۶

بحران خاورمیانه و حامیان دردسر ساز

دردناک‌ترین بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام این است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومین بر می‌خیزند که چندان سابقه‌ی درخشان و خوشی ندارند. نمونه‌اش همین آقای جورج گلووی (سوابق او را در ویکی‌پیدیا ببینید). سخنان او البته که بسیار به جا هستند و قلب ماجرا را هدف قرار داده‌اند. اما ای کاش کس دیگری این سخنان را گفته بود. پارادوکس ماجرا هم البته در این است که کسانی که معمولاً بسیار صلح‌طلب و معتدل هستند، به ندرت خودشان را در گیر بحث‌های جنجالی می‌کنند.

حساب‌اش را بکنید که ما داریم کشتار قساوت‌آمیز انسان‌ها را در خاور میانه محکوم می‌کنیم و از آن سوی دیوانگانی افراطی فتوا می‌دهند که باید با هر کس که از حمله‌ی اسراییل به لبنان حمایت می‌کند جنگید و خون‌اش را ریخت. من البته که مخالف جدی مداخله‌ی وحشیانه و نظامی اسراییل هستم. اما موضعِ من کجا و موضع افراطیون کجا؟ این مشابهت‌هاست که کار را دشوار می‌کند. کار بسیار طاقت‌فرسایی است که طرف حقیقت باشی و برای جان انسان‌ها ارزش‌ها قایل باشی و تبعیض‌های آشکار قدرت‌ها را ببینی و در عین حال بخواهی دامن‌ات از افراط و تفریط پاک باشد. کسی که نه طرف‌دار القاعده باشد و نه طرف‌دار بوش و بلر، کجا می‌ایستد؟ کسی که طرف‌دار سیاست‌های ایدئولوژیک افراطیون اسلام‌گرا که گوهر دین را گروگان سیاست ساخته‌اند نباشد، چگونه می‌تواند سخن‌اش را شجاعانه بگوید؟ به گمان من خیلی ساده است. هر دو سوی این نبرد مشمئز کننده یک تئوری مشترک دارند: جهان سیاه و سفید است؛ همه چیز صفر و یک است. شما یا طرف‌دار القاعده باید باشید یا طرف‌دار آمریکا. این همان تقسیم‌بندی کثیف و دل‌آزاری است که خیلی‌ها که حتی لباس روشنفکر و اندیشمند به تن دارند، به سادگی در دام آن می‌افتند. ارزش‌ِ جان آدمی، بالاتر از ایدئولوژی‌های سیاسی و دینی شرق و غرب است. آزادگی و حریت بالای تعلقات و منافع سیاسی و حزبی است.

بحران بزرگ در خاورمیانه، بحران بشردوستی است. بحران بشردوستی و حقوق بشر و آزادی بیانِ بدون تبعیض و منصفانه است. اندیشمندی که برای آزادگی و حریت‌اش ارزش قایل است باید رسماً برائت خود را از هر دوسوی افراطی ماجرا اعلام کند. (نبرد و جنگ در میدان جنگ قصه‌ی دیگری است و با آدم‌کشی و نبرد ناجوانمردانه زمین تا آسمان فرق دارد؛ اشتباه نکنید).

۴

زخم‌های کهنه و حافظه‌ی چهار هفته‌ای

نمی‌دانم این گاف اسکای‌نیوز بود یا چیزی که باید به هر حال پخش می‌شد. مصاحبه‌ای که جورج گلووی درباره‌ی بحران خاورمیانه با لبنان کرد، مصاحبه‌ای شگفت‌انگیز بود. به طور خلاصه، تمام حرف او این است که این اندازه که رسانه‌ها (و مخصوصاً‌ اسکای روپرت مرداک) روی اتفاقات چهار هفته‌ی اخیر مانور می‌دهند، فقط برای پوشاندن دهه‌ها جنایت اسراییل در منطقه است. بحران خاورمیانه تازه شروع نشده است. دهه‌ها است که اسراییل در این منطقه جنایت می‌کند و قوانین بین‌المللی را زیر پا می‌گذارد و هیچ کس هم نفسی بر نمی‌آورد.

او از حزب‌الله لبنان حمایت می‌کند و این گروه را تنها گروه و جنبش ملی در لبنان می‌داند که از خاک لبنان بیش از دو دهه دفاع کرده است. گلووی سخنانی را آشکارا گفت که در غرب هیچ کس دیگری جرأت و جسارت‌اش را ندارد و به گمان مرّ حقیقت است: اسراییل جنایت‌کاری طراز اول است و قطع‌نامه‌های سازمان ملل نه تنها عدالت را اجرا نخواهند کرد بلکه استخوانی دیگر لای زخم می‌گذارند. بسیار پیش‌تر از آن‌که حزب‌الله و حماس آدم بکشد یا آدم‌ربایی کند، اسراییل در این کار پیش قدم بود. حزب‌الله حداقل در یک درگیری «جنگی» دو سرباز را به اسارت می‌گیرد (اصلاً‌ معنای آدم‌ربایی چی‌ست؟ می‌شود «سرباز» را به گروگان گرفت یا ربود؟). اما اسراییل به سادگی اعضای یک دولت را می‌رباید، زندانی می‌کند و می‌کشد. آمریکا هم نه تنها کک‌اش نمی‌گزد که با وقاحت یا سکوت می‌کند یا از آن دفاع می‌‌کند.

اسراییل و آمریکا مدعی هستند که ایران به حزب‌الله سلاح و موشک می‌دهد. صحت و سقم‌اش به کنار. آمریکا هم به اسراییل اسلحه و موشک می‌دهد و تسلیحات هسته‌ای در اختیارش می‌گذارد و اسراییل و آمریکا هم به هیچ کس پاسخ‌گو نیستند. ایران به راحتی کشوری حامی تروریزم تلقی می‌شود (دقت کنید «حامی» تروریزم) اما اسراییل که آشکارا «فعل» تروریزم را بدون هیچ پروا و شرمی انجام می‌دهد، در تمام حملات‌اش توجیه شده است. اگر سلاح‌های دوربردی که احتمالاً‌ ایران به حزب‌الله می‌دهد می‌توانند اسراییل را هدف قرار دهند،‌ تمامی سلاح‌هایی که آمریکا به اسراییل می‌دهد می‌تواند تمام کشورهای عرب و مسلمان منطقه را هدف قرار دهد. و همه می‌دانند که هیچ چیزی مطلقاً جلودار اسراییل نیست اگر تصمیم به حمله به یک کشور بگیرد. به همین سادگی. واقعاً تعداد زندانیان و گروگان‌های فلسطینی و لبنانی را مقایسه کنید با زندانیان یا اسرای اسراییلی. نسبت‌اش چه اندازه است؟!

جورج گلووی مصاحبه‌ای بی‌نظیر و شجاعانه داشت به گمان من. محشر بود. سیاست‌مدار باید چنین جسارتی داشته باشد. هنری نیست که یک سیاست‌مدار ایرانی چنین حرف‌هایی را در ظل حمایت‌های عالیه‌ی حکومتی بزند. اگر این‌‌جا جسارت داشتی و خلاف آب شنا کردی و دروغ‌های رسانه‌ای مغلوب و مرعوب قدرت را بر آفتاب افکندی، هنر کرده‌ای. این رسانه‌ها آشکارا یک پیام دارند، یک پیام ظالمانه و تبعیض‌آمیز و ضد حقوق بشر: جان یک اسراییلی از جان یک فلسطینی و لبنانی ارزش‌مندتر و محترم است. به همین سادگی.

راستی چرا دیگر لینک این مصاحبه در صفحه‌ی اصلی اسکای‌نیوز نیست؟ من پیدا نمی‌کنم‌اش این‌جا؟ فردا لینک اصلی ویدیوی مصاحبه را هم این‌جا می‌گذارم. آن‌ها که انگلیسی می‌‌دانند حتماً مصاحبه را دقیق ببینند.
مطالب مرتبط:
مونیخ، اسراییل و دموکراسی (ملکوت)
لینک دیدیوی اصلی مصاحبه در اسکا‌ی‌نیوز (در صفحه‌ی اصلی موجود نیست)
این هم یک لینک مرتبط دیگر که به مصاحبه گلووی اشاره دارد.
این هم مدخل ویکی‌پیدیا درباره‌ی جورج گلووی. به قول دوستی، جالب است بدانیم که هنگام جنگ ایران و عراق موضع جورج گلووی چه بوده است.

۳

قابل توجه اهل خبر

روزنامه‌ی مترو، پنجشنبه‌ی گذشته در صفحه‌ی ۵ خبری را منتشر کرد که ساعاتی بعد بلافاصله آن خبر جای‌اش را به خبر دیگری داد و نسخه‌های روزنامه در آن روز، عملاً دو شکل دارند. این دو نسخه را با هم مقایسه کنید: نسخه‌ی قبل از تغییر، نسخه‌ی پس از تغییر.
خبر این بود: «اسراییل متهم به استفاده از سلاح شیمیایی». ناگهان این خبر خلاصه شد و به باکسی کوچک در سمت راست همان صفحه رفت و به جای آن خبر اعتراض مارگرت بکت به کاندولیزا رایس درباره‌ی استفاده از فرودگاه‌های اسکاتلند برای انتقال بمب به اسراییل آمد. در انتهای خبر نسخه‌ی نخست آمده است که اسراییلی‌ها ۱۱ جنگجوی فلسطینی، سه کودک و یک مرد معلول را به قتل رساندند. در نسخه‌ی تازه این موارد نیامده است. به نظر شما این تفاوت از کجا می‌آید؟ خبرنگاران عزیز توضیحی دارند؟

۶

حقوق کدام بشر؟

این وسوسه‌های ذهنی آدم را راحت نمی‌گذارد. مدت درازی نگذشته است از بحثی که درباره‌ی استشهاد پیش آمده بود. به گمان‌ام قصور است و بی‌انصافی محض اگر از بحران و فاجعه‌ی انسانی فلسطینیان در غزه حرف نزنیم. نخست بگویم که آن‌چه باعث وقوع این ماجراها شده است، البته قابل پیش‌گیری بود که به ریشه‌ی همان بحث استشهاد بر می‌گردد. اگر آن آدم‌ربایی با آن شکل و تبعات رخ نمی‌داد، این‌ همه انسان بی‌گناه و بی‌دفاع فلسطینی قربانی حرکت کور یک گروه‌ِ سیاسی نمی‌شدند. اما این‌ها به هیچ وجه رفتار اسراییل را چه قبل و چه بعد از ماجرا توجیه نمی‌کند.

دولت اسراییل بارها و بارها ثابت کرده است که مثقال ذره‌ای برای حقوق انسان‌ها اعتبار و احترام قایل نیست و تنها ملاک برای‌اش رسیدن به اهداف و اغراض‌اش است و بس و در راه رسیدنِ به آن‌ها از نقض گسترده و وسیعِ حقوق بشر ابایی ندارد (دولت آمریکا کجاست که اعتراض کند؟).

به جای حاشیه‌ رفتن، بهتر است تمام کسانی که به جنبه‌ی حقوقی بحث توجه دارند، مروری بر قوانین حقوق بشرِ بین‌الملل و کنوانسیون‌های ژنو داشته باشند. بر اساس قوانین حقوقی بین‌المللی اقدامات اسراییل در حمله به تأسیسات غیر‌نظامی و از بین‌ بردن زیر ساخت‌های مدنی مردم معمولی، نقض صریح و آشکار حقوقِ انسانی مردمی بی‌دفاع و بی‌گناه است. هر چقدر رفتار استشهادیون منجر به نقض حقوق مسلم افرادی می‌شود که کاملاً از مبارزاتِ آن‌ها برکنار هستند، عملکرد دولتِ نظامی اسراییل صدها بار ضد انسانی‌تر از آن‌هاست. دو طرف ماجرا هم هر روز به بهانه‌ای با هم گلاویز‌ند و جان مردم عادی است که در این میانه قربانی نزاعِ آن‌هاست. اما کاش  همان دادگاهی که در نورنبرگ برای رسیدگی به جنایات جنگی پس از جنگ جهانی دوم بر پا شد، وقتی که بحران خاورمیانه به پایان برسد، برای اسراییلی‌ها هم بر پا شود و بر اساس همین قوانین موجود بین‌المللی عملکردشان بررسی شود و کاش آن وقت رسیدگی به نقض حقوقِ بشر در یک کشور خاص به بهانه‌ی وجود نقض حقوق بشر در کشوری دیگر معلق یا منتفی نباشد! کاش نباشد و همه انسان باشند و بعضی‌ها از بعضی دیگر انسان‌تر نباشند!

محض اطلاع (برای کسانی که انگلیسی می‌دانند!)، به صفحات متفاوت قوانین حقوق بشر بین‌الملل در سایت صلیب سرخ جهانی مراجعه کنید. این هم فهرست تمامی اسناد و معاهدات مربوط به حقوق بشر (توجه کنید چه اندازه از این‌ها به درگیری‌های نظامی که غیرنظامیان در آن‌ها قربانی می‌شوند مربوط است).

این خبر بی‌بی‌سی را هم ببینید: اسرائیل به نقض قوانین بین المللی متهم شد (بالاخره!)

پ. ن. حضراتی که پرونده‌شان پاک‌تر نیست، لطفاً بل نگیرند که بعله این هم از غرب! شما بروید خودتان را درست کنید به جای تکذیب کردن‌های پی‌درپی و آدرس عوضی دادن!

۵

جهاد فرهنگی و جهاد غیر-فرهنگی

خوشحال‌ام که محمدمسیح باب گفت‌وگو و سخن گفتن از دغدغه‌هایی را که میان بسیاری از ما مشترک است، باز کرده است. اول قدم پیمودن راه معرفت، باز گذاشتن پنجره‌های گفت‌وگوست و این نخستین چیزی است که گوینده را از اهل خشونتِ کور متمایز می‌کند. در گفت‌وگو همیشه می‌توان با سخن بسیاری از اختلاف‌نظرها را بدون فریاد کشیدن حل کرد. محمدمسیح مرا در مقام استاد معرفی می‌کند که البته نیستم. نه من با این بضاعت مزجات داعیه‌‌دار دانش هستم و نه او که پخته می‌نویسد و شور و سودایی دارد، شاگرد. پس موضوع را به سیاق گفت‌وگو و درد دل ادامه می‌دهم.

قبل از این که به بعضی از پرسش‌های محمدمسیح پاسخ بدهم، باز هم لازم است موضع‌ام را مرتب تکرار کنم و روشن بگویم. مثقال ذره‌ای تردید در این ندارم که نظامیان اسراییل خشن و وحشیانه و ضد انسانی رفتار می‌کنند. در رفتار ستمکارانه‌ی آن‌ها با فلسطینی‌ها هم جای تردیدی نیست. این را از این بابت نوشتم که – چنان‌که در فضای وبلاگستان باب است – بلافاصله ملت هر برچسبی را نزنند. پیش‌تر هم یک بار درباره‌ی وضعیت دشوار سیاسی آن منطقه‌ یادداشتی نوشته بودم («مونیخ، اسراییل و دموکراسی») و اگر محمدمسیح آن یادداشت را بخواند پاره‌ای از دیدگاه‌های من در آن آمده است.

اما سئوال‌های محمد مسیح: بگذارید از سئوال سوم‌اش آغاز کنم. او به انتخابات اخیر فلسطین و پیروزی حماس اشاره کرده است و خواسته از آن نتیجه بگیرد که معنی‌اش آیا این نیست که « مردم فلسطین راه مقاومت را انتخاب کرده اند؟!». پاسخ صریح و مستقیم من این است:‌ نه! مطلقاً از پیروزی در یک انتخابات نمی‌توان چنین نتیجه‌ی مستقیم و سرراستی گرفت! به نظر محمدمسیح از پیروزی هیتلر و جورج بوش در انتخابات کشورهای‌شان در همان فرایند دموکراتیک چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ نتیجه‌ها هر چه باشند، آمیخته به حدس و گمان و جهت‌گیری‌ها و پیش‌فرض‌های سیاسی است. در نتیجه، نمی‌توان از یک رخداد سیاسی در یک کشور – که متأثر از هزار و یک عامل و برخاسته از صدها ظن و گمان است – نتیجه‌ی دینی گرفت و تکلیف ایمانی استنباط کرد. این نخستین حذر و جدی‌ترین هشدار. باز هم نمونه می‌خواهی؟ جامعه‌ی مسلمانان پس از وفات پیامبر ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند. به نظر تو حقانیت علی ابن ابیطالب، از نظرگاهِ منِ شیعه، بر باد رفته است؟ از این دست نمونه‌ها بسیارند. اگر در این پرسش محمدمسیح صداقتی هست و خلوص نیتی، لازم نیست راه دوری برود و بخواهد از رخداد سیاسی یک کشور در خاورمیانه نتیجه‌های اخلاقی یا دینی و بگیرد. همین انتخابات ریاست جمهوری چند دوره‌ی اخیرمان به قدر کافی گویاست. اگر قرار است تکلیف دینی استنباط شود از برنده‌های انتخابات و میزان قدرت‌ِ آن‌ها، وضع ایران گویای خیلی چیزهاست. اما مگر می‌شود به همین سادگی استنباط تکلیف دینی کرد؟ پس سئوال آخر را صادقانه و مردانه‌، بدون هیچ تعارفی بهتر است با دست مبارک خودش پاک کند.

و اما پرسش‌های دیگر محمدمسیح عمدتاً حول یک مسأله چرخ می‌خورد: همسو کردن جهاد (استشهاد یا حرکت انتحاری و یا هر نامی که او بدان می‌دهد) با توسعه و کار فرهنگی. نخست این‌که من به محمد مسیح با سوء ظن نگاه نمی‌کنم و نمی‌گویم فکر و ذکرش فقط مرگ است و بس. اگر به نتیجه‌ای برسم از روی اظهارات صریح و نوشته‌های مکتوبِ خود اوست. و این تنها من نیستم که از این‌ها نتیجه‌گیری می‌کنم. خدای عالم نیز سمیع و بصیر است و مو را از ماست می‌کشد. هم او می‌گوید که «انا خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید». پس حساب باطن و درون محمد مسیح، با خود او باد و خدای‌ خودش. اما حساب بیرون‌اش با امثال ماست که نقدش می‌کنیم! در پرسش‌ِ اول او از امکان سازگاری و همزیستی جهاد و مقاومت با توسعه‌ی فرهنگی یاد کرده است و سپس حزب الله لبنان را مثال زده است. پاسخ من این است: این نوع نگاه به مسأله ناشی از فهم نادرست از دو مقوله‌ی توسعه‌ی فرهنگی و جهاد است. معنی این حرف این است که هم مقاومت و جهاد و هم توسعه را بر مبنای پایه‌های فکری نوعی جزمیت و ایدئولوژی بنا کرده‌ایم. او نوشته است: « مجاهدان حزب الله در حال مبارزه بودند [بودن]، در شهرها نیروهای فرهنگی در حال تبلیغ و توسعه‌ی فرهنگی بودند [بودن]، موسسات متعدد فرهنگی، حوزه‌های علمیه، مدارس، بیمارستان‌ها و از این دست مؤکد این نکته‌اند. فکر می‌کنم حزب الله نمونه‌ی خوبی باشد برای اینکه متوجه باشیم جهاد لزوماً در تعارض با دیگر فعالیت‌های بشری نیست!». بگذارید از آخرش شروع کنم. او پرسش را می‌پرسد، اما گویا نتیجه را پیشاپیش گرفته است و ما را متوجه می‌کند که: «زنهار! جهاد لزوماً در تعارض با دیگر فعالیت‌های بشری نیست!». بهتر بود محمدمسیح می‌گفت با این اوصاف فکر نمی‌کنید تعارضی نباشد؟ من می‌گویم اگر مثال‌ها را بخواهیم بررسی کنیم، می‌پرسم که حزب الله لبنان با کدام منابع مالی این کار را می‌کند؟ منابع‌اش از کجا تأمین می‌شود؟ با چه مقاصدی؟ فکر می‌کنید چقدر مشروعیت در کار بشردوستانه‌ای باشد که به انگیزه و نیت استمرار جنگ انجام شود؟ من می‌گویم من به شما پول می‌دهم، برای شما مدرسه می‌سازم، بیمارستان درست

۱

پاک‌ترین نوع انرژی!

در این که هیچ کسی نمی‌تواند و نباید مانع پیشرفت و توسعه‌ی علمی و اقتصادی ایران شود، هیچ تردیدی نیست. هیچ عقل سلیمی نمی‌گوید که به خاطر قلدری آمریکا ما باید تمام زندگی‌مان را تعطیل کنیم و فقط چشم‌مان به دست غرب باشد. اما، بد نیست کسانی که فقط رژه رفتن بلدند و مدام از «حق مسلم» ما دم می‌زنند، یادشان باشد که هیچ حقی بدون دردسر و مسئولیت نیست. می‌گویند انرژی هسته‌ای، پاک‌ترین نوع انرژی است. گمان نمی‌کنم علم، این ادعای شتابزده را به همین سادگی تأیید کند. فرض کنیم، روزی برسد که ما به سطح پیشرفته‌ای از دانش و برخورداری از انرژی هسته‌ای رسیده باشیم و آمریکا هم هیچ غلطی نتوانسته باشد بکند. اگر خدای‌ ناکرده، فاجعه‌ای مثل فاجعه‌ی چرنوبیل رخ بدهد و چند شهر، ناگهان تبدیل به شهر ارواح شوند و تا سال‌ها عواقب آلودگی و تشعشعات هسته‌ای در کشور باقی بماند و نه از تاک، نشان ماند و نه از تاک‌نشان، نه از نطنز اثری بماند و نه از کاشان و اصفهان، آیا باز هم ادعا می‌کنند انرژی هسته‌ای، پاک‌ترین انرژی بود؟! کسانی که امروز «حق مسلم» را توی بوق می‌کنند، خوب است همین امروز تدابیری عقلانی و جدی برای مهار کردن این انرژی خطرناک و مهلک بیندیشند تا اگر فردا از این انرژی به طور کامل برخوردار شدیم، شب‌ها از بیم چرنوبیلی دیگر، کابوس نبینیم! به همان اندازه که از غرور آن می‌شود حرف زد، از خطرات آن هم باید برای مردم گفت تا همه بدانند با چه ابزار هراس‌آوری دارند غرور می‌خرند و فخر بر جهانیان می‌کنند:
شکوه تاج سلطانی که بیمِ جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترکِ سر نمی‌ارزد!

راستی دانشمندان برجسته‌ی کشور ما تا به حال به سیاست‌مدارانی که نمی‌دانم چرا بی‌خودی توی علم دخالت می‌کنند، گفته‌اند که اصلاً امکان دارد از انرژی خورشیدی هم استفاده بکنند یا نه؟

مرتبط: به شهر ارواح خوش آمدید (عکس‌های چرنوبیل ۱)
شهر از دست رفته؛ بیست سال پس از حادثه (عکس‌های چرنوبیل ۲)
خاطرات بازماندگان؛ پس از واقعه

۲

دموکراسی بغرنج؟ (۱)

این مطلب بخش نخست، از سه بخش ترجمه‌ی مقاله‌ی جان کین درباره‌ی دموکراسی، در دایره المعارف اینکارتای مایکروسافت است. به زودی دو بخش دیگر مقاله را هم ترجمه می‌کنم و به وبلاگ خواهم افزود. بخش نخست را مدت‌ها پیش ترجمه کرده بودم و روی کامپیوترم خاک می‌خورد!

ریشه‌ها

دموکراسی در معنای متعارف به نوعی از نظام سیاسی اشاره دارد که در آن مردم یا نمایندگان‌شان قانوناً بر خویش حکمرانی می‌کنند، نه این‌که مثلاً تحت حاکمیت یک دیکتاتوری نظامی، یک حزب تمامیت‌خواه یا یک پادشاه باشند. در دهه‌های اخیر، دموکراسی به این معنا از محبوبیت و اقبال بی‌سابقه‌ای برخوردار شده است. دموکراسی تبدیل به یکی از آن واژه‌های انگلیسی شده است که – در کنار کلماتی مثل کامپیوتر و اوکی – برای میلیون‌ها انسان در سراسر جهان آشنا است. بعضی از ناظران از پیروزی جهانگیر دموکراسی سخن می‌گویند یا مدعی هستند که دموکراسی اکنون خیری جهان‌شمول است. با این حال معنای این کلمه و این‌که آیا و چرا باید دموکراسی را بر سایر رقیب‌های‌اش ترجیح داد هنوز محل بحث است. در باب این‌که آیا دموکراسی‌های موجود مانند ایالات متحده‌ی آمریکا یا بریتانیا یا هند یا آرژانتین در برآورده ساختن آرمان‌های دموکراتیک‌شان موفق بوده‌اند اختلاف نظر هست. رایج‌ترین اختلاف نظر میان طرف‌داران دموکراسی «مشارکتی» یا «مستقیم»، به معنای مشارکت تمام شهروندان در تصمیم‌گیری‌هایی که بر زندگی‌شان اثر می‌گذارد، مثلاً از طریق رأی دادن و پذیرش حکم اکثریت است و طرف‌داران دموکراسی «غیر مستقیم» یا «نماینده‌ای»، که شیوه‌ای از حکمرانی است که در آن مردم نمایندگانی را (از طریق رأی دادن و ابراز عمومی عقایدشان) بر می‌گزینند تا از سوی آن‌ها تصمیم‌گیری کنند.

اول حکمت در چنین اختلاف نظرهایی این است که ببینیم دموکراسی، مانند تمامی برساخته‌های بشری، تاریخی دارد. ارزش‌ها و نهادهای دموکراتیک هرگز کالنقش فی الحجر نبوده‌اند؛ حتی معنای دموکراسی با گذشت زمان تغییر کرده است. دموکراسی در نخستین مرحله‌ی تاریخی خود که در بین‌النهرین باستان (۲۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح)  آغاز شد و به یونان و رم کلاسیک گسترش یافت تا هنگان طلوع و بلوغ تمدن اسلامی در حدود ۹۵۰ میلادی، ملازم با ایجاد و اشاعه‌ی شورا‌های عمومی بود. در طی این قرون، هیچ کس نمی‌داند که چه کسی این اصطلاح را وضع کرد و دقیقاً کجا و کی کلمه‌ی «دموکراسی» را برای نخستین بار به کار بردند. تصور معمول این است که دموکراسی از ریشه‌ی کلاسیک یونانی می‌آید، اما پژوهش‌های تازه نشان می‌دهد اسم مؤنث دموکراتیا dēmokratia (به معنای حاکمیت مردم: از دموس dēmos، «مردم» و کراتین kratein، «حکمرانی کردن») ریشه‌های بس قدیمی‌تر دارد. ریشه‌های این کلمه را می‌توان در رسم‌الخط خطی B دوره‌ی مسینی (یکی از شهرهای قدیم یونان) هفت تا ده قرن پیش‌تر، تا اواخر تمدن عصر مفرغ (۱۵۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد) یافت که مرکز آن در حوالی مسین و سایر مناطق مسکونی شهری پِلوپونیز بود. دقیقاً روشن نیست که چگونه و چه زمانی مسینیان اصطلاحاتی مانند داموس (گروهی از مردمی که در زمینی شریک هستند) و داموکوی (یکی از مقاماتی که با داموس ارتباط دارد)، اما ممکن است که خانواده‌ی اصطلاحاتی که امروزه هنگام سخن گفتن از دموکراسی به کار می‌بریم ریشه‌های شرقی داشته باشد، مثلاً در اشارات سومریان باستان به دومو dumu، «ساکنان» یا «پسرها» یا «فرزندان» یک مکان جغرافیایی.

تردید درباره‌ی ریشه‌های زبانی دموکراسی را کشفیات باستان‌شناسان معاصر مبتنی بر این‌که رواج شورا‌های خود-حکمرانی اختراعی یونانی نبوده است، تعدیل می‌کند. عرفِ مقبول حکمرانی مردم در «شرق» زاده شده است، در میان مردمان و سرزمین‌هایی که از حیث جغرافیایی در عراق و ایران امروزی واقع هستند. شورا‌ها بعداً به سوی سرزمین‌های شرقی، به سوی شبه‌ قاره‌ی هند رفتند؛ این شوراها به سوی غرب نیز رفتند و نخست سر از دولت-شهرهایی چون بایبلوس و سیدون و سپس آتن در آوردند که در طی قرن پنجم پیش از میلاد مسیح مدعی بودند که این‌ها منحصر به غرب است و نشانی از برتری آن‌ها نسبت به «وحشی‌ها»ی شرق. تا قرن پنجم پیش از میلاد، در آتن و بسیاری از دولت-شهرهای یونانی، دموکراسی به معنای حکمرانی مردم بر خود از طریق شورا شهروندان مذکر برابری بود که در یک بازار یا منطقه‌ی شهری به منظور بحث درباره‌ی موضوعی گرد هم می‌آمدند و آراء مختلف را به رأی می‌نهادند و اغلب با اکثریت که دست‌های خویش را بالا می‌بردند تصمیم می‌گرفتند که چه کار باید بکنند. به گفته‌ی ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ پیش از میلاد)، فیلسوف یونانی، دموکراسی حکمرانی مردم بر خود در میان افراد برابر بود که به نوبت حکمرانی می‌کنند یا بر آن‌ها حکمرانی می‌شود. دموکراسی قانون مشروع یک شورا از شهروندان مذکر بود – زنان، برده‌ها و خارجی‌ها به طور طبیعی از این جریان بر کنار بودند – که اقتدار حاکمانه‌ی آن‌ها در تصمیم‌گیری دیگر به خدایان تخیلی یا اشرافیت یا مستبدان خون‌خوار واگذار نمی‌شد.

با این فهم، دموکراسی به این معنا بود که درون نظام سیاسی پرسش‌هایی در باب این‌که چه کسی به چه چی
زی، در چه زمانی و چگونه دست می‌یابد باید همواره آزاد و باز بماند. این نیز به نوبه‌ی خود نیازمند عرف‌ها و نهادهای سیاسی خاصی بود. این‌ها شامل قوانین مکتوب، پرداخت مستمری به مقامات برگزیده، آزادی سخن گفتن در برابر عموم، دستگاه رأی‌گیری، رأی‌‌گیری به قرعه و دادرسی و محاکمه در برابر داوران برگزیده یا منتخب بود. این امر همچنین محتاج تلاش‌هایی بود برای متوقف ساختن رهبران قلدر مآب در جایگاه‌شان با استفاده از روش‌های صلح‌آمیزی چون دوره‌ی محدود منصب – در دوره‌ای که احزاب سیاسی وجود نداشتند، یا روندهای فراخوانی و استیضاح – و محروم کردن و طرد عوام‌فریبان از حضور در شورا‌ها با رأی اکثریت. نخستین مرحله‌ی دموکراسی همچنین شاهد متأخرترین آزمون‌ها برای ایجاد اتاق‌های ثانویه (به نام دامیورگوی در بعضی از دولت-شهرهای یونان) و کنفدراسیون‌های دولت‌های دموکراتیکی که از طریق یک شورای مشترک به نام میریوی بود، چنان‌که آرکیدی‌ها در طی دهه‌ی ۳۶۰ پیش از میلاد پیشنهاد کرده بودند. سنت دموکراتیک حدود اواخر نخستین مرحله‌اش از مشارکت‌های جهان اسلام غنا پذیرفت. جهان اسلام عامل گسترش فرهنگ چاپ و تلاش‌هایی برای رونق دادن و بارور کردن انجمن‌های خود-حکمرانی مانند اوقاف و مسجد، و در زمینه‌ی زندگی اقتصادی همکاری‌هایی را تشویق می‌کرد که قانوناً مستقل از حاکمان بودند. اسلام همچنین دفاع از فضایل مشترکی چون رواداری، احترام متقابل میان شکاکان و مؤمنان به مقدسات، و وظیفه‌ی حاکمان در برابر احترام نهادن به تفسیرهای دیگران از زندگی را پرورش داد.

۴

درباره‌ی دموکراسی

تا دوباره سرم شلوغ نشده بنویسم. امروز رفتم به یکی از کلاس‌های جان کین که تصادفاً برای دانشجویان لیسانس علوم سیاسی داشت. برای اولین بار ظاهراً، در وست‌مینستر، درسی را گذاشته‌اند برای دوره‌ی لیسانس با عنوان «دموکراسی» (باورتان می‌شود؟)، در سالنی بزرگ با ۲۴۰دانشجو! خلاصه‌ی سخنرانی را اگر می‌خواهید می‌توانید از سایت جان کین بیابیدش و در این‌جا بخوانیدش. چند نکته را بیفزایم که با مطالب مشابهی که ممکن است درباره‌ی تاریخ دموکراسی پیدا کنید فرق دارد. می‌دانستید که دموکراسی مفهومی نیست که از یونان آمده باشد؟ پیشتر از یونانی‌ها، اهالی بین‌النهرین، دموکراسی را به صورتی اولیه پیاده می‌کردند. در ضمن دموکراسی مؤنث است (فمینیست‌ها شاد باشید!). در میدان تیان‌آن‌من مجسمه‌ای از خدای مؤنث دموکراسی ساخته‌اند که امروز چشم‌مان به جمال‌اش روشن شد. به زودی این مقاله را که مدخلی از دایره المعارف اینکارتای مایکروسافت است ترجمه خواهم کرد که هم در این‌جا و هم در سایت جان کین خواهید یافت‌اش.

بعد از سخنرانی، با جان کین به یکی از کافه‌های ایتالیایی ‌حوالی ریجنت‌ استریت رفتیم و اسپرسو نوشان (خیر سرم چقدر حجم اسپرسو زیاد است!!)، از سیاست و فرهنگ و ادبیات و فلسفه سخنانی به میان آمد که مپرس. طبق معمول همه ساله (!) بحث شیرین آزادی بیان و حدود ثغور معرفتی و فلسفی آن به میان آمد. باز هم طبق معمول چون دعوا می‌شود و عده‌ای ظرفیت شنیدن چیزی غیر از کلیشه‌های رایج سیاست‌زده‌ی ذهنی خودشان ندارند (از هر دو گروه: هم اسلام‌گرایان افراطی و هم ضد-اسلامان افراطی)،‌ عجالتاً توی خماری‌اش بمانید تا وقتی دیگر به تفصیل بیشتر بنویسم.

یک تکمله‌ی هم بر دیدار امروز با جان کین نوشته بودم که دچار خودسانسوری ملاحظه‌کارانه شد (کتابی را توصیه کرده بود که فعلاً اسم‌اش را لو نمی‌دهم).

۶

چرا دیوانه نباشیم؟

اصلاً به ما بگویید چرا دیوانگی بد است؟ چرا حماقت مذموم است؟ افاضات سردار طلایی را بخوانید. آدم نمی‌داند بخندد یا گریه کند: «اگر من این مسئولیت را نداشتم، همچون شما جوانان انقلابی به خاطر اهانت به پیامبر تجمع می کردم و حاضر بودم حتی در ازای آسیب دیدگی نیز وارد سفارت مذکور شده و اعتراض خود را به گوش مسئولان آن کشور هتاک برسانم.» سردار تازگی آموخته است که می‌تواند خودش «تجمع کند»! تجمعی که خود آدم با خودش بکند، چه شود! سردار مثل این‌که خبر نمی‌خواند. آن‌که کاریکاتور کشیده است و آن‌که سفارش داده‌ است و منتشرش کرده اصلاً مسئولان آن کشور نبوده‌اند، چه برسد به این‌که هتاک باشند آن مسئولان. وقتی می‌گویم این‌ها دیوانه شده‌اند، فکر می‌کنید بیخود می‌گویم؟ رفتار این شورشیان در ایران (و سوریه و لبنان) جوری است که انگار در این کشورها حکومت و دولت اصلاً کاره‌ای نیست و حتی خوش‌اش می‌آید این اتفاقات بیفتد (بدون این‌که رسماً خودش برود هوچی‌گری کند). آقا! از دانمارک شاکی هستید، روابط‌تان را با این کشور قطع کنید (حالا درست یا غلط)، سفارت‌خانه‌اش را ببندید، سفیرش را اخراج کنید و اعتراض‌تان را مدنی و دپیلماتیک اعلام کنید. وقتی می‌گذارید چهار تا جوان افراطی حیثیت خودتان و همه‌ی دنیا را به مسخره بگیرند، اول از همه آبروی خودتان می‌رود. آتش زدن یک ساختمان آخر یعنی چه؟ مصداق دیوانگی نیست این؟ پلیس چه کاره است این وسط؟ نیروی انتظامی چه کار می‌کند؟ وزارت کشور ته دل‌اش دارد قند آب می‌شود؟ وضع‌مان همین‌جوری خیلی خوب است و دنیا دارد ما را تشویق می‌کند که رفتید آتش‌بازی راه انداختید؟ فکر کردید دوباره سیزده آبان شده است و لانه‌ی جاسوسی و این حرف‌ها؟ عجیب است به خدا! حیرت‌آور است. درست مثل بچه‌ای که وسط جنگ و دعوا دارد جیغ و داد می‌کند شده‌ایم. به جای این‌که شروع کنیم به امتیاز گرفتن، مدام در حال سوتی دادن‌ هستیم و گل خوردن. همین‌جوری الکی و بیخودی! چرا؟ چون یک نفر مسئول پیدا نمی‌شود که بگوید مصلحت کشور، مصلحت مسلمین، مصلحت انسان‌ها، مصلحت صلح، در «عقل» است و خویشتنداری. اصلاً «عقل» یعنی چه؟ دیوانه بشوید آقا! دیوانگی عالمی است به خدا! توی دیوانگی است که می‌شود همه را به کشتن داد، حتی آن عابر پیاده‌ای را که بی‌خبر از همه جا از جلوی سفارت‌خانه‌ای در کشوری در خاورمیانه رد می‌شود. برای ما البته مهم هم نیست که پیش وجدان‌مان شرمنده باشیم. دیگر از خود خدا و پیغمبر هم سبقت گرفته‌اند. شیطنت اروپایی که نمی‌خواهد جهان اسلام را بفهمد و مدام دنبال آشوب است سر جای خودش، حماقت این طرفی‌ها را نمی‌توان بخشید. گیر افتاده‌ایم وسط دو گروه کینه‌‌جو و دیوانه که دارند برای همدیگر رجز می‌خوانند و شاخ و شانه می‌کشند. هی داریم داد می‌زنیم و به هر دو طرف می‌گوییم بس است دیگر، آدم باشید. در جواب از هر دو طرف فحش می‌خوریم. مسلمان‌اش به ما می‌گوید خود فروخته و بی‌غیرت. آن طرفی‌ها می‌گوید دشمن آزادی بیان و مزدور حکومت. عجب شری گیر کرده‌ایم ها! می‌بینید طرف‌دار عقل و صلح و آرامش بودن چقدر هزینه دارد؟ می‌بیند هزینه‌ی بی‌عقل بودن و فقط بد و بیراه گفتن و سوار احساسات بودن چقدر کمتر است؟ چرا دیوانه نباشیم؟ مگر ما مدام از این «عقل» و «دوراندیشی» (و البته کمی هم «وجدان») نیست که در رنج‌ایم؟ حالا این دیوانگی هم‌عنان بی‌وجدانی هم هست. اخلاق ما کجا و اخلاق آتش‌بازان کجا؟! خدایا عاقبت همگی ما را ختم به خیر کن!

۶

روزگار دیوانگی

دیشب تلویزیون فیلم پیانیست رومن پولانسکی را نشان می‌داد که به شدت احوال‌ام را به هم ریخت و هزار غم و غصه در جان‌ام چنگ زد. امروز که برخاسته‌ام می‌بینم خبرها از جنس همان جنون‌های افسار گسیخته‌ی قرن پیشین است: عده‌ای مسلمان افراطی در لندن تظاهرات‌‌شان را درباره‌ی کاریکاتورها ادامه داده‌اند و شور ماجرا را در آورده‌اند. معنی‌اش این است که رسماً حماقتی بدتر از کار منتشر کنندگان کاریکاتورها را این شتاب‌زدگان افراطی و خودخواه دارند انجام می‌دهند:‌ برای این‌ها اسلام و پیغمبر و ایمان و دین،‌ حتی انسانیت و اخلاق مطرح نیست. این‌ها چیزی جز ارضاء شهوات خود و آرام کردن نفس خود نمی‌خواهند. دین برای این‌ها بهانه است، همچنان که آزادی بیان برای عده‌ای بهانه است. به خدا که از هر دو طایفه بیزارم! نمونه‌ی دیگرش را می‌خواهید،‌ اتفاقات سوریه و آتش زدن سفارت‌خانه‌هاست. وقتی خدا عقل را از عده‌ای مسلمان می‌گیرد به جای‌اش به آن‌ها خشونت می‌دهد؛ نه، ببخشید، چرا خدا؟ وقتی عده‌ای خودشان به دست خودشان عقل را کنار می‌گذارند، چرا خشونت و حماقت جای‌اش را نگیرد؟

بیدار که می‌شوم ردیف خبرها را می‌بینم: تظاهرات عده‌ای در ایران را در میان مراسم محرم، سینه‌زنان،‌ می‌بینم که فریاد می‌زنند:‌ «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». آقا! شماها خوابید؟ یا شده‌اید مثل همین افراطیون لندن که بعد از این‌که اصل ماجرا دارد حل می‌شود،‌ هنوز دارند شلوغ می‌کنند؟ بس است دیگر!‌ دنبال راه حل‌تان باشید! این ماجرا انرژی هسته‌ای و شاخ و شانه کشیدن‌های ما مرا یاد داستان مثنوی می‌اندازد که قلدری قصد مخنثی کرده بود و هنگام فعل شنیع‌اش ناگهان دید که مخنث خنجری بر کمر دارد. حیران پرسید که این خنجر برای چی‌ست؟ مخنث گفت که اگر کسی سوء نیتی (!)‌داشته باشد، با همین خنجر خدمت‌اش می‌رسم. طرف گفت الحمد لله که من سوء نیتی ندارم! این حکایت بی‌کم و کاست قصه‌ی ماست:

کنده‌ای را لوطیی در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک با من ار یک بدمنش
بد بیندیشد بدرم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نه اندیشیده‌ام با تو به فن
چون که مردی نیست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار
بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح
کو لب و دندان عیسی ای قبیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح
کو یکی ملاح کشتی هم‌چو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم‌وار
کو بت تن را فدی کردن بنار
گر دلیلت هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار

یاد حرف‌های کلینتون افتادم که بانو دیشب به یادم انداخت. انگار اروپا همان رفتاری را که با یهودیان کرده بود، دارد با مسلمان‌ها تکرار می‌کند. یادمان باشد این همه نفرت و نژادپرستی غریبی را که در کشورهای متمدن و دموکرات دارد علیه مسلمان‌ها موج می‌زند. یعنی ما هم مثل همان یهودی‌های قرن پیش می‌شویم؟ و این اروپا باز هم مدعی همان ارزش‌های فرادینی و انسانی خواهد بود؟

این جنون نیست که به راه افتاده است: کاریکاتور می‌کشند و زمانی که غایله رو به خوابیدن است،‌ درست در بحرانی‌ترین شرایط که حماس برنده‌ی انتخابات فلسطین شده است،‌ ایران دارد در طوفان شورای امنیت کشتی شکسته‌اش را به جان کندن ناخدایی می‌کند، و ذهن مسلمانان و عرب‌ها معطوف به چیز دیگری است، دوباره این‌ها را چاپ می‌کنند و نفت بر این آتش می‌ریزند. انگار خوب می‌دانند که در میان این مسلمان‌ها،‌ نادان، بی‌سواد، خشن و بیمار فراوان است (و انگار ما نمی‌دانیم که در آن اردو هم از همین قبیل موجوداتی در لباسی متمدن زیاد هستند). سرسام گرفته‌ام از این دیوانگی‌های بی‌فرجام. انگار همه با هم دست به دست یکدیگر داده‌اند که آشوبی جهانی بر پا کنند. خسته‌ام از این همه دروغ. بیزارم از این همه خشونت. متنفرم از این همه نفرت. سرگیجه‌ام می‌گیرد از این همه بی‌خویشتنی و شتاب در ارضای نفس. هنوز هم در همه جای دنیا، در هر نظام سیاسی، «مادر بت‌ها، بت نفس شماست». هنوز هم خشم و غضب و قدرت و ثروت است که آدمیان را می‌چرخاند. آی،‌ هابز کجایی؟!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد