۲

فريب جنگ؛ صلح انگاشتن

۱
راه صلح، از ميانه‌ی پرده‌پوشی بر بیداد بيدادگران و ناديده گرفتن ستم سيستماتيک‌شان نمی‌گذرد. تبلور آرمان‌های جنبش سبز، نبض‌اش در کوچه‌ی اختر می‌تپد. اين آرمان است که می‌تواند باز هم فاصله ۲۵ خرداد ۸۸ تا ۲۴ خرداد ۹۲ را طی کند و بگويد – به جهانيان و به همه‌ی آن‌ها که به ملت ايران ستم کرده‌اند – که اين ميرحسين موسوی و حسن روحانی نيستند که اهميت دارند. اين مردم‌اند که خاکِ راه را کيميا می‌توانند کرد. مردم ما به مستبدان داخلی و خارجی همین نکته را خواستند بگويند و گفتند. يقین دارم که باز هم خواهند گفت. ولی بی‌شک راه‌اش ناديده گرفتن حقوق بخشی از انسان‌ها به خاطر منافع يا شعارهای گروهی ديگر نيست. تبعیض فقط وقتی از جمهوری اسلامی يا از اسرايیل سر بزند ناپسند و مذموم نيست. نيازی نيست برای تبعيض سلاح به دست بگیری یا کسی را از خانه‌اش برانی. همين که فرصتی داشته باشی که تبعيض را پیش چشم مردم به نقد بکشی و رسوايی بيداد را فرياد بزنی، ولی چنين نکنی، يعنی تبعيض صريح و آشکار. تبعيض، تبعيض است. مهم نيست که تبعيض علیه دين‌دار باشد يا بی‌دين. عليه سنی باشد يا شيعه. عليه بهايی باشد يا مسلمان. عليه فلسطینی باشد یا آن استاد يهودی دانشگاه که ناگزير به ترک وطن‌اش می‌شود به خاطر انتقاد از سياست‌های دولت‌اش. تبعيض شامل همه‌ی اين‌ها می‌شود ولی وقتی عامدانه فقط از يک تبعیض سخن بگويی و دقيقاً در جايی که مهيب‌ترين تبعيض‌ها عليه نه تنها يک طایفه از انسان‌ها بلکه علیه بشریت صورت می‌گيرد، سکوت کنی و از آن تبعيض چيزی نگویی، يعنی نزديک شدن به ستمگران. نقد غرب خوب است به شرط آن‌که همراه با نقد خويشتن هم باشد. ولی به ريشخند گرفتن خويشتن و فرشته‌ی پاک و مطهر ديدن ديگری، نمونه‌ی ديگری است از تسليم و تبعيض هم‌زمان.
۲

آيا مردم هم‌چنان معزول‌اند؟

يادداشت زير، بررسی، سنجش و نقد مطلبی است که مهدی در وب‌سایت ايران ‌واير با عنوان «آيا خامنه‌ای عقب‌نشينی کرده است؟» نوشته است. اين متن تا کنون دست‌کم ۳ بار ويرايش شده و چند بار از وضع فعلی طولانی‌تر يا کوتاه‌تر شده است. تمام کوشش من اين بود که بدون اين‌که وارد حواشی شوم به اصل استدلال بپردازم. تفصيل متن را در زیر می‌خوانيد. اما خلاصه‌اش اين است که يادداشت محل بحث، مهم‌ترين ويژگی‌اش ابطال‌ناپذيری است و از سنخ تئوری‌های توطئه است. چنين تئوری‌هايی هرگز نمی‌توانند نشان بدهند تحت چه شرايطی می‌توان گمانه‌شان را نقد کرد و حاصل کاراین می‌شود که با تئوری‌هايی هميشه-درست مواجه می‌شويم که از هر گونه نقد ابطال‌کننده‌ای مصون می‌مانند. شيب لغزان اين شيوه‌ی استدلال هم اين است که هميشه شواهد يا نشانه‌های در تأيید اين جنس مدعاها می‌توان يافت و اساسی‌ترين کارکردش اقناع روانی مخاطب است (به سبب کثرت شواهدی که ظاهراً مؤید مدعا هستند). نکته‌ای که مايل‌ام اينجا برجسته کنم اين است که: يادداشت مهدی يک حدس يا گمانه‌ی ابطال‌ناپذیر است. اما نقد و موضع من نيز خود از جنس حدس است. برای اختيار کردن يک حدس بر ديگری مهم‌ترين معيار ابطال‌پذیری آن است. هيچ قطعيتی در کار نيست. اما باید بتوانيم راه‌های نقد شدن حدس و گمانه‌ی خود را به تصریح يا تلويح نشان دهيم. اين شما و این نقد.
اين مطلب نخستين بار در وب‌سايت جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اراده‌ی ملت: بازگشت صندوق رأی

حميد دباشی
متنی که در زير می‌خوانيد ترجمه‌ی مقاله‌ای از حميد دباشی است در تحلیل نتايج انتخابات سال ۹۲ که نسخه‌ی مثله‌شده و کوتاه‌تری از آن‌چه به فارسی در زير می‌خوانيد در وب‌سايت الجزيره منتشر شده است. فرصت برای ترجمه‌ی متن کوتاه بود و مجال زيادی برای بازنگری و ويرايش نبود. چون مطلب به گمان من اهميت فوری و حياتی دارد، بلافاصله دست به کار انتشارش شدم. هر لغزش يا قصوری اگر در ترجمه باشد يا معنايی نارسا مانده باشد، بی‌شک از کوتاهی من است. 
 
ترجمه را با مهربانی و به ديده‌ی اغماض بخوانيد. به باور من معنا و مضمون چنان فربه است که می‌تواند راهگشای بعضی فروبستگی‌ها باشد. طبعاً متن حميد دباشی نيز مانند متن هر کس ديگری نمی‌تواند معرا و مبرا از خلل باشد. خاصيت انتشار عمومی همين است که متن پا بر زمين بیاورد و زير تيغ نقد برود. تصور من اين است که در بسياری از موارد، دباشی انگشت بر نکات قابل تأمل و مهمی نهاده است. به رسميت شناختن عامليت مردم و معطوف کردن نگاه‌ها از خيره ماندن به نخبگان سياسی يا انتقال تمام مسؤولیت به آن‌ها يا رهبران سياسی نظام مستقر و خودکامه‌گان جا گرفته در آن، و هدايت کردن آن نگاه به سوی مردم برای فهم و تحلیل حوادث سه روز پيش، کلید فهم اين متن است. اين ترجمه نخستين بار در جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

چه بايد کرد؟

چکيدهنخبگان سياسی، گروه‌های مهجور و زخم‌خورده‌ی مستأصل و باقی‌مانده از سیل حادثه‌ی ۸۸ به بعد، سهم خود را ايفا کرده‌اند. برای ایجاد فرصتی برای مردم ايفای نقش کرده‌اند. هاشمی و خاتمی بهترین بازی ممکن را در اين فروبستگی ارايه کردند. اما باید در نظر داشت که مردم نمی‌توانند، نمی‌خواهند و نبايد تن به ولايتی بسپارند. تصاحب عامليت مردم و گره زدن آن‌ها به حقانيت يا مشروعيت قرائت نخبگان، سم مهلکی است که آغاز زايش استبداد از نوعی ديگر است. مردم، قلم را از دست کسی که می‌خواست قصه‌شان را به زبان و بيان خودش بنويسد گرفتند. بی‌شک نخبگان مهجور سياسی در گشودن این روزنه برای ربودن قلم از دست داستان‌نويس خودکامه سهمی داشته‌اند. اما فاعل، راوی و نويسنده‌ی اصلی داستان مردم‌اند. اقبال و ادبار مردم به يک شيوه، حاصل اعتبار ذاتی يا مشروعيت و حقانیت اصيل آن شيوه‌ها نيست. اين اقبال از زمره‌ی ممکنات است نه واجبات. رأی به ميرحسين موسوی رأی به شخص نبود؛ رأی به بازگشت سياست به دامان مردم و احيای عامليت آن‌ها بود. ميرحسين هم درست همان شبی متولد شد که در برابر بزرگی فروختن به مردم ايستادگی کرد. از موضع بالا و قیم‌مآبانه نگريستن به مردمی که رأی داده‌اند، به آن‌ها که رأی نداده‌اند – و حتی به آن‌ها که به کسی جز روحانی رأی داده‌اند – ابتدای استبدادی نو و خوش آب و رنگ است. يعنی آغاز خشت بر خشت نهادن برای ساختن زندانی تازه هر چند اندکی فراخ‌تر.
۲

وقفوهم انهم لمسئولون

ما مسؤوليم. شما مسؤول‌ايد. هزار و يک مقصر می‌توان برای مصائب‌مان يافت. و این تقصیرکاران کم نیستند. تقصیرشان هم واقعی است. اما ما هم سهمی داريم. بگذاريد سؤال را صریح‌تر بپرسم: فرض کنيم که توانستيم (و خواستيم) آن را که امروز بر مسند است، از جايی که نشسته به زير بکشيم يا توانستيم آن کسی را که نمی‌‌خواهيم از به دست گرفتن زمام سرنوشت‌مان باز داريم، چقدر اميد داريم به بهتر شدن حال و روزمان؟

سخن اين نيست که اگر کليد سرای قدرت را به دست ما سپردند و مشکلی پيش آمد، مانع‌تراشی و بحران‌آفرينی «ديگری» را ناديده بگيریم. حرف اين است که: ۱) شکاف ميان ما و ديگری بايد از ميان برداشته شود؛‌ و ۲) آينه‌ای برابر خويش بگيریم و سخت از خودمان حساب بکشيم.
گمان می‌کنم وضعی که در آن قرار گرفته‌ايم چنان فاجعه‌بار است و چنان زيان‌های عظیمی به ايران وارد شده است که فرصت تأمل درباره‌ی خطاهای خودمان و حساب کشيدن از خودمان هيچ صدمه‌ای به جايی نخواهد زد؛ فرصتی نخواهد سوخت: اين حساب‌کشی مطلقاً بی‌وجه و بی‌وقت نيست. دقيقاً در عمق فاجعه و جايی که «چو دود بی‌سر و سامان‌» هستيم و برق بلا به خرمن‌مان زده است و مرغان همنشين همه از هم جدا مانده‌اند، معنا دارد. بنشينيم و بينديشيم.

دو نمونه از حوادث روزهای پيش را اين بار به تصريح بيشتر می‌نويسم، دقیقاً به اين دليل که ما مسؤول‌ايم و بر ذمه‌ی ماست که اين بار را بر زمين بگذاريم که پيش وجدان‌مان شرمسار نباشيم.

عارف با انصراف‌اش در مبارزات انتخاباتی، گام مهمی برداشت. يک گام به مردم نزديک شد ولی هم‌زمان شکاف ديگری را نيز آشکار کرد: عارف در «تمکين» به «اجماع» اصلاح‌طلبان اين کار را کرد و برای «احترام» به رأی سيد محمد خاتمی. عارف به آسانی می‌‌توانست دلايل عقلانی‌اش را تقرير کند که کاری بود کاملاً عمل‌گرايانه و منطقی. نيازی به اظهار ارادت به خاتمی نبود. نيازی به هيچ تمکينی نبود. حاجت به اقتدا به شخصيت سيد محمد خاتمی نبود. نفس اين‌که هنوز عارف بايد به الگوی سيد محمد خاتمی اقتدا کند،‌ نشان از فقدان بلوغ سياسی است.

بلافاصله پس از انصراف عارف، نامه‌ای به دستخط سيد محمد خاتمی به سرعت دست به دست شد. نامه‌ای با خطی خوش و دلربا. به سبک و شيوه‌ای علمايی. بسيار تأثيرگذار و نيکو. اما خلل قصه درست همين‌جاست. اين کار دست نهادن بر ناخودآگاه مخاطب است. روحانی شيک‌پوشِ خوش‌منظر و خوش‌خط از خاتمی ساختن است. «تا بدانی که به چندين هنر آراسته» است. اين قصه،‌ مطلقاً‌ تازه نيست و پيشينه‌ی درازی دارد. در اين‌که سيد محمد خاتمی انسان نازنين و سالمی است کمترين ترديدی ندارم. اما جمعی که اين چنين به فضای ارادت دامن می‌زنند، با سياست همان می‌کنند که گروه رقيب و حريف‌شان می‌کند. تنها تفاوت این است که رقبای‌شان امروز و سال‌هاست که در قدرت‌اند ولی آن‌ها مدتی است از قدرت دور افتاده‌اند.
ذوب در کسی بودن – در سياست – فقط برای رقيب و حريف مذموم نيست. برای ما نيز آفت است. اگر سعيد جليلی سرباز ولايت است و فرمان‌بر مطلق، عارف نيز همان لباس را به تن کرده است. مهم نيست که متعلق‌اش فرق می‌کند. مهم اين است که نفس عمل تعطيل کردن خرد آدمی و زمام اختيار را به دست ديگری سپردن، بنای تباهی در سياست است. شاید قصه آن‌قدر عميق نباشد که در اردوی مقابل می‌بينيم. شاید فضای فکری اصلاح‌طلبان بسيار پيشروتر به نظر برسد ولی آغاز خرابی از همين‌جاست. کيش شخصيت به خزنده‌ترين شيوه رشد می‌کند. از ياد نبريم که بعضی از خودکامه‌گان در روزها و سال‌های نخست مسندنشينی سخت در برابر اين کشش‌ها مقاومت کرده بودند و عاقبت‌شان شد آن‌چه که نباید می‌شد. امروز اگر جلوی اين لغزش‌ها را نگيريم و سعی در توجيه يا پوشاندن اين لغزش‌ها داشته باشيم، فردا شکست دادن‌اش به اين آسانی نخواهد بود.
هر اندازه که انتقاد مشفقان گزنده و تلخ باشد (حتی اگر در آن اغراقی باشد)، تکلیف اخلاقی ماست که در درون خويش، به قدر سر سوزنی اين احتمال را جدی بگيريم و در عمل نشان دهيم که اهل لغزيدن نيستيم. اين مضمون را ميرحسين موسوی به بليغ‌ترين وجهی برای ما توصيف کرده است:
«زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبود كسان پیوند زدند سرانجام – حداقل با فقدان او – سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌‌طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند. مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد با بیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌گونه تلقی كنید.»
فرض ما اين است که فردای ۲۴ خرداد (يا اگر انتخابات دو مرحله‌ای شود در مرحله‌ی دوم)، حسن روحانی رييس جمهور بعدی ايران است و پشتيبانی هاشمی و خاتمی و ملتی که به او رأی داده‌اند را دارد. همه‌ی ما روز به روز مسؤول‌ايم که آن‌ها را بی‌وقفه رصد کنيم. از روز ۲۴ خرداد به بعد، رييس جمهور – در نظامی که همگی از توانايی‌های آن آگاه‌ايم – به آن سوی شکاف عبور کرده است و بايد مدام مراقب او بود. اما اين مراقبت را بايد از همين امروز آغاز کنيم. و اين فرض ما همچنان فرض – اثبات‌نشده‌ی – ديگری نيز در خود دارد که اين وضع برای آينده‌ی درازمدت ايران مطلوب خواهد بود (و کس ديگری ولو خلاف ميل ما باشد، بخشی از گره‌های فعلی را بهتر نمی‌تواند باز کند).
ما مسؤول‌ايم برای آينده‌مان و برای آينده‌ی فرزندان‌مان. و کسانی که برای به مسند نشاندن رييس دولت بعدی کوشش بيشتری کرده‌اند و می‌کنند از ديگران مسؤول‌تر. درست همان‌طور که برکشانندگان احمدی‌نژاد امروز در برابر وجدان خودشان و در برابر ملت ما مسؤول‌اند (و اگر ذره‌ای شرم و حيا داشته‌ باشند، شرمسار نيز هستند)، ما نيز در آينده مسؤول خواهيم بود. خطاکاران و لغزندگان تافته‌گانی جدابافته‌ نيستند. از ما هستند. ما هستند. غير نيستند. ديگری نيستند. بر خويش، بيش از اين ناظر باشیم. بر خود بيش از اين سخت بگيريم. روز ۲۵ خرداد، ما در هر حالتی مسؤول‌ايم. اين بار از شانه‌ی ما برداشته نخواهد شد. شادی ما جايی محقق خواهد شد که در اوج هیجان و شور و عاطفه، راه استبداد را – ولو ناخواسته – هموار نکرده باشيم. استبداد تنها از ستمگران و اهل بيداد نيست که ناپسند است. استبداد خيرخواهان، حکيمان، فيلسوفان و فرهيختگان نيز به همان اندازه مذموم است: که ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست!
اين يادداشت برای انتشار در وب‌سايت جرس نوشته شده است
۲

دريچه‌های رو به رو: بازگشت عامليت مردم

امروز شاهد ۴ حادثه‌ی به ظاهر کوچک اما عميقاً مهم بودم که به گمان من، نشانه‌ی تغيير عميق و شگفتی است که نه نظام، نه حتی نامزدهای مطلوب اصلاح‌طلبان حتی فکرش را هم نکرده بودند. ابتدا اين بند از بیانيه‌ی ميرحسين موسوی را با هم بخوانيم:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

امروز صبح، حميد دباشی در صفحه‌ی فيس‌بوک‌اش نوشته بود که: «کاروانی را می‌بینم که ملت ماست و امروز به دو دسته تقسیم شده و به نظر می‌رسد که بر سر یک دوراهی رسیده. سر پیچ بعدی این دودسته دوباره به هم خواهد رسید و مخلص شما آنجا منتظر شماست» و اشاره‌ی او به کسانی بود که انتخابات را تحريم کرده‌اند و کسانی که می‌خواستند رأی بدهد. می‌خواهم بگويم که آن «پيچ بعدی» خیلی زودتر پيش چشم‌مان نمايان شده است. به شرح زير.

۱. دست‌کم دو مورد را ديده‌ام که کسانی که خود انتخابات را تحريم کرده بودند، حاضر شدند به نيابت از کسانی که دسترسی به صندوق رأی ندارند (عمدتاً خارج از کشور) بروند و به جای آن‌ها با شناسنامه‌ی خودشان رأی بدهند. اين اتفاق بسیار مهمی است. تحريم‌کنندگان و رأی‌دهندگان در يک نقطه به هم رسيده‌اند: ما هم با هم هستيم. هر دو گروه دست‌های‌شان را به سوی همديگر دراز کرده‌اند بدون این‌که کوشش در متقاعد کردن هم داشته باشند. اين روزها شاهد اين استراتژی دوستان حامی حسن روحانی بودم که درست مانند ۴ سال پيش و ۸ سال پيش تمام همت‌شان را گذاشته بودند برای اين‌که تحريم‌گران را متقاعد به رأی دادن کنند (که به گمان من روشی از اساس خطاست چون آزادی و حق انتخاب افراد را ناديده می‌گيرد و صورتی است از استبداد خيرخواهانه). اما امروز بدون چنين مداخله‌ای کسانی حاضر شدند از اين مرز مصنوعی عبور کنند. اين اتفاق يعنی بازگشت عاملیت به شهروندان. يعنی به دست گرفتن سرنوشت خويش بدون اعتنا به اين‌که مسیر قدرت سخت از چه راهی می‌گذرد. يعنی ما، مردم، برای يافتن همديگر نه نيازی به نامزدهای رياست جمهوری داریم نه حتی نياز به توصيه و ارشاد ميرحسين موسوی. اين کشف مهم، هر اندازه هم کوچک و در حاشيه باشد، در حقیقت متن کنش سياسی و عمل آگاهانه و مستقل شهروندان ماست.

۲. امروز بسياری از زنان ايرانی در خارج از کشور بدون حجاب اجباری رأی داده‌اند. اين تصميم‌ها هر اندازه هم کوچک و در حاشيه باشد معنای صریح‌اش اين است که حتی در اين مقطع حساس تن به بازی تعريف‌شده‌ی قدرت سخت نداده‌اند. هيچ حرجی بر کسانی نيست که به هر دليلی تصميم گرفتند حجاب بر سر کنند و رأی بدهند (چه آن‌ها که حجاب باور و اعتقاد دینی‌شان است چه آن‌ها که آن‌ را باوری دينی نمی‌دانند). مهم اين است که زنان ما به آرامی و آهستگی هم که شده، نشان می‌دهند که هر وقت فرصت پیدا کنند، ايستادگی خواهند کرد.

۳. بعضی از فعالان سوری امروز به حمايت از رأی‌دهندگان ايرانی که خواهان آزادی هستند برخاستند. سوريه امروز در آتش و خون می‌سوزد ولی کسانی در آن‌جا هستند که می‌فهمند شهروندان ايرانی وقتی سرنوشت خودشان را به دست می‌گيرند يا صدای آزادی‌خواهی‌ را بلند می‌کنند حاصل‌اش هم به سود ايران است هم به سود سوريه هم به سود جهان.

۴. حادثه‌ی چهارم ظاهری طنز و شايد حتی هجوآميز داشته باشد ولی حاوی نکته‌ی مهمی است. در هفته‌های گذشته این مغالطه به دفعات دهان به دهان گردیده و برای آن تبليغ شده است که هر کس در انتخابات شرکت می‌کند، يعنی «ساز و کار انتخابات» جمهوری اسلامی را پذیرفته است. يعنی اگر چهار سال پیش در برابر سرقت رأی‌تان اعتراض کرديد، امروز با رأی دادن ثابت می‌کنيد که حرف‌تان بيجا بوده است. عده‌ای حتی حاضر نشدند وقت‌شان را صرف استدلال کردن برای نشان دادن اين مغالطه‌ی تباه و باطل کنند. حرکت‌شان بسيار ساده، صريح و رندانه بود. خودتان ببينيد و به هوش و رندی رأی‌دهنده‌ی ايرانی آفرین بفرستيد.

امروز ما نشان داديم که حتی وقتی قرار باشد سبز ما را بنفش کنند، باز هم سبز می‌مانيم. باز هم همديگر را پيدا می‌کنيم. باز هم خانه‌های خود را قبله می‌کنيم و دست به سوی هم دراز می‌کنيم حتی اگر ميان ما شکاف افتاده باشد. این بلوغ سياسی چيزی است که به مخيله‌ی هاشمی، خاتمی و حسن روحانی هم خطور نکرده بود و بعيد است به اين آسانی خطور کند. امروز ما نشان داديم که قلب سياست ما هستيم. آيا قدرت‌مندان، حتی کسانی که امروز به آن‌ها رأی داديم، چشم و گوش‌شان را باز می‌کنند تا منطق زندان خودخواسته و خودپرورده را در هم شکنند؟ آيا خواهند فهميد راه رهايی، شکستن ديوار زندان است نه فراخ‌تر کردن آن؟

به آينده اميدوارم. امروز مردم ما نشان دادند که اگر بخواهند در تلخ‌ترين شرايطی که استبداد داخلی، استکبار خارجی و خودکامگی پنهان خيرخواهانه، فيلسوفانه و روشنفکرانه – حتی گاهی بدون آن‌که بخواهد – عامليت آن‌ها را حذف می‌کند، بايستند و بگويند که ما، سخن خودمان را خواهيم گفت هر چند شما زمين بازی را به سود خودتان تنظيم کنيد يا تن به بازی در ميدان زور بدهيد.

۴

دور کج دار و مريز است…

روحانی در برابر سبزها،‌ در برابر فریاد به رسمیت شناخته شدن عامليت ما، فقط «سکوت» می‌کند؛ روحانی همراه ما نيست اما مانع از شنيده شدن صدای ما نمی‌شود. هنری نيست البته. می‌تواند به مصلحت يا به محاسبه چنين کرده باشد. اشکالی ندارد. ما هم‌چنان به او رأی می‌دهيم. اما يادمان باشد و يادش باشد که ما می‌فهميم که او سبز نيست. رأی ما به روحانی، عاريتی است. روحانی بايد نشان بدهد لياقت رأی ما را دارد. بايد آن را کسب کند. بايد به دست‌اش بياورد. ما اين امانت را به او سپرديم. در دجله انداختيم. او می‌تواند سوار بر آن به سوی ما بازگردد يا از سوی ما بازگردد.
 
من فردا به روحانی رأی خواهم داد. اما ملتفت‌ام که در کلام روحانی، ميرحسین موسوی «فلانی» است. ما، حاشيه‌ايم هم‌چنان. ما متن نيستيم (موسوی، شخص نيست؛ نماد رهايی سياسی است). من فردا به روحانی رأی می‌دهم با اين احتياط که روحانی درست از همان فردا – چه رأی بياورد و چه نياورد – دريابد که ما «فلانی» نيستيم. ما متنی هستيم که می‌توانيم او را به ميانه‌ی خودمان بکشانيم ولی اختيار با خود اوست. قدرت پيدا کند يا نه، در اين هنگامه‌ی عظما، راه رستگاری‌اش بازگشت به ماست. راه رهايی او و رهايی ما اين است که در کنار ما سکوت نکند؛ با ما هم‌نوا شود آن هم نه در سر دادن شعارهای بی‌خطر يا شعارهايی که ديگران هم به آسانی و راحتی می‌گفتند (قاليباف نمونه‌ی خوب آن است).
 
روحانی از فردا بايد بياموزد که با ما و در کنار ما، کج دار و مريز، بی‌معناست. ما هم نبوديم ديگر قصه‌ی کج‌ دار و مريز طنز است و تراژدی. ما رأی می‌دهيم. چندين هزار اميد بنی آدم را گروگان نوايی می‌کنيم که روحانی در کنارش تنها سکوت کرد (هر چند مخالفتی نکرد). ما درها را به روی روحانی گشوديم. پای او را نيز گشوديم. اما گشودن زبان روحانی کار ما نيست. کار خود اوست.
 
فردا، ما به روحانی رأی می‌دهيم. اما او نيست که به ما «کليد» می‌دهد. او نیست که کليد گشايش فروبستگی‌ها کشور را به دست دارد. ما کلید باز کردن قفلی را که بر رابطه‌ی مردم و سياست خورده است به دست او می‌دهيم. ما با روحانی عهد سخت می‌کنيم. با ميرحسين نيازی به چنین عهدی نبود. صفای باطن او، زلالی درون او روزهای بسياری پيش از ۲۲ خرداد ۸۸ پيش روی ما تصوير شده بود. روحانی اين امتياز را ندارد. و بی‌شک خود از این آگاه است. اما می‌تواند امتياز را به دست بياورد. روحانی اگر بخواهد، می‌تواند سبز باشد. ما سبز هستيم. به بنفش رأی نمی‌دهيم. ما به رهايی مردم خويش رأی می‌دهيم. من به ۲۵ خرداد رأی می‌دهم. روحانی اگر برای روزهای بعد هم ما را همراه خود می‌خواهد، باید بداند که بر لبه‌ی تيغ قدم بر می‌دارد. آری، من به روحانی رأی می‌دهم اما زمزمه‌ی ضمير من اين است:
ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است …
 
ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟…
 
۰

ره می‌سپريم، همره اميد…

تا امروز، به هر زحمتی بود کوشیدم در ماجرای انتخابات پيش رو، نگاه‌ها را به افق وسيع‌تر پيش روی ايران معطوف کنم. نمی‌دانم اين صدا چقدر شنيده شده است ولی اميدوارم اندک تغيیری ایجاد کرده باشد. تمام اين حساسيت‌ها البته جایی مهم است که زمينه‌ساز سوء‌ تعبیر نشود. سوء تعبیر رایج و شایع اين است که اين‌ها به معنای رأی ندادن است. لذا به صراحت بگويم که نه، اين توجه کردن به چشم‌انداز بزرگ‌تر، مطلقاً به معنای کناره‌ گرفتن از اعمال حق شهروندی‌ام – حتی در همین وضع نحیف و رنجور، با همين حال زخم‌خورده و مجروحی که ايران و ايرانی دارد – نيست.

این‌که می‌گویم تمام اميد ما نباید و نمی‌تواند گره بخورد به انتخابات پيش رو، به هيچ رو معنای‌اش اين نيست که از اهميت آن بکاهم. فراموش نکنیم که همين صندوق شرحه‌شرحه‌ی رأی، دستاوردی حداقلی است که هم‌چنان در اختیار ماست. از ماست. متعلق به ماست. ما زمانی ممکن است متوجه فاجعه‌ی بزرگ‌تر شويم که ناگهان ببینيم همين روزنه هم برای هميشه بسته شده است. و اين اتفاق در ايرانی که امروز می‌شناسم کاملاً ممکن است و به هيچ رو محال نيست. انتخابات – و رأی دادن – از نظر من کف مطالبات ماست. شرط لازم و ضروری است ولو کافی نيست.

چيزی که نبايد از ياد ببریم اين است که «ساز و کار انتخابات» متعلق به ملت است نه قدرت حاکم، مُلک و مِلک مردم است؛ در انحصار قدرت و حاکميت نيست. فراموش نکنيم که صندوق‌های رأی و ساز و کارش به گروگان گرفته شده است و مصادره شده است. وظيفه‌ی اخلاقی و مدنی ماست که هر چه در توان داریم بکنيم – ولو تردید داشته باشیم در تغيير جدی نتیجه – تا صندوق‌های اشغال‌شده را باز پس بگیریم. انتخابات برای ما، حکم فلسطين را دارد. سرزمين اشغالی است. باید انتخابات را به هر راهی که ممکن است از دست مصادره‌کنندگان آن بيرون بکشيم يا دست‌کم زيستن در سرزمين رأی‌مان را برای کسانی که کمترین اعتبار و حرمتی برای حقوق شهروندی ما قايل نیستند، دشوار کنيم.

رأی دادن، يعنی (آسان و رايگان) واگذار نکردن سرزمينی که از آنِ ماست. لازم نیست کسی با من در اين موضع هم‌نظر باشد. با تمام ملاحظات و درنگ‌هایی که برای آينده‌ی ايران دارم، ترديدی ندارم که مشارکت مدنی ما، بخشی از هويت سياسی ما، بخشی از رود خروشان اميد ماست. نمی‌توان آن را حذف کرد يا به آن پشت کرد. بله، من هم رأی می‌دهم ولو نخواهم از اکنون به کسی بگويم به چه کسی رأی خواهم داد. رأی دادن در خلوت اتفاق می‌افتد. جنبه‌ی آشکار و علنی آن حضور بیرونی و عمومی است اما جنبه‌ی خصوصی آن، جايی است که هر فرد به تنهايی رأی‌اش را به صندوق می‌اندازد و رأی‌اش مخفی و محرمانه باقی می‌ماند – يا می‌تواند مخفی باقی بماند. اما، توصيفی که در بالا کردم، یعنی اين‌که انتخابات مصادره شده است، و رأی ما مثل سرزمين اشغالی است که باید هر چه در توان داريم بکنيم تا آن را بازپس بگیريم، تا حدودی نشان می‌دهد که مسير و جهت اميد من کجاست.

آيا حاضريم خانه‌ی خود را رايگان و بی‌هزینه به اشغال‌گران حقوق اوليه‌‌مان بسپاريم؟

۱

«عارف»ی کو که کند فهم زبانِ «مردم»…

۱. انصراف محمدرضا عارف به گمان من يکی از کليدی‌ترين و مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی سياسی او بود نه به اين دلیل که به «اجماع» اصلاح‌طلبان تمکين کرد و نه به اين دلیل که فضایی سياسی برای روحانی باز کرد بلکه دقيقاً به این دليل که در وضع فعلی ایران، بالقوه توان اين را پيدا کرد که وسيله‌ای جدی و مهم باشد برای پر کردن شکاف ميان سياست و مردم.

۲. وضع آرمانی در سياست امروز ما، به نظر من، اين می‌توانست باشد که محمد خاتمی نامزد ریاست جمهوری می‌شد، صلاحيت‌اش از ميان صافی ناراست شورای نگهبان دست‌نخورده و سالم بیرون می‌ٱمد و تا همين امروز بازی سياسی را ادامه می‌داد و سپس انصراف می‌داد (حتی فارغ از این‌که چه رقيب یا نامزد ديگری در ميدان می‌بود). چنين عملی، نقطه‌ی عطف سياست می‌شد. این نقش مهم را امروز محمدرضا عارف ایفا کرد.

۳. محبوب‌ترین چهره‌ی سياسی امروز، يعنی ۲۱ خرداد ۹۲، در ايران، محمدرضا عارف است به نظر من. نه از جهت سلبی – که مثلاً به نفع روحانی انصراف داده – بلکه کاملاً از جهت ايجابی. به فرض اين‌که روحانی رييس جمهور شود، و به فرض این‌که رييس جمهور شدن‌اش در افق بالاتر و چشم‌انداز طولانی‌تر ايران مفيد باشد، يکی از هوشمندانه‌ترين کارهای روحانی می‌تواند این باشد که جايگاهی کليدی در دولت‌اش به عارف بدهد. و در اين آزمونی است برای حسن روحانی.

۴. عارف چهره‌ای است که امروز می‌تواند تمرکز کاریزما و سياست پوپوليستی را بشکند. پوپوليسم در سياست برای هر دو جناح مضر است. مهم نيست که پوپولیسم در خدمت سعيد جلیلی باشد يا در خدمت اصلاح‌طلبان. سياست مردم‌محور سياستی است که در آن فرد، هويت سياسی‌اش را گره بزند به قلب تپنده‌ی مردم. يعنی همان کاری که ميرحسین موسوی به درخشان‌ترین شکلی در ۲۵ خرداد ۸۸ انجام داد. سياست مردمی معنای‌اش اين نيست که جلوی مردم حرکت کنی و مردم به تو اقتدا کنند. سياست به معنای ارزش‌مندش يعنی اين‌که نه از مردم عقب بیفتی و نه خود را پیش‌رو، مراد و مرشد آنان بدانی. سياست‌ورزانی که هنوز انتظار دارند مردم در فهم و عمل سياسی‌شان به آن‌ها اقتدا کنند، مرزشان با اقتدارگرايان مرز بسيار باريکی است و در بهترین حالت شاخصه‌ها استبداد خيرخواهانه را می‌پرورانند.

۵. در وب‌سايت کلمه گفت‌وگويی از دختران موسوی و رهنورد آمده است که در آن گفته‌اند: «در یک روال کلی پدر و مادرمان به ما توصیه ای نداشتند. یا حتی برای شرکت یا عدم شرکت های ما در انتخابات، نه نظر خودشان را توضیح می دادند و نه از ما انتظار توضیح داشتند. اما در حد همین یکی دو ملاقات محدود، گفتند ما در این شرایط امنیتی در متن جامعه قرار نداریم و بنابراین درباره انتخابات صحبت نخواهیم کرد». فهم من – و انتظار من – اين است که ميرحسين موسوی جامعه‌ی سياسی را بالغ‌تر از آن می‌داند که نيازی به توصيه يا ارشاد او داشته باشند. او مهم‌ترین عمل سياسی زندگی‌اش را انجام داده است و سياست را از برج عاج خودگامگی به اعماق متن جامعه پرتاب کرده است. هر کوششی برای بازگرداندن اين مسیر يا تغيير دادن آن به سويی ديگر، يعنی بت‌واره ساختن از موسوی يا سلبريتی ساختن از او. اصلاح‌طلبان هميشه اين قابلیت را داشته‌اند و امروز هم دارند. انصراف عارف اين فرصت يگانه و گران‌بها را امروز به آن‌ها هديه کرده است که بتوانند به صراحت تمام عبور از اين سياست را در عمل نشان دهند.

۱

پيروزی ما و کاميابی ديگری

به اعتقاد من، امسال، ملت ما در آستانه‌ی بلوغی است که بذرش ۴ سال پيش کاشته شد. ما اين بلوغ و اين رسيدن را مديون هم‌نوايی، هماهنگی و هم‌راهی ميرحسین موسوی با جان و دل و ضمير مردم هستيم. يعنی نقطه‌ی آغاز برداشتن حجاب از ميان مردم و سياست.

تمام کسانی که در ماجرای انتخابات پيش رو، رأی و نظر و سخنی دارند، بخشی از همین آغاز دريدن حجاب‌اند اما به شرط بلوغ. و شرط بلوغ، به اعتقاد من اين است که در اين روزهای آينده نه از کسی بپرسيم به چه کسی رأی می‌دهد و نه از کسی بخواهيم به کسی رأی بدهد. نه کسی را که رأی می‌دهد داوری کنيم نه کسی را که رأی نمی‌دهد. اين باور، توصيه و تجويز بی‌عملی و بی‌تفاوتی نيست بلکه درست بر عکس مضمون عميق‌تر و فخيم‌تری پشت آن نشسته است. اين مضمون چيزی نيست جز همان‌که مير دلاور جنبش سبز به اختصار تمام برای ما گفته بود: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»
اگر به این باور رسیده باشيم که نه برای کسی می‌توان انتخاب کرد و نه حق تشخيص و تصميم برای ديگری داريم، حتی وقتی که در دل خود متقاعد شده‌ايم که داریم بهترین انتخاب را برای آينده‌ی ايران می‌کنيم، نفس ترغيب ديگران به معنی يقین مطلق داشتن به تحليلی است که خودمان داریم. اما هم‌چنان اين صورت رقیق‌شده‌ی خودکامگی خيرخواهانه نيست که موضوع سخن من است. اصل سخن من اين است که به مردم اعتماد کنيم. اين همه حرص زدن و هول و هراس داشتن از این‌که غده‌ی سرطانی ديگری مثل احمدی‌نژاد متولد شود، يعنی سوء ظن داشتن به مردم.
هر کدام از ما می‌تواند تا آخرين روز تصميم‌گيری برای هر انتخابی، به دل‌اش مراجعه کند و از قلب‌اش استفتاء کند. جای مفتی آدميان ننشينيم. زمام خرد و عاطفه‌ی ديگری را مستبدانه به دست نگيريم. راه آزادی از استبداد ورزيدن ولی در صورت خفی و ملایم آن نمی‌گذارد. برای رسيدن به آزادی، بايد از آزاد کردن خود و ديگری از خودرأیی و رجحان بخشيدن به رأی خويش در برابر رأی ديگر عبور کرد.
پر پيداست که هر کدام از ما به دلايلی تصمیمی داريم. هر کسی کوششی کرده است و ادله‌ی خود بر آفتاب نهاده است. بعضی – که خودم را در زمره‌ی اين گروه می‌شمارم – چشم‌شان به افق وسيع‌تر و چشم‌اندازهای کلان‌تر فردای سياست ايران نه در روز بعد از ۲۴ خرداد بلکه در ۴ سال، ۸ سال و يک قرن پس از آن است. برای اين گروه هم هيچ قطعيتی در هيچ سوی قصه وجود ندارد. رودِ هستی آدميان خروشنده در جريان است. من به گوهر اين آدمی ایمان دارم. راه ناکامی ما از سوء ظن به مردم می‌گذرد. معبر سربلندی و فتح و ظفر ما اعتماد کردن به باور مردم خودمان به گوهر زندگی است. و اين يعنی تفسير اميد. انتخابات سال ۹۲، برشی کوتاه است از تصویری که اميد ما در آن مندرج است. بکوشيم که پيش از هر چيز با کناره گرفتن از استبداد از هر نوعی – چه در نوع دريده و وقيح و سياه‌اش و چه در نوع خفی و خيرخواهانه‌اش – راه آزادی آدميان را مسدود نکنيم. معيار ما برای بزرگ داشتن انتخاب و تصمیم آدميان،‌ رابطه‌ی پیر و مراد با پیرو و مرشد نيست؛ معيار رابطه‌ی انسان‌هايی است برابر و بالغ که گوهر انسانيت و آدميت‌شان آن‌ها را هم‌زانوی خدا می‌نشاند. شما که دم از آزادی می‌زنید، مبادا حریت اين آدمی را به اين سطح فرو بکاهيد. تشخيص مرز باريک دعوت به بی‌عملی و اعتزال محض با دريدن حجاب ميان مردم و سياست و معزول کردن قدرتی که برفراز و مستقل از مردم می‌نشيند کار آسانی نيست. آغازش همين اعتماد کردن به مردم است.

از ياد نبريم که تمام توفيق بیدادگران و سياه‌کاران در همين است که بتوانند ميان ما شکاف بيندازند. در همين که بر سر اين يک روز، که نه آغاز و نه انجام جهان است،‌ رنگ غيريت‌سازی و فاصله انداختن خويش و سياست تباه و مردم‌گریزشان را به ما بزنند. در پيروزی ما، کسی قرار نيست شکست بخورد. حتی مؤمنان به انديشه‌ی سعيد جليلی با تمام جهل متنسکانه و خويشتن‌باوری متوهمانه‌شان، باید در اين کاميابی شريک باشند. راه‌اش همين است که با آن‌ها با تحقير برخورد نکنيم درست همان‌طور که خود را و دوستان‌مان را نبايد تحقير کنيم. بلوغ خود، اختيار و تشخيص و تصميم يکايک‌مان را بايد به رسميت بشناسيم. فردا، از آنِ ماست. ترانه‌سرای حماسه‌ی فردای ما،‌ سايه است:

می‌خوانم و می‌ستایمت پُرشور
ای پرده‌ی دلفریبِ رویا رنگ!
می‌بوسمت، ای سپیده‌ی گلگون؛
ای فردا! ای امید بی‌نیرنگ!
دیری‌ست که من پی تو می‌پویم.

هر سو که نگاه می‌کُنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاه من.
هر گام که پیش می‌روم، برپاست
سر نیزه‌ی خون‌فشان به‌راه من
وین راه یگانه: راه بی‌برگشت.

ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد.
یک مرد اگر به خاک می‌افتد،
برمی‌خیزد به‌جای او صد مرد.
این‌ست که کاروان نمی‌ماند.
آری، ز درون این شب تاریک
ای فردا! من سوی تو می‌رانم.
رنج است و درنگ نیست، می‌تازم.
مرگ است و شکست نیست، می‌دانم.
آبستن فتح ماست این پیکار.
می‌دانمت، ای سپیده‌ی نزدیک؛
ای چشمه‌ی تابناک جان‌افروز!
کز این شب شوم‌بخت بدفرجام
برمی‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدن تو: زندگی خندان.
می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند.
می‌آیی و در دلِ تو صد امید.
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به‌دامن تو صد خورشید.
وز بهر تو باز گشته صد آغوش.
در سینه‌ی گرم توست، ای فردا!
درمان امیدهای غم‌فرسود.
در دامن پاک توست، ای فردا!
پایان شکنجه‌های خون‌آلود.
ای فردا؛ ای امید بی‌نیرنگ! . . .
صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد