۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ايمانی

عين‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگيز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجيب است. ولی نیست. مضاف بر اين‌که شگفت نيست باید حتی از ميان آن همه کفرگویی عین‌القضات ايمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ايشان و اسلام شما عادت است نه حقيقت. نيک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمة:

بی ديده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ايمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

اين تعابیر معرفت‌شناسی دينی عين‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقيهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحيات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دينی هم بسیار دارد ولی درست در همين نامه در صفحات ابتدايی‌اش وقتی که می‌خواهد توضيح بدهد که آدمی چی‌ست (يعنی تن است يا جان، قالب است يا روح – حالا روح و جان يعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روايات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببينيد) و از عقل فاصله می‌گيرد.

غرض اين بود که اين حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ايمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حريت و آزادگی او – که ابعاد سياسی پيدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدوديت‌های بشری و فردی عين‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عين‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بيست و يکم را داشت. ولی باید اين مايه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد اين فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

۰

عين‌القضات همدانی و وبلاگ

دو سه‌روزی است سودای عين‌القضات به خيال‌ام هجوم آورده. با خودم فکر کردم که اين شبکه‌های مجازی آنلاين دمار از روزگار خلاقیت فکری ما در آورده است. روزی روزگاری وبلاگ جایی بود که می‌شد آزادانه بنويسی بدون اين‌که در فواصل میان فکر کردن هزار و يک حاشيه اختلالی در فکرت ايجاد کند. ولی حق اين است که اين فضاهای پیشرفته‌تر وب ۲ از قبیل فیس‌بوک و توییتر استمرار و ادامه‌ی همان وبلاگ‌اند. وبلاگ مرده است؟ نه. فکر نمی‌کنم. مثل این است که کسی بگويد با آمدن کتاب‌های الکترونیک و پی‌دی‌اف و کيندل، کتاب کاغذی مرد و منسوخ شد. قصه‌اش دراز است. نمی‌خواهم درگیر این حاشیه شوم.

فکر کردم هر روز میان کارم حتی اگر شده سه چهار خط بنویسم که این‌جا گرد و غبار نگیرد. در حجره را که باز بگذاری هم حرف از حرف می‌جوشد هم مشتری خودش را پیدا می‌کند. از فیس‌بوک به هزار و یک دلیل فاصله گرفتم ولی می‌دانم زیستن بی آن شاید ناگزیر باشد (محال نيست ولی بعضی کارها را دشوارتر می‌کند). ولی وبلاگ خانه‌ی خود آدم است. وبلاگ را بقا باد که دست آدمی را باز می‌گذارد برای بودن خود. وبلاگ از آن روزنی که من در آن می‌نگرم همان نقشی را در دنيای امروزی ايفا می‌کند – برای من دست کم – که نامه نوشتن عين‌القضات همدانی نزديک به نه قرن پیش.

کوتاه و مختصر اين‌که: اين وبلاگ نوشتن می‌تواند بخشی از هستی ما باشد. چيزهایی را اين‌جا می‌نويسیم پيش از اين‌که در فضای طوفانی شبکه‌های آنلاين گرفتار شويم که زلالی خودش را دارد. ببينم می‌شود اين چند خط را ادامه داد و نوشت يا نه؟ همين‌جا روی تک‌بیتی از سایه درنگ می‌کنم تا دوباره که برگشتم درباره‌اش حرف بزنم:

از تن زنده روان است روان تو، که گفت

بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نيست

(و البته سایه نه صوفی است و نه به معنای متعارف و دست‌مالی‌شده «عارف»)

تا بعد!

۲

به قرآن سخن گفتن: هرمنوتيک ادبی عين‌القضات همدانی

در سراسر پهنه‌ی تاریخ و فرهنگ مسلمان – ايرانی – به ندرت می‌تواند نويسنده‌، فيلسوف و شاعری پيدا کرد که آثارش از تأثير تعيين‌کننده‌ی زبان و ادبيات قرآن بر کنار مانده باشد. اين‌که فقها و عالمان دينی به قرآن استناد می‌کنند و برای بیان مقصودشان به آيات قرآنی و مضامين و مفاهيم آن ارجاع می‌دهند، عادی‌ترين امری است که می‌توان از آن‌ها انتظار داشت.
 
نکته اما فراتر از اين‌هاست. قرآن نه فقط به مثابه‌ی يک کتاب مقدس دينی و آسمانی برای مسلمان‌ها، بلکه به عنوان منبع الهام، سرچشمه‌ی مفاهيم و مضامينی که با جان آدمی و خيال و انديشه‌ی او سر و کار دارند، جهت‌دهنده و شکل‌دهنده‌ی فکر و بيان بسياری از کسانی بوده است که در قلمرو تمدنی-فرهنگی اسلام زيسته‌اند.
 
قصه‌ی عين‌القضات همدانی از اين جهت حکايت ويژه‌ای است. اين اندازه که عين‌القضات، پيشينه و سابقه‌ای علمی و معرفتی دارد که در آن معارف قرآنی و دينی جايگاه مهمی دارند، هم‌چنان نکته‌ی برجسته‌ای در اين تصویر نيست. همه‌ی اهل علمِ زمانه‌ی عین‌القضات، با بخش بزرگی از اين علوم و معارف سر و کار داشته‌اند به درجات مختلف. آن‌چه که عين‌القضات را از ديگران متمايز و متفاوت می‌کند، نحوه‌ی برخورد او با ادبيات قرآنی است.
 
شفيعی کدکنی جايی در توصيف تصوف می‌گويد که «عرفان برخورد هنری کردن با مذهب است». عين‌القضات همدانی فقيه، فيلسوف و متکلم به معنای فنی کلمه نيست. بهترين صفتی که برای او می‌توان آورد، عارف يا صوفی است. ميراث عارفان و صوفيان پيش از او، به ويژه برادران غزالی، در شکل دادن به نوع نگاه او به عرفان تأثير آشکاری داشته است. از خلال آثار او هم بر می‌آيد که او با آراء ارباب مذاهب و نحله‌های مختلف مسلمانان آشنايی نزديک و عميقی داشته است. يک نمونه‌ی برجسته‌ی آن، آشنايی – چه بسا بی‌واسطه‌ی او – با آراء و عقايد باطنيان و اهل تعليم بوده است.
 
در نتیجه وقتی از تفاوت و تمايز برخورد عين‌القضات با قرآن سخن می‌گوييم، ناگزير بايد به حجم عظيم ميراث فکری پيشينيان او که ماده و مضمون مهيايی برای او فراهم می‌کرده توجه داشته باشيم. اما برخورد عين‌القضات با قرآن و ادبيات‌اش، چيزی است از جنس برخورد الهامی وحی‌آميخته. به اين معنا، عين‌القضات در سطحی شاعرانه با بازيگری عنصر قدرت‌مند خيال و برجسته کردن عامليت شخص عين‌القضات در فهم، تفسير و بازآفرینی مضامين تازه، جلوه‌ای ويژه به اين روايت‌ها می‌دهد.
 
در آثار عين‌القضات، به ويژه در نامه‌های او، که نوع کم‌نظیری از ادبيات صوفيانه است که در آن چهره‌ی عين‌القضات را بی‌پرده، بی‌واسطه و با صميميتی بی‌بديل می‌بينيم، اين کارکرد برخورد شاعرانه و هنری با قرآن مشهود است.
 
در نامه‌ها، چهره‌ای که از عين‌القضات همدانی می‌بينيم، چهره‌ای نويسنده‌ی عارفی است که در اوج «بی‌تابی» است. اين بی‌تابی تنها خود را در سطح بيان سخنانی شطح‌آميز نشان نمی‌دهد. بارها پيش می‌آيد، حتی در خلال يک نامه‌ی خاص، که او سخن از موضوعی مشخص را آغاز می‌کند، مثلاً بحث درباره‌ی نيت، يا ارکان شريعت را، اما از ميانه‌ی بحث ناگهان خيال‌اش بال و پر می‌گیرد و واژه‌واژه‌ی آياتی که سيل‌آسا در خلال کلام او جاری می‌شود، او را به وادی ديگری می‌کشاند. اين صوفی بی‌تاب، البته در ميانه‌ی همين غليان خيال، به خود و خواننده‌اش نهيب می‌زند که «از مقصود خود دور افتادم» و جملاتی از اين دست در کلام او کم نيست.
 
اما اين «دور افتادن» کجا و چگونه رخ می‌دهد؟ ذکر بعضی از نمونه‌ها به خوبی نشان می‌دهد که علاوه بر دريای جوشان و مواج معانی درون عين‌القضات، خودِ متن قرآنی هم زنجير جنون او را می‌جنباند. در نامه‌ی نوزدهم، عين‌القضات عزم نوشتن مطلبی درباره‌ی «صفات ازل» دارد. در خلال اين نامه، اين «از مقصود دور افتادن» برای او بارها رخ می‌دهد. يک نمونه‌ی آن را در عبارات زير می‌توان ديد:
 
«چون ديدند که هيچ‌کس را سمعی و بصری نيست که ادراک مسموعات و مبصرات کند پيش از وجود مسموعات و مبصرات الا جلال ازل را، پس گفتند: «ليس کمثله شیء و هو السميع البصير» (۴۲:۱۱). و چون جلال ازل را در علم خود معلوم بود که هر کسی را فرا سرّ اين معانی نتواند برد، الا قومی که ديده‌اند و دانسته‌اند، و اين در قرآن بگفت: «و تلک الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون» (۲۹:۴۳). و العلماء ورثة الأنبياء – صلعم – آن‌ها ديدند، و اين‌ها شنيدند «شَهِدَ اللَّـهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ ۚ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (۳:۱۸). منقبتی از اين بزرگ‌تر می‌خواهی؟
 
جوانمردا! قرآن آن کس داند که از او آموزد، و از او ياد گيرد «بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن كِتَابِ اللَّـهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ» (۵:۴۴). شهداء دانی که چی‌ست؟ «شَهِدَ اللَّـهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ» (۳:۱۸) و «الَّذِينَ هُم بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ» (۷۰:۳۳)، «إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ» (۴۳:۸۶) مشرفان مملکت‌اند که «لِّتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ» (۲:۱۴۳). و مصطفی – صلعم – مشرف همه که «وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا» (۲:۱۴۳). و دعای مؤمنان است که «فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ» (۳:۵۳). پنداری که شاهد يکی است که «إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا» (۳۳:۴۵)؟ حاشا و کلاً! «وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ » (۸۵:۳).
 
ايشان هر يکی شاهدی است و قرآن مشهود همه که «إنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» (۱۷:۷۸). دانی که چرا «قرآن الفجر» گفت؟ زيرا که تا صبح سعادت سر بر نزند، قرآن مشهودِ مرد نگردد. «وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ» (۸۱:۱۸) قسم ياد می‌کند ببدايت دولت عاشقان خود.
 
جوانمردا! از مقصود خود دور افتادم ديگر بار، و ليکن «وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّـهُ» (۷۶:۳۰) عذر می‌خواهد» (نامه‌ها، ۱۶۳-۱۶۴)
 
نمونه‌ی بالا تنها يکی از نمونه‌های شيدايی و بی‌تابی او در برابر آيات قرآن و مداخله‌ی خيال او در فهم و تفسير آيات است. اين‌جا عين‌القضات در کسوت مفسر کلاسيک ظاهر نمی‌شود بلکه صوفی-عارفی داريم که گويی اختيار نوشتن و گفتن‌اش به دست خودش نيست و مانند پرکاهی افتاده در توفان است که به اين سو و آن سو می‌رود. خود او شرح اين ماجرا را با اين عبارات می‌گويد: «نبينی كه دست و قلم را تهمت كاتبی هست و از مقصود خبر نه و كاغذ را تهمت مكتوب فيهی و عليهی نصيب باشد و ليكن هيهات هيهات هر كاتب كه نه دل بود بی‌خبر است و هر مكتوب اليه كه نه دل است همچنين».
 
از اين حيث می‌توان او را با ابوسعيد ابوالخير مقايسه کرد. نمونه‌های بسياری از اين نوع برخورد ابوسعيد با آيات قرآنی در اسرار التوحيد ثبت شده است که به مناسبت‌های مختلف، ابوسعيد به آيات قرآن استشهاد می‌جويد، آن‌ها را در بستر حوادثی که با آن‌ها مواجه می‌شود تفسير می‌کند و اشعار و ابيات شاعران را نيز چاشنی آن می‌کند. او حتی از اين هم فراتر می‌رود و در بعضی موارد آيات قرآنی را به شعر ترجمه می‌کند. تفاوت ميان او و ابوسعيد از اين حيث است که از ابوسعيد روايت ثبت‌شده و منسجمی به شکل کتاب يا رساله – بر خلاف عين‌القضات – نداريم و اسرار التوحيد بيش از هر چيز روايت بيوگرافيک نسل‌های بعد از او از احوال و آثار شيخ است. عين‌القضات اما، اين بی‌تابی‌های‌اش را در نامه‌های پرشمارش ثبت کرده است که از خلال آن‌‌ها هم می‌توان بی‌تابی‌های روح او را ديد و هم با نحوه‌ی نگاه هرمنوتيک و تفسير اختصاصی خود او آشنا شد. و البته ابوسعید تفاوت‌های زيادی با او دارد. يعنی هر اندازه که می‌توان سویه‌ی انسانی، اخلاقی و خلاقانه‌ی تصوف بوسعيد را برجسته کرد، از آن سو وقتی عامليت فرد و برجسته شدن نقش شخص ا را دور تجربه‌ی عارفانه‌اش می‌بينيم، ناگهان به افق ديگری پرتاب می‌شويم که تفاوت شگرفی با فضای فکری ابوسعيد دارد.
 
درباره‌ی نحوه‌ی تلقی او از قرآن بسيار می‌توان نوشت. عين‌القضات وقتی از قرآن و آیات قرآن و واژه‌های آن سخن می‌گويد – يا آن‌ها را به کار می‌برد – آن‌ها را لفظ و کلمه و حرف نمی‌بيند. در جاهای متعدد نامه‌های او به روشنی می‌بینیم که قرآن، کلمات و جملات‌اش تشخص دارند؛ گويی اين‌ها پيش چشم او جسمانيت پيدا می‌کنند و هم‌چون موجوداتی زنده و اشخاصی انسانی پيش روی او می‌ايستند. تا اين‌جا هنوز ماجرا چندان غریب نیست و این نحوه‌ی شخصيت‌ بخشيدن به قرآن و الفاظ و عبارات‌اش در ميان صوفیان قبل و بعد از او سابقه دارد. حتی نهيب‌های سلوکی او که سخت با مضامين قرآنی در هم تنيده است، فاصله‌ی چندانی از بيان گزنده‌ی زاهدانه‌ی غزالی ِ صاحب احياء يا مثلاً سنایی، ندارد. اما کار مهم عين‌القضات در برخورد با متن مقدس، همانا چيزی نیست جز اين‌که از نهادهای متولی دين، اتوريته‌زدایی می‌کند و طبقه‌ی متصدی تفسير را از موضوعيت و اعتبار می‌اندازد. قرآن‌خوانی عين‌القضات، قرآن‌دانی است. قرآن در زبان و بيان او مانند شعر جریان دارد. قرآن برای او خاصیتی دارد مثل آینه. او قرآن را در برابر خود می‌نهد و خويشتن را در آن می‌بیند: «که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذات‌اش دادند»!
 
اين آينه‌وار ديدن قرآن و شاعرانه با آن در آميختن همان چيزی است که نقش شخص و فرد عين‌القضات را برجسته می‌کند. اين شیوه است که خیال و تخیل او را بال پرواز می‌دهد و گويی خودِ اوست که وحی را – يا يک وحی را – بی‌واسطه تجربه می‌کند. اما او در همين کار هم با خويش می‌ستيزد و بر خود نيز می‌شورد. اين نفی و اثبات مدامی که در سخن او هست، به ویژه در نامه‌ها، عين‌القضات صوفی را – که ظاهراً در چشم عموم مردم عارفی است بلندمرتبه – بر زمین می‌نشاند. در اين حضور برجسته و پررنگِ «من»ِ عين‌القضات، گويی خاصیتی رهايی‌بخش هست که قرآن را – و مصحف را – از چنبره‌ی تنگ تاریخ و تفسیر رها می‌کند؛ قرآن با ضمير او پيوند می‌خورد نه چنان‌که با ضمیر هر زاهد و متشرعی ممکن است با تکرار و مداومت گره بخورد بلکه چنان‌که گويی هم‌اوست که هم‌شانه‌ی پيامبر ايستاده است و خود جبرييل را پيش روی خود می‌بیند و از او الهام می‌گیرد. راه و روش و سلوک عين‌القضات هر اندازه که بديع، خارق عادت و حتی شطاحانه به نظر می‌رسد، بسیار انسانی نيز هست و در آن زندگی به غايت و قوت جريان دارد؛ گويی او از درون متن – نه از حاشيه – بر متن شوريده است و نهنگی از آن ميانه سر برآورده که آب آن دریا را يکسره نوشيده است و از آن دريای بیکران جز هامون چیزی بر جای نيست. و اين است شگفتی تناقض‌آميز او. و اين ماجرا البته دراز است و ادامه دارد که «شرح اين قصه دراز است، به قرآن که مپرس»!
 
(*) اين يادداشت، نسخه‌ی اولیه و فارسی و خام مطلبی است که در اين کنفرانس ارايه کرده‌ام. تفاوت ميان اين متن و چیزی که ارايه شده از حيث مضمون زياد نيست ولی از حیث صورت‌بندی و نحوه‌ی ارایه‌ی مطلب و رفرنس‌ها طبعاً تفاوت‌ها کم نيستند.
۳

به فرمان بودن و ترکِ عادت: آغازِ ارادت

پيش‌تر اشاره‌ای کرده بودم که عادت‌ستيزی نزدِ عين‌القضات يکی از ارکان مهمِ راه سلوک است. اما اين نکته نيازمند شرح و توضیح است به اين دلیل که تقريباً در تمامی مواردی که قاضی همدانی عبادت عادتی را تقبيح می‌کند آن را در برابر عبادتی از نوعی ديگر می‌نهد: عبادت به فرمان. برای فهم اين نکته بايد توجه داشت که نزدِ عين‌القضات، در راه سلوک، سالک نيازمند پير و مرشد است. اين پير، همان است که فرمانِ او، عبادت را معنا می‌کند. به عبارت دقيق‌تر، ولايتِ پير است که عبادت را از ورطه‌ی عادت بيرون می‌کشد. ابتدا خوب است اين بند از نامه‌های او را در شرح اين معنا بخوانيم:
«جوانمردا! اين نه طاعت است که تو آن را طاعت می‌دانی، با سخن خود رسيدم چه بود؟ جوانمردا! که طاعت خدای را بايد داشتن! تو چون نماز کنی و روزه داری و صدقه دهی، طاعت مادر و پدر و اهل شهر خود و عادت خود و هوا و شهوتِ خود داشته باشی. خدای تعالی چنين می‌گويد: «وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا» (نور:۵۴). نمی‌گويد: تطيعوا عادتکم و هواکم تهتدوا. اکنون چه تدبير است؟ تو را غمِ خود گرفته نيست، ديگران غمِ تو کی خورند؟ و هر چه به فرمان صاحب‌دلی کنی و تو قدر آن ندانی، آن طاعت است و ثمره‌ی آن هدايت است که العلماءُ ورثة الأنبياء و «مَّن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّـهَ» (نساء:۸۰). چندین گاه است که می‌نويسم به فرمان باشی و تو هر روز مختلف‌تری.
انّ بنيَّ ليس فيهم برٌ
و أمهم مثلهم او شرٌ
يک رکعت نماز که به فرمان صاحب‌دلی کنی به از هزار رکعت که باعث بر آن عادت است، و يک دينار که به فرمان به صدقه دهی به از هزار دينار که باعث بر آن ريا و سُمعت و هوای نفس بود.» (نامه‌ها؛ ج ۱؛ ص ۴۴).
برای روشن‌تر شدن مسأله، بايد توضيح داد که عين‌القضات استادی داشت به نام برکه که اهل همدان بود. اين معلم عين‌القضات، معلمی امی بود و سوادِ خواندن و نوشتن نداشت تا جایی که عين‌القضات خود می‌گويد که او حتی قرآن را خواندن نمی‌توانست به جز يکی دو سوره‌ی کوتاه آن هم مغلوط (نامه‌ها؛ ج۲؛ صص ۴۹-۵۱). اما هم‌او در حق اين شيخ خود می‌گويد که او قرآن را می‌دانست و چون ديگران قرآن‌خوان نبود. تعظیمی که عين‌القضات در حق او دارد، شگفت‌آور است. جز برکه، شیخی ديگر هم در زندگی عين‌القضات بوده است به نام فتحه که او سخت برای‌اش احترام قايل بوده است. باری، مغز سخن اين است که عبادتی که غيرعادتی است، نزدِ عين‌القضات پيوند تنگاتنگی با ارادت به پیر و شيخ دارد.

 او در ادامه‌ی بند بالا می‌گويد:

«يک روز که به فرمان حق روزه داری به از هزار روزه که به رضای خود داری. اما تو را برگِ آن نيست که به فرمان زندگانی کنی و هر چه تو را موافق آيد بشنوی و هر چه با طبع تو نسازد نشنوی. اين نه فرمان‌برداری بود «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّـهَ عَلَىٰ حَرْفٍ ۖ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ ۖ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا» (حج:۱۱) «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّـهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّـهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّـهِ وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ» (عنکبوت:۱۰).
تا باشدت روايی باشی بر کسان
آن‌گه برِ من آيی جانا که کم زنی
مشاورت کنی و آن‌گاه هر چه خوش آيدت کنی، و هر چه خوشت نيايد نکنی؛ پس آن‌چه کرده‌ای هم نه به فرمان کردی، و مطيع هوا بودی. «أَبِاللَّـهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ» (توبه:۶۵). هيهات! «اللَّـهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ» (بقره:۱۵) «وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ» (بقره:۹).» (همان)
نزدِ عين‌القضات، از سرِ عادت برخواستن يک معنا دارد و بس: خدمتِ کفشی کردن. خدمتِ کفش کردن يعنی تعظيمِ پير. طبعاً مقدمه‌ی این کار، پیدا کردنِ پيرِ راستين است. در جهان بسيار کسان‌اند که ادعای پيری و شيخی دارند و هيچ بویی از ارشاد و دستگيری نبرده‌اند. اما عجالتاً از اين بحث می‌گذاریم و فرض را بر در دسترس بودن پيرِ حقیقی می‌گذاريم – نه آن‌کسان که حرف درويشان می‌دزدند تا بر ساده‌دلان فسون بخوانند. «و از عادت آن‌گه برخاسته باشی که خدمت کفشی کنی. و خدمت کفش نه آن باشد که کفش راست بنهی، که تو را هنوز اين استحقاق نيست که شايد دست فرا کفش مردان کنی که هفت سال کم يا بيش برکه را – قده – می‌ديدم و هرگز زهره نداشتمی که دست فراکفش او کنم. پنداری مردان ندانند که نشانِ مردان چی‌ست؟ اگر صاحب‌دلی تو را برگيرد به دل، پس اگر دست فراکفش او کنی به دستوری دلِ او شايد، يا نه خود را کسی ديدن و مستحق آن دانستن که دست فراکفش کنی آن غرور شيطان بود. و اقل درجاتِ آن‌که صاحب‌ دلی تو را بر گيرد، آن بود که چندين سال در عشقِ او جان‌ات می‌سوزد و پس چون خاکستری بماند، تو را برگيرد. «اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْوًا وَلَعِبًا» (اعراف:۵۱). رو بازی کن که عاشقی کارِ تو نيست. از راه تماشای دل بر ما سلامی کنی، پنداری کاری کرده‌ای؟» (نامه‌ها؛ همان؛ ص ۴۶).
اگر مجموع اين‌ها را بخواهيم خلاصه کنيم، حاصل اين می‌شود: عبادتی که از سرِ عادت باشد، عبادتی است از سر هوا و خويشتن پرستيدن. عبادت تکرار، عبادت احرار نيست اما برخاستن از سرِ عادت، ملازم است با خدمتِ پير کردن و دستِ ارادت به صاحب‌دلی دادن. اين‌جا عين‌القضات سخت به اعتقاد تعليميان نزدیک می‌شود و همين باور او يکی از دستاويزهای مهم برای قتل او بود. خلاصه‌ی سخن اهل تعليم اين است که بی تعليم معلمی و بی اکمال مکملی به حق رسيدن ممکن نيست و اين معلم، بايد معلمی صادق باشد که نزد تعليميان امام وقت شيعيان اسماعيلی نزاری بود. عين‌القضات البته درباره‌ی شخص پير و این‌که چه کسی می‌تواند معلمِ سالک باشد، نظری متفاوت دارد و دايره‌ی این تعليم را وسيع‌تر از تعليميان می‌گیرد. اما هم‌چنان در اساس با ايشان موافق است و اين همان نقطه‌ی اشتراک تعليميان شيعی و صوفيان است: راهِ رسيدن به خدا، فرمان بردن از پیر است.
در نتيجه، عادت‌ستیزی نزد عين‌القضات ملازم و مترادف است با خدمتِ پیر کردن و فرمانِ او بردن. فرمان حق بردن، بدون فرمانِ پیر بردن معنا ندارد (و عين‌القضات استناد می‌کند به آيه‌ی قرآن که می‌گويد هر که از رسول اطاعت کند از خدا اطاعت کرده است و همين‌جاست که به باور شيعيان بسيار نزديک می‌شود). در فرصتی ديگر، درباره‌ی ويژگی‌ها و صفاتِ پیر از ديدِ عين‌القضات سخن خواهم گفت (یکی از مواردِ طرفه‌اش اين است که او برای پير، قايل به شرط عصمت نيست). اما به هر تقدير، اين توصيه‌ی کلیدی عين‌القضات برای شکستن عادت در عبادت است: پيری باید جُست و به فرمان او بايد بود.

پ. ن. ترجمه‌ی آيات به ترتيب (ترجمه‌ی خرمشاهی):

۱. و اگر از او اطاعت كنيد هدايت مى‌يابيد.
۲. هركس از پيامبر اطاعت كند در حقيقت از خداوند اطاعت كرده است.
۳. و از مردم كسى هست كه خداوند را با دودلى مى‌پرستد، پس اگر خيرى به او برسد، دلش به آن آرام گيرد، و اگر رنجى به او رسد رويگردان شود، در دنيا و آخرت زيانكار شده است.
۴. و از مردم كسى هست كه مى‌گويد به خدا ايمان آورده‌ايم و چون در راه خدا رنج و آزار بيند، آزارگرى مردم را همچون عذاب الهى پندارد، و اگر نصرتى از سوى پروردگارت فراز آيد، مى‌گويند ما همراه شما بوديم.
۵.  بگو آيا به خداوند و آيات او و پيامبر او ريشخند مى‌كرديد؟ 
۶. خداوند ريشخندشان مى‌كند و در طغيانشان سرگشته مى‌دارد.
۷. مى‌خواهند به خداوند و مؤمنان نيرنگ بزنند، در حالى كه جز به خودشان نيرنگ نمى‌زنند، و نمى‌دانند.
۸. كسانى كه دينشان را به بازيچه گرفتند.
۱

در منزلت شک: نسخه‌ی طلب و بينا شدن به کفر

در ميان اهل ايمان، ماجرای شک، ماجرايی است پيچيده و هنگامی که آتش‌اش افروخته شود، پيامدهای مهيبی دارد. عامه‌ی اهل ايمان، خصوصاً کسانی که تلقی فقاهتی و ظاهری از دين دارند، شک را تهديدی برای ايمان به شمار می‌آورند و از همين روست که يقين داشتن – عمدتاً يقين مؤمنانه‌ی بی‌چون و چرا و به دور از پرسش‌گری‌های خردسوز – از مؤمنان طلب می‌شود.
 
عين‌القضات از صوفيانی است که شک را نه تنها محترم می‌شمارد بلکه از ارکان پخته شدن و تعميق معرفت آدمی می‌داند. او يکی از خواص شک را در اين می‌داند که آدمی را آگاه کند به نادانسته‌های‌اش و اين‌که چه فضای خالی و عظيمی از مجهولات پيش روی اوست و همين شک زمينه‌ای می‌شود برای فروتنی و تواضع آدمی در امر معرفت.
 
عين‌القضات می‌‌گويد: «خلق جهان هنوز در جوال غرورند، می‌پندارند که دارند. باش تا موفقی را به شک راه دهند و بداند که ندارد. به افلاس خود بينا گردد» (نامه‌ها؛ ج ۱؛ ص ۳۰۹). يعنی او شک را نشان توفیق می‌داند و اين شک نصيب هر کسی نمی‌شود. درست در همين‌جا او «علما» را به چالش می‌گيرد و می‌‌گويد که: «در اين روزگار علما قطاع الطريق‌اند» يعنی علم آن‌ها به جای اين‌که راهنمايی کند و هدايت، رهزنی می‌کند و البته مراد او دقيقاً علمای دين است و در ادامه می‌گويد: «پس اهل شک عزيزند. يا داود لا تسأل عني عالماً اسکره حب الدنيا، فيقطعک عن محبتی اولئک قطّاع الطريق علی عبادی. چون مرد را ديده دهند در نگرد، ببيند، داند که ندارد. شک اين‌جا پيدا گردد. شک، اول مقامِ سالکان است، و تا به شک نرسد طلب نبود. پس در حق ايشان: الشکّ و الطلب توأمان بود. چون‌که بداند که ندارد، طلب کند. اول راه طلب کند از راهبران،‌ پس راه رود. چون برسد ديگر بار جلال ازل کمين قدر برو بگشايد، او را وازو نمايد. اين‌جا مرد به کفر خود بينا گردد که «ان الأنسان لربة لکفور». من عرف نفسه فقد عرف ربه، اين‌جا پيدا بود» (نامه‌ها؛ همان).
 
خلاصه‌ی آن‌چه عين‌القضات در اين موضع می‌‌گويد اين است: شک، آدمی را با تهی‌دستی و نداشته‌های‌اش واقف می‌کند؛ شک، اولين مقامِ سالکان است و سرچشمه‌ی طلب؛ و شک، تمامی ندارد و در هر مرحله‌ای از سلوک ممکن است باز گردد و حتماً باز می‌گردد. عالمانی که مؤمنان را آرامش و اطمينانی از این جنس می‌دهند که گويی همه‌ی معارف را در دست دارند و به خورشيد رسيده‌اند و غبار آخر شده است، جز راهزنان نيستند.
عين‌القضات در جايی ديگر در تعظيم کسانی که به شک رسيده باشند می‌گويد: «خلق از اين کار دورند، الا من شاء الله. چندين هزار جنازه به گورستان برند و يکی از ايشان به شک نرسيده بود. و چندين هزار به شک رسيده و يکی را گرفتاری طلب نبود و چندين هزار را دردِ طلب بگيرد و يکی از راهِ راست نيفتند. و چندين هزار کس به راهِ راست روند و يکی نبود که ملال راهِ او بنزند و قطعش نیفتد. و چندين هزار کس راه تمام بروند و ايشان را يکی در ميان نبود که شايسته‌ی حضرت گردد. تا نپنداری که اين آسان کاری است» (نامه‌ها؛ ج ۲؛ ص ۹۳).
در بند بالا، او هم از مراتب شک سخن می‌گويد و هم از دشواری کار. بديهی است که مراد او از شک، بی‌بند و باری و لاابالی‌گری يا به هيچ گرفتن معنا و سلوک نيست. عين‌القضات از شک سخن می‌گويد نه از غفلت. شکی که مراد اوست، ابتدا آدمی را به راه طلب می‌اندازد اما غفلت او را از راه طلب دور می‌کند. شک، آدمی را مدام در تپش و پويش و جنبش می‌اندازد و آرام و آسايش و اطمينان و يقين را از او می‌ستاند. اين «چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش لرزيدن» همان چيزی است که شک را نزد عين‌القضات عزيز می‌کند.
 
در پاره‌های بعدی، از نسبت اين شک، شکی که نزد عين‌القضات با تقوا هم مرتبط است و به اخلاص ربط دارد و باعث جاری شدن چشمه‌‌های حکمت از دل به زبان می‌شود و آدمی را ادبِ مراقبتِ دل می‌آموزد (و با ترهات صوفيانه‌ی خانقاهی و دستگاهی فاصله دارد) بيشتر خواهم نوشت. اين شک، سويه‌ی ديگری از عادت‌زدايی و ترک عادت است. نزدِ او، اکثر متدينان اهل عادت‌اند نه عبادت‌. شکستن اين عبادت عادتی، نیازمند کيميای شک است تا آتشی در اين پارسايی خيالی و زهد مزور بزند.
۱

بدايت کار و ثمره‌ی سلوک

عين‌القضات بارها در نامه‌های‌اش و ساير نوشته‌های‌اش به خواننده يادآوری می‌کند که آن‌چه می‌خواند مطالبی است ارزش‌مند که جای ديگری نمی‌تواند بيابد. خواننده‌ی ناآشنا ممکن است گمان کند اين سخنان از سر تکبر يا عجب است. چنين تصوری بسيار از واقعيت فاصله دارد. عين‌القضات در عين جوانی، هر چند شاگردی بزرگانی چون برادران غزالی را کرده است، خود عارفی اهل سلوک و کشف و تأمل است و مواجيد معرفتی بلند او نتيجه‌ی سلوک است.
عين‌القضات در آغاز نامه‌ی هشتاد و ششم می‌گويد:
«و به حقیقت دان که آن‌چه تو فهم کنی از مکتوبات من، بر قدر فهم و عقلِ تو بود. و آن‌ را به تحقيق فهم کردن روزگاری دراز می‌بايد و سلوکی تمام، چه آن‌ راهِ پانزده سال سلوکِ من است. و باشد که آن‌چه به پانزده سال بر من کشف شد به پنجاه سال بر ديگری کشف نشود، تا گمانی غلط نبری. و تا در ميان اين أشغالِ بی‌کرانه هستی، فهمِ تو بدان حقایق نرسد». (نامه‌ها؛ بخش ۲؛ ص ۲۰۵)
عين‌القضات، سرّ قدم‌های بلندی را که برداشته است به ما نشان می‌دهد اما هم‌چنان اين راه، راهِ آسانی نمی‌نمايد و در خلال همين عبارات هشدار می‌دهد که مخاطب او گرفتار مشغوليت‌های بی‌کرانه است که مانع سلوکِ اوست. اما او در همين نامه، پرده از مهم‌ترين و ابتدایی‌ترين مانع سلوک بر می‌دارد:
 
«بدايتِ اين سلوک آن است که اول از تقليد مورّث برخيزد و بر تعصبِ کفر و اسلام، ستيزی پيش روی خود آورد (*) که در مذهبِ ما کفر و اسلام يک رنگ است. و اين بدايتی است که عمرهای دراز سلوک برند و هيچ کس بدين بدايت نرسد. و چون بدايتِ سالکی فوق النهايات بود، تو چه دانی که نهايتِ او چه بود.» (نامه‌ها؛ بخش ۲؛ ص ۲۰۶)
اين‌جا دو نکته‌ی مهم است: يکی اين‌که عين‌القضات به مخاطب‌اش توصيه می‌کند که دست از تعصبِ دينی بکشد و معيارش برای فهم حقیقت اين نباشد که فلان ملبس به جامه‌ی مسلمانی هست يا نه (و در جاهای ديگر هم آورده است که اختلاف مذهب نمی‌تواند و نبايد مانع فهم حقيقت شود). از همين روست که نزدِ او، معيار نه کفر است و نه اسلام بلکه بايد پی چيزی بالاتر از اين گشت. باقی ماندن بر مذهب به ارث رسيده و تقليدی از پدر و مادر، راهی را برای رسيدن به حقيقت در اختيار اهل سلوک نمی‌گذارد. از راه تقليد، به تحقيق نمی‌توان رسيد.

نکته‌ی ديگر اين‌که ساده‌دلان چه بسا گمان کنند بی‌مبالاتی و لاابالی‌گری همان چيزی است که قاضی همدانی در باب يک‌رنگ دانستن کفر و اسلام می‌گويد. بی‌شک – و بديهی است – که چنين خيالی در خاطر قاضی سخت‌گير و اهل دردی چون عين‌القضات به دشواری خطور می‌کند. سراسر زندگی او حکايت از پرهیز و ايمان و تقوا دارد، اما چیزی که از اين دين‌ورزی بيرون می‌آيد درست همان چيزی است که دين‌ورزان متعارف و علمای ظاهری از آن دورند: از دين‌ورزی او تعصب نمی‌زايد. او با دین‌ورزی‌اش هيچ کس را بی‌بهره از حقیقت نمی‌انگارد. گذشته از اين، هيچ ملاک و معياری مانع از اين نمی‌شود که ذهنِ او به روی انديشه‌های تازه بسته بماند. از همين روست که فرق نهادن ميان کفر و اسلام نزدِ او (و برتری دادن يکی بر ديگری در مقام معرفت) چيزی نيست جز مانع سلوک. از همين‌جاست که سلوک آغاز می‌شود. بدايت سلوک عرفانی او آن‌جاست که از تقسيم‌بندی‌های زاهدانه و فقيهانه عبور می‌کند و پا بر فرق علت‌ها می‌نهد و همين است که تولدِ تازه‌ی اوست.

همين مضمون کلیدی در بدايت سلوک است که یاريگر قاضی همدانی است در درک‌های باطنی و تأويلی از دین. او پرهيزی و ابايی ندارد از اين‌که ظاهريان به واسطه‌ی تعابير شطح‌آميز و نامتعارف‌اش از دين، او را کافر هم بنامند. نزدِ او فرقی ميان اين دو نيست وقتی که ظاهريان بخواهند معيار تشخيص‌اش باشند. درباره‌ی اين آراء شاذ او خصوصاً وقتی که به تفسير باطنی او از نماز، روزه، حج، قيامت و احوال بعد از مرگ برسيم (مثلاً درباره‌ی عذاب قبر و برانگيخته شدن از گور)، بيشتر می‌توان سخن گفت.

(*) تعبیر «ستيز پيش روی خود آوردن»، این‌گونه که من می‌فهمم، يعنی گریبان خويش را گرفتن و با خويش چالش کردن.

۱

نامه‌ی عين‌القضات – ۱: حساسيت به ظلم ولو در حد يک کلمه

مدت‌هاست – بلکه سال‌هاست – در اين فکرم که روزی بايد پاره‌های مختلف و قطعات پراکنده‌ای را که از نظام انديشه‌ی عين القضات همدانی در ذهن دارم بنويسم و گرد هم بياورم. هيچ وقت برای شروع و پيشبردش دير نيست. تا امروز، بارها از او مطالبی را نقل کرده‌ام (مثلاً اين‌جا و اين‌جا و اين‌جا)و از اين پس به شيوه‌ای پی‌گيرتر اين کار را خواهم کرد.
لابد پيش‌تر نوشته‌ام که عين‌القضات جوان، عارفی است با ذوقی سرشار و بصیرت‌هایی درخشان در فهم قرآن و شناختِ انسان. بخشی از اين دانش او، دانش متعارف است اما بخش بلندتر و مهم‌تر اين دانش، ذوقی است و کشفی. این درخشش‌های ذهنی، عقلی، نظری و دینی او مرهون قريحه و ذکاوت او و البته صداقت و صراحت اوست. عين‌القضات نمونه‌‌ی تراز اولی است از زمره‌ی پژوهنده‌گان اهل معرفت که هيچ وقت در نقطه‌ای توقف نکرده و پيوسته – درست تا زمان شهادت‌اش (*) – در کار پيرايش و پالايش انديشه‌ها و روش خود بوده است. نمونه‌های فراوانی از اين دست در آثار او موجود است که درباره‌اش به موقع خواهم نوشت.
 
برای شروع، پيش از اين‌که به محورهای کليدی انديشه‌ی صوفيانه‌ی او بپردازم، می‌خواهم بخش اجتماعی زندگی او را برجسته کنم و آن را در بستر شرايط زمان خودمان بازخوانی کنم. عین‌القضات مسلمانی عارف است که از عرفان و مسلمانی، تنها به دفتر و دانش و سخنان شيوا و زيبا گفتن و سلوک معرفتی و شخصی در خلوت بسنده نکرده است. او عارفی است به شدت اجتماعی و به قوت می‌گويم که اين حضور اجتماعی او تا درجه‌ی زيادی وجهه‌ی سياسی هم داشته است. سياسی به چه معنا؟ توضيح می‌دهم. اين‌که می‌گويم سياسی به اين معنا نيست که او نظريه‌پرداز سياست بوده يا سياست‌مدار. مطلقاً. وجهه‌ی سياسی زندگی عين‌القضات همدانی، زاييده‌ی حساسيت او به ظلم است. اين حساسيت به ظلم، نکته‌ای است که نه تنها در زمان او بلکه در زمان ما نیز به آسانی مردم از آن می‌گريزند يا خود را در برابرش به غفلت می‌زنند. حساسيت به ظلم، يعنی اين‌که دیده بر ستم نپوشی و به هيچ شيوه‌ای کوششی در توجيه يا تطهير ظلم نکنی. چندين نمونه از پاره‌هايی از مکتوبات او را پيش‌تر نقل کرده‌ام که به خوبی حساسيت او را به ستم‌کاری حاکمان عصرش و هم‌‌چنين دين‌-به-دنيافروشی عالمان دينی زمان‌اش را به خوبی نشان می‌دهد.
اين‌جا پاره‌ای از نامه‌ی هشتادم او را نقل می‌کنم که ربطی وثيق به مضمون حساسيت با ظلم نزد او دارد:
 
«ای عزيز! شنيدم که تو را به اکراه بر آن می‌دارند که جامه‌ای پوشی که خدا را در آن رضا نبود. آن‌چه خدا گفت مکن، اگر از شرم خلق بکنی سجلی بر خود بکردی که فرمان خلق مقدم است به نزديک تو به فرمان خدا. روز قيامت که «وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ» (انبياء: ۴۷) با تو بگويند که قدرِ خدا و رسول – صلعم – به نزديک تو تا کجا بود و قدرِ خلق تا کجا؟ ای عزيز! منتظر چه کاری؟ لأيّ يوم أجَّلت؟ روشن‌تر از اين می‌خواهی که با تو نمايند که تو را ايمان نيست؟ «أَلَا يَظُنُّ أُولَـٰئِكَ أَنَّهُم مَّبْعُوثُونَ»؟ (مطففين: ۴) تو ايمان از کجا آوردی؟ اگر ايمانت بودی او تو را خود راه نمودی، تو را به من حاجت نبودی. «وَمَن يُؤْمِن بِاللَّـهِ يَهْدِ قَلْبَهُ» (تغابن: ۱۱) و «وَإِنَّ اللَّـهَ لَهَادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» (حج: ۵۴) و ليکن ايمان نيست، ليس الدين بالتمنی و لا بالتجلی و لکن من وقر في القلب فصدّقه العمل… ای عزيز! اگر گويم شب و روز جز به معصیت مشغول نيستی برنجی! چه گويی شب و روز جز اين کاری داری که قرب ده هزار هزار دينار هر سال به ظلم به قلمِ خويش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحقِ آن نه ترکان‌اند. و هر معصيتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خويش فراهم آورده و بديشان قسمت کرده‌ای تو در آن هم معاصی شريکی. نشنيدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من أعان ظالماً ولو بشطر کلمة کان شريکاً في ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دينار، از اين اموال برنگيرد.
اگر گويي چون من نکنم ديگری بکند، اين عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گويد اگر من اين کاروان نزنم، قطاع‌الطريق بر راه هستند که اين کار بکنند، اين نه عذری بود. و اگر ديگران این کار بکنند او را هيچ بزه نخواهد بود، و چون او کند، او را بدان بگيرند. ای عزيز، مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غيره طوقهُ الله من سبع ارضين يوم القيامة.
اين همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معين آن‌ را نه عين غصب بود. و آن را که مالکی معين نيست،‌ مصرفِ آن همه درويشان‌اند، هم از درويشان غصب کرده باشی. تو که مُقدمِ صيرفی مثلاً دخل من بردارد، و تو را معلوم گردد که آن مِلکِ من است و مرا هيچ ياری ندهی، و اکنون دعوی‌گونه می‌کنی – اگر چه دروغ است – که تو را با من جانبی هست، درويشی که در دين و دنيا، تو خود او را به هيچ‌گونه نشناسی، پديد بود که او را چه ياری دهی! و آن از بهر مثالی نوشتم و از سر آزادی، و اگر نه من، ای دوست، اين تهاون از بر دارم!
تذکره می‌‌خواهی که نويسم! چه نويسم؟ شايد که بنويسم که نماز چنين کن و روزه چنين دار! تا عُجب‌ات به خود زيادت گردد؟ عجب آن‌جا که هيچ معصيتی نبود اين فعل کند، لو لم تذنبوا لخشيت عليکم ما هو اشد من ذلک الا و هو العُجب، جايی که پری آسمان و زمين معصيت بود، عُجب آن‌جا چون شايد که باشد؟ توانستم کرد که بنويسم که: هر روز چندين بار سبحان الله و الحمدلله بگو! تا تو را چندين ثواب باشد. اما از آن می‌ترسم که روزِ قيامت دامن من بگيری و گويی «رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْنًا كَبِيرًا» (احزاب: ۶۷-۶۸)….» (نامه‌ها؛ بخش دوم، صص. ۱۶۵-۱۶۷)
عباراتی که از عين‌القضات نقل کردم بسيار صريح و گزنده است. او به صراحت کسی را که معاونت در ظلم می‌کند ولو در اين حد که زير دست حاکمی ستمگر و امامی ظالم باشد و خود او مستقيماً به کسی ظلم نکند، با چالشی ايمانی مواجه می‌کند: چنين کسی خلق را بر خدای مقدم می‌داند. فرمان خلق را بر فرمان خدا و رسول مقدم می‌داند. مخاطب عين‌القضات به روشنی دوستانی از او هستند که کارگزار حکومتی ظالم‌اند. او اين کارگزاران را – ولو نيتی پاک داشته باشند و قصد خير – در ظلم ظالم شريک می‌داند. کمی که جلوتر می‌آييم او تکليف‌اش را با آن‌ها از منظر ايمانی هم روشن می‌کند: کثرت نماز و روزه برای چنين افراد و تقيد به طاعات چيزی جز عجب نمی‌افزايد و سپس توضيح می‌دهد که اتفاقاً جايی که به پری آسمان و زمين معاصی باشد، فضايی برای عجب نيست! 
دوست عين‌القضات از او طلب تذکره می‌کند. پاسخ او چی‌ست؟ دست از ياری کردن ظلم بکش! و ياری کردن ظلم و ظالم «ولو بشطر کلمة» معاونت ظلم است. حتی يک «کلمه» که بتواند موضع ظلم و ظالم را تقويت کند، ايمان مؤمن را مخدوش می‌کند! در عبارات بالا، می‌توانيد به جای «ترکان» هر طايفه‌ای را بگذاريد که بر مصدر حکومت‌اند. نکته‌ی تاريخی قصه اين است که ترکان، کارگزاران خلفای عباسی بودند. اين‌ها مريد و مطيع کسی بودند که تبليغات و سياست روز «امير المؤمنين»اش می‌خواند و او را صاحب ولايت می‌دانست و بنا به تفسير سياسی روز «ولايت امر» را (اشاره به آيه‌ی مشهور قرآن در ارجاع با «اولی الامر») در يد او می‌دانست. پيدا کردن ترکان زمانه‌ی ما چندان کار دشواری نيست. اين آيه‌ی قرآن که می‌گويد: «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» (هود: ۱۱۳) از آن آياتی است که علاوه بر مضامين و معانی سلوکی و باطنی، اشاراتی سياسی درباره‌ی اخلاق مدنی و اجتماعی مسلمانی هم دارد: ميل کردن به سوی ظالمان، نزديک شدن به آن‌ها، با آن‌ها دوستی کردن، راه دوزخ را بر آدمی هموار می‌کند. تنها کسی که بر مؤمن ولايت دارد، خداست و جز او کسی ياريگر آدمی نخواهد بود. اين تقارن بحث ولايت و ظلم، نکته‌ی تأمل‌انگيزی است: ميل کردن به ظلم، يعنی خروج از ولايت خدا! ياری کردن ظلم يعنی بيرون رفتن از ولايت خدا. و پذيرفتن ولايت ظالم و کوشش برای تطهير و توجيه ظلم، همان است که پهلو به پهلوی شرک می‌سايد.

(*) از نگاه من، شهيد هر کسی است که در راه آرمان و عقيده‌اش جان‌اش را فدا می‌کند و هستی‌اش را در راه باورش از دست می‌دهد.

پ. ن. ترجمه‌ی آيات نقل شده در متن به ترتيب (ترجمه‌ی خرمشاهی):

۱. و ترازوهاى راست و درست را در روز قيامت در ميان نهيم.
۲. آيا اينان نمى‌دانند كه برانگيخته خواهند شد.
۳. و هر كس به خداوند ايمان آورد [او] دلش را هدايت كند.
۴. و بى‌گمان خداوند رهنماى مؤمنان به راه راست است‌.
۵. و گويند پروردگارا ما از پيشوايان و بزرگترانمان اطاعت كرديم، آنگاه ما را به گمراهى كشاندند پروردگار را به آنان دوچندان [سهم‌] از عذاب بده و عظيم لعنتشان كن‌.
۶. و به ستم‌پيشگان [مشرك‌] گرايش نيابيد كه آتش دوزخ به شما خواهد رسيد و در برابر خداوند سرورى نداريد، و يارى نيز نخواهيد يافت‌.