۱

شهروندان نابالغ!

يک کشور فرضی را در نظر بگيريد که در آن ساز و کارهای دموکراتيک حاکم باشد و قدرت از طريق رأی‌گيری به سياست‌مداران منتقل شود. به عبارت ديگر، قدرتِ مردم به افراد منتخب‌شان داده شود تا آن‌ها موکل مردم باشند. فرض کنيد در اين کشور، عمومِ مردم با حقوق بشر مخالف‌ باشند. طرف‌دار مجازات‌های خشن برای جرايم باشند. نزدِ آن‌ها زن‌ها شهروند درجه دوم به حساب بيايند و چيزهايی از این دست. آن وقت تکليفِ شما با اين حکومت دموکراتيک که با رأی مردمی به قدرت رسيده است چی‌ست؟ اصلاً چرا اين‌ها را بگوييم. فرض کنيد که مردمِ يک کشور به همه‌ی اصول خوب اخلاقی معتقد باشند اما باور داشته باشند که عنداللزوم وقتی منافع‌شان اقتضا کند و جايی چيزی با اصول ارزشی و اعتقادی‌شان منافات داشته باشد، بتوانند جانِ انسان‌ها را بستانند (يک نفر مسلمان اخلاقاً و شرعاً نمی‌تواند اين کار را بکند چون علی الظاهر منافات صريح با يک آيه‌ی مشهورِ قرآن دارد). آيا چنين حکومتی و چنين نظامِ سياسی‌ای مشروعيت دموکراتيک دارد؟

بعضی از باورمندانِ دموکراسی معتقدند که بايد اجازه داد رأی عموم مردم به مسند بنشيند تا به تدريج اين مشکلات اصلاح شود. اما جای ترديد نيست که باز گذاشتن دستِ «همه»ی مردم، يعنی باز کردن راه برای تمام ضعف‌ها و نقصان‌های اخلاقی بشری. يعنی گشودنِ راه برای بدترين رذيلت‌ها به بهانه‌ی ميدان دادن به ارزش و فضيلتی ديگر. پس بايد با دموکراسی چه کرد؟ چه قيدی و چه محدوديتی بايد بر دموکراسی گذاشت که نه ارزش‌های جهان‌شمول و انسان‌گرايانه را نفی کند و نه به بهانه‌ی دموکراسی مجال بروز و ظهور ديکتاتورها و به قدرت رسيدن فرومايگانِ نادان فراهم شود؟ به عبارتِ ديگر، چطور می‌توان شهروندانی بالغ و رشيد داشت؟ بلوغ فکری و عقلانی، اخلاقی و سياسی شهروندان يک کشور چگونه حاصل می‌شود؟
پ. ن. کسانی که حوصله‌ی تحقيق آکادميک را دارند،‌ خوب است کتاب «شهروندِ خوب» مايکل شودسن (پروفايل‌اش در دانشگاه  کلمبيا) را در همين زمينه بخوانند. کتابی است درس‌آموز و عميق.

پ. ن. ۲. فکر می‌کردم خيلی واضح باشد. هم از اين نوشته و هم از بسياری نوشته‌های ديگر من به صراحت بر می‌آيد که با حکم اعدام مخالف‌ام. تعريفِ «حکمِ اعدام» هم روشن است: مجرمی به دست قانون گرفتار است و حالا که امکان ارتکاب جرم و ضرر زدن به بقيه از او سلب شده است (و در زندان است)، قرار است تنبيه شود. حکم اعدام درباره‌ی چنين افرادی است. و گرنه اگر کسی را که راست راست توی خيابان راه می‌رود بدون هيچ نظارت قانونی بکشند، اسم‌اش می‌شود آدم‌کشی و ترور! بله، من با حکمِ اعدام مخالف‌ام. مقصودم همين اعدامی بود که شرح‌اش رفت. دلايل‌اش بماند برای جای ديگر و يادداشتی ديگر.

۳

اسطوره‌ی هايد پارک

سابقه‌ی تاريخی هايد پارک و آن گوشه‌ای که مردم می‌روند جمع می‌شوند و حرفِ دل‌شان را می‌زنند هر چه بوده باشد، با واقعيت تاريخی امروز آن خيلی فرق دارد. در این شش سال و اندی که من اين‌جا زندگی کرده‌ام، آن گوشه‌ی هايد پارک را ما فقط برای تفريح رفته‌ايم و ديده‌ايم. همين و بس. آن عده‌ای که آن‌جا جمع می‌شوند، چه انگليسی باشند يا غير انگليسی، چه تأثيری در سياست‌های جهانی يا انگلیس داشته‌اند؟ کجای دنیا را عوض کرده‌اند؟ چقدر اثر گذاشته‌اند در بهبود وضع جامعه؟ نمی‌دانم. هر چه هست چيز تأثيرگذاری نيست. اين‌ها بيشتر به درد کسانی می‌خورد که در سرزمينِ خودشان از ابراز عقيده‌شان محروم‌اند و حرف زدن برای‌شان حريم ممنوعه است. درست مثل آدمی که تمام عمرش در کوير زندگی کرده باشد و ناگهان ببرندش کنار دريا يا وسط جنگل. بعد از مدتی که آن‌جا بودی، تازه می‌فهمی کنار دريا یا وسط جنگل زندگی کردن هم شرايط خودش را دارد. خلاصه اين‌که اين گوشه‌ی هايد پارک برای عده‌ای از ايرانی‌ها و اساساً غير انگليسی‌ها اسطوره‌ای شده است. فکر می‌کنند يکی از نمادهای مهم آزادی بيان در انگليس اين است! ده بار از اول اين نوشته خواسته‌ام کلمات ديگری بنويسم ولی مدام به خودم نهيب می‌زنم که اندکی بايد خويشتن‌داری کرد. هر چه هست، به نظر من اول بايد ديد که از دموکراسی و آزادی بيان و حقوقِ بشر کدام قسمت‌اش واقعاً به دردِ ماها می‌خورد – و حتی اگر همه‌اش با هر تفسيری برای ما معنی‌دار است – آن وقت ديد که اصلاً اين‌ها در يک جای ديگر عملی هستند يا نه. جوگير شدن و هيجان‌زده شدن کار ساده‌ای است. در عمل بايد ديد اين شعارها و اين الگوها در جاهای ديگر جواب می‌دهد يا نه؟ چرا در ايران یا افغانستان يا عراق يا سوريه هيچ وقت چيزی شبيه آن گوشه‌ی هايد پارک درست نمی‌شود؟ به نظر من هرگز نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، خاصيت‌اش چی‌ست؟ می‌خواهيم پز بدهيم با چنين چيزی؟ هيچ کار مهم‌تری جز ژستِ آزادی بيان گرفتن نداريم؟ بگذريم. خلاصه‌ی حرفِ‌ من اين است که بايد اين اسطوره يا افسانه يا هر چه که هست را کنار بگذاريم که آن گوشه‌ی هايد پارک که مردم می‌آيند جمع می‌شوند و حرف‌شان را می‌زنند خيلی چيز مهمی است. اتفاقاً بسيار هم عادی است. مردم انگليس – و مردم در انگليس – همه جا به آزادی حرف‌شان را می‌زنند. مقايسه‌های خنده‌دار نکنید لطفاً. اسم هم نمی‌برم که با خواندن حرف‌های کدام چهره‌ی سياسی امروزِ ايران – در داخل کشور – مجبور شدم اين‌ها را بنويسم. خودتان بگرديد پيدا کنيد!
۱

دموکراسی يا آنتی‌تزِ دموکراسی؟

اين خيل کثير روشنفکران و سياسيون و اپوزيسيون ايرانی به خيالی خوش‌اند از دموکراسی. اين آشِ دهن‌سوزی که هيچ کس نمی‌داند دقيقاً چی‌ست. آن قدر از ظلم و ستم به ستوه آمده‌اند که حاضرند به هر چيزی متوسل شوند بدون آن‌که بدانند بعدش چه اتفاقی می‌افتد! دموکراسی خوب است؟ شايد. دموکراسی بسیار فوايد دارد که بسيار کسان نه فوايدش را خوب می‌شناسند نه ضررهای‌اش را. گاهی اوقات دموکراسی به ضدِ خودش بدل می‌شود. دموکراسی راه را بر ظلم و ستم توده‌ها باز می‌کند… الآن چيزی ديدم و شنيدم که یکی از سياسيون ايرانی چنان با حرارت از دموکراسی حرف می‌زد که گويی وحی منزل است. حوصله ندارم بنشينم بحث کنم درباره‌اش. لينک هم نمی‌دهم. هر کس خواست حدس بزند چه کسی کجا چه گفته است. ولی چيزی خواهم نوشت در باب دموکراسی و توهم‌هايی که ما ايرانی‌ها درباره‌‌اش داريم. دموکراسی خيلی خوب است. اما وقتی خوب نشناسی‌اش بلای جان‌ات می‌شود. هر چيز را وقتی خوب نشناسی و درست به کارش نبندی، می‌شود بلای‌ جان‌ات… و اين است قصه‌ی تولد و مرگ دموکراسی… تا بعد.
۴

ما را در دنیا به حساب نمی‌آوردند!

«زمانی که کشور تحویل انقلاب شد کشوری عقب افتاده، مخروبه و دست چندم بود و هیچ بخش اقتصادی کشور در جای شایسته‌‌ای قرار نداشت…روستاها، علم، صنعت، سواد، کشاورزی و تجارت خارجی ما همه در حال انزوا، اضمحلال و بدون چشم انداز روشن و بنیاد مستحکم بود و ما را در دنیا به حساب نمی آوردند.»

برگرفته از سخنان اخير رييس جمهور (نقل از واحد مرکزی خبر)

می‌خواستم بخش‌هايی از نقل قول بالا را برجسته کنم، ديدم همه‌اش برجستگی (!) است. گمان می‌کنم اين از اولين اظهار نظرهای شاهکارِ پس از انقلاب است که ايرانِ اول انقلاب را کشوری عقب افتاده و مخروبه و دست چندم معرفی کرده است. تا جايی که من به خاطر دارم، مشکل اصلی زعمای انقلاب در آن روزها اين‌ها نبود. می‌گفتند زمام امور کشور به دست بيگانگان و اجانب است. مشکل اصلی اين بود. و گرنه همه می‌دانستند که واقعاً در آن زمان ما را در دنيا به حساب می‌آوردند. از ارزش ريال در برابر دلار بگيريد تا نحوه‌ی ويزا دادن کشورهای مختلف اروپايی و آمريکايی به ايرانی‌ها. البته جملات بالا در مقامِ خودش بسيار درست است. می‌شود تغيير کوچکی در ابتدای همان جملات بالا داد و آن را تبديل به گزاره‌ای درست کرد. البته يک سال و اندی ديگر می‌شود عين همين جمله را با تقريب بسيار بالايی به واقعيت تکرار کرد!

پ. ن. برای اين‌که بدانیم قبلاً ما را چقدر «به حساب می‌آوردند» و امروز چقدر، کافی است صفحات اول گذرنامه‌ی ايرانی را مقايسه کنيد با توضيحات صفحه‌ی اول گذرنامه‌های سابق (مثل اين یکی) و گذرنامه‌های کشورهای مختلف (از جمله انگليس). و بعد ببينيد چقدر احساس امنيت خاطر و «به حساب آمدن» می‌کنيد!

۷

احمدی‌نژاد: امام علی، حاکمی شکست‌خورده!

۱. «خيال نكنيد برپايي آرمان‌ها به سهولت قابل دسترسي است. اگر به اين سادگي بود حاكميت امام علي(ع) كه تجلي اسماء الهي است، موفق مي‌شد.»

۲. «بايد به امام علي (ع) تأسي كرد، خون دل خورد و فداكاري نمود. بدانيد هر جا پرچم حق‌طلبي واقعي برافراشته شده، همه شمشيرها عليه آن بلند بوده است.»

فکرش را بکنيد که اول بگويد حاکميت امام علی موفق نشده است، چون کار به همين سادگی‌ها نبوده. بعدش بگويد بايد به امام علی تأسی کرد. ما نفهميديم بالاخره تأسی به امام علی منجر به عدم موفقيت می‌شود و نهايت‌اش شکست آرمان‌هاست يا اين‌که خودِ امام علی يک کارهايی را می‌خواست بکند و نتوانست. حالا ما می‌خواهيم همان کارها را بکنيم و می‌شود! يعنی در زمان علی اگر می‌خواستی به او تأسی کنی، موفق نمی‌شدی ولی حالا اگر به او تأسی کنی – ببخشيد، اگر ما به او تأسی کنيم (نه شما) – حتماً موفق می‌شويم. شاهدش کو؟ اين‌جاست:

«مديريت امروز جهان در اختيار هيچكدام از سازمان‌هاي بين‌المللي نيست و مانند بازي دومينو فروپاشي نظام هاي جهاني آغاز شده است و بعيد نيست كه شاهد شورش‌هاي سنگين اجتماعي در جهان باشيم و اين همه در حالي است ادبياتي (!) كه از سوي جمهوري اسلامي ايران در مجامع جهاني مطرح مي‌شود، به شدت مورد استقبال قرار گرفته است.»

واقعاً بيشتر از این درباره‌ی حرف‌های ايشان حرف زدن اتلاف وقت است. آدم وقتی در دو سه جمله پيشوای اول شيعيان را اين‌جوری با خاک يکسان می‌کند و رسماً حرف زدن بلد نیست، ديگر چه انتظاری در عرصه‌های ديگر می‌شود از او داشت؟

نقل از: «مي‌خواهند از مردمي كه به اين دولت رأي داده‌اند، انتقام بگيرند»

۱۳

اسراييل: يک معضل اخلاقی

برای فهم تهی شدن دولت اسراييل از اخلاق نيازی نيست هم‌فکر جمهوری اسلامی باشی و مدام در رسانه‌ات به آن حمله کنی. برای فهم آن چهره‌ی ضد اخلاقی، کافی است به آمار توجه داشته باشی؛ و البته تاريخ. اسراييل در تمام جنگ‌هايی که داشته است، هر نيم سوزنی که می‌خورد، صدها جوالدوز به حريف‌اش می‌زند. مسأله‌ی اسراييل جنگ نابرابر است و زير پا گذاشتن اصول اخلاقی و انسانی. مسأله‌ی اسراييل نقض مستمر و نهادينه‌ی حقوق بشر است. ريشه‌های اين ارض موعود در هر کجا که باشد، چه اين ارض موعود از آنِ يهوديان باشد و چه مسلمانان، وقتی پای موعود بودن آن در ميان می‌آيد و تقديری از پيش معين، به طور طبيعی حقوق بشری عده‌ای به سادگی سلب می‌شود. اما اسراييل اين روزها شست سالگی‌اش را جشن می‌گيرد. اما چه جشنی؟

دولتی که از آغاز با کشتار و چپاول و غارت و اشغال پيش آمده است و اکنون هم با همين معيار پیش می‌رود، به کدامين ارزش است که می‌بالد؟ به رعايت کردن حقوق بشر؟ به دفاع از انسانيت؟ به چه می‌نازد؟ اسراييل برای من هميشه همان معنايی را داشته است که در بالا گفتم. هر بار که به هر دليلی کسی بگويد بالای چشم اسراييل ابروست، صدها برابر و به خشن‌ترين وجهی پاسخ می‌شنود. قضيه‌ی جنگ اخير لبنان يک نمونه‌ی روشن‌اش بود. اسراييل ظاهراً هدف‌اش آزاد کردن دو سربازِ به قول خودشان ربوده‌ شده‌شان بود. اما هيچ کس ديگر به آن اسير يا ربوده شده فکر نکرد. تمام دعوا بر سر اين بود که حزب الله چگونه نابود شود. اما حزب الله کی به وجود آمد و چرا؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسرايیل چه زمانی بلندی‌های جولان را اشغال کرد؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسراييل تا کی در صحرای سينا ماند و چرا؟ چرا ريشه‌های سياسی دعوا خوب سنجيده نمی‌شود و تمام اين درگيری فروکاسته می‌شود به نزاع تمام اسلام با تمام يهوديت (و به قول بعضی صهيونيسم)؟ مسأله اسلام و يهوديت نيست. مسأله حتی جمهوری اسلامی و اسراييل نيست. مسأله ناديده گرفتن شدن سيستماتيک يک ملت و يک قوم است. مسأله نسل‌کشی آرام و آهسته‌‌ای است که در اسراييل رخ داده است.

اصلاً دقت کرده‌ايد که در عرف بين‌المللی و حتی در رسانه‌های غربی، اصطلاح «سرزمين‌های اشغالی» اصطلاحی است جا افتاده؟ هيچ دقت کرده‌ايد که مردم آرام آرام حساسيت‌شان را دارند از دست می‌دهند به نفس «اشغال»؟ دولت اسراييل بدون هيچ شکی دولتی است اشغال‌گر. يعنی دولتی که عرف بين‌المللی را زير پا گذاشته است. حال چرا اسراييل معضل اخلاقیِ جهان است؟ چون دولتی است که تمام اصول اخلاقی را مکرر زير پا می‌گذارد و مرتکب تمام جنايت‌هايی می‌شود که ديگران را به آن متهم می‌کند، اما به خاطر جانب‌داری آمريکا از اسراييل هيچ قدرتی نمی‌تواند از اسراييل حساب بکشد. به همين سادگی. و تمام آن جنايت‌های دولت اسراييل با مظلوم‌نمايی آن‌ها در برابر حملات انتحاری فلسطينی‌ها و يا جار و جنجال‌های رييس جمهور ايران در غبار هياهوهای اسراييل گم می‌شود. چرا تمام چيزهايی که قرار است قاعدتاً عليه اسراييل به کار برود، دقيقاً به نفع اسراييل تمام می‌شود؟ چرا انتقادهای سازمان يافته از اسراييل عملاً تبديل می‌شود به بيانيه‌ای در دفاع از مظلوميت دولتی که هيچ نشانی از مظلوميت ندارد؟ اسراييل معضلی است اخلاقی. برای جهان. نه تنها برای غرب. نه تنها برای شرق. بلکه برای بشريت. اسراييل فراتر از سياست و ايدئولوژی، معضلی آفريده است اخلاقی. بار گناهی است که بر دوش بشريت سنگينی می‌کند. اسراييل کابوسی است که می‌تواند خواب آرام هر آدم منصفی را بر هم بزند. و صلح کی ميسر می‌شود؟ صلحی که شرايط‌اش هميشه نابرابر بوده است و يک طرف همواره زبانی دراز دارد و طرف‌ مظلوم هميشه مدافعانی دارد بدنام يا ضعيف، کی پای می‌گيرد؟

۱

مرگِ اصلاحات

خيلی از اوقات مردم از برچسب‌ها استفاده می‌کنند برای اين‌که زحمت فکر کردن به خودشان ندهند. با یک برچسب می‌شود تکليف يک نوع و یک گروه را مشخص کرد و مثلاً تمام رفتارشان را فهميد. «اصلاح‌گری»، «اصلاح طلبی» و «اصلاح‌طلبان» از اين دسته تعبيرات هستند. هيچ کس در کشور ما نمی‌پرسد اصلاً اصلاح‌طلب يعنی چه؟ چيزی باب شده است در کشور و دهان به دهان می‌گردد. دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست جمهوری خاتمی و آن تب و هيجان آن روزها همه چيز را در غبار هياهوها و جنجال‌ها گم می‌کرد. می‌خواهم درباره‌ی «اصلاح‌گری» حرف بزنم. گفتم اول از همه تفکيکی بايد انجام داد ميان اصلاح‌گری و تعبير «اصلاح‌طلبی» که در ایران باب شده است. هر دوی اين‌ها گويی ترجمه‌ی کلمه‌ی انگليسی رفورم است. اما اين رفورم، معنای رفورم سیاسی و دينی هر دو را می‌دهد. نکته‌ی خنده‌دار ماجرا این است که بعضی از رسانه‌ها و روزنامه‌های وطنی تعبير «مدعيان اصلاح‌طلبی» را به کار می‌برند که آدم خنده‌اش می‌گيرد از اين زبان. معنای‌اش اين است که از نظر ما چيزی به نام اصلاحات و اصلاح‌طلبی وجود دارد و چيز خوبی هم هست، ولی عده‌ای که صادق نیستند و نیت سوء دارند و ادعای اصلاح‌طلبی دارند آن را قبضه کرده‌اند. در حالی که وقتی به افکار و رفتارشان نگاه می‌کنی می‌بینی اين‌ها (اين رسانه‌ها) از اساس با تفکر اصلاحات (حال اصلاحات هر چه می‌خواهد باشد) مشکل دارند. به عبارت ديگر نبايد بگويند «مدعيان اصلاح‌طلبی» بلکه بايد بگويند «اصلاح‌طلبان» و خودشان رسماً «اصلاح‌طلبی» را تقبيح کنند. چرا اين‌گونه نیستند؟ خدا می‌داند!

و اما اصلاحات دينی. اصلاح دينی يعنی چه؟ چه چيزی قرار است اصلاح بشود؟ دين؟ يا تفسير دين؟ معنای‌اش اين است که يک تفسير درست از دین وجود داشته است و عده‌ای آمده‌اند و آن تفسير درست را تحريف کرده‌اند؟ معنای‌اش اين است که در هر دوره‌ای تفسير تازه‌ای پدید نمی‌آيد و هميشه يک تفسيرِ درست وجود داشته است که برای همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها صادق است و همه بايد از آن تبعيت کنند؟ به اين معنا، من اصلاحات دينی را درک نمی‌کنم. لابد اصلاح دينی معنای ديگری دارد. طبيعی است که افراد مختلف درک‌های مختلفی از دین دارند. طبيعی است که در هر دوره‌ای مردم نحوه‌ی تفکر خاصی دارند. اگر قرار بود دين يک تفسير درست و خالص در همه‌ی زمان‌ها داشته باشد، عالم انسانی به رکود کشيده می‌شد. دقت کنيد که فرق است ميان تأکید کردن به جنبه‌هايی جهان‌شمول و فراگير در اخلاق دين و اين‌که بگويی مثلاً می‌خواهی دين را الآن اصلاح کنی. اصلاح يعنی اين‌که يک جای کار به خطا رفته است. در حالی که اگر مسايل را در ظرف زمانی خودشان بسنجيم می‌بينيم که شايد بعضی چيزها، بعضی تفسيرها، يا تفسيرهايی ناگزير بوده است يا اساساً در مخيله‌ی مفسر يا متکلم و فقيه نمی‌گنجيده است. در نتيجه به جای اين‌که بگويیم ما قصد اصلاح دينی داريم، خيلی آسان‌تر می‌شود گفت ما دين را اين‌گونه می‌فهميم و در اين برداشت از دين هم محق هستيم و مجاز. رأی ما نيز مصاب است همچون رأی هر مفسر ديگری پيش از ما. به اين معنا تعبير «اصلاحات» با «کثرت‌گرايی» سازگاری ندارد.

پس می‌بیند که دعوا بر سر اصلاحات، اصلاح‌طلبی، مدعيان اصلاح‌طلبی، مخالفان اصلاحات يا هر چيز دیگری، بيشتر جنگ زرگری است و پوشاندن بعضی از چيزهای ديگر. و گر نه در کشور ما جناح‌بندی‌های سنتی و نام‌گذاری‌های متعارف سياسی بيشتر به واقعيت نزديک است تا برچسب‌های اصلاح‌طلب و مخالف اصلاح‌طلبی. اين‌ها اسم است و اين اسم‌ها خيلی وقت‌ها باعث دادن نشانی‌های غلط می‌شود. برای من نظام فقهی‌ای که در ايران به طور جدی به کنترل خانواده فکر می‌کند و برای آن برنامه‌ريزی می‌کند و حکومتی که موانع شرعی را برای تغيير جنسيت از ميان بر می‌دارد، از خودش جسارت نشان داده است. و اين‌ها خود نشان می‌دهد که ايران با تمام معضلات و پیچيدگی‌های‌اش کشوری است با قابلیت‌های بسيار بالا. به کشورهای اروپايی و آمريکايی نگاه کنيد که حتی همين امروز هم مسيحيان با کنترل خانواده، سقط جنين، تغيير جنسيت و مسايل از اين دست به مشکل بر می‌خورند.

آن قدر اين‌ها را نشسته‌ام و حلاجی کرده‌ام که گاهی فکر می‌کنم دارم شديداً نسبی‌گرا می‌شوم. ولی هر چه باشد فکر می‌کنم که تعبير اصلاحات دينی و اساساً اصلاحات وام گرفته از زبان و ادبيات اروپاست و ما به ازای دقيقی در ايران ندارد. وقتی گفتی اصلاحات، بلافاصله بايد بپرسی اصلاحِ چه؟ کجا به خطا رفته‌اند که نبايد می‌رفتند؟ کجا اتفاقی افتاده است که نبايد می‌افتاده؟ اصلاحات، به نظر من، همان رتوريک «قرائت رحمانی» است. اصلاحات و بازی کردن با آن بيشتر مسکن است تا دارو. علاج درد نيست. اصلاحات، هر چه که باشد،‌ فقط يک مسير است، يک راه است که بعد از مدتی از موضوعیت می‌افتد. به اصلاحات دل نبنديد. اصلاحات مرد. اصلاحات اساساً هیچ وقت به دنيا نيامده بود. اصلاحات وجود خارجی ندارد. آن‌چه اتفاق افتاد، چيز ديگری بود. بايد دنبال اسم ديگری بگرديم برای آن پديده.

۵

چرا بايد به زبان خشن در سياست اعتراض کرد؟

چرا وقتی هيلاری کلینتون جوگير می‌شود و تهديد به نابود کردن ايران می‌کند، بايد يقه‌اش را گرفت و سخنان او را نقد کرد؟ چرا نقدِ درشت‌گويی او نبايد به دفاع از حکومت جمهوری اسلامی يا آمريکا ستيزی افراطی تفسير شود؟ چرا اين بحث جدی است؟ کمی با تأمل اين‌ها را بخوانيد، شايد نظر من روشن‌تر شود.

اول از همه اين‌که ابزار روزمره‌ی سياست‌مداران حرف است. زبان است. اين رتوريک سياست‌مداران است که باعث نابودی يا شکست‌شان می‌شود. و دقيقاً همين زبان سياست‌مداران است که می‌توان باعث برافروخته شدن شعله‌ی جنگ‌های خانمان سوز شود. در نتيجه سنجيده حرف زدن و لفاظی نکردن‌های بی‌جا، بخش جدايی‌ناپذير زبان ديپلماتيک است. سياست‌مدار وقتی خود را مسئول و پاسخگو بداند، زبان‌اش لاجرم به سمت ديپلماتيک بودن و گشاينده بودن پيش می‌رود، نه به سوی عاطفی بودن و جنجال‌آفرينی و تنش ايجاد کردن. اين نخستين دليل برای اين‌که هيلاری بايد سخنان‌اش را مهار می‌کرد.

دوم اين‌که منطق سخنان هيلاری منطقی است معيوب و پر اشکال. منطق سخنان هيلاری زور است و قدرت. و تاريخ نشان داده است که خيلی تنش‌ها در عرصه‌ی بين‌الملل فقط با زور و قدرت حل نمی‌شوند. عوامل بسيار ديگری نيز در آن دخيل است. شرايط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سياسی تعيین کننده‌ی بسياری از مسايل هستند. سياست‌مدار نمی‌تواند شمشيرش را در بياورد و بلافاصله اعلام جنگ کند. اعلام جنگ کردن تصميم ساده‌ای نيست. جنگ هميشه آخرين تصميم است برای جايی که مطلقاً هيچ راهی برای حل مسأله باقی نمانده باشد. و آمريکا نشان داده است که هرگز سعی نکرده است «همه‌»‌ی راه‌های ممکن را برای حل تنش‌اش با ايران بيازمايد. در نتيجه می‌خواهد ساده‌ترين راه را انتخاب کند و آن هم اختيار کردن زبان زور و قدرت و قلدری است (استفاده از ابزارهای قدرت نظامی‌ای که در اختيارش هست). شما به جای آمريکا هر اسم ديگری بگذاريد. اصل مسأله هنوز به قوت خود باقی است. هر دولتی که سعی کند آسان‌ترين و سرراست‌ترين راه حل را برای حل کردن مشکل‌اش انتخاب کند، عملاً دارد ضعف ديپلماسی و شکست سياستِ خود را نشان می‌دهد، نه پيروزمندی‌اش را. اين درست مثل اين می‌ماند که مثلاً معلم مدرسه بچه‌ی مرا کتک بزند، من هم بلند شوم بروم مدرسه و دو تا مشت بزنم توی صورت‌اش. بله با اين کار دلِ من خنک می‌شود. ولی اصل مسأله هنوز حل نشده مانده است و آن اشکال رفتاری هنوز به قوت خودش باقی است و کارِ من کاری سيستماتيک و قاعده‌مند نيست. پس آمريکا به جای اين‌که بگويد هر کس بگويد بالای چشم اسراييل ابروست پدرش را در می‌آورم، بايد ببيند چرا بسياری – و نه تنها دولت ايران – در برابر اسرايیل موضع می‌گيرند. رفتار اسراييل تنها مورد اعتراض ايران نيست. بسياری از سياست‌مداران و روشنفکران غربی هم به صراحت از آن انتقاد کرده‌اند. هيلاری در دفاع از دولتی با اين خشونت و بی‌پروايی، دولتی – و ملتی – ديگر را تهديد به نابودی کامل می‌کند، که کارنامه‌ای دارد سياه در روابط بين‌الملل و حقوق بشر. پس منطق‌اش تنها منطق زور است و اشتراک منافع. دقت کنيد که آمريکا هميشه سعی کرده است پوششی اخلاقی هم به کار خودش بدهد: با تروريسم مبارزه می‌کند چون تروريسم امنيت آمريکا و امنيت جهان و ارزش‌های زندگی غربی را به خطر می‌اندازد. ارزش‌های زندگی غربی چه هستند؟ حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و چيزهايی از اين دست. هيلاری ناگهان اين لايه‌ی ارزشی و اخلاقی را با بی‌پروايی کنار زده است و عملاً‌ می‌گويد ما به ايران حمله نخواهيم کرد به خاطر دفاع از اين ارزش‌ها. ما به ايران حمله خواهيم کرد اگر به اسراييل حمله کند. و کدام انسان عاقل و سياست‌مدار خردمندی است که بگويد اسراييل مترادف است با حقوق بشر، آزادی بيان و دموکراسی؟

از اين دست تحليل‌ها فراوان می‌توان داشت (و باز هم دليل وجود دارد برای نقد جدی و سخت سخنان هيلاری). اين يادداشت را برای این می‌نويسم که عده‌ای بدون اين‌که به جوانب ظريف نوشته‌ی قبلی توجه داشته باشند، صدای‌شان در آمده است که نوع نگاه فرقی با نگاه مثلاً کيهان ندارد. و ساده‌انگاری و سطحی‌نگری از اين بيش‌تر ممکن نيست. هر کسی که از آمريکا انتقاد کند، لزوماً دست‌نشانده يا مزدور جمهوری اسلامی يا هم‌فکر آن نيست. و هر کسی هم از نقض حقوق بشر در ايران انتقاد کند و به ترويج حقوق زنان اهميت بدهد، لزوماً دست‌نشانده‌ی آمريکا و سازمان‌های امنيتی و جاسوسی غرب نيست. این نگاه سياه و سفيد و تلقی دوگانه‌ساز از جهان و روابط سياسی، سخت در افکار مردم جا خوش کرده است و به اين سادگی‌ها نمی‌شوند آن را با نگاهی حساس و منتقد جايگزين کرد. باز هم تکرار می‌کنم (و بسيار کسان – از جمله غربی‌ها – گفته‌اند) که سخنان هيلاری نسنجيده بوده است. این صورت کلی قضيه است. به سطوح پايين‌تر هم که برسيم هيچ ايرانی منصف و سالمی نيست که يکی بيايد کشورش را تهديد به نابودی مطلق کند ( آن هم با آن فرضیه‌های عجيب و غريب و ساختگی) و او بگويد دست شما درد نکند، ما لياقتی بيشتر از این نداريم، خيلی ممنون که ما را مورد عنايت قرار می‌دهيد! در برابر حماقت‌ها و لفاظی‌های نابخردانه‌ی سياست‌مداران اگر سکوت کنيم، فردا تک تک ما مسئول ويرانی آينده‌ی خودمان و نسل‌های بعدی هستيم. به لغزش‌های حتی کوچک سياست‌مداران و آدم‌هايی که مناصب بزرگ دارند، بايد بسيار حساس بود.

۵

به اعصاب‌ات مسلط باش خانم!

ديروز تلويزيون داشت افاضات خانم هيلاری کلينتون را درباره‌ی ايران نشان می‌داد. دهان‌ام باز ماند از اين هم شتاب‌زدگی و دست‌پاچگی در گفتار يکی مثل هيلاری. گمان می‌کردم او باهوش‌تر از اين باشد که به اين سادگی دست‌اش را رو کند يا همين‌جور بی‌هوا حرفی از دهان‌اش بپرد. هیلاری می‌گويد: «اگر من رييس جمهور باشم، به ايران حمله خواهيم کرد… ما می‌توانيم آن‌ها را به طور کامل نابود کنيم… اين سخن هول‌ناکی است، اما عده‌ای که ايران را می‌گردانند بايد اين را بفهمند، چون شايد اين آن‌ها را از انجام کاری بی‌باکانه، احمقانه و فاجعه‌بار باز دارد». و تمام اين‌ها مبتنی بر اين فرض است که ايران به اسراييل حمله کند. ببينيد چقدر اين فرض سخنان خشن و قلدرانه‌ای را نتيجه داده است. اول بايد فرض کنيم که ايران می‌خواهد به اسراييل حمله کند و برای اين کار انگيزه‌ای قوی داشته باشد. بحث اين نیست که آيا ايران امکانات‌اش را دارد به اسراييل حمله کند يا نه. بحث بر سر سياست ايران است. حتی فرض داشتن بمب هسته‌ای هم چنين نتيجه‌ای را نمی‌دهد. اين پارانويای آمريکايی، بهانه‌ای شده است برای گفتن هر حرفی بدون سنجيدن جوانب آن. کلينتون فکر نکرده است که اين به اصطلاح سخن «بازدارنده‌»‌ی او نه تنها کمکی به حل هيچ مشکلی نمی‌کند بلکه قضيه را از آن‌چه هست بغرنج‌تر می‌کند. اولاً که اين چه منطقی است که اسراييل متحد ماست پس ما حق داريم هر کسی را که به متحد ما حمله کند «کاملاً نابود»‌ کنيم. منطق را دوباره مرور کنيد. ايران هم می‌تواند دقيقاً همين حرف را بزند و بگويد مثلاً فلان کشور متحد ماست و شما به آن‌ها حمله می‌کنيد پس ما هم شما را با خاک يکسان می‌کنيم. معنی حرف هيلاری اين است که ما قدرت‌اش را داريم و همين قدرت است که اين مشروعيت را به «هر» عمل ما می‌دهد. و گر نه منطق به قدر کافی مخدوش است. هر چقدر هم که عرف روابط بين‌الملل در ميان کشورهای متحد معناهای روشنی داشته باشد، ساير قوانين بين‌المللی اين قدر بی‌معنا نيستند که همه چيزشان را به همین سادگی بتوان در پرتو زور معنا کرد. پرسش فرضی و خيالی است، اما واکنش بسيار جدی و خشن است. خانم کلينتون! اگر هم تا امروز ايرانی‌ای يافت می‌شد که شما را بر اوباما ترجيح می‌داد، امروز با این سخنان نسنجيده همان‌ها را هم شايد از دست داده باشيد. مسأله اين نيست که چه کسانی بر ايران حکومت می‌کنند. اين‌ها نباشند عده‌ای ديگر ممکن است باشند. اما آن‌ها را «کاملاً نابود» می‌کنيم سخنی است خيلی درشت که معنای‌اش بسيار بالاتر از انتقاد از يک حاکميت خاص يا يک دولت است. معنای‌اش به توبره کشيدن خاکِ يک کشور است. تهديد و قداره‌کشی به قواره‌ی هيلاری کلينتون نمی‌خورْد. حالا می‌فهميم که حتی از او هم بر می‌آيد حرف‌های نسنجيده و ابلهانه بزند. اين چه منطق مزخرف و احمقانه‌ای است که چون عده‌ای از يک حکومت خاص خوش‌شان نمی‌آيد و با آن مشکل دارند (به درست يا غلط) خود را مجاز می‌دانند هر حرف بی‌سر و ته و نامربوطی را بزنند؟ کارنامه‌ی خود آمريکا در اين مسايل کارنامه‌ی درخشانی نيست. فرض کنيد جای ايران و آمريکا عوض می‌شد. فرض کنيد ايران ابرقدرت بود و آمريکا در جايگاه ايران. چه حسی به ما دست می‌داد اگر يک نامزد رييس‌جمهوری ايران چنين حرف چرندی می‌زد؟ قداره‌کشی به هر بهانه و توجيهی که باشد، چهره‌ای خوب برای کسی که می‌خواهد رييس جمهور يک کشور شود نشان نمی‌دهد. اين حرف‌ها از دیپلماسی فاصله‌ی زياد دارد.

اين ياداشت‌های مريم اقدمی را در زمانه بخوانيد که بسيار خواندنی است: «خطاهای روزمره» (اين لينک بخش چهارم آن است). بگرديد و مصاديق اين خطاهای روزمره را در حرف‌های سياست‌مداران داخلی و خارجی پيدا کنيد!

۱۲

مسلمانان و اسلام؛ کدام اسلام؟

ابتدا اين قطعه از يادداشت وبلاگ چهارديواری را بخوانيد:
«تصور کنید القاعده یک فیلم پانزده‌دقیقه‌ای بسازد به نام جنگ صلیبی غرب علیه اسلام. صحنه‌هایی از سخنرانی جرج بوش را که از جنگ صلیبی حرف می‌زند، با صحنه‌هایی از فیلم بیانات پاپ که به پیامبر اسلام اهانت می‌کند میکس کند. سخنان کشیش‌ آمریکایی که خواهان بمباران اتمی مکه است را به آن‌ بیافزاید، همین‌طور فیلم هلی‌کوپترهای آمریکایی را در حال بمباران فلوجه و تصاویری از اجساد تکه‌تکه‌شده بچه‌های افغانی و عراقی و … [اطلاع درست ندارم اما حتما چنین فیلم‌هایی به وسیله القاعده ساخته شده است]. هیچ اروپایی‌ای این فیلم را هنری یا انتقادی ارزیابی نمی‌کند، یا آن را وسیله مناسبی برای بازنگری در رفتارهای خشن غرب در عراق و افغانستان نمی‌بیند، حتی اگر منقد سرسخت جنایت‌های جنگی اشغال‌گران عراق و افغانستان باشد. زیرا می‌داند که این فیلم به هدف پروپاگاندا ساخته شده است و به آن – بی‌ارتباط به این‌که تصاویر یادشده حقیقت دارند یا نه – فقط در همین بستر می‌توان پرداخت.»

به عبارات فوق نه چيزی بايد افزود و نه چيزی بايد از آن کاست. به قدر کافی گويا و روشن است. اما چند نکته‌ی مهم می‌ماند. يکی اين است که عده‌ای می‌گويند چرا نبايد به نقد مسلمانان خشونت‌طلب و تندرو بپردازيم؟ خوب درست می‌گويند. ولی مگر ما اين کار را نکرده‌ايم؟ مگر ميانه‌روهای مسلمان از خشونت‌طلبان مسلمان که کارشان گزينش سليقه‌ای آيات قرآن و گسستن آن‌ها از بستر تاريخی آن‌هاست انتقاد نکرده‌اند؟ اما مگر ريشه‌های اين خشونت‌ها را فقط انتقاد مسلمان‌ها از خودشان از بين می‌برد؟ اگر فکر می‌کنيم که وقتی قاطبه‌ی مسلمان‌ها بگويند اين حرکت‌ها به نام دين و به نام اسلام محکوم است، مسأله حل می‌شود، اشتباه کرده‌ايم. معضلات سياسی جهان معاصر و رشد اسلام‌گرايی و بنيادگرايی زاييده‌ی «اسلام» ‌و «قرآن» نيست که با حذف اسلام و قرآن، مسأله حل شود. اين کار پاک کردن صورت مسأله است و مسأله هم‌چنان باقی می‌ماند. اگر از «ذات» اسلام و «ذات» قرآن (که من با به کار بردن همين کلمه‌ی ذات مشکل دارم) خشونت و جنگ بر می‌آمد، چرا اين خشونت و جنگ و تباهی ناگهان در همين دوره‌ی مدرن و به ويژه در همين نيم قرن اخير مسأله شده است و پيش از اين مشکل جهان نبود؟ من پيش‌تر هم نوشته بودم که ريشه‌ی بسياری از مشکلاتی که امروز در عرصه‌ی بين‌المللی در ميان ملت‌های مسلمان می‌بينيم، بيشتر سياسی است تا کلامی و دينی. زمانی که دولت اسراييل تشکيل شد، فلسطينی‌ها نيت نکرده بودند که به خودشان بمب ببندند. زمانی که کشمير نصف‌اش در هند افتاد و نصف ديگرش در پاکستان، هيچ کدام از طرفين تصميم نداشتند از دين برای حل مسأله‌ی سياسی باقی‌مانده از دوره‌ی استعمار استفاده کنند. شرح اين بماند برای بعد. نکته‌ای که می‌خواهم بگويم چيز ديگری است.

سازنده‌ی فيلم فتنه می‌گويد که با مسلمان‌ها مشکلی ندارد، بلکه با اسلام مشکل دارد. می‌پرسم که اسلام چی‌ست؟ کدام اسلام؟ اصلاً چيزی به اسم اسلام وجود دارد؟ اسلام چيزی نيست جز همين مجموع حضور مسلمانان در طول تاريخ. اسلام، يعنی مجموع مسلمانان. نه يک مسلمان و دو مسلمان. نه يک مذهب و دو مذهب. اسلام، يعنی تماميت فرهنگ، هويت، مدنيت، علم، کلام، عرفان، معماری، ادبيات، سياست و تمام چيزهايی که با دعوت پيامبر اسلام در جهان مسلمان شکل گرفت. با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. اسلام همه‌ی اين‌ها با هم است. هر کس بگويد اسلام يعنی خلافت عباسی به خطا رفته است. هر کس بگويد اسلام يعنی دولت صفوی يا دولت عثمانی باز هم خطا کرده است. اسلام مجموع تمامی اين‌هاست. با تمام امکانات‌اش، با تمام فرصت‌ها و چالش‌های‌اش. پس کسی که می‌گويد با اسلام مشکل دارد، معنای حرف‌اش اين است که يا با «تمام مسلمانان» مسأله دارد، يا مقصودش يک بخش مشخص از کسانی است که خود را مسلمان می‌دانند و در جهان مرتکب خشونت می‌شوند. اما مسأله فيلم‌ساز باز هم اين مورد اخير نيست. فيلم‌ساز می‌گويد با قرآن مشکل دارد ولی با مسلمانان مشکل ندارد؟ کدام مسلمان است که بگويد من مسلمان هستم ولی قرآن را دور می‌اندازم؟ کدام مسلمان عاقلی است که قرآن را از صحنه‌ی زندگی‌اش حذف کند؟ پس ستيز با قرآن هم می‌شود ستيز با مسلمانان. و بسيار فرق است بين ستيز با قرآن و فهمِ آن يا تفسير آن، يا تأويل آن. در اولی دشمنی و خصومت نهفته است و لجاجت و بهانه‌گيری. اما در دومی حسن نيت هست و انصاف و خردوروزی و پای‌بندی به ارزش‌های انسانی و مدنی.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد