۰

از مشارکت تا اعتزال: انتخاب اخلاقی يا سیاسی؟

پس از پيروزی حسن روحانی در انتخابات ۹۲، که به تعبیری پيروزی گفتار سياسی سنجيده و ديپلماتيک بر ادبیات عوام‌فريبانه، جنجال‌آفرين و پرخاشگر بود، دستگاه سياست خارجی آمریکا بر سر دو راهی استمرار سياست‌های نخوت‌آميز گذشته يا جدی گرفتن و محترم شمردن خواست «مردم» ايران قرار دارد. مسأله البته دوسويه است و طبیعی است که بن‌بست فعلی تنها با گشودگی از یک سو از ميان نخواهد رفت.

مدعای این یادداشت اين است که تحولات ماه‌های اخير، نشانه‌های معناداری برای لزوم تغيير سیاست‌های آمریکا در قبال ايران دارد. نخستين نشانه اين است که انتخاب حسن روحانی به رياست جمهوری به معنای اقبال مردم به روشی در سياست است که در آن منافع ملی و رفاه و امنيت مردم، بازيچه‌ی ماجراجويی‌های سياست‌مداران و لفاظی‌های تنش‌آفرین نباشد. نشانه‌ی دوم اين است که مطالبات مردم سطوح و لايه‌های مختلفی داشته است که انعکاس آن را به خوبی می‌توان در مقاومت خشم‌آلود جناح مغلوب انتخابات رياست جمهوری در جريان رأی اعتماد به وزرای حسن روحانی مشاهده کرد. نتيجه‌ی انتخابات ۹۲، به معنای نزديک شدن «جامعه‌ی مدنی» به دولت و کم‌تر شدن شکاف ميان مردم و قدرت سياسی – در اين‌جا دولت – است.

يادداشتی که از آقای آرش نراقی در نقد نامه‌نگاری‌ها و بلند کردن صدای اعتراض به سياست‌ تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده منتشر شده است، چند محور اصلی دارد که از یک سو نقد به‌جا و به موقعی است از سرخوشی‌ها و ذوق‌زدگی‌های ناپخته‌ای که گاهی تمام سياست را در جنبش‌های فضای مجازی خلاصه می‌کنند و حتی در این توهم‌اند که سیاست ايران و جهان را به صرف همین حرکت‌ها می‌توان تغيير داد. اما از سوی ديگر، نقد ايشان بخشی از تحولات «جامعه‌ی مدنی» را ناديده نمی‌گيرد. احتياط و ترديد درباره‌ی عملکرد آينده‌ی دولت، احتياطی مقعول است به دليل اين‌که دولت اکنون زمام قدرت را در دست دارد. اما مردمی که به اين دولت رأی داده‌اند، در سال‌های اخير بیداد و نامردمی استخوان‌سوز قدرت‌مندان داخلی و تحريم‌های ويرانگر قدرت‌های خارجی را تحمل کرده‌اند. يکی از معناهای روشن رأی آن‌ها به حسن روحانی، مطالبه‌ی از ميان برداشتن تحريم‌ها به معنای انتقاد توأمان به سياست‌های حاکمان ايران و سياست‌های غرب است.

آقای نراقی هم‌زمان مسؤولیت کوشش برای رفع تحریم‌ها را متوجه «جامعه‌ی مدنی» و «دولت» ایران می‌کند اما در نهايت مسؤوليت اصلی را تنها به دوش دولت می‌گذارد. ايشان به درستی اشاره می‌کند که نامه‌نگاری‌ها و اعتراض «جامعه‌ی مدنی» برای لابی کردن با سياست‌مداران آمريکايی تأثير محدودی دارد. اما نکته‌ای که نباید از ياد برد اين است که اين اعتراض‌ها تنها متوجه اوباما و دولت او نيست. يک مخاطب ديگر این نامه‌نگاری‌ها درست همان ايرانيانی است که کوشش‌های مستمر آن‌ها در سال‌های اخير برای ايجاد تحریم‌های فلج‌کننده عليه ايران ثبت‌شده و علنی است. این نامه‌نگاری‌ها اگر بتواند سويه‌ی غيراخلاقی رفتار ایرانيان خارج از کشور را که باور دارند راه آزادی و رفاه ایران تنها از زوال، فروپاشی، براندازی يا ذلیل ساختن نظام جمهوری اسلامی می‌گذرد برجسته کند، گام مهمی برداشته است. لذا به همان اندازه که می‌توان بدبينانه نتيجه‌ی اين نامه‌نگاری‌ها را ناکامی دانست، می‌توان به صدای بلند آن اقدامات را نيز محکوم کرد.

کسانی که پای این نامه‌ها و بيانيه‌ها را امضا کرده‌اند عموماً افرادی هستند که پيچیدگی‌های سياست و واقعيت‌های موجود سياست خارجی آمریکا و ایران را به خوبی می‌شناسند. در نتيجه،‌ این افراد به خوبی می‌دانند که «ضديت با تحریم» به بيانیه‌نویسی و نامه‌پراکنی فروکاستنی نيست. اما فروکاستن حرکت آن‌ها به بيانيه‌نویسی و نامه‌پراکنی‌ و کوچک انگاشتن مجموعه‌ی کارهای آن‌ها هم کاریکاتور ساختن از حقيقت است. در میان کسانی که با تحریم ایران مخالفت می‌کنند و کرده‌اند و اين بار پای چند نامه و بيانیه را امضا کرده‌اند (و پيش از آنان مقامات سابق آمريکایی و نمایندگان سنای آمريکا کار مشابهی را کرده بودند)، کسانی هستند که نه تنها هم‌چنان محبوس زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند بلکه در نقد مقام‌های سياسی جمهوری اسلامی بارها نامه نوشته‌اند و حتی به صراحت رهبر کشور را مخاطب قرار داده‌اند. مطالبات آن نامه‌ها هم تنها در حد آزادی زندانيان سياسی نبوده است بلکه در مواردی از این حد هم فراتر رفته است. آقای نراقی درباره‌ی بیانيه‌نویسان می‌گويند: «همزمان باید آزادی زندانیان سیاسی، رفع حصر رهبران جنبش سبز، و نیز گشایش فضای سیاسی را هم مطالبه کنند». بسياری از همين کسانی که نامه امضا می‌کنند و بيانيه می‌نويسند نه تنها هم‌زمان بلکه بسيار پيش از آمدن روحانی يکايک اين مطالبات را – و بيش از این‌ها را – مطرح کرده بودند و هم‌چنان مطرح می‌کنند. آقای نراقی چنان روايتی از قصه ارايه می‌کند که گويی اين افراد اصل قصه را فراموش کرده‌اند و به فرع چسبيده‌اند. واقعيت اين است که اصل و فرع قصه را درست همین کسانی امروز دارند روایت می‌کنند که پای همين بيانيه‌ها را هم امضا می‌کنند و پی‌گير مطالباتی از جنس فشار از طريق افکار عمومی روی سياست‌های خارجی آمريکا هستند. تمامِ نشدنی‌های عالم که روزی به وقوع پيوسته‌اند، از همين جنس بوده‌اند. اين تأثیرگذاری‌ها هم از جنس محالات نيستند و نمونه و سابقه دارند. دشوارند، آری، اما محال نيستند. هشدار دادن نسبت به سرخوشی‌های متوهمانه مهم است و حتماً باید جدی گرفته شود، اما هم‌زمان بايد اين نقد را متوازن و متعادل پیش برد.

آقای نراقی درست می‌فرمايند که: «روشنفکران و فعالان مدنی مخالف تحریم باید به جای جنبش صدور بیانیه و نامه نگاری به زمامداران غربی (یا دست کم در کنار آن)، به دولت ایران فشار آوردند که زندانیان سیاسی را آزاد کند، حصر غیرقانونی رهبران جنبش سبز را از میان بردارد، و فضای سیاسی جامعه را ولو به طور نسبی بگشاید» اما مشکل همين توصيه‌ی آقای نراقی دقيقاً اين‌جاست که می‌فرمايند «به جای جنبش صدور بيانيه…» گویی نامه‌نگاری، جنبش به پا کردن و بيانيه نوشتن منافات دارد با این‌که مطالباتی را در برابر دولت ايران طرح کنند. شايد بهتر بود آقای نراقی می‌گفتند که «در کنار جنبش صدور بيانيه… به دولت ايران نيز فشار آورند» تا کمی موضع‌شان متعادل می‌شد.

کليد حل بحران تحريم‌ها – چنان‌که آقای نراقی به درستی اشاره می‌کنند – در دست آقای روحانی نيز هست ولی آقای روحانی تنها عامل مؤثر نيست. جامعه‌ی مدنی و مردم هم مؤثرند برای اين‌که نشان بدهند پشت رييس جمهور منتخب‌شان ایستاده‌اند و رييس جمهور تنها در پی اغراض سياسی نظام فارغ از توجه به مردم نيست. يکی از راه‌هايی که روحانی از طريق آن می‌توان نشان بدهد پشتگرم به حمايت جامعه‌ی مدنی برای رفع تحريم‌هاست، دقيقاً همين جنس نامه‌نگاری‌هاست که نشان می‌دهد روحانی تنها صدای قدرت نيست بلکه منعکس‌کننده‌ی خواست مردم و جامعه‌ی مدنی نيز هست. لذا بی‌اهميت انگاشتن يا عبث تلقی کردن اين حرکت‌ها با منطق آقای نراقی نقض غرض است: چطور می‌شود از سويی گفت که گره تحريم‌ها به دست دولت با پشتوانه‌ی حمايت جامعه‌ی مدنی گشوده می‌شود ولی هم‌زمان همين «جامعه‌ی مدنی» را از سوی ديگر ملامت کرد يا کارشان را بی‌اثر دانست؟ اما مهم‌ترین نکته‌ای که – به درستی – در نقد آقای نراقی بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که نمی‌توانيم «جامعه‌ی مدنی» را مترادف بگيریم با همين کسانی که نامه‌های مزبور را امضا کرده‌اند. جامعه‌ی مدنی بزرگ‌تر و وسيع‌تر از اين‌هاست و مطالبات آن‌ها هم متکثرتر و پيچيده‌تر است اما لزوماً در تضاد و تعارض با مطالبه‌ی رفع تحریم‌ها نيست.

اما يک نکته‌ی آخر در بيان آقای نراقی وجود دارد که به باور من ستون فقرات نگاه ايشان به مسأله است. ايشان دغدغه‌ی نگرانی‌های «جامعه‌ی بين‌المللی» را دارند و می‌گويند: «این دولت آقای روحانی (و نه روشنفکران) است که می تواند با کلید تدبیر، در عین حفظ منافع ملّی ایرانیان، به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد، و قفل تحریم ها را بگشاید». در عرف سياسی، «جامعه‌ی بين‌المللی» مترادف است با قدرت‌های جهانی. و این جامعه‌ی بين‌المللی تا به حال رفتار چندان مناسبی با ایران – چه با مردم‌اش چه با دولت‌اش – نداشته است. اين‌که نام ایران ملکوک وجود سياست‌مداری ماجراجو شده است،‌ توجيه مناسبی برای رفتاری که «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال ایران داشته است نيست. این همان نکته‌ای است که در سخنان حسن روحانی هنگام مقابل نهادن «تحريم» و «تکريم» از آن ياد شد. رفتار «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال ايران از سر «تکريم» نبوده است چه در دوره‌ی خاتمی و چه پس از آن. لذا، ماجرا دو سويه است. هر اندازه که ايران موظف است تا در فضای بين‌المللی اعتمادسازی کند و محيطی را برای همکاری ديپلماتيک با ساير نهادهای جهانی فراهم کند، طرف‌های مقابل هم موظف‌اند اعتماد ایران و مردم‌اش را جلب کنند. ناديده گرفتن سوء کردار «جامعه‌ی بين‌المللی» يعنی مشروعيت پيشاپيش دادن به وضعيتی که آکنده است از انواع تعارض‌ها و معیارهای دوگانه. اگر ايران بايد « به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد»، بی‌شک جامعه‌ی بين‌المللی هم بايد به نگرانی‌های مردم ایران پاسخ شايسته بدهد. اين نامه‌نگاری‌ها به روشنی دعوت دولت اوباما – و «جامعه‌ی بين‌المللی» – است به اين‌که به نگرانی ساليان دراز مردم ايران پاسخ شايسته بدهند.

از سوی ديگر، می‌توان تيغ نقد را همین‌جا متوجه نظام جمهوری اسلامی نيز کرد. همان‌گونه که «جامعه‌ی بین‌المللی» به جای تحريم باید با زبان تکریم با ملت ايران سخن بگوید، نظام جمهوری اسلامی و قدرت سياسی هم شيوه‌ی تحقیر و تخفيف مردم را باید کنار بگذارد و خود نیز با زبان «تکريم» با مردم سخن بگويد. انتخاب حسن روحانی و کارنامه‌ی گفتاری او و بخشی از عملکرد او، تا اين‌جا، حکایت از جدی گرفتن تکريم مردم دارد. استمرار آن البته قطعی و يقینی نیست. لذا، هم دولت جمهوری اسلامی و هم «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال مردم ايران زیر ذره‌بين هستند.

مردم ايران بارها نشان داده‌اند که هم لياقت حاکمانی را دارند که بهتر از اين بر کشورشان حکومت کنند و هم سزاوار نامردمی قدرت‌های جهانی نيستند. برای گرفتن سپر از دست بيدادگران داخلی، نبايد شمشير را در دستان بيدادگران خارجی تيز کرد و گناه قربانی شدن مردمی گروگان از هر دو سو در اين ميانه را تنها به گردن همان گروهی انداخت که به مردم ستم کرده‌اند و با آن‌ها بر سر مهر نيستيم.

اين جنبش نامه‌نگاری هر اندازه هم که محدود باشد – و ضرورتاً محدود نمی‌ماند و بالقوه می‌تواند گسترش پيدا کند – گامی است مهم در راه مشارکت فعال سياسی که هم انتخابی است سياسی و هم اخلاقی. مخاطبِ پيام این حرکت‌ها هم تنها مقامات سياسی غربی نيستند. مخاطب اين حرکت‌ها هم ايرانيان خارج از کشوری هستند که در کارنامه‌شان کوشش فراوان برای اعمال تحريم‌های فلج‌کننده يا هم‌دلی و تئوريزه کردن اين تحريم‌ها هست و هم حاکمان سياسی داخل ايران که يک بار ديگر ببينيد کسانی که به احکام ظالمانه‌ی آن‌ها در زندان هستند، بيش از آنها دل در گرو منافع ملی ايران دارند و غم‌خوار رنج‌های ملت هستند.

اين يادداشت نخستین بار در جرس منتشر شده است.

۰

در نهفت پرده‌ی شب

هستند هم‌چنان کسانی از ميان مردم عادی، از ميان روشنفکران و نويسندگان که وقتی به احوال ايران می‌نگرند، ورد ضميرشان چيزی نيست جز سخنانی يأس‌آميز. هنری ندارند جز طعنه زدن در اميدی که در مردم هست. و این اميد واقعی است. نمونه‌ی تازه‌اش را می‌توان در اعتراض‌ها و نامه‌های سرگشاده‌ای دید که هدف‌شان کاستن فشار تحريم‌ها بر مردم ايران است. پاره‌ای از روشنفکران و نويسندگان – عمدتاً در ميان کسانی که خارج از مرزهای جغرافيايی ايران زندگی می‌کنند – منطق‌شان مبتنی بر دو مضمون هميشگی است: ۱) اين‌گونه اعتراض‌ها و نامه نوشتن‌ها به اوباما و امثال او، سودی ندارد. کار عبثی است و تأثيری در رفع تحريم‌ها نخواهد داشت و حداکثر به کار آسوده کردن وجدان بعضی می‌آيد؛ ۲) اين حرکت‌ها معيوب‌اند چون – از نظر آن‌ها – مسؤول اصلی بروز تحريم‌ها مقامات حکومتی ایران هستند نه دولت آمریکا و کنگره و لابی‌گران ايرانی يا اسراييلی. از نظر آنها، اين تلاش‌ها هم بی‌اثر و هم بی‌ثمر است و هم خيال‌انديشانه و بی‌توجه به واقعیت‌ها.

من اين رويکردها را رياکارانه می‌دانم. اما فقط رياکاری نیست. يک مسأله‌ی محوری اين نگاه‌ها اين است که مبتنی بر بغض و نفرت است. گره اصلی موضع عاطفی گويندگان است نسبت به نظام جمهوری اسلامی، رهبرش و تمام مقومات آن. يعنی چنان نفرت از دشمن – دشمن فرضی يا واقعی – قوی است که حاضر نيستند در اين منطق دوقطبی سياه و سفيد، راه ديگر و متفاوتی را ببينند. اين راه دیگر، راه مردمی است که نه سرسپرده‌ی يک نظام حکومتی خاص‌اند و نه دلبرده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» يا «تحريم‌های کمرشکن» برای به زانو در آوردن احتمالی نظام حکومتی ایران هستند. تفاوت، ميان کسانی است که می‌خواهند زندگی کنند و کسانی که زندگی را در خدمت ايدئولوژی يا فلسفه‌بافی خود می‌خواهند. فرقی هم نمی‌کند ايدئولوژی مزبور که زندگی را در خدمت خود می‌خواهد ولايی باشد يا چپ يا سرمايه‌دارانه يا ليبرال.

ريشخندگری، طعنه زدن، نوميدی پراکندن، چيزی نيست که اختصاص به يک طايفه يا ملت يا دين و مذهب خاص باشد. آدمی می‌تواند يا به اختيار ريشخندگری را انتخاب کند يا شرايط زندگی‌اش او را به سويی سوق دهد که جز تیرگی و تاريکی چيزی نبيند. نظام جمهوری اسلامی – مثل هر نظام سياسی ديگری در جهان – نقاط تاريک و روشنی دارد. تيرگی محض در آن ديدن و آن را نماينده‌ی شر مطلق ديدن، تفاوت چندانی ندارد با همان نگاه ايدئولوژيکی که نظام ايران را سپید محض و طيب و طاهر و مقدس می‌داند. هر دو عامليت انسان‌ها و نقصان و خطای بشری را – در کنار آرمان‌خواهی و توانايی حيرت‌آور انسان‌ها برای تغيير را – ناديده می‌گيرند.

برای من تفاوت این دو نگاه، در سطحی ديگر چيزی است شبيه تفاوت نگاه اخوان و سايه. شعر «زمستان» اخوان تجسم عينی اين نگاه نوميدانه است. و بسياری شعرهای ديگر اخوان. سايه – دست‌کم از نگاه من – در شعرش نقطه‌ی مقابل اين رويکرد است. برای مثال،‌ این شعر سايه را ببينيد:

دختر خورشید
نرم می‌بافد
دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می‌سراید مرغ مرگ‌اندیش:
«چهره‌پرداز سحر مرده ست!
چشمه‌ی خورشید افسرده ست!»
می دواند در رگ شب خون سردِ این فریبِ شوم
وز نهفت پرده‌ی شب، دختر خورشید
همچنان آهسته می‌بافد دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را!

این روزها، «مرغ مرگ‌انديش» کم نداريم. اما هستند مرغانی زندگی‌انديش. هم‌چنان هر روز خورشيد طلوع می‌کند. هم‌چنان در داخل مرزهای ایران، در ظل همين جمهوری اسلامی، انسان‌های تازه‌ای متولد می‌شوند. انسان‌هايی هم رفتار و گفتارشان تغيير می‌کند. برای مرگ‌انديشان، در ايران، «چشمه‌ی خورشيد افسرده ست». با اين نظام و اين دستگاه، هيچ نور اميدی نمی‌تابد. تمام کوشش مردم، تغييرخواهان و آزادی‌جويان هم عبث است، مگر البته در مسير همان ريشخندگری خودشان و ويرانی‌جويی پيشنهادی‌شان حرکت کند. نوميدی‌پراکنان – که به باور من در بن ضميرشان افسرده هم هستند – نه به حال ايران می‌توانند واقع‌بينانه نگاه کنند (توانايی به رسميت شناختن عامليت مردم را ندارند) و نه به آينده‌ی ايران می‌توانند فکر کنند. هيچ معلوم نيست نسخه‌های پيشنهادی آن‌ها برای ايران سعادت می‌آورد يا شقاوت. حتی اگر بتوان نشان داد غايت منطقی نسخه‌های آرمان‌خواهانه‌ی آن‌ها در عمل و روی زمين، چيزی جز تيره‌روزی و ويرانی بيشتر نخواهد آورد، باز هم حاضر نيستند دست از آيه‌ی يأس خواندن بکشند. برای آن‌ها، محور جهان خودشان است. آرزو و آرمان خودشان است. تا جايی که حتی آرمان‌ها و آرزوهای همه‌ی مردم ايران و کسانی را که داخل مرزهای ايران زندگی می‌کنند بر اساس آرزوهای خودشان تفسير می‌کنند. آن‌ها هم برای مردم نقشی قايل نيستند، درست همان‌طور که شورای نگهبان خود را قيم مردم می‌پندارد. همان‌طور که شورای نگهبان فکر می‌کند بهتر از مردم صلاح‌شان را تشخيص می‌دهد و احتمالاً بهتر از خودِ خدا و پيامبر، اسلام را می‌فهمند، آن‌ها هم بر اساس فلسفه‌هایی که می‌پردازند، مسير صلاح و آبادانی ايران و ايرانی را جای ديگری می‌دانند. تا ديروز که منطق منحط پريشان‌خويی و پرخاش‌گری احمدی‌نژادی از در و ديوار وطن می‌باريد، کارشان آسان بود. امروز ديگر آن حجم بی‌خردی در گفتار دولتمردان ايرانی نيست. کارشان دشوارتر از پيش شده است. اما برای آن‌ها هم‌چنان «چهره‌پرداز سحر مرده ست». برای هميشه. گمان نمی‌کنم هيچ سخنی توهين‌آميزتر و نخوت‌آميزتر از این در برابر مردم باشد. مردم را می‌توان باور کرد. اميد را می‌توان زنده نگه داشت. شورای نگهبان درون‌مان را می‌توانيم معزول کنيم. ريشخندگری کار سختی نيست. از هر بی‌عملِ افسرده‌ای ساخته است که واقعیت‌ها و حجم تباهی‌ها را گوشزد کند. هنر آن است که در ميانه‌ی سنگلاخ مسير عبور جوييار نرم و آرام و شکيبا را نشان دهی و به مردم يادآوری کنی که شب هر چقدر هم دراز باشد، خورشيد باز هم طلوع خواهد کرد. بیدادگران و بی‌خردان داخل ايران، و متحدان معنوی‌شان از مستکبران و بی‌خردان خارجی هميشه بر مردم چيره و مسلط باقی نخواهند ماند.

۲

همراه شو عزيز…

«این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.»
– ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی ۱۳؛ مهر ۱۳۸۸

این يادداشت يک دعوت است. دعوت به تفاهم. دعوت به آشتی. دعوت به بازگشت به مهربانی برای خاطر ايران و ايرانی. گمان می‌کنم هر کسی در اعماق ضميرش قلباً به ايران دلبستگی داشته باشد و رفاه و آبادانی و عزت ايران و ايرانی برای‌اش مهم باشد، اين دعوت را احتمالاً جدی خواهد گرفت.

نامه‌ای که زندانيان سياسی ما برای اوباما نوشته‌اند و از او دعوت به گفت‌وگو و تعامل با دولت روحانی کرده‌اند و خواستار لغو تحريم‌های فلج‌کننده و کمرشکن علیه ملت ایران شده‌اند (نسخه‌ی انگليسی نامه را در گاردين ببينيد)، پیام مهمی از تغيير در عميق‌ترین لايه‌های ايران دارد. چيزی که به این نامه وزن فوق‌العاده‌ای می‌دهد نويسندگان اين نامه هستند. کسانی که به احکامی ظالمانه در زندان‌های جمهوری اسلامی هستند. اما تمام آن جفاهايی که افراطیون و بيدادگران بر آن‌ها کرده‌اند باعث نشده است که جانب انصاف را رها کنند یا کين‌توزی و نفرت را مجال رسوخ در جان‌شان دهند. اين‌ها ايرانيانی نيستند که در غربتِ غرب آرمیده باشند و دست‌کم زندگی روزمره‌شان از آسيب تهديد در امان باشد. آن‌ها عينيت انتقام‌جویی کسانی در نظام جمهوری اسلامی هستند که حال و روز امروز را برای ايران رقم زده‌اند. اما هم‌چنان در رفتار و گفتارشان نشانی از انتقام‌جویی يا نفرت نيست. هم‌چنان اثری از ریشخندگری و نوميدی پراکندن در مواضعی که می‌گيرند نيست. اين دستاورد انسانی مهمی برای ايران و ايرانی است. در ميانه‌ی سال‌های تباهی که بر ایران رفته است، چراغی هنوز روشن است. شعله‌ی اين چراغ نه تنها فرونمرده است بلکه ارجمندترين پرتوها از آتش آن هم‌چنان می‌تابد. ادامه‌ی مطلب…

۰

از عمل تا حرفِ سياست

آسان‌ترين چيزی که می‌توان درباره‌ی سياست‌مداران – در هر کشوری – گفت این است که: به عمل کار برآيد به سخن‌دانی نيست. تناقض قصه هم درست همين‌جاست. آسان می‌شود گفت که نيکو و پاکيزه سخن گفتن برای سياست‌مدار خوب، کافی نيست. عمل هم لازم است. اما واقعيت قصه اين است که هيچ عمل سياسی مطلوب و معقول بدون مقدمه و درآمد سخن نيکو و نظر منسجم، پا بر زمين نخواهد آورد. روحانی امروز نخستين و مهم‌ترین مانع سياست‌ورزی پريشان و پوسيده را از ميان برداشته است. رتوریک از هم‌گسيخته، پريشان، پرخاش‌جو و دشمن‌تراش و ديگری‌سوز، تا امروز بخشی جدایی‌ناپذير از گفتار سياست‌مداران ايرانی بوده است. عبور از اين زبان و ادبيات، فاصله گرفتن آگاهانه از آن و ميل کردن به سوی زبان ديپلماتيک، ملايم و گشوده، آغاز گشايش‌های احتمالی بعدی است.

ادبيات روحانی تا هم‌اکنون سلاح ريشخند و نوميدی پراکندن را از بسياری گرفته است. با اين دگرگونی معنادار بی‌شک کار منتقدانی که مهم‌ترين منبع ارتزاق فکری و مالی‌شان زبان کوچه‌بازاری، پرخاش‌جو و تحقيرگر احمدی‌نژاد بود، بسيار دشوارتر از پیش شده است. تا تغيير معنادار عملی در سياست البته راه درازی باقی است. اما بخشی از خشونت عملی، از خشونت زبانی آغاز می‌شود. سرکوب و تحقير ديگری، ابتدا از زبان تحقيرگر و پرنخوت و متبختر آغاز می‌شود. اما مغتنم نشمردن اين دگرگونی و تحول مهم و نوميدی پراکندن، باری اگر دهد، بی‌شک پشيمانی خواهد بود و امداد رساندن به تفکری که بقای‌اش در درشتی و خشونت و ديگری‌سازی است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

زیر و زبر گفتمانی در مراسم تنفیذ روحانی

در روز تنفيذ حسن روحانی، حادثه‌ی مهمی اتفاق افتاد که از نگاه بسياری از ناظران دور مانده است و هر چقدر هم که در سطح به آن متفطن باشند، از عمق معنای آن غفلت کرده‌اند. تاريخ و سنت نظام جمهوری اسلامی تصويری از رهبر کشور و رييس جمهور به دست می‌دهد که در آن يکی زبردست است و ديگری زيردست. رهبر مُطاع است و قدسی؛ اما رييس جمهور فرودست است و مطيع. نسبت و رابطه، بر حسب رابطه‌ی مولا و ولی فهميده می‌شود.

مراسم تنفيذ روز شنبه اين موازنه را به نرمی و لطافت يکسره واژگون کرد. هیچ «انقلاب»ی رخ نداده است. قرار هم نبوده انقلابی رخ بدهد. حرمت کسی هم شکسته نشده و اتفاق خارق عادتی رخ نداده است اما گويی وارد دوران تازه‌ای شده‌ایم. مشخصه‌های اين دگرگونی ترازِ رابطه چی‌ست؟

ادامه‌ی مطلب…

۰

بازگشتِ مهربانی

۱. چند ماه گذشته در سیاست ايران، شاهد زوال تدريجی  گفتار زمخت و ناهموار و ادبيات پرخاش‌گر بوده‌ايم؛ دست‌کم در سطح يک نفر از مقامات رسمی نظام. از نگاه من، اين بازگشت مهربانی است: مهربانی با کلمه. با واژه‌ها که مهربان باشی و از آن‌ها به مثابه‌ی تير و خنجر برای دريدن و کشتن و سوختن استفاده نکنی، آرام‌ارام راه مهربانی بر انسان هم هموار می‌شود. نمی‌خواهم تصويری آرمان‌گرايانه یا غيرواقعی از نسبت کلام با آدمی به دست بدهم. می‌فهمم که هستند کسانی که گفتاری ملايم دارند اما کردارشان پرخاش‌جوست و در عمل آدمی را می‌درند. اين را می‌فهمم. اما قاعده اين نيست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

نخوت بادِ دی و شوکتِ خار…

بارها نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون نمی‌خواستم نشانی از نفرت و کينه در اين سطور باشد. پاک کردم چون به فرض که شکستی هم برای خودکامگان و بیدادگران در ميان باشد، اين شکست، شکست آدمی است. شکست ما نيز هست. پيروزی ما باید چتری باشد بر سر حتی آنها که ما را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند و خوار و خفیف و ذليل و عذرخواه می‌طلبند. ما کسی را فروشکسته و عذرخواه نمی‌خواهيم.

می‌خواستم بگويم آن دوران «آخر شد» ولی می‌دانم و می‌دانيد که آخر نشده است. زدودن آن همه خسارت کار آسانی نيست. در برابر آن حجم عظيم بی‌کفایتی و سوء مديریت و خودمحوری، تمام سياه‌نمايی‌ها سپيدنمايی و مدح می‌نمايد:

آنچنان سوخته اين خاکِ بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نيست

اما بی‌شک يک چيز سپری شده است: نخوت باد دی؛ همان دی‌ ماهی که روز نهم‌اش را حماسه‌ی خود می‌خواندند. اما چه باک. بگذار کسانی که ما را آدمی نمی‌شمرند، برای خود روزی برای حماسه داشته باشند. روز حماسه‌ی ما روزی است که حتی آن‌ها که ما را آدمی نمی‌دانند، شاد باشند و کامروا و گمان نکنند مسير شادمانی‌شان يا راه عزت ايرانی و منافع ملی از تشفی خاطر و سپر انداختن ديگری می‌گذرد. اول نقطه‌ی عزيمت ما هميشه اين است که ديگری آينه‌ی ماست. ديگری از ماست. ديگری ماست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

آقای روحانی! با شما هستند!

هيچ شرح و توضيحی لازم ندارد. فقط برای اين‌که حسن روحانی بداند شمار زيادی از کسانی به او رأی داده‌اند و «حماسه»‌ آفریدند موضع‌شان در برابر حوادث سال ۸۸ چی‌ست و از او – که رييس جمهور منتخب‌شان است – چه انتظاری دارند، همين دو بند مختصر و مفید و معنادار را يادآوری می‌کنيم تا ايشان بداند که وقتی مراسم تحليف و تنفيذ ایشان به خیر و خوشی پيش رفت، تازه ابتدای ایستادگی است. هر راهی، جز راه استيفای حقوق ملت، عاقبت‌اش پريشانی و پشيمانی خواهد بود. شير را می‌توان به حبس و حصر کشاند ولی نمی‌توان از او انتظار داشت روباه باشد. خير الکلام ما قل و دل.

۱. «در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسأله‌ی انتخابات مسأله‌ی شخصی من نبود و نیست. من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال‌شده‌ی مردم معامله یا مصالحه کنم. مسأله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.»
ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی نهم؛ ۱۰ تير ۱۳۸۸

۲. «من نه تنها از پاسخ‌گويی در برابر اين اتهامات واهمه‌ای ندارم بلكه آمادگی دارم تا نشان دهم چگونه مجرمان انتخاباتی در كنار مسببان اصلی اغتشاشات اخير قرار گرفتند و خون مردم را بر زمين ريختند و اكنون كوشش می‌كنند صحنه‌هايی را كه صدها شاهد و ده‌ها تصوير آن را گواهی می‌دهند به گونه‌ای ديگر جلوه دهند؛ آماده‌ام تا نشان دهم چگونه كسانی كه عمل‌شان در راستای ايجاد هرج و مرج در كشور؛ تضعيف نظام و منافع بيگانگان است تلاش نمودند به بهانه‌ی تخريب‌گری‌های عناصری نامعلوم، جنبش سبز شما را اغتشاشگری و وابسته به بيگانه معرفي كنند؛ ولی حاضر نيستم به خاطر مصالح شخصی و هراس از اينگونه تهديدها از ايستادگي در سايه‌ی شجره‌ی سبز استيفای حقوق ملت ايران كه امروز به خون به ناحق ريخته‌شده‌ی جوانان اين كشور آبياری شده است لحظه‌ای صرف‌نظر نمايم. از مجموع آرای ريخته شده در صندوق‌ها تنها يك رأی متعلق به من است و شما به خوبي می‌دانيد كه مشكل آنها با ميليون‌ها رأيی است كه جوابی برای سرنوشت آنها ندارند.»
– ميرحسين موسوی؛ ۴ تير ۱۳۸۸؛ بيانيه‌ی شماره‌ی ۸

۲

اقتصاد سياسی پس از انتخابات ۹۲

سعی کرده‌ام در اين يادداشت، يکی از جنبه‌های مهم دگرگونی‌های سیاسی بعد از انتخابات ۹۲ را مرور کنم. به اعتقاد من، وضعيت ايران را بايد محلی، منطقه‌ای و جهانی ديد. هر تحليلی که فقط محبوس یکی از اين مؤلفه‌ها بماند و از ساير مؤلفه‌ها غفلت کند، ناکام خواهد ماند. اين يادداشت اولين بار در وب‌سايت جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اولويت منافع ملی ما دقيقاً کجاست؟ و چرا؟

۱. محسن مخملباف برای شرکت در جشنواره‌ای – که از سوی دولت اسرايیل حمايت مالی می‌شود – به اسرايیل سفر می‌کند. عده‌ای از او گلايه می‌کنند که بنا به دلايل کذا و کذا کاری که کرده است نارواست. عده‌ای ديگر در دفاع از مخملباف – يا به تعبير دقيق‌تر در «واکنش» به بیانيه‌ی اول – بيانيه‌ای امضا می‌کنند ستايش‌آميز که در آن مخملباف را تجسم و تبلورهای آرمان‌های جنبش سبز می‌شمارند (به چه دلیل؟ به دلیل ساختن فيلمی درباره‌ی بهاييان؟ به دليل شکستن تابوی سفر به اسرايیل؟ به دلیل شرکت در جشنواره‌ی دولتی که مهم‌ترین صدمه‌ها را به منافع ملی ايران زده است؟ نمی‌دانيم دقیقاً). جنجالی در می‌گيرد. هزار بحث ريز و درشت پا می‌گيرد. از نسبت اخلاق گرفته تا سياست. از اين‌که هر کسی با سفر مخملباف مخالفت کند، يا يهودستيز است يا بهايی‌ستيز يا عديل و نظير جواد شمقدری. حتی مخالفان و منتقدان برچسب «چپ بودن» می‌‌خورند – چه «چپ» باشند چه نباشند – و اگر هم واقعاً بتوان نشان داد که هيچ نسبت و رابطه‌ای با چپ‌ها از هر نوعی ندارند، باز هم متهم می‌شوند به تأثيرپذيری از چپ. وقتی کف‌گير حسابی به ته ديگ می‌خورد، می‌شود حتی عقربه‌ی زمان را عقب کشيد و نسبت چپ با ايران‌دوستی و اولويت منافع ملی ايران را فروکاست به سينه‌ زدن زير «پرچم سرخ». يعنی جهش پشت جهش. يعنی عبور از يک معضل و مغالطه و پيوستن به مغالطه‌ای تازه. اما: خلاصه‌ی مسأله اين است – از نظر اين منتقدان يا همان مدافعان سفر مخملباف به اسراييل – که تنش در رابطه‌ی ميان ايران و اسراييل در ۳۴ سال گذشته باعث صدمات جبران‌ناپذيری به منافع ملی ايران شده است (و مسؤول اصلی و متهم بزرگ این عدم رابطه هم ايران است و اسرايیل هم هميشه فرشته‌ای آسمانی و بی‌عيب و نقص بوده است) و سفر مخملباف فرصت خوبی است برای ايجاد «صلح» و «گفت‌وگو» (ميان چه کسانی نمی‌دانيم؛ يک جا سخن از ملت ايران و ملت اسراييل است ولی وقتی صحبت ديپلماسی شود طبعاً دولت‌ها با هم مذاکره می‌کنند نه بقال‌ها و نانواها يا فيلمسازان و جراحان!). خلاصه اين‌که – از نظر آن‌ها –  تمام کسانی که مخالف رابطه‌ی ايران و اسرايیل و مخالف کاستن سطح تنشی که منجر به جنگ خواهد شد، باشند از موضعی ضد منافع ملی ايران حرکت می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد