۲

خاطر نازک نقد شونده!

بعضی‌ها از درشتی زبان من در نقد گنجی آزرده‌خاطر شده‌اند. حقيقت‌اش را بخواهيد من هيچ دفاعی از اين زبان ندارم. من هم انسان‌ام. مثل همه‌ی شماها که وقتی چيزی را خوش نمی‌داريد، با بيان تندی از آن انتقاد می‌کنيد. پس از اين حيث من تفاوتی با شما ندارم. اين زبان نه دفاع دارد، نه توجيه. اين را می‌نويسم که نگويید با پررويی از کاری که کرده دفاع می‌کند.

اما مسأله اين است که گرفتيم پوست حرف من عوض شد، گرفتيم بيان ملايم‌تر شد، مگر مغز حرف هم عوض می‌شود؟ مگر روش گنجی می‌شود روش مقبول و معقول؟ من در روش گنجی، در استدلال‌های‌اش، در زبان‌اش، و در شيوه‌ای تازه‌ای که در زندگی اختيار کرده است، خلل‌های بسيار می‌بينم. حالا يکی می‌نشيند و مو به مو با استدلال و متانت می‌گويد آقای گنجی!‌ آن را که خانه‌ نئين است، بازی نه اين است! يکی هم نه وقت‌اش را دارد نه حوصله‌اش را و می‌گويد: «آقای گنجی! لطفاً مزخرف نگوييد.» برای تشخيص اين‌که اکبر گنجی دارد رطب و يابس به هم می‌بافد نیازی نيست آدم فيلسوف تراز اولی باشد، هست؟ برای اين‌که بفهمی آن شريعتی که گنجی دارد «تأويل» می‌کند و چهره‌ی تازه‌ای از او عرضه می‌کند، با آن شريعتی که در کتاب‌های‌اش نشان داده می‌شود و کمابيش ما می‌شناسيم، فرق دارد، نيازی به زير و رو کردن عالم و آدم نيست، هست؟ مسأله به نظر من اصلاً اين قدر پيچيده نيست. حالا گنجی می‌خواهد خودش «قضيه» بتراشد و برای‌اش برهان و دليل تازه اقامه کند، مسأله‌ی ديگری است. حرف من اين است که نقد تا جايی جواب می‌دهد. بعضی نقدها، نخ‌نما شده‌اند ديگر. تا قيام قيامت نمی‌شود انديشه‌ای را که سويه‌های مهم‌اش نقد شده و ابعاد و جوانب‌اش بررسی شده است، هی نقد کرد و نقد کرد. (مگر اين‌که شريعتی را از آن حد و اندازه‌ای که هست خيلی بزرگ‌تر ببينم که گويا اکبر گنجی برای او نقشی بسيار عميق‌تر از اين‌ها که ما فهميده‌ايم قايل است).

آخر سخن اين‌که خوب اگر اکبر گنجی که در قامت و کسوت روشنفکری و مبارزه ظاهر شده است و ادعاهای در انداختن طرحی نو و ايجاد دموکراسی و جمهوری‌اش گوش فلک را کر کرده است، اجازه دارد و می‌تواند با «هر زبانی» و «هر بيانی» هر چه دل‌اش خواست بگويد، چرا کسی نتواند با همان زبان به او بگويد اين‌ها که می‌گويی بی سر و ته است؟ هر چه هست، حقی از گنجی را من ضايع نکرده‌ام. من تذکاری داده‌ام، ولو با زبانی درشت. يا حرف‌ام معقول است يا نيست. اگر معقول است، خوب قاعدتاً بايد پذيرفتنی باشد. اگر هم نيست فرقی نمی‌کند زبان‌اش درشت باشد يا ملايم. تکرار می‌کنم که من تلاش‌ام هميشه اين بوده است که به سمت زبان ملايم‌تر بروم. تجربه نشان داده است که به ويژه در فضای بی در و پيکر سايبر فارسی، زبان عريان و بُرنده، نه تنها کارساز نيست بلکه گاهی اوقات بيهوده کار دست آدم می‌دهد (البته بعضی برای مشهور شدن اين زبان را اختيار می‌کنند و هزار تا چاشنی ديگر هم به آن می‌افزايند و از چارواداری کردن آن هم پرهيزی ندارند).

اما من با گنجی فرق بزرگ ديگری هم دارم. من يک آدم ساده هستم. مدتی دانشجو بوده‌ام، باز هم ممکن است برگردم سر درس‌ام. از آغاز دانشجويی‌ام هزار چيز آموخته‌ام، هزاران خطا هم مرتکب شده‌ام. ولی نه لاف آزادی‌خواهی زده‌ام نه در کانون تبليغات رسانه‌ای بوده‌ام. گنجی هرگز چنين نبوده. هر که بام‌اش بيش، برف‌اش بيش‌تر. نکته‌ی آخر اين‌که يک حس غريبی به من می‌گويد عده‌ای از اين‌که گنجی به شريعتی حمله می‌کند، سخت خوشحال‌اند (بعضی از اين‌ها نه واقعاً طرف گنجی هستند نه طرف شريعتی؛ معرکه‌ای ديده‌اند و کنار گود مشغول سوت کشيدن هستند). وقتی مطلب قبل را می‌نوشتم تنها به سست بودن استدلال‌های گنجی توجه داشتم، اما حالا احساس می‌کنم، بعضی‌ها واقعاً خوش‌شان می‌آيد. پيش‌فرض‌شان هم البته اين است که گنجی دارد به نوعی ضربه‌ای به «دين» می‌زند. من دين‌ام را هرگز از شريعتی نگرفتم. شريعتی در هيچ جنبه‌ای از دين‌ورزی‌ام معلم من نبوده است. اما به هر حال انگيزاننده‌ای او دين بود. ولو برداشت‌اش ايدئولوژيک بوده و می‌توانسته منجر به پيامدهای ناگوار يا ناخواسته‌ای شود. اما در اين حد نقد شريعتی پيش‌تر از اين هم شده است و کم هم نشده است. اين قصه‌ی تبارشناسی را من تازه می‌بينم و در پرتو جريان غالب رسانه‌ای امروز قابل فهم‌تر است. پيش‌تر هم اشاره کرده بودم که احمد زيد آبادی و اشکوری دو يادداشت خوب و سنجيده در پاسخ گنجی نوشته‌اند. گمان می‌کنم همين دو پاسخ کافی باشد تا نشان دهد بعضی رويکردهای گنجی چه اندازه روی هواست.

باز هم حرفی مانده؟ «علما» راضی شدند؟

۱۲

بيراه‌های گنجی

بدون شک تا به حال مجموعه‌ی نوشته‌های اکبر گنجی را درباره‌ی شريعتی ديده‌ايد (و البته وب‌سايت راديو زمانه به خوبی همه‌ی آن‌ها رو پوشش می‌دهد). حقیقتِ آن است که مدت‌های مديدی است سخت به اکبر گنجی بی‌علاقه شدم. اکبر گنجی این روزها اگر واقعاً کاری بايد بکند (مهم نيست که می‌خواهد برگردد ایران يا نه)، بهتر است بنشيند چهار تا کتاب بخواند و مطالعه‌ی علمی درست و حسابی بکند. دانش اکبر گنجی سخت سطحی و ژورناليستی است؛ آن هم ژورنالیسمی که جوگير فضای رسانه‌ای و فکری اپوزيسيون خارج از کشور است. البته بدون هيچ شکی اکبر گنجی حق مسلم‌اش است که «فکر»اش را بيان کند و به بهترين نحوی هم فکرش را بیان می‌کند. اما با شرمندگی تمام، اکبر گنجی مشتی حرف‌های بی‌سر و ته را به اسم انديشه دارد به مردم می‌خوراند.

کسان زيادی اعتراض کرده‌اند که اکبر گنجی به شريعتی جفا کرده است و به او «بهتان» زده است. گنجی هم ظاهراً مصر است که عين حقيقت را گفته است. (محض نمونه يادداشت‌های احمد زيد آبادی(۱ و ۲) و يوسفی اشکوری را درباره‌ی شريعتی و حرف‌های گنجی بخوانيد). مسأله‌ی من تنها در این حد متوقف نمی‌ماند. مشکل من بزرگ‌تر از اين‌هاست: گنجی چرا اين وسط ناگهان گير داده است به شريعتی؟ مگر شريعتی امروز کجای معادلات سياسی و فرهنگی ما قرار دارد؟ شريعتی در مقطعی تاریخی نقش مهمی در خودآگاهی جوانان مسلمان داشته است که در آن جای ترديدی نيست. اما اين تفسيرها و تأويل‌های عجيب و غریب گنجی و رسماً «تخريب» چهره‌ی شريعتی برای چی‌ست آخر؟ من که هيچ نفعی بر آن مترتب نمی‌بينم. اکبر گنجی در واقع از شریعتی نيست که انتقاد می‌کند، او دارد خودش را تطهير می‌کند. مايه‌ی تأسف است که اکبر گنجی بعد از آن همه حبس کشيدن و قهرمان شدن، خودش دارد آرام آرام تمام آن وجهه را بر باد می‌دهد. نه اين‌که در افکار گذشته‌ی گنجی هيچ چيز قابل انتقادی نيست. انديشه‌های سابق گنجی هم چندان انديشه‌های بی‌عيب و ایرادی نبودند (مقصودم مانيفست جمهوری‌خواهی اوست). اما گنجی امروز تقليل پيدا کرده است به فردی اسم‌پران (که مدام به اين فيلسوف و آن نويسنده ارجاع می‌دهد در متون‌اش) که نوشته‌های‌اش دارد از روح علمی خالی‌تر و خالی‌تر می‌شود.

اکبر گنجی رواست که بی‌محابا و بی‌رحمانه نقد شود. او دوران زندان‌اش را سپری کرده و اکنون در مقام «مظلوميت» نيست. اما اکنون که آزاد است، دليل نمی‌شود هر ياوه‌ای را که خواست به مردم قالب کند. من نه مدافع شريعتی هستم نه سينه‌چاک گنجی. تبحری هم در انديشه‌ی شریعتی ندارم. اما هر چه بيشتر نوشته‌های گنجی درباره‌ی شريعتی را می‌خوانم (که اصلاً موضوعيت اين دست نوشته‌ها را در اين زمان نمی‌توانم درک کنم)، بيشتر به اين حس می‌رسم که او در حال انتقام گرفتن است. از شريعتی؟ از خودش؟ از گذشته‌اش؟ از که؟ اين‌ها را نمی‌دانم. اما کارش بسيار بچه‌گانه است. از آدمی مثل گنجی توقع می‌رود بعد از اين همه ماجرا «بزرگ» شده باشد و به حداقلی از بلوغ فکری و سياسی رسيده باشد، نه اين‌که از اوج آن مقاومت‌های‌اش افتاده باشد به حضيض بحث و جدل‌های سطحی و کودکانه. گنجی بهتر است برود در دانشگاهی چيزی بنشيند درس بخواند و به اين تورهای سياسی‌اش پايان بدهد. بعضی‌ها هيچ وقت از مدرسه‌ی سياست فارغ التحصيل نمی‌شوند و هميشه در يک کلاس مدرسه‌ی سياست رفوزه می‌شوند و در جا می‌زنند.

در آخر هم باز تک‌مضراب هميشگی اين جنس حرف‌ها را برای زمانه تکرار می‌کنم. خوب است حالا که اين تريبون «تخريب شريعتی» را به اسم نقد و آزادی بيان (و تبارشناسی گفتمان انقلاب ۵۷) در اختيار گنجی گذاشته‌اند، از آدم‌هايی مثل يوسفی اشکوری و احمد‌ زيدآبادی هم دعوت کنند که در مقابل چيزی بنويسند. من خودم اگر تبحری در اين زمينه‌ها داشتم و آن قدر علاقه‌مند به موضوع حتماً چيزی می‌نوشتم. کفايت نمی‌کند که منتقدان گنجی در رسانه‌های ديگر چيزی بنويسند در نقد گنجی (و زمانه ارجاع بدهد که جاهای ديگر نوشته‌اند). اعتبار انديشه‌ی زمانه به اين است که همان‌گونه که انديشه‌ی گنجی (اگر بشود اسم‌اش را گذاشت انديشه) رواج می‌دهند، نظر مخالف يا متفاوت آن را هم نشر دهند. اين به سياست شمول‌گرايی و تکثر رسانه‌ای و مدارا و بی‌طرفی و پرهيز از جانبداری‌های سياسی نزديک‌تر است.

پ. ن. شايد چندان ربط مستقيمی نداشته باشد، ولی اين را هم بخوانيد: ترجمه راه روشنفکرانه زيستن نيست.
پ. ن. ۲. اين روايت آشوری را هم از کتاب دکتر محمد توکلی طرقی بخوانيد، پر بی‌ربط نيست به بحث بالا.

صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی بعد