۱

دادگاهی با هیأت منصفه‌ی جهانی

در ماجرای مدرک جعلی آقای کردان فقط یک مرجع و محکمه برای احراز جعلی بودن آن وجود دارد و آن هم دانشگاه آکسفورد است و افرادی که اسم و امضای‌شان پای آن مدرک جعل شده است. همین. هیأت منصفه‌ی این دادگاه و شهودش هم می‌توانند همه‌ی افراد کره‌ی زمین باشند. همه می‌توانند با دانشگاه آکسفورد و دفتر مربوطه تماس بگیرند و کسبِ خبر کنند. مسأله خیلی روشن است. احتیاج به دفتر و دستک و تحقیق و تفحص چندین ماهه ندارد. تنها چیزی که لازم دارد، اراده‌ی کافی برای اجرای قانون و پیاده کردن ماده‌ی ۵۲۷ قانون مجازت اسلامی است. فهم این‌که آتش گرم است و عسل شیرین است، نیاز به دادگاه و محکمه‌ی خاص ندارد. قضیه به همین سادگی است: آقای الف می‌گوید از دانشگاه ب مدرک دکترای افتخاری دارد. هر انسانی در هر جای دنیا می‌تواند با دانشگاه ب تماس بگیرد. دانشگاه ب تمام موارد مورد بحث و ذکر شده در آن مدرک را تکذیب می‌کند و منکر اصالت چنین مدرکی می‌شود. کجای قضیه پیچیده است؟

پ. ن. پیچیدگی‌اش البته این است که متهم جای شاکی نشسته است. بدهکار، ادای طلبکاری در می‌آورد!

۶

فرهنگِ ریا: فرهنگ نهادینه‌ی ریا و دروغ

اول بگویم که خرده نگیرید که چرا «فرهنگ» و «ریا» را کنار هم به کار برده‌ام. مقصودم همین خوی و جبلتی است که در بعضی، در آدمیانی، در دولت‌هایی، در ملت‌هایی راسخ می‌شود و می‌شود یک شبهِ فرهنگ. این از این.

بعد این‌که من نمی فهمم چرا این قضیه‌ی کردان مسأله شده است. خیلی عجیب است. خیلی. طرف یا از آکسفورد دکترا دارد یا ندارد. اگر دارد، بدهد تصویرِ مدرک‌اش را در رسانه‌ها منتشر کنند. به همین سادگی. توی مدرک هم نمی‌گویند کیفیت پایان‌نامه‌اش خوب بود یا بد! اگر مدرکی هست، می‌شود منتشرش کرد و شرِ قضیه را کند. این قدر جنجال و عده‌کشی و خط و نشان کشیدن ندارد. این همه بازی، آن همه جنگ و جدل شریعتمداری و احمدی‌نژاد و وزارت کشور و غیره و ذلک، تمام‌اش با انتشار مدرکِ آقا حل می‌شود. خوب وقتی منتشر نمی‌شود، مردم می‌نشینند دلیل‌اش را می‌پرسند. چه مرضی دارید خودتان را به این دردسر بیندازید. (اگر هم آقا مدرک دکترا ندارد که واویلا. بروید سرتان را بگذارید بمیرید که راست راست به ملت دروغ می‌گویید!).

چند روزی است دارم فکر می‌کنم که دولتمردانِ ما عادت کرده‌اند به این بازی دوگانه. به این ریاکاری خنده‌دار. و کمی تأمل اخلاقی کردن باید بتواند مشکل را حل کند. مثال‌های‌اش را ذکر می‌کنم تا ببینید که چگونه دولتمردان ما تکلیف‌شان با خودشان هم روشن نیست. رییس جمهورِ ما می‌گوید سازمان ملل بازیچه‌ی دست قدرت‌های بزرگ است. سازمان ملل اصلاً یعنی چه؟ (می‌توانید بگردید ببینید جناح‌های اصول‌گرا اساساً سازمان ملل را رسماً بازیچه‌ی آمریکا و اسراییل می‌دانند). خوب این سازمان ملل مقرراتی دارد عضویت در آن. شرایطی دارد. ظاهراً ایران هم این شرایط را پذیرفته است و قرار است به آن‌ها متعهد باشد. واقعاً اگر این مقررات و معاهده‌ها با آن‌چه ایران می‌اندیشد سازگار نیست، آخر چه مرضی عضو سازمان ملل باقی بمانیم؟ رسماً اعلام کنیم تا زمانی که سازمان ملل چنین است و چنان، عضو نخواهیم بود. هر وقت چنین شدید که ما خواستیم عضو می‌شویم! و البته این اتفاق هرگز نمی‌افتد چون ما می‌خواهیم از همه‌ی مزایای سازمان ملل استفاده کنیم ولی تن به هیچ کدام از مقرراتی که احتمالاً با منش و روشِ ما سازگار نیست، ندهیم. یعنی پای همان قراردادهایی که خودمان امضا کرده‌ایم نمی‌ایستیم ولی انتظار داریم از همه‌ی مزایای‌اش بهره‌مند شویم.

یک مثال روشن‌تر بزنم. المپیک و تمام مسابقات ورزشی ما تبدیل شده است به یک مسخره‌ی تمام عیار. هر وقت ورزشکار ما با ورزشکار اسراییلی مواجه می‌شود، همیشه با کمال افتخار و با میل و اراده‌ی خودش (نه به جبر حاکمیت و ضرب و زور سیاست)، به خاطر هم‌دردی با ملت فلسطین کلاً کنار می‌کشد. همیشه هم باید اعلام کنیم که ما مثلاً حال‌مان خوب نبود و مریض شدیم تا دچار مشکل محرومیت کلی نشویم! خوب آخر چه مرضی این کار را بکنیم؟ از همان اول بگوییم تا زمانی که اسراییل در المپیک شرکت می‌کند، ما نیستیم! ولی هرگز این کار را نمی‌کنیم. چون المپیک هم منافعی دارد. نمی‌شود به خاطر یک چیز بی‌اهمیتی مثل اسراییل (!) کلاً بی‌خیال همه چیز شویم. فوق‌اش دو سه تا خالی می‌بندیم و دروغی سر هم می‌کنیم تا مشکل اختلاف‌نظر ایدئولوژیک‌مان حل شود. حالا به جهنم که شناگر ما اولین شناگر تاریخ المپیک ایران باشد و با دیدن اسم شناگر اسراییل تمام دنیا روی سرش خراب شده باشد! (و نمی‌گویم هرگز که چرا زنان و دخترانِ ما… اصلاً بی‌خیالِ این یک مورد!)

مثال بعدی همین قضیه‌ی انرژی هسته‌ای ماست. اول از همه می‌پذیرم که آمریکا دارد به ایران زور می‌گوید. هیچ شکی در آن نیست. مدام هم دنبال بهانه می‌گردد که بزند ما را نفله کند. ولی ما خیر سرمان عضو همان ان‌پی‌تی خراب شده هستیم. کاش نبودیم. ایران اگر عضو این ان‌پی‌تی نبود و با آژانس همکاری نمی‌کرد، چه کسی می‌توانست یقه‌اش را بگیرد؟ رسماً می‌گفتند ما عضو ان‌پی‌تی نیستیم. هیچ تعهدی هم به آژانس نداریم و داریم کارِ خودمان را می‌کنیم و به کمکِ‌ شما هم نیاز نداریم. ولی ما هرگز این کار را نمی‌کنیم چون نیاز داریم به آژانس. اگر نیاز نداشتیم که خیلی وقت پیش تکلیف‌مان را با آژانس و اربابِ زورگوی‌اش یعنی آمریکا (!) روشن کرده بودیم.

می‌بینید چه جور مسلمان‌هایی هستیم؟ نمی‌دانم. شاید ربطی به مسلمانی و اخلاق و راست‌گویی و دروغ نگفتن و ریا نکردن ندارد. شاید همه‌ی این‌ها مسایل بغرنج سیاسی هستند که از حد درکِ ما فراتر هستند. ولی ریا و دروغ همه چیز ما را فرا گرفته است. یعنی اگر کسی دروغ نگوید نمی‌تواند دیگر ادامه‌ی حیات بدهد. حتماً باید یک جایی یک جوری دروغی بگویی تا بتوانی بمانی و ادامه دهی. دروغ بزرگ‌ترین آفت است و بدترین معصیت. آقاجان! دروغ نگویید. شما را به خدا مثل آدم بیایید حرف دل‌تان را بزنید. دروغ نگویید فقط!

پ. ن. این هم از انتشار عکس مدرک آقا با کلی آبروریزی و گند بالای گند! نکند می‌خواهند بگویند این عکس هم جعلی است و برای تخریبِ کردان؟! نکند می‌گویند این عکس را خودِ کردان نداده و یکی دیگری برای‌اش درست کرده؟ نکند واقعاً دانشگاه آکسفورد سواد انگلیسی‌اش در همین حد است!

پ. ن. ۲. واقعاً بچه‌بازی حدی دارد. خبر را بخوانید: «محمدرضا رحیمی، معاون حقوقی و پارلمانی رییس‌جمهوری ایران اعلام کرد که علی کردان، وزیر کشور دولت محمود احمدی‌نژاد از رسانه‌هایی که مدرک تحصیلی وی را «زیر سؤال برده‌اند» شکایت کرده است.». من نمی‌فهمم زیر سؤال بردن یعنی چه؟ بالاخره یا مدرک را دارید یا ندارید. اگر داشته باشید احد الناسی نمی‌تواند آن را زیر سؤال ببرد. اگر هم نداشته باشید (که آن وقت است که مردم می‌توانند آن را زیر سؤال ببرند)، باید عذرخواهی کنید. یک قضیه‌ی منطقی بسیار ساده است. شکایت کردن و قهر کردن و دلخور شدن ندارد. فکرش را بکنید یک نفر عین همین عکس را برای دانشگاه آکسفورد بفرستد و استفسار کند که آیا شما هرگز چنین چیزی نوشته‌اید یا نه (که ظاهراً بعضی‌ها همین کار را هم کرده‌اند). لابد فردا کردان می‌رود از دانشگاه آکسفورد هم شکایت می‌کند!

پ. ن. ۳. رییس جمهور گفته است: «برای خدمتگذاری [کذا فی الاصل] نیازی به کاغذپاره‌ها نیست». خوب، راست می‌گوید. کسی هم نمی‌گوید برای خدمتگزاری دکترا لازم است. مردم می‌گویند چرا دروغ گفته است. اصلاً مدرک‌اش سیکل باشد. چه فرقی می‌کند؟ ملت نمی‌گویند برای این‌که طرف وزیر بشود نیاز به مدرک دکترا هست. اعتراض به این است که چرا دروغ گفته است و مدرک جعلی رو کرده است. مشکل این‌جاست که آن آدم‌هایی که پای آن «کاغذپاره|» را ظاهراً امضاء کرده‌اند، زنده هستند و آدرس ای‌میل دارند و هر کسی در دنیا می‌تواند این مدرک را برای‌شان ای‌میل کند و احراز سندیت یا عدم سندیت کند. نه؟ لابد باید فرستادن ای‌میل به این آدم‌ها را هم ممنوع کرد!

پ. ن. ۴. علما لابد مستحضر هستند که به فهرست دسته‌گل‌های آقای کردان در همین موردِ اخیر باید «جعل امضاء» را هم اضافه کرد علاوه بر جعل مدرک. فکرش را بکنید که چه ماجرای تازه‌ای درست می‌شود اگر آن سه نفر از کردان به خاطر جعل امضاء شکایت کنند!

۱

شهروندان نابالغ!

یک کشور فرضی را در نظر بگیرید که در آن ساز و کارهای دموکراتیک حاکم باشد و قدرت از طریق رأی‌گیری به سیاست‌مداران منتقل شود. به عبارت دیگر، قدرتِ مردم به افراد منتخب‌شان داده شود تا آن‌ها موکل مردم باشند. فرض کنید در این کشور، عمومِ مردم با حقوق بشر مخالف‌ باشند. طرف‌دار مجازات‌های خشن برای جرایم باشند. نزدِ آن‌ها زن‌ها شهروند درجه دوم به حساب بیایند و چیزهایی از این دست. آن وقت تکلیفِ شما با این حکومت دموکراتیک که با رأی مردمی به قدرت رسیده است چی‌ست؟ اصلاً چرا این‌ها را بگوییم. فرض کنید که مردمِ یک کشور به همه‌ی اصول خوب اخلاقی معتقد باشند اما باور داشته باشند که عنداللزوم وقتی منافع‌شان اقتضا کند و جایی چیزی با اصول ارزشی و اعتقادی‌شان منافات داشته باشد، بتوانند جانِ انسان‌ها را بستانند (یک نفر مسلمان اخلاقاً و شرعاً نمی‌تواند این کار را بکند چون علی الظاهر منافات صریح با یک آیه‌ی مشهورِ قرآن دارد). آیا چنین حکومتی و چنین نظامِ سیاسی‌ای مشروعیت دموکراتیک دارد؟

بعضی از باورمندانِ دموکراسی معتقدند که باید اجازه داد رأی عموم مردم به مسند بنشیند تا به تدریج این مشکلات اصلاح شود. اما جای تردید نیست که باز گذاشتن دستِ «همه»ی مردم، یعنی باز کردن راه برای تمام ضعف‌ها و نقصان‌های اخلاقی بشری. یعنی گشودنِ راه برای بدترین رذیلت‌ها به بهانه‌ی میدان دادن به ارزش و فضیلتی دیگر. پس باید با دموکراسی چه کرد؟ چه قیدی و چه محدودیتی باید بر دموکراسی گذاشت که نه ارزش‌های جهان‌شمول و انسان‌گرایانه را نفی کند و نه به بهانه‌ی دموکراسی مجال بروز و ظهور دیکتاتورها و به قدرت رسیدن فرومایگانِ نادان فراهم شود؟ به عبارتِ دیگر، چطور می‌توان شهروندانی بالغ و رشید داشت؟ بلوغ فکری و عقلانی، اخلاقی و سیاسی شهروندان یک کشور چگونه حاصل می‌شود؟
پ. ن. کسانی که حوصله‌ی تحقیق آکادمیک را دارند،‌ خوب است کتاب «شهروندِ خوب» مایکل شودسن (پروفایل‌اش در دانشگاه  کلمبیا) را در همین زمینه بخوانند. کتابی است درس‌آموز و عمیق.

پ. ن. ۲. فکر می‌کردم خیلی واضح باشد. هم از این نوشته و هم از بسیاری نوشته‌های دیگر من به صراحت بر می‌آید که با حکم اعدام مخالف‌ام. تعریفِ «حکمِ اعدام» هم روشن است: مجرمی به دست قانون گرفتار است و حالا که امکان ارتکاب جرم و ضرر زدن به بقیه از او سلب شده است (و در زندان است)، قرار است تنبیه شود. حکم اعدام درباره‌ی چنین افرادی است. و گرنه اگر کسی را که راست راست توی خیابان راه می‌رود بدون هیچ نظارت قانونی بکشند، اسم‌اش می‌شود آدم‌کشی و ترور! بله، من با حکمِ اعدام مخالف‌ام. مقصودم همین اعدامی بود که شرح‌اش رفت. دلایل‌اش بماند برای جای دیگر و یادداشتی دیگر.

۳

اسطوره‌ی هاید پارک

سابقه‌ی تاریخی هاید پارک و آن گوشه‌ای که مردم می‌روند جمع می‌شوند و حرفِ دل‌شان را می‌زنند هر چه بوده باشد، با واقعیت تاریخی امروز آن خیلی فرق دارد. در این شش سال و اندی که من این‌جا زندگی کرده‌ام، آن گوشه‌ی هاید پارک را ما فقط برای تفریح رفته‌ایم و دیده‌ایم. همین و بس. آن عده‌ای که آن‌جا جمع می‌شوند، چه انگلیسی باشند یا غیر انگلیسی، چه تأثیری در سیاست‌های جهانی یا انگلیس داشته‌اند؟ کجای دنیا را عوض کرده‌اند؟ چقدر اثر گذاشته‌اند در بهبود وضع جامعه؟ نمی‌دانم. هر چه هست چیز تأثیرگذاری نیست. این‌ها بیشتر به درد کسانی می‌خورد که در سرزمینِ خودشان از ابراز عقیده‌شان محروم‌اند و حرف زدن برای‌شان حریم ممنوعه است. درست مثل آدمی که تمام عمرش در کویر زندگی کرده باشد و ناگهان ببرندش کنار دریا یا وسط جنگل. بعد از مدتی که آن‌جا بودی، تازه می‌فهمی کنار دریا یا وسط جنگل زندگی کردن هم شرایط خودش را دارد. خلاصه این‌که این گوشه‌ی هاید پارک برای عده‌ای از ایرانی‌ها و اساساً غیر انگلیسی‌ها اسطوره‌ای شده است. فکر می‌کنند یکی از نمادهای مهم آزادی بیان در انگلیس این است! ده بار از اول این نوشته خواسته‌ام کلمات دیگری بنویسم ولی مدام به خودم نهیب می‌زنم که اندکی باید خویشتن‌داری کرد. هر چه هست، به نظر من اول باید دید که از دموکراسی و آزادی بیان و حقوقِ بشر کدام قسمت‌اش واقعاً به دردِ ماها می‌خورد – و حتی اگر همه‌اش با هر تفسیری برای ما معنی‌دار است – آن وقت دید که اصلاً این‌ها در یک جای دیگر عملی هستند یا نه. جوگیر شدن و هیجان‌زده شدن کار ساده‌ای است. در عمل باید دید این شعارها و این الگوها در جاهای دیگر جواب می‌دهد یا نه؟ چرا در ایران یا افغانستان یا عراق یا سوریه هیچ وقت چیزی شبیه آن گوشه‌ی هاید پارک درست نمی‌شود؟ به نظر من هرگز نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، خاصیت‌اش چی‌ست؟ می‌خواهیم پز بدهیم با چنین چیزی؟ هیچ کار مهم‌تری جز ژستِ آزادی بیان گرفتن نداریم؟ بگذریم. خلاصه‌ی حرفِ‌ من این است که باید این اسطوره یا افسانه یا هر چه که هست را کنار بگذاریم که آن گوشه‌ی هاید پارک که مردم می‌آیند جمع می‌شوند و حرف‌شان را می‌زنند خیلی چیز مهمی است. اتفاقاً بسیار هم عادی است. مردم انگلیس – و مردم در انگلیس – همه جا به آزادی حرف‌شان را می‌زنند. مقایسه‌های خنده‌دار نکنید لطفاً. اسم هم نمی‌برم که با خواندن حرف‌های کدام چهره‌ی سیاسی امروزِ ایران – در داخل کشور – مجبور شدم این‌ها را بنویسم. خودتان بگردید پیدا کنید!
۱

دموکراسی یا آنتی‌تزِ دموکراسی؟

این خیل کثیر روشنفکران و سیاسیون و اپوزیسیون ایرانی به خیالی خوش‌اند از دموکراسی. این آشِ دهن‌سوزی که هیچ کس نمی‌داند دقیقاً چی‌ست. آن قدر از ظلم و ستم به ستوه آمده‌اند که حاضرند به هر چیزی متوسل شوند بدون آن‌که بدانند بعدش چه اتفاقی می‌افتد! دموکراسی خوب است؟ شاید. دموکراسی بسیار فواید دارد که بسیار کسان نه فوایدش را خوب می‌شناسند نه ضررهای‌اش را. گاهی اوقات دموکراسی به ضدِ خودش بدل می‌شود. دموکراسی راه را بر ظلم و ستم توده‌ها باز می‌کند… الآن چیزی دیدم و شنیدم که یکی از سیاسیون ایرانی چنان با حرارت از دموکراسی حرف می‌زد که گویی وحی منزل است. حوصله ندارم بنشینم بحث کنم درباره‌اش. لینک هم نمی‌دهم. هر کس خواست حدس بزند چه کسی کجا چه گفته است. ولی چیزی خواهم نوشت در باب دموکراسی و توهم‌هایی که ما ایرانی‌ها درباره‌‌اش داریم. دموکراسی خیلی خوب است. اما وقتی خوب نشناسی‌اش بلای جان‌ات می‌شود. هر چیز را وقتی خوب نشناسی و درست به کارش نبندی، می‌شود بلای‌ جان‌ات… و این است قصه‌ی تولد و مرگ دموکراسی… تا بعد.
۴

ما را در دنیا به حساب نمی‌آوردند!

«زمانی که کشور تحویل انقلاب شد کشوری عقب افتاده، مخروبه و دست چندم بود و هیچ بخش اقتصادی کشور در جای شایسته‌‌ای قرار نداشت…روستاها، علم، صنعت، سواد، کشاورزی و تجارت خارجی ما همه در حال انزوا، اضمحلال و بدون چشم انداز روشن و بنیاد مستحکم بود و ما را در دنیا به حساب نمی آوردند.»

برگرفته از سخنان اخیر رییس جمهور (نقل از واحد مرکزی خبر)

می‌خواستم بخش‌هایی از نقل قول بالا را برجسته کنم، دیدم همه‌اش برجستگی (!) است. گمان می‌کنم این از اولین اظهار نظرهای شاهکارِ پس از انقلاب است که ایرانِ اول انقلاب را کشوری عقب افتاده و مخروبه و دست چندم معرفی کرده است. تا جایی که من به خاطر دارم، مشکل اصلی زعمای انقلاب در آن روزها این‌ها نبود. می‌گفتند زمام امور کشور به دست بیگانگان و اجانب است. مشکل اصلی این بود. و گرنه همه می‌دانستند که واقعاً در آن زمان ما را در دنیا به حساب می‌آوردند. از ارزش ریال در برابر دلار بگیرید تا نحوه‌ی ویزا دادن کشورهای مختلف اروپایی و آمریکایی به ایرانی‌ها. البته جملات بالا در مقامِ خودش بسیار درست است. می‌شود تغییر کوچکی در ابتدای همان جملات بالا داد و آن را تبدیل به گزاره‌ای درست کرد. البته یک سال و اندی دیگر می‌شود عین همین جمله را با تقریب بسیار بالایی به واقعیت تکرار کرد!

پ. ن. برای این‌که بدانیم قبلاً ما را چقدر «به حساب می‌آوردند» و امروز چقدر، کافی است صفحات اول گذرنامه‌ی ایرانی را مقایسه کنید با توضیحات صفحه‌ی اول گذرنامه‌های سابق (مثل این یکی) و گذرنامه‌های کشورهای مختلف (از جمله انگلیس). و بعد ببینید چقدر احساس امنیت خاطر و «به حساب آمدن» می‌کنید!

۷

احمدی‌نژاد: امام علی، حاکمی شکست‌خورده!

۱. «خیال نکنید برپایی آرمان‌ها به سهولت قابل دسترسی است. اگر به این سادگی بود حاکمیت امام علی(ع) که تجلی اسماء الهی است، موفق می‌شد.»

۲. «باید به امام علی (ع) تأسی کرد، خون دل خورد و فداکاری نمود. بدانید هر جا پرچم حق‌طلبی واقعی برافراشته شده، همه شمشیرها علیه آن بلند بوده است.»

فکرش را بکنید که اول بگوید حاکمیت امام علی موفق نشده است، چون کار به همین سادگی‌ها نبوده. بعدش بگوید باید به امام علی تأسی کرد. ما نفهمیدیم بالاخره تأسی به امام علی منجر به عدم موفقیت می‌شود و نهایت‌اش شکست آرمان‌هاست یا این‌که خودِ امام علی یک کارهایی را می‌خواست بکند و نتوانست. حالا ما می‌خواهیم همان کارها را بکنیم و می‌شود! یعنی در زمان علی اگر می‌خواستی به او تأسی کنی، موفق نمی‌شدی ولی حالا اگر به او تأسی کنی – ببخشید، اگر ما به او تأسی کنیم (نه شما) – حتماً موفق می‌شویم. شاهدش کو؟ این‌جاست:

«مدیریت امروز جهان در اختیار هیچکدام از سازمان‌های بین‌المللی نیست و مانند بازی دومینو فروپاشی نظام های جهانی آغاز شده است و بعید نیست که شاهد شورش‌های سنگین اجتماعی در جهان باشیم و این همه در حالی است ادبیاتی (!) که از سوی جمهوری اسلامی ایران در مجامع جهانی مطرح می‌شود، به شدت مورد استقبال قرار گرفته است.»

واقعاً بیشتر از این درباره‌ی حرف‌های ایشان حرف زدن اتلاف وقت است. آدم وقتی در دو سه جمله پیشوای اول شیعیان را این‌جوری با خاک یکسان می‌کند و رسماً حرف زدن بلد نیست، دیگر چه انتظاری در عرصه‌های دیگر می‌شود از او داشت؟

نقل از: «می‌خواهند از مردمی که به این دولت رأی داده‌اند، انتقام بگیرند»

۱۳

اسراییل: یک معضل اخلاقی

برای فهم تهی شدن دولت اسراییل از اخلاق نیازی نیست هم‌فکر جمهوری اسلامی باشی و مدام در رسانه‌ات به آن حمله کنی. برای فهم آن چهره‌ی ضد اخلاقی، کافی است به آمار توجه داشته باشی؛ و البته تاریخ. اسراییل در تمام جنگ‌هایی که داشته است، هر نیم سوزنی که می‌خورد، صدها جوالدوز به حریف‌اش می‌زند. مسأله‌ی اسراییل جنگ نابرابر است و زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی و انسانی. مسأله‌ی اسراییل نقض مستمر و نهادینه‌ی حقوق بشر است. ریشه‌های این ارض موعود در هر کجا که باشد، چه این ارض موعود از آنِ یهودیان باشد و چه مسلمانان، وقتی پای موعود بودن آن در میان می‌آید و تقدیری از پیش معین، به طور طبیعی حقوق بشری عده‌ای به سادگی سلب می‌شود. اما اسراییل این روزها شست سالگی‌اش را جشن می‌گیرد. اما چه جشنی؟

دولتی که از آغاز با کشتار و چپاول و غارت و اشغال پیش آمده است و اکنون هم با همین معیار پیش می‌رود، به کدامین ارزش است که می‌بالد؟ به رعایت کردن حقوق بشر؟ به دفاع از انسانیت؟ به چه می‌نازد؟ اسراییل برای من همیشه همان معنایی را داشته است که در بالا گفتم. هر بار که به هر دلیلی کسی بگوید بالای چشم اسراییل ابروست، صدها برابر و به خشن‌ترین وجهی پاسخ می‌شنود. قضیه‌ی جنگ اخیر لبنان یک نمونه‌ی روشن‌اش بود. اسراییل ظاهراً هدف‌اش آزاد کردن دو سربازِ به قول خودشان ربوده‌ شده‌شان بود. اما هیچ کس دیگر به آن اسیر یا ربوده شده فکر نکرد. تمام دعوا بر سر این بود که حزب الله چگونه نابود شود. اما حزب الله کی به وجود آمد و چرا؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسراییل چه زمانی بلندی‌های جولان را اشغال کرد؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسراییل تا کی در صحرای سینا ماند و چرا؟ چرا ریشه‌های سیاسی دعوا خوب سنجیده نمی‌شود و تمام این درگیری فروکاسته می‌شود به نزاع تمام اسلام با تمام یهودیت (و به قول بعضی صهیونیسم)؟ مسأله اسلام و یهودیت نیست. مسأله حتی جمهوری اسلامی و اسراییل نیست. مسأله نادیده گرفتن شدن سیستماتیک یک ملت و یک قوم است. مسأله نسل‌کشی آرام و آهسته‌‌ای است که در اسراییل رخ داده است.

اصلاً دقت کرده‌اید که در عرف بین‌المللی و حتی در رسانه‌های غربی، اصطلاح «سرزمین‌های اشغالی» اصطلاحی است جا افتاده؟ هیچ دقت کرده‌اید که مردم آرام آرام حساسیت‌شان را دارند از دست می‌دهند به نفس «اشغال»؟ دولت اسراییل بدون هیچ شکی دولتی است اشغال‌گر. یعنی دولتی که عرف بین‌المللی را زیر پا گذاشته است. حال چرا اسراییل معضل اخلاقیِ جهان است؟ چون دولتی است که تمام اصول اخلاقی را مکرر زیر پا می‌گذارد و مرتکب تمام جنایت‌هایی می‌شود که دیگران را به آن متهم می‌کند، اما به خاطر جانب‌داری آمریکا از اسراییل هیچ قدرتی نمی‌تواند از اسراییل حساب بکشد. به همین سادگی. و تمام آن جنایت‌های دولت اسراییل با مظلوم‌نمایی آن‌ها در برابر حملات انتحاری فلسطینی‌ها و یا جار و جنجال‌های رییس جمهور ایران در غبار هیاهوهای اسراییل گم می‌شود. چرا تمام چیزهایی که قرار است قاعدتاً علیه اسراییل به کار برود، دقیقاً به نفع اسراییل تمام می‌شود؟ چرا انتقادهای سازمان یافته از اسراییل عملاً تبدیل می‌شود به بیانیه‌ای در دفاع از مظلومیت دولتی که هیچ نشانی از مظلومیت ندارد؟ اسراییل معضلی است اخلاقی. برای جهان. نه تنها برای غرب. نه تنها برای شرق. بلکه برای بشریت. اسراییل فراتر از سیاست و ایدئولوژی، معضلی آفریده است اخلاقی. بار گناهی است که بر دوش بشریت سنگینی می‌کند. اسراییل کابوسی است که می‌تواند خواب آرام هر آدم منصفی را بر هم بزند. و صلح کی میسر می‌شود؟ صلحی که شرایط‌اش همیشه نابرابر بوده است و یک طرف همواره زبانی دراز دارد و طرف‌ مظلوم همیشه مدافعانی دارد بدنام یا ضعیف، کی پای می‌گیرد؟

۱

مرگِ اصلاحات

خیلی از اوقات مردم از برچسب‌ها استفاده می‌کنند برای این‌که زحمت فکر کردن به خودشان ندهند. با یک برچسب می‌شود تکلیف یک نوع و یک گروه را مشخص کرد و مثلاً تمام رفتارشان را فهمید. «اصلاح‌گری»، «اصلاح طلبی» و «اصلاح‌طلبان» از این دسته تعبیرات هستند. هیچ کس در کشور ما نمی‌پرسد اصلاً اصلاح‌طلب یعنی چه؟ چیزی باب شده است در کشور و دهان به دهان می‌گردد. دوره‌ی هشت ساله‌ی ریاست جمهوری خاتمی و آن تب و هیجان آن روزها همه چیز را در غبار هیاهوها و جنجال‌ها گم می‌کرد. می‌خواهم درباره‌ی «اصلاح‌گری» حرف بزنم. گفتم اول از همه تفکیکی باید انجام داد میان اصلاح‌گری و تعبیر «اصلاح‌طلبی» که در ایران باب شده است. هر دوی این‌ها گویی ترجمه‌ی کلمه‌ی انگلیسی رفورم است. اما این رفورم، معنای رفورم سیاسی و دینی هر دو را می‌دهد. نکته‌ی خنده‌دار ماجرا این است که بعضی از رسانه‌ها و روزنامه‌های وطنی تعبیر «مدعیان اصلاح‌طلبی» را به کار می‌برند که آدم خنده‌اش می‌گیرد از این زبان. معنای‌اش این است که از نظر ما چیزی به نام اصلاحات و اصلاح‌طلبی وجود دارد و چیز خوبی هم هست، ولی عده‌ای که صادق نیستند و نیت سوء دارند و ادعای اصلاح‌طلبی دارند آن را قبضه کرده‌اند. در حالی که وقتی به افکار و رفتارشان نگاه می‌کنی می‌بینی این‌ها (این رسانه‌ها) از اساس با تفکر اصلاحات (حال اصلاحات هر چه می‌خواهد باشد) مشکل دارند. به عبارت دیگر نباید بگویند «مدعیان اصلاح‌طلبی» بلکه باید بگویند «اصلاح‌طلبان» و خودشان رسماً «اصلاح‌طلبی» را تقبیح کنند. چرا این‌گونه نیستند؟ خدا می‌داند!

و اما اصلاحات دینی. اصلاح دینی یعنی چه؟ چه چیزی قرار است اصلاح بشود؟ دین؟ یا تفسیر دین؟ معنای‌اش این است که یک تفسیر درست از دین وجود داشته است و عده‌ای آمده‌اند و آن تفسیر درست را تحریف کرده‌اند؟ معنای‌اش این است که در هر دوره‌ای تفسیر تازه‌ای پدید نمی‌آید و همیشه یک تفسیرِ درست وجود داشته است که برای همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها صادق است و همه باید از آن تبعیت کنند؟ به این معنا، من اصلاحات دینی را درک نمی‌کنم. لابد اصلاح دینی معنای دیگری دارد. طبیعی است که افراد مختلف درک‌های مختلفی از دین دارند. طبیعی است که در هر دوره‌ای مردم نحوه‌ی تفکر خاصی دارند. اگر قرار بود دین یک تفسیر درست و خالص در همه‌ی زمان‌ها داشته باشد، عالم انسانی به رکود کشیده می‌شد. دقت کنید که فرق است میان تأکید کردن به جنبه‌هایی جهان‌شمول و فراگیر در اخلاق دین و این‌که بگویی مثلاً می‌خواهی دین را الآن اصلاح کنی. اصلاح یعنی این‌که یک جای کار به خطا رفته است. در حالی که اگر مسایل را در ظرف زمانی خودشان بسنجیم می‌بینیم که شاید بعضی چیزها، بعضی تفسیرها، یا تفسیرهایی ناگزیر بوده است یا اساساً در مخیله‌ی مفسر یا متکلم و فقیه نمی‌گنجیده است. در نتیجه به جای این‌که بگوییم ما قصد اصلاح دینی داریم، خیلی آسان‌تر می‌شود گفت ما دین را این‌گونه می‌فهمیم و در این برداشت از دین هم محق هستیم و مجاز. رأی ما نیز مصاب است همچون رأی هر مفسر دیگری پیش از ما. به این معنا تعبیر «اصلاحات» با «کثرت‌گرایی» سازگاری ندارد.

پس می‌بیند که دعوا بر سر اصلاحات، اصلاح‌طلبی، مدعیان اصلاح‌طلبی، مخالفان اصلاحات یا هر چیز دیگری، بیشتر جنگ زرگری است و پوشاندن بعضی از چیزهای دیگر. و گر نه در کشور ما جناح‌بندی‌های سنتی و نام‌گذاری‌های متعارف سیاسی بیشتر به واقعیت نزدیک است تا برچسب‌های اصلاح‌طلب و مخالف اصلاح‌طلبی. این‌ها اسم است و این اسم‌ها خیلی وقت‌ها باعث دادن نشانی‌های غلط می‌شود. برای من نظام فقهی‌ای که در ایران به طور جدی به کنترل خانواده فکر می‌کند و برای آن برنامه‌ریزی می‌کند و حکومتی که موانع شرعی را برای تغییر جنسیت از میان بر می‌دارد، از خودش جسارت نشان داده است. و این‌ها خود نشان می‌دهد که ایران با تمام معضلات و پیچیدگی‌های‌اش کشوری است با قابلیت‌های بسیار بالا. به کشورهای اروپایی و آمریکایی نگاه کنید که حتی همین امروز هم مسیحیان با کنترل خانواده، سقط جنین، تغییر جنسیت و مسایل از این دست به مشکل بر می‌خورند.

آن قدر این‌ها را نشسته‌ام و حلاجی کرده‌ام که گاهی فکر می‌کنم دارم شدیداً نسبی‌گرا می‌شوم. ولی هر چه باشد فکر می‌کنم که تعبیر اصلاحات دینی و اساساً اصلاحات وام گرفته از زبان و ادبیات اروپاست و ما به ازای دقیقی در ایران ندارد. وقتی گفتی اصلاحات، بلافاصله باید بپرسی اصلاحِ چه؟ کجا به خطا رفته‌اند که نباید می‌رفتند؟ کجا اتفاقی افتاده است که نباید می‌افتاده؟ اصلاحات، به نظر من، همان رتوریک «قرائت رحمانی» است. اصلاحات و بازی کردن با آن بیشتر مسکن است تا دارو. علاج درد نیست. اصلاحات، هر چه که باشد،‌ فقط یک مسیر است، یک راه است که بعد از مدتی از موضوعیت می‌افتد. به اصلاحات دل نبندید. اصلاحات مرد. اصلاحات اساساً هیچ وقت به دنیا نیامده بود. اصلاحات وجود خارجی ندارد. آن‌چه اتفاق افتاد، چیز دیگری بود. باید دنبال اسم دیگری بگردیم برای آن پدیده.

۵

چرا باید به زبان خشن در سیاست اعتراض کرد؟

چرا وقتی هیلاری کلینتون جوگیر می‌شود و تهدید به نابود کردن ایران می‌کند، باید یقه‌اش را گرفت و سخنان او را نقد کرد؟ چرا نقدِ درشت‌گویی او نباید به دفاع از حکومت جمهوری اسلامی یا آمریکا ستیزی افراطی تفسیر شود؟ چرا این بحث جدی است؟ کمی با تأمل این‌ها را بخوانید، شاید نظر من روشن‌تر شود.

اول از همه این‌که ابزار روزمره‌ی سیاست‌مداران حرف است. زبان است. این رتوریک سیاست‌مداران است که باعث نابودی یا شکست‌شان می‌شود. و دقیقاً همین زبان سیاست‌مداران است که می‌توان باعث برافروخته شدن شعله‌ی جنگ‌های خانمان سوز شود. در نتیجه سنجیده حرف زدن و لفاظی نکردن‌های بی‌جا، بخش جدایی‌ناپذیر زبان دیپلماتیک است. سیاست‌مدار وقتی خود را مسئول و پاسخگو بداند، زبان‌اش لاجرم به سمت دیپلماتیک بودن و گشاینده بودن پیش می‌رود، نه به سوی عاطفی بودن و جنجال‌آفرینی و تنش ایجاد کردن. این نخستین دلیل برای این‌که هیلاری باید سخنان‌اش را مهار می‌کرد.

دوم این‌که منطق سخنان هیلاری منطقی است معیوب و پر اشکال. منطق سخنان هیلاری زور است و قدرت. و تاریخ نشان داده است که خیلی تنش‌ها در عرصه‌ی بین‌الملل فقط با زور و قدرت حل نمی‌شوند. عوامل بسیار دیگری نیز در آن دخیل است. شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی تعیین کننده‌ی بسیاری از مسایل هستند. سیاست‌مدار نمی‌تواند شمشیرش را در بیاورد و بلافاصله اعلام جنگ کند. اعلام جنگ کردن تصمیم ساده‌ای نیست. جنگ همیشه آخرین تصمیم است برای جایی که مطلقاً هیچ راهی برای حل مسأله باقی نمانده باشد. و آمریکا نشان داده است که هرگز سعی نکرده است «همه‌»‌ی راه‌های ممکن را برای حل تنش‌اش با ایران بیازماید. در نتیجه می‌خواهد ساده‌ترین راه را انتخاب کند و آن هم اختیار کردن زبان زور و قدرت و قلدری است (استفاده از ابزارهای قدرت نظامی‌ای که در اختیارش هست). شما به جای آمریکا هر اسم دیگری بگذارید. اصل مسأله هنوز به قوت خود باقی است. هر دولتی که سعی کند آسان‌ترین و سرراست‌ترین راه حل را برای حل کردن مشکل‌اش انتخاب کند، عملاً دارد ضعف دیپلماسی و شکست سیاستِ خود را نشان می‌دهد، نه پیروزمندی‌اش را. این درست مثل این می‌ماند که مثلاً معلم مدرسه بچه‌ی مرا کتک بزند، من هم بلند شوم بروم مدرسه و دو تا مشت بزنم توی صورت‌اش. بله با این کار دلِ من خنک می‌شود. ولی اصل مسأله هنوز حل نشده مانده است و آن اشکال رفتاری هنوز به قوت خودش باقی است و کارِ من کاری سیستماتیک و قاعده‌مند نیست. پس آمریکا به جای این‌که بگوید هر کس بگوید بالای چشم اسراییل ابروست پدرش را در می‌آورم، باید ببیند چرا بسیاری – و نه تنها دولت ایران – در برابر اسراییل موضع می‌گیرند. رفتار اسراییل تنها مورد اعتراض ایران نیست. بسیاری از سیاست‌مداران و روشنفکران غربی هم به صراحت از آن انتقاد کرده‌اند. هیلاری در دفاع از دولتی با این خشونت و بی‌پروایی، دولتی – و ملتی – دیگر را تهدید به نابودی کامل می‌کند، که کارنامه‌ای دارد سیاه در روابط بین‌الملل و حقوق بشر. پس منطق‌اش تنها منطق زور است و اشتراک منافع. دقت کنید که آمریکا همیشه سعی کرده است پوششی اخلاقی هم به کار خودش بدهد: با تروریسم مبارزه می‌کند چون تروریسم امنیت آمریکا و امنیت جهان و ارزش‌های زندگی غربی را به خطر می‌اندازد. ارزش‌های زندگی غربی چه هستند؟ حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و چیزهایی از این دست. هیلاری ناگهان این لایه‌ی ارزشی و اخلاقی را با بی‌پروایی کنار زده است و عملاً‌ می‌گوید ما به ایران حمله نخواهیم کرد به خاطر دفاع از این ارزش‌ها. ما به ایران حمله خواهیم کرد اگر به اسراییل حمله کند. و کدام انسان عاقل و سیاست‌مدار خردمندی است که بگوید اسراییل مترادف است با حقوق بشر، آزادی بیان و دموکراسی؟

از این دست تحلیل‌ها فراوان می‌توان داشت (و باز هم دلیل وجود دارد برای نقد جدی و سخت سخنان هیلاری). این یادداشت را برای این می‌نویسم که عده‌ای بدون این‌که به جوانب ظریف نوشته‌ی قبلی توجه داشته باشند، صدای‌شان در آمده است که نوع نگاه فرقی با نگاه مثلاً کیهان ندارد. و ساده‌انگاری و سطحی‌نگری از این بیش‌تر ممکن نیست. هر کسی که از آمریکا انتقاد کند، لزوماً دست‌نشانده یا مزدور جمهوری اسلامی یا هم‌فکر آن نیست. و هر کسی هم از نقض حقوق بشر در ایران انتقاد کند و به ترویج حقوق زنان اهمیت بدهد، لزوماً دست‌نشانده‌ی آمریکا و سازمان‌های امنیتی و جاسوسی غرب نیست. این نگاه سیاه و سفید و تلقی دوگانه‌ساز از جهان و روابط سیاسی، سخت در افکار مردم جا خوش کرده است و به این سادگی‌ها نمی‌شوند آن را با نگاهی حساس و منتقد جایگزین کرد. باز هم تکرار می‌کنم (و بسیار کسان – از جمله غربی‌ها – گفته‌اند) که سخنان هیلاری نسنجیده بوده است. این صورت کلی قضیه است. به سطوح پایین‌تر هم که برسیم هیچ ایرانی منصف و سالمی نیست که یکی بیاید کشورش را تهدید به نابودی مطلق کند ( آن هم با آن فرضیه‌های عجیب و غریب و ساختگی) و او بگوید دست شما درد نکند، ما لیاقتی بیشتر از این نداریم، خیلی ممنون که ما را مورد عنایت قرار می‌دهید! در برابر حماقت‌ها و لفاظی‌های نابخردانه‌ی سیاست‌مداران اگر سکوت کنیم، فردا تک تک ما مسئول ویرانی آینده‌ی خودمان و نسل‌های بعدی هستیم. به لغزش‌های حتی کوچک سیاست‌مداران و آدم‌هایی که مناصب بزرگ دارند، باید بسیار حساس بود.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد