۲

اجتهاد در مقابل نص؟

ويرايش دوم
حميد دباشی، در صفحه‌ی فيس‌بوک‌اش، در پاسخ به اقتراحی – که از فحوای کلام‌اش به روشنی بر می‌آيد صميمانه و دوستانه و با لحنی خودمانی نوشته شده – يادداشتی نوشته درباره‌ی اين ماجرای «آزادی‌های يواشکی» (حالا هر چه هست، خوب يا بد). مهدی پرپنچی – که عالم و آدم می‌دانند که يک شخص نيست در اين‌جا و در مقام گوينده‌ی خبر بی‌بی‌سی فارسی شناخته می‌شود – عبارات حميد دباشی را به صراحت تفسير و تأويل کرده است و از آن عنوانی بيرون کشيده که هیچ نسبتی با نص عبارات، مضمون و حتی «روح مطلب» و «جان کلام» دباشی ندارد.

عين عبارات دباشی اين‌هاست:
«امروز این خواهر ما کله سحر ایمیل زده بود میپرسید: “برر جان –شما در این مورد چی گیدی؟ خیلی کنجکاوم بدونم”–منظورش این داستان “آزادیهای یواشکی بود”– عزت این آبجی ما هم نه فقط بر من که بر همه ملت ایران واجبه –بنا بر این ما هم گفتیم چشم و براش نوشتیم:
“بین خواهرجان از قدیم گفتن پریرو تاب مستوری ندارد –درست؟ خاصه بقول مولای روم در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟ هان؟ هیچی–تازه این بچه ها بچه های خلف حافظ و فروغ و شاملواند دیگه –همشون هم همسن و سال و حتی بعضا شبیه پردیس دختر خود من میمونند وجملگی پر از کمالات و بقول مادرم دم بخت–خداوند او و جملگی رفتگان شما رو هم بیامرزه –درست؟ حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه –عیبش اونه موقعی که این بی بی سی فارسی بی سیرت ورمیداره اینو خبر میکنه و چه بسا کار دست این بچه ها بده –باور کن دیگه من از اسم این “بی بی سی فارسی” هم کهیر میزنم و از اون چهار دفعه و نصفی هم که پذیرفتم برم اونجا پشیمونم –تک تک آدمهای بسیار محترم و موجهی در بینشون هست ولی کل سیستم فاسده –اینکار این بچه های ما اسمشو گذاشتن چی “آزادیهای یواشکی” درست؟ یواشکی یعنی چی –یعنی “یواش” بعلاوه یک کاف تصغیر یعنی حتی یواشتتر–باضافه یک “یای تحبیب”– یعنی یک نجوای شیرین تصویری– درست؟ کارشون هم درست بوده و توی شبکه های اجتماعی بوده –بهترین منبع خبرش هم صفحه فیس بوک این خواهر کوچک ما (همولایتی تو) مسیح خانم علینژاده که خدا عمر و عزت و تعداد این “لایک” های فیس بوکش رو حتی از جواد آقا ی ظریف هم رو روز به روز بیشترکنه –بنا بر این اگر این ملت ما رو این “صدا و سیما” و “بی بی سی فارسی” لاکردار به حال خودش بذاره والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشونرو میکنند –بنا بر این زنده باد آزادیهای یواشکی قایمکی –چرا چونکه . . . قطره قطره جمع گردد آنگهی دریا شود . . . عزتت پایدار –یک مخلص خارج از بند ٣٥٠ داری اونهم منم . . .”».

عنوانی که مهدی پرپنچی به اين عبارات داده اين است: «حميد دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبيعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند».

کمی جملات را ساده‌ کنيد. پرپنچی مدعی است که دباشی گفته است: «زنان… برای جفت‌يابی حجاب از سر برداشته‌اند». بعد از اعتراض‌های اولیه به مهدی پرپنچی، او در پاسخ توضيح زیر را در صفحه‌ی فيس‌بوک‌اش آورده است:
«ساعتی پیش در این صفحه، نظرات نسرین ستوده و حمید دباشی درباره «آزادی‌های یواشکی» به اشتراک گذاشته شده بود. تعدادی از دوستان، تیتر انتخاب شده برای مطلب آقای دباشی را تحریف سخنان ایشان قلمداد کرده و سوالاتی را در این باره مطرح کردند.
اگر با کلیک روی لینکی که به اصل مطلب آقای دباشی داده شده بود، آن را خوانده باشید، کلیدواژه‌ها یا جملات کانونی آن از این قرار است:

(«پریرو تاب مستوری ندارد»، «خاصه در وقت بهار و ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت، امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟»، «جملگی پر از کمالات و دم بخت». «حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه»، «والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشون رو میکنند».)
از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم، این لب لباب چیزی است که ایشان درباره صفحه «آزادی‌های یواشکی» نوشته‌اند. از آن جایی که این جملات فارسی است، تبعا [هکذا در اصل!] نیازی به ترجمه و تفسیر ندارد. طبق این متن، آقای دباشی معتقدند این زنان، «پری‌رویانی» هستند که «تاب مستوری» ندارند و به اقتضای «طبیعت» و برای «امر خیر» خودنمایی کرده‌اند و کارشان از دید آقای دباشی، حکایت «گل و بلبل و زنبور عسل» است که به حکم غریزه، لابد در کار جفت‌یابی و گردافشانی هستند. به گفته آقای دباشی اگر «در این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت» بشود باکی نیست.
تیتری که برای مطلب آقای دباشی انتخاب شده بود از این قرار است: (حمید دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبيعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند).
از کسانی که معتقدند این تیتر، تحریف سخنان ایشان است ممنون می‌شوم با استفاده از جملات و کلمات خود ایشان، نشان دهند که روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی، چه چیز دیگری بوده است؟ گروهی نوشته‌اند قصد آقای دباشی، تایید صفحه «آزادی‌های یواشکی» بوده است و نه انتقاد. امیدوارم این دوستان توجه داشته باشند که در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته و خلاصه حرف‌شان همراه با لینک به متن کامل منتشر شده است بنابراین داوری درباره این که آن مطلب، تایید یا تکذیب «آزادی‌های یواشکی» است، با خواننده است.
درباره گفته‌های ایشان در باب ارزش خبری صفحه فیسبوکی «آزادی‌های یواشکی» هم کافی است توجه داشته باشیم که درباره آن، قبل از بی‌بی‌سی (تاکید می‌کنم قبل از بی‌بی‌سی)، ده‌ها رسانه معتبر جهان به زبان‌های مختلف، خبر تهیه و منتشر کرده‌اند. بنابراین قضاوت ایشان درباره این که این ماجرا نباید خبری می‌شد، قاعدتا برای بسیاری از رسانه‌های معتبر جهان قابلیت پذیرش نداشته است.»

چند نکته را در حاشيه می‌نويسم (و بر شيطان لعنت می‌کنم تا عطای اين ماجرا – و ماجراهای دل‌آزار – را به لقای‌شان ببخشم).

۱. دباشی در متن‌اش تعريضی دارد، بلکه طعنه‌ای دارد گزنده به بی‌بی‌سی فارسی. و اين نکته بسيار بسيار مهم است. مهدی پرپنچی دست‌کم برای دفع اين شبهه که دست بردن در عبارات دباشی ممکن است در واکنش به طعنه‌ی گزنده‌ی دباشی – که به نظر من به جاست – باشد، خوب بود چند بار عبارات‌اش را سبک و سنگين می‌کرد تا نتيجه‌اش اين نشود.

۲. جمله‌ی دباشی – که مستمسک آن تأويل غريب مهدی پرپنچی شده است – اين است: «در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟». صورت ساده شده‌اش اين است: «مادر… طبيعت… امر به کار خير و بعله‌برون می‌فرماد…». عبارت مهدی پرپنچی – حتی بدون ساده‌سازی! – اين است: « این زنان به اقتضاى طبيعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند». مهدی پرپنچی با اين متن دقيقاً چه کرده است؟ کلمات و واژه‌های قسمت‌های مختلف متن را داخل ديگی ريخته است و چند بار هم‌زده، نتيجه‌اش اين شده که با چسباندن کلمه‌های مختلف جاهای متفاوت متن، و افزودن چاشنی تفسير و تأويل، به جای «طبيعت» گذاشته است «زنان»! بله، در متن دباشی، حکايت از اين هم هست که «پری‌رو تاب مستوری ندارد» (که نه چيز غريبی است نه چيز تازه‌ای؛ ادبيات ما مشحون است از وصف جمال!). و سخن از اين نيز رفته است که «جملگی پر از کمالات‌اند» و «به قول مادرم دم بخت» (اين «به قول مادرم» هم ايضاً مهم است). اما اين عبارات را با صد من سريش هم نمی‌توان چسباند به اين‌که دباشی مدعی است اين «آزادی‌های يواشکی» به خاطر اين است که این زن‌ها دم بخت هستند و می‌خواهند جفت پيدا کنند. به فرض هم که چنين باوری داشته باشد – که اصلاً هر انسان مستقل و آزادی حق داشتن استقلال نظر دارد – تنها وقتی می‌توان اين را به او نسبت داد که عين اين عبارات را نوشته باشد.

۳. دم خروس کجا پيدا می‌شود؟ اين‌جا: «از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم»! بله؟ «…که بگذريم»؟ شما قرار بود متن را روايت کنيد و برای‌اش تيتر درست انتخاب کنيد يا قرار بود به آن به اصطلاح «اتهامات و توهين‌ها» جواب بدهيد؟ اگر فکر می‌کنيد توهين کرده به شما، يک مطلب مستقل بنويسيد در پاسخ به آن به اصطلاح «توهين»ها. نمی‌شد؟ يا قرار است به يک تير چند صد تا نشان بزنيم و همين‌جوری مشت‌مشت مغالطه در کار کنيم که مخاطب نفهمد بالاخره شما قرار بود پاسخ به اصطلاح «توهين» دباشی را بدهيد يا سخن او را «نقل قول» بدون تحريف و اعوجاج کنيد يا قرار بود به مقتضای «زدی ضربتی ضربتی نوش کن»، حرف‌اش را چنان بگردانيم که باعث شود مردم او را به انگشت نشان بدهند و بگويند: «آهای فلانی چه سکسيستی حرف زده»؟ آخر کدام آدم عاقلی اگر بخواهد حرف سکسيستی و ضد زن بزند، از دخترش مايه می‌گذارد؟! هان؟

۴. مهدی پرپنچی از مخاطب‌اش تقاضا می‌کند که بيايد و «روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی» را به او نشان دهند. يعنی که منِ پرپنچی کوشيده‌ام تا – از نظر خودم – روح مطلب و جان کلام را بگذارم جلوی شما. درست است؟ خوب اگر شما کارت بيرون کشيدن روح مطلب و جان کلام است، ديگر چرا دو خط پايين‌تر سخن خودت را نقض می‌کنی و می‌گويی: «در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟! واقعاً؟ «هيچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟ يعنی حتی شما به جای «طبيعت» نگذاشته‌ای «زنان»؟ اين قسمت کار اظهر من الشمس است. يعنی کذب است ديگر. دخل و تصرف صريح و عریان صورت گرفته. اما، هر کوششی برای ارايه‌ی روح مطلب و جان کلام کسی – خواهی نخواهی – مسلتزم يک جور دخل و تصرف است ديگر. تأويل يعنی همين. هرمنوتيک (شما کوتاه بياييد بگذارید ساده‌اش کنيم) همين است که «نص» کلام مقابل «تأويل»‌ آن قرار بگيرد. پس، مقرر شد که بله، بر خلاف از اين شاخ به آن شاخ پريدن دوست‌مان مهدی پرپنچی، دخل و تصرف صورت گرفته ولی فعلاً ادعا می‌کنيم صورت نگرفته! حبذا امانت در نقل قول!

۵. چيزی که کار را خراب‌تر از اصل‌اش می‌کند اين است که مهدی پرپنچی در انتهای توضيح‌اش می‌گويد که اصلاً اعتراض آقای دباشی به اين‌که چرا اين خبری شده بی‌جاست! او می‌گويد اين کار «ارزش خبری» دارد نشان به اين نشان که قبل از بی‌بی‌سی فارسی فلان و بهمان رسانه‌ی خارجی آن را پوشش داده. انگار از ابتدا بحث حميد دباشی درباره‌ی «ارزش خبری» آن بوده! انگار در همين متن، در انتهای همين متن، حميد دباشی ننوشته است: «یک مخلص خارج از بند ٣٥٠ داری اونهم منم»؛ خوب شما که «تأويل» بلديد، چرا اين‌جا حجاب نص عبارت جلوی چشم‌تان را می‌گيرد؟ حميد دباشی – چنان‌که از متن پيداست – می‌گويد مشکلی ندارد با اين‌که این خانم‌ها يواشکی يا هر جوری حجاب‌شان را بردارند (اصلاً می‌گويد بردارند «قلقلکی» بدهند به نظام) ولی حواس‌تان باشد باعث نشويد کار نتيجه‌ی عکس بدهد و به جای اتصال «آزادی يواشکی» به طعم آزادی واقعی و پايدار، همين آزادی نصفه‌نيمه از شما سلب شود (اين است تأويل آن «بند ۳۵۰»؛ يعنی که هنری نيست من در فراغت و امنيت و آسايش برای مردم نسخه بپيچم و يک روزش را هم نتوانم هزينه‌ای برای آن بدهم). اين‌جاست که بی‌بی‌سی فارسی – نه، مهدی پرپنچی – احساس می‌کند بايد تمام قد بايستد و بگويد آقا کار ما «ارزش خبری» داشت! من و شما خيلی خوب می‌دانيم، رسانه‌ها هم – از فارسی‌زبان و غير فارسی‌زبان‌اش – تاريخ دارند و نمونه‌های بی‌شماری داريم از اين‌که گاهی «ارزش خبری» در تضاد و تعارض کامل با اولويت‌های بسيار مهم‌تر انسانی قرار می‌گيرند. يک نمونه‌ی دراماتيزه شده‌ی آن دو سه قسمت اول فيلم «جان‌سخت» است که بروس ويليس در آن بازی می‌کند. خبرنگاری که هميشه «ارزش خبری» برای‌اش مهم است، جان آدم‌های زيادی را به خطر می‌اندازد و خوب در فيلم همه می‌توانند ببيند آخر قصه چه می‌شود! عرض‌ام اين نيست که لزوماً اين قصه همان است؛ می‌خواهم بگويم اين عين مغالطه است که «ارزش خبری» را فرو کنيد توی چشم آقای دباشی و مدعی شويد اصلاً با همين دليل ما حتی حق داريم نص سخن دباشی را تحريف کنيم!

حرف زياد است. حوصله‌ی من کم، حوصله‌ی مخاطب هم خيلی خيلی از من کم‌تر. خير الکلام ما قل و دل.

۳

در اهميت رسانه و آشوب‌های لندن

آشوب‌های لندن هم‌چنان ادامه دارد و لحظه به لحظه به وسعت‌اش افزوده می‌شود. علل و زمينه‌ی بروز اين تنش‌ها و آشوب‌ها را نمی‌دانم – یا دست‌کم آن‌قدر نمی‌دانم که بتوانم با قاطعیت چيزی بگويم – اما در اين یکی دو روزی که تلويزیون را می‌بينم، نکته‌ی قابل تأملی توجه مرا جلب کرده که گمان می‌کنم برای مخاطب ايرانی اعتنای به آن بسیار مهم است. پيش از آن توضيح بدهم که وقتی می‌گویم رسانه‌ها – و تلويزيون بريتانيا – مقصودم چيزی است بسيار بیش‌تر و فراتر از آن تصور کلیشه‌ای و قالبی که رسانه‌های وطنی ما از بی‌بی‌سی به خورد مخاطب فارسی‌زبان می‌دهد: آن تصویر، عمدتاً و بيشتر تصویر بخش فارسی بی‌بی‌سی است که هر چند زیرشاخه‌ی بی‌بی‌سی است ولی تفاوت‌های اساسی و بنيادین به رسانه‌های بريتانيایی دارد که شرح‌اش خارج از بحث ماست.

عمده‌ی تصاويری که از صبح ديده‌ام، تصاوير زنده‌ای بوده است از حضور پليس، که در اکثر موارد کم‌تعداد است و بيشتر در موضع دفاعی و نه در مقام حمله و سرکوب. بخش ديگر اين تصاوير هوايی، حملات شورشيان و اراذل و اوباش به مغازه‌ها و منازل مسکونی بوده است: جمع کثيری مشغول غارت، دزدی و آتش زدن به خانه‌ها و اموال عمومی هستند. و باقی صحنه‌ها، صحنه‌های آتش‌سوزی هول‌ناکی است که از صبح به نقاط مختلف لندن سرايت کرده است.

طبيعتاً مقامات و مسؤولان دولتی واکنش نشان داده‌اند هر چند شمار زيادی از آن‌ها در تعطيلات بوده‌اند و مجبور به کوتاه کردن تعطيلات‌شان شده‌اند، از جمله ديويد کمرون، بوريس جانسون (شهردار لندن) و ترزا می (وزير کشور). اما نکته‌ی ظريف و حساس ماجرا، حضور رسانه‌هاست به خصوص تلويزيون که صحنه‌های زنده‌ی حوادث را پخش می‌کند. در اين ده سالی که در لندن زندگی می‌کنم، مشاهده‌ی اوليه‌ی من اين بوده است که رسانه – خصوصاً تلويزیون و شبکه‌ی خبری ۲۴ ساعته‌ی بی‌بی‌سی – عمدتاً متوازن عمل می‌کند و در موارد حساس حضوری پررنگ و حرفه‌ای دارد. هيچ‌کس ملاحظه و رعایتی برای هيچ صاحب قدرت و سياست‌مداری ندارد. اين مشاهده‌ی اوليه را بارها آزموده‌ام. اين البته نتيجه نمی‌دهد که اين رسانه پاک و طيب و طاهر است و خطا نمی‌کند و امام‌زاده‌ای است که می‌توان به سرش قسم خورد. اما مخاطب ايرانی، هميشه یک معيار برجسته و زنده پيش رو دارد: رسانه‌های ايرانی داخل کشور (و حتی آن‌ها که برای خارج پخش می‌شوند). و مغز سخن من همين‌جاست.

تصورش را بکنید که در روزهای اولیه‌ی پس از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، تلويزيون ما قرار بود صحنه‌هايی زنده از درگيری‌ها و تظاهرات پخش کند. درست است که ماهيت آن تظاهرات – که مبتنی بر مطالبات سياسی و تقاضاهای آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه بود – تفاوتی جدی با حوادث لندن دارد، اما نقش رسانه هم‌چنان مهم است. اگر قرار بود تمام مردم ما، شاهد يکايک صحنه‌های برخورد ميان مردم و نیروهای امنيتی و نظامی در خیابان‌ها باشند، به نظر شما داوری مردم چه می‌بود؟ (مثلاً این ويدیو و اين يکی و اين يکی را ببينيد).

هم‌اکنون که ماجرا هم‌چنان داغ است، احساس کردم مهم‌ است که این تفاوت موقعيت و مقام را برجسته کنيم: ۱) حادثه‌ی لندن، مشابه حوادث پس از انتخابات ایران نيست؛ ۲) مردمی که آتش‌سوزی می‌کنند و دست به غارت و دزدی می‌زنند، زمین تا آسمان با مردمی که در آرامش و سکوت تظاهرات کردند – و پاداش آرامش و صلح‌جویی‌شان را هم به خشن‌ترين وجهی گرفتند – تفاوت دارند؛ ۳) رسانه‌های بريتانيايی – بر خلاف رسانه‌های وطنی – عقد اخوتی با قدرت مسلط و نيروی حاکم نبسته‌اند؛ همين يکی دو هفته پيش بود که روپرت مرداک حيثیت‌اش بر باد رفت و امروز نوک پيکان انتقادها آرام آرام متوجه دولت می‌شود (در عين اين‌که غارت و شورش محکوم می‌شود).

در پايان کافی است اين پرسش را يک بار دیگر تکرار کنیم: آيا رسانه‌های داخلی ما حاضر بودند درست مانند همین رسانه‌های انگليسی – نه بيشتر و نه کمتر؛ بلکه درست مانند همین‌ها – تصاویر و صحنه‌های روز انتخابات، روزهای پس از انتخابات و ماه‌های بعد را پوشش دهند و اخبارش را به دقت منتقل کنند؟ اين يک پرسش بزرگ‌ترین و مهم‌ترين پرسشی است که يک ايرانی حق دارد از خود بپرسد.

پ. ن. اين ماجرا نکات پيچيده‌ای دارد و حتماً ظرافت‌های بيشتری در کار است. نمی‌توان در مجالی به این کوتاهی همه‌ی موارد را بررسی کرد ولی در چنين مواردی، نقش رسانه بسيار مهم و تأثیرگذار است: آیا رسانه می‌تواند اعتماد مخاطب و مردم را جلب کند يا کاری می‌کند که مردم بيشتر متقاعد شوند که رسانه‌ کارش دروغ‌سازی، خبر‌سازی و دروغ‌پراکنی به نفع قدرت مسلط و فرموده‌ها و بخش‌نامه‌ها و دستورهاست؟ مزيد يادآوری، تذکر می‌دهم که تصاویر و فیلم‌های حادثه‌ی مرگ ايان تاملينسون – که در جريان تظاهراتی در لندن به دست پليس کشته شد – دقیقاً در همين رسانه‌ها به وسعت منتشر شده بود.

پ. ن. ۲. شاهد از غيب رسید: مصلحی: خبرنگار کسی است که هوای مسئولان را داشته باشد!

۱

«ايران و غرب»: توپ در ميدانِ آمريکا

اين برنامه‌ی سه قسمتی «ايران و غرب» (که از بی‌بی‌سی ۲ پخش می‌شد) و قسمت آخرش را ديشب نشان دادند، برنامه‌ای بود تأمل‌برانگيز. و البته نشانه‌های معناداری هم در آن بود. به جز يک ايراد بسيار بزرگ اين مجموعه – که درباره‌اش خواهم گفت – اين برنامه‌ی سه قسمتی، بسيار واقع‌گرايانه بود و سخت با ملت ايران و دولت‌های مختلف در ايران (بعد از انقلاب) همدلانه رفتار کرده است. می‌توان حتی گفت که با همگی آن‌ها – حتی با احمدی‌نژاد – لحن‌اش ملايم است و تلاش فراوانی شده است که از افراط و تفريط دوری شود.

ابتدا بگذاريد اشکال بزرگ مجموعه را بگويم. در شرح برخوردهای مختلفی که ميان ايران و غرب رخ داده است (که فکر می‌کنم اين مجموعه عمده‌ی آن‌ها را روايت کرده بود)، يک لغزش بزرگ ديده می‌شود: ساقط کردن هواپيمای مسافربری ايرانی در خليج فارس توسط ناو آمريکايی از اين مجموعه غايب بود. درست است که تصوير کلی‌ای که اين مجموعه ارايه می‌کرد، پيمان‌شکنی‌های مکرر آمريکا و غيرقابل اعتماد بودن آن‌ها را به عيان نشان می‌داد، اما ناديده گرفتن اين جنايت بزرگ – و غفلت کردن از قتل اين همه انسان غير نظامی – آن هم جايی که فرمانده‌ی ناو از دست رييس جمهور آمريکا مدال می‌گيرد، به سادگی، حرکتی است غير حرفه‌ای اگر نگوييم غير اخلاقی.

با تمام اين اوصاف، اين مجموعه‌ی سه‌ قسمتی، نشانه‌های زيادی در خود دارد. اول از همه اين‌که دولت آمريکا تغيير کرده است. لحن دولت‌های اروپايی و آمريکا نسبت به ايران ملايم‌تر و معتدل‌تر شده است. زبان و ادبيات به سوی ميانه‌روی بيشتر ميل می‌کند. سياست‌مداران اروپايی و آمريکايی – ظاهراً حداقل – واقع‌گراتر شده‌اند و گويا از موضع‌گيری‌های ايدئولوژيک و افراطی بيشتر فاصله می‌گيرند و تلاش بر گشودن راه‌های گفت‌وگو به آرامی جا باز می‌‌کند. اين‌‌ها البته همه منوط است به نوع رفتار دولت ايران. سياست، بازی است. در بازی بايد قاعده‌ی بازی را رعايت کرد. اما اين مجموعه با شواهدی انکارناپذير نشان می‌داد که آمريکاست که مرتب قاعده‌ی بازی را بر هم زده است. کفه‌ی تقصيرها و بی‌اخلاقی‌ها و نيرنگ‌های آمريکا، بسيار سنگين‌تر از هر چيزی بود که ايران انجام داده است. اين مجموعه را – با همين ترکيب فعلی – می‌توان عيناً و بدون و کم و کاست در تلويزيون ايران نمايش داد.

من نمی‌دانم محاسباتی که می‌کنم تا چه اندازه مقرون به صواب است و چقدر حدس و گمان. اما بدون شک، چند ماه گذشته، آرامش و اعتدال بيشتری را در مناسبات ايران و اروپا نشان داده است. اين تغييرها چه معنايی برای انتخابات آتی دارد؟ نمی‌دانم. اما بدون شک، هر چه فضای جهانی و مناسبات سياسی ايران با جهان خارج، آرام‌تر و منطقی‌تر باشد، نتيجه‌ی انتخابات هم بيشتر به سود ملت خواهد بود. هر چه مناسبات ايران و ساير کشورهای جهان تيره‌تر شود و ايران به سمت انزوای جهانی بيشتر برود، پيامدهای بعدی بيشتر به زيان ملت خواهند بود و راه را برای ظهور تندروها – از هر سويی – هموارتر خواهد کرد. فراموش نکنيم که حمله‌ی صدام به ايران، چه فضای سنگين و تلخی را در کشور آفريد. هستند کسانی که سودشان در تيره‌تر شدن مناسبات ايران با اروپا و آمريکاست. اين افراد هم در داخل هستند و هم در خارج؛ هم در ميانِ مدافعان نظام جمهوری اسلامی و هم در ميان مخالفان‌اش. در ميانه‌ی غوغا، آشوب و هيجان بالاترين احتمالی که می‌رود اين است که به تصميم‌های نسنجيده و پرهزينه برسيم. غبارها که فروبنشيند، بهتر می‌توانيم چهره‌ی يکديگر را تشخيص دهيم.

پ. ن. اين يادداشت بهمن را هم ببينيد: قسمت سوم مستند بی‌بی‌سی

۶

وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی: اتوريته‌ی ترجمه يا شورش در برابر اتوريته‌ها؟

ديشب با حيرت تمام صفحه يا صفحاتی را در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی کشف کردم که نام‌اش را گذاشته‌اند مدرسه‌ی روزنامه‌نگاری بی‌بی‌سی. اين صفحات هم متن دارند و هم فيلم. گوينده‌ی فيلم‌های کوتاهی که در این صفحات آمده است، آقای عنايت فانی است و فيلم‌ها عمدتاً از يکی دو دقیقه تجاوز نمی‌کنند. متن‌ها اما دراز هستند و حسابی پر و پيمان.

خواننده از متن‌ها نمی‌فهمد نویسنده‌ی اين متون چه کسی است و چه اتوريته‌ای برای نوشتنِ اين‌ها دارد. می‌شود با حدس و گمان پای آقای عنايت فانی را وسط کشيد. شايد هم بتوان با ظن و گمان به علیزاده‌ی طوسی (اسم مستعار است دیگر؛ فهم‌اش زياد سخت نيست) هم رسيد. اين متون برای آموزش دادن ترجمه‌ اتفاقاً بسيار خوب و آموزنده هستند، با يک تبصره‌ی مهم. يا به عبارتی با يک اشکال چشمگير و‌ آزاردهنده.

شايد الآن نزدیک به پانزده سال باشد که کارم ترجمه است و انواع و اقسام متون را از فارسی به انگليسی و بالعکس ترجمه کرده‌ام، با کیفیت‌های مختلف (از افتضاح گرفته تا عالی به نظر خودم!). اساساً هم اعتقاد ندارم که يک مترجم يکسره افتضاح ترجمه می‌کند يا هميشه عالی ترجمه می‌کند. بسته به شرايط نوع ترجمه هم تغيير می‌کند. خلاصه اين‌که اين متون بی‌بی‌سی را از ديدِ فردی خواندم که کارش ترجمه است.

به نظر من اشکال بزرگ اين صفحات اين است که خيلی آمرانه و با تحکم و اتفاقاً بدون استدلال‌های قوی و محکم است. گذشته از اين، در صفحه‌ای که نام و نشان درستی ندارد و معلوم نيست دقيقاً چه کسی اين‌ها را می‌نويسند، اين‌جور (+) حمله کردن و به تمسخر گرفتن دستاوردهای زبان‌پژوهانه‌ی کسی مثل داريوش آشوری، دور از انصاف و حزم و احتیاط است (فرهنگ علوم انسانی آشوری را باز کنيد تا ببينيد معادل‌های «رهيافت» و «رويکرد» را شخص ايشان به کار برده است). گردانندگان وب‌سایت بی‌بی‌سی اگر می‌خواهند به مترجمان بخش خبرشان ترجمه بیاموزند (که انصافاً این روزها در ترجمه‌ی اخبار شاهکار و سرآمد (!) شده‌اند و نامفهوم‌ترین و بی‌ربط‌ترین ترجمه‌های ممکن را عرضه می‌کنند)، بهتر است اين جلسات را به طور خصوصی برای کارمندان خودشان برگزار کنند و برای بقيه‌ی مترجمان عالم زير پوشش تدریس خبرنگاری تعيين تکلیف نفرمايند. اين‌که معادل‌هايی مثل «رهیافت»، «رویکرد»، «راهبرد»، «فرافکنی» یا «گفتمان» به مذاق ذهن‌های قدیمی دبيران بی‌بی‌سی خوش نمی‌آید، دلیل بر بلادليل بودن يا نادرست بودن آن‌ها نيست. بفرماييد ما اين معادل‌ها را نمی‌پسندیم و با سليقه یا سياست وب‌سايت ما سازگار نيست. دليل ندارد اصل ماجرا را تعطیل کنيد.

وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی، نه فرهنگستان زبان و ادب پارسی است نه خانه‌ی زبان‌شناسان و مترجمان زبده. آقای عنايت فانی يا هر بزرگوار ديگری که اين صفحات را تنظيم می‌کنند، خوب است اندکی احتياط بيشتر به خرج دهند و در پی اعمال سلیقه‌ی خود آن هم به اين شيوه‌ی آمرانه و در لفافه‌ی اتوريته‌ی بی‌بی‌سی بر نيايند. ناديده گرفتن تلاش‌های زبان‌شناسانه‌ی امثال آشوری، تنها عرض خود بردن و زحمتِ دگران داشتن است. بی‌بی‌سی بهتر است کار خودش را بکند و در همان عرصه‌ی خبر اتوریته باقی بماند، تا اين‌که بخواهد در عرصه‌ی زبان، ادبيات، ترجمه، سياست و فرهنگ و هنر هم برای خودش اتوريته درست کند. این خلط وظايف و نشناختن تکاليف هميشه دردسرساز می‌شود. عزت، احترام و اعتبار کسانی که این صفحات را می‌نويسند به جای خود. اما کسانی که خود زبان‌شناس و زبان‌دان نيستند (و مرتب به فرهنگ کالينز ارجاع می‌دهند) و سابقه‌ی کار کسانی مثل آشوری را ندارند که برای يافتن يک معادل تراشيده و خوش‌فرم ده‌ها فرهنگ فارسی و انگليسی را زير و رو می‌کنند، بهتر است جايگاه خودشان را متواضعانه بدانند. همه قرار نيست آشوری باشند. همه قرار نيست ميرشمس الدين اديب سلطانی بشوند. همه قرار نيست بهاء الدين خرمشاهی باشند. اما انتظار می‌رود بی‌بی‌سی فارسی بداند کجا ایستاده است و از حد خود فراتر نيايد. تعيين تکلیف کردن آن هم برای کسانی که در کار ظريف و دشوار ترجمه استخوان ترکانده‌اند، معنايی جز شتاب ندارد.

دقت کنيد که من به اصل کار ايرادی ندارم. چنان‌که عرض کردم اين‌ها برای نوآموزان بسیار آموزنده است. ولی اين متون را فقط نوآموزان يا مترجمانِ تازه‌کار خبر وب‌سايت بی‌بی‌سی نمی‌خوانند. خوب است در لحن و زبانی که به کار برده‌اند اندکی احتياط به خرج بدهند.  نویسنده می‌توانست از سلیقه و تشخيص خودش حرف بزند و با اين صراحت و درشتی به اصل واژه‌سازی و معادل‌يابی حمله‌ور نشود. من نمی‌دانم تصميم به انتشار علنی اين مطالب، آن هم بدون ويرايش پاره‌ای از بخش‌های آن و تعديل لحن‌اش، با که بوده است. هر چه هست، کاری بوده شتاب‌زده و معنای روشن‌اش خارج شدن از شأن روزنامه‌نگارانه‌ی بی‌بی‌سی.

پ. ن. الگوی خودِ من در کار ترجمه، مراجعه به آثار مترجمان خوب بوده است و توجه به معادل‌هایی که آن‌ها فراهم کرده‌اند و اتفاقاً وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی هيچ وقت در اين شمار نبوده است. برای عبرت هم که شده بد نيست همين کلماتی را که آقایان بی‌بی‌سی‌چی به تمسخر گرفته‌اند يا به آن‌ها انتقاد شده است، در وب‌سايت خودشان جست‌وجو کنيد تا فراوانی کاربردشان را ببينيد. جا افتادن يک کلمه در زبان فارسی یا در ترجمه، پيرو سليقه یا طبعِ من و شما نیست.

پ. ن. ۲. برای روشن‌تر شدن مطلب و پرهیز از گم شدن خواننده در متن‌های طولانی مدرسه‌ی‌ بی‌بی‌سی، چند نمونه را که مصداق عینی سخن بنده است نقل می‌کنم (تأکيدها از بنده است):

«می پرسیم که با چه آگاهی و برای چه ضرورتی است که بعضی از «فرهنگستانهای سیّار» می آیند کلمه هایی مثل « گمانه زنی کردن»، «رهیافت»، «رویکرد»، «گزینه»، «راهکار»، «فرا فکنی کردن» و مانند اینها را از چنته های خود در می آورند و جانشین کلمه های رایج و متداول و همه فهم می کنند؟»
(نقل از اين‌جا)

جناب آشوری! لطفاً توضيح بدهید چرا مرتکب این همه گناه کبیره شده‌ايد؟!

«متأسّفانه در رادیو وتلویزیون شنونده مجال مراجعه به فهرست ترکیبهای «خود درآوردی» را ندارد. این گفتار را در دو نکته خلاصه می کنم: نکتۀ اوّل اینکه فقط در صورتی می توان ترکیب جدید در زبان فارسی ساخت که ضرورت واقعی داشته باشد و هیچ کلمه یا ترکیبی در زبان فارسی برای آن مفهوم وجود نداشـته باشد، و برای تشخیص این ضرورت باید به زبان فارسی مراجعه کرد، نه به لغتنامۀ انگلیسی؛ نکتۀ دوّم اینکه در صورت مسلّم شدن ضرورت ساختن ترکیب جدید، فقط کسانی که شناختی عالمانه از زبان فارسی دارند، مجاز به پرداختن به چنین کاری هستند، آن هم با همفکری گروهی و مسئولانه، نه با رأی و اطمینان فردی
(نقل از اين‌جا)

آدم حيران می‌ماند از اين همه امر و نهی و از موضع بالا سخن گفتن! اگر کسی به ترجمه‌های خود آقایان بگويد «من در آوردی»، چگونه توضیح می‌دهند؟ (دقت بفرماييد آن قيد «در رادیو و تلویزیون» برای منحصر کردن اين درس‌ها به حوزه‌های کارِ خودشان این شلختگی و شتاب را توجيه نمی‌کند). جناب آشوری و امثال ایشان هم بد نیست استغفار کنند که بدون همکاری گروهی کاری غیرمسئولانه کرده‌اند و با رأی و اطمينان فردی، ذهن و زبان ایرانی‌های را تباه کرده‌اند!

پ. ن. ۳ من هر روز در اين صفحات،‌ تازه‌تر از تازه‌تری پيدا می‌کنم و دلايل‌اش بيشتر تقويت می‌شود. در صفحه‌ای که عنوان‌اش «راهنمای کامل کلمه‌سازی بی‌ضرورت» (!) است (همان لينک اول در بالا)،‌ آمده است: «کسانی در کار ترجمه توفیق بیشتری پیدا می کنند که با روح و فلسفۀ زبان هم آشنایی داشته باشند ، وگرنه ممکن است که زبان فارسی را در برابر زبان انگلیسی عاجز ببینند و تصوّر کنند که فارسی زبانان برای مفهوم درست و کامل interaction کلمه ای ندارند، و آنوقت مثل فرهنگستانهای سیّار مثلاً inter را به «میان» و action را به «کنش» برگردانند و کلمۀ «میان کنش» را جعل کنند». فرهنگ علوم انسانی آشوری را باز کنيد، دقيقاً به همين تعبير «ميان‌کنش» برخورد می‌کنيد. خواننده اگر اين‌ها را بداند، قطعاً در می‌يابد که در اين عبارات چه اندازه نيش و طعنه خطاب به آشوری هست. يعنی آشوری در کار ترجمه توفيقی نداشته است و با روح و فلسفه‌ی زبان هم آشنايی ندارد! چشم آقای عنايت فانی و عليزاه‌ی طوسی روشن! لااقل این اندازه جوانمرد باشيد که اسم آشوری را ببريد و بگويید کسانی مثل آشوری کارشان چرند است. اين اندازه شهامت از خودتان به خرج می‌داديد حداقل.

۱

کارخانه‌ی تغيير – يا احوال رسانه‌های خارج از کشور

آن‌چه می‌نويسم حاصل چند ساعتی تأمل و بازنگری در نوشته‌ای بود که ساعاتی پيش منتشر کرده بودم و نظرهايی که ذيل آن آمد، نشان داد که چقدر مسأله مستعد سوء تفاهم است (و البته بستر طرح مسأله معطوف به گفت‌وگويی با دو دوستِ نازنين، دو يارِ دلنواز بود). جانِ کلام و صورت مسأله اين است که: آيا می‌شود عقلاً و اخلاقاً، با رسانه‌های فارسی زبان خارج از کشور که خارج از مرزهای جغرافيايی يا ايدئولوژيک نظام جمهوری اسلامی فعاليت می‌کنند، همکاری کرد يا نه؟ می‌شود برای آن‌ها مطلب نوشت، برنامه ساخت، مصاحبه کرد يا نه؟ می‌شود از آن‌ها پول گرفت (در ازای کار) يا نه؟ و در عنوان، هم سؤالی کلان‌تر را طرح کرده بودم که: «هدف وسيله را توجيه می‌کند؟»

پاسخ من به مسأله‌ی بالا اين است: هر نوع پاسخ مثبت يا منفی به پرسش‌های بالا، موضعی است جزم‌انديشانه و دگماتيک. در هیچ کدام از دو سوی ماجرا، حکمِ مطلقی وجود ندارد، نه عقلاً و اخلاقاً و نه منطقاً. بايد مورد به مورد بررسی کرد. به دقت بايد موشکافی کرد و از حکم کلی دادن پرهيز کرد و به ويژه از حکم پسينی دادن بعد از آشکار شدن بعضی چيزهای که ما «پيش‌بينی» کرده بوديم و نه اين‌که به استدلال گفته باشيم، دوری بايد کرد.

از حیث تاريخی هم که نگاه کنیم، چه در گذشته و چه در حال، بسیاری بزرگان بوده‌اند که شق اول را انتخاب کرده‌اند و با رسانه‌های خارج از فضای سياسی وقتِ ايران کار کرده‌اند و می‌کنند (حال چه هدف‌شان براندازی نظام سياسی ايران – هر نظامی – باشد يا نه). گمان می‌کنم اين استدلال را که «هر کس برای هر رسانه‌ی خارج از ايران (سابقاً مطبوعات زنجيره‌ای دوم خردادی هم وضع‌شان همين بود!) کار کند، متهم است به براندازی نظام جمهوری اسلامی ايران و جرم‌اش هم محرز است»، بسيار شنيده‌ايد. فکر می‌کنم انديشمندان منصف هميشه سعی می‌کنند خود را متشبه به قايلان به اين نظر نکنند (بس که در آن کلی‌گويی، خيال‌انديشی و توطئه‌بينی هست).

 و اين‌ها البته انگيزه‌های مختلفی داشته‌اند. يکی از پرسش‌های جانبی اين است که اگر کسی نتواند سخنِ خود را با صدای بلند و بدون نگرانی از سانسور شدن يا تن دادن به هزينه‌های سنگين پس از ابراز عقيده‌اش در ايران بيان کند، تکليف‌اش چی‌ست؟ آيا «حق» دارد و «اخلاقاً» مجاز است که از وسيله‌ها و راه‌های ديگری خارج از مرزهای سياسی و ايدئولوژيک نظامِ سياسی وقت (فرقی نمی‌کند نظام پادشاهی پهلوی باشد يا نظام جمهوری اسلامی) استفاده کند؟ مقصودم از اين رسانه‌های آلترناتيو، مطلقِ آن بود؛ آب که از سر گذشت، چه يک گز چه صد گز. آلترناتيو بودن آن هم يعنی رها شدن آن از قيد و بندهای سانسور و تعيين محتوا و صورتِ برنامه و گفتار، نوشتار و صدا (از جمله آزادی در نشان دادن سازِ موسيقی هنگام پخش برنامه‌ی موسيقی).

پاسخ من اين بود که نوعِ انتخابی که من و شما می‌کنيم بستگی به مجموعه‌ی ارزش‌های ما دارد. بسته به نظام ارزشی ماست که چه تصميمی بگيريم. ۱) سکوت کنيم. خون بخوريم و خاموش بنشينيم؛ و بگوييم که «آشنايانِ رهِ عشق گرَم خون بخورند / ناکس‌ام گر به شکايت سوی بيگانه روم» (بيگانه هم مطلق بيگانه است؛ يعنی همه‌ی «غيرخودی»ها)؛ يا ۲) بی قيد و شرط با هر رسانه‌ی ديگری که خارج کشور فضای نفس کشيدن به ما می‌دهد کار کنيم؛ يا ۳) سنجش کنيم، شرط بگذاريم، آينده‌نگری کنيم و تا جای ممکن از فضاهای آلترناتيو استفاده کنيم. من شق چهارمی متصور نمی‌بينم.

موضعِ خودِ من این بوده است و اين‌ها خلاصه و چکيده‌ی سخنِ من است: اولاً، از حيث معرفت‌شناختی، حق و حقیقت چيزی نيست که به طور عينی و مشخص واقعيت بيرونی داشته باشد و در دستِ يک شخص، يک نهاد،‌ ملت يا دولت خاص باشد. حق و باطل «دو مفهوم مجرد ذهنی‌اند». عينيت اين‌ها در افراد است و اين را نظام ارزشی من و شما مشخص می‌کند و نظام ارزشی حتی دو فرد مختلف با هم تفاوت دارد. دوم، من با «هر» رسانه‌ای بدون قيد و شرط کار نمی‌کنم. اگر نیاز باشد و لازم بدانم که از ابزاری رسانه‌ای استفاده کنم، خودم را هرگز اسير تعريف‌ها و مرزهای يک نظامِ سياسی خاص نمی‌کنم مگر اين‌که در ذيل و ظل‌ِ قوانين آن نظام خاص زندگی کنم؛ آن نظامِ سياسی مسئوليت حفظ امنيت و رفاه مرا با عهده داشته باشد و قوانين‌اش به صراحت و خالی از هر تفسير موسعی اين کار را منع کنند (البته هم نظريه‌پردازان سياسی و هم سياسيون شايد بگويند وقتی آن نظامی که مسئوليت اين را دارد، خودش متولی ربودن امنيت و بر هم زدن رفاه‌ات باشد، چه می‌کنی؟ وقتی آن نظام، خودش انديشه، فرهنگ و هنرت را به طور سيستماتيک سانسور و تباه می‌کند، چه می‌کنی؟). اما اين‌ها به اين معنا نخواهد بود که همه جا و هميشه هيچ قيد و شرطی برای کار رسانه‌ای نداشته باشم. قيد و شرط هم هميشه هست. اما نبايد از ياد برد و بايد اين را درک کرد، انصاف داد، همدلانه برخورد کرد و از جاده‌ی عدالت خارج نشد: در دينی که شريعت‌اش سخن از «الا من اضطر غير باغ» می‌گويد و رسماً حرام خودش را در هنگام اضطرار حلال می‌کند، نهايت بی‌انصافی است که درباره‌ی عده‌ای که در عين اضطرار هستند، چنين به غلظت و شدت داوری کنيم که تو که با فلان رسانه کار کرده‌ای، ظالمی و خائنی و چه و چه. اين‌ها را بايد مورد به مورد بررسی کرد. کارِ من و شما نيست که از خداوند در عدالت‌ورزی و داوری پيشی بگيريم. مباد که هرگز کسی به چنين اضطراری بيفتد که ناچار باشد مرتب بر سر ارزش‌های اخلاقی‌اش بجنگد.

بگذاريد قضيه را از زاويه‌ای ديگر نگاه کنيم. گاهی شرايط زندگی يک فرد، موقعيت فرهنگی، اجتماعی و سياسی‌اش به شکلی است (و اين شکل چيزی نيست جز قضا، قدر، تصادف، اتفاق و «جبر جغرافيايی» و غيره) که در فضايی زندگی و کار می‌کند که ناچار نيست ميان مجموعه‌ی ارزش‌هايی که در زندگی به آن‌ها تکيه می‌کند مرتب انتخاب‌های دشوار انجام دهد. می‌تواند به آسانی به عمده‌ی ارزش‌های‌اش وفادار باشد و زندگی کند. اما بعضی وقت‌ها عده‌ای ناگزيرند بعضی ارزش‌ها را پای بعضی ارزش‌های ديگر قربانی کنند. بی هيچ تعارفی. اين نهايت بی‌انصافی است که ناگزيران و مضطران را قضاوت کنيم، حال آن‌که خود در چنين مقامی نیستيم. اين‌ها به اين معنا نيست که بايد چشم فروبست بر انتخاب‌های اخلاقیِ آشکارا نادرست. اين به جای خود. ولی حساب اضطرار را بايد از حسابِ انتخاب آگاهانه جدا کرد.

از اين طرف هم البته می‌توان ماجرا را دید: چه شده است که در اين صد سال گذشته، پيوسته در خارج از ايران رسانه‌های فارسی زبان شکل می‌گرفته است؟ چرا اين همه ايرانی خارج از ايران زندگی می‌کنند؟ کجای کار می‌لنگد؟ آيا همه‌ی اين‌ها را بايد به حساب توطئه‌ی بيگانگان، غارتِ غارتگران، زورگويی اجانب، دستبرد استعمارگران و مستکبران و نيرنگ و حيله‌ی آمريکا و انگليس، اسراييل و شوروی (و سيا،  اينتليجنس سرويس، موساد و کا گ ب) نوشت و آن سو همه چيز خوش و خرّم است و بهشت برين؟! بله، همه‌ی اين دولت‌ها و سازمان‌های مذکور برای خود منفعتی دارند (نه که ما ايرانی‌ها هميشه گل و بلبل بوده‌ايم و هميشه از سر تا پای‌مان اخلاق و مدارا و انسانيت و نوع‌دوستی باريده است و عند الاقتضا اگر زورمان رسيده مثل همان‌ها نبوده‌ايم؟)، اما که چه؟ اين «واقعيت»‌ها، هيچ دلالت ارزشی (normative) بلافصلی به من و شما نمی‌دهد. من و شما برای موضع‌گيری نياز به شواهد و دلايل بيشتری داريم. شايد ما، من و شما، هرگز به شکايت سوی بيگانه نرويم، اما يادمان نرود که شايد يکی هست که نه آشنای رهِ عشق است و نه مهر و وفايی در او هست، و پيوسته خونريز را حمايت می‌کند و رندان تشنه‌لب را هم آبی نمی‌دهد و همه‌ی اوليا و «ولی شناسان، رفتند از آن ولايت»! شايد من و شما، از دست اژدها به مار غاشيه پناه نبريم، اما هستند کسانی که جان‌شان به لب رسيده است. و در دو سوی اين طيف آن قدر آدم ديگر هستند که مجموعه‌ی دلايل متعدد و متکثر زيادی برای موجه کردن کاری که می‌کنند، دارند که احصاء آن کار ساده‌ای نيست.

یک چيز اما روشن است: اگر من و شما به استدلال پيشینی (a priori) و شاهد و بينه (نه به حدس و گمان و نتيجه‌گيری پسينی (a posteriori))، بتوانيم نشان دهيم که یک سازمان يا نهاد در هدف، سياست‌گزاری و عمل، کارش غيراخلاقی، ضد انسانی است، آن‌گاه می‌شود به ضرس قاطع گفت که همکاری با چنان نهادی اخلاقاً روا نيست. در همين حد. اين‌که در عمل من و شما چه می‌کنيم، چه کرده‌ايم و چه خواهيم کرد، مقوله‌ای است متفاوت. شايد از اين سخن، بوی نوعی لاابالی‌گری به مشام برسد و حواله کردن همه چيز به تقدير، اما آن قدر مثال در ميان بزرگان در تاريخ و بزرگان معاصر هست که بتوان گفت نوع بشر با همين آزمون و خطاها راهِ خودش را يافته است. ترجيح می‌دهم وارد تعيين مصاديق نشوم. گمان می‌کنم خواننده‌ی منصف و تيزبين، خود خواهد دانست که کجا گريبانِ خودش را بگيرد و کجا دست از خودبينی بردارد و بگويد اين‌جا را خطا کرده‌ای و آن‌جا را تند رفته‌ای. يکی از دعاهايی که مؤمنين می‌کنند اين است که: اللهم ارنا الاشياء کما هی. و اين دعا، دعايی نيست که يک بار بکنی و برآورده شود. اين دعا، دعايی است پيوسته. آدم‌ها، دولت‌ها، ملت‌ها، نهادها و سازمان‌ها همه تغيير می‌کنند:
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانه‌ای است که تغيير می‌کنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند!

پ. ن. اين مطلب،‌ جای‌اش پای مطلب فوق الذکر اول (يا همان جنين سقط شده!) بود، اما لينک‌اش را می‌گذارم. از وبلاگ آقای زائری است: کنسرت موسيقی مذهبی. بخوانيد. نکته‌ها دارد برای اهل اشارت.

۴

آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها که برخاست…

نقدی که آقای دکتر فنايی بر سلسله مقالات اکبر گنجی آغاز کرده است،‌ ديشب اولين بار در وبلاگ ياسر ميردامادی (و سپس در ضيافت‌خانه‌ی ملکوت) منتشر شد. بعد از انتشار نخست مطلب در حباب، عين مطلب را من برای وب‌سايت زمانه ارسال کردم و طبيعی بود انتظار داشته باشم که زمانه که مکرراً مطالب وبلاگ‌های مختلف را تا به همین امروز بازنشر کرده و در بسیاری از موارد به آن‌ها لینک داده است، اين مطلب را نیز منتشر کند. بعد از اين‌که ای‌ميلی از دبير سايت زمانه، ساعتی پيش‌تر مبنی بر تصميم به انتشار اين نقد در چند بخش دريافت کردم، با حيرت تمام ای‌ميلی از آقای علوی سردبير تازه‌ی زمانه به دستِ من رسيد که بی هيچ کم و کاست عيناً آن را نقل می‌کنم (به اضافه‌ی پاسخِ خودم به آقای علوی) و چند نکته را در حاشيه می‌افزايم.

ادامه‌ی مطلب…

۴

مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است

تکمله‌ی مهم: اين مطلب را بازنويسی کردم و فکر می‌کنم حتی بعد از اين‌که مطلب را درفت کرده بود، کلی بحث حول‌اش راه افتاده بود. اشکالات انشايی نامه (که به هر زبانی نوشته می‌شد، باز هم از لا به لای‌اش مشهود بود) اصل سخن من نبود. آن‌ها که نسخه‌ی قبلی را دیده‌اند می‌توانند با اين نسخه مقايسه‌اش کنند تا بدانند استخوان‌بندی نوشته اساساً چيز دیگری بوده است. البته من به دليلی کاملاً متفاوت که هيچ ربطی به زمانه و مهدی جامی يا ابراز نظر ديگران ندارد، نوشته را ويرايش کردم. بيشتر دلايل شخصی داشت. اين نامه (که ترجمه‌ی فارسی‌اش در دفتر زمانه نيز هست) تفکری سرکوب‌گر و استبدادی را نشان می‌دهد که خیلی سعی کرده است خودش را در لفافه‌ی ژست آزادی‌خواهی بپيچاند. تفکر، تفکری است سرکوب‌گر و انحصارطلب. اين‌جای کار است که می‌لنگد.

نامه‌ای از مدیر موقت رادیو زمانه، که اکنون بر جای مدير معلق‌اش نشسته است، در سايت-بلاگ ايرانيان دات کام منتشر شده است (که در دفتر زمانه نيز باز نشر شد). اين نامه، نامه‌ای است عبرت‌آموز. نخواستم بگويم حيرت‌آور، چون به هيچ رو حيرت‌آور نيست. درباره‌ی حواشی اين نامه و اتفاق‌هايی که تا اين‌جا افتاده است (و ما همه ديده‌ايم و علنی بوده است و چيز نهانی در آن نيست)، نمی‌خواهم بنويسم. خودِ نامه به قدر کافی روشنگر و افشاگر است.

ادامه‌ی مطلب…

۶

دفترِ زمانه

صفحه‌ای در ملکوت بر پا کرده‌ام برای پوشش دادن مطالبی که در وبلاگ‌ها درباره‌ی ماجرای اخير زمانه نوشته می‌شود با عنوان «دفتر زمانه». سعی می‌کنم تمام مطالب موافق يا مخالف مهدی جامی را پوشش داده و منعکس کنم. نقطه‌ی عزيمت اصلی برای ايجاد این صفحه اين بوده است که هيأت مديره‌ی زمانه، چندان توضيحی به مخاطبان زمانه درباره‌ی تصميم‌اش نداده است و به معنایی رفتاری غیر دموکراتیک داشته است. هر رسانه‌ی جدی و مهمی، در تغيير و تحولاتِ عمده‌اش، به ويژه در تحولاتی از اين دست، برای رأی مخاطبان‌اش نيز وزن و اهميتی قايل است. می‌توان از طريق ايجاد صفحه‌ای از اين دست این نظرها را پوشش داد. این کار را نه در زمانه می‌شود انجام داد و نه کارمندان زمانه می‌توانند مستقيماً وارد این بحث شوند. ولی وبلاگ‌نویسانی که قرارداد حقوقی و تعهدی صريح دال بر عدم ورود به اين مسايل ندارند، (تو را به خدا ببينيد وبلاگ‌نويسان آن هم در کشورهای غربی باید به چه روزی بيفتند!) بدون شک می‌توانند ابراز نظر کنند. و هدف اصلی اين است که صدای کسانی که تا قبل از زمانه صدايی نداشتند به هیچ دليلی خاموش نشود. زمانه متعلق به همه‌ی کسانی است که زمانه را از آن خود می‌دانند نه متعلق به کسانی که با دادنِ پول خود را صاحب‌اش می‌شمارند. رسانه، اتومبيل شخصی کسی نیست. رسانه، جز اموال عمومی است. هر کسی جايی مطلبی می‌بيند مرتبط به اين موضوع، به ويژه در وبلاگ‌ها، ممنون می‌شوم لينک‌اش را ارسال کند يا ذيل همين مطلب بنويسد تا مطلب را اضافه کنم.
۰

باده‌های ناخورده

معما يا شبهه‌ی وابستگی مالی
این حکايت استقلال مالی که پيوسته درباره‌ی زمانه مطرح شده است، حکايتی است بسيار درس‌آموز و تأمل‌برانگیز. اين را بايد به یاد داشت که هر طرح و برنامه‌ای که از محل بودجه‌ی دولتی تغذيه‌ کند، هرگز مستقل نخواهد بود و اصلاً هم مهم نیست دولت‌اش کدام دولت باشد. دولت‌ها پيوند خورده‌اند به قدرت سياسی. چيزی به اسم دولت مردمی وجود خارجی ندارد. اگر گفتيم «دولت مردمی» يعنی داريم عملاً از جامعه‌ی مدنی حرف می‌زنيم. «جامعه‌ی مدنی» اسم امروزی و معقول‌تر «دولت مردمی» است. تصور دولت مردمی، در روزگار جنبش‌های سياسی راديکال و نهضت‌های آزادی‌بخش با معناتر بود (فرض می‌کنيم در آن زمان معنايی درست و روشن داشته) تا در روزگار فعلی. از بحث اصلی دور نشوم. هر طرحی که از محل بودجه‌ی دولتی محض تغذيه کند، شاهرگ حياتی‌اش به دست قدرت می‌افتد و بسته به منافع قدرت يا لابی يک دولت با دولت ديگر، به سادگی می‌تواند قربانی شود.

از همين روست که بسياری از نهادهای دانشگاهی بزرگ جهان بعد از مدتی در پی ايجاد «وقفيه»‌ای (endowment) برای خود برخاستند. اين وقفيه، عمدتاً سرمایه‌ای مالی است که تنها از سودش برای پيشبرد اهداف آن نهاد خاص استفاده می‌شود تا ناگزیر به استمداد از منابع دولتی (و در پی آن انقياد در برابر سياست‌های دولتی) نشود. نمونه‌‌ی مهمی که پیش چشمِ من است دانشگاه هاروارد است که بالغ بر رقمی بيش از۳۰ ميليارد دلار است (خبر باستون گلوب را ببينيد و شرکت مديريت هاروارد را) (حساب‌اش را بکنيد که در ايران دانشگاه‌های ما از زير نگین حکومت و دولت بيرون بيايند و استقلال علمی، معرفتی و مالی داشته باشند. چه‌ها که نمی‌شد!). برای راديو زمانه این اتفاق نيفتاده است. يعنی از شواهد و مطالب (يا مدعياتِ) منتشر شده در وب اين‌گونه بر می‌آيد که زمانه تازه داشته به سوی اين مسير می‌رفته است که عنان بلندپروازی‌های مالی‌اش کشيده شده و روند توسعه‌اش متوقف می‌شود. زمانه تا زمانی که سرمايه‌ی سپرده‌ای متعلق به خودش نداشته باشد، وضع‌اش در آينده نیز بر همین منوال است و همواره در معرض احتمال تغييرات راديکالی از دست عزل و نصب ناگهانی مدیران رده بالاست. اين نوع تغيير و تعويض‌های راديکال هم البته از خصلت‌های جامعه‌های توتاليتر (یا نظام‌های فکری توتاليتر و تماميت‌خواه است). از قراين چنین بر می‌آيد که هيأت مديره‌‌ای که مدير زمانه را معلق کرده است، تمایلی نداشته است به اين‌که زمانه به استقلال مالی برسد. ظاهراً سوددهی مالی زمانه در عين وابستگی برای‌شان مهم‌تر است از استقلال مالی آن. بحث بیشتر در این موضوع را بايد موکول کرد به آشکارتر شدن جزييات ماجرا.

آیا زمانه با مهدی جامی مترادف است يا نه؟
زمانه‌ای که ما می‌شناسيم – حداقل با شناختی که من از آن حاصل کرده‌ام – در ميان آتش و دود و خون و عرق (در سه مورد اول، به معنای مجازی‌اش البته!) شکل گرفته است. مفاهیم و انديشه‌های پشت شکل‌گيری اين رادیو تا پيش از این نه مقبول رسانه‌های جاافتاده و بزرگ فارسی زبان بود و نه کسی آن را جدی می‌گرفت. سابقه‌ی نظرورزی‌های طولانی و گاه جنجال‌آميز مهدی جامی درباره‌ی تعامل وبلاگ و رادیو-وب‌سايت به مطالب وبلاگ‌اش در حلقه‌ی ملکوت بر می‌گردد. و این نظريه‌پردازی‌های مهدی با کارگاه آموزشی‌ای که در روزهای پيش از افتتاح رسمی زمانه برگزار کرد، اندکی صيقل خورد. اما هم‌چنان – به باور من – حدود نظری‌اش مبهم باقی ماند (و موکول به اين‌ شد که در کورانِ عمل صورت و سيرت‌اش روشن‌تر شود). بخشی از اين کمبود به نظر من طبیعی بود. در آن مجال تنگ، فرصت نظريه‌پردازی عمیق نبود. در خوش‌بينانه‌ترين حالت می‌گويم که در روزهای اول شايد کسی مخالفتی با نفسِ ايده‌ی او نداشته است و اين ايده‌ی «عجيب و غريب» و «آوانگارد» برای بسياری جذاب بوده. تاریخ سه سال گذشته‌ی زمانه نيز نشان می‌دهد که رسانه‌های ديگر نيز تلاش کردند خود را به گَردِ زمانه برسانند. اين نشان از اصابت رأی او در طرحی دارد که پيشنهاد کرده بود.

حال می‌خواهم به این نکته برسم که آيا درست است بگوييم زمانه با رفتن مديرِ اکنون معلق‌اش به پايان می‌رسد؟ آيا درست است زمانه را به طور مطلق مترادف با او بدانيم؟ برای پاسخ به اين پرسش بايد چند نکته‌ی مهم را در نظر داشت. نخست اين‌که زمانه،‌ نه بی‌بی‌سی بود، نه راديو فردا، نه دويچه‌وله و نه هيچ رسانه‌ای صوتی-تصويری يا مکتوبِ از پيش موجودِ ديگر. زمانه پيش از آن‌که مهدی پيش‌قدم آن شود،‌ وجود خارجی نداشت. در نتيجه با مغالطه-نمايی دو لبه مواجه هستيم. زمانه به یک معنا با او مترادف است و به يک معنا نیست. اما زمانه از چه وجهی با نام و وجودِ او گره خورده است؟ نخست اين‌که نظريه‌پرداز زمانه، چنان‌که ذکرش رفت، مديرِ معلقِ زمانه بود. نويسنده‌ی سیبستان در بسياری از جاهای زمانه نشان و اثر خود را به جای گذاشته است. نمونه‌اش همان «سيب» است که در جای‌جای انتشارات رسانه‌ای زمانه نقش و اثرش هست. او باغبانی بود که سیبستان‌اش را گسترش داد تا افراد هر چه بيشتری از آن حظ و بهره ببرند. البته او برای بسط بوستان‌اش نیازمند یاری مالی از جايی بود. این ياری مالی البته چشمداشت‌هایی هم ايجاد کرد و به دنبال آن، در پی باز کردن راه کثرت‌گرايی و انديشه‌ی لیبرال، سيبستانِ کلانِ او، آسيب‌پذیرتر هم شد – هر چند بلندپروازتر شده بود. صاحب سيبستان، بعضی از حصارهای‌اش را فروگذاشته بود و همراه با آن سپرهای‌اش را هم بر زمين نهاده بود. اما نکته‌ی نخست چنان‌که ذکرش رفت نظريه‌پردازی مديرِ اکنون معلقِ زمانه درباره‌ی جدی گرفتن وبلاگستان فارسی و دخيل کردنِ آن‌ها و نسل جوان بود. او بی‌هيچ پروايی بر ايده‌ی روزنامه‌نگاری آماتور پافشاری کرد و توانست زمانه را به جايی برساند که امروز هست. اين ايده، نه ايده‌ای بود که از کس دیگری صادر شده باشد (اگر شده است، خوب است بگويند تا ما هم بدانيم و شواهدش را هم نشان بدهند) و نه حتی کسانی که امروز سنگ زمانه را به سينه می‌زنند، آن زمان برای‌اش تره خرد می‌کردند. در نتيجه، سهم او، تنها سهمِ يک «مدير» نيست که بگوييم با رفتن او آب از آب تکان نمی‌خورد و نبايد کلِ رسانه را به او گره زد. سهمِ‌ او، سهم يک «بنيان‌گذار» است نه سهمِ يک مدير.

سويه‌ی ديگر ماجرا اين است که در این مدت، مهدی انديشه‌اش را منتشر کرد. افرادی را پرورش داد و با اين شيوه‌ی جديد کار رسانه‌ای آشتی داد. اين‌ها خود می‌توانند پرچمداران و مبلّغانِ آن انديشه‌ی رسانه‌ای مدرن او باشند. به اين معنا، کار مهدی جامی به پايان نرسيده است: «هزار باده‌ی ناخورده در رگِ تاک است». شايد شخص‌اش از راديو زمانه برود. اما اگر راديو زمانه قرار باشد با اين انديشه‌ها و اين نظريه‌ها پا برجا بماند و هيأت مديره‌ی زمانه، چنان‌که علناً ادعا کرده است، نخواهد هيچ مداخله‌ای در سیاست‌گزاری و جهت زمانه بکند، مهدی هم‌چنان قائم است و پا برجا و چراغِ انديشه‌اش همچنان در زمانه فروزان خواهد ماند. پس ما با وضعيت دوگانه‌ای روبرو هستيم که بود و نبودِ او هر کدام اقتضائات و ضد-اقتضائاتِ خودش را دارد.

ماليات مردم هلند يا پول ناپاک هلندی؟
نکته‌ی ديگری که می‌خواهم مطرح کنم (و اين مطلقاً اقتراح و پرسش نيست، بلکه موضع‌گيری صريح و آشکار است) آن است که فراوان شنيده می‌شود که او (يا گردانندگان و برنامه‌سازان زمانه) با «پول مالياتِ مردم هلند» اين کارها را دارد می‌کند و اين سخنان عمدتاً از جانب کسانی صادر می‌شود که ايرانی يا ايرانی‌زاده‌اند و امروز وکيل مدافع حقوقِ ملت هلند شده‌اند. اين حقيقتاً از بازی‌های شگفت و طرفه‌ی روزگار است که همین جماعت وقتی که قرار باشد خودشان از محل «ماليات مردم هلند» ارتزاق کنند، اين «مالياتی»‌ که نمی‌دانيم چطور «فقط» متعلق به مردم هلند است و به «هيچ کس ديگری» تعلق ندارد، برای‌اش از شير مادر حلال‌تر است اما نوبت به ديگری که می‌رسد، ناگهان تبديل می‌شود به «مال حرام»؟ این تفکر البته تنها تفکر بخشی از طايفه‌ی ايرانی ساکن در هلند يا اروپا و آمريکا نيست (که انديشه‌های جهان‌وطنی، دموکراتیک و مدنی، تنها عنداللزوم و در موقع منفعت شخصی برای‌شان ارج‌مند هستند) بلکه در ميان سياست‌مداران و سياست‌بازان راست‌گرای اروپايی نيز سخت محبوب است (و البته توده و عامه‌ی مردم اروپايی نيز بر آتش این انديشه‌های راست‌گرا می‌دمند). مسأله اين است: چگونه می‌توان از توسعه، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی، جهان‌وطنی و حقوق بشر حرف زد، ولی در عمل شيوه‌ای آقابالاسرانه در پيش گرفت و بر دريافت‌کننده‌ی کمک مالی منت نهاد؟ تنها يک توضيح می‌ماند و آن اين است که کمک‌دهنده از همان ابتدا نيتی «استعمارگرانه» و «سودجويانه» داشته است که ديگر در چنين صورتی سخن گفتن از توسعه دروغی است بی فروغ. البته جانب انصاف را نبايد فرو گذاشت. تمام سياست‌مداران و سياست‌ورزان اروپايی و آمريکايی (و ملت اين دو قاره) لزوماً چنين نمی‌انديشند و چنين نمی‌کنند. دوام اين حرکت‌های کريمانه در جاهايی که برکات نيکو و انسانی داشته است، امری است که بر اهل دانش پوشيده نیست.

ضرورت تبيين‌های نظری آينده
زمانه‌ی آينده، یا مهدی جامیِ آينده، نيازمند نظرورزی‌ها و تبيين‌های تئوريک دقيق‌تری است. جدی گرفتنِ کار نهادينه و مؤسساتی در چنین اموری از اهمّ واجبات است. و البته اگر او در همان روزهای نخست زمانه، انديشه‌ای روشن و شکل گرفته نسبت به آينده‌ی زمانه می‌داشت (و زمانه را مرکزيت يافته می‌دانست و می‌خواست)، چه بسا زمانه تا همين‌جا هم نمی‌آمد و جامعه‌ی نخبه‌کُش ما همين را هم زمين می‌زد (اين تعبير «جامعه‌ی نخبه‌کُش» را با قيد احتياط می‌گويم تا هر کسی به خودش نگيرد و شروع به جواب دادن يا نقد نکند). پرسش اين است که آيا اين‌ها در کسی جز او وجود دارد يا نه؟ نمی‌توان به ضرس قاطع چيزی گفت. کسی نيست که از خود ايده‌ای نو آورده باشد در اين سال‌ها و به سامانی هم‌چون زمانه رسانده باشدش. در ميان رسانه‌های فارسی زبان چيز مضبوطی نیست که دلالت کند بر چيزی جز اين. در اين زمينه، بايد بيشتر تأمل کرد و بيشتر نوشت.

اين سلسله يادداشت‌ها همچنان ادامه خواهد داشت. مسأله دیگر از جابه‌جايی شخص مهدی جامی فراتر رفته است و نمونه‌ای است تمام عیار از اخلاق رسانه‌ای طايفه‌ی فارسی‌زبان و نحوه‌ی معامله و مماشات دولت‌های اروپايی و آمريکايی با آن‌ها. بابِ بحث هم البته باز است و هيچ سخنی، سخنِ آخر نیست.

۳

آخرِ خط دموکراسی يا آينده‌ی زمانه‌ی ما؟

نوشته بودم که تحولات اخير زمانه، بسياری از لایه‌های مستور رسانه‌های ايرانی خارج از کشور را آشکار می‌کند. من هميشه منتقد لاف‌های رسانه‌های ايرانی خارج از کشور درباره‌ی آزادی بيان و دموکراسی بوده‌ام. محور نقدِ من هم همواره اين بوده است که اساساً فهم درست و تاريخی و روشنی از دموکراسی نداشته‌ايم و بيشتر در غوغای هيجان‌های رسانه‌ای به سوی دموکراسی‌ای رفته‌ايم که هرگز نشناختيم‌اش. اما دموکراسی، به تعريف ساده‌اش يعنی بر صدر نشستنِ رأی اکثريت مردم در اداره‌ی کشور يا نهاد يا سازمان‌شان.

پيش از اين‌که به مقوله‌ی رسانه بپردازم، می‌خواهم يک نکته‌ی مهم روان‌شناختی را درباره‌ی دموکراسی پيش بکشم که در روشن ساختن درکِ ما از دموکراسی مهم است. توجه به این نکته درباره‌ی دموکراسی را مديون استادم، جان کين، هستم که از دانشوران صاحب‌نظر و نکته‌سنج در زمينه‌ی دموکراسی است. جانِ کلام اين است: وقتی که عصر دموکراسی در رسيد، در این يکی دو قرن اخيرِ پس از روشنگری، توده‌ها خيزشی دسته‌جمعی داشتند و ناگهان درِ‌ خانه‌ی شهرياران و حاکمان‌شان را کوفتند و «حق» خودشان را طلب کردند و از «تکليف» حاکمان در برابر محکومان و پادشاهان در برابر رعايا سخن گفتند. تا اين‌جا هنوز با سويه‌ی نه چندان عجيبِ دموکراسی رو به رو هستيم. دموکراسی، به معنايی که هم‌اکنون ذکر آن رفت، راه را بر غلبه‌ی اشرار نيز فراهم کرد. بدون فهم «روان‌شناسی اراذل و اوباش» (mob psychology)، فهم کارکردهای دموکراسی نيز دشوار است. جامعه‌های اروپايی، کمابيش در همين اوقات ناگهان ملتفت اهميت «مدنيت» (civility) شدند (چون آثار و عوارض غلبه‌ی روحيه‌ی اراذل را ديده بودند). جان کين کتابی دارد با عنوان «جامعه‌ی مدنی و دولت: منظرهای اروپايی جديد» که در آن دو مقاله‌ی مرتبط با مقوله‌ی مدنيت آمده است به قلم هلموت کوزميکس و نوربرت الياس (همين روزها اين مقاله‌ی الياس را ترجمه می‌کنم تا حدود نظری بحث بیشتر روشن شود). پيش‌فرض کسانی که گاهی اوقات با شور و هيجان به استقبال دموکراسی می‌روند اين است که در همين داد و ستدهاست که ما پختگی لازم برای بهره‌مند شدن از دموکراسی را پيدا می‌کنيم. گمان می‌کنم وقتِ آن رسيده است که جامعه‌ی ايرانی در اين فرض خوش‌بينانه تجديد نظر کند و چاره‌های تازه‌ای بينديشد.

و اما رسانه و دموکراسی. می‌خواهم اين‌جا طرح چند پرسش کنم و ذکر چند نکته. پس اقتراحی داريم و تذکری. نخست اين‌که آيا رسانه بايد دموکراتيک باشد؟ نقش کارمندان يا کارکنان یک رسانه در ساختار آن چقدر است؟ آيا ساختار قدرت بالا به پايين است يا پايين به بالا؟ چه تعادل و توازنی بين خبرنگار و روزنامه‌نگار و مدير رسانه هست؟ آيا مدير می‌تواند به شيوه‌ای متقدرانه کارمندی را عزل کند؟ آيا هيأت امنای يک رسانه می‌توانند هر وقت خواستند دست به عزل کارمندان و مديران‌شان بزنند؟ و آيا کارمندان حق اعتراض به تصميم‌های گردانندگان يک رسانه را دارند؟ در صورت اعتراض دسته‌جمعی، آيا بر مبناهای دموکراتيک هيأت امنای رسانه موظف و مکلف می‌شود که به خواسته‌ی اکثريت کارمندان‌اش احترام بگذارد يا ابزار قدرت مانع از اعتنای جدی به «رأی اکثريت» می‌شود؟ (يعنی امکان قطع منبع مالی آن‌ها را مستمسک خاموش کردن صدای‌شان می‌سازد – و آشکار و نهان به تهديد آن‌ها می‌پردازد؟) در اين مورد اخير، يعنی در تحولات زمانه، آيا تغييرات در سطح مديريت، تغييراتی دموکراتيک بوده است يا اقتدارگرايانه؟ يعنی رسانه‌ای که شعارش و منشور فکری‌اش دموکراتيک بوده است، آيا خود می‌تواند به شيوه‌ای غير-دموکراتيک دست به عزل و نصب مديران بزند؟ آيا درج شيوه‌ای سلطانی و اقتدارگرايانه برای عزل و نصب مديران، با اصول و آداب رسانه‌ای و دموکراتيک منافات و مباينت دارد یا نه؟

خوب اين پرسش‌ها، پرسش‌های جدی و مهمی هستند. در بيانيه‌ای که در سايت راديو زمانه از سوی هيأت مديره‌ی زمانه آمده است به روشنی می‌توان عدول از روش‌های دموکراتيک را ديد. يعنی دستور و فرمانی از بالا رسيده است که يا با مايید يا بر ما! به همین سادگی. درنگ کنيد. مرادم اين است که نشان بدهم همان روحيه‌ای که ظاهراً محل انتقاد زمانه‌گردانانِ فعلی هست، در خودشان هم رسوخ کرده است! اگر رسانه‌های ايرانی خارج از کشور منتقد رفتار شورای نگهبان در ایران هستند و از ساختارهای نظام سياسی ايران ایراد می‌گيرند، چرا در سايه‌ی نظام‌های دموکراتيک، دست به حذف غير-دموکراتيک می‌زنند و ماهيت ديناميک رسانه‌ها را ناديده می‌گيرند؟ آن‌چه من می‌بينم فهم مغشوش از رسانه – و نظريه‌های رسانه‌ای – و دموکراسی و ساز و کارهای دموکراتيک است. محض نمونه، تناقض‌های آشکار این دو بند را ملاحظه کنيد:

«بر اساس این بیانیه، به منظور حل مشکلات مدیریتی و تضمین تداوم کار پروژه، هیئت مدیره تصمیم گرفت تا زوران جوکانوویچ از سازمان پرس ناو را به عنوان مدیر موقت رادیو منصوب کند.

هیئت مدیره بر این باور است که مسائل مدیریتی نباید این پروژه رسانه‌ای بسیار مهم را به مخاطره بیندازد، پروژه‌ای که در تنوع رسانه‌ای ایران نقشی بسیار ارزشمند و حرفه‌ای ایفا می‌کند

جمله‌ی دومی که زير آن خط کشيده شده، چکيده‌ی فکرها و روش‌های مديرِ معلق زمانه است (در واقع بسياری از بخش‌های اين بيانيه خلاصه‌ی نظرهای متعددی است که مدیر معلق زمانه اين‌جا و آن‌جا نوشته و گفته است و از اين حيث هيچ تعلق حقوقی به هيأت مديره‌ی زمانه ندارد) و جمله‌ی اول خلاصه‌ی مبنای تصميم‌گیری هيأت مديره. اگر مشکلات مديريتی‌ای وجود داشته که تداوم کار «پروژه» را به خطر می‌انداخته، پس اين همه «موفقيت» (*) تا به امروز از کجا آمده است؟ هيأت مديره، راديو زمانه را «پروژه» می‌داند يعنی هنوز نمی‌داند که «تداوم» چيزی نيست که به يک «پروژه» تعلق بگيرد: «…که در روندگی دايم است هستی رود». آن‌چه تداوم دارد و بايد داشته باشد، «پروسه»‌ است نه پروژه! اين همان نکته‌ای است که در يادداشت پیشين‌ام به آن اشاره کرده بودم و شاهدش هم از غيب رسيد! هيأت مديره‌ی زمانه با مقوله‌ای به اسم «توسعه‌ی پايدار» لفظاً و معناً بيگانه است.

از ايرادهای ريز و درشت آن بيانيه می‌گذرم. اما اين نکته را می‌خواهم دوباره پيش بکشم: آيا چيزی به اسم رسانه‌ی دموکراتيک وجود خارجی دارد يا نه؟ اگر دارد (و ادعا می‌شود زمانه از منظر درونی و بيرونی دموکراتيک است)، آيا می‌توان این دموکراسی را در عمل حفظ کرد يا فقط می‌شود شعارهای پر زرق و برق داد؟ آيا زمانه از درون و برون دموکراتيک و متکثر است؟ چه چيزی اين دموکراسی و تکثر را می‌تواند حفظ کند؟ چه تضمينی هست که روحیه‌ی نافرهيخته يا خصلت‌های منفعت‌طلبانه و سودجويانه‌ی بشری (همان mob psychology فوق‌الذکر) بر روندهای دموکراتيک غلبه نکند؟ من پيشتر، در اين سه سال گذشته، تلاش کرده بودم شيوه‌ی رسوخ اين روحيه را در آشفتگی‌های بخش نظرهای زمانه نشان بدهم. اکنون هم سويه‌ی درونی ماجرا را می‌توان به نقد کشيد و هم جنبه‌‌ی بيرونی آن را. بايد دید هيأت مديره‌ای که در يک کشور دموکراتيک در رأس يک رسانه‌ی فارسی‌زبان نشسته است تا چه اندازه می‌تواند به موازين دموکراسی که در زبان خود را ملتزم‌اش می‌داند باقی بماند. زمان، اين نکته را هم نشان خواهد داد.

در این فاصله، بد نيست اهل نظر و کسانی که علم سياست و علم رسانه می‌دانند، در حاشيه‌ی سؤالات و اقتراحات بالا، ابراز نظر کنند.

(*) «موفقيت» را من از اين ادعای هيأت مديره گرفته‌ام که: «بیانیه هیئت مدیره رادیو زمانه تاکید می کند که این رادیو منبع اصلی اطلاعات موثق و بی‌طرفانه برای ایرانیانی است که صدایشان شنیده نمی‌شود و این گروه اکثریت جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند؛ به ویژه جوانان، جوانانی که در حدود ۷۰ درصد از جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند.» اين ادعاها معنايی جز موفقيت نمی‌دهد!

پ. ن. اين مطلب را ديشب نوشته بودم، اما می‌توانيد در همين راستا و به عنوان مکمل، يادداشت مدير معلق زمانه را هم در سيبستان بخوانيد با عنوان «بيگانه با زمانه». مهدی کمابيش نکات عمده‌ای را که من درباره‌ی زمانه مطرح کرده‌ام ذکر کرده است. و اين‌ها خود تأييدی است بر درکی که من از «قربانی شدن دموکراسی» در زمانه داشته‌ام.

صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل