۰

فرق سیاست‌مدار و غیر سیاست‌مدار

آدمی که در مقام سیاست می‌نشیند (به معنای وسیع‌اش)، چه تفاوتی با «هر آدمی» دارد که چنان نیست؟ پاسخ این پرسش را از چندین جهت و با تکیه بر موازین مختلفی می‌شود داد. از نگاه دین اگر ببینی و تعالیم اخلاقی دین، برای آن پاسخی هست. از نگاه علم سیاست و معرفت‌های انسان‌گرایانه‌ی روزگار مدرن هم اگر نگاه کنی، باز پاسخی برای این پرسش هست. اما تا جایی که من فهمیده‌ام، میان کسی که سیاست‌مدار است و «قدرت» دارد یا «آلوده‌ی قدرت» است فرق از زمین تا آسمان است. اولین چیزی که در این زمینه‌ها همیشه به ذهن‌ام خطور می‌‌کند این جمله‌ی امام علی است: «من نصب نفسه للناس إماماً فلیبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره». از همان صدر اسلام که اصلاً مباحث مدرن و امروزی و حقوق بشر و دموکراسی و این حرف‌ها در میان نبوده است یک چیز خیلی روشن بوده و آن این است که آن که در مقام «امامت» (به معنای عام رهبری و لیدرشیپ) می‌نشیند، موظف است که اول خودش را ادب بکند (پیش از آن‌که گریبان دیگران را بگیرد). و این یعنی تکلیفی اساسی برای آن‌که «قدرت» در اختیار دارد. پس در اختیار داشتن «قدرت» اولین کاری که می‌کند این است که تو را آماج هر انتقادی قرار می‌دهد. اگر درست باشد که بدا به حال آن سیاست‌مدار و اگر غلط هم باشد، حداکثر می‌توانی بگویی چه مظلوم بودی! اگر برای آدم مهم باشد که وقتی «قدرت» در اختیار دارد، کسی او را مذمت کند، اصلاً نباید تن به قدرت بدهد. وارد این وادی شدی، باید تمام این‌ها را به جان بخری.

اما آن‌که اهل سیاست است، بدون شک تفاوت دارد با «مؤمن» و «مسلمان» معمولی. بسیاری از احکامی که بر یک «فرد» جاری است، دیگر برای آن فرد صاحب قدرت صدق نمی‌کند: آن احکام ده‌ها برابر دشوارتر می‌شود و عقوبت‌شان سخت‌تر. لذا هر چه بهره و حظ‌ات از قدرت بیشتر، مسئولیت‌ات هم بیشتر و ناگزیر باید پاسخگوتر از بقیه باشی. چه این فرد برخوردار از قدرت (به معنای وسیع‌اش – که شامل «ثروت» و «شهرت» هم می‌شود اما البته با «قدرت سیاسی» تفاوت دارد)، من باشم یا هر کس دیگر. قدرت با خودش فساد می‌آورد و هیچ انسانی بری از خطا نیست. اما وقتی در مقام قدرت نشستی، این پاسخی موجه نیست که بگویی خوب من انسان‌ام، اشتباه می‌کنم دیگر! در مقام قدرت اگر باشی و بدانی و بفهمی که خطا کرده‌ای و به آن اذعان کنی، اخلاق حکم می‌کند، استعفا کنی و آن مقام را به کسی بسپاری که از تو سزاوارتر است. اگر هم بدانی و با پر رویی بر آن پافشاری کنی، خوب معلوم است جباری هستی فاسق! اگر هم اصلاً‌ خودت ندانی که داری چه غلطی می‌کنی و کلی آدم مشفق و دردمند و صاحب اندیشه‌ی اطراف‌ات بدانند و بگویند به چه منجلابی داری فرو می‌روی و باز هم پنبه در گوش بگذاری، دیگر به نهایت قساوت قلب رسیده‌ای! خیلی ساده است. برگردیم به صدر اسلام. عثمان خلیفه‌ی سوم وضعی کمابیش چنین داشت. و علی تا آخرین نفس از او حمایت کرد و بعد هم متهم به ریختن خونِ عثمان شد. اما همین علی مرتب به عثمان هشدار می‌داد و عثمان گوش به سخنان علی نمی‌داد. لحظه‌ای درنگ نکنید. نگویید او علی بود که چنین کرد و ما را و شما را چه قیاس با علی بکنیم. علی چون یک انسانِ ‌صاحب خرد و فضیلت چنین می‌کرد. اگر از خاندان نبوت و رسالت هم نبود و وصی هم نبود، باز هم ممکن بود این اندازه «درک» و «تشخیص» داشته باشد. می‌شود گفت که به هر حال همه خطا می‌کند و عثمان هم مثل همه‌ی آدم‌ها؟ اگر وضع چنین بود که علی باید آن انذار را تعطیل می‌کرد. اگر بگوییم خوب آن وقت از عثمان بهتر علی بود، این تشخیص من و شمای شیعه است. «عقل» این وسط چه می‌گوید؟

نمی‌دانم. زیاد به حاشیه نمی‌روم. من در فهم سیاست، بعد از تحصیل علم سیاست و مشاهده‌ی صحنه‌ی سیاست جهان و ایران، فکر می‌کنم درکی واقع‌گرایانه دارم. اما در درک واقع‌گرایانه‌ام، ارزش‌ها را تعطیل نمی‌کنم و عقل و خرد را قربانی «ریل پالتیک» نمی‌سازم. کسی که در مقام سیاست نشست، باید پوست‌اش کلفت باشد و هر چه فحش هم خورد نوش‌جان‌اش. ننه من غریبم در سیاست در آوردن و ادعای مظلومیت کردن، فقط خصلت دیکتاتورهای بچه‌ننه‌ای است که شهامت روبرو شدن با مهابت سیاست را ندارند. سیاست مردِ میدان می‌خواهد که از پلید‌های‌اش نترسد. وقتی هم آلوده‌ی آن شدی، رنجشی از هیچ سخنی و عملی – به حق یا ناحق –نباید داشت. فرصتی یافتم بیشتر موضوع را می‌شکافم. همین دو سه بند را سربسته داشته باشید تا وقتی بتوانم بهتر بپرورانم‌اش.

مرتبط: عدالت ورزی با ارباب قدرت؟

۳

از پاکستان تا ایران: سیاست‌های دوگانه

حتماً اخبار را مرتب دنبال کرده‌اید. نه فقط اخبار این چند روز اخیر را، بلکه اخبار چند سال اخیر را. در اکثریت قریب به اتفاق ماجراهای تروریستی دنیا که پای اسلام هم در آن‌ها در میان است، همیشه نام پاکستان در صدر است. پاکستان ستون فقرات پرورش تروریسم در منطقه است. درست است که بهترین میدان تمرین افغانستان بوده و هست؛ درست است که عراق شاهد خشونت‌های عملی القاعده است (حساب فلسطین و لبنان اندکی به این‌ها فرق دارد)، اما پاکستان کشوری است اسلامی که خشن‌ترین بنیادگراهای اسلامی از آن بیرون می‌آیند. تا به حال در این ماجراها یا نامی از ایران برده نشده است یا عمدتاً ایران در حاشیه بوده است. اما سازمان‌های بین‌المللی همیشه ابتدا ایران را هدف قرار می‌دهند، همیشه نام ایران است که در رأس حامیان تروریسم است. چرا؟ مدتی پیش حامد کرزی به سختی از مشرف انتقاد کرده بود که طالبان را پناه داده و آموزش می‌دهد و آن‌ها را سرکوب نمی‌کند. مشرف هم می‌گوید در این کارها دخالتی ندارد و آن‌ها خودسر هستند. پیشاور و شهرهای مرزی پاکستان با افغانستان بیغوله‌‌هایی امن برای شورشیان و افراطیون و حامیان پیاده شدن احکام شریعت است. اما آمریکا حتی یک بار به دولت پاکستان فشار نیاورده است. چرا؟

عده‌ای طلبه در پاکستان به پاسگاهی حمله می‌کنند و زن و مرد با اسلحه خواستار پیاده شدن احکام شریعت می‌شوند (لینک خبر در بی‌بی‌سی) و بحرانی درست می‌شود که چندین روز است ادامه دارد و هنوز خاتمه نیافته است. در ایران هرگز نمونه‌ی چنین چیزی را می‌بینید؟ در ایران ۱۸ تیر رخ می‌دهد، اما کسی جرأت نمی‌کند اسلحه به دست بگیرد و خواهان پیاده شدن احکام شریعت شود و در برابر دولت به پا خیزد (مگر البته دولت دولت خاتمی باشد!). ولی این تفاوت بنیادی از کجاست که همه‌ی تروریست‌ها از عراق، عربستان، افغانستان، پاکستان، اردن، لبنان و کشورهای دیگری غیر از ایران می‌آیند و تا به حال در این همه حوادث تروریستی نام یک ایرانی هم ذکر نشده است، و دولت ایران هم با مسببان این حوادث هیچ نسبتی نداشته، اما باز هم ایران است که نام‌اش مترادف است با تروریسم؟ و عجیب‌تر این نیست که آمریکا هنوز نمی‌خواهد تکلیف‌اش را با سازمان مسعود رجوی یکسره کند؟ تحلیل این ماجراها نیاز به دانش سیاسی پیچیده‌ای ندارد. کافی است فقط اخبار را ببینید. اخبار مثلاً بی‌بی‌سی یا سی‌ان‌ان را. فقط واقعیت‌ها را بدون تفسیر اضافی ببینید. یک نتیجه کاملاً مشهود است: معیارهای دوگانه؛ دورویی سیاسی آشکار. پاکستان عملاً لانه‌ی تروریسم است، اما مگر آمریکا به آن‌جا لشکرکشی کرده یا برای‌اش خط و نشان می‌کشد؟ عربستان تنها کشور مسلمان است که مو به مو احکام شریعت را اجرا می‌کند، دست دزد قطع می‌کند، زنان از بسیاری از حقوق انسانی خود در آن محروم‌اند، و ده‌ها نمونه از نقض آشکار حقوق بشر در آن‌جا می‌توان یافت (که یک دهم آن را در کشوری مثل ایران نمی‌تواند دید؛ با وجود تمام افراط‌هایی که در ایران هست)، اما آمریکا و «جامعه‌ی بین‌المللی» در برابر عربستان سکوت می‌کند و سال‌های سال است که سکوت کرده است. چرا؟

خیلی خوب است یکی تحقیق مفصلی درباره‌ی تندروی‌های دینی پاکستانی‌ها انجام بدهد. سنی‌های افراطی پاکستان که پیوندهای استواری با وهابی‌ها و طالبان دارند، چگونه به این‌جا رسیده‌اند و کی مسلمان شده‌اند و در تاریخ خود چه چیزهایی دارند؟ ده‌ها پرسش بی‌پاسخ در پاکستان است. تحلیل بهتر و منصفانه‌تری از وضعیت پاکستان و عربستان و افغانستان، شاید راه برون‌رفتی از کلاف سر در گم تندوری‌های دینی و خشونت به نام دین نشان بدهد.

۰

مسأله‌ی زن «قدرت» است

نمی‌دانم چرا صاحب سیبستان سرش را به درد آورده است و این همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرف‌های‌اش به جا و معقول، اما مهدی یک چیز را فراموش کرده است: زن نمونه‌ و مطلوبی که در برابر تمام زن‌های «دیگر» و «غیر خودی»، ولو ایرانی، مطرح می‌شود، شخص شخیص خانم «فاطمه رجبی» است. وقتی الگوی زن ایشان باشد، دیگر شما چرا به خودتان زحمت می‌دهید؟ چرا الگوست؟ چون اگر الگو نبود، حتماً آقای خامنه‌ای مستقیم یا غیر مستقیم جلوی این خانم را گرفته بود که این همه مایه‌ی بی‌آبرویی سیاسی و اخلاقی کشور نشود. آن جناح اگر فقط یک الگو، یک شخص مطرح مثل فاطمه‌ رجبی داشته باشد، نیاز به هیچ دشمن خارجی ندارد. نیازی به حمله‌ی غربی‌ها و هجوم فرهنگی غرب نیست. بهترین نماد انحطاط اخلاقی و دینی زن ایشان است که هیچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نیست و به هیچ چیز اعتنا ندارد جز حفظ قدرت.

به نظر من تحلیل‌های مهدی، هر چند مهم و معتبر باشد، از اعتنا به یک نکته غفلت کرده است:‌ اخلاق قدرت. رکن رکین تمام معادله‌های فکری نظام مبتنی بر اخلاق قدرت و ادب حفظ قدرت است. لذا تمام آن حرف‌ها یک طرف، تجزیه و تحلیل «اخلاق قدرت» یک طرف. سنگین‌ترین وزنه در برابر تمام اصول اخلاقی، دینی، فرهنگی و اجتماعی همین مسأله‌ی قدرت است. ما در نقد اخلاقی قدرت قصور کرده‌ایم و چون نمی‌توانیم نقد اخلاقی از قدرت عرضه کنیم، برای آن‌که صاحب قدرت است همه‌ی مسایل اخلاقی دیگر، از جمله مسایل انسانی و حقوقی و اخلاقی زن، از هر منظری که باشد، چه اسلامی باشد و چه انسانی، چه شرقی باشد و چه غربی، فقط بازیچه است و لفاظی سیاسی. اخلاق قدرت اقتضا می‌کند، هر چه دل‌مان خواست بگوییم و کسی هم نفس نکشد. جز این اگر هست، خود صاحب قدرت به صراحت از نقد اخلاقی قدرت باید استقبال کند. اما صاحبان قدرت در هر جای دنیا، اساساً با این خصلت بیگانه هستند. تنها ساختارهای جا افتاده‌ی اجتماعی و سیاسی موجود هستند که وضعیت را در کشورهای متفاوت، تغییر می‌دهد.

۱

ادبیات قدرت!

اصل جمله‌ی وزیر ارشاد به نقل از ایسنا: «ما سایت‌ها و پایگاه‌ها را به دریافت مجوز از خودمان اجبار نکردیم و فقط به آن‌ها گفتیم که مشخصات و نوع فعالیتشان را به ما اعلام کنند؛ خوشبختانه بیش از دو هزار و چند صد سایت و پایگاه اطلاع‌رسانی خود را معرفی کردند و هنوز برای کسانی که به این کار اقدام نکرده‌اند، فرصت وجود دارد».

حالا همان جملات بالا را نه پشت سر هم، بلکه با مکث بخوانید. اصلاً این‌جوری بخوانید:
۱. «ما سایت‌ها و پایگاه‌ها را به دریافت مجوز از خودمان اجبار نکردیم و فقط به آن‌ها گفتیم که مشخصات و نوع فعالیتشان را به ما اعلام کنند؛ خوشبختانه بیش از دو هزار و چند صد سایت و پایگاه اطلاع‌رسانی خود را معرفی کردند» و
۲. «هنوز برای کسانی که به این کار اقدام نکرده‌اند، فرصت وجود دارد».

شرح و تفسیر لازم ندارد دیگر. آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!

پ. ن. بی‌خیال!‌ توضیح می‌دهم. فکر نمی‌کنم زبان فارسی این‌قدر پیچیده باشد که نفهمیم جمله‌ی شماره‌ی (۱) با جمله‌ی شماره‌ی (۲) تناقض دارد. «اجبار نمی‌کنیم» چه ربطی دارد با این‌که «هنوز فرصت دارند»؟! فرصت دادن و مهلت گذاشتن، مضمون‌اش اجبار و تکلیف است. بعد هم «خود را معرفی کردند» یعنی چه آخر؟ مگر سربازی است که بیایند خودشان را معرفی کنند؟

آقای وزیر! چرا بیخودی به ساز ملت می‌رقصید؟ یک جا بایستید. یا بگویید زور است یا بگویید زور نیست. چرا هی یکی به نعل و یکی به میخ می‌زنید، برادر من! وقتی می‌خواهید نرمش و انعطاف هم از خودتان نشان دهید، به بدترین شکل ممکن نشان می‌دهید!

۱۲

عدالت‌ورزی با ارباب قدرت؟

بعد از این‌که یادداشت «بأی ذنب؟» را نوشتم، دیدم بعضاً عده‌ای در اصالت فیلم شک کرده‌اند و گفته‌اند که زود داوری کرده‌ام و از سر خشم و احساس نوشته‌ام. بگذارید خیلی صریح‌تر و روشن‌تر نظرم را بگویم. فرض را بر این می‌گیرم که این یک فیلم ساختگی باشد. با هزاران رخداد دیگر که این همه آدم، از جمله من، دیده‌ام چه می‌کنید؟ با این همه خبری که خود حاکمیت هم تأییدش می‌کند، چه می‌کنید؟

اما چرا من گاهی اوقات به درشتی می‌نویسم؟ دلیل‌اش بسیار روشن است. آن که بر مسند حکمفرمایی نشسته است، آن‌که قدرت دارد، کسی که قوه‌ی قاهره دارد، با انسان عادی یکی نیست. لذا اگر با اشخاص بتوان و باید مدارا کرد، بدون هیچ تردیدی با ارباب قدرت، باید زبان قاطع و برنده داشت. من یک بار دیگر هم نوشته‌ام که در اسلام، فلسفه‌ی امر به معروف و نهی از منکر اساساً از پایین به بالاست، نه از بالا به پایین. این شهروندان هستند که باید بر حاکمان نظارت داشته باشند از از آن‌ها پاسخ طلب کنند،‌ نه بر عکس. تمام این‌ها تازه با این فرض است که آن‌که در مقام حاکمیت نشسته باشد، هیچ لغزشی مرتکب نشده باشد. در بهترین حالت، حاکمان بسیار پارسا و خداترس هستند. اما من و شما نیک می‌دانیم و نشانه‌های آن هم آشکار است که در میان حاکمان ما بی‌تقوایی مثل طاعونی افتاده است و هیچ کس را پروای خدا و ترس از او نیست. اندک‌اند آن‌ها که قدرت دارند و از خدا می‌هراسند. لذا، هر اندازه که مکلف‌ایم در حفظ آبروی مؤمن، به همان اندازه مکلف‌ایم در آشکار کردن خطای ارباب قدرت. قصه‌ی ابوحنیفه‌ی کوفی و آن کودک را حتماً به یاد دارید. ابوحنیفه از جایی رد می‌شد. کودکی را دید که آرام آرام از زمین لغزانی رد می‌شود. گفت مواظب باش زمین نخوری. کودک گفت تو مواظب باش زمین نخوری. من اگر زمین بخورم عیبی نیست. تو اگر بلغزی مسلمانی می‌لغزد!

اما حاکمانی که از این نقدها بر می‌آشوبند و منتقدشان را به انواع و اقسام اتهامات از خود می‌رانند، خود آشکار است که دیگر نقدپذیر نیستند. پس این نصایح را باید به حاکمان کرد، نه به محکومان. اگر این‌جا چیزی می‌نویسم، نه صرفاً از سر خشم است و احساس. بدون هیچ شکی احساس می‌کنم که چیزی که می‌گویم حقیقتی در خود دارد. قدرت را نمی‌توان به حال خویش رها کرد. قدرت باید مرتباً بدون هیچ ملاحظه و تعارفی نقد شود. گریبان قدرت را باید مدام گرفت. و البته گریبان قدرت را گرفتن هزینه دارد. اما وقتی صاحب قدرت ادعای اخلاق و دین‌داری و اسلام می‌کند، آن‌جاست که می‌توان میزان پای‌بندی‌اش را به این ادعاها دید. خوب، حالا فکر می‌کنید کارنامه‌ی حاکمیت ما بسیار درخشان است؟ من ماجرا را خیلی انسانی می‌بینم. نه به آن‌ها قداست می‌دهم (و به همین دلیل است که خود را موظف به نقد آن می‌بینم) و نه آن‌ها را از شأن بشریت‌شان جدا می‌کنم. آن‌ها در مقام کمال و معصومیت نیستند. بیش از این نمی‌شود از آن‌ها توقع داشت. پس هر چه قدرت و حاکمیت را نقد کنند کم است. فراموش نکنید: قدرت سیاسی، قوه‌ی قاهره دارد، پلیس دارد، زندان دارد، قوه‌ی قضایی دارد. در این‌ها طبیعتاً فساد راه پیدا می‌کند. نقد، مهم‌ترین ابزاری است که این‌ بیماری‌ها را اصلاح می‌کند.

۲

آزادی حق است یا لطف؟

روزگار مدرن، روزگار اشباع ادبیاتِ سیاسی از کلمه‌ی «آزادی» است. نظریه‌پردازان سیاسی – مسلمان و غیر مسلمان – عمدتاً اتفاق دارند که آزادی حق انسان است (البته باید حساب نظریه‌پردازان حکومت‌های ایدئولوژیک را جدا کرد). اما قطعاً عده‌ای هم هستند، از میان عامه‌ی مردم و روشنفکران یا سیاست‌مداران، که آزادی را «لطف» حکومت به رعایا یا شهروندان می‌دانند.

این «الطاف حکومتی» تنها از کشورهای جهان سوم و حکومت‌های ایدئولوژیک و مردمانِ ساکن در کشورهای توسعه‌نیافته صادر نمی‌شود. در غرب، در دنیای به اصطلاح متمدن، در همین جامعه‌های مدنی لیبرال دموکرات هم یافت می‌شود. در کشورهای توسعه‌نیافته و جهان سوم، البته آزادی لطفی است که حکومت در حق شهروندان‌اش می‌کند (آزادی را عام – نه بی‌حد و حصر – بگیرید: آزادی عقیده، آزادی بیان و الخ). اما در غرب هم این اتفاق رخ می‌دهد. فرض کنید کسی ادعا کند که در ایران آن اندازه هم که می‌گویند وضع آزادی بد نیست و این قدر هم که رسانه‌ها تبلیغ می‌کنند، ایران سرزمین تباهی و تاریکی نیست (فارغ از صحت و سقمِ ادعا). این را من فراوان دیده‌ام و شنیده‌ام از ایرانی‌های داخل یا خارج ایران و کسانی که مخالفِ فکری و عملی جمهوری اسلامی هستند که: «خوب اگر در ایران آزادی بیشتر است، بروید آن‌جا زندگی کنید! در همین غربِ آزاد، ما به شما این اجازه را می‌دهیم که حرف‌تان را بزنید، ولی آن‌جا که بروید چنین آزادی‌ای ندارید». در این جملات مغالطه‌ای هست. شاید درست بگویند که آن آزادی‌ بیانی که در غرب هست، در ایران نیست. طبیعی هم هست. ما داریم از تفاوت یک کشور توسعه‌یافته و مدرن غربی با یک کشور در حالِ توسعه‌ی جهان سوم که هزار و یک چالش سیاسی دارد، صحبت می‌کنیم. شنونده وقتی جمله را می‌شنود، حس می‌کند که این آزادی لطفی است که غرب به او کرده است. مهم نیست که در ایران یا مثلاً سوریه این آزادی نیست. مهم این است که این آزادی حقِ بشری این انسان است در هر کجا که باشد. در نتیجه، این‌که کسی می‌تواند در غرب عقیده‌اش را بدون پروای سانسور و تعقیب حکومتی بگوید (فرض کنیم همه جا بشود آزادی بیان در هر زمینه‌ای داشت)، این آزادی حق فرد است نه لطفِ جامعه‌ی غربی!

ایرانی‌های ما همیشه مرغ همسایه را غاز می‌بینند و فکر می‌کنند آزادی غرب، هدیه است، لطف است. آزادی، بر پایه‌ی همین نظریه‌های غربی، حق «هر» انسانی است، تا جایی که آزادی دیگری را محدود نکند و به کار انتشار نفرت و خشونت نیاید. این مغالطه‌ی کودکانه که اگر از فلان چیز این‌جا خوش‌تان نمی‌آید یا فکر نمی‌کنید ایران دوزخ است، برگردید همان‌جا باشید، آینه‌ی ضعف استدلال گوینده است. من اگر در غرب هستم و از «حقِ بدیهی»‌ام استفاده می‌کنم، کشوری که در آن ساکن هستم، منتی بر سرِ من ندارد. اتفاقاً اگر این «حق» را به من ندهد جای ملامت دارد و فرقی با همان‌ها که مدعی تفاوت با آن‌هاست، ندارد. ذهنِ پریشان و سیاست‌زده‌ی بعضی از ایرانی‌های ما خیلی احتیاج به تمرین مدارا و انصاف و روشن‌بینی دارد.

۲۱

و ما ادریک ما لاریجانی!

وقتی حرف زدن لاریجانی را در این کنفرانس مونیخ می‌شنوید، سخنان یک سیاست‌مدار مسلط و با سواد را می‌شنوید. من به مواضع یک دولت کاری ندارم. آدم می‌تواند سخنان سیاست‌مدار هر کشوری را بشنود و تشخیص بدهد طرف چه اندازه «سواد» دارد و چقدر بارش هست. همه می‌دانیم لاریجانی صدا و سیما چه مدیری بود. لاریجانی هر چه که بود لااقل آدم بی‌سوادی نبود. کسانی که لاریجانیِ علمی را می‌شناسند می‌دانند کسی است که در فلسفه و منطق ید طولایی دارد. این جنس سخنرانی لاریجانی را من هرگز نشنیده بودم. هرگز. سخنانی سنجیده و متین بدون هوچی‌گری و شاخ و شانه کشیدن‌های بیهوده. واقعاً دست مریزاد. شما فقط همین جنبه‌ی رتوریک و کلامی سخنان لاریجانی را داشته باشید. من همیشه از بعضی از سیاست‌مداران انگلیسی به خاطر سنجیده سخن گفتن‌شان و سیاست‌مدارانه حرف زدن‌شان ستایش کرده‌ام (کاری ندارم که اغراض و نیاتِ آن‌ها خوب است یا بد)، اما در این یکی دو سال اخیر، حرف‌هایی از جنس حرف‌های لاریجانی بیشتر به معجزه شبیه است! باور نمی‌کنید؟ این فیلم را ببینید و با این

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

مقایسه کنید تا بفهمید چه می‌گویم!

۵

متهم کیست: ایران یا آمریکا؟!

۱. آخرین خبر داغ در اخبار بی‌بی‌سی (هم در تلویزیون و هم در وب‌سایت) این است که آمریکا ایران را متهم به دخالت نظامی در عراق کرده است و گفته است بمب‌هایی که باعث مرگ بیش از ۱۷۰ (به رقم دقت کافی بکنید) سرباز آمریکایی شده است ساخت ایران است و فناوری ایرانی دارند.

کاری نداریم به این‌که دستگاه سیاست خارجی ایران چه اندازه بی‌تدبیر عمل کرده است و رییس‌جمهور با اظهارات شتاب‌زده و نسنجیده‌اش چه فرصت‌هایی را که از ملت ایران (و حتی از نظامی که خود مقدس‌اش می‌داند) سوزانده است. مسأله تخطئه یا تبرئه‌ی ایران نیست. به هر حال شواهد و مدارک قابل سنجش و بررسی است؛ هر نتیجه‌ای که متکی بر شواهد انکارناپذیر باشد، منطبق با «واقعیت» خواهد بود، به سود ایران باشد یا به زیان‌اش؛ دولت‌مردان وقتی کاری را می‌کنند باید به فکر عواقب‌اش هم باشند. اما چرا آمریکایی که خودش دست‌اش آلوده است این وقاحت را به خرج داده است؟ چون همیشه وقیح بوده است؟ چرا هیچ کس نگفت و نمی‌گوید که تمام سلاح‌هایی که جوانان ایرانی را (که شمارشان بسیار بیشتر از ۱۷۰ نفر بوده است) در جبهه‌ها به خاک و خون می‌کشید و مردمِ بی‌دفاع و غیرنظامی ایرانی را از هستی ساقط می‌کرد، از آمریکا و آلمان و چندین کشور غربی و شرقی دیگر آمده بود؟ اگر منبع و محل تولید سلاح‌های به کار رفته در عراق ایران باشد، چه نتیجه‌ای می‌شود علیه ایران گرفت که نشود همان نتیجه را علیه آمریکا و سایر کشورهای حامی عراق در جنگ علیه ایران گرفت؟ کاش سیاست‌مداران ایرانی از این فرصت برای دیپلماسی مناسب استفاده کنند و بدانند لفاظی‌های آمریکا را می‌توان با لفاظی‌های همسنگ و هم‌وزن پاسخ داد نه با خط و نشان کشیدن‌های بیهوده و شاخ و شانه کشیدن‌های پهلوان‌-پنبه‌ای و دون کیشوت‌وار. آمریکا خود در این بازی دست‌اش بسیار آلوده‌تر است. زبان و ادبیات مناسب و سیاست معقول را برای تأمین منافع‌ ملی باید به کار بست.

۲. دیروز شبکه‌ی خبر ایران برنامه‌ای را داشت نشان می‌داد برای به اصطلاح رسوا کردنِ آمریکا (انگار آمریکا محتاج این است که هر روز رسوا شود و به قدر کافی رسوا نشده است!). پیش در آمد این برنامه‌ی خبری، صحنه‌هایی از یک باغ وحش بود و نمایش «طاووس»! مفسر خبر می‌گفت طاووس پرنده‌ی گرانبهایی است و چه و چه. بعضی‌ها به سودای شکار طاووس و پرهای رنگارنگ‌اش خود را به هزار درد سر می‌اندازند. وضعِ آمریکا هم همین است! و بعد خبرهایی را از سی‌ان‌ان نشان می‌داد که چقدر در بودجه‌ی کنگره سوء استفاده شده است و چیزهایی از این دست. در سراسر برنامه، لحن مفسر، لحن تمسخر بود و استهزاء. انگار وقتی خبری را نقل می‌کنند و در آن کسی را استهزاء نکنند، مخاطب خبر را باور نمی‌کند. سیاست و ادبیاتِ سیاسی دستگاه بوش و دولت آمریکا به قدر کافی انزجار آور و متناقض هست. نیازی به متوسل شدن به لفاظی‌های بچه‌گانه و تمسخر آمیزی که حیثیتِ رسانه‌ی ایرانی را به باد می‌دهد نداریم. همان اخبار سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، بدون هیچ اظهار نظر اضافی و تمسخری کافی است که نشان بدهد وزن سیاست‌های بوش در آمریکا چی‌ست. نیازی نیست با این کارها ذهن مخاطب را نسبت به صداقت و اصالت روایت‌تان مشکوک کنید.

۳. و این را هم بخوانید «و لا تلقوا بأیدیکم الی التهلکه». بالاخره سفر لاریجانی به مونیخ و ولایتی به روسیه برای چی‌ست؟ برای سوزاندنِ آخرین فرصت‌های باقی‌مانده برای تأمین منافع ایران و خلق گلستان و ترکمان‌چای‌های تازه؟ یا قرار است سیاست‌مداران دیگرمان در ایران هر نتیجه‌ای را که این‌ها با چانه‌زنی – شاید – بگیرند، به طرفه العینی به باد دهند؟

۵

فوکویاما و نقدِ هویت و مهاجرت

این مقاله‌ی تازه‌ی فوکویاما درباره‌ی هویت و مهاجرت در مجله‌ی پراسپکت مقاله‌ی شگفت‌انگیزی است (ترجمه‌ی فارسی در سایت رادیو زمانه). بسیاری از حرف‌هایی را که می‌خواستم بنویسم و پیش‌تر ننوشته‌ام یا تنها اشاره‌ای به آن‌ها کرده بودم، به قلمِ او به شیوایی تمام آمده است. وقتی می‌گفتم نیلگون زمانه احتیاج به چیزی دارد که آن را تکمیل کند، و گرنه بحثی ناقص و یک‌طرفه است، مقصودم وجود چنین چیزی بود.

چه بسا بشود در نوشته‌ی فوکویاما خطوط مشترکی با نوشته‌های عبدی کلانتری یافت، اما آن واقع‌بینی، صراحت و شجاعتی که در قلمِ او و بیانِ او هست، هرگز در نوشته‌های نیلگون دیده نمی‌شود. به این می‌گویند یک نقدِ علمی و تحلیل آکادمیکِ تمام عیار و سنجیده (ولو به آن ایراد وارد باشد). در مقایسه با این جنس نقدهاست که من نیلگونِ عبدی کلانتری را علمی و جامعه‌شناسانه نمی‌دانم – بر خلاف ادعای خودِ عبدی. فوکویاما به خوبی مشکل مهاجران مسلمان و اسلام‌گرایان تندرو را تشخیص داده است: معضل هویت. از طرفی فوکویاما در انتخاب واژه‌ها و کلمات حساس است. وقتی از اسلام‌گرایان افراطی سخن می‌گوید مشخص‌ است که مقصودش یک گروهِ سیاسی با اهداف ایدئولوژیک در جهان اسلام است – نه کلِ یک دین و یک آیین و تمامِ پیروان‌اش. فوکویاما خشونت و تروریسم را زاده‌ی دین و آیین اسلام نمی‌داند (بر خلاف مدعای پرزور و عاطفی طیفِ مقابل)، فوکویاما اسمِ این کار را یک «صنعت کوچک» تازه نهاده است و انصافاً که از این بازی روانی عجب صنعتی ساخته‌اند و شوربختانه شواهد استقرایی این صنعتِ سست را هم به قوت در گوشه و کنار جهان می‌توانند پیدا کنند.

سخن مشابهی را هم دکتر سروش چندین سال پیش در خلال بحث درباره‌ی اسلام هویت واسلامِ حقیقت مطرح کرده بود، اما دیدنِ ماجرا از زاویه‌ی معضلات اروپا و آمریکا حکایتِ تازه‌ای است. به هر حال، مقاله را بخوانید و اگر واقعاً حوصله داشته باشید، سلسله‌ی بحث‌های عبدی را هم در نیلگون با آن مقایسه کنید تا تفاوتِ آشکارِ دو دیدگاه را ببینید (مثلاً دیدگاهی که معضلاتِ امروز را محصول بحرانِ هویت‌ و مشکلاتِ سیاسی معاصر و مدرن می‌بیند و دیدگاهی که خود را به آب و آتش می‌زند تا ثابت کند عرفان و تصوف از همان اول ذات و هسته‌ای شورشی و سیاسی داشته است!).

پ. ن. این هم ترجمه‌ی کامل مقاله‌ی فوکویاما در سایت زمانه. در ادامه، فهرست‌وار چند بند از مقاله‌ی فوکویاما را نقل کرده‌ام، به همان ترتیب و توالی خودِ نویسنده. ممکن است بعضی از بندها پشت سر هم باشند، اما شماره‌دار کردن‌شان به این دلیل است که در هر بندی نکته‌ی درخور تأملی هست.

ادامه‌ی مطلب…

۵

خطای بی‌بی‌سی:‌ دعوت آشکار به جنگ

سه چهار روز پیش در بی‌بی‌سی مطلبی منتشر شد با عنوان «جنگ آری یا نه؟»(ترجمه‌ی کامل فارسی آن را در رادیو زمانه بخوانید). نویسنده ماجراهای زمان نخست‌وزیری چیمبرلین را یادآوری کرده است و مقدمات وارد شدن انگلیس را به جنگ جهان دو آورده است: چگونه چیمبرلین مخالف جنگ و طرف‌دار صلح بود در حالی که چرچیل هیتلر را فریب‌کاری وقت تلف‌کن می‌دانست که بالاخره جنگ راه می‌اندازد.

نویسنده این همه قصه را گفته است، و بدون تأیید مستقیم و صریح، اشاره کرده است که آری، ایران سوداهای هسته‌ای دارد، فردا ممکن است بمب اتمی بسازد و به کشوری دیگر – مشخصاً اسراییل – حمله کند. پس به همان شیوه‌ی قدیم سیاست‌مدارانی مثل چیمبرلین باید تسلیم دوراندیشی سیاست‌مدارانی هوشمند چون چرچیل شوند و حمله‌ای پیشگیرانه به ایران بکنند و تجهیزات هسته‌ای ایران را از بین ببرند. نویسنده با بی‌شرمی تمام راه‌حل هم برای این حمله‌ی مسلحانه ارایه می‌دهد:‌ بمب نوترونی مسأله‌ی تجهیزات زیرزمینی ایران را حل می‌کند. بمب نوترونی را چه کسی دارد؟ البته اسراییل! حالا درست است که اسراییل خودش به آن اعتراف نمی‌کند، ولی خوب می‌شود یک جوری مسأله را حل کرد.

من آشکارتر از این دعوت به جنگ ندیده بودم. نویسنده ده‌ها اشتباه در این یادداشت مرتکب شده است و مقایسه‌هایی کرده است پاک بی‌معنی و مزخرف که گویی از ابتدا به قصد تأیید مدعای حمله به ایران دنبال چنین نمونه‌هایی می‌گشته است. نخست این‌که زمان ما با زمان چرچیل و چیمبرلین قابل مقایسه نیست. طرف مقابل آن‌ها هم هیتلر نیست. رسانه‌های امروز مثل رسانه‌های آن زمان نیستند. راه‌حل‌های سیاسی امروز هم با راه‌حل‌های سیاسی زمان هیتلر خیلی فرق دارند – آن زمان اصلاً سازمان مللی وجود نداشت؛ سلاح هسته‌ای در کار نبود، بشریت را هزاران خطر دیگر تهدید نمی‌کرد؛ حساسیت‌های آن زمان حساسیت‌های امروز نبودند. آن زمان حتی کمونیسم در برابر کاپیتالیسم آمریکا آن قدر خطرناک به حساب نمی‌آمد. از آن زمان تا به حال جنگ سرد را پشت سر گذاشته‌ایم. کمونیسم سقوط کرده است. ایران هم ده‌ها تحول سیاسی و فکری و فرهنگی را پشت سر گذاشته است.

نویسنده می‌گوید وقتی به عراق حمله کردند، هدف از بین بردن سلاح‌های کشتار جمعی بود که بعد معلوم شد وجود نداشته‌اند. و همین اشاره را درباره‌ی ایران می‌کند، ولی شهامت این را ندارد که اذعان کند تجاوزهای آمریکا (دقت کنید که «احمدی‌نژاد» تا به حال به هیچ کشوری تجاوز نکرده و فقط خط و نشان کشیده است؛ هر اندازه که کارش زشت و شرم‌آور و دور از عقل و دیپلماسی باشد) به عراق و افغانستان نه تنها منطقه را به آشوب و ویرانی و تباهی کشانده است، بلکه امنیت خود آمریکایی‌ها و غربی‌ها را هم به مخاطره‌ی جدی انداخته است. واقعاً اگر آمریکا به منطقه‌ حمله نمی‌کرد، باز هم این اندازه ناامنی و قتل و کشتار داشتیم؟ راستی چرا آمریکا به سومالی، به الجزایر، به لیبی، به عربستان سعودی حمله نمی‌کند؟ چرا؟ وضع حقوق بشر و دموکراسی در آن کشورها خیلی بهتر است؟

نویسنده به انقلاب ایران اشاره می‌کند و پیروزی قاطع همه‌پرسی ملی. بعد از گروگان‌گیری حرف می‌زند و پشت سرش می‌گوید رژیم ایران از این میانه‌روتر نمی‌شود. واقعاً آدم حیرت می‌کند از این هم تحلیل ضعیف و آبگوشتی. انگار نویسنده در خواب اصحابِ کهف بوده است. انگار نمی‌داند که نه تنها جامعه‌ی ایران عوض شده است بلکه ساختار سیاست ایران هم بسیار متغیر است. نویسنده جوری نوشته است که انگار خاتمی هرگز هشت سال رییس جمهور نبوده است. انگار ۲۸ سال است فقط احمدی‌نژاد مشغول خط و نشان کشیدن برای همه‌ی دنیا بوده است! نویسنده چنان در توهم‌های خودش غرق است که فکر می‌کند در ایران تمام حاکمیت را به نام رییس‌جمهور سند زده‌اند. این را نمی‌داند که رییس‌جمهور با مجلس مشکل دارد و حتی طرف‌داران‌اش امروز منتقد وعده‌های بی‌عمل و سیاست‌ها نیندیشده و شتاب‌زده‌اش هستند.  نویسنده این را که می‌داند وقتی مجلس سنای آمریکا به دست دموکرات‌ها می‌افتد سیاست رییس جمهور هم تغییر می‌کند. ایران هنوز چنان کشوری نشده است که شخص رییس جمهور بتواند خودسرانه برای تمام کشور تصمیم بگیرد و هر کار که خواست بکند (اگر می‌شد، خاتمی حتماً کاری کرده بود!).

این نوشته نه تنها یک‌جانبه و مغرضانه است و با بی‌شرمی تمام دعوت به جنگ و حمله‌ی نظامی به ایران است و پیشاپیش راه هر مذاکره‌ی دیپلماتیک را بسته اعلام می‌کند و جان انسان‌ها – از هر طرفی که باشند – برای‌اش مهم نیست، بلکه بی‌بی‌سی هم که عموماً رسانه‌ای است حساب شده که موضع‌گیری‌های سیاسی‌اش بسیار سنجیده‌تر از بقیه است، عملاً خود را هم‌ردیف جنگ‌طلبان نئوکانِ آمریکایی قرار داده است. واقعاً شرم‌آور است. بسیار مهم و واجب است که همه‌ی ایرانی‌های وبلاگ‌نویس مخصوصاً هم در این نظرسنجی شرکت کنند و هم نویسنده‌ی یاوه‌گو را به چالش بگیرند. از آن مهم‌تر باید به خود بی‌بی‌سی اعتراض کرد که چنین آشکار سرود یادِ مستان می‌دهد (نگویید آزادی بیان است، اگر آزادی بیان باشد باید برای حرف‌های یکی مثل احمدی‌نژاد هم همان‌جا تریبونی درست کنند – که نباید بکنند).

پ. ن. به کسانی که فکر می‌کنند آن‌چه نوشته‌ام صرفاً یک برداشت شخصی حداقلی و روایتی یک‌جانبه یا حتی متعصبانه است، توصیه می‌کنم نظرهای پای این مطلب بی‌بی‌سی را یک بار دیگر به دقت بخوانند و نام‌ها را هم به دقت مشاهده کنند. عمده‌ی کسانی که نظرشان با نظر من همسو و شبیه است، نه ایرانی هستند، نه مسلمان! بحث درباره‌ی یک لغزش سیاسی آشکار است، یک بی‌تدبیری مشهود و حماقتی جنگ‌جویانه. وظیفه‌ی همه‌ی ماست که بعد از خود جهانی بهتر و سالم‌تر باقی بگذاریم. جنگ نه تنها علیه ایران که علیه هر کشور دیگری که مخل صلح و آزادی جهان نباشد و دستِ تهاجم و تعدی به دیگری دراز نکرده باشد، نامشروع است (اشتباه نکنید! سیاست‌مدار بی‌تدبیر و کوته‌بین در جهان زیاد است، حتی در اروپا و آمریکا! راه تأدیب یک سیاست‌مدار، حمله به یک کشور و برافروختن آتش جنگی پردامنه و خانمان‌سوز برای بشریت نیست). این البته با تئوری نئوکان‌ها سازگاری ندارد، ولی در بریتانیا این حرف‌ها را زدن از آن حرف‌هاست، مگر عارضه‌ی اخیری باشد که در دوران بلر عارض بعضی‌ها شده باشد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد