کند تا به مقصودش برسد (اين‌که متعلق تطميع‌اش چه باشد، البته تفاوت می‌گذارد در ماجرا).
۳. آدمی اسير غم است. «انديشه»ها و خيال‌های تاريک و رنج‌آور جان‌اش را رنجه می‌کنند و او در پی درمان و تسکين می‌گردد و «ننگ خمر و زمر» بر خود می‌نهد.
۴. آدمی برای رسيدن به هدف‌اش به وسيله نياز دارد (ناوک غمزه، خدنگ و کمان)؛ وسايل را که از او بگيری عاجز می‌شود.
۵. آدمی در حبس جهان است و جهان و تنعم‌اش او را به زنجير می‌کشد. برای کسبِ اين‌ها خود را به آب و آتش می‌زند. آدمی بنده‌ی دنياست: مال و ملک او را خوش می‌آيد!
۶. آدمی بشر است و بشر شهوتی است و زنان او را به آسانی بر زمين می‌کوبند: خدنگ غمزه‌ی خوبان خطا نمی‌افتد / اگر چه طايفه‌ای زهد را سپر گيرند!
۷. آدمی محاسبه‌گر است. هر کار می‌کند اول حساب سود و زيان‌اش را دارد. سر همه چيز تجارت می‌خواهد بکند، حتی وقتی که عبادت می‌کند و حتی وقتی که عاشق می‌شود. همه جا را بازار می‌بيند و هر جا به نوعی متاعی را از جنسی می‌فروشد.
۸. آدمی به نقش و نشان فريب می‌خورد. ديده‌ايد که چقدر زيب و زيور به خودمان می‌آويزيم و از نقش و نشان مردم فريب می‌خوريم.
۹. آدمی عاشقِ مَرکَب است. تا ديروز اسب و شتر و قاطر بود، امروز بنز است و ب‌ام‌و و آئودی و البته هواپيما. به پر نمی‌پرد و هواپيما سوار می‌شود چون دوست دارد مثل پرنده پرواز کند و سريع بپرد و بلند و بالا.
۱۰. آدمی مغلوب شکم‌اش است. «نان» او را شکست می‌دهد، چون قوتِ نور ندارد. آن «آدم» که مدعی است من نور می‌خورم، هر آدمی نيست؛ اکثريت قاطع آدميان با «شعر» بازی می‌کنند و خود را «نورخوارِ مطلق» به مردم می‌نمايانند از بهر «فريب»! زنهار از ما! فرياد از ما!
۱۱. آدمی محجوب است. به سادگی فريب‌ها را باور می‌کند. ياد دوران کودکی می‌افتم که برای گريز از تکليف مدرسه بهانه‌ها می‌تراشيدم و تمارض می‌کردم و معلم «محجوب» ما باور می‌کرد!
۱۲. آدمی تملق‌طلب است. هر کس ستايشگرش باشد، برای‌اش عزيز می‌شود. چند بار که به‌به و چه‌چه بشنود، باد به مغزش می‌افتد و ديگر هيچ کس جلودارش نيست. می‌شود «خسرو» و می‌خواهد پادشاهی کند. «شهرت طلب» و «شاعرباره» می‌شود! اگر اين‌ها هم نباشد، می‌شود دلبرده‌ی آن‌ها که مدام شعر می‌خوانند و «عقل»‌شان را تخدير می‌کنند و گريزان از کسانی است که مُحرّک و مُهيجِ «عقل» و «پرسش» و چون و چرا باشند.

می‌بينيد در غزل مولوی چقدر عجزِ آدمی موج می‌زند؟ و چقدر خوب آدمی را توصيف می‌کند؟ اين‌ها البته در قرآن آمده است. اين آيه يک نمونه‌اش: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. و من سخت در هراس‌ام از اين‌که ستايش ديگران مرا خوش آيد/می‌آيد. سخت هراسان‌ام از اين‌که اين بستگی‌های تن، اين اسارت چاهِ طبيعت، اين تاريکی خاک، آن الماس درخشنده را بپوشاند. و من عاجزم: دام سخت است مگر يار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجيم.

۰

محض تبرک

بار دگر آمديم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشيد اين جهان، باز ز ديدار ما
گشت جهان تازه روی، چشم بدش دور باد!
عشق ز زنجير خويش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستانِ عشق ناله کنان،‌ داد داد
مريمِ عشق قديم زاد مسيحی عجب
داد نيابد خرد چون که چنين فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنين خوان بديد، پای به خون در نهاد
دولت بشتافته‌ست چون نظرت تافته‌ست
تا که بقا يافته است عاشق کون و فساد
مفخر تبريزيان! شمس حق! ای خوش نشان
عالم – ای شاهِ‌ جان! – بی رخ خوبت مباد!

۰

ای شادی آزادی . . .

مدت‌ها پيش می‌خواستم – يا وعده داده بودم که اين شعر سايه را در ملکوت بياورم. شعری است آرمان‌خواهانه و سرشار از درد. شعری شيوا و رسا. توضيح اضافه نمی‌دهم. شعر را در ادامه‌ی مطلب بخوانيد.

ادامه‌ی مطلب…

۴

پای استدلاليان و پای استدلال

مولوی بيت مشهوری دارد: پای استدلاليان چوبين بود / پای چوبين سخت بی تمکين بود. اين بيت قرن‌ها با ذهن بسياری بازی کرده است (از جمله با ذهن آرامش دوستدار – ر. ک. ص. ۱۵ کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دينی»؛ پيشگفتار). مولوی آشکارا می‌گويد پای «استدلاليان» چوبين بود و خودش بلافاصله متوسل به نوعی «استدلال» می‌شود. روی سخن مولوی با «استدلاليون»‌ است، نه با «استدلال» (بر خلاف تصور شتاب‌زده‌ی آرامش دوستدار). مولوی بارها انواع استدلال را به کار برده است. بدون شک استدلال‌های او فلسفی نيست، اما به هر روی استدلال است. مولوی با فلاسفه مشکلات جدی دارد. دلايل تاريخی اين مشکلات را هم بسيار کسان بارها نوشته‌اند. اما اين يک بيت را همه برای حمله به خود «استدلال» و رها کردن آدميان از قيد حتی «عقل» به کار برده‌اند، حال آن‌که مولوی مخاطب‌اش استدلاليان بوده است – آن‌ها که دليل می‌تراشند. مولوی با دليل‌تراشان و فلسفيانی که به قول او «در وسايط می‌فزايند» اختلاف نظر دارد. گاهی اوقات دقت کردن به کلمات يک نفر در فهم انديشه‌ی او بسيار راه‌گشاست.

پ. ن. اين هم پس و پيش شعر:

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان 
که بظن تقلید و استدلالشان 
قایمست و جمله پر و بالشان 
شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون 
در فتند این جمله کوران سرنگون 
پای استدلالیان چوبین بود 
پای چوبین سخت بی تمکین بود 
غیر آن قطب زمان دیده‌ور 
کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر 
پای نابینا عصا باشد عصا 
تا نیفتد سرنگون او بر حصا 
آن سواری کو سپه را شد ظفر 
اهل دین را کیست سلطان بصر 
با عصا کوران اگر ره دیده‌اند 
در پناه خلق روشن‌دیده‌اند 
گر نه بینایان بدندی و شهان 
جمله کوران مرده‌اندی در جهان

۱

حاشيه‌هايی در باب دو بيت مولوی

مدتی پيش، روی پروژه‌ای کار می‌کردم که بايد مجموعه‌ای شعر، از قصيده گرفته تا غزل را هم آوانگاری می‌کردم و هم ترجمه. انتخاب اشعار با خود من بود. طبعاً بايد از مولوی هم شعر اختيار می‌کردم. ضمن ورق زدن‌های مکررم در ديوان شمس (و گزيده‌ی شفيعی کدکنی)، به دو بيت دردسر ساز (حداقل برای خودم) برخوردم. بيت‌ها اين‌ها هستند:

۱. آن‌که زين جرعه کشد، جمله جهان‌اش نکشد / مگر او را به گليم از بر ما برگيرند
۲. حلاج وشانيم که از دار نترسيم / مجنون صفتانيم که در عشق خداييم

مشکلات اين‌هاست: در بيت اول، آن «نکشد» در مصرع نخست بايد با ضم کاف خوانده شود يا به کسر (يا فتح) کاف؟ يعنی کسی که از اين جرعه بخورد ديگر دنيا هم حريف‌اش نمی‌شود و کسی نمی‌تواند او را به قتل برساند؟! يا کسی که اين جرعه را بخورد آن قدر مست و ملنگ و خراب می‌شود که بايد حتماً بيندازندش توی گليم تا بتوانند حمل‌اش کنند (بکشندش)؟

در بيت دوم، دو کلمه‌ی آخر مصرع دوم، مشکل ساز است. پيش از هر چيز، اين بيت از غزلی است که به مولوی منسوب است ولی واقعاً از آن مولوی نيست. اما آن‌قدر متواتر است که همه فکر می‌کنند غزل مولوی است (ما در ره عشق تو اسيران بلاييم؛ اين را شجريان هم خوانده است). دو کلمه‌ی آخر را بايد خواند: «در عشقِ خداييم» (يعنی به حالت اضافی) يا «در عشقْ خداييم» (با سکون روی قاف عشق)؟ عده‌ای حالت اول را اختيار کرده‌اند که مثلاً بوی شرک از آن به مشام نرسد ولی اين‌جوری بيت پاک بی‌معنا می‌شود. يعنی چه که در عشقِ خداييم؟ در عشقِ کسی بودن يعنی چه؟ شجريان صورت درست‌تر آن را می‌خواند يعنی در عشقْ خدا هستيم. از حيث لفظی اين قرائت دوم درست‌تر است چون در مصرع نخست به حلاج اشاره رفته است که ادعای انا الحق کرده بود و بعد هم صحبت از مجنون و ديوانگی‌های اوست. اما اين هم قرائتِ وصله‌بندی شده‌ی آن است. بيت اساساً بيت ضعيفی است. در عشق، خدا بودن يعنی چه؟ خوب اگر کسی خداست در همه چيز خداست. چه حاجت به اين قيد؟ مثلاً اگر بگويند فلانی در علم، خداست، چه معنايی می‌دهد؟ اين تعبيرها، فلانی در فلان چيز خداست، به نظر من خيلی امروز می‌آيند. خلاصه يک جای اين تلقی بدجوری می‌لنگد. من هم دقيق نمی‌توانم تقريرش کنم.

اين‌ها را وقتی که کار را انجام می‌دادم يک بار با سايه در ميان نهادم. در مورد بيت دوم، او اول گفت همان «در عشقِ خداييم» درست‌تر است، اما دوباره که با او صحبت کردم حرف‌اش را تصحيح کرد. صورت درست‌تر از نظر سايه هم همان در عشقْ خداييم است. درباره‌ی بيت اول اما، چنان‌که سايه هم تأييد کرد، قرائت نکشد به معنای حمل کردن درست‌ است. نکُشد بدون شک غلط است.

اما نکته‌ی حاشيه‌ای: بزرگان هم بعضی وقت‌ها شعرهای بی‌سر و ته و بی‌معنايی می‌سروده‌اند. هر کس شاعر بزرگی باشد، هميشه همه‌ی شعرهای‌اش درخشان نيست. يعنی آدم وقتی شعری را می‌خواند که می‌گويند مال شاعر بزرگی است (حتی شعر حافظ يا مولوی باشد)، نبايد عقل‌اش را دربست بدهد دستِ نامِ شاعر. بعضی وقت‌ها خوب است آدم کمی فکر کند و عقل‌اش را به کار بيندازد و تجزيه و تحليل کند. نمی‌شود هر چيز بی‌معنايی را همين‌جور خواند به بهانه‌ی اين‌که خوب اين‌جا اين‌جوری نوشته‌اند يا اصلاً آدم شروع به تأويل‌های بی‌سر و ته و ضعيف بکند (مثل آن موردِ در عشقِ خداييم) تا جوری ماجرا را رفو کند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد