۰

این همه نقش در آیینه‌ی اوهام؟

نتیجه‌ی مذاکرات هسته‌ای ایران و غرب امری بدیهی و طبیعی نبود. دست‌ کم برای بسیاری چنین نبود. آن‌چه در این دو سال اتفاق افتاد، از توافق/تفاهم ژنو و لوزان گرفته تا آن‌چه در وین کمابیش به پایان‌ خود رسید، توانست جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی مدنی را به شدت دو قطبی کند. واکنش‌ها و موضع‌گیری‌ها در ظاهر تقریباْ به طور کامل بر مهم و بی‌سابقه بودن یا حداقل کم‌نظیر بودن این اتفاق دیپلماتیک تأکید دارند ولی فضا هم‌چنان به شدت دو قطبی است. مختصر ماجرای دیپلماتیک و مضمون و موضوع مذاکرات دو محور عمده داشت که عملاً با تصویب امروز در شورای امنیت به تحقق کامل نزدیک‌تر شده است: ۱) رفع و لغو نظام تحریم‌ها (یا به بیان دیگر شهادت و اذعان به فشل بودن و ضد انسانی بودن آن‌ها ولو هم‌چنان در شعار عده‌ای آن را مهم‌ترین عامل به نتیجه رسیدن مذاکرات بدانند)؛ و ۲) منتفی شدن صریح و از موضوعیت افتادن سیاست تغییر رژیم که بیش از سه دهه است در دستور کار رسمی یا غیر رسمی دولت آمریکا بوده است (یعنی «روی میز بودن همه‌ی گزینه‌ها» از جمله گزینه‌ی نظامی پس از این توافق یا شعار سیاسی است یا طنز). مضاف بر این‌که از رهگذر این توافق و دو دستاورد مشخص فوق، حق فعالیت صلح‌آمیز هسته‌ای ایران به طور شفاف‌تر و صریح‌تری به رسمیت شناخته شد. این خلاصه‌ی اتفاقی است که در عالم واقع خارج از خیال ما رخ داده است (برای جزییات ملموس‌تر توافق برای خواننده‌ی غیرمتخصص بنگرید به مقاله‌ی نیویورک تایمز با عنوان «در توافق هسته‌ای ایران چه کسی به چه چیزی رسید»). بدون شک امکان‌های پیش روی این دو رویداد برای هر دو طرف توافق تا حد بسیاری گشوده است یعنی اتفاق‌هایی وجود دارند که وقوع‌شان می‌تواند باعث مخدوش شدن یا از ریل خارج شدن این دو محور شود. این اتفاق‌ها هر چند محال نیستند ولی با این توافق رویدادشان بسیار دشوارتر از قبل شده است و دلیل دوقطبی شدن واکنش‌ها هم دقیقاً همین است.

 اردوی موافقان و مخالفان تحریم‌ها کمابیش در فضایی روشن حرکت می‌کنند. این توافق نقاب از روی بسیار کسان کشیده است و باعث شده بسیاری بکوشند مواضعی را که تا دیروز به صراحت بیان می‌کردند یا به شکلی دیگر می‌گفتند حالا در لفافه بگویند یا درست خلاف آن بگویند. گزینه‌های تحریم ایران و حمله‌ی نظامی که محبوب‌ترین گزینه‌های بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی بودند امروز دیگر رسوا و بی‌آبرو شده‌اند (فارغ از این‌که حکومت ایران مشروعیت سیاسی داشته باشد یا نداشته باشد؛ حکومت صدام حسین هم مشروعیت سیاسی نداشت ولی فقدان مشروعیت صدام حسین فی نفسه باعث مشروعیت تحریم‌های ویرانگر و ضد انسانی غرب علیه حکومت عراق و مردم‌اش، با پیامد تخریب درازمدت جامعه‌ی مدنی، نبود). در این‌جا آن بخشی از اپوزیسیون مد نظر است که سیاست و زبانی متصلب و به شدت دوقطبی دارد و حاکمان و حکومت سیاسی ایران را یکسره اهریمنی و اصلاح‌ناپذیر می‌داند.

 دایره‌ی مخالفان

مخالفان توافق وین (یعنی مخالفان پایان یکی از بحران‌های بزرگ دیپلماتیک حکومت ایران) را با تقریب خوبی می‌توان به شکل زیر برشمرد: ۱) مخالفان داخلی؛ ۲) بخشی از مخالفان ایرانی خارج از کشور؛ ۳) اسراییل و نومحافظه‌کاران آمریکایی؛ و ۴) عربستان سعودی.

 مخالفان توافق یا دلواپسان داخلی جمهوری اسلامی عنوانی است کلی‌تر برای مخالفان اصلاح‌طلبان، مخالفان جنبش سبز و مخالفان انواع میانه‌روی‌های سیاسی یا دینی. برای این عده هم‌چنان زمینه برای مخالفت با این توافق وجود دارند هر چند در موضعی بسیار ضعیف‌تر از دو سال پیش واقع‌اند. این توافق که نتیجه‌ی همکاری نزدیک دیپلمات‌های ارشد ایرانی و آمریکایی بوده اثرگذاری آن‌ها را برای اخلال در کار دولت روحانی بسیار کم‌تر از قبل کرده است. دفاع‌های بی‌سابقه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای از تیم مذاکره‌کننده یکی از دلایل دشوارتر شدن کار دلواپسان داخلی است؛ این تعابیر را آیت‌الله خامنه‌ای هرگز برای دولت خاتمی یا کارگزاران‌اش به کار نبرده بود (تحلیل علی حاجی قاسمی درباره‌ی چشم‌انداز مخالفت‌های دلواپسان داخلی قابل تأمل‌ است).

مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور (یا تصویر آینه‌ای دلواپسان داخلی) شامل طیف‌های مختلفی است که منطق اصلی‌شان این است که نظام جمهوری اسلامی اصلاح‌ناپذیر است و هیچ تصحیحی در هیچ سطحی باعث این نمی‌شود که بتوان با آن راه آمد یا سازش کرد. ستون فقرات این مواضع این است که همیشه می‌توان میان انسان‌ها و الگوهای کشورداری یا نظام‌های سیاسی میان خوب و بد و اهریمن و فرشته تفاوت صریح قایل شد و «ذات» آن‌ها دست‌یافتنی و تغییرناپذیر است. این عده دچار آشفتگی بیشتری شده‌اند. تا قبل از توافق هسته‌ای بخشی از این مخالفان تحلیل‌شان این بوده که این توافق به دلیل این‌که تصمیم‌گیر اصلی نظام جمهوری اسلامی و تعیین‌کننده‌ی سرنوشت پرونده‌ی هسته‌ای شخص آیت‌الله خامنه‌ای بوده است و بس، هرگز به سرانجام نخواهد رسید. با گذشت زمان درستی این تحلیل به تدریج رنگ باخت و در آن تصویر سیاه و سفید از آیت‌الله خامنه‌ای (و مخالفت سرسختانه و فرضی او با هر گونه فاصله گرفتن از سیاست‌های هسته‌ای دوران احمدی‌نژاد) رخنه افتاد. حالا که بخشی از معما حل شده است و توافق در عمل رخ داده یا به تحقق کامل‌اش بسیار نزدیک شده، این گروه با انحراف از موضوع سراغ مسأله‌ای اساسی‌تر رفته‌اند که حالا با شفاف‌تر شدن بیشتر مشهود می‌شود که همان موضع اسراییل و نومحافظه‌کاران آمریکایی است: مخالفت با ایران به خاطر تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای نیست.

ایران از نظر این مخالفان سیاستی ایدئولوژیک، آخرالزمانی، اسلام‌گرای شیعی و آشوب‌آفرین دارد که باعث بر هم زدن نظم و صلح منطقه و جهان می‌شود. لذا مهم نیست که حالا مسیر دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای مسدود شده باشد یا نه؛ ایران یا دوباره از نظر این گروه می‌کوشد همان راه دستیابی به سلاح هسته‌ای را طی کند یا به شیوه‌ای دیگر فرضیات آن گروه را درباره‌ی خود تأیید خواهد کرد (اوج این خیال‌بافی‌های توهم‌آلود را در این سرمقاله‌ی نیویورک تایمز می‌توان دید که برای ایران آرزوهای سلطه‌طلبانه‌ای از زمان صفویان تا امروز قایل است؛ رسوایی و پریشانی این مطلب به حدی بود که یکی از نویسندگان فارسی‌زبان‌اش در توجیه‌های بعدی‌اش برای ترمیم فضاحت آن بارها به زبان فارسی مواضع‌اش را تغییر داد ولی دیگر نمی‌شد با متن منتشر شده‌ی انگلیسی کاری کرد؛ همچنین بنگرید به نقد آن مطلب). می‌توان در تمام آن مدعیات درباره‌ی حکومت ایران (که خود مطلقأ خالی از ایدئولوژی و جزم‌اندیشی‌های سیاسی و فکری نیستند) تشکیک کرد. ولی محور اصلی مدعیات نوعی رویکرد روان‌‌شناسانه و هم‌چنین تقدیرگرایانه است. یک بخش از این مخالفت‌ها یا نارضایتی‌ها این است که به دلیل این‌که از نظر آن‌ها، آیت‌الله خامنه‌ای تعیین‌کننده‌ی مطلق سرنوشت اصلی هر سیاست داخلی و خارجی نظام است (و از نظر آن‌ها فردی است غیر قابل اعتماد)، لذا از نظر آن‌ها انتظار این‌که تغییر مهم در سیاست داخلی یا خارجی ایران رخ بدهد خیال‌بافانه یا غیر واقعی است. در این تحلیل دولت‌ها و حکومت‌ها مقهور سیاست‌ها و رویه‌های گذشته‌ی خود هستند (مراجعه کنید به ارجاعات مکرر این گروه به سیاست‌ها و تصمیم‌های حکومت ایران در تأیید و تقویت مدعای خود). از این منظر، گذشته‌ی حکومت‌ها یا آینده‌‌ی آن‌ها را قهراً مقدر می‌کند یا باعث می‌شود بروز هر چرخشی را در آینده‌ی آن‌ها به اعتبار همان فرض‌ها نادیده و موقتی/مصلحتی بینگاریم (برای تحلیلی مبسوط‌تر در این خصوص، بنگرید به مصاحبه‌ی محمدمهدی مجاهدی با روزنامه‌ی ایران: «شعاع تأثیر دیپلماسی هسته‌ای ایران تا کجاست»). این گروه از مخالفان البته هرگز توضیح نمی‌دهند که اگر بنا با این باشد که حکومت‌ها و نظام‌های سیاسی مقهور گذشته‌شان باشند چطور است که نباید به دولت‌های غربی و دولت آمریکا که کارنامه‌ای مفصل در دخالت‌های نظامی و سیاسی در مناطق مختلف خاور میانه داشته‌اند و این دخالت‌ها سابقه‌ای روشن (و اکنون رسوا دارند) به همین شیوه بدبین بود ولی به حکومت ایران باید بدبین بود؟ فهرست این سوابق گذشته‌ی دولت‌های غربی بسیار مفصل است ولی فقط یک نمونه‌ی آن تدارک کودتای ۲۸ مرداد در ایران است که دو بار دولتمردان آمریکایی تا به حال به صراحت به آن اعتراف کرده‌اند (دقت کنید وصف این دولت دموکراتیک است نه آخرالزمانی و شیعی و ایدئولوژیک و مانند آن‌ها). این دولت دموکراتیک در همین نیم قرن گذشته کارنامه‌ی چندین لشکرکشی به نقاط مختلف دنیا و استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی و بمب هسته‌ای دارد.

درباره‌ی اسراییل، صورت‌بندی اصلی مخالفت شدید اسراییل با این توافق دیپلماتیک این است که ایران تهدیدی وجودی برای اسراییل است و تا زمانی که این حکومت بر سر کار باشد به خاطر شعارها و مواضع تند و خصمانه‌ای که همیشه علیه دولت اسراییل داشته، اسراییل نمی‌تواند آرام بنشیند. پرونده‌ی هسته‌ای مهم‌ترین و برنده‌ترین برگی بوده که اسراییل برای منزوی کردن حکومت ایران در اختیار داشته است. به همین دلیل مدام بر تقویت تحریم‌ها و گزینه‌ی تغییر رژیم تأکید می‌ورزد. برای اسراییل و همراهان با سیاست‌های نتانیاهو توافق هسته‌ای به معنای از دست رفتن برگ برنده‌ آن‌هاست. منظور از همراهان نتانیاهو نومحافظه‌کاران آمریکایی و حتی بعضی از مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی توافق با ایران است (بنگرید به مقاله‌ی هاآرتص: «بیچاره نتانیاهو، دنیا محبوب‌ترین اسباب‌بازی‌اش – بمب ایرانی – را از او ربود»). توافق هسته‌ای برای دولت اسراییل چیزی است بسیار بزرگ‌تر از کنار رفتن و بلاموضوع شدن محمود احمدی‌نژاد. تا زمانی که در جمهوری اسلامی عاملی برای بحران‌آفرینی‌های مستمر و دامن زدن به گفتار سیاسی پرخاش‌جویانه وجود داشت، منحرف کردن افکار عمومی از سیاست ضد انسانی، استعماری و اشغال‌گرانه‌ی اسراییل در فلسطین کار آسان‌تری بود. ایران به رغم تمام شعارهای ضد اسراییلی‌اش در تمام تاریخ جمهوری اسلامی هرگز تهدیدی نظامی برای اسراییل نبوده است حتی در اوج دوران خیره‌سری و پرخاش‌جویی احمدی‌نژاد یعنی در همان دوره‌ای که اسراییل در داخل ایران دانشمندان هسته‌ای را ترور می‌کرد. ولی وجود این گفتار و شعار همیشه به اسراییل کمک کرده است. درست از روز روی کار آمدن روحانی و چرخش آشکار در رتوریک سیاسی و دیپلماتیک ایران با جهان – پیش از حل مناقشه‌ی هسته‌ای – اسراییل این خطر را احساس کرده بوده و با لحنی هشدارآمیز کوشیده بود مسیر «عادی شدن» رابطه‌ی ایران با جهان را بگیرد (بنگرید به مقاله‌ی اسلیت: «دلیل اصلی نفرت اسراییل، عربستان سعودی و نومحافظه‌کاران از توافق با ایران»). به همین دلیل است که اسراییل که هرگز یکی از طرفین رسمی این مذاکره نبود، پس از توافق اعلام کرد که خود را ملزم به مفاد آن نمی‌داند و از خود «دفاع» خواهد کرد. با توجه به این‌که ایران هرگز به اسراییل حمله‌ی نظامی نکرده است، این به اصطلاح معنایی جز حمله‌ی پیشگیرانه نمی‌توانست داشته باشد یعنی نقض صریح تمام هنجارهای بین‌المللی. اسراییل در این مسیر در دو سال اخیر گرفتار انزوای بیشتر شده است (بنگرید به مقاله‌ی دیگری از هاآراتص: «نتانیاهو شرط ایران‌اش را باخت ولی قمار بعدی‌اش ممکن است فاجعه‌بار باشد»). توافق هسته‌ای بخشی از مسیر انزوای بیشتر اسراییل در منطقه را فراهم کرده؛ ولو هم‌زمان آمریکا میلیاردها دلار – گرفتیم در ازای ساکت کردن اسراییل در برابر توافق هسته‌ای – به اسراییل کمک کند (وزیر خارجه‌ی بریتانیا هم اسراییل را متهم کرده که تحت هر شرایطی به دنبال رویارویی با ایران است؛ بنگرید به خبر ایندیپندنت).

عربستان سعودی را می‌توان مهم‌ترین نماینده‌ی شیخ‌نشین‌های همسایه‌ی ایران، سلفی‌ها و تکفیری‌هایی دانست که شکل‌های بسیار خشن‌‌شان طالبان،‌ القاعده و داعش هستند. اما عربستان سعودی به قدر اسراییل اعتماد به نفس و توانایی نظامی و امنیتی ندارد. لذا هر چند به اندازه‌ی اسراییل در تمام این سال‌ها در رابطه‌ی میان ایران و غرب کارشکنی کرده، اکنون گزینه‌های‌اش از گزینه‌های اسراییل هم محدودتر می‌شود و ناگزیر خواهد بود این واقعیت جدید منطقه را بپذیرد. عربستان سعودی از جمله مروجان این فرضیه بوده است که ایران در پی ایجاد امپراتوری شیعی در منطقه است یا مسبب جنگ‌های شیعه و سنی. برای کشوری که مهم‌ترین تأمین‌کننده‌ی مالی القاعده، طالبان و داعش بوده (بنگرید به مقاله‌ی ایندیپندنت درباره‌ی پیوند عربستان سعودی و داعش) و بسیاری از اعضای این گروه‌های تکفیری ریشه در عربستان سعودی و سیاست‌های‌اش دارند، این ادعای شگفتی است. دقت کنید یک سویه‌ی دیگر این اتهامات ترویج تروریسم است با تکیه بر نقش حزب‌الله لبنان و حماس در فلسطین. اما در سال‌های اخیر به ویژه به تغییر لحن دولت اوباما و فاصله گرفتن از ادبیات سیاسی مسلطی که عمدتاً ساخته‌ی جمهوری‌خواهان افراطی بود، دیگر نمی‌توان به آسانی فرضیه‌ی سلطه‌طلبی شیعی ایران را – به ویژه پس از ظهور داعش – به این سادگی جا انداخت. اوباما این را برای اعراب روشن کرد که مشکل آن‌ها نه دعوای سنی و شیعه‌ به رهبری ایران است نه برنامه‌ی هسته‌ای ایران (بنگرید به روایت گاردین از جلسه‌ی کمپ‌ دیوید اوباما با رهبران عرب). از همین نقطه‌ی عزیمت مهم است که آمریکا می‌تواند با ایران بر سر یک میز بنشیند. همین نکته – همین عبور – است که باعث خشم نومحافظه‌کاران، اسراییل،‌ عربستان سعودی، مخالفان ایرانی نظام جمهوری اسلامی که سرسختانه مدافع سیاست تحریم و گزینه‌ی تغییر رژیم هستند شده است. تفاوت بزرگ عربستان سعودی با بقیه‌ی مخالفان این است که عربستان سعودی واقعیت‌های سیاسی را سریع‌تر دریافته است ولی اعتماد به نفس کافی را برای استمرار سیاست‌های تخریبی آشکار ندارد. از همین روست که عادل الجبیر وزیر خارجه‌ی جوان عربستان سعودی رسماً توافق هسته‌ای را پذیرفته و دولت خود را متلزم به تبعات و عواقب آن می‌داند (مشخصاً بنگرید به «با عربستان چه باید کرد؟» از محمد مهدی مجاهدی در دنیای اقتصاد).

همه‌ی این مخالفان یک جا به هم می‌رسند و آن هم نامطلوب دانستن توافق هسته‌ای است هر کدام به دلایل و علل مختلف. هیچ کدام از آن‌ها روحانی و دولت‌اش را خوش نمی‌دارند. هیچ کدام تغییر گفتار و رفتار دولت روحانی را نه مطلوب می‌دانند نه صادقانه. مهم‌ترین قایل این موضع هم نتانیاهو بود که در ابتدای کار روحانی او را گرگی در لباس میش توصیف کرد و بعدتر ایران را از داعش بدتر دانست و امروز هم هنگام اسم بردن از ایران آن را به طعنه «دولت اسلامی» می‌خواند که یادآور داعش باشد. این مخالفان چهارگانه به شیوه‌های مختلف مانع تحقق وعده‌های مختلف حسن روحانی هستند.

در کنار تمام این‌ها البته کسانی هم یافت می‌شوند که با این توافق مخالف‌اند ولی دغدغه‌های‌شان لزوماً از جنس دغدغه‌های مخالفان بالا نیست. شاید بتوان شماری از کسانی را که مایل هستند حقوق بشر به عنوان مهم‌ترین اولویت‌ در مذاکرات ایران و غرب مطرح باشد، در زمره‌ی این مخالفان تلقی کرد. این مخالفان به زعم نگارنده به موضوع و مضمون مذاکرات اعتنای چندانی ندارند. موضوع مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای است نه حقوق بشر. این اصرار سماجت‌آمیز بر طرح هر مطالبه‌ای در هر موقعیتی و در خلال هر بحثی حاکی از عدم واقع‌بینی سیاسی است. از شرح بیشتر در این مورد صرف‌نظر می‌کنم به این دلیل که توجه آن‌ها عمدتاً معطوف به موضوع دیگری است.

حدس‌هایی درباره‌ی پیامدهای مثبت توافق

آن‌چه می‌آید تحلیلی از جنس حدس است (مانند هر تحلیل دیگری) به این معنا که این حدس ابطال‌پذیر است. یعنی می‌توانم نشان بدهم تحت چه شرایطی حاضرم دست از این ادعا بکشم. بر خلاف برخی از مخالفان این توافق (یا بدبینان به آن) که مدعیات‌شان عموماً ابطال‌ناپذیر است و تقریباً محال است که دست از مدعیات‌شان درباره‌ی جمهوری اسلامی و دولتمردان مختلف‌اش (از آیت‌الله خامنه‌ای گرفته تا هر کس دیگری شامل هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، میرحسین موسوی و حسن روحانی) بکشند. برای آن‌ها همه سر و ته یک کرباس‌اند چون «ساختار» این نظام همین است و شاکله‌اش عوض نمی‌شود و آینده‌اش مقهور و محبوس گذشته‌ی پرعارضه‌اش خواهد ماند. حدس‌ نگارنده مبنی بر مثبت بودن پیامدهای این توافق می‌تواند از جمله به شیوه‌های زیر ابطال شود: در صورتی که تخلفی از مفاد توافق در طرف مقابل صورت نگیرد و ایران از توافق تخلف کند حدس نگارنده ابطال می‌شود؛ هم‌چنین در صورتی که در انتخابات بعدی امکان‌ها و فرصت‌های مدنی دچار قبض بیشتری شوند و کیفیت زندگی مردم به تبع آن بدتر از وضع فعلی شود، باز هم حدس نگارنده ابطال می‌شود. این امکان‌ها هم رخ دادنی هستند و وقوع‌شان محال نیست. شرط واقع‌بینی همین است که به این امکان‌های منفی هم توجه داشته باشیم بدون این‌که اجازه بدهیم امکان‌های محتمل عقلانی بودن تحلیل‌ها را مخدوش کنند (درباره‌ی روایت‌های آمریکاییان مخالف توافق هسته‌ای و امتناع آن‌ها از در نظر گرفتن امکان‌های مثبت و منفی حفظ توافق یا شکست آن، بنگرید به مقاله‌ی آتلانتیک: «چرا توافق با ایران منتقدان اوباما را این اندازه عصبانی می‌کند؟»).

توافق هسته‌ای ایران با غرب سرآغاز چرخش سیاسی و دیپلماتیک مهم و بی‌سابقه‌ای در تاریخ سیاسی ایران و غرب نیست بلکه ادامه‌ی چرخشی سیاسی است که مدتی از آغاز آن گذشته است (بنگرید به: مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی ایران: «تولد خاور میانه‌ جدید بر محور ایران»؛ و همچنین مصاحبه‌ی فوق‌الذکر با روزنامه‌ی ایران). دلایل و علل چرخش سیاسی جمهوری اسلامی بر خلاف مدعیات مخالفان توافق، تحریم‌ها یا انحصاراً تحریم‌ها نبوده است. تحریم‌ها سهمی در هدایت مذاکرات داشته است ولی هم‌زمان صدمه‌ی مهمی به متن جامعه‌ی ایرانی، مردم طبقات مختلف اجتماع و به ویژه جامعه‌ی مدنی زده است. تحریم‌ها از مردم ایران به مثابه‌ی سپری انسانی در مناقشه‌ی سیاسی‌اش با ایران سود جسته است درست همان‌طور که تا قبل از روی کارآمدن حسن روحانی و به ویژه در دوره‌ی محنت ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد هم نه تنها مردم بلکه کل کشور و حتی حاکمیت سیاسی جمهوری اسلامی (از جمله شخص آیت‌الله خامنه‌ای) سرمایه‌ی خیره‌سری او بود. البته بخشی از این خیره‌سری و دلیری همانا اشتباه استراتژیک جانب‌داری آشکار بعضی از مقامات عالی نظام از محمود احمدی‌نژاد در اوج تنش‌های داخلی و صدمه دیدن جدی مشروعیت او بود.

این توافق چشم‌اندازهای سه‌گانه‌ای دارد: بدبینی و سوءظن‌ مفرط، خوش‌بینی ساده‌اندیشانه و واقع‌بینی (تحلیل تئوریک‌تر و مبسوط‌تر این نکته در مصاحبه‌ی فوق‌الذکر روزنامه‌ی ایران آمده است؛ در ویرایش نخست این مطلب، ارجاع از قلم افتاده بود).

جنبش سبز: واقع‌بینی سیاسی و حیات جامعه‌ی مدنی

بدبینان این توافق را باعث تقویت حاکمیت و پیدا کردن اعتماد به نفس دوباره می‌دانند که باعث دلیری آن‌ها در رفتارهای فراقانونی و ضد حقوق بشر می‌شود. دوم، خوش‌بینان آن را آغاز گشوده شدن درهای بهشت می‌دانند که پس از آن ناگهان قرار است همه‌ی آزادی‌های سیاسی و مدنی با دوستی با آمریکا از راه برسند. هر دو گروه از واقع‌بینی فاصله دارند.  بدبینان به گذشته نگاه می‌کنند ولی قابلیت‌های جامعه‌ی مدنی را دست کم می‌گیرند و توجه ندارند که نفس به ثمر رسیدن این توافق نتیجه‌ی روی کار آمدن حسن روحانی است. روی کار آمدن حسن روحانی، از جمله، بدون پایمردی میرحسین موسوی و مهدی کروبی  و ایستادگی آن‌ها در انتخابات ۸۸ میسر نمی‌شد. اگر موسوی و کروبی بر دفاع از رأی مردم اصرار نمی‌کردند، صندوق رأی در سال ۹۲ تبدیل به ناموس و حق الناس نمی‌شد. هم روی کار آمدن روحانی و هم حصول توافق هسته‌ای از پیامدهای مستقیم انتقال جنبش سبز به لایه‌های درونی زندگی جامعه‌ی مدنی در ایران بود. در برابر آن گزینه‌های دیگر یعنی رییس جمهور شدن سعید جلیلی و گره خوردن مذاکرات،‌ افزایش تحریم‌ها و شدت گرفتن خطر حمله‌ی نظامی و بالا گرفتن تنش‌های کلامی و پرخاش‌جویی‌ امثال سعید جلیلی و محمود احمدی‌نژاد اگر باعث بن بست مذاکرات نمی‌شد بی‌شک مسبب تداوم تنش‌ها می‌شد. جنبش سبز جنبشی تصحیحی بود؛ هدف اساسی و محوری جنبش سبز نه ضدیت با نظام جمهوری اسلامی بود و نه براندازی آن (درست بر خلاف تصور و توهم دلواپسان داخلی و مخالفان خارجی جمهوری اسلامی). موضوعیت جنبش سبز در این بخش از تحلیل به این است که عمده‌ی بدبینان جنبش سبز را شکست‌خورده می‌دانند و شکست‌اش را در محقق نشدن تغییر بنیادین نظام جمهوری اسلامی می‌دانند. این برداشت از جنبش سبز از همان ابتدا با مخالفت رهبران جنبش سبز مواجه شده بود.

خوش‌بینان تحلیل‌شان منسلخ از واقعیت‌های سیاسی روی زمین در داخل ایران، در منطقه‌ی خاور میانه و جهان است (درباره‌ی پیامدهای گسترده‌تر توافق بنگرید به مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی دنیای اقتصاد: «پیامدهای فراتر از توافق هسته‌ای»). ولی خوش‌بینانی که در حقیقت در خیال غوطه‌ورند مستمسک بسیار خوبی هستند برای بدبینانی که می‌‌کوشند خیال‌اندیشی و آرزواندیشی‌شان را با فرافکنی و یکی گرفتن خوش‌بینان با واقع‌بینان بپوشانند. خوش‌بینان را به سادگی می‌توان نقد کرد و حتی به استهزاء گرفت لذا اگر بتوان در اذهان عمومی جا انداخت که عده‌ای که واقع‌گرایانه به سیاست ایران می‌نگرند در واقع فرقی با خوش‌بینان و خیال‌بافان ندارند (و این کار را نه با استدلال بلکه با شبیه‌سازی و بازی با ناخودآگاه مخاطب می‌توان انجام داد)، بخشی از پروژه‌ی عده‌ای از بدبینان که اهداف سیاسی (و منافع مالی) در مخالفت با توافق هسته‌ای دارند تأمین می‌شود.

نگاه واقع‌گرایانه به توافق هسته‌ای حصول این توافق هسته‌ای را یک گام بزرگ می‌داند که می‌تواند با گام‌های بزرگ‌تر دیگری در سیاست‌های خارجی و داخلی جمهوری اسلامی همراه شود. توافق هسته‌ای تضمین ابدی موفقیت حسن روحانی و دولت او نیست ولی جایگاه او را به شکل بی‌سابقه‌ای در داخل و خارج ایران ارتقاء داده است؛ درست همان‌طور که برای اوباما تبدیل به میراثی ماندگار خواهد شد. تقویت دولت حسن روحانی در درازمدت باعث نزدیک‌تر شدن جامعه‌ی مدنی به دولت و کاهش شکاف میان دولت و مردم خواهد شد. از همین رهگذر این نزدیکی باعث افزایش مشروعیت کل نظام جمهوری اسلامی می‌شود که برای کسانی که جمهوری اسلامی را تجلی شر مطلق می‌دانند ناگوار است. ایجاد حس نومیدی در مردم امیدواری که از این توافق شادند باعث ایجاد تردید در میان مردم عادی جامعه می‌شود. این مردم بخش مهمی از جامعه‌ی مدنی‌اند. سست کردن پایه‌های امید در قالب تحلیل‌های بدبینانه و یأس‌پراکنی – به رغم این موفقیت بی‌سابقه‌ی دیپلماتیک به چشم‌اندازها و امکان‌های فعال شدن جامعه‌ی مدنی در برابر مخالفان داخلی و خارجی‌شان آسیب جدی می‌زند.

توافق هسته‌ای، از منظری رئالیستی منجر به اضمحلال فضای سیاسی و مدنی داخل ایران (و به روایت بعضی در حادترین شکل، تبدیل شدن ایران به عربستان سعودی) نمی‌شود. مهم‌ترین دلیل در نفی و نقد این موضع بدبینانه هم سابقه‌ی تاریخی ایران و جامعه‌ی مدنی ایرانی است و هم امکان‌های متعدد و متکثر پیش رو. پس از انتخابات سال ۸۸، جامعه‌ی ایرانی هم‌زمان با عظیم‌ترین مقاومت مدنی و مردمی تاریخ ایران پس از مشروطه و هم‌چنین با یکی از عریان‌ترین نمونه‌های سرکوب سرسختانه و مصرانه مواجه بود. اما هاضمه‌ی مدنی و سیاسی ایران هم نیروی اصلی جنبش سبز و الگوی تصحیحی آن – به معنای انتقال سیاست به زندگی روزمره – را در سایه‌ی اصول محوری‌اش حفظ کرد و هم در برابر سرکوب شدید مقاومت حیرت‌آوری نشان داد. به رغم انسداد جدی فضای سیاسی پس از کنار رفتن محمود احمدی‌نژاد، روی کار آمدن حسن روحانی مهم‌ترین قرینه و بینه بر زنده بودن جامعه‌ی مدنی و روییدن آرام بذر آبیاری‌شده‌ی جنبش سبز برای حفاظت و صیانت از صندوق رأی بود.

سخن آخر

واپسین نکته‌، ستون فقرات مقاومت مدنی مردم ایران و هم‌چنین جنبش سبز است: توانایی ایران برآمده از ملت ایران است نه از دولت و حاکمیت سیاسی. دولت و حاکمیت سیاسی وامدار ملت است و هنگامی مشروعیت و اعتبار دارد که ملت پشت آن بایستند. آن‌چه که در دو دهه‌ی گذشته برای عراق اتفاق افتاد و عواقب ویرانگرش را امروز در سوریه هم شاهد هستیم، این بود که در برابر امثال کنعان مکیه و فؤاد عجمی کسی در میان جامعه‌ی مدنی عراق نبود که ایستادگی کند و پاسخی دندان‌شکن به آن‌ها بدهد. تمام عراق خلاصه شده بود در حاکمیت حکومت صدام. اما در برابر همتاهای ایرانی کنعان مکیه و فؤاد عجمی، ده‌ها ایرانی، ده‌ها ایرانی غیر دولتی و برآمده از جامعه‌ی مدنی هستند که تباهی و خباثت آن شیطنت‌ها و دروغ‌پراکنی‌ها را آشکار می‌کنند. تحریم‌های فلج‌کننده و کمرشکن ابداع آمریکایی‌ها نبود: امثال کنعان مکیه در ابداع و گستردن آن سهم جدی داشتند و امروز هم دارند. یکی از امکان‌های تخریب آینده‌ی سیاسی ایران این است که مخالفان غیرمدنی ایران فعال شوند و با بحران‌آفرینی‌های منطقه‌ای و داخلی سیاستی به ریل بازگشته را به سوی فشل شدن ببرند. ایرانیان باید در برابر این امکان حساس و هوشیار باشند.

۱۲

هرمنوتیک یک نقد گزنده: موردِ دباشی

مقاله‌ای که هفته‌ی پیش حمید دباشی در وب‌سایت الجزیره به زبان انگلیسی منتشر کرد، فضایی جنجالی و تب‌آلود میان نویسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی – داخل و خارج کشور – ایجاد کرد که تا امروز هم‌چنان ادامه دارد و نه تنها از اهمیت آن یادداشت کاسته نشده است بلکه دامنه‌ی گمانه‌زنی‌ها و رنجش‌ها از آن نوشته چه بسا رو به گسترش بوده است.
دباشی اساساً نویسنده‌ای دشوارنویس است و کمتر نوشته‌ای از او در رسانه‌ها منتشر می‌شود که گزنده و شلاقی نباشد؛ حکایت نوشته‌های آکادمیک دباشی، البته، حکایت دیگری است اما نوشته‌های رسانه‌ای او ریشه‌های در تربیت آکادمیک او هم دارد. این دشوارنویسی دباشی را من با کتاب معظم او درباره‌ی عین‌القضات همدانی کشف کردم. هر اندازه که دباشی در زبان انگلیسی نویسنده‌ای فصیح و توان‌مند است، نشان چندانی از او در زبان فارسی نیست. حوزه‌ی اصلی زبان‌آوری دباشی زبان انگلیسی بوده است و میدان نفوذش دست بر قضا بیشتر میان اعراب و مسلمانان غیر ایرانی. چه بسا همین نکته همواره در سوءتفاهم و عدم کوشش برای فهم درست دباشی و سخن‌اش سهیم بوده است. دباشی البته از منظر سیاسی مواضعی جنجالی دارد که برای فهم آن‌ها خواننده نیازمند پی‌گیری دقیق آثار اوست.
با این مقدمه، به یادداشت اخیر او بر می‌گردم درباره‌ی خطر جدی حمله‌ی نظامی به ایران و نقد بی‌محابا و درشت او از کسانی که زمینه‌ی نظری و عملی را برای حمله به ایران – دانسته یا نادانسته – در پوشش «مداخله‌ی بشردوستانه» هموار می‌کنند. یادداشتی که چند روز پیش نوشتم، کوششی بود برای پرداختن به جوانب حقوقی و نظری قصه از منظر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل. بر خلاف ایرانی‌ها و فارسی‌زبان‌ها، این ترم حقوقی در میان غربیان و اهل آکادمی به شدت بررسی و حلاجی شده است و بر خلاف ما که با این مشترک لفظی به کرات بازی زبانی می‌کنیم و از ظرافت‌های آن غافل‌ایم، در دانشکده‌های علوم سیاسی و میان اهل نظر، این اصطلاح بسیار محل بررسی و موشکافی عالمانه بوده و هست. نوشته‌ی دباشی بسیار درشت‌تر و عریان‌تر از یادداشت من است. و همین صراحت و بی‌پردگی البته بسیاری را رمانده است و گروه دیگری را مستقیماً هدف گرفته است.

 

برای این‌که هم فضای بحث درباره‌ی این مقاله بازتر شود و هم امکان بررسی دقیق‌تر و فارغ از جنجال و هیاهوی آن فراهم شود، تصمیم به ترجمه‌ی آن به فارسی گرفتم تا مخاطب‌ فارسی‌زبان بهتر بتواند – بدون واسطه و صافی اظهار نظرهای افراد مختلفی که خوانده یا نخوانده با دواعی و انگیزه‌های مختلف درباره‌ی مقاله سخنی به تصریح یا تلویح گفته‌اند – با اصل متن ارتباط برقرار کند و آب را از سرِ چشمه بنوشد. این ترجمه بار نخست در وب‌سایت جرس منتشر شده است و آن را دوباره در ملکوت بازنشر می‌کنم با این مقدمه و افزودن لینک‌های داخل متن – که به جز لینک به آثار آکادمیک و کتاب‌ها، همگی پیوندهایی است که در اصل نوشته‌ی دباشی موجودند. این لینک‌ها نقشی کلیدی و مهم در فهم متن ایفا می‌کنند، بی‌اعتنایی به هر کدام از آن‌ها و کوشش برای حدس زدن این‌که این متن ممکن است مشخصاً چه کسی را هدف قرار داده باشد، چه بسا مایه‌ی گمراهی مخاطب شود. تصریحات متن دباشی یک چیز است و سخنان در لفافه و تلویحی آن چیز دیگر. خلط کردن این دو، مایه‌ی رهزنی است.
در این روزها، به طور مشخص دو بیانیه در مخالفت با جنگ منتشر شده است.بیانیه‌ی اول، بیانیه‌ای است که خود دباشی هم از امضاء کنندکان آن است. دومین بیانیه روز ۲۲ آبان‌ منتشر شده است با عنوان «بیاینه جمعی از فعالان سیاسی، مدنی، دانشجویی، دانشگاهی و روزنامه نگاران در مخالفت فعال با جنگ» در وب‌سایت گویا نیوز. (بیانیه‌ی سومی، هم روز ۲۹ آبان در وب‌سایت اخبار روز با عنوان «بیانیه‌ی فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی» منتشر شده است). بیانیه‌ی متفاوت هم البته همhن است که دباشی و گنجی هم از امضاءکنندگان آن هستند و قبل از هر دو بیانیه منتشر شده است (متن کامل در جرس). این دو بیانیه با هم تفاوت مضمونی و ماهوی دارند. یکی از «مخالفت فعال با جنگ» سخن می‌گوید و دیگری نسبت به سوء استفاده از «مقولاتی همچون دخالت بشر دوستانه و حمایت از دموکراسی» هشدار می‌دهد. در مقاله‌ی دباشی به نقد سهیلا وحدتی به بیانیه‌ی دوم تصریح شده است و لینکی به مقاله‌ای که در نقد آن نوشته شده است نیز در متن دباشی آمده است. به یک اعتبار، مقاله‌ی دباشی نقدی گزنده است بر بیانیه‌ی گروهی از چپ‌ها و اشاره‌ای او به چپِ نوپدید این نکته را بیشتر روشن می‌کند. لذا این تلقی که مقاله‌ی دباشی یک کل واحد یا جمع مشخصی را – مثلاً امضاء کنندگان این یا آن بیانیه‌ی خاص را – آن هم با یک‌کاسه‌کردن و همه را به یک چوب راندن، تلقی دقیق و درستی نیست.
اما هم‌چنان در نوشته‌ی دباشی نقدی تلویحی نسبت به بیانیه‌ی دوم نیز هست – هر چند دیگر این نقد گزندگی و عتاب نقد دباشی را نسبت به نقد او به دومی ندارد. اما یک خط مشترک میان هر دو نقد وجود دارد و آن این است که دباشی بی‌پروا به اوراق کردن گفتمان «مداخله‌ی بشردوستانه» می‌پردازد و برای این کار هم دست او پر است: اعتنا و اتکای او به بعضی از مقالات و آثار علمی و آکادمیک – که تفاوتی آشکار و معنادار با نوشته‌های ژورنالیستی دارند – وزن متفاوتی به نقد دباشی می‌دهد. این‌جا باید توجه داشته باشیم که تشکیک کردن در کارنامه‌ی علمی و آکادمیک دباشی کارِ خامان است. فراموش نکنیم که دباشی در حوزه‌ی تربیت آکادمیک‌اش استاد است و درس‌آموخته‌ی استادی سخت‌گیر چون فیلیپ ریف. در نتیجه، در نقد دباشی نباید سراغ سخنان مبتذل و هوچی‌گرانه‌ی کسانی رفت که حتی نام دو کتاب علمی دباشی را هم نمی‌دانند اما در مراتب علمی او طعنه می‌زنند: تیغ خویش از خونِ هر تردامنی رنگین مکن / چون تو رستم‌پیشه‌ای آن به که بر رستم زنی!
به این معنا،‌ نوشته‌ی دباشی فضایی آکنده از تعلیق و ابهام دارد. جاهایی اشاراتی به کسانی هست که ضمیر به سرعت مرجع‌اش را پیدا می‌کند و جاهایی هم افرادی به سرعت ماجرا را به خودشان می‌گیرند گویی آن‌ها هم در این قصه هم‌دست‌اند و متهم. به باور من، این دقیقاً نقطه‌ی قوت نوشته‌ی دباشی است که این سد را شکسته است تا جایی که کسانی هم که مروج و مبلغ ایده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» بودند، دیگر حاضر نیستند ابزار پیشبرد گفتمان جنگ شوند و در لفافه‌ی اخلاق و بشردوستی، نظرورزی‌های فلسفی‌شان مَرْکبِ پرندگان شکاری جنگ شود. این پیامدِ غیرمستقیم نوشته‌ی دباشی را باید قدر دانست.
همچنین نقد دیگری که به دباشی شده است این است که نوشته‌ی دباشی تند است و درشت و در آن اتهام زدن هست. این‌جا شاید بیش از هر چیز دیگری محل نزاع باشد. خواننده می‌تواند با دباشی موافق یا مخالف باشد اما نباید از یاد ببرد که اگر دباشی فردی یا گروهی یا نهادی را متهم می‌کند به پی گرفتن سیاستی خاص، این اتهام، نه یک‌شبه بر دباشی نازل شده است و نه یک‌سره بی‌پایه و مبناست. حجم قابل‌توجهی از نوشته‌ها، بیانیه‌ها، اهداف منتشر شده و رسمی سازمانی نهادهای سیاسی آمریکایی وجود دارد که بی‌هیچ مجامله و تعارفی درست همان چیزهایی را به تصریح بیان می‌کنند که دباشی از آن‌ها سخن می‌گوید و همان‌ها هستند که بن‌مایه‌ی «اتهام وارد کردن»های دباشی‌اند. اگر چنین است، نقدی به دباشی وارد نیست که کسی را متهم می‌کند. نقدی اگر وارد است به ما وارد است که چرا وقتی به سنجش و گریبان گرفتن از نهادهای جنگ‌افروز و مؤسساتی با بیانیه‌های مأموریت رسمی می‌رسیم، ناگهان نقش آن‌ها را فراموش می‌کنیم و یاد ملایمت و مهربانی و بهداشتی و پاکیزه سخن گفتن می‌افتیم. از همین رهگذر است که گویا بعضی به نفی بالمره و مطلق درشتی و عتاب می‌رسند. به باور نگارنده، هر درشتی و عتابی، و هر خشونتی، از آن‌جا که درشتی و عتاب در خود دارد، مستوجب نفی و طرد نیست. آن‌چه مستوجب نفی است، داشتن گفتار دوگانه است. در نوشته‌ی دباشی و در مواضع‌اش هیچ دوگانگی و تناقضی نیست. این مقاله‌ی دباشی، مغز و عصاره‌ی مواضع سیاسی او را در خود دارد. اگر این صراحت و عریانی بیان باعث رنجش است، نص عبارت دباشی این است. لذا آدمی می‌تواند با او موافق یا مخالف باشد، اما برای این مخالفت بیش از هر چیزی نیازمند استدلالی هستیم قوی‌تر و توان‌مندتر نه نسبت اتهام و افترا زدن به دباشی دادن.نکته‌ی آخر این است که در عنوان نوشته‌ی دباشی داریم «ستون پنجم پسامدرن». این تعبیر، بهترین بهانه است برای کسانی که می‌خواستند از نوشته‌ی دباشی چنین استنباط کنند که او ملتی را «جاسوس»‌ خطاب کرده است. عده‌ی زیادی در خواندن این عنوان شتاب به خرج داده‌اند. دباشی در افزودن اضافه‌ی «پسامدرن» به کلمه تعمد داشته است و مضامین دیگر متن در اشاره به استعمار و استقلال و چیزهای دیگری که بعضی از چپ‌های کهن به تحقیر از آن‌ها یاد می‌کنند، ارتباط مضمونی با این اضافه دارد. لذا، مرجع ضمیر سخن دباشی، چیزی مثل «جاسوس» نیست بلکه معنایی دیگر و بزرگ‌تر دارد. جاسوسی کار حقیرانه‌ی می‌تواند باشد اما ستون پنجم پست مدرن بودن، حکایت غریبی است! به هر حال، متن فارسی را می‌خوانید و شاید با من هم‌دل باشید و شاید هم نه.

در ادامه، متن ترجمه‌ی دباشی را می‌بینید.پ. ن. یاسر میردامادی مرا متوجه خطایی در خواندن دو – یا در واقع سه بیانیه کرد – که کوشش کردم خطا را – که هم‌چنان فرعی است بر چیزی که می‌خواستم بگویم – اصلاح کنم. امیدوارم باعث سردرگمی بیشتر نشده باشد.

ادامه‌ی مطلب…

۵

مداخله‌ی بشردوستانه: مشترک لفظی و ابهام بر ابهام افزودن

ایران در بزنگاهی تاریخی قرار دارد و شمار صاحب‌نظرانی که هم سیاست را – به معنای علم سیاست و تاریخ سیاست – خوب بشناسند و هم ساز و کارهای حاکم بر روابط بین‌الملل را خوب بشناسند و بر آن‌ها اشراف داشته باشند متأسفانه بسیار اندک است. در عوض تا دل‌تان بخواهد تحلیل‌های ژورنالیستی و عاطفی و شاعرانه – از همه سو – فراوان است در حد اشباع. کوشش می‌کنم در یادداشت زیر این نکته را توضیح بدهم که: ۱) مداخله‌ی بشردوستانه مشترکی لفظی است که سخن گفتن از آن روی کاغذ و بحث و گفت‌وگوی فلسفی و نظری کردن درباره‌ی آن و خصوصاً سویه‌ی «اخلاقی» بخشیدن به آن زمین تا آسمان تفاوت دارد با واقعیت قصه و نمونه‌های عملی، تاریخی و تحقق‌یافته‌ی مداخله‌ی بشردوستانه از ابتدای شکل‌گیری این گفتمان؛ ۲) مداخله‌ی بشردوستانه به استثنای یک مورد، همواره به عنوان پوشش و حسن تعبیری برای مداخله‌ی نظامی به کار رفته است؛ ۳) این اصطلاح، اصطلاح حقوقی نوینی است که درباره‌ی آن ابهام فراوانی وجود دارد و هم‌چنین شرایط احراز لزوم مداخله‌ی بشردوستانه، آن‌قدر دشوار و سخت است که حتی قدرت‌های بزرگ برای توجیه‌ مداخله‌ی نظامی خود نا کنون کمتر به سوی آن رفته‌اند؛ ۴) شمار زیادی از نویسندگان، روشنفکران و روزنامه‌نگاران ایرانی در فضای عاطفی و به شدت قطبی‌شده‌ی سیاسی امروز ایران، از فرط استیصال به آسانی به دام این بازی لفظی افتاده‌اند و بدون‌ آن‌که خود بدانند دارند زمینه را برای یک حمله‌ی نظامی تمام‌عیار آمده می‌کنند.

حال بدون هیچ ترتیبی کوشش می‌کنم نکات بالا را توضیح بدهم. دلیل عدم لحاظ کردن ترتیب هم این است که این مباحث با هم پیوند درونی دارند و متمایز کردن آن‌ها از هم و بحث مستقل درباره‌شان آسان نیست.

مداخله‌ی بشردوستانه؛ اقدامی با شرایط احراز نزدیک به محال: نسل‌کشی و جنگ داخلی گسترده
مداخله‌ی بشردوستانه اصطلاحی است که هم‌چنان درباره‌ی تعریف آن ابهام وجود دارد اما به طور کلی، اگر به ادبیات علمی و حقوقی موجود درباره‌ی آن مراجعه کنیم، این اندازه به دست می‌آید که در صورت احراز بعضی از شرایط، با تصویب شورای امنیت سازمان ملل، جامعه‌ی جهانی می‌تواند برای جلوگیری از نقض گسترده‌ی حقوق بشر نیروهایی را به محل نزاع اعزام کند تا مانع از نقض حقوق بشر شوند. اما وقتی از نقض گسترده‌ و جدی حقوق بشر در عرف بین‌المللی و در زبان حقوقی سخن می‌گوییم مراد این نیست که در فلان زندان با بهمان زندانی چه کرده‌اند یا این‌که احکام قضایی فلان کشور عادلانه است یا نه و یا این‌که در انتخابات آن کشور تقلب شده است یا نه. مصادیق نقض گسترده‌ی حقوق بشر مواردی است مانند: نسل‌کشی و جنگ داخلی وسیع.

شورای امنیت سازمان ملل و همکاری دولت‌های محل مداخله
اگر بخواهیم به مثال‌های عینی و دمِ دست ماجرا نگاه کنیم، نمونه‌های این مداخله‌ها در سومالی، هاییتی، بوسنی، کوزوو، تیمور شرقی، سیرالئون مواردی بودند که مداخله‌ی بشردوستانه در آن‌ها موجه می‌نمود. در مورد جمهوری دموکراتیک کنگو که ابتدا با مداخله‌ی نظامی فرانسه آغاز شد و سپس نیروهای حافظ صلح سازمان ملل ارسال شدند، به احتمال زیاد انگیزه‌ی اصلی جلوگیری از کشتار گسترده و وسیع بود. در لیبریا، ساحل عاج و آفریقای غربی هم نیروهای فرانسوی مداخله کردند برای استقرار صلح اما نقش حقوق بشری مهمی هم ایفا کردند. در همه‌ی این موارد، ابتدا شورای امنیت سازمان ملل مداخله را تصویب کرد و در همه‌ی موارد دولت محلی به رسمیت‌شناخته شده به این مداخله رضایت داد هر چند تحت فشارهای مختلف.
عراق وضعیتی متفاوت با مداخله‌ی بشردوستانه
این وضع در مورد عراق و افغانستان به شدت متفاوت بود. در حمله‌ی نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا، زمینه‌ی توجیه تقریباً مواردی بود که مداخله‌ی بشردوستانه تنها موردی حاشیه‌ای و کم‌اهمیت برای آن تلقی می‌شد. شورای امنیت هم این حمله را تصویب نکرد. دولت عراق هم به شدت با این مداخله مخالفت کرد. در مقام مقایسه هر اندازه که مداخله در کشورهایی آفریقایی نسبتاً با ملایمت انجام شد، جنگ عراق جنگی عظیم و مهیب بود که متضمن بمباران گسترده و اعزام حدود ۱۵۰ هزار نفر سرباز پیاده‌نظام بود.
در مورد ایران، بحث مداخله‌ی بشردوستانه از منظر حقوقی یکسره بی‌معنا و مبهم است. اگر کمی به گذشته باز گردیم، زمانی گروهی از فعالان ایرانی حقوق بشر کمپین بزرگی را به راه انداختند که باید علیه مسؤولان نظام جمهوری اسلامی اعلام جرم کرد تحت عنوان نقض گسترده‌ی حقوق بشر و آن‌ها را باید به دادگاه لاهه برد. این حرکت ناپخته به روشنی حکایت از ضعف دانش حقوقی و ناآگاهی این گروه از فعالان حقوق بشری از ساز و کارهای سازمان‌های مستقل بین‌المللی داشت و بیش از هر چیزی متأثر از حرکت‌های گروه‌های اکتیویست حقوق بشری بود. چنین کمپینی شدنی نبود به این دلیل که دادگاه لاهه تنها زمانی می‌تواند به چنین پرونده‌ای رسیدگی کند که طرفین برای حضور در دادگاه رضایت بدهند و اختلاف میان دولت‌ها باشد. نتیجه‌ی عملی‌ این حرکت این می‌شد که پرونده به شورای امنیت سازمان ملل می‌رفت و ناگزیر ماجرا ختم به حمله‌ی نظامی می‌شد به این دلیل ساده که شورای امنیت از منظر حقوقی نمی‌توانست و نمی‌تواند چنین پرونده‌ای را به دادگاه لاهه ارجاع دهد.
در مورد ایران، هیچ منبع مستقلی از منابع بین‌المللی – و نه گروه‌های حقوق بشری مانند عفو بین‌المللی و سایر گروه‌ها – نتوانسته‌اند نقض فاحش و گسترده‌ی حقوق بشر را به معنایی که در معاهدات بین‌المللی از آن‌ها یاد شده است ثابت کنند. دقت کنید که این سوء تفاهم یا اشتباه رخ ندهد که ثابت نشدن نقض گسترده‌ی حقوق بشر به معنایی که در عرف حقوقی و بین‌المللی مراد می‌شود مترادف با نقض نشدن مطلق حقوق بشر در ایران انگاشته شود. این‌ها دو مورد مستقل از هم هستند. اولی الزام حقوقی بین‌المللی می‌آورد مانند قضیه‌ی روآندا، سودان و صربستان ولی دومی چنین الزامی ایجاد نمی‌کند. لذا ما از ترم حقوقی سخن می‌گوییم نه از این‌که ستم به کسی شده است یه نشده است.
در نتیجه، به اختصار این را می‌توان گفت که تحقق شروط مداخله‌ی بشردوستانه – شروط ضروری و بنیادین آن – تقریباً غیرممکن است (یعنی در مورد ایران به طور مشخص نه نسل‌کشی داریم و نه جنگ داخلی وسیع به آن شکلی که مثلاً در صربستان یا روآندا داشتیم).

در تاریخ مداخله‌های بشردوستانه، تنها یک مورد است که مداخله‌ی بشردوستانه با موفقیت انجام شده است و آن هم صربستان است که در آن هم البته هنوز جای بحث است ولی عجالتاً بگذارید بحث فرعی درباره‌ی آن را کنار بگذاریم. در سایر موارد، جامعه‌ی بین‌المللی نتوانسته است ذیل این عنوان به توفیق قابل‌ملاحظه‌ای دست پیدا کند.
ریاکاری آمریکا و قدرت‌های بزرگ در مداخله‌ی بشردوستانه
در این میان، البته وقتی به نقش آمریکا می‌رسیم ماجرا تأمل‌برانگیزتر می‌شود و عمق ریاکاری آمریکا و به زبان دیگر فقدان مشروعیت اخلاقی و سیاسی آمریکا برای دست زدن به چنین اقدامی آشکارتر می‌شود. نمونه‌هایی که در زیر می‌آورم به خوبی می‌تواند این تصویر را برای ما روشن کند.
روآندا
اتفاقی که در روآندا در سال ۱۹۹۴ افتاد، نسل‌کشی بود و کشتار گسترده‌ی حدود ۸۰۰ هزار نفر در روآندا. اما در این کشور هرگز مداخله‌ای بشردوستانه رخ نداد – دقیقاً به همین معنایی که بعضی از دوستان هیجان‌زده‌ی ایرانی ما امروز از آن سخن می‌گویند. چرا؟ دلیل‌اش بسیار ساده بود: آفریقا قاره‌ی فراموش‌شده‌ای بود که تنها زمانی برای قدرت‌های جهانی معنا داشته که منافع‌اش در آن به خطر افتاده باشد. روآندا نفت نداشت پس دلیلی نداشت قدرت‌های جهانی سر بی‌دردشان را دستمال ببندند. پس می‌بینیم که حتی با کشتار وسیع ۸۰۰ هزار نفر انسان باز هم این قهرمانان دفاع اخلاقی از حقوق بشر کمترین تکانی به خودشان برای جلوگیری از این نقض گسترده و فاحش حقوق بشر که بهترین مصداق نسل‌کشی بود ندادند.
اسراییل
مورد دوم که برجسته‌ترین مورد است حمله‌ی اسراییل با بمب فسفری به مناطق فلسطینی‌نشین است. شورای امنیت سازمان ملل در سال ۱۹۹۶ بیانیه‌ای را دریافت کرد که اسراییل را متهم به استفاده از بمب‌های سفید فسفری با اورانیوم رقیق‌شده در منطقه‌ای با جمعیت انسانی فراوان می‌کرد. این اقدام اسراییل مصداقی مشخص و عینی از نسل‌کشی بود و میزان تلفات بالا و استفاده‌ی گسترده از سلاح‌هایی که دقیقاً کار کشتار جمعی انجام داده بودند، بهترین زمینه را برای مداخله‌ی بشردوستانه هموار می‌کرد که نتیجه و عاقبت اعلام جرم را می‌دانیم: هیچ مداخله‌ی بشردوستانه‌ای اتفاق نیفتاد و اسراییل هم هیچ گوشمالی یا تنبیهی ندید. چرا؟ به یک دلیل ساده: اسراییل متحد استراتژیک آمریکاست و کمترین دلیلی وجود ندارد برای متهم کردن اسراییل به نسل‌کشی و دست زدن به مداخله‌ی بشردوستانه! آمریکا در محکوم کردن این نقض فاحش، گسترده و انکارناپذیر حقوق بشر حتی یک بیانیه هم نداد.
در موارد بالا، یکی ارزش استراتژیک برای مداخله‌ی بشردوستانه – بخوانید «حمله‌ی نظامی» – نداشت و در دیگری طرف قتل‌عام‌کننده متحد طرفی بود که قرار بود مداخله‌ی بشردوستانه انجام دهد.
از این گذشته حتی در موارد اثبات شده (و نه ادعا شده) که در مراجع ذیصلاح و مستقل بین‌المللی (و باز هم نه گروه‌های فعال حقوق بشری) احراز شده‌اند و صورتی سیستماتیک یافته‌اند مانند اتهامات وارد شده به آمریکا در پرونده‌ی ابوغریب و گوانتانامو، اگر همه‌ی این موارد را کنار هم بگذاریم قطعاً نمی‌توان این مصادیق را – چنان‌که در مورد آمریکا محرز شده است – درباره‌ی جمهوری اسلامی اعمال کرد اگر بخواهیم تعداد موارد نقض و طول مدت را کنار هم بگذاریم. به عبارت دقیق‌تر، در مورد هیچ دولتی نمی‌توانیم پرونده‌ای داشته باشیم که به مدت ۴ یا ۵ سال ادامه داشته باشد و بعد از بررسی و اعمال تبدیل به یک فکت حقوقی شده باشد. باز هم هشدار می‌دهم: این توصیف زمین تا آسمان تفاوت دارد با آگاه بودن از این واقعیت که در ایران نقض حقوق بشر رخ می‌دهد، این همه زندانی سیاسی داریم، اعدام داریم، شکنجه داریم، دستگاه قضایی مستقل نیست و احکام سیاسی هستند و در انتخابات تقلب شده است و شهروندان ایرانی کشته شده‌اند و الخ. همه‌ی این‌ها به جای خود هستند و معتبر و محکم اما هیچ کدام زمینه و مبنای مداخله‌ی بشردوستانه نیستند و پایگاه محکم و قابل‌دفاع حقوقی ندارند.
ابوغریب و گوانتانامو: مصادیق عدم موضوعیت مداخله بشردوستانه
چنان‌که اشاره شد، نمونه‌ی عینی چنین مقایسه‌ای در ابوغریب و گوانتانامو رخ داد. شورای امنیت در این موارد به اعتبار این‌که این‌ها زشت است و غیر انسانی است و شکنجه است و خروج آمریکا از تعهدات بین‌المللی‌اش، در ماجرا مداخله نکرد و بدون شک زمینه‌های برای مداخله‌ی بشردوستانه هم فراهم نشد. لذا در تکرار سخن اولیه، مداخله‌ی بشردوستانه ترم و اصطلاحی است تخصصی و هیچ ربطی به اصطلاحات دایره‌المعارفی و ژورنالیستی ندارد. این ترم هم‌چنان مبهم است و پیوسته روی آن کار می‌شود و شرایط آن هم به سادگی قابل احراز نیست و آن‌ اندازه احراز آن دشواری است که شاید فقط بتوان مورد صربستان را نام برد و قدرت‌های جهانی در بسیاری از موارد دیگر حتی خودشان هم ادعا نکرده‌اند که داریم مداخله‌ی بشردوستانه می‌کنیم. آن وقت طرفه این است که دوستان ایرانی ما با این همه ذوق و هیجان و بی‌دقتی آشکار علمی و تخصصی ورد زبان‌شان «مداخله‌ی بشردوستانه» است!
عراق: نمونه‌ای از تذبذب در توجیه مداخله‌ی حقوق بشری/نظامی
برای این‌که ماجرا بهتر تشریح شود، خوب است بندهایی از مقاله‌ای از کنث راث، رییس دیده‌بان حقوق بشر، را که حقوق‌دانی برجسته است، نیز بخوانیم. راث در فصلی از کتاب «حقوق بشر در جنگ علیه ترور» (کیمبریج، ۲۰۰۵؛ ویرایش ریچارد اشبی ویلسون) در مقاله‌ای با عنوان «جنگ عراق مداخله‌ی بشردوستانه نبود» این نکته را به روشنی و ایجاز توضیح می‌دهد:
«از آن‌جایی که جنگ عراق اساساً به خاطر حفظ جان مردم عراق از کشتار دسته‌جمعی نبود و چون چنین کشتاری در آن زمان نه در حال وقوع بود و نه قریب‌الوقوع، دیده‌بان حقوق بشر هیچ موضعی در قبال جنگ نگرقت. گه‌گاه توجیهی بشردوستانه برای جنگ ارایه می‌شود اما در کنار سایر دلایل آن‌قدر فرعی تلقی می‌شود که احساس کردیم نیازی به پرداختن به آن نیست. در واقع، اگر صدام حسین سرنگون می‌شد و مسأله‌ی سلاح‌های کشتار جمعی به نحو قابل‌اعتمادی حل می‌شد، به روشنی هیچ نیازی به جنگ نبود حتی اگر دولت بعدی هم به همان اندازه سرکوب‌گر می‌بود. عده‌ای استدلال کردند که دیده‌بان حقوق بشر باید مدافع جنگی با توجیه‌های دیگری باشد در صورتی آن جنگ بتواند به بهبود قابل‌اعتنایی در حقوق بشر منجر شود. اما ریسک بزرگی که در جنگ‌هایی با اهداف غیر بشردوستانه هست و حقوق بشر را به خطر می‌اندازد ما را از اتخاذ موضع باز داشت.

به مرور زمان، توجیه اصلی و اولیه‌ی ارایه شده برای جنگ عراق بیشتر نیروی خود را از دست داد. پس از پایان اعلام‌شده‌ی مخاصمات عمده، سلاح‌های کشتار جمعی یافت نشدند. هیچ ارتباط مهمی میان تروریسم بین‌المللی و صدام حسین در دوره‌ی قبل از جنگ نیز کشف نشد.

دشواری برقراری نهادهای با ثبات در عراق، این کشور را روز به روز به محل نامحتملی برای پیشبرد دموکراسی در خاورمیانه تبدیل می‌کند. با گذشت زمان، باقی‌مانده‌ی توجیه مسلط دولت بوش برای جنگ این است که صدام حسین مستبد ستمگری بود که باید سرنگون می‌شد – که استدلالی به نفع مداخله‌ی بشردوستانه است. دولت، اکنون این توجیه را نه تنها به مثابه‌ی دستاور جانبی جنگ بلکه به مثابه‌ی توجیه‌ اصلی و اولیه‌ی آن عنوان می‌کند. دلایل دیگری نیز مرتباً ذکر می‌شوند اما دلیل بشردوستانه برجسته‌تر شده است.

آیا چنین استدلالی تابِ سنجش‌گری موشکافانه را می‌آورد؟ مسأله صرفاً‌ این نیست که آیا صدام حسین رهبری مستبد و بی‌رحم بود یا نه، بدون شک او چنین بود. مسأله این است که آیا شرایطی که وجود داشتند توجیه‌گر مداخله‌ی بشردوستانه بودند یا نه – و این شرایط آیا اعتنایی به مسایلی بیش از فقط سرکوب دارند یا نه. در این صورت، صداقت ایحاب می‌کند که علی‌رغم عدم مقبولیت جهانی جنگ این را عنوان کنیم.

در غیر این صورت، مهم است که این را بگوییم چون روا شمردن مداخله‌ی بشردوستانه به عنوان بهانه‌ای برای جنگ،عمدتاً با توجیه‌های دیگر، این خطر را ایجاد می‌کند که اصلی را خدشه‌دار کند که حفظ آن برای نجات دادن جان افرادِ بی‌شمار ضروری است.» (صص. ۱۴۴-۱۴۵).
بررسی کنث راث به خوبی نشان می‌دهد که دستگاه سیاست خارجی آمریکا و دولت‌های غربی چگونه جنگ با عراق را با ادله‌ای دیگری – آن هم بدون پشتیبانی و تصویب سازمان ملل – آغاز کردند اما نهایتاً ناگزیر به متوسل شدن به گفتمان مداخله‌ی بشردوستانه شدند در حالی که باز هم شرایط مداخله‌ی بشردوستانه حتی در مورد نظام خون‌خوار و مستبدی مانند رژیم صدام حسین، احراز نشده بود. وضعیت ایران هم ظاهراً از الگوی مشابهی پیروی می‌کند با این تفاوت که گروهی از فعالان سیاسی پیشاپیش زمینه‌ی توسل به استدلال مداخله‌ی بشردوستانه را فراهم می‌کنند هر چند درست مانند عراق نه شواهد انکارناپذیری بر دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای در دست است – جز حجم انبوهی از خط و نشان کشیدن و هیاهوی تبلیغاتی – و نه مبنای قابل‌اتکایی برای وقوع کشتار جمعی و گسترده و نقض جدی حقوق بشر (مثلاً‌ وضعیت ایران در برخورد با مخالفان سیاسی تفاوت آشکار و معناداری با برخورد سوریه با مخالفان‌اش دارد). ناگفته پیداست که هیچ‌کدام از این‌‌ها نه توجیه‌گر اقدامات نظام سیاسی ایران است و نه تطهیرگر آن: حوادث ایران به همان اندازه مهیب‌اند که روز به روز با گوشت و پوست‌مان آن را حس می‌کنیم. اما شباهت حیرت‌انگیز وضعیت ایران و عراق در صحنه‌ی تحولات سیاسی ناگزیر باید اسباب حساسیت بیش از پیش همه‌ی صاحب‌نظران و دلسوزان وضعیت ایران باشد.
قصه‌ی ایران حقوق بشر نیست؛ منافع ملی آمریکا و غرب است
اما در مورد ایران، نقطه‌ی عزیمت غرب و آمریکا هرگز این نبوده و نمی‌توانسته است باشد که قرار است در ایران مداخله‌ی بشردوستانه انجام شود. این‌که ایران بخواهد بمب هسته‌ای داشته باشد یا اصلاً به آن دسترسی پیدا کرده باشد، باز هم شرایط مداخله‌ی بشردوستانه را احراز نمی‌کند (چنان‌که نقض‌ مستمر و روزانه‌ی حقوق بشر هم در وضعیت فعلی نمی‌تواند توجیه‌کننده‌ی آن باشد). قصه‌ی آمریکا و غرب ساده است: منطق آن‌ها این است که امنیت جهانی (بخوانید «امنیتِ ما») به خطر می‌افتد. به عبارت دیگر، گویی در گفتار سیاسی این روزها نوعی بازگشت به گفتمان سیاسی بوش پسر را می‌بینیم که از «محور شرارت» سخن می‌گفت. قصه همان قصه است تنها صورت‌اش عوض شده است. در قصه‌ی ایران، تنها چیزی که نقش ایفا نمی‌کند «مداخله‌ی بشردوستانه»‌ است، لذا دوستان، نویسندگان، روشنفکران و روزنامه‌نگاران ایرانی که این روزها قلم می‌زنند و بیانیه‌های مختلف را امضا می‌کنند شایسته است اعتنای کافی به کاربرد اصطلاحات و واژگان‌شان داشته باشند و از پیامدهای عظیم و مهیب آن هم آگاه باشند. بازی کردن با آتش «مداخله‌ی بشردوستانه» تنها یک نتیجه‌ی عملی می‌دهد و بس: حمله‌ی تمام‌عیار نظامی. فشار روی ایران از سوی جامعه‌ی جهانی، آمریکا و غرب، هر انگیزه‌ای دارد جز استقرار حقوق بشر و دموکراسی. دست‌کم خودمان باید نسبت به قصه آگاهی داشته باشیم و به این دام نیفتیم. برخی از چراغ‌داران نام و نشان‌دارِ حمله‌ی نظامی به ایران در تمام سال‌های اخیر در مؤسساتی مشغول به کار بودند که، بنا به وظیفه‌ی تعریف‌شده‌ی سازمانی‌شان، هیچ بهانه‌ای را برای توجیه جنگ‌افروزی علیه ایران نادیده نمی‌گرفتند. حتی این گروه هم اخیراً برای این‌که نام‌شان به این ننگ آلوده نشود، ریاکارانه بر خلاف آن‌چه تا کنون با دست پیش کشیده‌اند، مداخله‌ی نظامی  در ایران را با پا پس می‌زنند. در چنین بحبوحه‌ای، دریغا کسانی که همه‌ی هویت روشنفکری‌شان در گرو دفاع از سعادت و آبادانی میهن، حقوق بشر و ارزش‌های انسانی و دموکراتیک است، حالا سر از اختراع مجدد این ننگ درآورند.


فاصله گرفتن از مداخله‌ی بشردوستانه مترادف با بی‌عملی و اعتزال سیاسی نیست

بدیهی است و اظهر من الشمس است که نقد کردن این گفتمان مسلط و ژورنالیستی‌شده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» کمترین منافاتی با کوشش برای بهبود وضعیت سیاسی در ایران، بازگشت امنیت و عدالت و استقرار حقوق بشر و دموکراسی ندارد. گره زدن تلاش انسانی و اخلاقی برای بازگشت عدالت، اخلاق، حقوق بشر، کرامت انسانی و دموکراسی به بسط گفتمان مداخله‌ی بشردوستانه خطایی است مهلک. چیزی که من در تحرکات این روزها می‌بینم گویی ترجمه‌ی عینی این بیت اخوان است که می‌گفت:
نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
با این تفاوت که دوستان در تلاش برای موجه کردن پدیدار شدن اسکندری برای به آتش کشیدن ایران – که احتمالاً در ضمن آن حاکمان بیدادگر فعلی هم نابود می‌شوند – دست به دامان توجیهات فلسفی و تئوریکی می‌شوند که روی کاغذ و در گفت‌وگوها و مجادله‌های قلمی معنا پیدا می‌کنند و جان و هستی و وجود آدمیان را نابود نمی‌کنند ولی وقتی به زبان سیاسی و عملی ترجمه شوند تبدیل به فاجعه‌ای هول‌ناک در مقیاس منطقه‌ای می‌شوند که پیامدهای‌اش تا دهه‌ها با ما خواهد ماند.