۱

که بر نهالک بی‌برگِ ما ترانه بخواند؟

حال و روزی داريم با اين شعر شفیعی:

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی – «در کوچه باغ‌های نشابور»

۳

يقين در زهدانِ شک…

داشتم فيلمی را می‌ديدم در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی که مصاحبه‌گونه‌ای است با اسماعيل خويی درباره‌ی انقلاب ايران. در انتهای مصاحبه، اسماعيل خويی، شعری می‌خواند که سخت بامعناست و نکته‌های بسيار در خود دارد. و شعر البته بسيار عبرت‌آموز است.  متن شعر را که طولانی‌تر از چيزی است که شاعر، خود،‌ می‌‌خواند در وب يافتم. نشانی درست‌اش نمی‌دانم کجاست. کسی اگر نام دفتر يا تاريخ انتشارش را می‌داند، بنويسد. اين شناخت‌ها البته با تجربه حاصل می‌شود نه با شعار و لقلقه‌ی زبان. نمی‌شود کسانی را که در توهم يقين هستند و گمان می‌کنند حقيقت مطلق در مشت‌شان است و هميشه حق و راستی را به سادگی می‌توانند تشخيص دهند، به آسانی ملامت کرد. «سال‌ها بايد که تا يک سنگ اصلی ز آفتاب / لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن».

من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
  خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدايی کوفتم، کز دين بلا ديدم
خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم،
نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما
به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم
که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم
که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم
ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم .
رسيدم در مصاف دين، ز کين دين به دين کين
چو ديدم، نفی دين نه، دين و کين را جا بجا کردم
چو مسلک جای دين آيد، خدا سوی زمين آيد
عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دين، کشانيدم به خاک کين
نخستين نام‌اش اين پايين، پروله تاريا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم
سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن
به دين معنا دريغا، گوش جان دير آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دريغا کز ندانستن، رهايی را رها کردم.
حقيقت از دلِ امای پر چون و چرا زايد
حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقيقت‌ها که در بايد، هم از زهدان شک زايد
يقينم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس، نه آيين ست و نه حزبی
جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شايد اگر بر من ببخشاييد
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.

۲

ای همه گُل‌های از سرما کبود!

ای همه گل‌های از سرما کبود
خنده‌هاتان را که از لب‌ها ربود؟
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاج‌های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد بر سینه‌تان
صبح می‌خندد خود آرایی کنید
اشک‌های یخ زده آیینه‌تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ‌هاتان فسرد
آتش رخساره‌هاتان دود شد
روزگاری شام غمگین خزان
خوش‌تر از صبح بهارم می‌نمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گل‌های از سرما کبود
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه‌ی مهتاب را
این زمان دور از ملامت‌های ماه
چشم می‌بندم که جویم خواب را
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوش‌تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می‌نواخت
آفتاب عشق شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه‌ی از آرزو لبریز من
تاج عشق‌ام عاقبت بر سر شکست
 خنده‌ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگ‌های‌ام فسرد
اين زمان حالِ شما حالِ من است
ای همه گل‌های از سرما کبود

شعرها از زنده ياد فريدون مشيری
قطعات از آلبوم «سرود گل» اثر حسين عليزاده؛ اجرای گروه هم‌آوايان با صدای افسانه‌ رثايی و پوريا اخواص

مجید خلج: تنبک و دف
علی بوستان: سه تار
نيما عليزاده: رباب
صبا عليزاده: کمانچه
حسين عليزاده: شورانگيز، سه تار
(بله هر دو قطعه را گوش بدهيد؛ هر دو شعر از فريدون مشيری هستند)
با همین دیدگان اشک‌آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم
به بهاری که می‌رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل‌های‌مان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی‌خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم‌مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه‌های بهار
گریه سر می‌دهیم با دل شاد
گریه‌ی شوق با تمام وجود….

۴

يک شبی…

يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم
بعد از آن چون خاک در بادی پريشان می‌شوم
باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را تمام
می‌هلم، گريان چون ابر نوبهاران می‌شوم
می‌دهم از کف عنانِ دل، رهای‌اش می‌کنم
هم‌نشين ريگ‌های اين بيابان می‌شوم
با اميری عالمِ جان تنگ و تاريک است و سرد
پس رها چون گيسوی‌ات در دستِ توفان می‌شوم
تا دمی ديوانه‌وش، دل سر دهد فرياد را
رهسپار شهرهای بی‌خيابان می‌شوم
تا جهانی بی‌تمنا جای گيرد در کف‌ام
يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم…
۰

چراغانی شب

بيا ساقی شبِ ما را چراغان گردان
خزانِ خاطرِ ما را بهاران گردان…

بنوشان يارا
از آن می ما را
که در جانِ مشتاقان شرار اندازد
گذار دل در کوی نگار اندازد

که بگويی: «ما کارک خويش با تو برديم به سر / دست افشانان برون گريزيم ز در» و بگويی که«فُزتُ وربّ الکعبة». شادی از اين عظيم‌تر؟

۱

غرامت

درويش! مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت!
۰

ياری

رفتم برِ درويشی، گفتا که: «خدا يارت»
گويی به دعای او شد چون تو شهی يارم!
۰

داوری

لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نامِ فسق
داوری دارم بسی، يارب که را داور کنم؟
***
نصيحت‌گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دل‌اش بس تنگ می‌بينم، مگر ساغر نمی‌گيرد؟

پ. ن. هر گونه ارتباط مستقيم يا غير مستقيم، صريح یا کنايی لفظ «ساغر» در بيت‌های بالا با نام وبلاگِ بانو قوياً و شديداً تکذيب می‌شود.

۱

من‌ام تمامِ افق را به رنج گرديده…

– تقديم به حسين نوروزی و خل‌بازی‌های‌اش!

من‌ام تمام افق را به رنج گرديده‌،
من‌ام كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌
من‌ام كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پر بود
به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر، می‌شناسندم‌
من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد…

– محمد کاظم کاظمی

پ. ن. تقصير خودت بود! کاری کردی بروم تمام فایل‌های گذشته‌ها را بگردم. به نبش قبر شبيه بود کاری که کردم! جان‌ام به لب‌ام آمد! از آخر هم از خیر منتشر کردن‌اش گذشتم.

۰

سيل‌خيز رهگذران

تا به دامن ننشيند ز نسيم‌اش [نسيم‌ات] گردی
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست

– سر ريز «روی خدا…»؛ نسخه‌ی بدل: خودم!

پ. ن. حالا فرض کنيم همه‌ی پياده‌روها را با اشک آب زدم. با آن هوا، با آن فضايی که هواپيمای‌ات سينه‌اش را می‌شکافد چه کنم؟ می‌بینی؟ اسباب مسافرت‌ات را عوض کرده‌ای، شعرِ ما را هم پاک به هم ريخته‌ای! نه شتر سوار می‌شوی، نه اسب! حالا اين همه وصفِ ستوران را چه کنم؟! دارم يواش يواش بر می‌گردم پايین. توصيه‌ای، سفارشی؟ امری، اشاره‌ای؟ فرمانی؟!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد