۰

بولتن‌نويسی در لباس پژوهش، دانش‌وری و روزنامه‌نگاری

يادداشت زیر تقريباً پنج سال پیش ابتدا در روزآنلاين و سپس در جرس منتشر شد. گمان می‌کنم بازنشرش این روزها پر بی‌جا نباشد.
اين يادداشت درباره‌ی «آداب» و «اخلاق» کار علمی است و مخاطبانی مستقيم و غيرمستقيم دارد؛ اما در حقیقت، خطاب اين متن به مخاطبان مستقيم‌اش نيست چون بعضی از آن‌ها سال‌هاست ثابت کرده‌اند که چالش نظری و فکری با آنان مصداق آب در هاون کوفتن و بادپيمايی است (۱)؛ بلکه غرض اصلی نگارش اين مختصر مخاطبان غيرمستقيم اين نوشته هستند. نويسنده دواعی و سوائقی جز بحث‌های داغ و رايج روز دارد و به لايه‌ای عميق‌تر يا سطح و افقی بالاتر از قصه نگاه می‌کند تا اين‌که بخواهد ماجرا را به مسأله‌های روز فروبکاهد. واقعيت اين است که جوان‌ترهای اهل مطالعه يا حاضر در شبکه‌های اجتماعی واقعی و مجازی، در فضای به شدت سياسی شده‌ی پس از انتخابات در ايران، هر حرف و سخن منتقدانه‌ای را نسبت به اسلامِ از ريخت‌افتاده‌ی پس از انتخابات به سادگی و بدون سخت‌گيری و سنجش می‌پذیرند. اين ساده‌انگاری هزينه‌هايی سنگين دارد. عدم توجه به ظرافت‌های بحث، مزاج و مذاق ما را دگرگون می‌کند. سهل‌انگاری‌هايی از اين دست باعث می‌شود که تفاوت ميان کار علمی و غيرعلمی را ديگر تشخيص ندهيم و فرقی ميان ژورناليسم و هوچی‌گری نگذاريم. از آن بدتر، ديگر حساسيت‌مان را نسبت به اخلاق هم از دست خواهيم داد. نتيجه اين می‌شود که چرخه‌ی بازتوليد کيهان و صدا و سيما تکميل می‌شود و ديگر فرقی نمی‌کند که چه کسی قدرت حاکم و مسلط سياسی باشد. اتفاق هشداردهنده اين است که بازتوليد اين چرخه به شدت سرعت گرفته است و بعضی از چهره‌های شاخص منتقد وقتی دست به قلم می‌برند، همان راهی را می‌روند که کيهان و بولتن‌نويسان سپاه و وزارت اطلاعات می‌روند.
مغز مسأله اين است: اين روزها مقالاتی در لباس نقد علمی و دانش‌وری و پژوهش‌گری نوشته می‌شود که به خاطر ظاهر علمی‌اش ممکن است خاطر ساده‌دلان را پی کند و باعث شود تفاوت «نقد» و «هجو» را ديگر نتوان تشخيص داد. در نتيجه،‌ برای اين‌که معياری مشخص و عينی به دست بدهيم از اين‌که چگونه می‌توان در اين بازار پرغبار و غوغا، راهی را يافت و ملاک و مناطی قابل اعتماد پيدا کرد، به دو شاخصه‌ی مهم و ويژگی اصلی کار علمی اشاره می‌کنم. اما، هم‌چنان متذکر بايد شد که اين‌ها تنها جنبه‌هايی از کار روش‌مند علمی و اخلاق علمی هستند و بيانی تفصيلی از چيستی روش علمی و اخلاق علمی نيستند، بلکه صرفاً مراد برجسته کردن مواردی است که می‌توان در هر فعاليت علمی بر آن‌ها تأکيد بيشتری ورزيد.
هر کار علمی و پژوهشی دو مشخصه‌ی مهم دارد که ناظر بر «آداب» و «اخلاق» پژوهش است: ۱. روش علمی نگارنده؛ و ۲. منش علمی او.
۱. روش علمی: اين از اصول ابتدایی و اوليه‌ی هر پژوهشی است که محقق وقتی به متنی ارجاع می‌دهد، ارجاعات‌اش دقيق و درست باشد؛ پس و پيش عبارتی را حذف نکند. متن را از بستر اصلی و تاريخی‌اش خارج نکند. فيش‌برداری موفق مستلزم اين است که مرور ادبيات موفقی هم داشته باشد و محقق بداند که ادبيات واجد چه مشکلات درونی است و چه تناقضاتی در آن ديده می‌شود. و از همه مهم‌تر، برای پژوهش يا نقد يک اثر يا شخص، بايد ديد که او چه سؤالاتی را هدف گرفته است و چه سؤالاتی هدف او نيست. پرهيز از ارجاعات زمان‌پريشانه، از اصول و مبانی کار روش‌مند علمی است. درست در نقطه‌ی مقابل کار روش‌مند علمی، با نوع خاصی از نوشته مواجه‌ايم که نام دقیق و درست‌اش «بولتن‌نويسی» است. اين شيوه، سنت چپِ استالينيستی بود که بعد از انقلاب هم در ايران ريشه دوانيد و هم‌چنان ادامه دارد.مشخصه‌ی اين شيوه‌ی مقاله‌نويسی بولتن‌پردازانه اين است که پس و پيش عبارات را حذف می‌کند. گزاره‌های مشخصی را از متن بيرون می‌کشد و آن‌ها را دست‌مايه‌ی تمسخر يا تخريب و پرونده‌سازی عليه متن يا شخص می‌کند. از متن، لوازمی بر خلاف مصرحات متن – در همان متن يا بندهای سابق و لاحق‌اش – بيرون می‌کشد و آن ها را به نويسنده و متن نسبت می‌دهد.
يکی از مشخصه‌های مهم کار روش‌مند علمی اين است که گفتار متدولوژيک و معرفت‌شناختی خاصی بر آن حاکم است. درست در نقطه‌ی مقابل، روش بولتن‌نويسانه، ملتزم و متعهد به هيچ گفتار متدولوژيک و مشخصی نيست: يک‌ روز دست به دامان نقدهای پوزيتيويستی می‌شود؛ روز ديگر روش‌های تاریخی را بر‌می‌گيرد. يک روز سراغ نقدهای هرمنوتيکی می‌رود و روز ديگر تابع مکتب فرانکفورت و پيرو رورتی می‌شود. اين خصلت از اين شاخه به آن شاخه پريدن و نداشتن چارچوب نظری منسجم و واحد در نقد، از خصلت‌های نويسندگان متون شبه آکادميک است. نکته‌ی مهم دیگری که در همه‌ی این رویکردهای متدولوژیک، به رغمِ اختلافات به ظاهر فراوان میان آن‌ها، کاملاً مشترک است آن است که همگی پیرو رویه‌های «تأييدگرایانه» و «موجه‌سازانه» اند. و حتی زمانی که خلاف آن را «اظهار» می‌کنند، در عمل به همان شیوه‌ی مألوف تکیه بر بیّنه برای «جا انداختن» یا «به کرسی نشاندن» مدعيات خود استفاده می‌کنند. نکته‌ای که بدان اشاره شد عارضه‌ای رایج در اکثر قریب به اتفاق متون جدلی و متأسفانه حتی بسیاری از متون پژوهشی است. مشکل ناشی از یک بدفهمی معرفت‌شناسانه‌ی اساسی و ریشه‌ای است. بسیاری از نویسندگان و نیز کثیری از خوانندگان چنین می‌پندارند که با انباشت شواهدِ مؤيِّد، بر قوّت یک مدعا افزوده می‌شود. این برداشت کاملاً نادرست است. آن‌چه از رهگذر انباشتِ شواهدِ مؤیِّد حاصل می‌شود، «اطمینان روانی و قلبی» بیشتر است، نه بالاتر رفتنِ ترازِ معرفتی مدعا. بیّنه‌ی مؤیِّد چیزی بیش از تکرار مدعای نخست عرضه نمی‌کند.
یکی ديگر از نکات مهم آثار آکادميک، وجود ارجاعات مرتبط و پيوسته با متن است. کثرت ارجاعات در يک متن، لزوماً نشانه‌ی علمی بودن و دانشورانه بودن آن متن نيست. وقتی کسی به سلسله‌ای از متون و منابع ارجاع می‌دهد، معنای‌اش اين است که همه‌ی آن متون را به دقت خوانده است يا دست‌کم مضامين منسجم و يک‌دست و مرتبط با مدعای خود را به آن متون ارجاع داده است نه اين‌که جمله‌ای را بدون اعتنا به پس و پيش آن از متنی خارج کرده باشد و آن را در راستای مدعای خود به کار گرفته باشد. وقتی نويسنده‌ای به خيل عظيمی از منابعی به زبان‌های مختلف ارجاع می‌هد و همان نويسنده تسلط لازم را بر هيچ کدام از آن زبان‌ها ندارد، در واقع دارد به زبان بی‌زبانی به ما می‌گويد که ارجاعات را از جای ديگری «ربوده» است – و اين نکته را بيشتر می‌توان در ذيل «منش» و «اخلاق» کار علمی توضيح داد. مشخصاً، اگر در يک متن فارسی، حتی تمام ارجاعات فقط به متون فارسی باشد، باز هم بايد پرسيد که آيا مدعای متن بر اساس پرسش مشخصی و به طرز متعادل و متوازنی سير تاريخی شکل‌گيری يک متن را در نظر داشته است يا نه؟ آيا مرتکب خطای زمان‌پريشی نشده است؟ آيا تماميت متن را ديده است و مثلاً به يک کلمه يا يک جمله «گير» نداده است؟ اين‌ها نکات اوليه و ابتدايی نزديک شدن به متن است.
۲. منش علمی: مهم‌ترين رکن رعايت منش و اخلاق علمی در کار پژوهش، ملتزم بودن به اخلاق نقد است. بخش مهمی از پرداختن به کار علمی اين است که نويسنده تبار فکر خود را آشکار کند يا دست‌کم عامدانه پيشينه‌ی فکری خود را نپوشاند. هيچ منتقدی نمی‌تواند در لباس التزام به سنت فکری مارکسيستی مدافع و مروج سنتی ليبراليستی باشد. اتخاذ چنين شيوه‌ای در فضای آکادميک در همان ابتدا باعث سقوط محقق می‌شود. وقتی نويسنده‌ای تبار فکرش را نه تنها بيان نمی‌کند بلکه عالماً و عامداً فضا را مکدر می‌کند تا آن تبار فهميده نشود، نشانه‌ی روشنی است از عدم صداقت و پای‌بند نبودن به اخلاق علمی.
پديده‌ی نوظهوری که اين روزها دامن انديشه را در ميان فارسی‌زبانان گرفته است همين است که نويسنده يا منتقد به ظاهر از موضع علمی و پژوهشی حرکت می‌کند اما گاهی در عمل، در همين کسوت و لباس اهل علم، راه توجیه را برای سياست‌‌های مداخله‌جویانه‌یآمریکا هموار می‌کند. از اين نمونه‌ها اين روزها کم نيست که وقتی،‌ مثلاً، قرار است درباره‌ی اسلام، خشونت و بنيادگرایی سخنی گفته شود، با بی‌دقتی و سهل‌انگاری اسلامِ متأخر معاصر در اروپا و غرب را مترادف و مساوی بنيادگرايی بگيريم و برای گرفتن نتيجه‌ی ايدئولوژيک مطلوب خود، يکسره چشم را بر آمار، ارقام، اعداد و تمام تکثر و تنوع عظيم کل جامعه‌ی جهانی مسلمانان ببنديم. اين اتفاقی است که تنها با پنهان شدن پشتِ نقاب تحقيق و پژوهش رخ می‌دهد و سخنانی از دل آن بيرون می‌آيد که حتی از اورينتاليست‌ترين نويسند‌گان غربی، مثل برنارد لوييس، هم شنیده نمی‌شود. دليل ماجرا ساده است: برنارد لوييس شهرت و آبرويی آکادميک دارد و اين اعتبار باعث می‌شود که حتی هنگام ابراز آراء شاذ، نويسنده تن به هر آشفتگی و پريشانی گفتار و انديشه ندهد. اين آفتِ تازه‌ سر از اين‌جا در می‌آورد که چون نويسنده يا منتقد نمی‌تواند با شجاعت و صراحت، تبار و مضمون سیاسی سخن و انديشه‌ی خود را آشکار کند، پشت نام محققان، پژوهش‌گران و متفکران خوش‌نام و آبرومندی که حاصل عمرشان کوشش و خونِ دل خوردن برای کار سخت‌گیرانه‌ی علمی است – و در اغلب موارد نه اهل سياست‌اند و نه استراتژيست سياسی – پناه می‌گيرد و سخنِ خود را در دفاع از مداخله‌ی غرب در خاورمیانه بر زبان آن‌ها می‌نهد و در واقع با گم کردن تبار فکری خود، چهره‌ی آن نام‌آوران را مشوّه می‌کند و تماميتِ انديشه‌ی آنان را به قربانگاه ايدئولوژی‌ای می‌برد که حرفِ اول‌اش را نه بسط آزادی و دموکراسی که منطق بازار می‌زند.
تبار يک اثر را البته نبايد با مضمون، بن‌مايه يا محتوای درونی آن خلط کرد. دومی به‌کلی مستقل از اولی قابل‌ ارزيابی است. مشکل جایی پيش می‌آيد که نويسنده‌ای با توسل به شيوه‌های استعجالی، امکان نقد محتوا، مضمون و بن‌مايه‌ی سخن خود را از بین ببرد و چنان القاء کند که سخن‌اش آن اندازه متين و استوار است که نمی‌توان در آن هيچ خدشه کرد. يکی از اين شيوه‌ها، تغيير موضع نظری، تبديل معنا و تفسیر متن است که راه را بر مغالطه‌ی تبارشناسی هموار می‌کند. مثلاً، در مثال بالا، نويسنده‌ای ممکن است به ديدگاه‌های مارکسيستی تعلق خاطر داشته باشد اما از استدلال‌های ليبراليستی برای بيان ديدگاه‌اش بهره بگيرد. اما هم‌او، زمانی که با انتقاد نسبت به اين مواضع رو به رو می‌شود، با چرخشی تمام‌عيار ممکن است ادعا کند که سخن‌اش «بد فهميده شده است» و غرض او ارايه‌ی تفسيری ليبراليستی از متن نبوده است. اخلاق پژوهش‌گری علمی اقتضا می‌کند که نويسنده، به هر گرايش فکری که تعلق داشته باشد، از پيش مشخص کند که تحت چه شرايطی حاضر است دست از ادعا خود بر دارد. به عبارت دقیق‌تر، آشکار کردن تبار يک نظر يا اثر، از این رو اهميت مضاعفی نيز پیدا می‌کند که آن را در دايره‌ی نقد‌پذيری می‌نشاند و درپيچيدن با آن را ممتنع نمی‌کند.
هنگام نقد، يکی از اساسی‌ترين مسايلی که به همه‌ی دانش‌پژوهان در همان ابتدا تذکر داده می‌شود، پرهيز از «سرقت علمی/ادبی» است. کمترين نشانی از ارتکاب سرقت علمی می‌تواند برای هميشه آدمی را از صحنه‌ی کار آکادميک و حتی سياسی دور کند. نمونه‌ی پرجنجال و برجسته‌اش، ماجرای سرقت ادبی وزير دفاع آلمان بود که به اين خاطر ناگزير به استعفا شد (اين‌جا).
گاهی اوقات ممکن است کسی متنی را که به آن نقد دارد، پيش از انتشار به دست بياورد – و از اين نمونه‌ها کم رخ نداده است – و پيش از انتشار متن، پيش‌دستی کند و به نقد همان متن بپردازد. اين از نمونه‌های آشکار و صريح عدول از اخلاق علمی است. بدتر از آن، ممکن است همين نقد، به نحوی کاملاً ساده‌انگارانه و به سستی نوشته شود بدون اين‌که کمترین ارجاعی به مضامین و محتوای مطلب محل نقد بشود يا اشاره‌ای به نام نويسنده و خود مطلب بشود. اين کار، چيزی نيست جز راهزنی و تخطی صريح از آداب علمی. هر متنی، از طريق گفت‌وگو شکل می‌گيرد و فربه‌تر می‌شود. اگر قرار باشد محققی عجولانه به متنی که هم‌چنان در مسير شکل‌گيری است ارجاع بدهد و خام‌دستانه و شتاب‌کارانه به نقد آن متن بپردازد، اولين و کمترين خطايی که مرتکب شده است عبور از اخلاق علمی و شکستن حريم اعتماد است.نقد پيش‌دستانه و پيش از انتشار مطلبی که محل نقد است، از مصاديق بارز شکستن اخلاق علمی است(۲). نقد يک اثر يا يک انديشه اگر به قصد آشکار کردن نقص‌ها و تناقضات برداشت‌های نويسنده يا پژوهش‌گری صورت بگيرد – و محور و مبنای آن، تخريب شخصيت نويسنده و محقق يا ويران کردنِ پيش هنگام يک نظريه نزد مخاطبان نباشد – امر مغتنم و ارزش‌مندی است. اما لغزش اخلاقی جایی رخ می‌دهد که منتقد آگاهانه خواننده را از اعتنا به مضمون و محتوای سخنی دور کند يا او را نسبت به نظريه‌ای که در حال شکل‌گيری است دل‌سرد و حتی بدبین کند. اين شيوه، عین کمر بستن به نابودی انديشه است.
گمان می‌کنم در فضای امروز که بولتن‌نويسی با شتاب با نقدهای منسجم علمی و روش‌مندی که آداب و اخلاق کار علمی بخش ضروری‌شان است، رقابت می‌کند، دو شاخصه‌ای که در بالا به اختصار به آن‌ها اشاره کردم، ملاک‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را برای سنجش هر متنی – فارغ از اين‌که نويسنده چه کسی باشد يا درباره‌ی چه نوشته باشد – اعمال کرد.
وقتی آداب و اخلاق علمی رعايت نشود، گاهی پرنويسی و بسيارگويی اولين آفت کار آدمی می‌شود که هم مانع عمق و دقت می‌شود و هم مانع مطالعه‌ی وسيع و گسترده. نتيجه اين می‌شود که آدمی وقتی نداشته باشد که نقدهايی را که ديگران بر او می‌نويسند به دقت بخواند و در نوشته‌های بعدی‌اش آن‌ها را جدی بگيرد. متونی که به اين شکل توليد می‌شوند، نه می‌توانند چيزی بياموزانند و نه از ديگران چيزی خواهند آموخت. تنها خاصيت چنين نوشته‌هايی موج‌آفرينی است و پرت کردن حواس مخاطب.
اما نکته‌ی واپسين اين است: هرگز نمی‌توان از کسی که یا اساساً تربيت آکادميک نداشته است یا تربیت آکادمیک موفقی نداشته است، انتظار داشت که متنی علمی بنويسد. اما اگر کسی نخواهد متنی علمی و آکادميک بنويسد، ناگزير و مجبور نيست متن‌اش فاقد اخلاق و آداب باشد. می‌توان متونی ژورناليستی نوشت و حتی مطالب عامه‌پسند علمی نوشت. می‌توان اين متن‌ها را هم نوشت اما ادعاهای بزرگ نکرد و متواضعانه با مسأله برخورد کرد. برای اين‌که کسی چنين نويسنده‌ای بشود هم آدابی و تعليماتی لازم است. اين کارها هم آداب و روش دارد. همه کس لازم نيست متن آکادميک بنويسند ولی وقتی کسی با متنی علمی مواجه می‌شود، پاسخ‌اش متنی علمی است نه ژورناليستی. حتی ژورناليسم هم قواعد و آداب خودش را دارد؛ ژورناليسم معتبر داريم و ژورناليسم مفتضح. چه اصراری است که ژورناليسم سطحی و ضعيف را در قالب متون آکادميک جا بزنيم.
وقتی در متنی که ادعای علمی بودن دارد و در لباس دانش و پژوهش خود را عرضه می‌کند، اين دو رکن مهم غايب باشند، قصه همان قصه‌ی شتر مثنوی است:
آن یکی پرسید اشتر را که: «هی
از کجا می‌آیی ای اقبال‌پی؟»
گفت: «از حمام گرم کوی تو»
گفت: «خود پیداست از زانوی تو»!
پانوشت‌ها:
(۱) يکی از نمونه‌های مشخص اين مخاطبان اکبر گنجی است. سعيد حنايی کاشانی در سلسله مقالاتی در سال ۱۳۸۶ (درست چهار سال پيش) نقد جانانه و موشکافانه‌ای بر يادداشت‌های گنجی درباره‌ی علی شريعتی نوشت اما بعد از چهار سال، باز هم نویسنده با بی‌مبالاتی، متنی با مضامين مشابه و همان آشفتگی و از هم‌گسيختگی (بنگرید به: «اسلام منهای آخوند» شريعتی)، که منطق و مضمون‌اش قبلاً به شدت نقد شده بود، توليد و منتشر کرده است. متن کل نقدهای سعيد حنايی کاشانی را در وب‌سايت فل‌سفه، اين‌جا ببينيد. لينک اصل مطالب در انتهای فايل آمده است.
(۲) مصداق بارز اين نوع بی‌اخلاقی‌های علمی را می‌توان در اين نوشته‌ی اکبر گنجی ديد (دينداری بزدلانه). اين مقاله، در پاسخ به مقاله‌ی «اخلاق روشنفکری دينی» نوشته شده است که پس از انتشار نقد گنجی بر آن منتشر شده است؛ اما آقای گنجی اين متن را در نقد مقاله‌ای منتشر کرده است که در آن زمان هنوز منتشر نشده بود (نگاه کنيد به تاريخ انتشار دو متن). مقايسه‌ی دو متن به خوبی می‌تواند نشان بدهد که چگونه نقل‌قول‌های مستقيم و مضمونی از نوشته‌ای هنوز منتشر نشده می‌تواند انسجام و اعتبار اخلاقی يک منتقد را يکسره زیر سؤال ببرد.
۰

معاد «مادی» و بنيان ويران «مسلمانی» در نظر اکبر گنجی

اکبر گنجی در ادامه‌ی سلسله مقالات‌اش، مطلبی نوشته است با عنوان «معيارهای اسلام و مسلمانی» که ادامه‌ی بخش اول نقد او بر آراء محسن کديور است. البته من با بخش نخست اين نقد عموماً موافق و هم‌رأی‌ام (به جز بعضی جاها که ايشان به صحرای کربلا می‌زند و ناگهان پای سپاه و وزارت اطلاعات را می‌کشد وسط!). اما اين بخش دوم، باز هم همان شلختگی را می‌شود ديد (من واقعاً عذر می‌خواهم آقای گنجی،‌ ولی وقتی خودت را ملزم به رعايت بعضی اصول اوليه نمی‌کنی، آدم ناچار می‌شود اين حرف‌های «تند» را هم بزند ديگر!). توضيح اضافه نمی‌دهم و نقل می‌کنم. هنگام نقل نظر قرآن درباره‌ی معاد، ايشان بدون هيچ تعارف و مجامله‌ای نتيجه‌گيری‌اش را خيلی صريح بيان می‌کند و تکليف اين همه فيلسوف، متکلم، عارف و متأله را که تفسيرهای مختلفی از معاد داشته‌اند روشن می‌کند. اما نکته‌‌اش اين است:
«گر قرآن نظر دیگری داشت می‌توانست به آنها بگوید شما مسأله را درست نفهمیده‌اید، در آخرت این بدن مادی شما زنده نمی‌شود، بلکه همان‌طور که ملاصدرا گفته است، معاد جسمانی است، نه مادی.»

شما از اين جمله سر در می‌آوريد؟ يا اين جمله، آن‌گونه که من می‌فهمم‌اش، جمله‌ای است کاملاً بی سر و ته و آشفته و يا مضمون‌اش این است (و علی‌الظاهر اين همان چيزی است که مرادِ اوست) که: معادِ جسمانی (به شيوه‌ای که او توضيح می‌دهد)‌ متفاوت است با معاد مادی. نويسنده توضيح می‌دهد که معاد مادی، يعنی عيناً همين تن، همين زندگی، همين اوصاف زندگی بشری که دوباره تکرار می‌شود و گواه‌اش هم آيات قرآن است (به تعبير ديگر، تفسير خودِ او از آيات قرآن است). اما معادِ جسمانی،‌ يعنی تجسم اعمال (نظر ملاصدرا، علامه‌ی طباطبايی و مطهری). و اين معادِ جسمانی (چنان‌که او از ملا صدرا نقل کرده است) «طبيعی و مادی نيست» و ظاهراً از همين روست که ايشان معاد جسمانی و معاد مادی را در تعارض با هم قرار داده است. و به همين دليل است که می‌نويسد: «نظریه صدرا با صدها آیه قرآن و سنت نبوی تعارض دارد.»

مدلول کلام ايشان روشن است: قرآن ظاهر و باطن‌اش همين است که هست. و اين چيزی که هست همان چيزی است که عرب آن روزگار می‌فهميده (درست يا غلط، خوب يا بد). جز اين هم نمی‌شود فهمیدش. يا قبول‌اش داريد يا نه. قبول داريد، مسلمان هستيد. نيستيد، يک چيز ديگری هستيد که خودتان بايد برويد اسم‌اش را پيدا کنيد. به اين معنا، نويسنده هم‌اکنون نه تنها تکليفِ معتزليان، اسماعيليان دوره‌ی فاطمی و دوره‌ی الموت، بلکه ملاصدرا، علامه‌ی طباطبايی و شاگردش مرتضی مطهری را روشن کرده است: اين‌ها خارج از دايره‌ی تنگِ مسلمانی تعريف شده توسط اکبر گنجی هستند. البته ايشان، بر حسبِ آن‌چه تا به حال نوشته و این همه که برای حقوق مخالفان،‌ متفاوت‌ها، دگرانديشان، هم‌جنس‌گرايان و حيوانات تلاش کرده است، لاجرم برای‌اش مهم نبايد باشد که تفسير ملاصدرا او را از دايره‌ی دين‌داری ارتدوکس زمان پيامبر و اعراب صدر اسلام خارج می‌کند. بلکه او دارد اين آگاهی نظری را به ما می‌دهد که مسلمانی همان است که آن روز بود. از آن روز که عبور کرديد و شروع به تفسير و تأمل و تجزيه و تحليل کرديد، افتاده‌ايد به بيراهه. يعنی ديگر مسلمانی شما، آن چيزی نيست که محمد به شما آموخته! فرقی نمی‌کند چه کسی باشيد، ديگر آن نيستيد. من فقط برای‌ام يک سؤال مطرح است: با اين اوصاف و اين همه سخت‌گيری‌ها (فارغ از اين‌که نوع استدلال ايشان درست باشد يا غلط)، از نظر او، امروز کدام گروه «مسلمان واقعی» است (نوشته‌های ايشان به روشنی دارد اشاره می‌کند به اين‌که از نظر او چيزی به نام «مسلمان واقعی» وجود خارجی دارد و از نظر نويسنده هم تعريف روشن و مشخصی دارد) و پای‌بند به پيامِ‌ محمد؟ و اصلاً حرفِ حساب محمد چه بود؟ اين آدم، اين پيامبر، که مدعی بود به او وحی می‌شود، اصلاً می‌خواست چه کار کند و چه چيزی را به اين بشر بدهد؟ مدام يادِ اين مصرع می‌افتم که: «پس در همه دهر يک مسلمان نبود»!

اين‌ها البته مسير پروژه‌ی ايشان را به خوبی روشن می‌کند. اولين نوشته‌ی گنجی را – که باعث نخستين واکنش من شد – اگر به ياد بياوريد، او نوشته بود: «به گمان بسیاری از فیلسوفان، وجود خدا را نمی‌توان با دلایل عقلی اثبات کرد. وقتی مبدأ و معاد با چنین معضلی روبرو است، تکلیف نبوت روشن است که کمترین ادعا در خصوص اثبات عقلی آن وجود دارد. این معضل، کسانی را واداشته است تا پروژه عقلانیت در قبول دین و التزام به آن را کنار بگذارند.» ايشان، گيرِ ماجرا را خوب گرفته است. اما توضيح و توجيه‌اش دستِ کمی از بنيادگرايان مسلمان ندارد! (باز هم ببخشيد آقای گنجی نازنين). نويسنده درست می‌گويد. بعضی از فيلسوفان و متکلمان مسلمان، هنگام تأمل در برخی از آيات قرآن، يا هنگام مدون کردن عقايد دينی‌شان، به تناقض می‌رسيدند. ناگزير دست به دامان تأويل می‌شدند و توجيه همين تأويل را هم از خود قرآن می‌جستند. به تعبيری، حتی بدون نياز به مراجعه به «توجيهی» خارج از قرآن، از خودِ قرآن و سنت، توجيه‌هايی را برای تأويل‌گرايی خود و مدلل کردن بعضی از عقايد دينی، کسب می‌کردند و راهِ خود را می‌رفتند تا بتوانند مرتب فهمِ خود را از دين با عقل سازگار کنند و هر رخنه‌ای را که از تعارض در آن می‌افتد پر کنند. حرفِ ايشان دقيقاً عکس اين است. يعنی می‌گويد کسانی با مشاهده‌ی اين «معضل» درباره‌ی مبدأ و معاد،‌ تا آخرش فهميده‌اند که تکليف نبوت هم روشن است و همه چيز روی هواست. پس ديگر زحمت مدلل کردن يا تأويل کردن را هم به خود نمی‌دهند و اساساً «پروژه‌ی عقلانيت» را کنار گذاشته‌اند! و خودِ ايشان نيز در شمار همين دسته از افراد است (شواهد مکرری را هم که – ولو گزينشی، ناقص و مغالطه‌گرانه – از منابع مختلف نقل می‌کند، ببينيد). اما پرسش من اين است: ايشان تا به حال کی در دين‌ورزی «عقل‌گرا» بوده است؟ ايشان کجا تأويل‌گرا بوده است؟ ايشان چه وقتی گرايش به معتزله داشته است؟ گنجی – يا به عبارتی گنجی نوعی – در دلِ يک جامعه‌ی شيعه‌ی دوازده‌ امامی بزرگ شده است که عقايدش عمدتاً متشرعانه‌تر از حتی امثال ملاصدراست. ايشان از من و شما بهتر می‌داند که حتی ملاصدرا تکفير شده است (حساب اسماعيليه که خود از ابتدا روشن بوده). من هنوز به روشنی نمی‌بينم مصداقِ سخنِ ايشان چه کس يا کسانی است؟

پ. ن. نمی‌دانم ايشان اين‌ها را می‌خواند يا نه. اما صادقانه و صميمانه از ايشان خواهش می‌کنم از لحنِ گاهی اوقات تندِ يادداشت‌های بنده نرنجند (بماند که لحن نوشته‌های خود ايشان مطلقاً ملايم يا بی‌طرف نيست). تمنای من اين است که در اين پرسش‌ها تأمل بفرمايند و در نوشته‌های بعدی خود سعی کنند اين رخنه‌ها را پر کنند. تجربه نشان داده است که ايشان کوچک‌ترين اعتنايی به تلنگرهايی که بنده می‌زنم ندارند. اشکالی ندارد. اما ايشان هنوز همان اولين اعتراض مرا نه توضيح داده‌اند و نه به اصل‌اش پرداخته‌اند.

پ. ن. ۲. به نظر من یکی از لغزش‌گاه‌های بزرگ گنجی در اين نوع بحث‌ها، آشفتگی در متدولوژی است و دقيقاً همین است که باعث بعضی از انتقادها به ايشان می‌شود. يعنی افراد خاصی هستند که اين پريشانی متدولوژیک را در ايشان می‌بينند. سعی خواهم کرد،يکی دو نمونه از نوشته‌های ايشان را از منظر متدولوژيک بررسی کنم. اميدوارم به زودی اين فرصت حاصل شود.

۴

عزم راسخِ بيراهه رفتن

پاسخی از اکبر گنجی به نقد عطاء الله مهاجرانی، در زمانه منتشر شده است. ابتدا بگويم که پاسخگويی ايشان را بايد به فال نيک گرفت (منوط به اين‌که واقعاً پاسخگويی او تبديل به يک روش شود). اما محتوای پاسخ اوست که محل پرسش من است. به اعتقاد من ايشان در اين پاسخ نه تنها نشان نداده است که اشکال‌هايی که مهاجرانی بر او گرفته وارد نيست، بلکه بر عکس بيراه‌های او بيشتر شده است و نمونه‌هايی نقل کرده است که نه تنها مدعای خودش را ثابت نمی‌کند بلکه دقيقاً در راستای سخن مهاجرانی است. بعضی از اين نمونه‌ها را نقل می‌کنم و حاشيه‌هايی در ضمن ماجرا می‌آورم (من نمی‌گويم هنوز که با کجای نقد آقای مهاجرانی موافق‌ام و با کجا مخالف؛ سخنِ من اين است که گنجی به جای پاسخ‌گويی، جدل‌ورزی کرده است).

نويسنده در بند اول نمونه‌های‌اش، به جای پاسخ دادن به مهاجرانی نمونه می‌آورد که سيد محمد بهشتی هم قلب را قلبِ صنوبری می‌دانسته با شاهدی که گنجی نقل می‌کند. به فرض درستی ادعای گنجی، اين پاسخ مهاجرانی نيست. نمی‌توان گفت که پس بهشتی هم زبانِ قرآن را نمی‌دانسته؟ به اين می‌گويند فرار به جلو، نه پاسخگويی.

در بند بعدی او تکيه می‌کند به قول فخر رازی (و البته ما نديدم که چيزی از او نقل کرده باشد) و سپس می‌گويد: «به همین دلیل، در قرآن یک مورد هم یافت نمی‌شود که مغز را محل ادراک خوانده باشد. به تعبیر دیگر، پیامبر گرامی اسلام دریافت‌های خود در چارچوب دانش زمانه بیان کرده است. البته انصاف این است که مولوی یکی از متفکرانی است که مغز را محل ادراک می‌دانست»! بالاخره از دید گنجی «محل ادراک» بايد مغز باشد يا قلب؟ اگر مغز باشد، درباره‌ی صدق و کذب قرآن يا حديث يا مثنوی چه می‌تواند گفت؟ و اگر قلب باشد چه؟ (اگر مغز و قلب در اين متون به صورت تمثيلی و استعاری به کار رفته باشد، چه؟). گنجی اين پرسش‌ها را پاسخ نمی‌دهد.

در بند بعدی، نويسنده از زمخشری نقل می‌‌کند: «چه فایده‌ای در ذکر سینه است؟ به‌خاطر این‌که عموم مردم معتقدند کوری فقط در حدقه‌ی چشم است و استعمالش در قلب استعاره است. اما خداوند می‌خواسته است اثبات کند که برخلاف اعتقاد عامه، کوری به قلب هم اطلاق می‌شود و به همین سبب کلمه‌ی صدر را آورده است». اين سخنان زمخشری بيشتر در جهت اثبات ادعای مهاجرانی است و نقض گنجی. وقتی او می‌گويد:‌ «برخلاف اعتقاد عامه، کوری به قلب هم اطلاق می‌شود»، لابد از قلبی جز همين قلب مادی و صنوبری سخن می‌گويد که «کوری» بر آن تعلق می‌گيرد. و آشکارا زمخشری اين‌‌ اعتقاد را که کوری منحصر به کوری چشم فيزيکی باشد، «اعتقاد عامه» می‌شمارد. حال نويسنده در شمار عامه است يا هم‌رأی زمخشری؟ پس او این بند از زمخشری را برای نقضِ سخن خودش نقل کرده و اثبات رأی مهاجرانی يا برای اسم‌پرانی و اظهار فضل؟

در نکته‌ای هم که او از طبری نقل کرده است [و قیل (ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) و القلوب لاتکون الا فی لصدور، توکیدا للکلام، کما قیل (یقولون بافواههم مالیس فی قلوبهم)؛ می‌شود کسی ترجمه‌ای سرراست از اين عبارت ارايه کند؟]، من گمان می‌کنم او دوباره دچار قرائت نادرست و فهم غلط شده است. من ظن به خطا بودن این برداشت می‌برم. شايد علمای اهل لغت و عربيت بتوانند نکته‌ای بيفزايند.

از اين نمونه‌ها البته فراوان می‌توان نقل کرد. همه‌ی مفسران هم لزوماً رأی‌شان رأی خردپسندی نبوده است. چه بسا با اين‌ها بتوان محاجه کرد (از سوی مقابل هم خودِ نويسنده در همین متن با باوری که موافق و هم‌ساز آموخته‌های کودکی‌اش نمی‌افتد، مخالفت می‌کند و ذکرش را خواهم آورد). خلاصه اين‌که فهم مفسران را نمی‌توان مترادف با معنای قرآن نشاند (مگر اين‌که گنجی قرآن تازه‌ای تعريف کرده باشد به اسم «قرآن محمدی» که با قرآنی که بقيه‌ی مسلمانان می‌شناسند فرق دارد و تفسيرهای‌اش هم متفاوت باشد).

اما شاهکار پريشان‌گويی نويسنده در نقل قولی است که از امام علی آورده است. او ابتدا می‌گويد: « شاید بتوان تمام مفسران را نادیده گرفت و همه‌ی آن‌ها را به قرآن ناشناسی متهم کرد. اما با قرآن ناطق، علی ابن ابی طالب چه خواهیم کرد؟ آیا آن حضرت را هم به قرآن ناشناسی متهم می‌کنیم؟» اين نکته که آن‌چه او نقل کرده است، به اعتقاد من دقيقاً همان چيزی است که منظور نظر مهاجرانی است، به کنار. آيا او از موضع يک متکلم و فقیه شيعه‌ی اثنی عشری حرف می‌زند يا از موضع يک آکادميسين؟ آيا روزنامه‌نگار دانشمند ما کارش پاسخگویی به نقد است يا جدل کردن برای اصرار بر قول خويش؟ اگر هدف مجادله نيست گنجاندن عبارت «قرآن ناطق» که تعبيری است آکنده از فرض‌ها و اعتقادات شيعی، در دل متنی که قاعدتاً بايد پاسخ به يک نقد باشد، چه معنايی دارد؟ و اساساً خودِ نوشته‌های نویسنده چندان موافق با اين تعبير «قرآن ناطق» نمی‌افتد. يا او يک نفر شيعه‌ی دوازده‌ امامی معتقد و ملتزم به باورهای شناخته شده و رسمی اين مذهب است يا نيست. اگر هست، پس آن همه مقالات آشفته و پريشانی که سنخيتی با عقايد اماميه ندارند، چی‌ست؟ اگر نيست، پس تعبير «قرآن ناطق» و عنوان «حضرت» آوردن پشت نام «علی ابن ابی‌طالب» يعنی چه؟ گنجی می‌خواهد هم دل عامه‌ی مؤمنان را با اين تعابير به دست بياورد و هم در صفِ عقل‌گرايان سکولار شمشير بزند. هيهات از اين بازی‌ها!

در بند بعدی، ايشان می‌گويد: «معراج پیامبر گرامی اسلام، یعنی سفر روحانی – جسمانی ایشان در عالم بیداری، از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی و از آن‌جا به همه‌ی آسمان‌ها و مشاهده و ملاقات با موجودات ملکوتی و خداوند، یکی از ضروریات اعتقادی تمام فرق و مذاهب اسلامی است» (اين همان باور مألوف نويسنده است که از آن ياد کردم؛ همچون آن تعبير «قرآن ناطق» در بالا). واقعاً اين طور است؟ واقعاً اعتقاد به جسمانی بودنِ معراج، «یکی از ضروریات اعتقادی تمام فرق و مذاهب اسلامی است». «ضروری»؟ «تمامِ فرق و مذاهب اسلامی»؟! واقعاً؟ پس تکليف آن‌ها که به معاد روحانی و معراج غير جسمانی باور دارند چی‌ست؟ خارج از اسلام‌اند؟ از نويسنده‌ای که با آن شور و حرارت از بهاييان دفاع می‌کند و ژست ليبرال بودن به خود می‌گيرد، سخت بعيد است به کار بردن چنين تعابير متضاد و متخالف! کافی است گنجی به جای «تمام» می‌گذاشت «بعضی» يا حتی «خیلی». آن وقت کل ماجرا زمين تا آسمان فرق می‌کرد. با اين تعابير نادقیق و شتاب‌زده، عملاً به نقطه‌ای می‌رسيم که بگوييم هيچ جريان و جنبش عقلی و خردگرا در اسلام هرگز وجود نداشته و اکنون هم وجود ندارد و اين آشکارا تحريفِ تاريخ است.

نويسنده در بندِ نتيجه‌گيری با پرسش‌هايی که در می‌اندازد به خوبی نشان می‌دهد که ذهن‌اش تا چه اندازه صفر و يک کار می‌کند و قرآن را چقدر سياه و سپيد می‌بيند: «چگونه است که اعراب جاهلی سخنان پیامبر را می‌شنیدند و از آن سر در می‌آوردند، ولی امروزیان از معنای این زبان سر در نمی‌آورند؟ آیا بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، زبان قرآن را فهمیده‌اند یا خیر؟ آیا کسی یا کسانی بوده‌اند که زبان قرآن را فهمیده باشند تا با استناد به سخنان آن، مفسران عالی‌قدر بتوان گفت نظر قرآن درباره‌ی فلان موضوع فلان است؟». يعنی امروزيان تنها زمانی می‌توانند بگويند که از زبان قرآن سر در می‌آورند که دقيقاً همان چيزی را بفهمند که اعراب جاهلی می‌فهميده‌اند؟ يعنی اگر چيز ديگری، يا عميق‌تری يا متفاوتی فهميدند، فهم‌شان نادرست است؟ نويسنده می‌گويد: «آیا بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، زبان قرآن را فهمیده‌اند یا خیر؟». بايد گفت که آيا پاسخ به این سؤال، با يک «بله» يا «خير» مسأله را حل می‌‌کند؟ يعنی واقعاً يک جواب نوعی «بله» يا «خير» کل مسأله‌ی تعدد و تکثر تفاسير و پيچيدگی‌های زبان را پوشش می‌دهد که توپ را به ميدان «بزرگ‌ترين مفسران تاريخ اسلام» می‌اندازيم؟ مگر مفسران تاريخ اسلام از آسمان آمده بودند که من و شما جسارت به نقد کشيدنِ سخنِ آن‌ها را نداشته باشيم و برگرديم بگويید آب از سرِ چشمه آلوده است؟! اصلاً «زبان قرآن را فهميدن» يعنی چه؟ فهمِ قرآن يعنی چه؟ نويسنده در ابتدايیات سخن‌اش لنگ است و می‌تواند هر وقت دل‌اش بخواهد هر معنای تازه‌ای را در اين مضمونِ «فهم قرآن» بريزد و از اين شاخ به آن شاخ بپرد (چنان‌که ديديم که يک جا علی، امام اول شيعيان، می‌شود «قرآن ناطق» و عنوان حضرت دارد و جايی می‌شود يکی مثل بقيه!). با اين مبناهای متلون و نقاط عزيمت سيال و ژله‌ای که نويسنده اختيار کرده است، تا قيامِ قيامت هم نمی‌توان به زمينه‌ی مشترکی برای بحث رسيد.

پ. ن. من شيعه هستم و اعتقاد و باور من به علی ابن ابی‌طالب کمابيش، با تفاوت‌های مهمی البته، همان‌هاست که نويسنده می‌گويد. من هم عنوان حضرت و اميرالمؤمنين و قرآن ناطق و مظهر العجايب را شايد به کار ببرم. اما خرج کردن اين عنوان‌ها در بحث و نقد، آشکارا نشان از ضعف استدلال نويسنده دارد و لرزان بودن پایه‌های ادعا.

۲

در پيچ و خم دليل و علت – ادامه‌ی گنجی

گنجی بخش دوم مقاله‌اش در زمانه منتشر شده است با عنوان «برساخته‌های تاريخی». اين نوشته‌اش از يادداشت قبلی‌اش به مراتب گوياتر و سرراست‌تر است و کلی‌گويی و سطحی‌نویسی‌اش کم‌تر. اما همچنان ايرادهای اساسی خود را دارد. نويسنده، در اين يادداشت، گويی دارد خلاصه‌ای از تعالیم دکتر سروش را ارايه می‌کند، هر چند نمی‌دانم نهايتاً راه به کجا خواهد برد (اتفاقاً خيلی هم خوب است از آراء سروش در نقد و سنجش این مقولات استفاده شود، به شرطِ آن‌که از همين‌ها هم درست استفاده شود!).

من عجالتاً، باز به همان بند نخستِ نوشته‌ی گنجی می‌پردازم و يکی دو نکته را می‌گويم. نويسنده می‌گويد: «مفسران، متکلمان، فیلسوفان، فقیهان و… مسلمان به گونه‌ای سخن می‌گویند که گویی اسلام مولف از حقایق مدلل ازلی و ابدی است و مسلمین هم با ادله‌ی خدشه‌ناپذیر، باورها و مدعیات خود را اثبات کرده‌اند. در حالی که، پذیرش جمعی – تاریخی این مدعیات، و مسلمان شدن مسلمین، معلل بوده است، نه مدلل». خوب، ايراد نخست اين بند اين است که وقتی می‌گويی «مفسران، متکلمان، فیلسوفان، فقیهان و… مسلمان»،‌ جمع بسته‌ای کل اين اصناف و طوايف مختلف را. منطقاً حتی اگر يک نفر از ميان اين طوايف پيدا شود که معتقد باشد چنان نيست که «مسلمین هم با ادله‌ی خدشه‌ناپذیر، باورها و مدعیات خود را اثبات کرده‌اند»، ادعای نويسنده و تشبيب سخن‌اش باطل می‌شود. البته روزنامه‌نگارِ دانشمند ما می‌تواند مدعی شود که اگر هم عده‌ای بوده‌اند که محبوس علل نبوده‌اند و مدد از دلايل جسته‌اند، عده‌شان آن قدر کم و قابل اغماض بوده است که به درستی تعميم ما صدمه‌ای نمی‌زند! و البته اين هم خودش حرفی است حرفستان!

نويسنده در اين بند نخست نمی‌گوید که آن اندیشمندی که در باب اصناف دين‌داری در اين سال‌های اخیر مطلب نوشته است و مثلاً درباره‌ی وحی سخنان‌اش جنجالی شده است و به تفصیل با همين تعابیر درباره‌ی دين‌داری «معلل» و «مدلل» سخن گفته است، خودش هم در شمار همين «مفسران، متکلمان، فیلسوفان، فقیهان و… مسلمان» است و از مريخ نيامده است. اين چه جور تعمیمی است که يک نفر در آن واحد هم در اين دايره می‌گنجد و هم از آن بيرون است؟ بالاخره يا سروش در همين دایره هست يا نيست. اگر هست که خوب سخنان نويسنده شامل حال او هم می‌شود. اگر نیست که تمام نوشته نقض غرض است!‍

نويسنده می‌گويد: «در تاریخ اسلام، پس از دوران ظهور و تثبیت اسلام، هرنوع دگراندیشی به نام ارتداد و زندقه، تکفیر شد. وقتی فلاسفه و عرفای مسلمان که به زبان فنی و نمادین سخن می‌گفتند در چنبره‌ی تکفیر گرفتار بودند، تکلیف مرتدان واقعی و پیامبران مدعی، روشن است که چه بوده؟». شايد سخن او درباره‌ی روزگار معاصر و مخصوصاً جمهوری اسلامی صادق باشد، ولی «در تاريخ اسلام» خيلی ادعای بزرگی است. اگر نبود، من نمی‌توانستم هضم کنم که آدم‌هايی مثل «ابوالعباس ايرانشهری» و «زکریای رازی» و «ابوالعلاء معری» چطور در ظل ممالک اسلامی ادامه‌ی حيات داده‌اند و انديشه‌های‌شان هم باقی مانده است! بسيار دوست دارم گنجی در حاشيه‌ی اين سخن کلی‌اش، توضيحی هم درباره‌ی این سه نفر بدهد. البته اگر تمام سخنِ ايشان ناظر به وضعيت جمهوری اسلامی است، خوب، سخنی است ديگر و ما را در آن مناقشه‌ای نيست. هر چه باشد، تمام اسلام مترادف و مساوی با تمام جمهوری اسلامی نيست و حتماً مقام معظم رهبری هم به اين نکته اذعان دارند.

نويسنده می‌فرمايد که: «در چارچوب مقبول این افراد، همان‌گونه که در گذشته، کسانی توانسته‌اند یک سرمشق (یعنی کلام خدا بودن قرآن) را در چارچوب این سنت جا بیندازند، امروز هم افراد دیگری با اتوریته و کاریزما، دارند سرمشق دیگری (یعنی کلام محمد بودن قرآن) را در دل همان سنت جا می‌اندازند؛ و اگر شرایط تاریخی با آن‌ها یار باشد، این آموزه را به آموزه و سرمشق غالب تبدیل خواهند کرد». اشاره‌ی نويسنده به دکتر سروش است؟ خوب، بد نیست اگر یکی می‌آيد اين‌گونه از سروش دفاع می‌کند. ولی قصه‌ی سروش و وحی، به يک معنا قصه‌ی چندان تازه‌ای نيست. ولی اساساً‌ سخنِ نويسنده، سخن خوبی است. ما هم منتظر می‌مانيم به اين اميد که این آموزه‌ها بشود سرمشق غالب. ولی تنها راهِ حل مسأله همين است که اين‌‌ها از طريق «اتوريته و کاريزما»ی بعضی بشوند سرمشق غالب؟ مطمئن نيستم!

نویسنده می‌گويد: «امروز نواندیشان دینی‌ای که بیش از بنیادگرایان حاکم بر ایران دارای کاریزما و اتوریته هستند، سرمشق بدیل‌شان را در مقابل سرمشق غالب طرح می‌کنند. وقتی برساخته‌گرایان به صدق و کذب باورها کاری ندارند، دیگر چه چیز جز مقبولیت یافتن و مقبولیت نیافتن یک برساخته، برای داوری باقی می‌ماند؟». به نظر می‌رسد اين نواندیشانِ دينی کسانی مثل دکتر سروش باشند. البته مقايسه‌ی ناصوابی است مقايسه‌ی امثال سروش با «بنيادگرايان حاکم بر ايران». اما چه باک!‌ مقايسه مقايسه است ديگر. ولی آن قسمت آخر را من اصلاً نمی‌فهمم. اين دو شقی که نويسنده ارايه کرده است (يعنی «برساخته‌گرا» شدن و اعتقاد به مقبوليت يا عدم مقبوليت یک برساخته) تعلیقی درست می‌کند که آدم نه می‌تواند با آن مؤمن بماند نه کافر! ايشان بد نيست يک بار ديگر در انشای نوشته و ساختار منطقی‌اش بازنگری کند.

به جز اين‌ها و نکاتِ پيش‌گفته من مشکل چندانی با سخنان گنجی ندارم (عمدتاً بازتکرار و بازنويسی آراء دکتر سروش است و روایت برخی از عقايد مجتهد شبستری) و به اين معنا چيز تازه‌ای برای گفتن ندارد. درباره‌ی آن دو راهی و دوگانه‌ی عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی هم قبلاً نظرم را نوشته‌ام و نويسنده هنوز توضيح در آن باب عرضه نکرده است، پس تا اطلاع ثانوی و مشارکت نظری ساير ارباب نظر، بحث را ادامه نمی‌دهم.

ایشان اگر کمی بيشتر مطالعه کنند و چند مرتبه بیشتر نوشته‌هاشان را ويرايش کنند يا از کسی بخواهند انتقادی‌تر نوشته را بسنجد، همين چند فقره ایراد جزيی که امثال بنده می‌توانند بگيرند هم از دست‌شان در نخواهد رفت. به امید رؤيت سومين مقاله از ايشان با خطاها و کلی‌گويی‌های بسيار کم‌تر!

۲

ايمان‌گرايانِ پرده‌نشين گنجی!

چند نکته‌ی ديگر در حاشيه‌ی مطلب اخير گنجی
۱. گنجی همان ابتدا، اصطلاحِ «صدق و کذب‌ بردار» را به کار می‌برد. اين تعبير آيا تعبير ديگری برای «ابطال‌پذیر» نيست؟ (وام گرفته از پوپر).

۲. او می‌نويسد: «باور ایمان‌گرایان به خدا، نبوت، معاد و دیگر آموزه‌های صدق و کذب بردار دینی، مستقل از هرگونه قرینه و استدلالی است. به تعبیر دیگر، ایمان به خدا نیازی به پشتوانه‌ی عقلی و دلیل و گواهی ندارد.» از نمونه‌هايی که مثال آورده است، مرادش از «ايمان‌گرايان»، افرادی مثل ويتگنشتاين، پلنتينجا و کی‌يرکه‌گور است. مثال ديگری دم دست هست؟ اين‌ها ظاهراً در ميان غير مسلمانان هستند. از مسلمانان چه کسانی را مثال می‌زند؟ آيا «پشتوانه‌ی عقلی» با «دليل» و «گواهی» فرقی دارد؟ با «برهان» چه؟

۳. نويسنده از دو اصطلاح«خرد ستيز» و «خرد گريز» استفاده می‌کند. این تعابير آشکارا نسب‌نامه‌ای در میان مسلمانان ندارند. اين‌ها ترجمه‌ی چه کلماتی هستند؟ ممکن است او، يا مترجم، با با کار بردن ترجمه‌ای نادقیق، بار سنگينی بر مفاهيم و کلمات نهاده باشد؟

۴. نويسنده‌ی مقاله می‌نويسد: «دین‌شناسی مسلمین حاکی از آن است که فیلسوفان و متکلمان مسلمان تاکنون نتوانسته‌اند براهینی برای اثبات گزاره‌های دینی اقامه نمایند». گنجی بايد توضيح بدهد که «گزاره‌های دينی» کدام هستند؟ و آيا گزاره‌های دينی همه يک جور هستند و از يک جنس؟ او بايد چند مثال روشن‌تر بزند (نه فقط اين‌که حيات پس از مرگ وجود دارد). و بعد نشان بدهد که این گزاره‌های دينی فقط يک معنا دارند و هيچ ظاهر و باطنی ندارند و تأويل‌بردار هم نیستند و سپس بگويد که فیلسوفان و متکلمان نتوانسته‌اند هیچ برهانی برای اثبات‌شان اقامه کنند. من کاری ندارم که از ديدِ روزنامه‌نگار دانشمندِ ما اساساً آن چيزی که او «گزاره‌های دينی» می‌نامند، صادق هستند یا کاذب؛ نيازمند برهان هستند یا نه؛ چيزی که برای من مهم است درک درست بستر و زمينه‌ی آن‌هاست. در مثال معاد، به وضوح میان فيلسوفان و متکلمان مسلمان اختلاف نظرهای فراوانی هست. و در نتيجه مسأله يک چيز نیست (مثل مسطح بودن يا کروی بودن زمین) که بگويیم برهانی اقامه شده است يا نه. هر کس «تفسير»ی داشته است و برای تفسير خود يک سلسله استدلال عرضه کرده است. عده‌ای، از فيلسوفان يا متکلمان رقيب، استدلال مدعی را يا با تکيه بر عقل و يا با تکيه بر نقل رد کرده‌اند. نمونه‌ها هم بی‌شمار هستند. از جدال غزالی با فلاسفه بگيرید و پاسخِ ابن رشد در «تهافت التهافت» تا ردیه‌نويسی‌های جدلی کلامی (نمونه‌ی بارزش کتاب «فضائح الباطنيه و فضائل المستظهريه» غزالی است که پاسخ‌‌اش را داعی اسماعيلی يمنی در «دامغ الباطل و حتف المناضل» نوشته است). نمونه‌ی ديگرش، آراء ابن سيناست و خرده‌هايی که شهرستانی بر او می‌گيرد. و سپس دفاعی که طوسی از ابن سينا می‌کند و پاسخی که به شهرستانی می‌دهد.

۵. يادداشت نويسنده تمام دقت‌ها و ظرافت‌ها را از بحثی کلامی و فلسفی می‌زداید که به جای ارايه‌ی يک طيف رنگارنگ و متنوع از آراء و عقايد مختلف، همه چيز را فرو می‌کاهد به دو جناح و دو قطب در حالی که در عالم واقع، جهان دين‌داران و فلاسفه جهانی بوده است موزاييک و چند صد تکه. نه جهانی سياه و سفيد و صفر و يک. او مدام از «ايمان‌گرايان مسلمان» حرف می‌زند. و می‌پرسد: «ایمان‌گرایان مسلمان باید به این پرسش پاسخ گویند: چرا به اینکه حضرت یعقوب با خدا کشتی گرفته است… نباید ایمان و تعبد داشت؟». خوب وقتی من و شما يک نفر «ايمان‌گرای مسلمان» را معرفی نکنيم، اصلاً هرگز نخواهيم توانست بفهميم او به چنين مقوله‌ای «ايمان و تعبد» دارد يا نه؟ و اگر ندارد، چرا ندارد؟ آيا او می‌تواند ده‌ها نمونه‌ی دیگر از متون عهد عتيق و انجيل نقل کند که با عقل سازگار نیستند (يا ظاهرشان با عقل سازگار نيست). اما او نه تنها پاسخِ خود را به اين‌ها آشکار نمی‌کند، بلکه سراغ سرراست‌ترین و قانع‌کننده‌ترين توجيه برای استدلالِ خودش می‌رود و هيچ ظرافت و اگر و امايی در هيچ بحثی باقی نمی‌گذارد.

۶. چنان‌‌که اشاره کردم، در نوشتار گنجی، جای تأويل سخت خالی است. سنتِ تأويل‌گرايی، سنتی است بلند و با سابقه نزد فيلسوفان و متکلمين باطنی مشرب. و البته در ميان صوفيان هم تأويل‌گرايی ريشه‌هايی محکم دارد. نويسنده، گويی عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی را در برابر هم می‌نهد. صرف‌نظر از این‌که این تقسيم‌بندی، تقسيم‌بندی نادقیق و جهت‌داری است، گنجی تکليف «تأويل‌گرايان» را در اين ميان روشن نکرده است. آیا تأويل‌گرايان در زمره‌ی ايمان‌گرايان هستند يا عقل‌گرايان؟ کسانی مثل ارسطو و افلاطون، کانت و هگل کجای اين تقسيم‌بندی قرار دارند؟

۷. نويسنده می‌پرسد: «آيا ايمان‌گرايی پروژه‌ای قابل دفاع است؟» و در انتهای نوشته‌اش – چنان‌که در يادداشت پیشين ذکر کردم – باز می‌آورد که: «مخاطب ما کسانی هستند که از عقلانیت آموزه‌های دینی دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن باورهای دینی هستند». آن‌چه می‌شود از صدر و ذيل نوشته‌ی او و نمونه‌هايی که عرضه می‌کند فهميد اين است که گنجی ترديد دارد که ايمان‌گرايی پروژه‌ای قابل دفاع باشد (يا حداقل پاسخ‌اش را ظاهراً نمی‌داند). اين «ايمان‌گرايی» هر تعريفی که می‌خواهد داشته باشد. و کاری هم ندارم که چيزی به اسم «پروژه» در اين ميان آيا اصلاً موضوعيتی دارد يا نه؟ (فکرش را بکنيد که کی‌ير‌که‌گور و ويتگنشتاين و همچنين مولوی خودمان که نويسنده از آن‌ها نقل می‌کند، در ذهن‌شان چيزی به اسم «ايمان‌گرايی» وجود داشته و تصورشان از کارشان يک «پروژه» بوده است!). سپس او گریبان کسانی را می‌گيرد که از عقلانيتِ «آموزه‌های دينی» دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن «باورهای دينی» هستند. و هيچ توضيحی نمی‌دهد که از نظر او تعريف آموزه‌های دينی چی‌ست و باور دینی کدام است. مثال می‌زنم. اين آيه را در نظر بگيريد: «و لا تلقوا بأيديکم الي التهلکه». اگر کسی بگويد سيگار کشيدن، باعث مرگ تدريجی است و مصداق اين آيه‌ی قرآن هم هست. کاری که کرده‌ است ايمانی است يا عقلانی؟ يا ترکيبی است از ايمان و عقلانيت؟ ترغيب نکردن به استعمال دخانيات با اين استدلال آيا يک آموزه‌ی دينی است يا يک باور دينی؟ و از اين نمونه‌ها، بسیار وجود دارد. حال اين کسانی که از عقلانيت آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند و می‌خواهند باورهای دينی را عقلانی کنند، چه کسانی هستند؟ اين جمله‌ی نويسنده را بايد خيلی دقيق خواند. یا پشت اين جمله‌ی او انديشه‌ی پيچيده و سنجيده‌ای نشسته است يا جمله‌ی بسيار بی‌سر و ته و نينديشيده‌ای است. فرض می‌کنيم سنجيده است. اين‌جاست که تناقض‌ها يکی پشت ديگری شروع می‌شود. ظاهراً «آموزه‌های دينی» و «باورهای دينی» با هم فرق دارند. آموزه‌های دینی ممکن است عقلانی باشد يا نباشند. باورهای دينی يا ممکن است عقلانی بشوند يا نه. اين خلاصه‌ی حرف روزنامه‌نگارِ زندان‌کشيده‌ی ماست. او گريبانِ اين‌ها را گرفته است. و ما تا اين لحظه نمی‌دانيم اين‌ها چه کسانی هستند. منظومه‌ی فکری‌شان چی‌ست. نظريه‌های کلامی و فلسفی‌شان درباره‌ی معاد و خدا و نفسِ انسانی چی‌ست. اين‌ها تا همين لحظه تنها بر خودِ او مکشوف است که علناً و آشکارا هيچ چيزی از آن‌ها ننوشته است.

ادامه دارد…
مطالب مرتبط: عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی (اکبر گنجی؛ زمانه)

پ. ن. دقايقی پيش با دوست فاضلی صحبت می‌کردم درباره‌ی اين يادداشت. ايشان می‌گفت گنجی اساساً بولتن‌نويس است نه مقاله‌نويس و کارش تورق است و سطحی‌نگری. او می‌گفت تا به حال دقت کرده‌ای که ايشان هرگز به مخالفان و منتقدانِ خودش پاسخ نداده است؟ نمونه‌اش را در همين زمانه يا جاهای ديگر ببينيد. تا به حال شده است مثلاً گنجی قلم دست‌اش بگيرد و بنويسد: «آقای احمد زيد آبادی…» يا «آقا / خانم فلانی…». يا بنويسند که اين نوشته‌ی من در پاسخ انتقادهای فلان و بهمان است؟ ما نديده‌ايم! شما ديده‌ايد که روزنامه‌نگارِ علامه‌ی ما تا به حال پاسخی صريح و آشکار به منتقدين خودش داده باشد و از سخنانِ خودش به صراحت رفعِ ابهام کرده باشد؟ اميدوارم این تلنگرها باعث بشود پاسخ دادن به ديگران را جدی بگيرد. بعيد است زمانه بتواند از او خواستارِ پاسخگويی شود!

پ. ن. ۲. فکر می‌کردم اين نکات واضح باشد که چند بند اول، اساساً پرسش است و تا پاسخ پرسش‌ها روشن نشود نقدی معنا ندارد. تعجب می‌کنم که بعضی آن پرسش‌ها را هم‌رديف نقد و حتی طعنه و کنايه خوانده‌اند و شروع به تفسيرهای غریب کرده‌اند. اين‌که: ««پشتوانه‌ی عقلی» با «دليل» و «گواهی» فرقی دارد؟ با «برهان» چه؟» خودش سؤال مهمی است. آدم تا نفهمد مرزهايی معنای و مفهومی ذهن گنجی کجاست، بحث و گفت‌وگو کردن هم با او بيهوده است. حداقل باید تلاش کرد به درک مشترکی از مفاهيم و تعریف‌های پايه رسيد.

۱

مشکلِ اکبر گنجی کجاست؟

ببينيد. ظاهراً این بخش نخست يک سلسله مطلب است که از گنجی قرار است در زمانه منتشر شود. اما اين به اين معنا نیست که خواننده‌ی جدی نبايد توقع دقت و درستی در مطالب هر نوشته‌ای را داشته باشد. وقتی يادداشت بلند ديشب را نوشتم، با خودم فکر نکرده بودم که بهتر است اين را برای خودِ زمانه بفرستم. دليل‌اش اين بود که ابتدا بند اول را خواندم و فکر کردم که يکی دو تا اشتباه ساده رخ داده است. و با نظر دادن پای همان مطلب تذکری دادم. ولی بعد که کل مقاله را به دقت خواندم ديدم وضع خيلی خراب‌تر از اين‌هاست و اصلاً يک بلبشوی نظری تمام عيار است اين نوشته. من باز هم عذرخواهی می‌کنم، از اکبر گنجی عزيز، ولی به نظر من، اين يادداشت، يادداشتی بود بسيار شلخته. بسيار از هم گسيخته. من نمی‌گويم که ژورناليست نمی‌تواند درباره‌ی ادبيات و سياست و دين و کلام و فلسفه بنويسد. چرا. اتفاقاً می‌‌تواند بنويسد و خوب هم می‌تواند بنويسد. ولی درد آن‌جاست که از شهرت و اعتبار ژورناليستی استفاده کنی و در ساير حوزه‌ها سطحی باشی و بخواهی حرف‌ات در حوزه‌ای غير از ژورنالیسم خريدار هم داشته باشد. من نمی‌توانم به سادگی درباره‌ی اعتبار ژورناليستی گنجی اظهار نظر کنم. ولی اين را می‌دانم که گنجی يک مبارز سياسی صاحب‌نام است. اين را می‌دانم که گنجی آدم شجاعی است. سرِ نترسی دارد. اما هيچ کدام از اين‌ها دليل نمی‌شود لغزش‌های فکری و نظری را بر او ببخشاييم چون مثلاً رفته است زندان. هيچ کدام از اين‌ها باعث نمی‌شود از تناقض‌های او چشم‌پوشی کنيم، چون روزنامه‌نگاری بوده است جنجالی. کاش گنجی شتاب‌زده و احساسی نمی‌نوشت. کاش گنجی بيشتر می‌خواند و کمتر قلم‌فرسايی می‌کرد. من می‌توانم شخصاً به اين نتيجه برسم که اصل و اساس دين، ضد عقل است و بنايی عقل‌ستيز يا مثلاً خردگريز دارد. من می‌توانم شخصاً روی از دين بگردانم. و هر کس ديگری را هم که بخواهد چنین کند، مختار می‌دانم. ولی نمی‌توانم برای موجه کردنِ خودم، از هر چه چهره‌ی فلسفی و کلامی و دينی در تاريخ هست، هزينه کنم و عقايد آن‌ها را با بی‌دقتی هم‌نوا با عقايدِ خودم بدانم. گنجی می‌خواهد علیه گذشته‌ی خودش شورش کند؟ گنجی می‌‌خواهد خودِ گذشته‌اش را نقد کند؟ دقیقاً نمی‌دانم. ولی اگر گنجی می‌خواهد خودش را تصفيه کند و در عقايد دينی خودش بازنگری کند، خيلی خوب است. کاری است کردنی و ستودنی. ولی انسان نمی‌شود هنگام بازنگری و پالايش عقايدِ شخص خودش، وهم برش دارد که همه‌ی دنيا مثل گذشته‌ی او فکر می‌کرده‌اند و در به در دنبال شواهدی بگردد که نشان دهد همه مثل او بوده‌اند يا حداقل فرضياتِ او را توجيه می‌کرده‌اند! می‌شود عقايد ابن سينا را نپذيرفت و رد کرد، اما نمی‌شود عقايد ابن سينا را تحريف کرد. این ديگر شهامت نيست. اين اسم‌اش دروغ است يا حداقل ناآگاهی و قصور.

پ. ن. اين قصه سرِ دراز دارد. تو را به خدا ببينيد ما داشتيم زندگی‌مان را می‌کرديم. درس‌مان را می‌خوانديم. شين‌نامه‌مان را می‌نوشتيم. موسيقی‌مان را گوش می‌داديم. اين هم شد کار آخر؟

پ. ن. ۲. من با اين وبلاگ‌نويس بسيار بسيار بسيار راحت‌ترم تا اين عقايد شاذ و عجيب و غريب و خود-تصفيه‌کنِ اکبر گنجی!

۱۰

بيراهه‌های دينی اکبر گنجی

امشب يادداشتی از گنجی در زمانه خواندم با عنوان «عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی» (با سر-عنوانِ «قرآن محمدی») (عنوان را يک بار ديگر با تأمل و دقت بخوانيد. خیلی عنوانِ دهن‌پرکنی است و نتايجی هم که قرار است از آن گرفته شود خيلی بزرگ است). اولين واکنش من به همان بند نخستِ نوشته‌ی گنجی بود که عباراتی نادقيق را به ابن سينا نسبت داده بود و بعد سخنانی کمابيش مشابه را از نوشته‌های ملاصدرا نقل کرده و تفسير خود را بر آن‌ها نهاده بود. به اختصار برای‌اش نوشتم (ذيل مطلب زمانه) که تلقی‌اش از دیدگاه ابن سينا درباره‌ی معاد نادقيق است. حداقل از فحوای نوشته‌ی گنجی به روشنی آشکار است که آثار ابن سينا را از منابع دستِ اول نخوانده است و وقتِ کافی برای فهمِ درستِ اندیشه‌ی او صرف نکرده است (دست بر قضا، همين ديروز درباره‌ی رساله‌ی اضحوی و معراج‌نامه‌ی ابن سينا نوشته بودم).

نوشته‌ی گنجی مملو از يک تلقی و درک خاص از عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی است (چيزی که او فيده‌ايسم می‌نامد). من نمی‌توانم داوری چندانی درباره‌ی آراء ويتگنشتاين، کی‌يرکه‌گور و پلنتينجا بکنم (شايد ياسر میردامادی بتواند نوری بر این تاريک‌جای بيفکند). متخصصان آراء اين‌ها حتماً می‌توانند داوری کنند که درکِ گنجی از آراء اين‌ها دقیق است يا نادقيق. اما در يک نکته کمترين ترديدی ندارم. شناخت گنجی از جريان‌های عقل‌گرای جهان اسلام، شناختی است سطحی و – با عرض معذرت از تمام خوانندگان و خودِ اکبر گنجی عزيز – «ژورناليستی». و متأسف‌ام که بايد تعبير ژورناليستی را با بار منفی به کار ببرم. دوست داشتم ژورناليستِ ما آگاه‌تر می‌بود و اگر به حوزه‌ای وارد می‌شد، با احاطه و اشرافِ کافی به آن حوزه قدم می‌نهاد. در اين نوشته‌ی گنجی به خوبی می‌توان ردپای تعاليم دکتر سروش را ديد (علی‌الخصوص آن‌جا که از مولوی و شيخ بهايی نقل می‌کند، انگار بلندگویی است در برابر دهان دکتر سروش). اين فی نفسه چيز بدی نیست. اما نتيجه‌گيری‌های گنجی از اين کُلاژ ناقص از آرای يک فيلسوف مسلمانِ قرن پنجم هجری، يک متکلم-متأله بعد از حمله‌ی مغول و دو سه متکلم، متأله و فيلسوف غربی است که محل اشکال است و آدم را در عمق و دقت نگاه ژورناليستی گنجی به ترديد می‌اندازد.

برای اين‌که متهم به انتقاد بدون سند نشوم، بخش‌هايی را نقل می‌کنم و توضيح می‌دهم که چرا از ديدِ من محل اشکال هستند.

گنجی می‌گويد: «به گمان بسیاری از فیلسوفان، وجود خدا را نمی‌توان با دلایل عقلی اثبات کرد. وقتی مبدأ و معاد با چنین معضلی روبرو است، تکلیف نبوت روشن است که کمترین ادعا در خصوص اثبات عقلی آن وجود دارد. این معضل، کسانی را واداشته است تا پروژه عقلانیت در قبول دین و التزام به آن را کنار بگذارند».

گنجی تکليف‌اش با فيلسوف و متکلم روشن نيست و به سادگی اين‌ها را خلط می‌کند. گنجی نخست می‌گوید که خيلی از فيلسوفان (و نه متکلمان) منکر اثبات‌پذير بودن عقلی وجود خدا هستند (لابد چيزی به اسم «اثبات‌پذير بودن خدا به دلايل غير عقلی» معنا می‌دهد؛ تأکيد من اين‌جا بر «اثبات‌پذير» بودن است؛ نه در عقلی يا نقلی بودن‌ اين کار). سپس گنجی از روی بخش‌های بلندی از تاريخ دين و کلامِ دينی جهش می‌زند و از کسانی صحبت می‌کند که «پروژه‌ی عقلانيت» را در «قبول دين» و «التزام به آن» می‌خواهند کنار بگذارند. اين «کسان» چه کسانی هستند؟ خودِ گنجی؟ آدم‌هايی که مثل گنجی دين و دين‌داری را مطالعه کرده يا به آن التزام داشته‌اند؟ يا جمعيتِ خيلی زيادی از انديشمندان مسلمان يا مسلمان‌زاده‌ی جهان (يا متدين به هر دينی) در هر نقطه‌ی از کره‌ی زمين؟ گنجی از معضلی که خودش فکر می‌کند درباره‌ی مبداء و معاد وجود دارد، می‌خواهد نتيجه‌گيری کند که «تکليف نبوت روشن است»! گمان نمی‌کنم ميان متکلمين سده‌های ميانه و انديشمندان عالم اسلام (من از مسيحيان و يهوديانِ کلاسيک بی‌خبرم)، چنين اجماعی وجود داشته باشد که امثال فخر رازی، ابن سينا، صدر الدين قونوی، ابن عربی، نصير الدين طوسی، شهرستانی، حميد الدين کرمانی، ابويعقوب سجستانی، ناصر خسرو و ديگر متکلمين و فيلسوفان در مسأله‌ی مبدأ و معاد به «معضل» خورده باشند. شگفت آن است که اکبر گنجی آن چيزی را که امروز برای خودش معضل است، با فهمِ‌ ناقص از آراء مثلاً ابن سينا، برای او هم معضل می‌داند!

من هيچ مشکلی ندارم با اين‌که يکی بيايد بگويد مثلاً مقولات مربوط به مبدأ و معاد يا نبوت (يا مثلاً امامت و ولايت) معضل هستند و با عقل من سازگار نيستند بنا به اين دلايل. ولی نمی‌شود اين وسط پای ده نفر فيلسوف و متکلم جديد و قديم را هم وسط کشيد و چيزی را که برای من و شما معضل است برای آن‌ها هم معضل بدانيم.

چنان‌که گفتم به بخش‌هايی از مطلب گنجی که از متکلمين يا فيلسوفان غربی قديم يا جديد نقل کرده است، کاری ندارم. اين‌ها در حوزه‌ی دانش من نيستند، هر چند می‌توان عقلاً با نقل قول‌های گنجی و نتيجه‌گيری‌های او از سخنان‌شان در پيچيد.

گنجی، چنان‌که گفتم، ناگهان از روی تاريخ دين اسلام جست می‌زند (چه بسا با مسيحيت و يهوديت هم همین کار را می‌کند) و از مرتضی مطهری نقل قول می‌کند  و می‌آورد که: «به نظر او نظام اعتقادات دینی (توحید، نبوت، معاد و …) «منحصراً» باید از راه استدلال به دست آیند: «اینکه در دین مقدس اسلام تقلید در اصول دین به هیچ‌وجه جایز نیست و منحصراً از راه تحقیق و استدلال باید تحصیل شود دلیل بارزی است براینکه اسلام مسائل آسمانی را در حدود اصول دین برای عقل انسان قابل تحقیق می‌داند»». البته آقای مطهری در نظر خويش مختار بوده است و رأی ايشان هم محترم و معتبر. اما بدون شک در ميان شيعيان و مسلمانان، ايشان تنها متفکرِ صاحب‌رأی نبوده‌اند. بسا متکلمين و فيلسوفان – از شيعه و غير شيعه گرفته – وجود داشته‌اند که رأيی متفاوت داشته‌اند در باب «تقليد در اصولِ دين». برای من مهم نيست که نظرِ آن ديگران و استدلال‌شان در باب مجاز نبودن تقليد يا لزوم تمسک به عقل در دين‌داری، معقول بوده است يا نامعقول؛ موجه بوده است يا ناموجه. همين‌که گنجی اين تکثر و تنوع و گستره‌ی تاريخی را ناديده می‌گيرد يعنی وفادار نماندن به پژوهش و در پی يک نتيجه‌ی خاص بودن. و البته اين نتيجه‌ی خاص خودش را در اواخر سخنان گنجی نشان می‌دهد.

من باور ندارم که هر مسيحی‌ای ايمان به تثلیث را چنان بفهمد که گنجی به همین سادگی و پخته‌خواری به خوردِ خواننده‌ی زمانه داده است. اميدوارم يک نفر مسيحی يا يک نفر عالم به الهيات مسيحی، که بسی بيش از من به اين الهيات مسلط باشد، چيزی بنويسند و خطاهای گنجی را نشان دهد – یا خطای مرا اصلاح کند!

گنجی می‌گويد: «ایمان‌گرایان مسلمان چرا قبول نمی‌کنند که خدا در حالی که در خآن‌هاش [کذا في الاصل] بر روی تختی نشسته (خداوند را دیدم که بر تختی بلند و با شکوه نشسته بود، خانه‌ی خدا از جلال او پر شده بود، اشعیاء، ۱:۵)، دیده شده است؟ نباید گمان کرد که این مدعیات پیرو چندانی ندارد، به یهودیان و مسیحیان بنگرید و ببیند که آن‌ها هم به این مدعیات ایمان و تعبد دارند». اين «ايمان‌گرايانِ مسلمان» چه کسانی هستند که گنجی مدام به اشاره و ايهام از آن‌ها نام می‌برد؟ اين به اصطلاح ايمان‌گرايان ناگهان در جغرافيای جهان اسلام روييده‌اند و هيچ نسب‌نامه و تبارشناسی شناختنی‌ای ندارند؟ ظاهراً گنجی به عده‌ای مسلمان که خود را در دين عقل‌گرا می‌دانند در زمانه‌ی ما اشاره می‌کند و هيچ اعتنايی به تاريخ مسلمانان ندارد. اگر داشت، قطعاً به معتزله توجه می‌کرد. اگر داشت قطعاً اخوان الصفاء را پيشِ چشمِ‌ خود می‌داشت. اگر داشت فخر رازی برای‌اش وزنه‌ای بود برای رد يا قبول. اگر داشت، آثار ابوحاتم رازی و حميد الدين کرمانی را حداقل يک بار مرور می‌کرد. اگر داشت، يک بار آن نوعِ خاص عقلانيت ناصر خسرو را می‌سنجيد و لااقل نقاط قوت و ضعف آن انديشه را به ما نشان می‌داد. مراد گنجی از «ايمان‌گرايان مسلمان» ملاصدرا نيست. مرادش ابن سينا نيست. مرادش سهروردی و مولوی هم نيست. مرادش ناصر خسرو و اخوان الصفاء هم نيست. مرادش امثال مصطفی ملکيان است؟ مرادش سروش است؟ اين‌ها را نمی‌دانم. ولی بدون شک، نوشته‌ی گنجی از ضعف پشتوانه‌ی تاريخی و کلامی رنج می‌برد.

گنجی به درستی می‌گويد: «پیروان ادیان مختلف با اطمینان مطلق فقط دین خود را دین حق می‌دانند. طرفین جنگ با اطمینان کامل خود را پیروز جنگ معرفی می‌کنند. دانستن مترادف با مطمئن بودن نیست. پیروان هر دینی به آموزه‌های دین خود اطمینان دارند. ولی اطمینان به معنای صدق آن آموزه‌ها نیست. ممکن است باوری صادق باشد، اما دلایل و شواهد قانع کننده‌ای برای توجیه آن در دست نباشد. قرینه (evidence) به معنای دلیل قوی و محکم شرط لازم دانستن است». اما اين‌ها سخنان تازه‌ای نيست. کشف بزرگی هم نيست. اين‌ها را سروش گفته است. شايد مرحوم شريعتی هم گفته باشد. اين‌ها را اخوان الصفاء بدون شک گفته‌اند. اين‌ها را عين القضات همدانی، صوفی فيلسوف مسلک هم گفته است. اما اگر درباره‌ی سروش و شريعتی مطمئن نباشم، درباره‌ی موارد بعدی مطمئن‌ام که هيچ کدام به راه اکبر گنجی نرفته‌اند. گنجی در بندهايی که پس از اين بند نقل می‌کند، به نوعی خلاصه‌ای از تمام آن‌چه نزد دکتر سروش آموخته است (یا فهميده است) به خواننده منتقل می‌کند.

اين‌جاست که گنجی مقصودش از اين نوشته را آشکار می‌کند (اما کماکان با همان ابهامِ پيش‌گفته): «مخاطب نوشتار حاضر، ایمان‌گرایان نیستند، مخاطب ما کسانی هستند که از عقلانیت آموزه‌های دینی دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن باورهای دینی هستند. علامه طباطبایی در مقدمه تفسیر المیزان می‌نویسد، «اعتبار قرآن و کلام خدا بودن آن ( حتی وجود خدا)، به وسیله عقل برای ما ثابت شده است».» من به استدلال مرحوم طباطبايی کاری ندارم. ايشان، يا پيروانِ آموزه‌های ايشان، بهتر از من می‌توانند از موضع خودشان دفاع کنند. موضع‌شان بالکل رد هم بشود، موضع گنجی ثابت نمی‌شود. گنجی به مصافِ کسانی رفته است که «از عقلانيتِ آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند» و «به دنبال عقلانی کردن باورهای دينی هستند». اين‌ها چه کسانی هستند؟ و اين افراد، نظرشان چه ربطی يا چه نسبتی با آرايی که گنجی از ابن سينا يا ملاصدرا نقل کرده است دارد؟ گنجی چند بند بالاتر گريبان «ايمان‌گرايان مسلمان» را گرفته بود. اما اين‌جا ديگر با آن‌ها هم کاری ندارد و مخاطب‌اش این گروهِ اخيرالذکر می‌شود. آيا به اعتقاد اکبر گنجی معتزله، ابن سينا، فخر رازی، دستگاه دعوت فاطميانِ مصر، نصير الدين طوسی و ملاصدرا، در شمارِ مخاطبانِ اين نوشته‌اند (همين کسانی که از عقلانيت آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند). اگر هستند، آشکار است که گنجی شناخت دقیق و عميقی از آراء آن‌ها ندارد. اگر نيستند، باز هم نشان می‌دهد که گنجی درک‌اش از جنبش‌های خردگرا، در عالم اسلام حداقل، سطحی و شتاب‌زده است. به صراحت می‌گويم که من تمام آراء کلامی اخوان الصفاء و مثلاً ناصر خسرو را در دين، امروز قبول ندارم. اما اين دو حداقل از نمادهای برجسته‌ی کوشش‌های عقلانی در دين‌اند. گنجی به جای اين‌که با کنايه و ابهام به هم‌عصران خودش متعرض شود و در لفافه به آن‌ها انتقاد کند، می‌توانست از ريشه شروع کند و به طور جدی به نقد آن سنت عقلی بپردازد (تا اگر موفق می‌شد، به امروز می‌رسيد). يا اين‌که نه. خيلی صريح نام می‌برد از کسانی که در برابر او هستند و همان‌ها را به چالش می‌گرفت. البته به استدلال‌هايی خردپسندتر و قوی‌تر از اين‌ها که در یادداشت‌اش در زمانه آمده است.

پ. ن. اگر فردا يا پس‌فردا گذارم به کتابخانه افتاد، سعی می‌کنم بخش‌هايی از رسائل اخوان الصفاء، آثار ناصر خسرو و بخش‌هايی از آثار ابن سينا را اسکن کنم و برای مزيد آگاهی اکبر گنجی همين‌جا بگذارم. اما مهم‌تر از آن همه اين است که گنجی تکليف خودش را با خودش بداند و بيهوده امثال ابن سينا و ملاصدرا را هزينه نکند و وجه المصالحه‌ی طرح دعوا و ديدگاهِ شخصِ خودش نکند و ربط مستقيم نظرِ خودش را با نظرِ آن‌ها بداند.

۹

نقد تمام عيار

سلسله‌ی نقدهای سعيد حنايی کاشانی بر يادداشت‌های اکبر گنجی درباره‌ی شريعتی هنوز ادامه دارد (آخرين يادداشت‌اش «شريعتی، مارکس و حقوق بشر» است). تا به حال گنجی به هیچ کدام از این‌ها پاسخ نداده است و حقيقتاً فکر می‌کنم جای پاسخ هم ندارد. سعيد حنايی حق مطلب را به خوبی ادا کرده است و سنجيده‌تر، منطقی‌تر و برنده‌تر از اين نمی‌شود سخنان گنجی را نقد کرد. من به اين می‌گويم نقد تمام عيار. نويسنده‌ی فلّ سفه، هم مستقيماً به آثار شريعتی مراجعه می‌کند و آن‌ها را نقل می‌کند، هم عبارات گنجی را درست در کنار آن‌ها نقل می‌کند و هم رأی خودش را با تکيه بر مستنداتی که دقيقاً پيش روی خواننده است ارایه می‌کند. به گمان من، هيچ کس تا به حال به اين شيوايی نتوانسته سست بودن و پریشان بودن نقدهای گنجی از شريعتی را نشان بدهد. دست مريزاد! (هر چند ظاهراً سعيد حنايی کاشانی هنوز با من سر ماجرای آشوری و عبارات تندی که به کار برده بودم، قهر است!).

۳

انتقاد موشکافانه

اين يادداشت سعيد حنايی کاشانی شاهکار است: نقد شريعتی بعد از ۳۰ سال. حتماً بخش نخست‌اش را هم بخوانيد. فقط بندی از آن را، درباره‌ی عنوان‌های مطالب گنجی، نقل می‌کنم:

«نگاهی به عنوانهای به ظاهر فرعی اما برجسته و چشمگيری بيندازيم که عنوان اصلی را در سايه نگه می‌دارند. نگاهی به پنج عنوان نخست نشان می‌دهد که عنوانهای انتخاب‌شده خود حامل معنا و بار عاطفی بسيار است. عنوانها به ما می‌گويند که ما با شخصی سر و کار داريم که يا مدافع کريه‌ترين و منفورترين چيزهايی است که ما امروز می‌شناسيم: يوتوپيای لنينيستی، حکومت فقيهان، زنان گونی‌پوش، صيغه و چندهمسری؛ يا مخالف ارزشمندترين چيزهايی که ما می‌شناسيم: حقوق بشر. پس آيا جای شگفتی است که در عنوان ششم نويسنده دامن خود را از چنين شخص کريه و منفوری پاک کند؟ خب، وقتی که ما با چنين ادعاها يا اتهامهای شگفتی مواجه می‌شويم شايد بی‌درنگ کنجکاو شويم و مقاله را بخوانيم. اما آيا در پايان می‌توانيم با نويسنده موافقت کنيم که همه‌ی ادعاهايش درست بوده است؟ خب اگر درست نبود، آن وقت چه؟ آيا آن وقت نمی‌توانيم ادعا کنيم که او به دروغ چيزی را ادعا کرده‌ و به کسی نسبت داده‌ است؟ يا چهره‌ای مشوّه از شخصی شناخته‌شده و محترم به دست داده است؟ و «بردن آبروی» اشخاص را با «بت‌شکنی» و «نقد» و «پرسشگری» اشتباه گرفته است؟ پس بهتر است بپرسيم چگونه می‌شود در يک مقاله به «تحقيق» دست زد و «نقد» کرد و در يک مقاله به «تحميق» دست زد و «هجو» کرد.»

واقعاً دست مريزاد! ظاهراً اين نقدها هنوز ادامه دارد. فرصت ندارم چيز بيشتری بنويسم. اما ساعت‌مان خوش شد با خواندن اين نقد! تمام اعتنای من البته به همين يک بخش نقد نيست. حتماً بايد بخش نخست و مقدمه‌ی اين بخش را هم خوب بخوانيد تا محل ورود سعيد را به بحث بفهميد. نقد سعيد بدون شکی نقدی است بسيار نکته‌سنجانه و هوشمندانه. من اگر می‌دانستم او قرار است چيزی بنويسد – و چنين چيزی بنويسد – بدون شک همان دو يادداشت سابق هم را نمی‌نوشتم.

۱۱

از تقدس‌زدايی تا توهم تقدس‌زدايی

امروز يادداشت داريوش سجادی (از مجيد سوزوکی تا اکبر گنجی) را که در انتخاب خواندم، سخت به فکر فرو رفتم که چرا ناگهان بايد در این حد راه افراط را رفت؟ نقد گنجی از شريعتی را می شود و بايد نقد کرد، درست همان‌طور که خودِ شريعتی را هم بايد نقد کرد.

يک نکته بدون هيچ شکی غير قابل انکار است. هنوز در جامعه‌ی ما عده‌ای هستند که شريعتی را «می‌پرستند» و پيشِ آن‌ها نمی‌توان گفت بالای چشم شريعتی ابروست. نه تنها از شريعتی، بلکه از هر انديشه‌ای که در لباس تقدس فرو می‌رود، بايد تقدس‌زدايی کرد. اکبر گنجی در شيوه‌ی نقدش پا را از صرف «تقدس‌زدايی» به گمان من فراتر گذاشته است و اين همان چيزی است که من به آن معترض‌ام. در ميدان انديشه، انسان‌ها هيچ قداستی ندارند، چه آن انسان شريعتی باشد يا سروش يا اکبر گنجی. اما فرق است بين مقدس ندانستن يک انسان و اين‌که هر چه خواستی بگويی. نقد گنجی‌ البته خاصيت خود را هم داشته است. يکی مثل يوسفی اشکوری رسماً می‌نويسد که بله شريعتی تناقض هم داشته است، اشتباه هم کرده است. اين قدم مثبتی است. اما نه تنها شريعتی که هر انديشمند ديگری هم اشتباه می‌کند. کارِ انديشه پيامد طبيعی‌اش ارتکاب خطاست، مگر اين‌که ادعای معصوميت داشته باشيم که اين حرف‌ها هم دوران‌اش خيلی وقت است سپری شده است.

اما داريوش سجادی ديگر حسابی از آن طرف بام افتاده است. با خواندن يادداشت داريوش سجادی من حرف‌ام را درباره‌ی گنجی پس می‌گيرم (اگر سجادی چنين می‌نويسد، گنجی خيلی وضع‌اش بهتر است!). سجادی در يک نوشته‌ی کوتاه از گنجی گرفته تا مخملباف و حسين درخشان و نيک‌آهنگ کوثر را وارد ماجرا کرده و سعی کرده با سريش روان‌کاوی همه را به تحليل خودش از گنجی بچسباند. به نظر من در ماجرای نقد شريعتی (يا نقد گنجی) چند اصل ساده و روشن وجود دارد: ۱. اين‌ها هيچ کدام قداست ندارند. ۲. همه‌ی اين‌ها انسان هستند و طبيعتاً مرتکب خطا می‌شوند. ۳. به بهانه‌ی تقدس‌زدايی نمی‌توان هر سخن مربوط و نامربوطی را به کسی نسبت داد؛ درک بستر زمانی و فضای اجتماعی حاکم بر زندگی هر فردی در تحليل سخنان و انديشه‌ی او مهم است.

خيلی مختصر دو نکته‌ را در حاشيه‌ی نقد گنجی می‌افزايم که ديگران هم به آن اشاره داشته‌اند. يکم اين‌که ديدگاه شريعتی درباره‌ی زنان و حقوق زنان، و نقد کردن‌ِ آن، نقدی است که حتی اگر به جا باشد، فی نفسه چندان وزن و اعتباری ندارد. مگر در آن مقطع که شريعتی در آن زندگی می‌کرد، حقوق زنان به شکل امروزی چقدر مطرح بود و عموم مردم جامعه و انديشمندان و روشنفکران سکولار و دينی، چقدر بر آن تأکيد داشتند که حالا اين وسط شريعتی مقصر ماجراست و بايد تاوان همه‌ی زن‌ستيزی‌های عصر خودش را پس بدهد؟ خوب اگر بحث درباره‌ی پيروان شريعتی است و اين‌که عده‌ای از او بت ساخته‌اند و به تک تک حرف‌های او تأسی می‌کنند و او را پيشوای خود می‌شمارند که بايد بی‌چون و چرا از او تبعيت کرد، محل نقد جای ديگری است: مقدس‌سازی شريعتی را بايد نقد کرد نه اين‌که گريبان خودش را بگيريم. بايد ديد اگر من و شما، اکبر گنجی يا هر کس ديگری در زمان شريعتی می‌زيست و بعد عمر کوتاه شريعتی را هم می‌داشت و هيچ فرصتی هم برای بازنگری و تعديل افکار خود نداشت، امروز ما با چه نوع انديشه‌ای روبرو بوديم؟ فرض کنيم اکبر گنجی، ابراهيم نبوی يا هر کس ديگری که در اوايل انقلاب شور و هيجانی انقلابی داشتند، در همان دوران متوقف می‌شدند. سرنوشت اين‌ها بهتر از شريعتی می‌شد؟ اين جای کار است که کار گنجی از نقد فراتر رفته و بی‌انصافی می‌شود.

ديگر اين‌که ديدگاه‌های شريعتی درباره‌ی دموکراسی نقد می‌شود. اين‌جاست که من عميقاً معتقدم درک اکبر گنجی از دموکراسی مشوش است. او از دموکراسی چيزی ساخته است که با واقعيت دموکراسی چندان نسبتی ندارد. گفتمان دموکراسی‌خواهانه عمدتاً از شاخصه‌های دو سه دهه‌ی اخير است. سی سال پيش نه درباره‌ی دموکراسی پژوهش علمی مفصلی شده بود و نه نمونه‌های عملی آن چندان که بايد خود را نشان داده بودند. لذا اين‌که بگوييم شريعتی مخالف دموکراسی بود، پرسش‌های زيادی پيش می‌آورد: کدام دموکراسی؟ مگر در ايرانِ زمانِ شريعتی ما اصلاً‌ نظامی دموکراتيک داشتيم؟ مگر گروه‌های مبارز و انقلابی در پی ايجاد دموکراسی بودند که شريعتی با آن مخالف باشد؟ بايد سی سال از آن دوره می‌گذشت تا بررسی شود که بيشتر دموکراسی‌های جهان، ناکام مانده‌اند. آن موقع نه شریعتی دموکراسی را – چنان‌که امروز می‌شناسيم – می‌شناخت نه اکبر گنجی و نه هيچ مروج يا مخالف دموکراسی. لذا کشيدن پای شريعتی به بحث دموکراسی، اساساً مغلطه‌ای بيش نيست.

اگر هدف گنجی تقدس‌زدايی از شريعتی است، خيلی راحت‌تر می‌شود اين حرف را زد بدون اين‌که آدم به تناقض‌گويی بيفتد. تناقض‌گوتر از او داريوش سجادی است که ديگر حسابی عنان از کف داده است. اين‌جاست که می‌گويم همه دارند از هم انتقام می‌گيرند. اين‌جور نوشته‌ها اصل بحث را در غبار هياهو گم می‌‌کند. خيلی سرراست و دقيق، با استناد به حرف‌های خود شريعتی و کتاب‌های منتشر شده‌ی او می‌توان صحت و سقم ادعاها را نشان داد. از آن گذشته، اگر گنجی پای مباحث جديدتر را، مانند دموکراسی، حقوق بشر، آزادی بيان، و اين چيزها را به ميان می‌کشد، باز هم می‌شود بحث را خيلی سنجيده پيش برد، نه اين‌که ناگهان سخن از عقده‌های جنسی به ميان بياوريم. من واقعاً نمی‌فهمم اين شيوه‌ی تمسخرآميز هتاک را که تا از پاسخ‌گويی باز می‌ماند، متوسل به سخيف‌ترين عبارات و نسبت‌ها می‌شود و نزديک‌ترين راه بيان‌اش هم از اسافل اعضای انسان می‌گذرد!

گمان می‌کنم گنجی بهتر است طيفی از طرف‌داران و مبلغان شريعتی را ترسيم کند. آراء خود شريعتی را هم به درستی بررسی کند. بعدش مشخص کنيم آيا همه‌ی کسانی که از شريعتی تأثير گرفته‌اند يا او را ستوده‌اند، ضد دموکراسی و ضد زن هستند يا نه. اين شيوه‌ی نقد گنجی (و بدتر از آن سخنان افراطی داريوش سجادی) شلوغ‌ کردن بحث است و تسويه حساب شخصی. در يادداشت نخستی که درباره‌ی گنجی نوشته بودم، اگر چه عبارات‌اش تند بود و بايد آرام‌تر از اين نوشته می‌شد، اما هنوز اساس حرف من همان است: گنجی شتا‌ب‌زده دارد حرف می‌زند. شايد دارد با اشکوری لج‌بازی می‌کند و می‌خواهد حرف‌های‌اش را به او ثابت کند. اين‌ها را نمی‌دانم. اما حداقل در دو نمونه‌ای که در بالا آوردم، مدعيات گنجی چندان پايه‌ی محکمی ندارد. حقيقتاً من فکر می‌کنم گنجی وقتی شريعتی، يا هر کس ديگری را نقد می‌کند، اين نقدها را بر پايه‌ی درکی که خودش الآن از دموکراسی، جمهوريت، حقوق بشر و آزادی بيان دارد، نقد می‌‌کند. اين شيوه‌ی نقد چندان مقرون به صواب نيست. درک گنجی از دموکراسی و جمهوريت و اين قبيل مسايل نه اولين درک است و نه آخرين درک (فرض را بر اين می‌گذارم که اين برداشت‌های گنجی اساساً درست و خالی از اشکال باشد؛ اگر نادرست يا ضعيف باشد که کار خراب‌تر از اين‌هاست). در نتيجه، من در کار گنجی شتاب بيش از حدی می‌بينم.

پ. ن. من از نقد آقای محمود دلخواسته بی‌خبر بودم. اين نقد را هم در کنار نوشته‌های ديگر بخوانيد تا فضای بحث کمی روشن‌تر شود: رويکرد گنجی به شريعتی و انقلاب ۵۷ بر چه اساسی استوار است؟ (بدون اين‌که داوری مثبت يا منفی درباره‌ی اين مقاله بکنم، متن آن را در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. نقدی اگر بر آن وارد است بر جای خود استوار، اما اين هم يک نمونه از نقد گنجی است.)

پ. ن. ۲. متن ظاهراً در صفحه‌ی من به هم می‌ریزد. شايد به دليل طولانی شدن متن است. به هر حال می‌توانيد از همان صفحه‌ی گويا مقاله را بخوانيد.

پ. ن. ۳. اين مطلب را در راديو زمانه هم بخوانيد: «در جستجوی حقيقت يا قدرت». شخصاً فکر می‌کنم اگر نويسنده به نقد عين متن گنجی اکتفا می‌کرد و فرامتنی عمل نمی‌کرد و مشخصاً پای بنی‌ صدر را به ميان نمی‌کشد، به نقد بهتری می‌رسيديم. اما معتقدم باز هم بخش مهمی از ضعف نظری گنجی را نشان داده است.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی قبل