۳

از پاکستان تا ایران: سياست‌های دوگانه

حتماً اخبار را مرتب دنبال کرده‌ايد. نه فقط اخبار اين چند روز اخير را، بلکه اخبار چند سال اخير را. در اکثريت قريب به اتفاق ماجراهای تروريستی دنيا که پای اسلام هم در آن‌ها در میان است، هميشه نام پاکستان در صدر است. پاکستان ستون فقرات پرورش تروريسم در منطقه است. درست است که بهترين ميدان تمرين افغانستان بوده و هست؛ درست است که عراق شاهد خشونت‌های عملی القاعده است (حساب فلسطين و لبنان اندکی به اين‌ها فرق دارد)، اما پاکستان کشوری است اسلامی که خشن‌ترين بنيادگراهای اسلامی از آن بيرون می‌آيند. تا به حال در اين ماجراها يا نامی از ايران برده نشده است يا عمدتاً ايران در حاشيه بوده است. اما سازمان‌های بين‌المللی هميشه ابتدا ايران را هدف قرار می‌دهند، هميشه نام ايران است که در رأس حاميان تروريسم است. چرا؟ مدتی پيش حامد کرزی به سختی از مشرف انتقاد کرده بود که طالبان را پناه داده و آموزش می‌دهد و آن‌ها را سرکوب نمی‌کند. مشرف هم می‌گويد در اين کارها دخالتی ندارد و آن‌ها خودسر هستند. پيشاور و شهرهای مرزی پاکستان با افغانستان بيغوله‌‌هايی امن برای شورشيان و افراطيون و حاميان پياده شدن احکام شريعت است. اما آمريکا حتی يک بار به دولت پاکستان فشار نياورده است. چرا؟

عده‌ای طلبه در پاکستان به پاسگاهی حمله می‌کنند و زن و مرد با اسلحه خواستار پياده شدن احکام شريعت می‌شوند (لينک خبر در بی‌بی‌سی) و بحرانی درست می‌شود که چندين روز است ادامه دارد و هنوز خاتمه نيافته است. در ايران هرگز نمونه‌ی چنين چيزی را می‌بينيد؟ در ايران ۱۸ تير رخ می‌دهد، اما کسی جرأت نمی‌کند اسلحه به دست بگيرد و خواهان پیاده شدن احکام شريعت شود و در برابر دولت به پا خيزد (مگر البته دولت دولت خاتمی باشد!). ولی اين تفاوت بنيادی از کجاست که همه‌ی تروريست‌ها از عراق، عربستان، افغانستان، پاکستان، اردن، لبنان و کشورهای ديگری غير از ايران می‌آيند و تا به حال در اين همه حوادث تروريستی نام يک ايرانی هم ذکر نشده است، و دولت ايران هم با مسببان اين حوادث هيچ نسبتی نداشته، اما باز هم ايران است که نام‌اش مترادف است با تروريسم؟ و عجيب‌تر اين نيست که آمريکا هنوز نمی‌خواهد تکليف‌اش را با سازمان مسعود رجوی يکسره کند؟ تحليل اين ماجراها نياز به دانش سياسی پيچيده‌ای ندارد. کافی است فقط اخبار را ببينيد. اخبار مثلاً بی‌بی‌سی يا سی‌ان‌ان را. فقط واقعيت‌ها را بدون تفسير اضافی ببينيد. يک نتيجه کاملاً مشهود است: معيارهای دوگانه؛ دورويی سياسی آشکار. پاکستان عملاً لانه‌ی تروريسم است، اما مگر آمريکا به آن‌جا لشکرکشی کرده يا برای‌اش خط و نشان می‌کشد؟ عربستان تنها کشور مسلمان است که مو به مو احکام شريعت را اجرا می‌کند، دست دزد قطع می‌کند، زنان از بسياری از حقوق انسانی خود در آن محروم‌اند، و ده‌ها نمونه از نقض آشکار حقوق بشر در آن‌جا می‌توان يافت (که يک دهم آن را در کشوری مثل ايران نمی‌تواند ديد؛ با وجود تمام افراط‌هايی که در ايران هست)، اما آمريکا و «جامعه‌ی بين‌المللی» در برابر عربستان سکوت می‌کند و سال‌های سال است که سکوت کرده است. چرا؟

خيلی خوب است يکی تحقيق مفصلی درباره‌ی تندروی‌های دینی پاکستانی‌ها انجام بدهد. سنی‌های افراطی پاکستان که پيوندهای استواری با وهابی‌ها و طالبان دارند، چگونه به اين‌جا رسيده‌اند و کی مسلمان شده‌اند و در تاريخ خود چه چيزهايی دارند؟ ده‌ها پرسش بی‌پاسخ در پاکستان است. تحليل بهتر و منصفانه‌تری از وضعيت پاکستان و عربستان و افغانستان، شايد راه برون‌رفتی از کلاف سر در گم تندوری‌های دينی و خشونت به نام دين نشان بدهد.

۰

مسأله‌ی زن «قدرت» است

نمی‌دانم چرا صاحب سيبستان سرش را به درد آورده است و اين همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرف‌های‌اش به جا و معقول، اما مهدی يک چيز را فراموش کرده است: زن نمونه‌ و مطلوبی که در برابر تمام زن‌های «ديگر» و «غير خودی»، ولو ايرانی، مطرح می‌شود، شخص شخيص خانم «فاطمه رجبی» است. وقتی الگوی زن ايشان باشد، ديگر شما چرا به خودتان زحمت می‌دهيد؟ چرا الگوست؟ چون اگر الگو نبود، حتماً آقای خامنه‌ای مستقيم يا غير مستقيم جلوی اين خانم را گرفته بود که اين همه مايه‌ی بی‌آبرويی سياسی و اخلاقی کشور نشود. آن جناح اگر فقط يک الگو، يک شخص مطرح مثل فاطمه‌ رجبی داشته باشد، نياز به هيچ دشمن خارجی ندارد. نيازی به حمله‌ی غربی‌ها و هجوم فرهنگی غرب نيست. بهترين نماد انحطاط اخلاقی و دينی زن ايشان است که هيچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نيست و به هيچ چيز اعتنا ندارد جز حفظ قدرت.

به نظر من تحليل‌های مهدی، هر چند مهم و معتبر باشد، از اعتنا به يک نکته غفلت کرده است:‌ اخلاق قدرت. رکن رکين تمام معادله‌های فکری نظام مبتنی بر اخلاق قدرت و ادب حفظ قدرت است. لذا تمام آن حرف‌ها يک طرف، تجزيه و تحليل «اخلاق قدرت» يک طرف. سنگين‌ترين وزنه در برابر تمام اصول اخلاقی، دينی، فرهنگی و اجتماعی همين مسأله‌ی قدرت است. ما در نقد اخلاقی قدرت قصور کرده‌ايم و چون نمی‌توانيم نقد اخلاقی از قدرت عرضه کنيم، برای آن‌که صاحب قدرت است همه‌ی مسايل اخلاقی ديگر، از جمله مسايل انسانی و حقوقی و اخلاقی زن، از هر منظری که باشد، چه اسلامی باشد و چه انسانی، چه شرقی باشد و چه غربی، فقط بازيچه است و لفاظی سياسی. اخلاق قدرت اقتضا می‌کند، هر چه دل‌مان خواست بگوييم و کسی هم نفس نکشد. جز اين اگر هست، خود صاحب قدرت به صراحت از نقد اخلاقی قدرت بايد استقبال کند. اما صاحبان قدرت در هر جای دنيا، اساساً با اين خصلت بيگانه هستند. تنها ساختارهای جا افتاده‌ی اجتماعی و سياسی موجود هستند که وضعيت را در کشورهای متفاوت، تغيير می‌دهد.

۱

ادبيات قدرت!

اصل جمله‌ی وزير ارشاد به نقل از ايسنا: «ما سايت‌ها و پايگاه‌ها را به دريافت مجوز از خودمان اجبار نكرديم و فقط به آن‌ها گفتيم كه مشخصات و نوع فعاليتشان را به ما اعلام كنند؛ خوشبختانه بيش از دو هزار و چند صد سايت و پايگاه اطلاع‌رسانی خود را معرفی كردند و هنوز برای كساني كه به اين كار اقدام نكرده‌اند، فرصت وجود دارد».

حالا همان جملات بالا را نه پشت سر هم، بلکه با مکث بخوانيد. اصلاً اين‌جوری بخوانيد:
۱. «ما سايت‌ها و پايگاه‌ها را به دريافت مجوز از خودمان اجبار نكرديم و فقط به آن‌ها گفتيم كه مشخصات و نوع فعاليتشان را به ما اعلام كنند؛ خوشبختانه بيش از دو هزار و چند صد سايت و پايگاه اطلاع‌رسانی خود را معرفی كردند» و
۲. «هنوز برای كساني كه به اين كار اقدام نكرده‌اند، فرصت وجود دارد».

شرح و تفسير لازم ندارد ديگر. آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!

پ. ن. بی‌خيال!‌ توضيح می‌دهم. فکر نمی‌کنم زبان فارسی اين‌قدر پيچيده باشد که نفهميم جمله‌ی شماره‌ی (۱) با جمله‌ی شماره‌ی (۲) تناقض دارد. «اجبار نمی‌کنيم» چه ربطی دارد با اين‌که «هنوز فرصت دارند»؟! فرصت دادن و مهلت گذاشتن، مضمون‌اش اجبار و تکلیف است. بعد هم «خود را معرفی کردند» يعنی چه آخر؟ مگر سربازی است که بيايند خودشان را معرفی کنند؟

آقای وزير! چرا بيخودی به ساز ملت می‌رقصيد؟ يک جا بايستيد. يا بگوييد زور است يا بگوييد زور نيست. چرا هی يکی به نعل و يکی به ميخ می‌زنيد، برادر من! وقتی می‌خواهيد نرمش و انعطاف هم از خودتان نشان دهيد، به بدترين شکل ممکن نشان می‌دهيد!

۱۲

عدالت‌ورزی با ارباب قدرت؟

بعد از اين‌که يادداشت «بأی ذنب؟» را نوشتم، ديدم بعضاً عده‌ای در اصالت فيلم شک کرده‌اند و گفته‌اند که زود داوری کرده‌ام و از سر خشم و احساس نوشته‌ام. بگذاريد خيلی صريح‌تر و روشن‌تر نظرم را بگويم. فرض را بر اين می‌گيرم که اين يک فيلم ساختگی باشد. با هزاران رخداد ديگر که اين همه آدم، از جمله من، ديده‌ام چه می‌کنيد؟ با اين همه خبری که خود حاکميت هم تأييدش می‌کند، چه می‌کنيد؟

اما چرا من گاهی اوقات به درشتی می‌نويسم؟ دليل‌اش بسيار روشن است. آن که بر مسند حکمفرمايی نشسته است، آن‌که قدرت دارد، کسی که قوه‌ی قاهره دارد، با انسان عادی يکی نيست. لذا اگر با اشخاص بتوان و بايد مدارا کرد، بدون هيچ ترديدی با ارباب قدرت، بايد زبان قاطع و برنده داشت. من يک بار ديگر هم نوشته‌ام که در اسلام، فلسفه‌ی امر به معروف و نهی از منکر اساساً از پايين به بالاست، نه از بالا به پايين. اين شهروندان هستند که بايد بر حاکمان نظارت داشته باشند از از آن‌ها پاسخ طلب کنند،‌ نه بر عکس. تمام اين‌ها تازه با اين فرض است که آن‌که در مقام حاکميت نشسته باشد، هيچ لغزشی مرتکب نشده باشد. در بهترين حالت، حاکمان بسيار پارسا و خداترس هستند. اما من و شما نيک می‌دانيم و نشانه‌های آن هم آشکار است که در ميان حاکمان ما بی‌تقوايی مثل طاعونی افتاده است و هيچ کس را پروای خدا و ترس از او نيست. اندک‌اند آن‌ها که قدرت دارند و از خدا می‌هراسند. لذا، هر اندازه که مکلف‌ايم در حفظ آبروی مؤمن، به همان اندازه مکلف‌ايم در آشکار کردن خطای ارباب قدرت. قصه‌ی ابوحنيفه‌ی کوفی و آن کودک را حتماً به ياد داريد. ابوحنيفه از جايی رد می‌شد. کودکی را ديد که آرام آرام از زمين لغزانی رد می‌شود. گفت مواظب باش زمين نخوری. کودک گفت تو مواظب باش زمين نخوری. من اگر زمين بخورم عيبی نيست. تو اگر بلغزی مسلمانی می‌لغزد!

اما حاکمانی که از اين نقدها بر می‌آشوبند و منتقدشان را به انواع و اقسام اتهامات از خود می‌رانند، خود آشکار است که ديگر نقدپذير نيستند. پس اين نصايح را بايد به حاکمان کرد، نه به محکومان. اگر اين‌جا چيزی می‌نويسم، نه صرفاً از سر خشم است و احساس. بدون هيچ شکی احساس می‌کنم که چيزی که می‌گويم حقيقتی در خود دارد. قدرت را نمی‌توان به حال خويش رها کرد. قدرت بايد مرتباً بدون هيچ ملاحظه و تعارفی نقد شود. گريبان قدرت را بايد مدام گرفت. و البته گريبان قدرت را گرفتن هزينه دارد. اما وقتی صاحب قدرت ادعای اخلاق و دين‌داری و اسلام می‌کند، آن‌جاست که می‌توان ميزان پای‌بندی‌اش را به اين ادعاها ديد. خوب، حالا فکر می‌کنيد کارنامه‌ی حاکميت ما بسيار درخشان است؟ من ماجرا را خيلی انسانی می‌بينم. نه به آن‌ها قداست می‌دهم (و به همين دليل است که خود را موظف به نقد آن می‌بينم) و نه آن‌ها را از شأن بشريت‌شان جدا می‌کنم. آن‌ها در مقام کمال و معصوميت نيستند. بيش از اين نمی‌شود از آن‌ها توقع داشت. پس هر چه قدرت و حاکميت را نقد کنند کم است. فراموش نکنيد: قدرت سياسی، قوه‌ی قاهره دارد، پليس دارد، زندان دارد، قوه‌ی قضايی دارد. در اين‌ها طبيعتاً فساد راه پيدا می‌کند. نقد، مهم‌ترين ابزاری است که اين‌ بيماری‌ها را اصلاح می‌کند.

۲

آزادی حق است يا لطف؟

روزگار مدرن، روزگار اشباع ادبياتِ سياسی از کلمه‌ی «آزادی» است. نظريه‌پردازان سياسی – مسلمان و غير مسلمان – عمدتاً اتفاق دارند که آزادی حق انسان است (البته بايد حساب نظريه‌پردازان حکومت‌های ايدئولوژيک را جدا کرد). اما قطعاً عده‌ای هم هستند، از ميان عامه‌ی مردم و روشنفکران يا سياست‌مداران، که آزادی را «لطف» حکومت به رعايا يا شهروندان می‌دانند.

اين «الطاف حکومتی» تنها از کشورهای جهان سوم و حکومت‌های ايدئولوژيک و مردمانِ ساکن در کشورهای توسعه‌نيافته صادر نمی‌شود. در غرب، در دنيای به اصطلاح متمدن، در همين جامعه‌های مدنی ليبرال دموکرات هم يافت می‌شود. در کشورهای توسعه‌نیافته و جهان سوم، البته آزادی لطفی است که حکومت در حق شهروندان‌اش می‌کند (آزادی را عام – نه بی‌حد و حصر – بگيريد: آزادی عقيده، آزادی بيان و الخ). اما در غرب هم اين اتفاق رخ می‌دهد. فرض کنيد کسی ادعا کند که در ايران آن اندازه هم که می‌گويند وضع آزادی بد نيست و اين قدر هم که رسانه‌ها تبليغ می‌کنند، ايران سرزمين تباهی و تاريکی نيست (فارغ از صحت و سقمِ ادعا). اين را من فراوان ديده‌ام و شنيده‌ام از ايرانی‌های داخل يا خارج ايران و کسانی که مخالفِ فکری و عملی جمهوری اسلامی هستند که: «خوب اگر در ايران آزادی بيشتر است، برويد آن‌جا زندگی کنيد! در همين غربِ آزاد، ما به شما اين اجازه را می‌دهيم که حرف‌تان را بزنيد، ولی آن‌جا که برويد چنین آزادی‌ای نداريد». در اين جملات مغالطه‌ای هست. شايد درست بگويند که آن آزادی‌ بيانی که در غرب هست، در ايران نيست. طبیعی هم هست. ما داريم از تفاوت يک کشور توسعه‌يافته و مدرن غربی با يک کشور در حالِ توسعه‌ی جهان سوم که هزار و يک چالش سياسی دارد، صحبت می‌کنيم. شنونده وقتی جمله را می‌شنود، حس می‌کند که اين آزادی لطفی است که غرب به او کرده است. مهم نيست که در ايران يا مثلاً سوريه اين آزادی نيست. مهم اين است که اين آزادی حقِ بشری اين انسان است در هر کجا که باشد. در نتيجه، اين‌که کسی می‌تواند در غرب عقيده‌اش را بدون پروای سانسور و تعقيب حکومتی بگويد (فرض کنيم همه جا بشود آزادی بيان در هر زمينه‌ای داشت)، اين آزادی حق فرد است نه لطفِ جامعه‌ی غربی!

ايرانی‌های ما هميشه مرغ همسايه را غاز می‌بينند و فکر می‌کنند آزادی غرب، هديه است، لطف است. آزادی، بر پایه‌ی همين نظريه‌های غربی، حق «هر» انسانی است، تا جايی که آزادی ديگری را محدود نکند و به کار انتشار نفرت و خشونت نيايد. اين مغالطه‌ی کودکانه که اگر از فلان چيز اين‌جا خوش‌تان نمی‌آيد يا فکر نمی‌کنيد ايران دوزخ است، برگرديد همان‌جا باشيد، آينه‌ی ضعف استدلال گوينده است. من اگر در غرب هستم و از «حقِ بديهی»‌ام استفاده می‌کنم، کشوری که در آن ساکن هستم، منتی بر سرِ من ندارد. اتفاقاً اگر اين «حق» را به من ندهد جای ملامت دارد و فرقی با همان‌ها که مدعی تفاوت با آن‌هاست، ندارد. ذهنِ پريشان و سياست‌زده‌ی بعضی از ايرانی‌های ما خيلی احتياج به تمرين مدارا و انصاف و روشن‌بينی دارد.

۲۱

و ما ادريک ما لاريجانی!

وقتی حرف زدن لاريجانی را در اين کنفرانس مونيخ می‌شنويد، سخنان يک سياست‌مدار مسلط و با سواد را می‌شنويد. من به مواضع يک دولت کاری ندارم. آدم می‌تواند سخنان سياست‌مدار هر کشوری را بشنود و تشخيص بدهد طرف چه اندازه «سواد» دارد و چقدر بارش هست. همه می‌دانيم لاريجانی صدا و سيما چه مديری بود. لاريجانی هر چه که بود لااقل آدم بی‌سوادی نبود. کسانی که لاريجانیِ علمی را می‌شناسند می‌دانند کسی است که در فلسفه و منطق يد طولايی دارد. این جنس سخنرانی لاريجانی را من هرگز نشنيده بودم. هرگز. سخنانی سنجيده و متين بدون هوچی‌گری و شاخ و شانه کشيدن‌های بيهوده. واقعاً دست مريزاد. شما فقط همين جنبه‌ی رتوريک و کلامی سخنان لاريجانی را داشته باشيد. من هميشه از بعضی از سياست‌مداران انگليسی به خاطر سنجيده سخن گفتن‌شان و سياست‌مدارانه حرف زدن‌شان ستايش کرده‌ام (کاری ندارم که اغراض و نياتِ آن‌ها خوب است يا بد)، اما در اين يکی دو سال اخير، حرف‌هايی از جنس حرف‌های لاريجانی بيشتر به معجزه شبيه است! باور نمی‌کنيد؟ اين فيلم را ببينيد و با اين

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

مقايسه کنيد تا بفهميد چه می‌گويم!

۵

متهم کيست: ايران يا آمريکا؟!

۱. آخرين خبر داغ در اخبار بی‌بی‌سی (هم در تلويزيون و هم در وب‌سايت) اين است که آمريکا ايران را متهم به دخالت نظامی در عراق کرده است و گفته است بمب‌هايی که باعث مرگ بيش از ۱۷۰ (به رقم دقت کافی بکنيد) سرباز آمريکايی شده است ساخت ايران است و فناوری ايرانی دارند.

کاری نداريم به اين‌که دستگاه سياست خارجی ايران چه اندازه بی‌تدبير عمل کرده است و رييس‌جمهور با اظهارات شتاب‌زده و نسنجيده‌اش چه فرصت‌هايی را که از ملت ايران (و حتی از نظامی که خود مقدس‌اش می‌داند) سوزانده است. مسأله تخطئه يا تبرئه‌ی ايران نيست. به هر حال شواهد و مدارک قابل سنجش و بررسی است؛ هر نتيجه‌ای که متکی بر شواهد انکارناپذير باشد، منطبق با «واقعيت» خواهد بود، به سود ايران باشد يا به زيان‌اش؛ دولت‌مردان وقتی کاری را می‌کنند بايد به فکر عواقب‌اش هم باشند. اما چرا آمريکايی که خودش دست‌اش آلوده است اين وقاحت را به خرج داده است؟ چون هميشه وقيح بوده است؟ چرا هيچ کس نگفت و نمی‌گويد که تمام سلاح‌هايی که جوانان ايرانی را (که شمارشان بسيار بيشتر از ۱۷۰ نفر بوده است) در جبهه‌ها به خاک و خون می‌کشيد و مردمِ بی‌دفاع و غيرنظامی ايرانی را از هستی ساقط می‌کرد، از آمريکا و آلمان و چندين کشور غربی و شرقی ديگر آمده بود؟ اگر منبع و محل توليد سلاح‌های به کار رفته در عراق ايران باشد، چه نتيجه‌ای می‌شود عليه ايران گرفت که نشود همان نتيجه را عليه آمريکا و ساير کشورهای حامی عراق در جنگ عليه ايران گرفت؟ کاش سياست‌مداران ايرانی از اين فرصت برای ديپلماسی مناسب استفاده کنند و بدانند لفاظی‌های آمريکا را می‌توان با لفاظی‌های همسنگ و هم‌وزن پاسخ داد نه با خط و نشان کشيدن‌های بيهوده و شاخ و شانه کشيدن‌های پهلوان‌-پنبه‌ای و دون کيشوت‌وار. آمريکا خود در اين بازی دست‌اش بسيار آلوده‌تر است. زبان و ادبيات مناسب و سياست معقول را برای تأمين منافع‌ ملی بايد به کار بست.

۲. ديروز شبکه‌ی خبر ايران برنامه‌ای را داشت نشان می‌داد برای به اصطلاح رسوا کردنِ آمريکا (انگار آمريکا محتاج اين است که هر روز رسوا شود و به قدر کافی رسوا نشده است!). پيش در آمد اين برنامه‌ی خبری، صحنه‌هايی از يک باغ وحش بود و نمايش «طاووس»! مفسر خبر می‌گفت طاووس پرنده‌ی گرانبهايی است و چه و چه. بعضی‌ها به سودای شکار طاووس و پرهای رنگارنگ‌اش خود را به هزار درد سر می‌اندازند. وضعِ آمريکا هم همين است! و بعد خبرهايی را از سی‌ان‌ان نشان می‌داد که چقدر در بودجه‌ی کنگره سوء استفاده شده است و چيزهايی از اين دست. در سراسر برنامه، لحن مفسر، لحن تمسخر بود و استهزاء. انگار وقتی خبری را نقل می‌کنند و در آن کسی را استهزاء نکنند، مخاطب خبر را باور نمی‌کند. سياست و ادبياتِ سياسی دستگاه بوش و دولت آمريکا به قدر کافی انزجار آور و متناقض هست. نيازی به متوسل شدن به لفاظی‌های بچه‌گانه و تمسخر آميزی که حيثيتِ رسانه‌ی ايرانی را به باد می‌دهد نداريم. همان اخبار سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، بدون هيچ اظهار نظر اضافی و تمسخری کافی است که نشان بدهد وزن سياست‌های بوش در آمريکا چی‌ست. نيازی نيست با اين کارها ذهن مخاطب را نسبت به صداقت و اصالت روايت‌تان مشکوک کنيد.

۳. و اين را هم بخوانيد «و لا تلقوا بأيديکم الی التهلکه». بالاخره سفر لاريجانی به مونيخ و ولايتی به روسيه برای چی‌ست؟ برای سوزاندنِ آخرين فرصت‌های باقی‌مانده برای تأمين منافع ايران و خلق گلستان و ترکمان‌چای‌های تازه؟ يا قرار است سياست‌مداران ديگرمان در ايران هر نتيجه‌ای را که اين‌ها با چانه‌زنی – شايد – بگيرند، به طرفة العينی به باد دهند؟

۵

فوکوياما و نقدِ هويت و مهاجرت

اين مقاله‌ی تازه‌ی فوکوياما درباره‌ی هويت و مهاجرت در مجله‌ی پراسپکت مقاله‌ی شگفت‌انگيزی است (ترجمه‌ی فارسی در سايت راديو زمانه). بسياری از حرف‌هايی را که می‌خواستم بنویسم و پيش‌تر ننوشته‌ام يا تنها اشاره‌ای به آن‌ها کرده بودم، به قلمِ او به شيوايی تمام آمده است. وقتی می‌گفتم نيلگون زمانه احتياج به چیزی دارد که آن را تکميل کند، و گرنه بحثی ناقص و یک‌طرفه است، مقصودم وجود چنين چيزی بود.

چه بسا بشود در نوشته‌ی فوکوياما خطوط مشترکی با نوشته‌های عبدی کلانتری يافت، اما آن واقع‌بينی، صراحت و شجاعتی که در قلمِ او و بيانِ او هست، هرگز در نوشته‌های نيلگون ديده نمی‌شود. به اين می‌گويند يک نقدِ علمی و تحليل آکادميکِ تمام عيار و سنجيده (ولو به آن ایراد وارد باشد). در مقايسه با اين جنس نقدهاست که من نيلگونِ عبدی کلانتری را علمی و جامعه‌شناسانه نمی‌دانم – بر خلاف ادعای خودِ عبدی. فوکوياما به خوبی مشکل مهاجران مسلمان و اسلام‌گرايان تندرو را تشخيص داده است: معضل هويت. از طرفی فوکوياما در انتخاب واژه‌ها و کلمات حساس است. وقتی از اسلام‌گرايان افراطی سخن می‌گويد مشخص‌ است که مقصودش يک گروهِ سياسی با اهداف ايدئولوژيک در جهان اسلام است – نه کلِ يک دين و يک آيين و تمامِ پيروان‌اش. فوکوياما خشونت و تروريسم را زاده‌ی دين و آيين اسلام نمی‌داند (بر خلاف مدعای پرزور و عاطفی طيفِ مقابل)، فوکوياما اسمِ اين کار را يک «صنعت کوچک» تازه نهاده است و انصافاً که از اين بازی روانی عجب صنعتی ساخته‌اند و شوربختانه شواهد استقرايی اين صنعتِ سست را هم به قوت در گوشه و کنار جهان می‌توانند پيدا کنند.

سخن مشابهی را هم دکتر سروش چندين سال پيش در خلال بحث درباره‌ی اسلام هويت واسلامِ حقیقت مطرح کرده بود، اما ديدنِ ماجرا از زاويه‌ی معضلات اروپا و آمريکا حکايتِ تازه‌ای است. به هر حال، مقاله را بخوانيد و اگر واقعاً حوصله داشته باشيد، سلسله‌ی بحث‌های عبدی را هم در نيلگون با آن مقايسه کنید تا تفاوتِ آشکارِ دو ديدگاه را ببينيد (مثلاً ديدگاهی که معضلاتِ امروز را محصول بحرانِ هويت‌ و مشکلاتِ سياسی معاصر و مدرن می‌بيند و ديدگاهی که خود را به آب و آتش می‌زند تا ثابت کند عرفان و تصوف از همان اول ذات و هسته‌ای شورشی و سياسی داشته است!).

پ. ن. اين هم ترجمه‌ی کامل مقاله‌ی فوکوياما در سايت زمانه. در ادامه، فهرست‌وار چند بند از مقاله‌ی فوکوياما را نقل کرده‌ام، به همان ترتيب و توالی خودِ نويسنده. ممکن است بعضی از بندها پشت سر هم باشند، اما شماره‌دار کردن‌شان به اين دليل است که در هر بندی نکته‌ی درخور تأملی هست.

ادامه‌ی مطلب…

۵

خطای بی‌بی‌سی:‌ دعوت آشکار به جنگ

سه چهار روز پيش در بی‌بی‌سی مطلبی منتشر شد با عنوان «جنگ آری يا نه؟»(ترجمه‌ی کامل فارسی آن را در راديو زمانه بخوانيد). نويسنده ماجراهای زمان نخست‌وزيری چيمبرلين را يادآوری کرده است و مقدمات وارد شدن انگليس را به جنگ جهان دو آورده است: چگونه چيمبرلين مخالف جنگ و طرف‌دار صلح بود در حالی که چرچيل هيتلر را فريب‌کاری وقت تلف‌کن می‌دانست که بالاخره جنگ راه می‌اندازد.

نويسنده اين همه قصه را گفته است، و بدون تأييد مستقيم و صريح، اشاره کرده است که آری، ايران سوداهای هسته‌ای دارد، فردا ممکن است بمب اتمی بسازد و به کشوری ديگر – مشخصاً اسراييل – حمله کند. پس به همان شيوه‌ی قديم سياست‌مدارانی مثل چيمبرلين بايد تسليم دورانديشی سياست‌مدارانی هوشمند چون چرچيل شوند و حمله‌ای پيشگيرانه به ايران بکنند و تجهيزات هسته‌ای ايران را از بين ببرند. نويسنده با بی‌شرمی تمام راه‌حل هم برای اين حمله‌ی مسلحانه ارايه می‌دهد:‌ بمب نوترونی مسأله‌ی تجهيزات زيرزمينی ايران را حل می‌کند. بمب نوترونی را چه کسی دارد؟ البته اسراييل! حالا درست است که اسراييل خودش به آن اعتراف نمی‌کند، ولی خوب می‌شود يک جوری مسأله را حل کرد.

من آشکارتر از اين دعوت به جنگ نديده بودم. نويسنده ده‌ها اشتباه در اين يادداشت مرتکب شده است و مقايسه‌هايی کرده است پاک بی‌معنی و مزخرف که گويی از ابتدا به قصد تأييد مدعای حمله به ايران دنبال چنين نمونه‌هايی می‌گشته است. نخست اين‌که زمان ما با زمان چرچيل و چيمبرلين قابل مقايسه نيست. طرف مقابل آن‌ها هم هيتلر نيست. رسانه‌های امروز مثل رسانه‌های آن زمان نيستند. راه‌حل‌های سياسی امروز هم با راه‌حل‌های سياسی زمان هيتلر خيلی فرق دارند – آن زمان اصلاً سازمان مللی وجود نداشت؛ سلاح هسته‌ای در کار نبود، بشريت را هزاران خطر ديگر تهديد نمی‌کرد؛ حساسيت‌های آن زمان حساسيت‌های امروز نبودند. آن زمان حتی کمونيسم در برابر کاپيتاليسم آمريکا آن قدر خطرناک به حساب نمی‌آمد. از آن زمان تا به حال جنگ سرد را پشت سر گذاشته‌ايم. کمونيسم سقوط کرده است. ايران هم ده‌ها تحول سياسی و فکری و فرهنگی را پشت سر گذاشته است.

نويسنده می‌گويد وقتی به عراق حمله کردند، هدف از بين بردن سلاح‌های کشتار جمعی بود که بعد معلوم شد وجود نداشته‌اند. و همين اشاره را درباره‌ی ايران می‌کند، ولی شهامت اين را ندارد که اذعان کند تجاوزهای آمريکا (دقت کنيد که «احمدی‌نژاد» تا به حال به هيچ کشوری تجاوز نکرده و فقط خط و نشان کشيده است؛ هر اندازه که کارش زشت و شرم‌آور و دور از عقل و ديپلماسی باشد) به عراق و افغانستان نه تنها منطقه را به آشوب و ويرانی و تباهی کشانده است، بلکه امنيت خود آمريکايی‌ها و غربی‌ها را هم به مخاطره‌ی جدی انداخته است. واقعاً اگر آمريکا به منطقه‌ حمله نمی‌کرد، باز هم اين اندازه ناامنی و قتل و کشتار داشتيم؟ راستی چرا آمريکا به سومالی، به الجزاير، به ليبی، به عربستان سعودی حمله نمی‌کند؟ چرا؟ وضع حقوق بشر و دموکراسی در آن کشورها خيلی بهتر است؟

نويسنده به انقلاب ايران اشاره می‌کند و پيروزی قاطع همه‌پرسی ملی. بعد از گروگان‌گيری حرف می‌زند و پشت سرش می‌گويد رژيم ايران از اين ميانه‌روتر نمی‌شود. واقعاً آدم حيرت می‌کند از اين هم تحليل ضعيف و آبگوشتی. انگار نويسنده در خواب اصحابِ کهف بوده است. انگار نمی‌داند که نه تنها جامعه‌ی ايران عوض شده است بلکه ساختار سياست ايران هم بسيار متغير است. نويسنده جوری نوشته است که انگار خاتمی هرگز هشت سال رييس جمهور نبوده است. انگار ۲۸ سال است فقط احمدی‌نژاد مشغول خط و نشان کشيدن برای همه‌ی دنيا بوده است! نويسنده چنان در توهم‌های خودش غرق است که فکر می‌کند در ايران تمام حاکميت را به نام رييس‌جمهور سند زده‌اند. اين را نمی‌داند که رييس‌جمهور با مجلس مشکل دارد و حتی طرف‌داران‌اش امروز منتقد وعده‌های بی‌عمل و سياست‌ها نينديشده و شتاب‌زده‌اش هستند.  نويسنده اين را که می‌داند وقتی مجلس سنای آمريکا به دست دموکرات‌ها می‌افتد سياست رييس جمهور هم تغيیر می‌کند. ايران هنوز چنان کشوری نشده است که شخص رييس جمهور بتواند خودسرانه برای تمام کشور تصميم بگيرد و هر کار که خواست بکند (اگر می‌شد، خاتمی حتماً کاری کرده بود!).

اين نوشته نه تنها يک‌جانبه و مغرضانه است و با بی‌شرمی تمام دعوت به جنگ و حمله‌ی نظامی به ايران است و پيشاپيش راه هر مذاکره‌ی دیپلماتيک را بسته اعلام می‌کند و جان انسان‌ها – از هر طرفی که باشند – برای‌اش مهم نيست، بلکه بی‌بی‌سی هم که عموماً رسانه‌ای است حساب شده که موضع‌گيری‌های سياسی‌اش بسيار سنجيده‌تر از بقيه است، عملاً خود را هم‌رديف جنگ‌طلبان نئوکانِ آمريکايی قرار داده است. واقعاً شرم‌آور است. بسيار مهم و واجب است که همه‌ی ايرانی‌های وبلاگ‌نويس مخصوصاً هم در اين نظرسنجی شرکت کنند و هم نويسنده‌ی ياوه‌گو را به چالش بگيرند. از آن مهم‌تر بايد به خود بی‌بی‌سی اعتراض کرد که چنين آشکار سرود يادِ مستان می‌دهد (نگوييد آزادی بيان است، اگر آزادی بيان باشد بايد برای حرف‌های يکی مثل احمدی‌نژاد هم همان‌جا تريبونی درست کنند – که نبايد بکنند).

پ. ن. به کسانی که فکر می‌کنند آن‌چه نوشته‌ام صرفاً يک برداشت شخصی حداقلی و روايتی يک‌جانبه يا حتی متعصبانه است، توصيه می‌کنم نظرهای پای اين مطلب بی‌بی‌سی را يک بار ديگر به دقت بخوانند و نام‌ها را هم به دقت مشاهده کنند. عمده‌ی کسانی که نظرشان با نظر من همسو و شبيه است، نه ايرانی هستند، نه مسلمان! بحث درباره‌ی يک لغزش سياسی آشکار است، يک بی‌تدبيری مشهود و حماقتی جنگ‌جويانه. وظيفه‌ی همه‌ی ماست که بعد از خود جهانی بهتر و سالم‌تر باقی بگذاريم. جنگ نه تنها عليه ايران که عليه هر کشور ديگری که مخل صلح و آزادی جهان نباشد و دستِ تهاجم و تعدی به ديگری دراز نکرده باشد، نامشروع است (اشتباه نکنيد! سياست‌مدار بی‌تدبير و کوته‌بين در جهان زياد است، حتی در اروپا و آمريکا! راه تأديب يک سياست‌مدار، حمله به يک کشور و برافروختن آتش جنگی پردامنه و خانمان‌سوز برای بشريت نيست). اين البته با تئوری نئوکان‌ها سازگاری ندارد، ولی در بريتانيا اين حرف‌ها را زدن از آن حرف‌هاست، مگر عارضه‌ی اخيری باشد که در دوران بلر عارض بعضی‌ها شده باشد!

۰

سيزده روزِ کندی و بحران سياست امروز آمريکا

يک بار ديگر مدت‌ها پيش درباره‌ی بحران موشکی کوبا به اختصار چيزی نوشته بودم. ديشب بی‌بی‌سی يک فيلم «سيزده روز» را دوباره نشان می‌داد. فيلم خيلی به من چسبيد. حرف نداشت. هر وقت بحث بحران هسته‌ای ايران پيش می‌آيد ياد بحران کوبا می‌افتم و شيوه‌ی برخورد آمريکا با موضوع در آن زمان – يعنی دهه‌ی شصت، حدود چهل سال پيش.

در اين فاصله چه اتفاقی افتاده است؟ معادلات قدرت جهانی چه تغييرهايی کرده است؟ سرنوشت برنامه‌ی هسته‌ای ايران چی‌ست؟ کار به جنگ و زد و خورد می‌کشد؟ خوب بياييد تفاوت‌ها را بررسی کنيم.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد