۱

لولو ساختن از شبح امپرياليسم ايرانی

Iran-Tank-Toy

توضيح مترجم: مطلبی که در زیر می‌بينيد، ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ای است که در نشنال اينترست به قلم پل پیلار منتشر شده است به اين نشانی. امیدوارم کسی هم اصل مقاله‌ای را که به زبان انگلیسی نوشته شده – و این مقاله ‍پاسخی به آن است – ترجمه کند تا برای خوانندگان فارسی‌زبانی که دسترسی به زبان انگلیسی ندارند این امکان فراهم شود تا با شفافیت بیشتر از جنس بحث‌هایی که این روزها حول سیاست ایران و مذاکرات هسته‌ای در می‌گيرند آگاه شوند و روايت‌هایی نامتقارن و گاهی مخدوش و متناقض از آن‌چه به فارسی و انگلیسی منتشر می‌شود نداشته باشند. ترجمه را با شتاب انجام داده‌ام در نتیجه لغزش‌ها را به کرم‌تان ببخشاييد. د. م.

مخالفان توافق هسته‌ای (یا در واقع، هر نوع توافقی) با ایران هم‌چنان می‌کوشند توجه‌ها را از مزایای نسبی داشتن محدودیت‌های توافق‌شده برای برنامه‌ی هسته‌ای ایران در مقايسه با نداشتن این محدودیت‌ها منصرف کنند تا تصویر ايران بسازند خونریز و قسی‌القلب با مقاصد و نيات امپرياليستی که هدف‌اش به چنگ آوردن کل خاور ميانه است. ايران به کرات چنان تصویر شده است که گويی به سوی سلطه‌ی منطقه‌ای «رژه می‌رود» يا ساير کشورها را دارد «می‌بلعد». هرگز توضيح داده نمی‌شود که اين تصویر به فرض درست بودن چطور می‌تواند دلیلی باشد برای به انجام نرساندن توافقی هسته‌ای که بتوان از رهگذر آن اطمينان حاصل کرد که اين قدرت امپرياليستی بی‌امان فرضی هرگز به قدرت‌مندترین سلاحی که نوع بشر تا کنون اختراع کرده است نرسد. اما آن‌چه که این‌جا در کار است، منطق نیست؛ کوششی است برخاسته از عواطف و احساسات برای دامن زدن به انزجار از وارد شدن در هر معامله‌ای با چنين رژيم هيولاوشی.

گره تازه‌ی اين تقلای مخالفت با توافق را می‌توان در مطلبی دید به قلم سونر چاغاپتای، جیمز جفری و مهدی خلجی که هر سه از مؤسسه‌ی واشنگتن برای سياست خاور نزديک هستند. نويسندگان اين مؤسسه می‌گويند که ايران «يک قدرت انقلابی با آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه» است و آن را به «قدرت‌های هژمون گذشته» مانند می‌کنند چون روسيه، فرانسه، آلمان، ژاپن و بريتانيا – که قدرت‌هایی بودند که در سال ۱۹۱۴ و ۱۹۳۹ «دنيا را به کام جنگ کشاندند».

به یاد بياوريم که آن قدرت‌های هژمون چه کردند. روس‌ها از ارتش‌های‌شان برای ايجاد امپراتوری‌ای استفاده کردند که بیشتر سرزمين‌های اوراسيا را زير نگين خود داشت و دولت جانشين آن هنوز هم يازده منطقه‌ی زمانی را در اختيار خود دارد. بريتانيا با نيروی دريایی سلطنتی‌اش اقيانوس‌ها را در تصرف داشت و از قدرت‌اش برای ساختن امپراتوری‌ای استفاده کرد که خورشيد هرگز در آن غروب نمی‌کرد. فرانسه هم بخش‌های عظیمی از آفريقا و‌ آسيا را تسخير کرد و به استعمار کشید و موقعی که امپراتوری به قدر کافی مستعد داشت، بيشتر اروپا را نيز زير چکمه‌های خود آورد.  ژاپن از نیروی نظامی برای به دست آوردن سلطه بر بخش‌های عظيمی از نیمکره‌ی شرقی استفاده کرد. و اما آلمان، خود نويسندگان اين مؤسسه به یاد ما می‌آورند که – به مثابه‌ی بخشی از ارجاع تقریباً الزامی به نازی‌ها در هر نوشته‌ی ضد توافقی درباره‌ی ايران – «آلمان نازی به دنبال سلطه بر اروپا از اقيانوس اطلس تا رود ولگا بود، و می‌خواست سایر کشورها را نيز تبديل به دولت‌هايی خراج‌گزار خود کند و سلطه‌ی کامل نظامی، اقتصادی و دیپلماتيک ایجاد کند». در عمل، آلمان نازی فقط در پی این کار نبود؛ آلمان نازی از قدرت نظامی برتر و مسلطش استفاده کرد و اين هدف را محقق کرد، دست‌ کم تا مدتی.

ايران حتی به گرد پای هيچ کدام از این‌ها از حيث دستيافت‌ها، توانايی يا آرزوها نمی‌رسد. بی‌شک جمهوری اسلامی فعلی به گرد پای آن‌ها هم نمی‌رسد و باید سراغ تاریخ کهن ایران برويد تا طعم و مزه‌ای از امپرياليسم را آن هم در مقیاس کوچک همسايگی نزدیک ایرانی‌ها بچشيم. گره مطلب اين مؤسسه اين است که نويسندگان دقيقاً چنين کاری کرده‌اند. آن‌ها به ما می‌گويند که: «آرزوهای هژمونيک ایران در واقع ريشه در سلسله‌ی صفوی در قرن شانزدهم ميلادی دارد». می‌دانید که وقتی ارجاع به صفويه در قرن شانزدهم میلادی مبنای مخالفات با توافقی شود با کسی دیگر درباره‌ی برنامه‌ای هسته‌ای در قرن بيست و يکم، بار افزونی بر شانه‌های نحيف چنين استدلالی نهاده شده است.

سلسله‌ی صفوی پيش از این‌که کسی بتواند داوری کند که تمایل‌اش برای رفتار کردن به مثابه‌ی عضوی محترم از نظام دولت‌های مدرن چقدر است، از صحنه‌ی روزگار رخت بر بست. آن قدرت‌های هژمون دیگری که در این مطلب از آن‌ها نام برده شده دگرديسی پیدا کردند و اعضای محترمی از نظام بين‌المللی فعلی شدند (هر چند بحث مربوط به بحران اوکراين هم‌چنان درباره‌ی رویکرد دولت روسيه پا بر جاست). پس نویسندگان این مؤسسه وقتی می‌کوشند استدلال کنند که ايران هرگز عضوی محترم و سر به راه از همان نظم و نظام نخواهد شد، مدعی هستند که آن‌چه ایران را از ديگران متمايز می‌کند تنها اين نيست که آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه دارد بلکه این است که «قدرتی انقلابی است با آرزوهای سلطه‌طلبانه». و می‌گويند که «قدرت‌های سلطه‌طلب انقلابی شهوت امپریاليستی رسيدن به فضای حیاتی (آلمانی) [lebensraum] به شکلی که در آلمان دوره‌ی ويلهلم بود»  را- باز هم باید پای مقايسه با نازی‌ها در ميان باشد – «با جهان‌بينی دینی يا آخرالزمانی‌ای در هم می‌آمیزند که منکر اصول نظم کلاسیک بین‌المللی است».

این‌که این سیر استدلال چقدر از واقعيت منسلخ و گسسته است از ارجاع ديگرباره‌ی نویسندگان به قدرتی ديگر آشکار می‌شود که توانایی‌ها و جاه‌طلبی‌های‌اش از افق و مقدورات ايران بسی دور است: چين، که نويسندگان از ما می‌خواهند آن را سلطه‌طلب بدانيم ولی نه نظامی انقلابی مانند ايران. آن‌ها می‌نويسند: «حتی امروز هم کشورهايی با تمايلات سلطه‌طلبانه مثل چين مشروعيت اين نظم بين‌المللی را به رسميت می‌شناسند». با توجه به اين‌که چقدر از رفتار بین‌المللی چين که بر حسب نفی آن جنبه‌هایی از نظم بين‌المللی که توسط غرب و بدون مشارکت چین برقرار شده است، توسط تحلیل‌گران بی‌شماری توضيح داده می‌شود يا توضيح داده شده است، اين مدعا، سخنی حيرت‌آور است. نمونه‌ی اخيری از اين جنبه از سیاست چین را می‌تواند در بانک توسعه‌ی زيرساخت‌های آسيایی و ساير مکانيزم‌های ساخته‌ی چین به مثابه‌ی جايگزین‌های نهادهای مالی بین‌المللی‌ای ديد که زير سلطه‌ی غرب هستند.

در مقام مقایسه، یک ویژگی مهم از سیاست خارجی رژيم «انقلابی» ايران اين بوده است که بکوشد ايران را تا جايی که امکان دارد بخشی از نظم بین‌المللی موجود به رغم خاستگاه‌های غربی آن، کند. (ايران،‌ بر خلاف چين، حتی کم‌ترين توان را برای بر پا کردن نهادهايی جايگزين نهادهای غربی حتی اگر بخواهد،‌ ندارد). اين جريان از سياست ايران را نه تنها می‌تواند در آن‌چه رهبران ایران می‌گويند بلکه در آن‌چه که انجام می‌دهند نيز می‌تواند دید، از جمله در شرکت‌شان در همايش بازنگری معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای همين هفته. توافق هسته‌ای در دست مذاکره با قدرت‌های پنج به اضافه‌ی يک خود یکی از آشکارترین تجلیات سياست ايران است برای دادن امتيازهای مهم و از خود گذشتگی برای اين‌که عضوی جاافتاده‌تر از جامعه‌ی بين‌المللی شود.

تصوير کردن ايران امروز به عنوان «انقلابی» به معنای برآشفتن سبد سیب بين‌المللی به همان اندازه برخاسته از جهل و ناآگاهی از تاریخ اخير و الگوهای رفتاری واقعی ايران است که تشبیه ايران فعلی به امپرياليسم قرن شانزدهمی صفوی. در سال‌های اولیه‌ی جمهوری اسلامی واقعاً چنین باوری در ميان بسياری در تهران وجود داشت که انقلاب خودشان بدون بروز انقلاب‌های مشابهی در کشورهای همسايه ممکن است دوام نياورد. اما حالا که جمهوری اسلامی بیش از سه دهه است که دوام آورده است، چنان دیدگاه يکسره بلاموضوع و بی‌خاصيت است.

بحرين با توجه با اکثريت جمعيت شيعه‌ی آن و ادعاهای تاريخی ایران نمونه‌ی خوبی است. به رغم ناآرامی‌ها در بحرين در سال‌های اخير، دير زمانی گذشته است از هر گونه گزارش موثقی درباره‌ی فعالیت ايران در آن‌جا که بتوان صادقانه آن را براندازانه يا انقلابی توصيف کرد. اين در تضاد عريانی است با رفتار عربستان سعودی که نيروهای مسلح‌اش را به آن‌جا گسيل کرده است که ناآرامی‌های شيعيان را سرکوب کند و رژیمی سنی را در منامه استوار نگه دارد. امروز می‌توان مقايسه‌ی مشابهی را با یمن انجام داد: هر کمکی که ایرانی ها به حوثی‌هایی که شورش‌شان به تحريک ایران نبود (و در طی آن بنا به گزارش‌ها ايرانی‌ها حوثی‌ها را توصيه به خويشتن‌داری کرده‌اند)، با حملات هوايی سعودی‌ها که باعث کشته شدن صدها غير نظامی شده است، کاهش پيدا می‌کند. (یک بار ديگر به ما بگوييد که کدام کشور در خلیج فارس قدرت هژمون است؟).

قصه‌ها و داستان‌هایی از این دست که ایران يک قدرت هژمون منطقه‌ای و تهدیدگر فرضی است نه تنها دلیلی برای مخالفت با رسيدن به توافق با تهران نیست؛ بلکه اين قصه‌ها از اساس درست هم نيستند.

۲

زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب

دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۹ کتابی را منتشر کرد با عنوان «رهبری دموکراتيکِ منتشر» (Dispersed Democratic Leadership). اين کتاب مجموعه‌ی مقالاتی است درباره‌ی روايتی تازه از رهبری دموکراتيک، ريشه‌ها، دينامیک‌ها و پيامدهای آن. این کتاب اساساً کتابی است در زمينه‌ی پژوهش‌های مربوط به رهبری که زمينه‌ای است بکر و بسيار غنی برای کسانی که در حوزه‌ی مطالعات سياسی کار می‌کنند. مقاله‌ی پانزدهم اين کتاب را جان کين، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری من، نوشته است. جان کين در اين مقاله به بررسی سرنوشت رهبران سياسی پس از پايان دوره‌ی تصدی منصب‌شان می‌پردازد. این مقاله خصوصاً در روزهايی که در آن هستيم مقاله‌ای است خواندنی و درس‌آموز که چگونه رهبران سياسی بعد از این‌که دوره‌ی رهبری قانونی‌شان سر می‌آيد هم‌چنان در فضای ذهنی رهبری سياسی به سر می‌برند. من اين مقاله را در ابتدای سال ۲۰۰۹ يعنی پيش از اين‌که کتاب رسماً وارد بازار شود ترجمه کرده بودم و اميد داشتم در مجله‌/روزنامه‌ای در ايران به دست چاپ بسپارم‌اش که ديديم آن‌چه را که ديديم و همه وارد فضايی شديم که دغدغه‌ها به سمت و سوی ديگری چرخيد.
ترجمه‌ی فارسی اين مقاله را اکنون در وبلاگ‌ام منتشر می‌کنم و گمان می‌کنم خواندن این مقاله برای فهم وضعيت سياسی موجود در ايران و جهان مهم است و نکاتِ درخورِ تأملی در خود دارد. ترجمه‌ی این مقاله را احمد هاشمی با صبر و دقت ويرايش کرده است، اما هم‌چنان اگر نارسايی يا خطا و لغزشی در آن هست، يکسره متوجه من است. ترجمه‌ی کامل فصل پانزدهم کتاب فوق را در زير می‌خوانيد. يادداشت‌های متن را هم برای پرهيز از طولانی شدن نياورده‌ام اما می‌توانيد به اصل کتاب مراجعه کنيد و پانوشت‌های آن را ببينيد.

ادامه‌ی مطلب…

۶

سودان: چين، حماس و ايران

واقعيت‌های موجود که برای همه قابل فهم است و نياز به تفسيرهای پيچيده ندارد اين‌هاست: دادگاه بين‌المللی لاهه، عمر البشير، ديکتاتور سودانی را متهم به جنايات جنگی کرده است. دو کشور با حکم دادگاه لاهه مخالفت می‌کنند: چين و ايران. وضع چين کمابيش روشن است؛ چين ابرقدرتی است که آمريکا در برابرش دست به عصا راه می‌رود. اما ايران وضعيت‌اش دقيقاً بر عکس است. چين مخالفت می‌کند و البته چين، چين است. اما ايران حکم لاهه را سياسی می‌خواند. رييس مجلس ايران با دستپاچگی و شتاب سر از سودان در می‌آورد که حکم لاهه را زورگويی دولت‌های غربی می‌‌خواند و آن را توطئه‌ای سياسی قلمداد می‌کند. تمام اين‌ها صورتِ بيرونی يک بازی سياسی و رسانه‌ای است. فهم و تفسير اين رفتارهاست که مهم است.

امروز به اشاره‌ی دوستی، کنجکاو شدم و دنبال سرنخ‌هايی رفتم که بسيار جالب از آب در آمدند. کافی است در گوگل،‌ کلمات سودان، چين و اسلحه را جست‌وجو کنيد. سپس در جست‌وجويی جداگانه، سودان، حماس، فلسطين و اسلحه را جست‌وجو کنيد (نياز به هيچ اطلاعات اضافی يا خاصی هم نداريد؛ همين گوگل عليه الرحمه کافی است!). اين وجه مشترک بسيار جالب است. سودان يکی از خريداران مهم سلاح‌هايی است که چين توليد می‌کند. سودان، منطقه‌ای است بحران‌زده که در آن «جنگ» در جريان است (همان جنگ و خون‌ريزی، قتل، غارت و تجاوزی که آقای لاريجانی به سادگی از کنارش عبور کرده و هيچ يادی از آن نکرده است) و برای ادامه‌ی هر جنگی به اسلحه نياز است. اگر بساط عمر البشير بر هم بخورد و قرار باشد آن نسل‌کشی متوقف شود،‌ آن بازار برای چين هم کساد خواهد شد (اين مطلب بی‌بی‌سی را از سال ۲۰۰۶ ببينيد). طبيعی است چين اعتراض کند (و بله اين حکم خيلی هم می‌تواند سياسی باشد؛ بقيه‌ی قدرت‌ها دارند بازار چين را کساد می‌کنند ديگر).

اما حماس؛ سودان يکی از منابع عمده و مهم تأمين اسلحه و مهمات حماس بوده است. اين سلاح‌ها از طريق سودان به شبه‌جزيره‌ی سينا وارد می‌شود و به دست حماس می‌رسد. قدم بعدی، حمايتِ دولت ايران از حماس است. من از روابط پشت پرده سر در نمی‌آورم. اما چند نکته آشکار است: حکم لاهه را توهين به اسلام خواندن و سرنوشت مسلمانانِ جهان را به سرنوشت عمر البشير گره زدن و با شتاب و دستپاچگی به سودان رفتن، نمی‌تواند معنای‌اش عملی شجاعانه و اخلاقی باشد در مقابله با ظلم. بيايید فرض کنيم که محاکمه‌ی عمر البشير و محدود کردن دولت سودان و مسدود شدن راه قاچاق اسلحه به زيان حماس تمام شود. بيايید فرض کنيم محدود شدن حماس هم به زيان ايران تمام شود و به عبارت ديگر، نفوذ ايران در منطقه آسيب ببيند. فرض کنيد، به عنوان يک ناظر بی‌طرف و حتی با عرقِ ايرانی‌گری و مسلمانی، که ايران ابزارهای اعمال قدرت و نفوذی دارد درست به مثابه‌ی چنگ و دندانی که می‌تواند برای حريفان سياسی‌اش نشان بدهد. حالا اگر يکی بيايد و اين چنگ و دندان را به شيوه‌ای هوشمندانه بکشد و ناتوان کند (بدون هيچ درگيری مستقيمی)، چه اتفاقی می‌افتد؟ طبيعی است که ايران واکنش نشان خواهد داد. اين‌ها دو دو تا چهار تای سياست است. شوخی و تعارف هم ندارد. اما، خطای آقای لاريجانی کجاست؟ به نظر من خطا اين‌جاست که آقای لاريجانی دست‌اش را بسيار بسيار رو بازی کرده است. يعنی جايی که بايد به نحوی متوسل به ديپلماسی پنهان می‌شد، آشکارا سينه سپر کرده است و حرکتی از او سر زده که عقلای سياسی را انگشت به دهان کرده و عموم مردم را متحير!

رسانه‌های داخلی ايران شايد تا مدتی بتوانند مردم را فريب بدهند و چهره‌ی قهرمان از عمر البشير بسازند، ولی هميشه نمی‌توان اين‌ کار را ادامه داد. باز از ياد نبريم که کشورهای عربی، و از جمله همين مسئولان حماس و فلسطينی‌ها، چه تعظيمی در حق صدام حسين داشتند (که البته هيچ وقت رسانه‌های ما اين‌ها را نمی‌توانند در تلويزيون خودمان به نمايش بگذارند). آن‌ها هم از صدام به رغم ديکتاتوری‌اش و با وجود تجاوزی که به ايران کرده بود، قهرمان ساخته بودند. اما اين بازی قوميت و تعصب عربی است. چرا آقای لاريجانی بايد مهره‌ی پياده‌ی اين بازی باشد؟ چرا رسانه‌های ما باید از ديکتاتوری که خون‌ريزی‌اش اظهر من الشمس است و ابتداييات اخلاق مسلمانی را زير پا گذاشته است، چنين چهره‌ای بسازد که لايق دفاع از سوی رييس دستگاه قانون‌گذاری ما باشد؟

قابل فهم است که در پينگ‌پنگ رسانه‌ای و تبليغاتی، مسئولان کشوری مثل ايران بخواهند در صحنه‌های رسانه‌ای و ديپلماتيک امتيازی از کشورهای غربی بگيرند يا توپ را به ميدان آن‌ها بيندازند (نمونه‌ی خوب و موفق‌اش، سخنرانی لاريجانی در مونيخ بود). اما اين‌جا ديگر نمی‌شود آن بازی را تکرار کرد. اين‌جا پای شرافت و اخلاق و انسانيت در ميان است. اين‌جا نمی‌شود اخلاق را در پای منافع سياسی ذبح کرد و نمايش جوانمردی و فتوت و شجاعت برای مردم ايران داد.

شايد تحليل من از روابطی که ممکن است وجود داشته باشد، غلط باشد. شايد واقعاً ايران هيچ منفعت سياسی در دفاع از سودان نداشته باشد. در اين صورت، ديگر وضع بسيار بدتر است. اگر اين‌ها که من می‌فهمم هيچ قرينه‌ و اشاره‌ای دال بر آن‌ها وجود نداشته باشد، ديگر وضع‌مان بسيار خراب‌تر از اينی می‌شود که هست. آقای لاريجانی، يا هر کسی که محل مشورت او برای اين سفر بوده، بايد فکر اين جاها را هم می‌کرد. سياست‌مدار بايد بتواند امکانات و گزينه‌های بعدی‌اش را هم در نظر بگيرد. همه جا نمی‌شود با سخنرانی و لفاظی دهان مردم را بست. بعضی وقت‌ها اتوريته‌ی اخلاقی هم لازم است! مسأله اين است: آيا برای حفظ قدرت سياسی باید به هر کاری متوسل شد؟ برای استمرار قدرت، اخلاق را هم می‌توان به سادگی قربانی کرد و آن را ناديده گرفت؟ اين موضع شايد در قاموس حکومت‌های ديگر دنيا عجيب نباشد (که هست)، اما حکومتی که از سياست در کنار ديانت حرف می‌زند، بايد بتواند توجيهی برای اين رفتار داشته باشد.

پ. ن. حسين ميرمحمدصادقی، سخنگوی اسبق قوه قضاييه، امروز در روزنامه اعتماد ملی يادداشتی نوشته است درباره‌ی ماجرای سودان که بسيار خواندنی و مهم است. متن را از اين‌جا کپی کرده‌ام و عيناً در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. اين مطلب، امروز دوشنبه در صفحه‌ی ۲، روزنامه‌ی اعتماد ملی منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۹

سودان،‌ دارفور و اهانت به اسلام!

دادگاه بين‌المللی لاهه، عمر البشير، ديکتاتور سودانی را به جنايات جنگی محکوم کرده است. کاملاً طبيعی است که شخص متهم و محکوم و ديکتاتوری که در دارفور جنايت‌هايی انکارنشدنی مرتکب شده است، منکر همه‌ی اين‌ها می‌شود و با وقاحتِ تمام بازی تبليغاتی را شروع می‌کند. نمايش‌های تبليغاتی صدام را همه به یاد داريم که چطور برای دنيا شاخ و شانه می‌کشيد. در شرايطی که ايران تحت فشارهای شديد بين‌المللی است، از همه سو تحريم شده است، وضع اقتصادی کشور در نابسامان‌ترين احوال است، رييس مجلس، علی لاريجانی، به سودان سفر می‌کند و در صفِ عمر البشير می‌ايستد و کل ماجرای حکم لاهه را توطئه عليه مسلمانان و توهين به آنان قلمداد می‌کند!

صورت مسأله ساده است: دارفور جنبه‌ی پنهانی ندارد؛ نسل‌کشی آشکار در سودان با پشتيبانی و مشارکت عمر البشير مدت‌هاست که ادامه دارد و خون‌ريزی‌هايی بسيار فجيع‌تر از غزه در آن‌جا رخ داده است.

در طول تاريخ ايران، چند بار «سودان»، برای ايران ريش و گردن گرو گذاشته است که آقای لاريجانی امروز بايد به نيابت از ملت ايران، امت اسلام و حاکميت ملی کشور، جانبِ عمر البشير را بگيرد؟ چرا بايد به دفاع از عمر البشير برخاست؟ چون «مسلمان» است؟ مگر معاويه بن ابی سفيان مسلمان نبود؟ مگر يزيد بن معاویه مسلمان نبود؟ مگر منصور عباسی مسلمان نبود؟ بد نيست شروع کنيم به تطهير خلفای بنی اميه و بنی عباس؟ مگر هر که مسلمان زاده باشد، در هر چه مرتکب شود، مصاب است؟ مگر صرفِ مخالفت با قدرت‌های جهانی بايد باعث شود هراصل اخلاقی و انسانی را زير پا بگذاريم؟

از همبستگی با «ملت»‌ها تا معامله با «دولت»ها
وضعيتی که برای سودان پيش آمده است، نتيجه‌ی «توطئه‌»ی دادگاه لاهه و بدخواهی غرب نسبت به اسلام و مسلمانان نيست. هر اندازه که در غرب نسبت به اسلام و مسلمانان سوء نيت وجود داشته باشد، سفاکی عمر البشير توجيه نمی‌شود و دامانِ‌ او از خون‌ريزی پاک نمی‌شود. چرا بايد نظام جمهوری اسلامی که مدعی گسترش عدالت و آزادی است، تنها به خاطر یک بازی سياسی، جانب ظلم و ستم را بگيرد و کاری بکند که بقال و سبزی‌فروش هم از کار رييس مجلس کشور حيرت کند؟

تا ديروز دولت و حاکميت سياسی ما، جانب حماس و حزب‌الله را می‌گرفت؛ برای آن‌ها پول می‌فرستاد (و می‌فرستد) و توجيه‌اش دفاع از ملتِ مظلوم فلسطينی و ستمديدگان غزه بود. آن‌جا بهانه يک «ملت» بود، اين‌جا پای يک دولتِ «غيرمردمی»، ديکتاتور و خون‌ريز در ميان است. چه شده است که ناگهان دولت ايران از حمايتِ ملت‌های مظلوم دست برداشته است و به تطهير دولت‌های ظالم می‌پردازد؟ مسلمان بودن کافی است؟ همه می‌دانيم که رونق مسلمانی به عمل و اخلاق است نه به نام و خشونت و رگ گردن قوی کردن. اعتبار و افتخار عمر البشير در عمل به کدام اصل اخلاقی اسلامی است؟ او چه آبرويی برای اسلام خريده است که امروز ايران بايد برای او آبروی‌اش را گرو بگذارد و با جهان در بيفتد؟

چرا بايد هر مسلمان‌زاده‌ای را مساوی با اسلام تلقی کرد؟ چرا بعضی‌ها از بعضی‌های ديگر «اسلام»تر هستند؟ عمر البشير تبديل شد به تمامِ‌ اسلام؟ آن همه انديشمند – و نه فعال سياسیِ مخالف جمهوری اسلامی – که در ايران تحقير و تخفيف و تهديد می‌کشند و سايه‌ی تکفير و تفسيق پيوسته بر سرشان است، از عمر البشير کمتر مسلمان‌اند؟ صوفيانی که چندين سال است از تعرض و تهتکِ آشکار و از دست دادنِ عرض، مال و آبرو مصون نيستند، از عمر البشير کمتر مسلمان‌اند؟ (اصلاً خودسوزی‌های را ناديده می‌گيريم، آقای لاريجانی!) مگر عنوان «مسلمان» بودن، برای پزِ سياسی هم که شده برای هر کسی مصونيت می‌آورد؟ اين را می‌دانيم که در کشور ما چنين نيست. چه شده است که رياکاری در داخل کشور، به رياکاری در عرصه‌ی جهانی و بين‌المللی هم سرايت کرده است؟

يا ما بايد در معنای مسلمانی، اخلاق، «اهانت» و ظلم تجديد نظر کنيم يا آقای لاريجانی!

مرتبط: پيوند دیکتاتورها (از متن: «چرا چيز زيادي درمورد جنايات دارفور در وبلاگهاي فارسي نمي‌بينم؟ احتمالا چون پاي امريكا و سرمايه‌داري و ليبراليزم ديگر اسباب بازیهای ذهنی چپ‌‌هاي رسانه‌زده را نمي‌توان وسط كشيد يا شايد چون مثل غزه مد نيست و پرستيژ روشنفكري نمي‌آفريند!»). کسانی که برای غزه و فلسطين حنجره‌شان را پاره می‌‌کنند، بد نيست تکانی به خودشان بدهند. و «دارفوری‌ها! لطفاً ما را ببخشيد!»

پ. ن. بد نبود آقای لاريجانی به یک کشور آفريقايی مسلمان ديگر سفر می‌کرد تا ببيند چرا رابطه‌شان را با ايران قطع کرده‌اند؟ يعنی اولويت‌ها اين قدر آشفته و در هم ريخته است؟

پ. ن. ۲. توصيه می‌کنم يک نفر روزنامه‌نگار و مترجم «مسلمان» پا پيش بگذارد و تاريخچه‌ای از ماجراهای دارفور و عاملان و شرکای آن بنویسد. لازم نيست بدهيد دست آقای لاريجانی. ايشان خودش بهتر از هر کسی می‌داند آن‌جا چه خبر است. بدهند دست ملت تا بخوانند و بدانند رييس مجلس‌شان آن‌جا دارد چه می‌کند!

۱۰

رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطويی

شب شنبه، درست بعد از اين‌که از روی صحنه‌ی بی‌بی‌سی آمدم پايين، رضا پهلوی (وليعهد سابق ايران)، قرار بود گفت‌وگو کند (فيلم‌اش اين‌جاست). تا آخرش صبر نکردم، اما بعد که به خانه رسيدم و حرف‌های‌اش را شنيدم (بعد از ديدنِ خودش)، ديدم متأسفانه او هم هنوز در همان سی سال پيش دارد دست و پا می‌زند. رضا پهلوی فقط سن‌اش زیاد شده است و بس. او هم توقف کرده است.

اين را بايد انصاف داد که رضا پهلوی از پدرش بهتر حرف می‌زند. خوش صحبت‌تر است. فصيح‌تر است. خوش‌تیپ‌تر است (؟). ظاهراً مادر روشنفکر و اهل هنر و معماری داشتن جايی بايد خودش را نشان بدهد! اما دریغ از انديشه. فهم رضا پهلوی از سياست هنوز دو قطبی و سياه و سفيد است. رضا پهلوی به قول خودش از «راه سوم» و سرمايه‌گذاری روی مردم ایران حرف می‌زند. او هنوز نافرمانی مدنی و انقلاب‌های مخملی يا رنگی را دارد به رخ ما می‌کشد. هنوز از تقابل دنيای آزاد و حکومت‌های سرکوب‌گر حرف می‌زند (اين‌ها ديگر راهِ جديد نیست؛ اين‌ها کهنه شده است). رضا پهلوی از آزادی، تولرانس، پلوراليسم و جامعه‌ی مدنی «حرف» می‌زند، اما تمام سخنان‌اش به عيان نقض همين‌هاست. اگر نبود، چرا بايد می‌گفت: «شما يا معتقد به دموکراسی هستيد یا تئوکراسی»؟ چه کسی گفته است دین در هيچ دموکراسی‌ای نمی‌تواند نقش ايفا کند و بر عکس دموکراسی در هيچ تئوکراسی‌ای پياده نمی‌شود؟ فقط حکومت ایران به شکلی که شما می‌بينيدش نقض قضیه است؟

ايشان هنوز اين را نمی‌داند که طرف‌داران ايشان و هم‌فکران ايشان نيستند که باید بیايند روی مردم ایران سرمايه‌گذاری کنند. این کشور و دولت‌اش متعلق به مردم است (یعنی علی‌الظاهر بايد اين‌جوری باشد ديگر؛ نه؟). قضیه برای ايشان بر عکس شده است. اين مردم نيستند که به فکر ايشان تعلق داشته باشند و موضوعِ آزمایش‌های ايشان باشند. هنوز ذهن ايشان وسوسه‌ی قيم شدن را دارد. او به زبان می‌گويد حکومت ايران خودش را قیم مردم می‌داند، ولی از زبان و ادبياتِ خودش هم انديشه و عمل قيم‌مآبانه می‌بارد. ايشان از «ذات رژيم» حرف می‌زند. «ذات» يعنی چه؟ من نمی‌فهمم اين شلختگی در به کار بردن کلمات کی قرار است از زبان و ادبیات سياسيونِ اپوزيسیون بيفتد. شما «ذات» چيزها و حکومت‌ها را چطور می‌توانيد تشخیص بدهيد؟ چطور می‌شود، مثلاً، از «ذات» حزب دموکرات و «ذات» حزب جمهوری‌خواه حرف زد در حالی که اين‌ها را «انسان‌ها» می‌گردانند! احزاب و حکومت‌ها که سنگ و چوب و درخت نيستند! تازه گياهان هم جهش ژنتیک پیدا می‌کنند، حکومت‌ها و جامعه‌ها که جای خود دارند.

این چه زبانی است که «قانون خداست، می‌خواهيد بخواهيد، می‌خواهيد نخواهيد»؟ دقت کرده‌ايد که ايشان مدل کت و شلوار پوشيده و کراوات‌زده‌ی آقای جنتی است ولی در جناح مقابل؟

رضا پهلوی، ظاهراً عبارات و کلمات‌اش بسيار پرزرق و برق است (الفاظ دهان‌پرکن پراندن که کار سختی نیست)، اما دريغ از يک جو مضمون و مغز برای اين همه ظاهر و صورت. رضا پهلوی اگر خودش را ایرانی می‌داند، همان بهتر است بخشی از مردم باشد و آن نگاهِ خودکامه را که در زبان‌اش پنهان است و خودش سخت تلاش می‌کند زیر لفافه‌ای از مدرن بودن بپوشاندش، کنار بگذارد. آقای پهلوی! شما شاهزاده و ولیعهد «سابق» هستيد؛ نه شاهزاده و وليعهدِ فعلی. پياده شويد با هم برويم.

پ. ن. دارم شک می‌‌کنم که اصلاً در کنار نامِ ايشان خوب است از «استمرار نگاهِ‌ ارسطويی» حرف زد يا نه؟ لعنت بر شيطان!

۳

مسأله‌ی خاتمی و رياست جمهوری

به نظر من اين بحث که خاتمی بايد بيايد يا نبايد بيايد، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفينی که يا می‌گويند خاتمی نبايد کانديد شود بنا به دلایل خودشان و آن‌ها که می‌گويند خاتمی بايد کانديد شود (آن‌ها هم بنا به دلايل خودشان)، يک جنبه‌ی خيلی مهم از بحث را ناديده می‌گيرند. يعنی به اعتقادِ من هيچ کدام از طرفين به اين نکته اعتنا ندارند که مسأله شخص نيست؛ مسأله خودِ آقای خاتمی نيست.

پيش از اين‌که توضيح بدهم چرا بحث بالا انحرافی است، اين نکته را بگويم که اگر خاتمی نامزد رياست جمهوری شود، من به او رأی خواهم داد. تشخيص اين‌که خاتمی از بعضی جهات يک سر و گردن از بقيه‌ی مدعيان بالاتر است دشوار نيست. يعنی هنگام انتخاب بين خاتمی و احمدی‌نژاد، تشخيص خیلی سخت نيست («لقوم يتفکرون» البته!). ولی مسأله، دوگانه‌ی خاتمی-احمدی‌نژاد نيست (اگر تنها مسأله‌ی ما همين بود که دردی نداشتيم). مسأله امکان‌های سياسی است. مسأله بحران نظری و تئوريک انديشه‌ی سياسی در میان کسانی است که می‌خواهند پشتِ خاتمی بايستند. در تمام مدتی که احمدی‌نژاد رييس‌جمهور بوده است، گروه‌هايی که امروز از خاتمی طرف‌داری می‌کنند، هيچ برنامه‌ی درازمدتی برای توسعه‌ی کشور طرح نکرده‌اند. هيچ تفکر سياسی روشن و مشخصی شکل نگرفته است. حزبِ سیاسی هم که بالکل بلاموضوع است؛ يعنی تفکر حزبی رسماً تعطيل است. تنها تشکل سازمان‌يافته‌ی سياسی در کشور ما متعلق است به جناح سنتی شديداً اصول‌گرا (و دست بر قضا احمدی‌نژاد هيچ سنخيتی از لحاظ نظری و عملی با اين جناح ندارد). جناح سنتی اصول‌گرا می‌داند چه می‌خواهد و در اين سال‌ها آموخته است از چه راه‌هايی بايد به خواسته‌های‌اش برسد (هيچ داوری اخلاقی درباره‌ی شيوه‌های‌اش نمی‌کنم؛ اين‌جا بحث توصيفی است نه هنجاری). جناحی که امروز پشتِ خاتمی ايستاده است این را نياموخته است هنوز. هنوز هم با خاطره و آرمان اعتراض و تغيیرهای راديکال، بازی‌بازی می‌کنند. هنوز خاطره‌ی فريادهای گنجی‌وار آن‌ها را به شوق می‌آورد. هنوز به پراگماتيسم سياسی و روشن‌بينی نظری در عرصه‌ی سیاست نرسيده‌اند.

مکتب فکری روشنی پشت جناح مدافع خاتمی وجود ندارد (خودِ آقای خاتمی که درست نمی‌داند با کدام نظريه می‌خواهد به دولت‌مداری و کشورداری بپردازد؛ می‌داند؟). کنار هم چيدن چند تا شعار و آرمان که بعداً در عمل ببينم پاره‌های مختلف‌اش با هم سازگار نيستند و مثل ارکستری باشد که هر کسی در آن ساز خودش را بزند، اسم‌اش تئوری سياسی نيست. آن‌چه پشتِ خاتمی ایستاده است، تنها وجه مشترک‌اش نخواستن احمدی‌نژاد است (که هم خواسته‌ی به حقی است و همه خواسته‌ای است مشروع؛ اساساً هيچ منع قانونی و شرعی در نظام جمهوری اسلامی برای «نخواستن»ِ احمدی‌نژاد وجود ندارد). اين سه سالی که گذشت، بهترين فرصت بود برای خودِ آقای خاتمی و اطرافيان‌اش که کار نظری انجام دهند. سخنرانی کردن و رسالتِ بين‌المللی درست کردن، بی‌مايه فطير است. بنياد باران، بدونِ‌ کار نظری ريشه‌ای و استخوان‌دار، بنيادی است بی‌بو، بی‌رنگ و بی‌خاصيت. اساس‌اش خوب است. بنياد باران، می‌شود زمينه‌ای خوب باشد برای نهادسازی. برای کارِ مؤسساتی درازمدت کردن. برای «توسعه‌ی پايدار». ولی توسعه‌ی پايدار در اين سنگر فکری در اين سه سال اخير در حد حرف و لقلقه‌ی زبان باقی مانده است. کارِ مؤسساتی هم با سمينار بر پا کردن و «حرف زدن» و سفارش مقاله دادن درست نمی‌شود؛ اين‌ کارها،‌ کار نهادهای دانشگاهی و علمی است، نه نهادهای توسعه و زيرساخت‌های جامعه‌ی مدنی. هر چند اين‌ها خود بخشی مهم از جامعه‌ی مدنی هستند.

تمام آشفتگی‌های نظری خاتمی و مدافعان‌اش به اين معنا نيست که قطب مخالفِ پرزوری که در برابرش ايستاده است (يا گمان می‌کنيم ايستاده است) فاقد آشفتگی است يا آشفتگی کمتری دارد. این آشفتگی و هردمبيلی سياست‌ورزی در اوضاع فعلی هم ژنريک است هم اپيدميک! رگه‌هايی از تفکر روشن البته ديده می‌شود. جای انکار نيست. ولی عمل‌گرايی سياسی و خردِ سياسی چيزی است دیرياب. اين‌ها آيا به اين معنی است که خاتمی در دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست‌جمهوری‌اش ناکام بوده؟ بسته به اين است که ناکامی را چطور معنی کنيم. اگر کاميابی در اين باشد که دو سه نفر چند سالی مجال تنفس بيشتر پيدا کرده باشند و توانسته باشند ذهن‌شان را از بن‌بست‌های نظری خلاص کنند، خود قدم بلندی است که برداشته شده است.

باز هم می‌نويسم که اين يادداشت در نفی خاتمی نيست. نقدِ خاتمی هم با تخريب خاتمی متفاوت است. اين يادداشت يک معنا و متعلق روشن دارد: آقای خاتمی و کسانی که مشتاق رييس‌جمهور شدن او هستند، به جای اين‌که از همين الان دنبال شعارهای احساسی باشند و بخواهند در ظرف چند ماه – يا چند سال – تمام کارهايی را که چند نسل طول می‌کشد انجام دهند، بهتر است در روش و انديشه‌شان تجديد نظر اساسی کنند. اين شيوه جواب نمی‌دهد. این طايفه سخت نيازمند روشن‌بينی سياسی، تجديد نظر تئوريک در مبانی‌ فکری‌شان و تدوين انديشه‌های روشن و منسجم، و همچنين فکر کردن به توسعه‌ی درازمدت کشور (حتی سال‌های سال پس از اين‌که خاتمی در عرصه‌ی سياست نباشد) هستند.

پ. ن. گمان می‌کنم از سياق نوشته‌ی بالا و اشارات من روشن باشد که این‌ها هيچ ربطی ندارد به اين‌که اگر خاتمی کاندید شود، رييس‌جمهور می‌شود يا نه (اين نوشته اصلاً در پی سنجش نتيجه‌ی انتخابات در صورت کانديد شدنِ خاتمی نيست و البته به طريق مشابه هم نمی‌تواند مخالف کاندید شدن خاتمی باشد). دقت کنيد که مردمی که به احمدی‌نژاد رأی دادند نه علم سياست می‌شناختند و نه دنبال تئوری بودند (چند نفرشان عالم سياست بودند و پیچ و خم‌های سياست را خوب می‌شناختند؟ اصلاً مگر پروسه‌ی سياسی با «آگاهی شهروندان» کار می‌کند؟). ميزان تئوری‌شناسی و سياست‌دانی احمدی‌نژاد هم که اظهر من الشمس است. داشتن تئوری و در نظر داشتن توسعه‌ی پايدار، لزوماً دخلی به موفقيت در انتخابات رياست جمهوری ندارد. می‌شود کسی بهترین برنامه‌ها و بهترین امکانات را داشته باشد، تئوری‌های بسيار استخوان‌دار و سنجيده و پرمغزی هم داشته باشد اما به دلايل بسيار واضح از عرصه‌ی رقابت حذف شود يا اساساً هرگز رييس‌جمهور نشود. تمام حرفِ من اين است که: «چون جمع شد معانی، گوی بيان توان زد». يعنی فکر کنيم که اگر خاتمی يا هر کس دیگری رييس‌جمهور شد، راه به سامان کردن و آبادانی ایران چی‌ست؟ در اين چند سال گذشته که ديده‌ايم کشور تا کجاها رفته است. باید به بعدش هم فکر کرد!

۵

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

اين داستان اعتراف صريح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشيه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان ديگری که اين اعتراف درست می‌کند به کنار. فقط اين نکته را داشته باشيد که کردان «هنوز» فکر می‌کند در پايتخت انگلستان، در شهر لندن، دانشگاهی وجود دارد به اسم دانشگاه آکسفورد! يعنی وزیری که قرار است فردا انتخابات در کشور ما برگزار کند سوادش همين‌ اندازه است؟ آن همه جنجالی که بر سر مدرک جعلی دکترای‌اش به پا شد، قاعدتاً بايد باعث می‌شد که برود بيشتر تحقيق کند که بداند آن دانشگاهی که مدرک‌اش را جعل کرده اصلاً در کدام نقطه‌ی دنیا واقع است. اين‌ها خود نشان نمی‌دهد که از ابتدا قرار بوده است همين بازی را سر مردم در بياورند که اگر وضعيت خراب‌تر از اين شد، بگويند ما از یکی خواسته بوديم برای‌مان «مدرک جور کند»، طرف تقلب کرده و اصلاً نماينده‌ی آکسفورد نبوده است؟ ملاحظه بفرماييد (نقل از روزنامه‌ی ايران؛ ارگان رسمی دولت):
«در جريان رأى اعتماد نمايندگان محترم مجلس شوراى اسلامى به اينجانب كه در فضايى آزاد و با اظهار نظرات موافق و مخالف و طرح موضوعات گوناگون همراه بود ، موضوع دكتراى افتخارى بنده مطرح و مورد تشكيك قرار گرفت ‎/ مدركى كه در هشت سال پيش با ملاحظه سوابق مديريتى و تجارب اجرايى اينجانب و ارائه رساله به نام دانشگاه آكسفورد لندن به واسطه فردى كه از دانشگاه مذكور در امور زبان انگليسى در تهران دفتر نمايندگى تأسيس كرده بود، صادر گرديده است.»

آدم دروغ‌گو هم کم‌حافظه است و هم مجبور است برای لاپوشانی خراب‌کاری‌های‌اش دروغ‌های تازه بگويد و عذر بدتر از گناه بياورد. دقت کنيد که اين دروغ‌گويی، دروغ‌گويی بچه‌‌ی هفت-هشت ساله‌ای نيست که دارد به پدر و مادرش دروغ می‌گويد. اين دروغ وزير کشور دولتی است که مدعی عدالت و اخلاق و بقيه‌ی چيزهايی است که می‌شود به اين ارزش‌ها سنجاق کرد. این دروغ‌گويی يک کارمند ساده‌ی اداره‌ی دولتی نيست. اين دروغ‌گويی يک کارمند تازه‌کار نيست. اين دروغ‌گويی کسی است که سال‌های بسیار طولانی در مناصب مهم و حساس در کشور کار کرده است. این دروغ‌گويی کسی است که معاون رييس‌ جمهور هم برای دفاع از رسوايی‌اش سينه سپر می‌کند. اين دروغ‌گويی کسی است که قرار است ناظر بر سرنوشت چهارسال آينده‌ی مردم ايران باشد. کردان فکر کرده بود با این نامه‌نگاری بلوا فروکش می‌کند (شايد از لحاظ سياسی بشود مخالفان و منتقدان‌اش را ساکت کند)، ولی نمی‌دانست که معمولاً در رسوايی‌هايی از اين جنس، فرد خاطی با نهايت شرمساری استعفا می‌دهد و می‌رود پی کارش، نه اين‌که با پررويی تمام بماند و هر روز با داستان تازه‌ای بخواهد ماجرا را ادامه بدهد و وقتی هم نامه‌ی اعتراف می‌نويسد، بند بندش عذر بدتر از گناه می‌شود. آقای جوانفکر گفته بود کردان خودش بيايد عدالت را درباره‌ی خودش اجرا کند. الحمد لله که فهميديم معنی اجرای عدالت توسط خودِ آدم چه می‌تواند باشد! يعنی: «بيا بگو يک نفر يک جايی اشتباهی کرده است و تمام؛ من که کاره‌ای نبودم!» به نظر شما، اين ماجرا هنوز دنباله دارد؟ يا تمام شد بحث‌ها؟

همچنين ببينيد: «ملاحظاتی جدی درباره‌ی نامه‌ اعترافی وزير کشور به رييس جمهور»؛ تابناک

پ. ن. مثل روز روشن است البته که مقصر و خاطی و مجرم، کسی نيست که می‌رود برای خودش مدرک درست کند؛ بلکه آن کسی است که ناشی بوده و نتوانسته مدرک خوبی جعل کند! شک داريد، خبر مهرنيوز را بخوانيد: «احمدی نژاد نیز در نامه ای به دستگاه قضایی برخورد با واسطه مربوطه در ارائه این مدرک جعلی را خواستار شده است.»

پ. ن. ۲. (ساعت ۲۰:۴۶ به وقت لندن). آن ملاحظات جدی سایت تابناک، در عرض همين چند ساعت تبديل به شوخی شد! يعنی اگر روی لينک بالا کليک کنید، مطلب تغيير کرده است و آن ملاحظات را حذف کرده‌اند. گويا سايت آفتاب عيناً همين ملاحظاتِ تا آن موقع جدی سايت تابناک را باز نشر کرده است. ملاحظه بفرماييد در اين‌جا.

۰

عقل و آزادی

سال‌ها پيش مقاله‌ای از دکتر سروش در «فربه‌تر از ايدئولوژی» منتشر شده بود (تقرير يک سخنرانی از ۱۷ سال پيش) که بعداً همين مقاله در کتابی که به انگليسی توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شد و گزيده‌ای از مقالات سروش را به انگليسی در آورده بود چاپ شد. يکی دو روز پيش، دوستی که کتاب انگليسی را می‌خواند جويای اصل فارسی کلمه‌ای شد و ناچار شدم دوباره کتاب را دست بگيرم و مقاله را بخوانم. فکر می‌کنم باز خوانی اين مقاله برای بسياری از اهل انديشه خالی از فایده نباشد. به ويژه کسانی که دسترسی به اصل کتاب ندارند و کتابخانه‌ای هم در دسترس‌شان نيست، می‌توانند از نسخه‌ی پی‌دی‌اف اين مقاله استفاده کنند:
نسخه‌ی پی‌دی‌اف مقاله‌ی عقل و آزادی
۱

دادگاهی با هيأت منصفه‌ی جهانی

در ماجرای مدرک جعلی آقای کردان فقط يک مرجع و محکمه برای احراز جعلی بودن آن وجود دارد و آن هم دانشگاه آکسفورد است و افرادی که اسم و امضای‌شان پای آن مدرک جعل شده است. همين. هيأت منصفه‌ی اين دادگاه و شهودش هم می‌توانند همه‌ی افراد کره‌ی زمين باشند. همه می‌توانند با دانشگاه آکسفورد و دفتر مربوطه تماس بگيرند و کسبِ خبر کنند. مسأله خيلی روشن است. احتياج به دفتر و دستک و تحقیق و تفحص چندين ماهه ندارد. تنها چيزی که لازم دارد، اراده‌ی کافی برای اجرای قانون و پياده کردن ماده‌ی ۵۲۷ قانون مجازت اسلامی است. فهم اين‌که آتش گرم است و عسل شيرين است، نياز به دادگاه و محکمه‌ی خاص ندارد. قضيه به همين سادگی است: آقای الف می‌گويد از دانشگاه ب مدرک دکترای افتخاری دارد. هر انسانی در هر جای دنيا می‌تواند با دانشگاه ب تماس بگيرد. دانشگاه ب تمام موارد مورد بحث و ذکر شده در آن مدرک را تکذيب می‌کند و منکر اصالت چنين مدرکی می‌شود. کجای قضيه پيچيده است؟

پ. ن. پيچيدگی‌اش البته اين است که متهم جای شاکی نشسته است. بدهکار، ادای طلبکاری در می‌آورد!

۶

فرهنگِ ريا: فرهنگ نهادينه‌ی ريا و دروغ

اول بگويم که خرده نگيريد که چرا «فرهنگ» و «ريا» را کنار هم به کار برده‌ام. مقصودم همين خوی و جبلتی است که در بعضی، در آدميانی، در دولت‌هايی، در ملت‌هايی راسخ می‌شود و می‌شود يک شبهِ فرهنگ. اين از اين.

بعد اين‌که من نمی فهمم چرا اين قضيه‌ی کردان مسأله شده است. خيلی عجيب است. خيلی. طرف يا از آکسفورد دکترا دارد يا ندارد. اگر دارد، بدهد تصويرِ مدرک‌اش را در رسانه‌ها منتشر کنند. به همين سادگی. توی مدرک هم نمی‌گويند کيفيت پايان‌نامه‌اش خوب بود يا بد! اگر مدرکی هست، می‌شود منتشرش کرد و شرِ قضيه را کند. اين قدر جنجال و عده‌کشی و خط و نشان کشيدن ندارد. اين همه بازی، آن همه جنگ و جدل شريعتمداری و احمدی‌نژاد و وزارت کشور و غيره و ذلک، تمام‌اش با انتشار مدرکِ آقا حل می‌شود. خوب وقتی منتشر نمی‌شود، مردم می‌نشينند دليل‌اش را می‌پرسند. چه مرضی داريد خودتان را به اين دردسر بيندازيد. (اگر هم آقا مدرک دکترا ندارد که واويلا. برويد سرتان را بگذاريد بميريد که راست راست به ملت دروغ می‌گوييد!).

چند روزی است دارم فکر می‌کنم که دولتمردانِ ما عادت کرده‌اند به اين بازی دوگانه. به اين رياکاری خنده‌دار. و کمی تأمل اخلاقی کردن بايد بتواند مشکل را حل کند. مثال‌های‌اش را ذکر می‌کنم تا ببينيد که چگونه دولتمردان ما تکليف‌شان با خودشان هم روشن نيست. رييس جمهورِ ما می‌گويد سازمان ملل بازيچه‌ی دست قدرت‌های بزرگ است. سازمان ملل اصلاً يعنی چه؟ (می‌توانيد بگرديد ببينيد جناح‌های اصول‌گرا اساساً سازمان ملل را رسماً بازيچه‌ی آمريکا و اسراييل می‌دانند). خوب اين سازمان ملل مقرراتی دارد عضويت در آن. شرايطی دارد. ظاهراً ايران هم این شرايط را پذيرفته است و قرار است به آن‌ها متعهد باشد. واقعاً اگر اين مقررات و معاهده‌ها با آن‌چه ايران می‌انديشد سازگار نيست، آخر چه مرضی عضو سازمان ملل باقی بمانيم؟ رسماً اعلام کنيم تا زمانی که سازمان ملل چنين است و چنان، عضو نخواهيم بود. هر وقت چنين شديد که ما خواستيم عضو می‌شويم! و البته اين اتفاق هرگز نمی‌افتد چون ما می‌خواهيم از همه‌ی مزايای سازمان ملل استفاده کنيم ولی تن به هيچ کدام از مقرراتی که احتمالاً با منش و روشِ ما سازگار نيست، ندهيم. يعنی پای همان قراردادهايی که خودمان امضا کرده‌ايم نمی‌ایستيم ولی انتظار داريم از همه‌ی مزايای‌اش بهره‌مند شويم.

يک مثال روشن‌تر بزنم. المپيک و تمام مسابقات ورزشی ما تبديل شده است به يک مسخره‌ی تمام عيار. هر وقت ورزشکار ما با ورزشکار اسراييلی مواجه می‌شود، هميشه با کمال افتخار و با ميل و اراده‌ی خودش (نه به جبر حاکميت و ضرب و زور سياست)، به خاطر هم‌دردی با ملت فلسطين کلاً کنار می‌کشد. هميشه هم بايد اعلام کنیم که ما مثلاً حال‌مان خوب نبود و مريض شديم تا دچار مشکل محروميت کلی نشويم! خوب آخر چه مرضی اين کار را بکنيم؟ از همان اول بگوييم تا زمانی که اسراييل در المپيک شرکت می‌کند، ما نيستيم! ولی هرگز اين کار را نمی‌کنيم. چون المپيک هم منافعی دارد. نمی‌شود به خاطر يک چيز بی‌اهميتی مثل اسراييل (!) کلاً بی‌خيال همه چيز شويم. فوق‌اش دو سه تا خالی می‌بنديم و دروغی سر هم می‌کنيم تا مشکل اختلاف‌نظر ايدئولوژيک‌مان حل شود. حالا به جهنم که شناگر ما اولين شناگر تاريخ المپیک ايران باشد و با ديدن اسم شناگر اسراييل تمام دنيا روی سرش خراب شده باشد! (و نمی‌گويم هرگز که چرا زنان و دخترانِ ما… اصلاً بی‌خيالِ اين يک مورد!)

مثال بعدی همين قضيه‌ی انرژی هسته‌ای ماست. اول از همه می‌پذيرم که آمريکا دارد به ايران زور می‌گويد. هيچ شکی در آن نيست. مدام هم دنبال بهانه می‌گردد که بزند ما را نفله کند. ولی ما خير سرمان عضو همان ان‌پی‌تی خراب شده هستيم. کاش نبوديم. ايران اگر عضو اين ان‌پی‌تی نبود و با آژانس همکاری نمی‌کرد، چه کسی می‌توانست يقه‌اش را بگيرد؟ رسماً می‌گفتند ما عضو ان‌پی‌تی نیستيم. هيچ تعهدی هم به آژانس نداريم و داريم کارِ خودمان را می‌کنيم و به کمکِ‌ شما هم نیاز نداريم. ولی ما هرگز اين کار را نمی‌کنيم چون نیاز داريم به آژانس. اگر نياز نداشتيم که خيلی وقت پيش تکليف‌مان را با آژانس و اربابِ زورگوی‌اش يعنی آمريکا (!) روشن کرده بوديم.

می‌بينید چه جور مسلمان‌هايی هستيم؟ نمی‌دانم. شايد ربطی به مسلمانی و اخلاق و راست‌گويی و دروغ نگفتن و ريا نکردن ندارد. شايد همه‌ی اين‌ها مسايل بغرنج سياسی هستند که از حد درکِ ما فراتر هستند. ولی ريا و دروغ همه چيز ما را فرا گرفته است. يعنی اگر کسی دروغ نگويد نمی‌تواند دیگر ادامه‌ی حيات بدهد. حتماً بايد يک جايی يک جوری دروغی بگويی تا بتوانی بمانی و ادامه دهی. دروغ بزرگ‌ترین آفت است و بدترین معصيت. آقاجان! دروغ نگویید. شما را به خدا مثل آدم بیايید حرف دل‌تان را بزنيد. دروغ نگوييد فقط!

پ. ن. این هم از انتشار عکس مدرک آقا با کلی آبروریزی و گند بالای گند! نکند می‌خواهند بگويند اين عکس هم جعلی است و برای تخريبِ کردان؟! نکند می‌گويند اين عکس را خودِ کردان نداده و يکی ديگری برای‌اش درست کرده؟ نکند واقعاً دانشگاه آکسفورد سواد انگليسی‌اش در همين حد است!

پ. ن. ۲. واقعاً بچه‌بازی حدی دارد. خبر را بخوانيد: «محمدرضا رحیمی، معاون حقوقی و پارلمانی رییس‌جمهوری ایران اعلام کرد که علی کردان، وزیر کشور دولت محمود احمدی‌نژاد از رسانه‌هایی که مدرک تحصیلی وی را «زیر سؤال برده‌اند» شکایت کرده است.». من نمی‌فهمم زیر سؤال بردن يعنی چه؟ بالاخره يا مدرک را داريد يا نداريد. اگر داشته باشيد احد الناسی نمی‌تواند آن را زير سؤال ببرد. اگر هم نداشته باشيد (که آن وقت است که مردم می‌توانند آن را زير سؤال ببرند)، بايد عذرخواهی کنيد. يک قضيه‌ی منطقی بسيار ساده است. شکايت کردن و قهر کردن و دلخور شدن ندارد. فکرش را بکنيد يک نفر عين همين عکس را برای دانشگاه آکسفورد بفرستد و استفسار کند که آيا شما هرگز چنين چيزی نوشته‌ايد يا نه (که ظاهراً بعضی‌ها همين کار را هم کرده‌اند). لابد فردا کردان می‌رود از دانشگاه آکسفورد هم شکايت می‌کند!

پ. ن. ۳. رييس جمهور گفته است: «براي خدمتگذاري [کذا فی الاصل] نيازي به كاغذپاره‌ها نيست». خوب، راست می‌گويد. کسی هم نمی‌گويد برای خدمتگزاری دکترا لازم است. مردم می‌گويند چرا دروغ گفته است. اصلاً مدرک‌اش سيکل باشد. چه فرقی می‌کند؟ ملت نمی‌گويند برای اين‌که طرف وزير بشود نياز به مدرک دکترا هست. اعتراض به اين است که چرا دروغ گفته است و مدرک جعلی رو کرده است. مشکل اين‌جاست که آن آدم‌هايی که پای آن «کاغذپاره|» را ظاهراً امضاء کرده‌اند، زنده هستند و آدرس ای‌ميل دارند و هر کسی در دنیا می‌تواند اين مدرک را برای‌شان ای‌ميل کند و احراز سنديت يا عدم سنديت کند. نه؟ لابد باید فرستادن ای‌میل به اين آدم‌ها را هم ممنوع کرد!

پ. ن. ۴. علما لابد مستحضر هستند که به فهرست دسته‌گل‌های آقای کردان در همين موردِ اخير بايد «جعل امضاء» را هم اضافه کرد علاوه بر جعل مدرک. فکرش را بکنید که چه ماجرای تازه‌ای درست می‌شود اگر آن سه نفر از کردان به خاطر جعل امضاء شکايت کنند!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل