۰

گوارش!

جمله‌ی بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله‌ی ناگوارش‌ات، از طلب گوارش است
ترکِ گوارش ار کنی، زهر گوار آیدت

و ایضاً:
هر کسی رویی به سویی برده‌اند
این عزیزان رو به بی‌سو کرده‌اند
هر کبوتر می‌پرد زی جانبی
این کبوتر جانبِ بی‌جانبی
هر عقابی می‌پرد از جا به جا
این عقابان راست بی‌جایی سرا
زان فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن شد قبادوزی ما!

این حاشیه باشد تا شرحی بنویسم در مجالی فراخ‌تر!

۱

تشویش

برای حال و روز فعلی – تا اطلاع ثانوی!

بنشینیم و بیندیشیم!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته‌ی ما مرغی ست
 کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
و اندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش.

هستی ما که چو آینه
 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد
 دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه‌ی دوست
خون فرو می‌ریزد.

دوست کاندر برِ وی گریه‌ی انباشته را نتوانی سر داد
 چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز پنجره‌اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ، زندان است.

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می‌جویم
 خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال‌آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین
 وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر
 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!

 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!

(از سایه‌ی نازنین)

۱

که بر نهالک بی‌برگِ ما ترانه بخواند؟

حال و روزی داریم با این شعر شفیعی:

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی – «در کوچه باغ‌های نشابور»

۳

یقین در زهدانِ شک…

داشتم فیلمی را می‌دیدم در وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی که مصاحبه‌گونه‌ای است با اسماعیل خویی درباره‌ی انقلاب ایران. در انتهای مصاحبه، اسماعیل خویی، شعری می‌خواند که سخت بامعناست و نکته‌های بسیار در خود دارد. و شعر البته بسیار عبرت‌آموز است.  متن شعر را که طولانی‌تر از چیزی است که شاعر، خود،‌ می‌‌خواند در وب یافتم. نشانی درست‌اش نمی‌دانم کجاست. کسی اگر نام دفتر یا تاریخ انتشارش را می‌داند، بنویسد. این شناخت‌ها البته با تجربه حاصل می‌شود نه با شعار و لقلقه‌ی زبان. نمی‌شود کسانی را که در توهم یقین هستند و گمان می‌کنند حقیقت مطلق در مشت‌شان است و همیشه حق و راستی را به سادگی می‌توانند تشخیص دهند، به آسانی ملامت کرد. «سال‌ها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب / لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن».

من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
  خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدایی کوفتم، کز دین بلا دیدم
خود اما بی که دانم، بی خدایی را خدا کردم،
نخستین درد را دین یافتم، خود در مثل اما
به درد دیگری درد نخستین را دوا کردم
که یعنی با خطای دیگری نفی خطا گفتم
که یعنی با بلای دیگری، دفع بلا کردم
ز بی دینی چو دین کردی، ز دین بدتر گزین کردی
بدا بنیاد دینی که من دین آزما کردم .
رسیدم در مصاف دین، ز کین دین به دین کین
چو دیدم، نفی دین نه، دین و کین را جا بجا کردم
چو مسلک جای دین آید، خدا سوی زمین آید
عبث پنداشتم هر کبریایی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دین، کشانیدم به خاک کین
نخستین نام‌اش این پایین، پروله تاریا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشین کبریا کردم
سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهایی نیست از دامی به دام دیگری رفتن
به دین معنا دریغا، گوش جان دیر آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دریغا کز ندانستن، رهایی را رها کردم.
حقیقت از دلِ امای پر چون و چرا زاید
حقیقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقیقت‌ها که در باید، هم از زهدان شک زاید
یقینم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس، نه آیین ست و نه حزبی
جز این گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شاید اگر بر من ببخشایید
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.

۲

ای همه گُل‌های از سرما کبود!

ای همه گل‌های از سرما کبود
خنده‌هاتان را که از لب‌ها ربود؟
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاج‌های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد بر سینه‌تان
صبح می‌خندد خود آرایی کنید
اشک‌های یخ زده آیینه‌تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ‌هاتان فسرد
آتش رخساره‌هاتان دود شد
روزگاری شام غمگین خزان
خوش‌تر از صبح بهارم می‌نمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گل‌های از سرما کبود
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه‌ی مهتاب را
این زمان دور از ملامت‌های ماه
چشم می‌بندم که جویم خواب را
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوش‌تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می‌نواخت
آفتاب عشق شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه‌ی از آرزو لبریز من
تاج عشق‌ام عاقبت بر سر شکست
 خنده‌ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگ‌های‌ام فسرد
این زمان حالِ شما حالِ من است
ای همه گل‌های از سرما کبود

شعرها از زنده یاد فریدون مشیری
قطعات از آلبوم «سرود گل» اثر حسین علیزاده؛ اجرای گروه هم‌آوایان با صدای افسانه‌ رثایی و پوریا اخواص

مجید خلج: تنبک و دف
علی بوستان: سه تار
نیما علیزاده: رباب
صبا علیزاده: کمانچه
حسین علیزاده: شورانگیز، سه تار
(بله هر دو قطعه را گوش بدهید؛ هر دو شعر از فریدون مشیری هستند)
با همین دیدگان اشک‌آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم
به بهاری که می‌رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل‌های‌مان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی‌خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم‌مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه‌های بهار
گریه سر می‌دهیم با دل شاد
گریه‌ی شوق با تمام وجود….

۴

یک شبی…

یک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم
بعد از آن چون خاک در بادی پریشان می‌شوم
باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را تمام
می‌هلم، گریان چون ابر نوبهاران می‌شوم
می‌دهم از کف عنانِ دل، رهای‌اش می‌کنم
هم‌نشین ریگ‌های این بیابان می‌شوم
با امیری عالمِ جان تنگ و تاریک است و سرد
پس رها چون گیسوی‌ات در دستِ توفان می‌شوم
تا دمی دیوانه‌وش، دل سر دهد فریاد را
رهسپار شهرهای بی‌خیابان می‌شوم
تا جهانی بی‌تمنا جای گیرد در کف‌ام
یک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم…
۰

چراغانی شب

بیا ساقی شبِ ما را چراغان گردان
خزانِ خاطرِ ما را بهاران گردان…

بنوشان یارا
از آن می ما را
که در جانِ مشتاقان شرار اندازد
گذار دل در کوی نگار اندازد

که بگویی: «ما کارک خویش با تو بردیم به سر / دست افشانان برون گریزیم ز در» و بگویی که«فُزتُ وربّ الکعبه». شادی از این عظیم‌تر؟

۱

غرامت

درویش! مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت!
۰

یاری

رفتم برِ درویشی، گفتا که: «خدا یارت»
گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم!
۰

داوری

لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نامِ فسق
داوری دارم بسی، یارب که را داور کنم؟
***
نصیحت‌گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دل‌اش بس تنگ می‌بینم، مگر ساغر نمی‌گیرد؟

پ. ن. هر گونه ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم، صریح یا کنایی لفظ «ساغر» در بیت‌های بالا با نام وبلاگِ بانو قویاً و شدیداً تکذیب می‌شود.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد