۱

يک داستان، دو سناريو و چندين انتخابات

و اما انتخابات! بارها وسوسه شده بودم چيزی بنويسم. صبر کردم تا روز انتخابات فرا برسد. می‌خواستم بعد از نتيجه‌ی انتخابات چيزی بنويسم، اما ديدم تفاوت چندانی نمی‌گذارد در نتيجه. داستان انتخابات در ايران هميشه يکی است (دوم خرداد و رأی‌های خاتمی‌ هم ظاهرش فرق داشت؛ واقع‌بين باشيم).

بيايید اين سناريوی فرضی را (که چندان هم دور از واقعيت نيست) بررسی کنيم:
انتخابات را بازی فوتبال فرض کنيم، فوتبال انتخابات. دو تيم اصلی بازيکن صحنه هستند: گروه کلانِ به اصطلاح اصلاح‌طلب و گروه کلانِ ديگر به اصطلاح اصول‌گرا، محافظه‌کار يا راست‌گرا. هر دوی اين‌ گروه‌ها تقسيم‌های کوچک‌تری هم دارند. اما عجالتاً مرزبندی را تا حدودی، هر چند مبهم، روشن می‌کند. داور ميدان هم البته شورای نگهبان است. در سال‌های اخير – اخير که چه عرض کنم، هميشه اين‌جور بوده است – يک گروه حاضر بوده به هر قيمتی به قدرت دست پيدا کند. بيايید فرض کنيم اصلاح‌طلبان همه گل و بلبل هستند (که البته نيستند) و همه‌شان کفايت و صداقت و مديريت دارند (حالا با کمی اغماض می‌شود ادعا کرد دموکرات‌تر و کثرت‌گراتر از گروه مقابل هم هستند).

ادامه‌ی مطلب…

۵

تيغ دادن در کف زنگی مست

ديشب تلويزيون بی‌بی‌سی فيلمی را نشان داد با عنوان «خلاصه‌ی همه‌ی ترس‌ها». داستان فيلم از اين قرار است که يک گروه تروريستی بمبی اتمی را در بالتيمور منفجر می‌کند و ظاهر قضيه طوری نمايش داده می‌شود که دستور انفجار بمب را رييس جمهور روسيه داده است. پيش از آن حمله‌ای شيميايی به گروژنی در چچن می‌شود و باز هم ظاهر قضيه‌ طوری است که همه چيز زير سر دولت روسيه است. درست وقتی که دو کشور آمريکا و روسيه در آستانه‌ی جنگی اتمی قرار دارند، دقايقی پيش از پرتاب موشک‌ها، يک گزارش‌نويس سيا می‌تواند سرنخ ماجرا را يافته و نشان دهد که يک نئونازی همه‌ی اين انفجارها را ترتيب داده است تا آمريکا و روسيه را در برابر هم قرار دهد برای اين‌که کمونيست‌ها و کاپيتاليست‌ها يکديگر را نابود کنند و تنها فاشيسم باقی بماند!

کمی به سناريو و وقت‌شناسی تلويزيون دقت کنيد. در بحبوحه‌ی جنجال‌ها بر سر قتل افسر اطلاعاتی سابق روسيه در لندن، هنوز هيچ کس مستقيماً گريبان پوتين را نگرفته است. فکرش را بکنيد که فردا مدعی شوند دو سه نفر مأمور اطلاعاتی خودسر (!) يکی از دشمنان بی‌خطر پوتين را کشته‌اند و روح پوتين از آن بی‌خبر بوده است.

يکی از نکات جالب فيلم اين است. زمانی که رييس جمهورهای آمريکا و روسيه مدام دارند برای هم خط و نشان می‌کشند و همديگر را ملامت می‌کنند، ناگهان رييس جمهور روسيه با عصبانیت بر می‌گردد و به رييس جمهور آمريکا می‌گويد که تو مرا به خاطر گروژنی ملامت نکن. شما خودتان دست‌تان به خون مردم ناگازاکی و هيروشيما آلوده است! راستی در دنيای سياستِ امروزی واقعاً‌ چه کسی صلاحيتِ اخلاقی دارد که بگويد چه کسی می‌تواند و بايد دسترسی به سلاح هسته‌ای داشته باشد؟ ممکن است يکی بيرون از بازی‌های سياسی وجود داشته باشد که بتواند مرجع اخلاقی قابل اعتمادی باشد؟ به نظر من اين مرجع مطلقاً نمی‌تواند هيچ يک از کشورها و سياست‌مدارانی باشند که خود سلاح هسته‌ای دارند يا نقشی در جنگی هسته‌ای داشته‌اند. ناظر بی‌طرف کی‌ست تا اين تيغ را از کف زنگیِ مست (همه‌ی زنگی‌های مست) بگيرد؟

۲

از جمهوری‌خواهان تا دموکرات‌ها: لينک بدون تفسير!

شکست اخیر جمهوری‌خواهان در انتخابات ميان‌دوره‌ای سنای آمريکا، شايد علی الظاهر چیز غير منتظره‌ای نباشد. اما بدون ترديد پيامدهای منطقه‌ای و جهانی گسترده‌ای خواهد داشت. بی‌گمان، برای فهم بسياری از اتفاقات سياسی ايالات متحده، بايد مبناهای تئوريک احزاب مختلف را به دقت بررسی کرد.
 
می‌خواستم مطلب مفصلی بنويسم درباره‌ی پيشينه‌ی تئوريک احزاب سياسی در آمريکا که هر بار که نوشتم چيز خوبی از آب در نيامد. ديگر حال و حوصله‌اش هم نيست. عجالتاً همين لينک‌ها را بخوانيد (به زبان انگليسی):

۱. شش اصل رئاليسم سياسی
۲. حزب دموکرات (ويکی‌پيديا)
۳. نومحافظه‌کاری (ويکی پيديا)
۴. ليبراليسم (ويکی‌پيديا)
۵. رئاليسم سياسی (ويکی‌پيديا)

۱۵

عدالت و دموکراسی در انديشه‌ی دکتر سروش

ديروز «مرکز مطالعه‌ی دموکراسی» دانشگاه وست‌مينستر يک روز را تماماً به بررسی انديشه‌های دکتر سروش اختصاص داده بود، البته آن بخش از انديشه‌های سروش را که به موضوعات دموکراسی و عدالت مربوط می‌شد و طبعاً اقتضائات سياسی دارند.
برنامه‌ی دانشگاه وست‌مينستر از چند جهت قدمی بسيار مثبت و مهم بود. نخست اين‌که دکتر سروش در برابر جمعی آکادميک، بحث آکادميکی به زبان انگليسی می‌کرد. چنين جلسه‌ای بسيار فرق دارد با جلساتی که سروش در مقام وعظ و خطابه برای مستمعین‌اش سخنرانی می‌کند. نکته‌ی مهم بعدی اين بود که برای مخاطب انگليسی زبان، حداقل بخشی مهم از انديشه‌های سروش مستقيم و بلاواسطه معرفی می‌شد. و آخر اين‌که دانشگاه هم با اين اقدام‌اش نشان داد که اسير جنجال‌های رسانه‌ای نيست و مسايل ايران و جهان اسلام را در جريان های و هوی رسانه‌ها نمی‌فهمند و نيتی برای فهم همدلانه و درست مسايل جهان اسلام دارند.

ادامه‌ی مطلب…

۸

خاتميت مرجعيت يا آغاز گمانه‌زنی‌ها از سر يقين؟

مقاله‌ی تازه‌ای که مهدی خلجی در مؤسسه‌ی تحقيقاتی واشنگتن نوشته است (البته يک ماهی از تاريخ انتشار آن می‌گذرد ظاهراً) ده‌ها پرسش برای‌ام ايجاد کرد (لينک مقاله). در واقع خلجی در سخنرانی دو سال پيش‌اش در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی دکتر آجودانی، همين حرف‌ها را به زبان فارسی و کمابيش با همين استدلال‌ها تکرار کرده بود. تفاوتی که اين مقاله‌ی تازه با آن سخنان دارد اين است که خلجی از مسير بحث درباره‌ی منابع مالی و اقتصادی روحانيت، نتايجی سياسی می‌خواهد بگيرد که می‌توان در آن‌ها به طور جدی خدشه کرد.

مدعای اصلی خلجی چی‌ست؟ خلجی ادعا می‌کند که تا زمانی که مرجعيت و روحانيت شيعه از منابع مالی گسترده‌ی دولت ايران (دقیقاً «دولت» – که اين کلمه را گه‌گاه مترادف با «حاکميت» و «رژيم» هم به کار می‌برد) برخوردار است و با اتکای به آن‌ها عمل سياسی می‌‌کند، خاورميانه در معرض تهديد جدی بنيادگرايی افراطی شيعيان است. از سويی ديگر، خلجی تسلط آيت‌الله خامنه‌ای را رو به گسترش می‌بيند و متعقد است اين روند به حذف نهايی سيستانی و مرجعيت منتهی خواهد شد و ديگر نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان! مجموع اين «واقعيت‌»ها از ديد خلجی باعث به وجود آمدن جريان بنيادگرا و خطرناک شيعيان افراطی در مقابل ميانه‌روهای شيعه می‌شود که با فرايندهای دموکراتيک تحت پوشش فعاليت دينی مقابله می‌کنند و نهاد روحانيت شيعه که – از ديد خلجی – از يک نهاد مدنی است تبديل به يک بازيچه‌‌ی سياسی می‌شود. گمان می‌‌کنم تا اين‌جا صورت‌بندی وفادارانه‌ای از مدعيات خلجی عرضه کرده باشم (با اندکی اغماض).

ادامه‌ی مطلب…

۱۵

شاگردان مصباح در بی‌بی‌سی!

الآن تلويزيون دارد مصاحبه‌ی برنامه‌ی هاردتاک را با آيت‌الله هادوی تهرانی نشان می‌دهد که علی‌الظاهر از مريدان آقای مصباح است. نکته‌ی جالب اين‌جاست: يکی از شاگردان مصباح دارد به زبان انگليسی در لندن با غربی‌ها جدل می‌کند. لحن بيان‌اش – لحن تمسخر‌آميزی که طرف‌اش را به هيچ می‌گيرد – شديداً يادآور ملاهايی است که خود را محور تمام عالم می‌دانند، با آن پوزخند تحقيرآميز. مصاحبه‌کننده دارد درباره‌ی تمام مسايل ايران او را سئوال پيچ می‌کند و البته او هم طبق معمول جواب‌هايی آخوندی می‌دهد! مجری برنامه به او می‌گويد که مرشدِ شما آقای مصباح يزدی به دموکراسی اعتقادی ندارد و قس عليهذا. طرف می‌گويد آقای مصباح نظر خودش را می‌گويد، ما نظر مقام معظم رهبری را! ملاحظه فرموديد؟ روی‌ام نمی‌شود چيز ديگری بنويسم. هم خنده‌ام گرفته است و هم دردم. عجيب است، عجيب عجيب است! نکته‌اش ساده است: وب‌سايت آقا را ملاحظه کنيد. ايشان اخيراً به انگلستان سفر کرده‌اند. کانديدای شورای خبرگان رهبری هستند. برای عراقی‌های شيعه‌ی مقيم انگلستان سخنرانی می‌کنند و الخ. در وب‌سايت‌اش هم اسمی از مصباح نيست، اما وقتی مجری مصباح را مرشدِ او می‌نامد، نفی ارشاد مصباح نمی‌کند، بلکه پناه به جای ديگری می‌برد! بگذريم. «گر خود رقيب شمع است . . . »!
۱

از بلر تا هيتلر

الآن که خبرش را از تلويزيون در اخبار بی‌بی‌سی شنيدم، داشتم شاخ در می‌آوردم. خبر را در بی‌بی‌سی انگليسی بخوانيد. بلر می‌خواهد طرحی بدهد برای نظارت و کنترل بر کودکانی که در آينده رفتار «ضد اجتماعی» خواهند داشت و اين کار را حتی از پيش از تولد کودک می‌خواهد آغاز کند. اگر خانواده‌ها دخالت دولت را در «تربيت» کردن بچه‌ی مثلاً دو سه ماهه‌شان نپذيرند، مزايای‌شان قطع خواهد شد و تنبيهاتی از اين قبيل. چيزی که من می‌بينم لغزش به سمت تفکر نازيسم است.
اين بخش ماجرا قابل فهم است که دولت بايد بتواند برای سلامت فيزيکی بچه به خانواده پشتيبانی بدهد و حتی حفظ سلامتی فيزيکی و پيشگيری از معلوليت‌ها و نارسايی‌های جسمی را پيش از تولد الزامی کند. اما فراتر رفتن از اين مرحله يعنی دخالت در ذهن. مشکلی که پيش می‌‌آيد اين است که چه کسی قرار است تشخيص دهد کدام رفتار ضد اجتماعی است و کدام نيست؟ معيارهای ارزشی کدام‌ها هستند؟ واقعاً حيرت‌آور است اگر عقلا شباهتِ اين انديشه‌ها را با رفتار هيتلر نبينند. هيتلر هم مدعی بود که نژاد ساميان از منظر علمی و پزشکی اختلال دارد و نابودی آن‌ها مرجح است. بلر شايد نخواهد دست به قتل فيزيکی بزند. اما اين رفتار يک معنای روشن دارد:‌ دخالت مستقيم دولت بر زندگی انسان‌ها و حضور پر رنگ حاکميت سياسی در زندگی خصوصی افراد و تحميل گزينه‌ها و سليقه‌های خاص دولت.
من واقعاً منطق اين سياست خودخواهانه را نمی‌فهمم. وقتی بلر نمی‌تواند ارزش‌های جامعه‌ی انگليسی را، ارزش‌های ارج‌مند انسانی را، به داخل خانواده‌ها ببرد، می‌خواهد برای تربيت کودکان از پيش از تولد، دخالت سياسی بکند! واقعاً نمی‌فهمم. شايد من دچار سوء تفاهم شده‌ام. آگاهان و عقلا نظری ندارند؟ دانشوران و علمای علم سياست چه می‌فهمند از سياست آقای بلر و تبعات و پيامدهای احتمالی اين سياست؟
۲

شطرنج ايران و پوکر آمريکا

عنوان بالا، هوشمندانه‌ترين (و البته شاعرانه‌ترين) عنوانی بود که ندیم شهادی درباره‌ی بحران منطقه به کار برده است (خبر بی‌بی‌سی را ببينيد). کمی با فاصله به ماجرا نگاه کنید و جهت‌گيری‌های سياسی و احساسات و عواطف شخصی را اندکی کنار بگذاريد. مسأله را فعلاً فقط در سطح قدرت، ديپلماسی و سياست ببينيد نه در سطح ايدئولوژی (يادمان نرود که گاهی اوقات حتی حقوق بشر و آزادی بيان هم می‌توانند تبديل به ايدئولوژی شوند). بعضی از واقعيت‌ها کمی تا قسمتی روشن به نظر می‌رسند:
۱. آمريکا هم در افغانستان و هم در عراق ريسک بزرگی کرده است (بخوانيد قمار) و تا همين لحظه دارد مرتب هزينه می‌دهد.
۲. پشتيبانی آمريکا از اسرايیل روز به روز مشروعيت‌اش را مخدوش‌تر کرده است. از آن سو، بر خلاف پیش‌بينی‌های آمریکا و اسراييل، حزب‌الله نه تنها نابود نشد (يکی از اهداف اصلی جنگ لبنان همين بود؛ گروگان‌گیری بهانه‌ای بيش نبود)، بلکه محبوبيت‌اش بيشتر شد و مطلقاً حاضر نيست سلاح‌های‌اش را زمين بگذارد.
۳. ايران هم در عراق و هم در افغانستان نفوذ دارد و می‌تواند اوضاع را به سمت بهبود يا بدتر شدن ببرد.
۴. پرونده‌ی هسته‌ای ايران عملاً به دستِ خود ايران هدايت شده است نه کشورهای عضو شورای امنيت و آمريکا. تمام داد و فريادهای آمريکا هم سر و صدای بيهوده‌ای بوده است. آمريکا مصداق الغريق يتشبث بکل حشيش شده است.
عاقبت ماجرا چی‌ست؟ نمی‌دانم. اما اين را می‌دانم که علی‌الاصول پوکر قمار است، اما شطرنج فکر می‌خواهد. لاريجانی‌ها خوب بلدند شطرنج بازی کنند. اما آمريکايی‌ها هم پوکربازان قهاری هستند.

۶

بحران خاورميانه و حاميان دردسر ساز

دردناک‌ترين بخش ماجراها و معضلات جهان اسلام اين است که عمدتاً کسانی به دفاع از مظلومين بر می‌خيزند که چندان سابقه‌ی درخشان و خوشی ندارند. نمونه‌اش همين آقای جورج گلووی (سوابق او را در ويکی‌پيدیا ببينيد). سخنان او البته که بسيار به جا هستند و قلب ماجرا را هدف قرار داده‌اند. اما ای کاش کس ديگری اين سخنان را گفته بود. پارادوکس ماجرا هم البته در این است که کسانی که معمولاً بسيار صلح‌طلب و معتدل هستند، به ندرت خودشان را در گير بحث‌های جنجالی می‌کنند.

حساب‌اش را بکنيد که ما داريم کشتار قساوت‌آميز انسان‌ها را در خاور ميانه محکوم می‌کنيم و از آن سوی ديوانگانی افراطی فتوا می‌دهند که بايد با هر کس که از حمله‌ی اسراييل به لبنان حمايت می‌کند جنگيد و خون‌اش را ريخت. من البته که مخالف جدی مداخله‌ی وحشيانه و نظامی اسرايیل هستم. اما موضعِ من کجا و موضع افراطيون کجا؟ اين مشابهت‌هاست که کار را دشوار می‌کند. کار بسیار طاقت‌فرسايی است که طرف حقيقت باشی و برای جان انسان‌ها ارزش‌ها قايل باشی و تبعيض‌های آشکار قدرت‌ها را ببينی و در عين حال بخواهی دامن‌ات از افراط و تفريط پاک باشد. کسی که نه طرف‌دار القاعده باشد و نه طرف‌دار بوش و بلر، کجا می‌ایستد؟ کسی که طرف‌دار سياست‌های ايدئولوژيک افراطيون اسلام‌گرا که گوهر دين را گروگان سياست ساخته‌اند نباشد، چگونه می‌تواند سخن‌اش را شجاعانه بگويد؟ به گمان من خيلی ساده است. هر دو سوی اين نبرد مشمئز کننده يک تئوری مشترک دارند: جهان سياه و سفيد است؛ همه چيز صفر و یک است. شما يا طرف‌دار القاعده بايد باشيد يا طرف‌دار آمريکا. اين همان تقسيم‌بندی کثيف و دل‌آزاری است که خيلی‌ها که حتی لباس روشنفکر و انديشمند به تن دارند، به سادگی در دام آن می‌افتند. ارزش‌ِ جان آدمی، بالاتر از ايدئولوژی‌های سياسی و دينی شرق و غرب است. آزادگی و حريت بالای تعلقات و منافع سياسی و حزبی است.

بحران بزرگ در خاورميانه، بحران بشردوستی است. بحران بشردوستی و حقوق بشر و آزادی بيانِ بدون تبعيض و منصفانه است. انديشمندی که برای آزادگی و حريت‌اش ارزش قايل است بايد رسماً برائت خود را از هر دوسوی افراطی ماجرا اعلام کند. (نبرد و جنگ در ميدان جنگ قصه‌ی ديگری است و با آدم‌کشی و نبرد ناجوانمردانه زمين تا آسمان فرق دارد؛ اشتباه نکنيد).

۴

زخم‌های کهنه و حافظه‌ی چهار هفته‌ای

نمی‌دانم اين گاف اسکای‌نيوز بود يا چيزی که بايد به هر حال پخش می‌شد. مصاحبه‌ای که جورج گلووی درباره‌ی بحران خاورميانه با لبنان کرد، مصاحبه‌ای شگفت‌انگيز بود. به طور خلاصه، تمام حرف او اين است که اين اندازه که رسانه‌ها (و مخصوصاً‌ اسکای روپرت مرداک) روی اتفاقات چهار هفته‌ی اخير مانور می‌دهند، فقط برای پوشاندن دهه‌ها جنايت اسراييل در منطقه است. بحران خاورميانه تازه شروع نشده است. دهه‌ها است که اسرايیل در اين منطقه جنايت می‌کند و قوانين بين‌المللی را زير پا می‌گذارد و هيچ کس هم نفسی بر نمی‌آورد.

او از حزب‌الله لبنان حمايت می‌کند و اين گروه را تنها گروه و جنبش ملی در لبنان می‌داند که از خاک لبنان بيش از دو دهه دفاع کرده است. گلووی سخنانی را آشکارا گفت که در غرب هيچ کس ديگری جرأت و جسارت‌اش را ندارد و به گمان مرّ حقيقت است: اسراييل جنايت‌کاری طراز اول است و قطع‌نامه‌های سازمان ملل نه تنها عدالت را اجرا نخواهند کرد بلکه استخوانی ديگر لای زخم می‌گذارند. بسيار پيش‌تر از آن‌که حزب‌الله و حماس آدم بکشد يا آدم‌ربايی کند، اسراييل در اين کار پيش قدم بود. حزب‌الله حداقل در يک درگيری «جنگی» دو سرباز را به اسارت می‌گيرد (اصلاً‌ معنای آدم‌ربايی چی‌ست؟ می‌شود «سرباز» را به گروگان گرفت يا ربود؟). اما اسراييل به سادگی اعضای يک دولت را می‌ربايد، زندانی می‌کند و می‌کشد. آمريکا هم نه تنها کک‌اش نمی‌گزد که با وقاحت يا سکوت می‌کند يا از آن دفاع می‌‌کند.

اسراييل و آمريکا مدعی هستند که ايران به حزب‌الله سلاح و موشک می‌دهد. صحت و سقم‌اش به کنار. آمريکا هم به اسراييل اسلحه و موشک می‌دهد و تسليحات هسته‌ای در اختيارش می‌گذارد و اسراييل و آمريکا هم به هيچ کس پاسخ‌گو نيستند. ايران به راحتی کشوری حامی تروريزم تلقی می‌شود (دقت کنيد «حامی» تروريزم) اما اسراييل که آشکارا «فعل» تروريزم را بدون هيچ پروا و شرمی انجام می‌دهد، در تمام حملات‌اش توجيه شده است. اگر سلاح‌های دوربردی که احتمالاً‌ ايران به حزب‌الله می‌دهد می‌توانند اسراييل را هدف قرار دهند،‌ تمامی سلاح‌هايی که آمريکا به اسراييل می‌دهد می‌تواند تمام کشورهای عرب و مسلمان منطقه را هدف قرار دهد. و همه می‌دانند که هيچ چيزی مطلقاً جلودار اسراييل نيست اگر تصميم به حمله به يک کشور بگيرد. به همين سادگی. واقعاً تعداد زندانيان و گروگان‌های فلسطينی و لبنانی را مقايسه کنيد با زندانيان يا اسرای اسراييلی. نسبت‌اش چه اندازه است؟!

جورج گلووی مصاحبه‌ای بی‌نظير و شجاعانه داشت به گمان من. محشر بود. سياست‌مدار بايد چنين جسارتی داشته باشد. هنری نيست که يک سياست‌مدار ايرانی چنين حرف‌هايی را در ظل حمايت‌های عاليه‌ی حکومتی بزند. اگر اين‌‌جا جسارت داشتی و خلاف آب شنا کردی و دروغ‌های رسانه‌ای مغلوب و مرعوب قدرت را بر آفتاب افکندی، هنر کرده‌ای. اين رسانه‌ها آشکارا يک پيام دارند، يک پيام ظالمانه و تبعيض‌آميز و ضد حقوق بشر: جان يک اسراييلی از جان يک فلسطينی و لبنانی ارزش‌مندتر و محترم است. به همين سادگی.

راستی چرا ديگر لينک اين مصاحبه در صفحه‌ی اصلی اسکای‌نيوز نيست؟ من پيدا نمی‌کنم‌اش اين‌جا؟ فردا لينک اصلی ويديوی مصاحبه را هم اين‌جا می‌گذارم. آن‌ها که انگليسی می‌‌دانند حتماً مصاحبه را دقيق ببينند.
مطالب مرتبط:
مونيخ، اسراييل و دموکراسی (ملکوت)
لينک ديديوی اصلی مصاحبه در اسکا‌ی‌نيوز (در صفحه‌ی اصلی موجود نيست)
اين هم يک لينک مرتبط ديگر که به مصاحبه گلووی اشاره دارد.
اين هم مدخل ويکی‌پيديا درباره‌ی جورج گلووی. به قول دوستی، جالب است بدانيم که هنگام جنگ ايران و عراق موضع جورج گلووی چه بوده است.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد