۳

قابل توجه اهل خبر

روزنامه‌ی مترو، پنجشنبه‌ی گذشته در صفحه‌ی ۵ خبری را منتشر کرد که ساعاتی بعد بلافاصله آن خبر جای‌اش را به خبر ديگری داد و نسخه‌های روزنامه در آن روز، عملاً دو شکل دارند. اين دو نسخه را با هم مقايسه کنيد: نسخه‌ی قبل از تغيير، نسخه‌ی پس از تغيير.
خبر اين بود: «اسراييل متهم به استفاده از سلاح شيميايی». ناگهان اين خبر خلاصه شد و به باکسی کوچک در سمت راست همان صفحه رفت و به جای آن خبر اعتراض مارگرت بکت به کاندوليزا رايس درباره‌ی استفاده از فرودگاه‌های اسکاتلند برای انتقال بمب به اسراييل آمد. در انتهای خبر نسخه‌ی نخست آمده است که اسراييلی‌ها ۱۱ جنگجوی فلسطينی، سه کودک و يک مرد معلول را به قتل رساندند. در نسخه‌ی تازه اين موارد نيامده است. به نظر شما اين تفاوت از کجا می‌آيد؟ خبرنگاران عزيز توضيحی دارند؟

۶

حقوق کدام بشر؟

اين وسوسه‌های ذهنی آدم را راحت نمی‌گذارد. مدت درازی نگذشته است از بحثی که درباره‌ی استشهاد پيش آمده بود. به گمان‌ام قصور است و بی‌انصافی محض اگر از بحران و فاجعه‌ی انسانی فلسطينيان در غزه حرف نزنيم. نخست بگويم که آن‌چه باعث وقوع اين ماجراها شده است، البته قابل پيش‌گيری بود که به ريشه‌ی همان بحث استشهاد بر می‌گردد. اگر آن آدم‌ربايی با آن شکل و تبعات رخ نمی‌داد، اين‌ همه انسان بی‌گناه و بی‌دفاع فلسطينی قربانی حرکت کور يک گروه‌ِ سياسی نمی‌شدند. اما اين‌ها به هيچ وجه رفتار اسراييل را چه قبل و چه بعد از ماجرا توجيه نمی‌کند.

دولت اسراييل بارها و بارها ثابت کرده است که مثقال ذره‌ای برای حقوق انسان‌ها اعتبار و احترام قايل نيست و تنها ملاک برای‌اش رسيدن به اهداف و اغراض‌اش است و بس و در راه رسيدنِ به آن‌ها از نقض گسترده و وسيعِ حقوق بشر ابايی ندارد (دولت آمريکا کجاست که اعتراض کند؟).

به جای حاشيه‌ رفتن، بهتر است تمام کسانی که به جنبه‌ی حقوقی بحث توجه دارند، مروری بر قوانين حقوق بشرِ بين‌الملل و کنوانسيون‌های ژنو داشته باشند. بر اساس قوانين حقوقی بين‌المللی اقدامات اسراييل در حمله به تأسيسات غير‌نظامی و از بين‌ بردن زير ساخت‌های مدنی مردم معمولی، نقض صريح و آشکار حقوقِ انسانی مردمی بی‌دفاع و بی‌گناه است. هر چقدر رفتار استشهاديون منجر به نقض حقوق مسلم افرادی می‌شود که کاملاً از مبارزاتِ آن‌ها برکنار هستند، عملکرد دولتِ نظامی اسرايیل صدها بار ضد انسانی‌تر از آن‌هاست. دو طرف ماجرا هم هر روز به بهانه‌ای با هم گلاويز‌ند و جان مردم عادی است که در اين ميانه قربانی نزاعِ آن‌هاست. اما کاش  همان دادگاهی که در نورنبرگ برای رسيدگی به جنايات جنگی پس از جنگ جهانی دوم بر پا شد، وقتی که بحران خاورميانه به پايان برسد، برای اسراييلی‌ها هم بر پا شود و بر اساس همين قوانين موجود بين‌المللی عملکردشان بررسی شود و کاش آن وقت رسيدگی به نقض حقوقِ بشر در يک کشور خاص به بهانه‌ی وجود نقض حقوق بشر در کشوری ديگر معلق يا منتفی نباشد! کاش نباشد و همه انسان باشند و بعضی‌ها از بعضی ديگر انسان‌تر نباشند!

محض اطلاع (برای کسانی که انگليسی می‌دانند!)، به صفحات متفاوت قوانين حقوق بشر بين‌الملل در سايت صليب سرخ جهانی مراجعه کنید. اين هم فهرست تمامی اسناد و معاهدات مربوط به حقوق بشر (توجه کنيد چه اندازه از اين‌ها به درگيری‌های نظامی که غيرنظاميان در آن‌ها قربانی می‌شوند مربوط است).

اين خبر بی‌بی‌سی را هم ببينيد: اسرائيل به نقض قوانين بين المللی متهم شد (بالاخره!)

پ. ن. حضراتی که پرونده‌شان پاک‌تر نيست، لطفاً بل نگيرند که بعله اين هم از غرب! شما برويد خودتان را درست کنيد به جای تکذيب کردن‌های پی‌درپی و آدرس عوضی دادن!

۵

جهاد فرهنگی و جهاد غير-فرهنگی

خوشحال‌ام که محمدمسيح باب گفت‌وگو و سخن گفتن از دغدغه‌هايی را که ميان بسياری از ما مشترک است، باز کرده است. اول قدم پيمودن راه معرفت، باز گذاشتن پنجره‌های گفت‌وگوست و اين نخستين چيزی است که گوينده را از اهل خشونتِ کور متمايز می‌کند. در گفت‌وگو هميشه می‌توان با سخن بسياری از اختلاف‌نظرها را بدون فرياد کشيدن حل کرد. محمدمسيح مرا در مقام استاد معرفی می‌کند که البته نيستم. نه من با اين بضاعت مزجات داعيه‌‌دار دانش هستم و نه او که پخته می‌نويسد و شور و سودايی دارد، شاگرد. پس موضوع را به سياق گفت‌وگو و درد دل ادامه می‌دهم.

قبل از اين که به بعضی از پرسش‌های محمدمسيح پاسخ بدهم، باز هم لازم است موضع‌ام را مرتب تکرار کنم و روشن بگويم. مثقال ذره‌ای ترديد در اين ندارم که نظاميان اسراييل خشن و وحشيانه و ضد انسانی رفتار می‌کنند. در رفتار ستمکارانه‌ی آن‌ها با فلسطينی‌ها هم جای ترديدی نيست. اين را از اين بابت نوشتم که – چنان‌که در فضای وبلاگستان باب است – بلافاصله ملت هر برچسبی را نزنند. پيش‌تر هم يک بار درباره‌ی وضعيت دشوار سياسی آن منطقه‌ يادداشتی نوشته بودم («مونيخ، اسراييل و دموکراسی») و اگر محمدمسيح آن يادداشت را بخواند پاره‌ای از ديدگاه‌های من در آن آمده است.

اما سئوال‌های محمد مسيح: بگذاريد از سئوال سوم‌اش آغاز کنم. او به انتخابات اخير فلسطين و پيروزی حماس اشاره کرده است و خواسته از آن نتيجه بگيرد که معنی‌اش آيا اين نيست که « مردم فلسطین راه مقاومت را انتخاب کرده اند؟!». پاسخ صريح و مستقيم من اين است:‌ نه! مطلقاً از پيروزی در يک انتخابات نمی‌توان چنين نتيجه‌ی مستقيم و سرراستی گرفت! به نظر محمدمسيح از پيروزی هيتلر و جورج بوش در انتخابات کشورهای‌شان در همان فرايند دموکراتيک چه نتيجه‌ای می‌توان گرفت؟ نتيجه‌ها هر چه باشند، آميخته به حدس و گمان و جهت‌گيری‌ها و پيش‌فرض‌های سياسی است. در نتيجه، نمی‌توان از يک رخداد سياسی در يک کشور – که متأثر از هزار و يک عامل و برخاسته از صدها ظن و گمان است – نتيجه‌ی دينی گرفت و تکليف ايمانی استنباط کرد. اين نخستين حذر و جدی‌ترين هشدار. باز هم نمونه می‌خواهی؟ جامعه‌ی مسلمانان پس از وفات پيامبر ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند. به نظر تو حقانيت علی ابن ابيطالب، از نظرگاهِ منِ شيعه، بر باد رفته است؟ از اين دست نمونه‌ها بسيارند. اگر در اين پرسش محمدمسيح صداقتی هست و خلوص نيتی، لازم نیست راه دوری برود و بخواهد از رخداد سياسی يک کشور در خاورميانه نتيجه‌های اخلاقی يا دينی و بگيرد. همين انتخابات رياست جمهوری چند دوره‌ی اخيرمان به قدر کافی گوياست. اگر قرار است تکليف دينی استنباط شود از برنده‌های انتخابات و ميزان قدرت‌ِ آن‌ها، وضع ايران گويای خيلی چيزهاست. اما مگر می‌شود به همين سادگی استنباط تکليف دينی کرد؟ پس سئوال آخر را صادقانه و مردانه‌، بدون هيچ تعارفی بهتر است با دست مبارک خودش پاک کند.

و اما پرسش‌های ديگر محمدمسيح عمدتاً حول يک مسأله چرخ می‌خورد: همسو کردن جهاد (استشهاد يا حرکت انتحاری و يا هر نامی که او بدان می‌دهد) با توسعه و کار فرهنگی. نخست اين‌که من به محمد مسيح با سوء ظن نگاه نمی‌کنم و نمی‌گويم فکر و ذکرش فقط مرگ است و بس. اگر به نتيجه‌ای برسم از روی اظهارات صريح و نوشته‌های مکتوبِ خود اوست. و اين تنها من نيستم که از اين‌ها نتيجه‌گيری می‌کنم. خدای عالم نيز سميع و بصير است و مو را از ماست می‌کشد. هم او می‌گويد که «انا خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد». پس حساب باطن و درون محمد مسيح، با خود او باد و خدای‌ خودش. اما حساب بيرون‌اش با امثال ماست که نقدش می‌کنيم! در پرسش‌ِ اول او از امکان سازگاری و همزيستی جهاد و مقاومت با توسعه‌ی فرهنگی ياد کرده است و سپس حزب الله لبنان را مثال زده است. پاسخ من اين است: اين نوع نگاه به مسأله ناشی از فهم نادرست از دو مقوله‌ی توسعه‌ی فرهنگی و جهاد است. معنی اين حرف اين است که هم مقاومت و جهاد و هم توسعه را بر مبنای پايه‌های فکری نوعی جزميت و ايدئولوژی بنا کرده‌ايم. او نوشته است: « مجاهدان حزب الله در حال مبارزه بودند [بودن]، در شهرها نیروهای فرهنگی در حال تبلیغ و توسعه‌ی فرهنگی بودند [بودن]، موسسات متعدد فرهنگی، حوزه‌های علمیه، مدارس، بیمارستان‌ها و از این دست مؤکد این نکته‌اند. فکر می‌کنم حزب الله نمونه‌ی خوبی باشد برای اینکه متوجه باشیم جهاد لزوماً در تعارض با دیگر فعالیت‌های بشری نیست!». بگذاريد از آخرش شروع کنم. او پرسش را می‌پرسد، اما گويا نتيجه را پيشاپيش گرفته است و ما را متوجه می‌کند که: «زنهار! جهاد لزوماً در تعارض با ديگر فعاليت‌های بشری نيست!». بهتر بود محمدمسيح می‌گفت با اين اوصاف فکر نمی‌کنيد تعارضی نباشد؟ من می‌گويم اگر مثال‌ها را بخواهيم بررسی کنيم، می‌پرسم که حزب الله لبنان با کدام منابع مالی اين کار را می‌کند؟ منابع‌اش از کجا تأمين می‌شود؟ با چه مقاصدی؟ فکر می‌کنيد چقدر مشروعيت در کار بشردوستانه‌ای باشد که به انگيزه و نيت استمرار جنگ انجام شود؟ من می‌گويم من به شما پول می‌دهم، برای شما مدرسه می‌سازم، بيمارستان درست

۱

پاک‌ترين نوع انرژی!

در اين که هيچ کسی نمی‌تواند و نبايد مانع پيشرفت و توسعه‌ی علمی و اقتصادی ايران شود، هيچ ترديدی نيست. هيچ عقل سليمی نمی‌گويد که به خاطر قلدری آمريکا ما بايد تمام زندگی‌مان را تعطيل کنيم و فقط چشم‌مان به دست غرب باشد. اما، بد نيست کسانی که فقط رژه رفتن بلدند و مدام از «حق مسلم» ما دم می‌زنند، يادشان باشد که هيچ حقی بدون دردسر و مسئوليت نيست. می‌گويند انرژی هسته‌ای، پاک‌ترين نوع انرژی است. گمان نمی‌کنم علم، اين ادعای شتابزده را به همين سادگی تأييد کند. فرض کنيم، روزی برسد که ما به سطح پيشرفته‌ای از دانش و برخورداری از انرژی هسته‌ای رسیده باشيم و آمريکا هم هيچ غلطی نتوانسته باشد بکند. اگر خدای‌ ناکرده، فاجعه‌ای مثل فاجعه‌ی چرنوبيل رخ بدهد و چند شهر، ناگهان تبديل به شهر ارواح شوند و تا سال‌ها عواقب آلودگی و تشعشعات هسته‌ای در کشور باقی بماند و نه از تاک، نشان ماند و نه از تاک‌نشان، نه از نطنز اثری بماند و نه از کاشان و اصفهان، آيا باز هم ادعا می‌کنند انرژی هسته‌ای، پاک‌ترين انرژی بود؟! کسانی که امروز «حق مسلم» را توی بوق می‌کنند، خوب است همين امروز تدابيری عقلانی و جدی برای مهار کردن اين انرژی خطرناک و مهلک بينديشند تا اگر فردا از اين انرژی به طور کامل برخوردار شديم، شب‌ها از بيم چرنوبيلی ديگر، کابوس نبينيم! به همان اندازه که از غرور آن می‌شود حرف زد، از خطرات آن هم بايد برای مردم گفت تا همه بدانند با چه ابزار هراس‌آوری دارند غرور می‌خرند و فخر بر جهانيان می‌کنند:
شکوه تاج سلطانی که بيمِ جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترکِ سر نمی‌ارزد!

راستی دانشمندان برجسته‌ی کشور ما تا به حال به سیاست‌مدارانی که نمی‌دانم چرا بی‌خودی توی علم دخالت می‌کنند، گفته‌اند که اصلاً امکان دارد از انرژی خورشيدی هم استفاده بکنند يا نه؟

مرتبط: به شهر ارواح خوش آمديد (عکس‌های چرنوبيل ۱)
شهر از دست رفته؛ بيست سال پس از حادثه (عکس‌های چرنوبيل ۲)
خاطرات بازماندگان؛ پس از واقعه

۲

دموکراسی بغرنج؟ (۱)

اين مطلب بخش نخست، از سه بخش ترجمه‌ی مقاله‌ی جان کين درباره‌ی دموکراسی، در دايرة المعارف اينکارتای مايکروسافت است. به زودی دو بخش ديگر مقاله را هم ترجمه می‌کنم و به وبلاگ خواهم افزود. بخش نخست را مدت‌ها پيش ترجمه کرده بودم و روی کامپيوترم خاک می‌خورد!

ريشه‌ها

دموکراسی در معنای متعارف به نوعی از نظام سياسی اشاره دارد که در آن مردم يا نمايندگان‌شان قانوناً بر خويش حکمرانی می‌کنند، نه اين‌که مثلاً تحت حاکميت يک ديکتاتوری نظامی، يک حزب تماميت‌خواه يا يک پادشاه باشند. در دهه‌های اخير، دموکراسی به اين معنا از محبوبيت و اقبال بی‌سابقه‌ای برخوردار شده است. دموکراسی تبديل به يکی از آن واژه‌های انگليسی شده است که – در کنار کلماتی مثل کامپيوتر و اوکی – برای ميليون‌ها انسان در سراسر جهان آشنا است. بعضی از ناظران از پيروزی جهانگير دموکراسی سخن می‌گويند يا مدعی هستند که دموکراسی اکنون خيری جهان‌شمول است. با اين حال معنای اين کلمه و اين‌که آيا و چرا بايد دموکراسی را بر ساير رقيب‌های‌اش ترجيح داد هنوز محل بحث است. در باب اين‌که آيا دموکراسی‌های موجود مانند ايالات متحده‌ی آمريکا يا بريتانيا يا هند يا آرژانتين در برآورده ساختن آرمان‌های دموکراتيک‌شان موفق بوده‌اند اختلاف نظر هست. رايج‌ترين اختلاف نظر ميان طرف‌داران دموکراسی «مشارکتی» يا «مستقيم»، به معنای مشارکت تمام شهروندان در تصميم‌گيری‌هايی که بر زندگی‌شان اثر می‌گذارد، مثلاً از طريق رأی دادن و پذيرش حکم اکثريت است و طرف‌داران دموکراسی «غير مستقيم» يا «نماينده‌ای»، که شيوه‌ای از حکمرانی است که در آن مردم نمايندگانی را (از طريق رأی دادن و ابراز عمومی عقايدشان) بر می‌گزينند تا از سوی آن‌ها تصميم‌گيری کنند.

اول حکمت در چنين اختلاف نظرهايی اين است که ببينيم دموکراسی، مانند تمامی برساخته‌های بشری، تاريخی دارد. ارزش‌ها و نهادهای دموکراتيک هرگز کالنقش فی الحجر نبوده‌اند؛ حتی معنای دموکراسی با گذشت زمان تغيير کرده است. دموکراسی در نخستين مرحله‌ی تاريخی خود که در بين‌النهرين باستان (۲۵۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح)  آغاز شد و به يونان و رم کلاسيک گسترش يافت تا هنگان طلوع و بلوغ تمدن اسلامی در حدود ۹۵۰ ميلادی، ملازم با ايجاد و اشاعه‌ی شورا‌های عمومی بود. در طی اين قرون، هيچ کس نمی‌داند که چه کسی اين اصطلاح را وضع کرد و دقيقاً کجا و کی کلمه‌ی «دموکراسی» را برای نخستين بار به کار بردند. تصور معمول اين است که دموکراسی از ريشه‌ی کلاسيک يونانی می‌آيد، اما پژوهش‌های تازه نشان می‌دهد اسم مؤنث دموکراتيا dēmokratia (به معنای حاکميت مردم: از دموس dēmos، «مردم» و کراتين kratein، «حکمرانی کردن») ريشه‌های بس قديمی‌تر دارد. ريشه‌های اين کلمه را می‌توان در رسم‌الخط خطی B دوره‌ی مسينی (يکی از شهرهای قديم يونان) هفت تا ده قرن پيش‌تر، تا اواخر تمدن عصر مفرغ (۱۵۰۰-۱۲۰۰ پيش از ميلاد) يافت که مرکز آن در حوالی مسين و ساير مناطق مسکونی شهری پِلوپونیز بود. دقيقاً روشن نيست که چگونه و چه زمانی مسينيان اصطلاحاتی مانند داموس (گروهی از مردمی که در زمينی شريک هستند) و داموکوی (يکی از مقاماتی که با داموس ارتباط دارد)، اما ممکن است که خانواده‌ی اصطلاحاتی که امروزه هنگام سخن گفتن از دموکراسی به کار می‌بريم ريشه‌های شرقی داشته باشد، مثلاً در اشارات سومريان باستان به دومو dumu، «ساکنان» يا «پسرها» يا «فرزندان» يک مکان جغرافيايی.

ترديد درباره‌ی ريشه‌های زبانی دموکراسی را کشفيات باستان‌شناسان معاصر مبتنی بر اين‌که رواج شورا‌های خود-حکمرانی اختراعی یونانی نبوده است، تعديل می‌کند. عرفِ مقبول حکمرانی مردم در «شرق» زاده شده است، در ميان مردمان و سرزمين‌هايی که از حيث جغرافيايی در عراق و ايران امروزی واقع هستند. شورا‌ها بعداً به سوی سرزمين‌های شرقی، به سوی شبه‌ قاره‌ی هند رفتند؛ اين شوراها به سوی غرب نيز رفتند و نخست سر از دولت-شهرهايی چون بايبلوس و سيدون و سپس آتن در آوردند که در طی قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح مدعی بودند که اين‌ها منحصر به غرب است و نشانی از برتری آن‌ها نسبت به «وحشی‌ها»ی شرق. تا قرن پنجم پيش از ميلاد، در آتن و بسياری از دولت-شهرهای يونانی، دموکراسی به معنای حکمرانی مردم بر خود از طريق شورا شهروندان مذکر برابری بود که در يک بازار یا منطقه‌ی شهری به منظور بحث درباره‌ی موضوعی گرد هم می‌آمدند و آراء مختلف را به رأی می‌نهادند و اغلب با اکثريت که دست‌های خويش را بالا می‌بردند تصميم می‌گرفتند که چه کار بايد بکنند. به گفته‌ی ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ پيش از ميلاد)، فيلسوف يونانی، دموکراسی حکمرانی مردم بر خود در ميان افراد برابر بود که به نوبت حکمرانی می‌کنند يا بر آن‌ها حکمرانی می‌شود. دموکراسی قانون مشروع يک شورا از شهروندان مذکر بود – زنان، برده‌ها و خارجی‌ها به طور طبيعی از اين جريان بر کنار بودند – که اقتدار حاکمانه‌ی آن‌ها در تصميم‌گيری ديگر به خدايان تخيلی يا اشرافيت يا مستبدان خون‌خوار واگذار نمی‌شد.

با اين فهم، دموکراسی به اين معنا بود که درون نظام سیاسی پرسش‌هايی در باب اين‌که چه کسی به چه چي
زی، در چه زمانی و چگونه دست می‌يابد بايد همواره آزاد و باز بماند. اين نيز به نوبه‌ی خود نيازمند عرف‌ها و نهادهای سياسی خاصی بود. اين‌ها شامل قوانين مکتوب، پرداخت مستمری به مقامات برگزيده، آزادی سخن گفتن در برابر عموم، دستگاه رأی‌گيری، رأی‌‌گيری به قرعه و دادرسی و محاکمه در برابر داوران برگزيده يا منتخب بود. اين امر همچنين محتاج تلاش‌هايی بود برای متوقف ساختن رهبران قلدر مآب در جايگاه‌شان با استفاده از روش‌های صلح‌آميزی چون دوره‌ی محدود منصب – در دوره‌ای که احزاب سياسی وجود نداشتند، يا روندهای فراخوانی و استيضاح – و محروم کردن و طرد عوام‌فريبان از حضور در شورا‌ها با رأی اکثريت. نخستين مرحله‌ی دموکراسی همچنين شاهد متأخرترين آزمون‌ها برای ايجاد اتاق‌های ثانويه (به نام داميورگوی در بعضی از دولت-شهرهای يونان) و کنفدراسيون‌های دولت‌های دموکراتيکی که از طريق يک شورای مشترک به نام ميريوی بود، چنان‌که آرکيدی‌ها در طی دهه‌ی ۳۶۰ پيش از ميلاد پيشنهاد کرده بودند. سنت دموکراتيک حدود اواخر نخستين مرحله‌اش از مشارکت‌های جهان اسلام غنا پذيرفت. جهان اسلام عامل گسترش فرهنگ چاپ و تلاش‌هايی برای رونق دادن و بارور کردن انجمن‌های خود-حکمرانی مانند اوقاف و مسجد، و در زمينه‌ی زندگی اقتصادی همکاری‌هايی را تشويق می‌کرد که قانوناً مستقل از حاکمان بودند. اسلام همچنين دفاع از فضايل مشترکی چون رواداری، احترام متقابل ميان شکاکان و مؤمنان به مقدسات، و وظيفه‌ی حاکمان در برابر احترام نهادن به تفسيرهای ديگران از زندگی را پرورش داد.

۴

درباره‌ی دموکراسی

تا دوباره سرم شلوغ نشده بنويسم. امروز رفتم به يکی از کلاس‌های جان کين که تصادفاً برای دانشجويان ليسانس علوم سياسی داشت. برای اولين بار ظاهراً، در وست‌مينستر، درسی را گذاشته‌اند برای دوره‌ی ليسانس با عنوان «دموکراسی» (باورتان می‌شود؟)، در سالنی بزرگ با ۲۴۰دانشجو! خلاصه‌ی سخنرانی را اگر می‌خواهيد می‌توانيد از سايت جان کين بيابيدش و در اين‌جا بخوانيدش. چند نکته را بيفزايم که با مطالب مشابهی که ممکن است درباره‌ی تاريخ دموکراسی پيدا کنيد فرق دارد. می‌دانستيد که دموکراسی مفهومی نيست که از يونان آمده باشد؟ پيشتر از يونانی‌ها، اهالی بين‌النهرين، دموکراسی را به صورتی اوليه پياده می‌کردند. در ضمن دموکراسی مؤنث است (فمينيست‌ها شاد باشيد!). در ميدان تيان‌آن‌من مجسمه‌ای از خدای مؤنث دموکراسی ساخته‌اند که امروز چشم‌مان به جمال‌اش روشن شد. به زودی اين مقاله را که مدخلی از دايرة المعارف اينکارتای مايکروسافت است ترجمه خواهم کرد که هم در اين‌جا و هم در سايت جان کين خواهيد يافت‌اش.

بعد از سخنرانی، با جان کين به يکی از کافه‌های ايتاليايی ‌حوالی ريجنت‌ استريت رفتيم و اسپرسو نوشان (خير سرم چقدر حجم اسپرسو زياد است!!)، از سياست و فرهنگ و ادبيات و فلسفه سخنانی به ميان آمد که مپرس. طبق معمول همه ساله (!) بحث شيرين آزادی بیان و حدود ثغور معرفتی و فلسفی آن به ميان آمد. باز هم طبق معمول چون دعوا می‌شود و عده‌ای ظرفيت شنيدن چيزی غير از کليشه‌های رايج سياست‌زده‌ی ذهنی خودشان ندارند (از هر دو گروه: هم اسلام‌گرايان افراطی و هم ضد-اسلامان افراطی)،‌ عجالتاً توی خماری‌اش بمانيد تا وقتی ديگر به تفصيل بيشتر بنويسم.

يک تکمله‌ی هم بر ديدار امروز با جان کين نوشته بودم که دچار خودسانسوری ملاحظه‌کارانه شد (کتابی را توصيه کرده بود که فعلاً اسم‌اش را لو نمی‌دهم).

۶

چرا ديوانه نباشيم؟

اصلاً به ما بگويید چرا ديوانگی بد است؟ چرا حماقت مذموم است؟ افاضات سردار طلايی را بخوانيد. آدم نمی‌داند بخندد يا گريه کند: «اگر من این مسئولیت را نداشتم، همچون شما جوانان انقلابی به خاطر اهانت به پیامبر تجمع می کردم و حاضر بودم حتی در ازای آسیب دیدگی نیز وارد سفارت مذکور شده و اعتراض خود را به گوش مسئولان آن کشور هتاک برسانم.» سردار تازگی آموخته است که می‌تواند خودش «تجمع کند»! تجمعی که خود آدم با خودش بکند، چه شود! سردار مثل اين‌که خبر نمی‌خواند. آن‌که کاريکاتور کشيده است و آن‌که سفارش داده‌ است و منتشرش کرده اصلاً مسئولان آن کشور نبوده‌اند، چه برسد به اين‌که هتاک باشند آن مسئولان. وقتی می‌گويم اين‌ها ديوانه شده‌اند، فکر می‌کنيد بيخود می‌گويم؟ رفتار اين شورشيان در ايران (و سوريه و لبنان) جوری است که انگار در اين کشورها حکومت و دولت اصلاً کاره‌ای نيست و حتی خوش‌اش می‌آيد اين اتفاقات بيفتد (بدون اين‌که رسماً خودش برود هوچی‌گری کند). آقا! از دانمارک شاکی هستيد، روابط‌تان را با اين کشور قطع کنيد (حالا درست يا غلط)، سفارت‌خانه‌اش را ببنديد، سفيرش را اخراج کنيد و اعتراض‌تان را مدنی و دپيلماتيک اعلام کنيد. وقتی می‌گذاريد چهار تا جوان افراطی حيثيت خودتان و همه‌ی دنيا را به مسخره بگيرند، اول از همه آبروی خودتان می‌رود. آتش زدن يک ساختمان آخر يعنی چه؟ مصداق ديوانگی نيست اين؟ پليس چه کاره است اين وسط؟ نيروی انتظامی چه کار می‌کند؟ وزارت کشور ته دل‌اش دارد قند آب می‌شود؟ وضع‌مان همين‌جوری خيلی خوب است و دنيا دارد ما را تشويق می‌کند که رفتيد آتش‌بازی راه انداختيد؟ فکر کرديد دوباره سيزده آبان شده است و لانه‌ی جاسوسی و اين حرف‌ها؟ عجيب است به خدا! حيرت‌آور است. درست مثل بچه‌ای که وسط جنگ و دعوا دارد جيغ و داد می‌کند شده‌ايم. به جای اين‌که شروع کنيم به امتياز گرفتن، مدام در حال سوتی دادن‌ هستيم و گل خوردن. همين‌جوری الکی و بيخودی! چرا؟ چون يک نفر مسئول پيدا نمی‌شود که بگويد مصلحت کشور، مصلحت مسلمين، مصلحت انسان‌ها، مصلحت صلح، در «عقل» است و خويشتنداری. اصلاً «عقل» يعنی چه؟ ديوانه بشويد آقا! ديوانگی عالمی است به خدا! توی ديوانگی است که می‌شود همه را به کشتن داد، حتی آن عابر پياده‌ای را که بی‌خبر از همه جا از جلوی سفارت‌خانه‌ای در کشوری در خاورميانه رد می‌شود. برای ما البته مهم هم نيست که پيش وجدان‌مان شرمنده باشيم. ديگر از خود خدا و پيغمبر هم سبقت گرفته‌اند. شيطنت اروپايی که نمی‌خواهد جهان اسلام را بفهمد و مدام دنبال آشوب است سر جای خودش، حماقت اين طرفی‌ها را نمی‌توان بخشيد. گير افتاده‌ايم وسط دو گروه کينه‌‌جو و ديوانه که دارند برای همديگر رجز می‌خوانند و شاخ و شانه می‌کشند. هی داريم داد می‌زنيم و به هر دو طرف می‌گويیم بس است ديگر، آدم باشيد. در جواب از هر دو طرف فحش می‌خوريم. مسلمان‌اش به ما می‌گويد خود فروخته و بی‌غيرت. آن طرفی‌ها می‌گويد دشمن آزادی بيان و مزدور حکومت. عجب شری گير کرده‌ايم ها! می‌بينيد طرف‌دار عقل و صلح و آرامش بودن چقدر هزينه دارد؟ می‌بيند هزينه‌ی بی‌عقل بودن و فقط بد و بيراه گفتن و سوار احساسات بودن چقدر کمتر است؟ چرا ديوانه نباشيم؟ مگر ما مدام از اين «عقل» و «دورانديشی» (و البته کمی هم «وجدان») نيست که در رنج‌ايم؟ حالا اين ديوانگی هم‌عنان بی‌وجدانی هم هست. اخلاق ما کجا و اخلاق آتش‌بازان کجا؟! خدايا عاقبت همگی ما را ختم به خير کن!

۶

روزگار ديوانگی

ديشب تلويزيون فيلم پيانيست رومن پولانسکی را نشان می‌داد که به شدت احوال‌ام را به هم ريخت و هزار غم و غصه در جان‌ام چنگ زد. امروز که برخاسته‌ام می‌بينم خبرها از جنس همان جنون‌های افسار گسيخته‌ی قرن پيشين است: عده‌ای مسلمان افراطی در لندن تظاهرات‌‌شان را درباره‌ی کاريکاتورها ادامه داده‌اند و شور ماجرا را در آورده‌اند. معنی‌اش اين است که رسماً حماقتی بدتر از کار منتشر کنندگان کاريکاتورها را اين شتاب‌زدگان افراطی و خودخواه دارند انجام می‌دهند:‌ برای اين‌ها اسلام و پيغمبر و ايمان و دين،‌ حتی انسانيت و اخلاق مطرح نيست. اين‌ها چيزی جز ارضاء شهوات خود و آرام کردن نفس خود نمی‌خواهند. دين برای اين‌ها بهانه است، همچنان که آزادی بيان برای عده‌ای بهانه است. به خدا که از هر دو طايفه بيزارم! نمونه‌ی ديگرش را می‌خواهيد،‌ اتفاقات سوريه و آتش زدن سفارت‌خانه‌هاست. وقتی خدا عقل را از عده‌ای مسلمان می‌گيرد به جای‌اش به آن‌ها خشونت می‌دهد؛ نه، ببخشيد، چرا خدا؟ وقتی عده‌ای خودشان به دست خودشان عقل را کنار می‌گذارند، چرا خشونت و حماقت جای‌اش را نگيرد؟

بيدار که می‌شوم رديف خبرها را می‌بينم: تظاهرات عده‌ای در ايران را در ميان مراسم محرم، سينه‌زنان،‌ می‌بينم که فرياد می‌زنند:‌ «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». آقا! شماها خوابيد؟ يا شده‌ايد مثل همين افراطيون لندن که بعد از اين‌که اصل ماجرا دارد حل می‌شود،‌ هنوز دارند شلوغ می‌کنند؟ بس است ديگر!‌ دنبال راه حل‌تان باشيد! اين ماجرا انرژی هسته‌ای و شاخ و شانه کشيدن‌های ما مرا ياد داستان مثنوی می‌اندازد که قلدری قصد مخنثی کرده بود و هنگام فعل شنيع‌اش ناگهان ديد که مخنث خنجری بر کمر دارد. حيران پرسيد که اين خنجر برای چی‌ست؟ مخنث گفت که اگر کسی سوء نيتی (!)‌داشته باشد، با همين خنجر خدمت‌اش می‌رسم. طرف گفت الحمد لله که من سوء نيتی ندارم! اين حکايت بی‌کم و کاست قصه‌ی ماست:

کنده‌ای را لوطیی در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک با من ار یک بدمنش
بد بیندیشد بدرم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نه اندیشیده‌ام با تو به فن
چون که مردی نیست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار
بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح
کو لب و دندان عیسی ای قبیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح
کو یکی ملاح کشتی هم‌چو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم‌وار
کو بت تن را فدی کردن بنار
گر دلیلت هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار

ياد حرف‌های کلينتون افتادم که بانو ديشب به يادم انداخت. انگار اروپا همان رفتاری را که با يهوديان کرده بود، دارد با مسلمان‌ها تکرار می‌کند. يادمان باشد اين همه نفرت و نژادپرستی غريبی را که در کشورهای متمدن و دموکرات دارد عليه مسلمان‌ها موج می‌زند. يعنی ما هم مثل همان يهودی‌های قرن پيش می‌شويم؟ و اين اروپا باز هم مدعی همان ارزش‌های فرادينی و انسانی خواهد بود؟

اين جنون نيست که به راه افتاده است: کاريکاتور می‌کشند و زمانی که غايله رو به خوابيدن است،‌ درست در بحرانی‌ترين شرايط که حماس برنده‌ی انتخابات فلسطين شده است،‌ ايران دارد در طوفان شورای امنيت کشتی شکسته‌اش را به جان کندن ناخدايی می‌کند، و ذهن مسلمانان و عرب‌ها معطوف به چيز ديگری است، دوباره اين‌ها را چاپ می‌کنند و نفت بر اين آتش می‌ريزند. انگار خوب می‌دانند که در ميان اين مسلمان‌ها،‌ نادان، بی‌سواد، خشن و بيمار فراوان است (و انگار ما نمی‌دانيم که در آن اردو هم از همين قبيل موجوداتی در لباسی متمدن زياد هستند). سرسام گرفته‌ام از اين ديوانگی‌های بی‌فرجام. انگار همه با هم دست به دست يکديگر داده‌اند که آشوبی جهانی بر پا کنند. خسته‌ام از اين همه دروغ. بيزارم از اين همه خشونت. متنفرم از اين همه نفرت. سرگيجه‌ام می‌گيرد از اين همه بی‌خويشتنی و شتاب در ارضای نفس. هنوز هم در همه جای دنيا، در هر نظام سياسی، «مادر بت‌ها، بت نفس شماست». هنوز هم خشم و غضب و قدرت و ثروت است که آدميان را می‌چرخاند. آی،‌ هابز کجايی؟!

۱۷

عصر مقدسات جديد يا ابزاری سياسی برای سرکوب

قصه‌ی کاريکاتور پيامبر اسلام و اين بازی تازه‌ای که به اسم آزادی بيان راه انداخته‌اند، دوباره بحث‌های کهنه را زنده می‌‌کند. بحث کردن با آدمی که مذهبی نيست – سهل است حتی ضد مذهب است – در اين زمينه بيهوده است. چرا بايد کسی که ضديت با يک مذهب دارد، بخواهد استدلال خنده‌آور «آزادی بيان» را رد کند؟ می‌مانند آن‌ها که به خاطر اصولی انسانی و فرامذهبی و نفس احترام به عقايد انسان‌ها، بخواهند اين سياست دوگانه‌ای را که غرب با مسلمانان در پی گرفته است،‌ نقد کنند.

ديده‌ايد طرف‌داران اين کاريکاتور کشيدن‌ها چقدر از آزادی بيان مايه می‌گذارند و قداستی بيش از حد به آن می‌دهند؟ گمان نمی‌کنم يک مسلمان مؤمن معمولی آن قدر که اين‌ها مدافع آزادی بيان شده‌اند،‌ سنگ خدا را به سينه بزند! اين «آزادی بيان»‌ يا «حقوق بشر» برای عده‌ای در زمره‌ی مقدسات هستند، مقدساتی برای کوبيدن استبدادهايی که به باور آن‌ها از دين و مشخصاً از دين اسلام بيرون می‌آيد. اين گروه البته کسانی هستند که در اين ميانه کارشان هورا کشيدن و کف زدن برای تمسخر کنندگان است. طرف تمسخر کننده عمدتاً‌ هدفی روشن دارد. آزادی بيان بی‌قيد و شرط و بی حد و حصر، زودا که دامن آزادی من و شما و حتی همين تشويق کنندگان تمسخر را بگيرد. آزادی اگر بی‌قيد باشد، برای «هر» کسی رواست و حد و حصری ندارد.

بحث اصلاً بر سر اين نيست که کسی آيا حق دارد مقدسات دينی را به طنز بگيرد يا نه؟ هميشه شرايط و بسترهای اجتماعی اين موضوعات را رنگ می‌زنند. بگذاريد کمی عقب‌تر برويم. حافظ در زبان و بيان خود و در زمانه‌ی خود زبان نقاد و تندی داشت که علما را به سخره می‌گرفت و از آفت‌ها و عفونت‌های دين‌داری زمانه‌ی خود به شدت انتقاد می‌کرد. اما، حافظ آيا به سراغ پيامبران می‌رفت و با اين زبان سخن می‌گفت؟ عقب‌‌تر برگرديم زکريای رازی را می‌بينيم که نفس دعوت پيامبران را عبث می‌شمرد و البته مخالفت او صبغه‌ی استدلالی و عقلی داشت نه تمسخر و شانتاژ رسانه‌ای. اتفاق حاضر، يک پيام روشن دارد. به دلايلی يک مافيای رسانه‌ای دارد تلاش می‌‌کند انگشت در چشم مسلمين کند و قصد و غرض‌اش هم روشن است:‌ تحريک کردن يک آدم ديوانه که کار را به خشونت و قتل بکشاند. نتيجه چه می‌شود؟ قربانی اصلی آدم متعصبی است که خويشتنداری‌اش را از کف می‌دهد و طرف مقابل را تبديل به قهرمان آزادی و شهيد بيان می‌کند. خيلی تيزبينی می‌خواهد کسی فريب اين بازی سياسی را نخورد. اگر مسلمان‌ها عزت و احترام می‌خواهند و دوست ندارند کسی به محبوب‌شان اهانت کند،‌ بايد تدبيری اساسی برای آن داشته باشند. بگذاريد يک سئوال بپرسم: اگر روزی کسی در خيابان هر چه می‌خواهد به همسر شما بگويد، آيا شما به بهانه‌ی آزادی بيان سکوت می‌کنيد؟ اگر کسی مشتی ياوه و دروغ را در روزنامه‌ای به شما نسبت دهد يا با آبروی شما بازی کند، سکوت می‌‌کنيد؟ پيامبر اسلام يک شخصيت زنده که در ميان ما در روزگار معاصر زندگی کند نيست. پس غرض کاريکاتورکشان، آشوب‌سازی و برآشفته ساختن پيروان اوست. با نقد کردن شخصيت پيامبر اسلام (که اين‌جا معنای‌اش جز تمسخر چيزی نيست) واقعيت‌های تاريخی باور مسلمين (باورهای کلامی‌شان) هيچ تغييری نمی‌کند. پس واقعاً غرض در اين‌جا چی‌ست؟

به باور من تنها کاری که می‌شود کرد اين است که به قوانين هر کشوری مراجعه کنيم و بپرسيم آيا در شرايط مشابه،‌ اگر چنين اتفاقی برای يک نفر غير مسلمان بيفتد، موضع قانون چی‌ست و بعد همان را از قانون توقع داشته باشيم. بيش از اين در حد منطقه‌ای کاری نمی‌شود کرد. اما بت ساختن از آزادی بيان و چماق کردن آن بر سر آدمی که نه آزاری به کسی دارد و نه خشونتی به کسی می‌ورزد و با صلح و آرامش با اطرافيان‌اش زندگی می‌کند و هيچ کجای رفتارش اقتضای سياسی يا امنيتی رفتار کردن ندارد، تنها از يک ذهن بيمار و کينه‌جو تراوش می‌کند که تا دل‌تان بخواهد در همين فضای فارسی زبان ما زياد است. بياييد مسأله را دينی نبينيم. هر چيزی را که به هر نحوی بر هويت يک آدم انگشت می‌گذارد،‌ در نظر بگيريد. حتی همان آدمی که کاريکاتور پيامبر اسلام را می‌کشد هم نقطه‌ی حساسی دارد و هويتی. همان هويت را اگر نشانه بگيريم واکنش آن‌ها چی‌ست؟ ما هم حق داريم حداقل همان واکنش را داشته باشيم:
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت
تنها چيزی که من می‌توانم فهمم اين است که يک گروه رسانه‌ای – شايد با پشتيبانی‌های سياسی – مشغول موج‌سواری است و دارد از آب گل‌آلوده‌ی سياست جهانی که دست بر قضا ايران هم – به منزله‌ی يک کشور مسلمان با کلی ادعای دهن پر کن – يک طرف ماجراست، ماهی می‌گيرد. اميدوارم عقلا ملعبه‌ی اين بازی سياه نشوند. نه چهره‌ی پيامبر، که چهره‌ی هر انسان بزرگ و ارج‌مند ديگری را، نمی‌توان و نبايد مخدوش کرد. اين را من آزادی بيان نمی‌بينم:‌ اين عدول کردن از اصول اوليه‌ی انسانی به بهانه‌ی آزادی است. اين قربانی کردن حقوق بعضی از انسان‌ها در پای اختيارات بعضی انسان‌های ديگر است. تنها احساسی که من دارم اين است که آزادی بيان و حقوق بشر برای بعضی‌ها حق‌تر است تا برای بعضی ديگر. اگر آزادی بيان است و حقوق بشر بايد برای همه‌ی انسان‌ها فارغ از رنگ، نژاد، جنس و دين به طور يکسان وجود داشته باشد. آزادی و حقوق مسلمان از آزادی و حقوق غير مسلمان، از حيث انسانی، بيشتر نيست. چرا
بايد بر عکس آن درست باشد؟

پ. ن. اين مطلب بی‌بی‌سی فارسی را ببينيد و عنوان و جملات داخلی‌اش را مقايسه کنيد با مطلب مشابه‌اش در بی‌بی‌سی انگليسی. در متن فارسی آمده است: «آيا طنز در مورد اعتقادات مذهبی جرم است؟ مرز توهين به مذاهب کجاست و آيا می توان آن را توجيه کرد؟ آيا وضع چنين قوانينی نقض آزادی بيان است؟». تو را به خدا جمله‌بندی را می‌بينيد؟ نويسنده‌ی اين جملات تلويحاً «توهين به مذاهب» را در تعريف خود از «آزادی بيان» درج کرده است! در حالی که عنوان متن انگيسی بسيار سنجيده‌تر و حساب‌شده‌تر است: «آيا کاريکاتورهای ضد اسلامی بايد منتشر می‌شدند؟». در متن فارسی آشکارا نگاهی منفی همراه با «طنز» و کنايه هست. يعنی چه «مرز توهين به مذاهب»؟! معنی‌اش اين است که می‌شود،‌ حق داريم، به مذاهب توهين کنيم، اما اين توهين حد و مرز دارد و از آن حد نمی‌شود فراتر رفت؟! يعنی نويسنده جواز توهين را قبلاً صادر کرده است؟ فرق است بين اين‌که بگوييد «طنز درباره‌ی مذهب» و «توهين به مذهب»! شايد نامه‌ای چيزی به رييس اين آقايان نوشتم که قدری توجيه‌شان کند و فارسی نوشتن يادشان بدهد!

پ.پ. ن. لطفاً قبل از داوری‌های شتاب‌زده، همه‌ی مطالب زير را بخوانيد و همان اول پای بغض کينه‌ی شخصی با دين يا نظام‌های سياسی که به نام دين حکومت می‌کنند را وسط نکشيد. مطمئن باشيد که پيش‌تر از اين از طيف مقابل به اصطلاح مسلمان هم انتقاد کرده‌ام!
مطالب مرتبط:
راه‌‌های نرفته‌ی روشنفکران و اصلاح‌گران دينی (سيبستان)
يک نشانه (مکتوب؛ مهاجرانی)
جوهر آيينه (مکتوب؛ مهاجرانی)
کاريکاتور و حد و مرزهای آن (نيک‌آهنگ کوثر)
کاريکاتور و حد و مرزهای آن – ۲ (نيک‌آهنگ کوثر)
آسيب‌شناسی شيوه‌ی اعتراض مسلمانان (سيبستان)
درباره‌ی تقدس آزادی (نيک‌آهنگ کوثر)
درباره‌ی کاريکاتورها و اهانت‌آميز بودن‌شان (نيک‌‌آهنگ کوثر)

۴

مونيخ، اسرايیل و دموکراسی!

می‌خواستم از واقعه‌ی مبهوت کننده‌ی ديشب بنويسم و اين‌که چطور می‌شود در يک کشور مدرن و متمدن، امنيت و آسايش آدمی به همين سادگی بازيچه‌ی هوس‌های چند نوجوان افسار گسيخته شود. عجالتاً تا نتيجه‌ی تحقيقات پليس روشن شود و حاصل کار را ببينم، اين را رها می‌کنم و باز می‌گردم به موضوعی که چند شب پيش می‌خواستم درباره‌اش بنويسم.

رويدادهای اخير فلسطين، پيروزی حماس در انتخابات و اتفاقاتی که در اسراييل رخ داده است – از جمله اغمای شارون و جنازه‌ی متحرک او – همه و همه دنيايی پرسش ايجاد می‌کند. دو روز پيش فيلم تازه‌ی اسپيلبرگ – مونيخ – در لندن اکران شد (اين نقد جانانه را هم در اپن‌دموکراسی ببينيد) و شب قبل‌اش تلويزيون مستندی پخش کرد درباره‌ی جريانات المپيک مونيخ و کشته شدن ورزشکاران اسرايیلی. اين مستند با تکيه بر شواهدی دقيق و مصاحبه‌هايی که با بازماندگان ورزشکاران مقتول اسراييلی، رؤسای سابق موساد و مأموران امنيتی درگير در انتقام‌جويی‌های بعدی موساد انجام شده، تهيه شده بود. جالب‌تر اين‌که مصاحبه‌ای با ايهود باراک نخست وزير سابق اسراييل داشت که به عنوان کماندو در يکی از عمليات‌های تروريستی موساد در بيروت شرکت کرده بود. موساد، به دستور مستقيم نخست وزیر وقت اسراييل گلدماير، برنامه‌ی دقيقی را برای کين‌خواهی و قتل فعالان جنبش فلسطينی به بهانه‌ی قتل ورزشکاران در مونيخ تدارک می‌بيند. نکته‌ی جالب اين مستند اين بود که کسی که رسماً نخست وزير يک کشور بوده است،‌ می‌آيد و با افتخار داستانی را تعريف می‌کند که در عرف بين‌المللی تروريسم شناخته می‌شود و طرفه آن است که دامن‌آلوده‌ی خونخواری مثل دولت اسراييل، ديگران را – هر کسی می‌خواهد باشد – متهم به تروريسم می‌کند (اين مقاله ويکی‌پيديا را درباره‌ی باراک ببينيد که در بخش خدمات نظامی او به شرکت او در عمليات بيروت در لباس يک زن اشاره دارد). توصيف دقيق اين عمليات را در اين‌جا بخوانيد: عمليات خشم خدا.

به هيچ رو بحث بر سر رسميت – يا عدم رسميت – دولت اسراييل يا خود يهودی‌ها ندارم. عرف بين‌المللی درباره‌ی جايگاه سياسی يک دولت و مرزبندی‌های سياسی آن، هر چه باشد، بر اساس قوانين بين‌المللی و منشور سازمان ملل بحثی ديگر است.  اما بحث اصلی بر سر سياست دوگانه‌ی رفتار آمريکا با اسراييل و فلسطين و ايران است. آمريکا تا جايی که پای منافع‌اش در ميان باشد، از حامی و متحدش، يعنی اسراييل رسماً حمايت می‌کند. يعنی که «هر چه آن خسرو کند، شيرين کند» اگر همان کار را ايران يا عرفات انجام دهد، تروريسمی است که بايد در اسرع وقت سرکوب شود. اين‌ها که می‌گويم مطلقاً توجيه رفتار خشونت آميز هيچ گروه مقابل اسراييل نيست، ولی تا زمانی که حمايت يک‌جانبه از خشونت‌طلبی اسراييل شود، بازی بر همين منوال می‌چرخد و خشونت ادامه پيدا می‌کند. قتل و خشونت کار هر گروهی باشد، چه اسلامی، چه مسيحی و چه يهودی مذموم و محکوم است. قتل کار فرد است. پشتوانه ايدئولوژيک به آن دادن فقط توجيه رفتاری غير انسانی است. اما در ناصيه‌ی اسراييل نشانی از رفتاری انسانی نيست. انسان‌هايی که شهروندان اسراييل هستند، چه بسا چنان نباشند، اما نبض اين خشونت‌ها در دست دولتی است که رسماً پشتيبان تروريسمی است، که البته هيچ کس علناً زبان به انتقاد از آن نمی‌گشايد.

فکر می‌کنم به جای طرح مسايل جنجالی و دردسر آفرين مثل بحث هولوکاست که هيچ نفعی برای ما ندارد، می‌توان به صراحت به موضوعاتی اشاره کرد و بر آن‌ها انگشت نهاد که دامن اسراييل در آن‌ها آلوده است و خود نيز به آن اعتراف صريح داد. چرا بايد بحثی را به ميان کشيد که بيهوده مشروعيتی را به دولتی مستبد بدهيم؟

اما، اما، اما قصه‌ی دموکراسی! فقط چند مثال را در اشاره به قابليت‌ها و امکان‌های دموکراسی سر بسته می‌نويسم: هيتلر در يک فرايند دموکراتيک رهبر آلمان شد؛ خاتمی در يک پروسه‌ی دموکراتيک ريیس جمهور ايران شد؛ احمدی نژاد هم از ابزارهای دموکراتيک (يعنی رأی‌گيری) برای به قدرت رسيدن استفاده کرد؛ حماس نيز با ابزارهای دموکراتيک رهبری فلسطين را به دست گرفت؛ اسرايیل نيز همين شيوه را دارد و آمريکا نيز. پس گير کار در دموکراسی کجاست؟ دموکراسی چه چيزهای ديگری را لازم دارد تا اين اژدها را به خورشيد عراق نکشاند؟ با همين شواهد، به روشنی می‌توان ديد که دموکراسی به تنهايی برای سعادت يک ملت و سلامت يک دولت کفايت نمی‌کند. علاوه بر دموکراسی چيزهای ديگری هم لازم است. کاش کسانی که هر روز بر طبل دموکراسی و مدرنيته می‌‌کوبند و از ناتوانی‌ها و سترونی‌های سنت می‌گويند، توضيح بدهند که واقعاً فضيلت دموکراسی و مدرنيته بر سنت چی‌ست و چگونه می‌توان از تبديل آن به نقيض‌اش جلوگيری کرد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد