۰

در دفاع از خردمندی و سلامت

وضعیت سیاسی ایران در داخل و خارج به خیال من بن‌بست بی‌فروغ و ملال‌آوری شده است که همه چیزش حواله به تقدیر می‌شود. در کنار همین وضعیت بن‌بست که مصداق عریان‌اش تباهی رفتار حکومت با مردم است در تمام سطوح، البته جمهوری اسلامی نفوذش در منطقه به رغم تمام سر و صداها و کشمکش‌ها گسترش یافته و چه بسا بازگشت‌ناپذیر هم باشد. وارد جزییات‌اش نمی‌شوم ولی از لبنان و عراق و سوریه بگیرید تا منطقه‌ی نفوذ ایران در خلیج فارس، از حیث «قدرت» داشتن ایران در وضعیت عجیب و تناقض‌آمیزی است که حتی آمریکا و بریتانیا هم نمی‌توانند در این منطقه بیش از حد با قدرت نظامی ایران بازی کنند. بدیهی است این قدرت‌نمایی و بسط نفوذ مترادف و مساوی با مشروعیت داشتن نیست. اگر مشروعیتی بود آن خیل هزاران محبوس که قربانی چنگ و دندان امنیتی‌مسلکان داخل نظام شده و می‌شوند حالا چنین صف نکشیده بودند در برابرمان. آخرین‌شان شاید ارس امیری باشد که قبل و بعدش بی‌شمار آدم دیگر هم‌چنان به صف هستند برای سنجاق شدن به کارنامه‌ی بی‌مشروعیتی دستگاه قضا و نهادهای امنیتی قدرت‌محور. این را افزودم که گمان نکنید از وضعیت فعلی تصویری خیالی ارایه می‌دهم یا لغزش‌ها، نابخردی‌ها و خودکامگی‌ها را از نظر دور داشته‌ام.

این مقدمه را از این جهت نوشتم که می‌خواهم چیزی بنویسم در دفاع از کارنامه‌ی دیپلماتیک محمد جواد ظریف. هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی دست به قلم شوم که چنین چیزی بنویسم. جواد ظریف وقتی رویی به سوی ملت ایران – و به طور خاص سیاست داخلی – دارد، گرفتار تناقض‌هایی است. چه در لباس دیپلمات/سیاست‌مدار چه در لباس شهروند ایرانی. هر بار از او پرسشی درباره‌ی مسایل بحران‌آفرین سیاست داخلی شده یا طفره رفته است یا پاسخی داده که هر صاحب خردی می‌گوید: دست کم سکوت می‌کردی! اما این را هم من خوب می‌فهمم. ظریف کارش دیپلماسی و سیاست خارجی است. ظریف اپوزیسیون نظام هم نیست. لذا به فرض هم که مثل من و شما فکر کند، اگر قرار باشد مانند من و شما حرف بزند (فرض کنید چیزی درباره‌ی ارس امیری بگوید که اندکی مزه‌ی نقد دستگاه‌های امنیتی داخلی را داشته باشد) چیزی نمی‌ماند که دیگر از منصب‌اش ساقط شود. بالاخره معادلات قدرت در جمهوری اسلامی همیشه چنین بوده است و ناظر خردمند این‌ اندازه عقل دارد بداند از ظریف چه انتظاری باید داشت. لذا هر اندازه که ظریف به عنوان یک شهروند ایرانی و یک انسان مکلف است موضعی اخلاقی و انسانی داشته باشد، به همان اندازه این موضع‌گیری با کاری که دارد می‌کند سازگاری ندارد (یا دست کم دشوار است) و حرفه‌اش فی نفسه نه غیر اخلاقی است نه غیر انسانی. نیک اگر بنگریم در چارچوب کلان دفاع از منافع ملی ایران و در صف نبردی که پیش روی اوست، رفتارش کاملاً اخلاقی و ستودنی است.

در عرصه‌ی سیاست خارجی و دیپلماسی، به خیال من، ظریف در تراز حرفه‌ای خودش از سیاست‌مداران کم‌نظیر تاریخ ایران و بلکه جهان است. کارش را خوب بلد است. زبان دیپلماسی را خوب می‌داند. در این شش سال گذشته و حتی پس از به بن‌بست خوردن برجام ظریف و تیم‌اش با دست خالی بهترین بازی را در میدانی کرده‌اند که همه در داخل و خارج این تیم را احاطه کرده‌اند و از هیچ کوششی برای به زانو در آوردن‌‌شان فروگذار نکرده‌اند. جامعه‌ی ایرانی در ساحت سیاسی و غیر سیاسی امروزه جامعه‌ای است به شدت چند قطبی (و نه حتی دو قطبی) و پاره‌پاره. جامعه‌ای به شدت بحران‌زده و در آستانه‌ی خطرات متعددی – و عمده‌ی این خطرها هم‌چنان به تصور من داخلی است تا خارجی. این را جاهای دیگری هم نوشته‌ام. شک ندارم که دشمنان کلاسیک جمهوری اسلامی از آمریکا و اسراییل بگیرید تا این اواخر عربستان سعودی، هیچ کوتاهی نکرده‌اند در اخلال در وضعیت داخلی. اما بزرگ‌ترین تهدید نظام علیه مشروعیت و اقتدارش خودش است. امثال علم الهدی بزرگ‌ترین تهدید علیه امنیت ملی هستند. هیچ کس جز شمار بزرگ و پرنفوذی از خود مدافعان سینه‌چاک نظام و ولایت به اندازه‌ی دشمنان شناخته‌شده‌اش، توان تخریب وجهه‌ی این نظام و آن رهبری را ندارد. و البته در برابر این‌ها همیشه سکوت رضایت‌آمیزی داریم اما در برابر دو دانشجوی جوان و بی‌نوا داغ و درفش دستگاه امنیتی و قضایی بالای سر مردم است. این‌ها به زبان سیاسی و فنی‌تر معنی‌اش یک چیز بیشتر نیست: شکاف عمیق میان مردم و حاکمیت. حاکمیت سیاسی هم کمتر کوشش کرده است برای کم کردن این شکاف. گویی دستاوردهای منطقه‌ای و مقاومت‌اش برای واندادن به قلدری آمریکا – به خصوص در دوره‌ی ترامپ – نظام را دچار نخوتی کرده است که فکر می‌کند حتی با مردم خودش چنان رفتار باید بکند که با جاسوس اسراییلی و آمریکایی. و این چیزی نیست جز سوء ظن بیمارگونه و مفرط. در حاشیه همیشه باید پرسید که در میان دستگاه‌های امنیتی جمهوری اسلامی دقیقاً‌ چه وقتی به این پختگی و حرفه‌ای‌گری می‌رسیم که بیاموزند به معنی دقیق و درست کلمه جاسوس واقعی را بگیرند و مشغول جعل جاسوسی برای رتق و فتق اختلافات سیاسی‌شان نباشند.

برمی‌گردم به اصل سخن‌ام. وقتی می‌بینم که در هر سفر ظریف به خارج از کشور عده‌ای از اپوزیسیون کلاسیک جمهوری اسلامی با ظریف همان رفتاری را دارند که مثلاً باید با فلان بازجوی امنیتی نقاب‌دار نظام داشته باشند (یا بگویید بی‌نقاب‌اش مثل طائب) حیرت می‌کنم. این حیرت‌ام وقتی بیشتر می‌شود که می‌بینم حتی طایفه‌ی پلیدی مثل مجاهدین خلق هم تابلو به دست یکی مثل ظریف را تروریست می‌خوانند. باور بفرمایید با همین تعابیر. مجاهدین خلق، ظریف را تروریست می‌خوانند. این از طنزهای حیرت‌آور و عبرت‌آموز روزگار است که تقریباً اکثر قریب به اتفاق دشمنان سرسخت ظریف کسانی هستند که هیچ کارنامه‌ی روشن و قابل دفاعی در هیچ عرصه‌ای ندارند. نه در گفتار نه در رفتار هیچ فرزانگی و خردمندی در سیمای‌شان دیده نمی‌شود. هر چه در وجنات‌شان می‌بینی تندی است و خشونت و غیظ و غضب و این مباد آن باد. وقتی داشتم آخرین نسخه‌های این یادداشت را مرتب می‌کردم با این مضمون که مقامات ارشد اسراییلی از احتمال سر گرفتن دوباره‌ی مذاکره‌ی میان ایران و آمریکا سخت نگران‌اند. منطق‌شان هم دقیقاً این است: هدف تمام کارهایی که در تمام این سال‌ها کرده‌ایم همین بوده که فشار حداکثری روی ایران باشد برای به زانو در آوردن‌اش و حالا شما می‌خواهید کنار بیایید و توافق کنید و کوتاه بیایید؟ اسراییل هیچ چیزی جز خصومت حداکثری میان ایران و هر که در عالم – و به طور خاص آمریکا – نمی‌خواهد. باقی قصه نمایش است و رتوریک. لفاظی محض است. این دیگر حکایت فاشی است که اسراییل در هیچ جای دنیا نگران آزادی، عدالت، حقوق بشر یا حاکمیت قانون نبوده و نیست. شرح‌اش برای جای دیگری است ولی همین موضع بنیادین اسراییل به خوبی نشان می‌دهد که چرا و چگونه امثال اسراییل ظریف را تهدیدی عظیم برای خودشان می‌دانند. ظریف تمام آن رشته‌ها را هر بار که به جایی می‌رود پنبه می‌کند. نه به دلیل این‌که نماینده‌ی ایران است بلکه به این دلیل ساده و روشن که در عین این‌که نماینده‌ی جمهوری اسلامی است، آدم کاربلد، حرفه‌‌ای و متخصصی است که کارش را به بهترین نحو می‌داند. و این یکی از مهم‌ترین دستاوردهای جمهوری اسلامی در این چهل سال است. خوب متوجه سنگینی حرفم هستم. جمهوری اسلامی در این چهار دهه‌ی گذشته کمتر توانسته چهره‌ای در قد و قامتی جهانی بیرون بدهد. ظریف در زمره‌ی همین نوادر است که دوست و دشمن باید قدرش را بدانند. بیرون رفتن کسی مثل ظریف از این میدان مساوی است با وارد شدن آدم‌هایی خالی از هر ظرافت و خردمندی و ادراکی که زیان‌اش اول به خودشان و بعد به بقیه می‌رسد. این دفاعی است عریان و بی‌محابا از فرزانگی. دفاعی است از جواد ظریف اما در حقیقت چیزی نیست جز دفاع از انسان و آبرو و عزت انسان. انتخاب رقبا و مخالفان سرسخت ظریف چیزی نیست جز نفی اعتبار عقلانی خودمان.

راه نقد جمهوری اسلامی و مهار کردن خودکامگی‌های‌اش نفی جواد ظریف نیست. راه رسیدن به آینده‌ی بهتری برای ایران عبور کردن – به اعتبار مروا کراما – از کنار بی‌خردانی چون پمپئو و بن سلمان و نتانیاهو و بولتون است. تمام اهمیت ظریف هم در همین است که به شیواترین بیان به ما نشان می‌دهد راه آن‌ها بیراهه است و هر که سوار بر سفینه‌ی آن‌ها به دریای توفانی می‌زند، طعمه‌ی موج خواهد شد. پیش از این‌که بخواهید در صف ظریف بایستید، ابتدا برای خودتان شأن و کرامتی انسانی و عقلانی قایل شوید. آن وقت خواهید دید نقاط اشتراک شما با ظریف و امثال او بسیار بیشتر است از اختلافات‌تان.

۱

لولو ساختن از شبح امپریالیسم ایرانی

توضیح مترجم: مطلبی که در زیر می‌بینید، ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ای است که در نشنال اینترست به قلم پل پیلار منتشر شده است به این نشانی. امیدوارم کسی هم اصل مقاله‌ای را که به زبان انگلیسی نوشته شده – و این مقاله ‍پاسخی به آن است – ترجمه کند تا برای خوانندگان فارسی‌زبانی که دسترسی به زبان انگلیسی ندارند این امکان فراهم شود تا با شفافیت بیشتر از جنس بحث‌هایی که این روزها حول سیاست ایران و مذاکرات هسته‌ای در می‌گیرند آگاه شوند و روایت‌هایی نامتقارن و گاهی مخدوش و متناقض از آن‌چه به فارسی و انگلیسی منتشر می‌شود نداشته باشند. ترجمه را با شتاب انجام داده‌ام در نتیجه لغزش‌ها را به کرم‌تان ببخشایید. د. م.

مخالفان توافق هسته‌ای (یا در واقع، هر نوع توافقی) با ایران هم‌چنان می‌کوشند توجه‌ها را از مزایای نسبی داشتن محدودیت‌های توافق‌شده برای برنامه‌ی هسته‌ای ایران در مقایسه با نداشتن این محدودیت‌ها منصرف کنند تا تصویر ایران بسازند خونریز و قسی‌القلب با مقاصد و نیات امپریالیستی که هدف‌اش به چنگ آوردن کل خاور میانه است. ایران به کرات چنان تصویر شده است که گویی به سوی سلطه‌ی منطقه‌ای «رژه می‌رود» یا سایر کشورها را دارد «می‌بلعد». هرگز توضیح داده نمی‌شود که این تصویر به فرض درست بودن چطور می‌تواند دلیلی باشد برای به انجام نرساندن توافقی هسته‌ای که بتوان از رهگذر آن اطمینان حاصل کرد که این قدرت امپریالیستی بی‌امان فرضی هرگز به قدرت‌مندترین سلاحی که نوع بشر تا کنون اختراع کرده است نرسد. اما آن‌چه که این‌جا در کار است، منطق نیست؛ کوششی است برخاسته از عواطف و احساسات برای دامن زدن به انزجار از وارد شدن در هر معامله‌ای با چنین رژیم هیولاوشی.

گره تازه‌ی این تقلای مخالفت با توافق را می‌توان در مطلبی دید به قلم سونر چاغاپتای، جیمز جفری و مهدی خلجی که هر سه از مؤسسه‌ی واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک هستند. نویسندگان این مؤسسه می‌گویند که ایران «یک قدرت انقلابی با آرزوهای هژمونیک و سلطه‌طلبانه» است و آن را به «قدرت‌های هژمون گذشته» مانند می‌کنند چون روسیه، فرانسه، آلمان، ژاپن و بریتانیا – که قدرت‌هایی بودند که در سال ۱۹۱۴ و ۱۹۳۹ «دنیا را به کام جنگ کشاندند».

به یاد بیاوریم که آن قدرت‌های هژمون چه کردند. روس‌ها از ارتش‌های‌شان برای ایجاد امپراتوری‌ای استفاده کردند که بیشتر سرزمین‌های اوراسیا را زیر نگین خود داشت و دولت جانشین آن هنوز هم یازده منطقه‌ی زمانی را در اختیار خود دارد. بریتانیا با نیروی دریایی سلطنتی‌اش اقیانوس‌ها را در تصرف داشت و از قدرت‌اش برای ساختن امپراتوری‌ای استفاده کرد که خورشید هرگز در آن غروب نمی‌کرد. فرانسه هم بخش‌های عظیمی از آفریقا و‌ آسیا را تسخیر کرد و به استعمار کشید و موقعی که امپراتوری به قدر کافی مستعد داشت، بیشتر اروپا را نیز زیر چکمه‌های خود آورد.  ژاپن از نیروی نظامی برای به دست آوردن سلطه بر بخش‌های عظیمی از نیمکره‌ی شرقی استفاده کرد. و اما آلمان، خود نویسندگان این مؤسسه به یاد ما می‌آورند که – به مثابه‌ی بخشی از ارجاع تقریباً الزامی به نازی‌ها در هر نوشته‌ی ضد توافقی درباره‌ی ایران – «آلمان نازی به دنبال سلطه بر اروپا از اقیانوس اطلس تا رود ولگا بود، و می‌خواست سایر کشورها را نیز تبدیل به دولت‌هایی خراج‌گزار خود کند و سلطه‌ی کامل نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک ایجاد کند». در عمل، آلمان نازی فقط در پی این کار نبود؛ آلمان نازی از قدرت نظامی برتر و مسلطش استفاده کرد و این هدف را محقق کرد، دست‌ کم تا مدتی.

ایران حتی به گرد پای هیچ کدام از این‌ها از حیث دستیافت‌ها، توانایی یا آرزوها نمی‌رسد. بی‌شک جمهوری اسلامی فعلی به گرد پای آن‌ها هم نمی‌رسد و باید سراغ تاریخ کهن ایران بروید تا طعم و مزه‌ای از امپریالیسم را آن هم در مقیاس کوچک همسایگی نزدیک ایرانی‌ها بچشیم. گره مطلب این مؤسسه این است که نویسندگان دقیقاً چنین کاری کرده‌اند. آن‌ها به ما می‌گویند که: «آرزوهای هژمونیک ایران در واقع ریشه در سلسله‌ی صفوی در قرن شانزدهم میلادی دارد». می‌دانید که وقتی ارجاع به صفویه در قرن شانزدهم میلادی مبنای مخالفات با توافقی شود با کسی دیگر درباره‌ی برنامه‌ای هسته‌ای در قرن بیست و یکم، بار افزونی بر شانه‌های نحیف چنین استدلالی نهاده شده است.

سلسله‌ی صفوی پیش از این‌که کسی بتواند داوری کند که تمایل‌اش برای رفتار کردن به مثابه‌ی عضوی محترم از نظام دولت‌های مدرن چقدر است، از صحنه‌ی روزگار رخت بر بست. آن قدرت‌های هژمون دیگری که در این مطلب از آن‌ها نام برده شده دگردیسی پیدا کردند و اعضای محترمی از نظام بین‌المللی فعلی شدند (هر چند بحث مربوط به بحران اوکراین هم‌چنان درباره‌ی رویکرد دولت روسیه پا بر جاست). پس نویسندگان این مؤسسه وقتی می‌کوشند استدلال کنند که ایران هرگز عضوی محترم و سر به راه از همان نظم و نظام نخواهد شد، مدعی هستند که آن‌چه ایران را از دیگران متمایز می‌کند تنها این نیست که آرزوهای هژمونیک و سلطه‌طلبانه دارد بلکه این است که «قدرتی انقلابی است با آرزوهای سلطه‌طلبانه». و می‌گویند که «قدرت‌های سلطه‌طلب انقلابی شهوت امپریالیستی رسیدن به فضای حیاتی (آلمانی) [lebensraum] به شکلی که در آلمان دوره‌ی ویلهلم بود»  را- باز هم باید پای مقایسه با نازی‌ها در میان باشد – «با جهان‌بینی دینی یا آخرالزمانی‌ای در هم می‌آمیزند که منکر اصول نظم کلاسیک بین‌المللی است».

این‌که این سیر استدلال چقدر از واقعیت منسلخ و گسسته است از ارجاع دیگرباره‌ی نویسندگان به قدرتی دیگر آشکار می‌شود که توانایی‌ها و جاه‌طلبی‌های‌اش از افق و مقدورات ایران بسی دور است: چین، که نویسندگان از ما می‌خواهند آن را سلطه‌طلب بدانیم ولی نه نظامی انقلابی مانند ایران. آن‌ها می‌نویسند: «حتی امروز هم کشورهایی با تمایلات سلطه‌طلبانه مثل چین مشروعیت این نظم بین‌المللی را به رسمیت می‌شناسند». با توجه به این‌که چقدر از رفتار بین‌المللی چین که بر حسب نفی آن جنبه‌هایی از نظم بین‌المللی که توسط غرب و بدون مشارکت چین برقرار شده است، توسط تحلیل‌گران بی‌شماری توضیح داده می‌شود یا توضیح داده شده است، این مدعا، سخنی حیرت‌آور است. نمونه‌ی اخیری از این جنبه از سیاست چین را می‌تواند در بانک توسعه‌ی زیرساخت‌های آسیایی و سایر مکانیزم‌های ساخته‌ی چین به مثابه‌ی جایگزین‌های نهادهای مالی بین‌المللی‌ای دید که زیر سلطه‌ی غرب هستند.

در مقام مقایسه، یک ویژگی مهم از سیاست خارجی رژیم «انقلابی» ایران این بوده است که بکوشد ایران را تا جایی که امکان دارد بخشی از نظم بین‌المللی موجود به رغم خاستگاه‌های غربی آن، کند. (ایران،‌ بر خلاف چین، حتی کم‌ترین توان را برای بر پا کردن نهادهایی جایگزین نهادهای غربی حتی اگر بخواهد،‌ ندارد). این جریان از سیاست ایران را نه تنها می‌تواند در آن‌چه رهبران ایران می‌گویند بلکه در آن‌چه که انجام می‌دهند نیز می‌تواند دید، از جمله در شرکت‌شان در همایش بازنگری معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای همین هفته. توافق هسته‌ای در دست مذاکره با قدرت‌های پنج به اضافه‌ی یک خود یکی از آشکارترین تجلیات سیاست ایران است برای دادن امتیازهای مهم و از خود گذشتگی برای این‌که عضوی جاافتاده‌تر از جامعه‌ی بین‌المللی شود.

تصویر کردن ایران امروز به عنوان «انقلابی» به معنای برآشفتن سبد سیب بین‌المللی به همان اندازه برخاسته از جهل و ناآگاهی از تاریخ اخیر و الگوهای رفتاری واقعی ایران است که تشبیه ایران فعلی به امپریالیسم قرن شانزدهمی صفوی. در سال‌های اولیه‌ی جمهوری اسلامی واقعاً چنین باوری در میان بسیاری در تهران وجود داشت که انقلاب خودشان بدون بروز انقلاب‌های مشابهی در کشورهای همسایه ممکن است دوام نیاورد. اما حالا که جمهوری اسلامی بیش از سه دهه است که دوام آورده است، چنان دیدگاه یکسره بلاموضوع و بی‌خاصیت است.

بحرین با توجه با اکثریت جمعیت شیعه‌ی آن و ادعاهای تاریخی ایران نمونه‌ی خوبی است. به رغم ناآرامی‌ها در بحرین در سال‌های اخیر، دیر زمانی گذشته است از هر گونه گزارش موثقی درباره‌ی فعالیت ایران در آن‌جا که بتوان صادقانه آن را براندازانه یا انقلابی توصیف کرد. این در تضاد عریانی است با رفتار عربستان سعودی که نیروهای مسلح‌اش را به آن‌جا گسیل کرده است که ناآرامی‌های شیعیان را سرکوب کند و رژیمی سنی را در منامه استوار نگه دارد. امروز می‌توان مقایسه‌ی مشابهی را با یمن انجام داد: هر کمکی که ایرانی ها به حوثی‌هایی که شورش‌شان به تحریک ایران نبود (و در طی آن بنا به گزارش‌ها ایرانی‌ها حوثی‌ها را توصیه به خویشتن‌داری کرده‌اند)، با حملات هوایی سعودی‌ها که باعث کشته شدن صدها غیر نظامی شده است، کاهش پیدا می‌کند. (یک بار دیگر به ما بگویید که کدام کشور در خلیج فارس قدرت هژمون است؟).

قصه‌ها و داستان‌هایی از این دست که ایران یک قدرت هژمون منطقه‌ای و تهدیدگر فرضی است نه تنها دلیلی برای مخالفت با رسیدن به توافق با تهران نیست؛ بلکه این قصه‌ها از اساس درست هم نیستند.

۲

زندگی پس از مرگِ سیاسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب

دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۹ کتابی را منتشر کرد با عنوان «رهبری دموکراتیکِ منتشر» (Dispersed Democratic Leadership). این کتاب مجموعه‌ی مقالاتی است درباره‌ی روایتی تازه از رهبری دموکراتیک، ریشه‌ها، دینامیک‌ها و پیامدهای آن. این کتاب اساساً کتابی است در زمینه‌ی پژوهش‌های مربوط به رهبری که زمینه‌ای است بکر و بسیار غنی برای کسانی که در حوزه‌ی مطالعات سیاسی کار می‌کنند. مقاله‌ی پانزدهم این کتاب را جان کین، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری من، نوشته است. جان کین در این مقاله به بررسی سرنوشت رهبران سیاسی پس از پایان دوره‌ی تصدی منصب‌شان می‌پردازد. این مقاله خصوصاً در روزهایی که در آن هستیم مقاله‌ای است خواندنی و درس‌آموز که چگونه رهبران سیاسی بعد از این‌که دوره‌ی رهبری قانونی‌شان سر می‌آید هم‌چنان در فضای ذهنی رهبری سیاسی به سر می‌برند. من این مقاله را در ابتدای سال ۲۰۰۹ یعنی پیش از این‌که کتاب رسماً وارد بازار شود ترجمه کرده بودم و امید داشتم در مجله‌/روزنامه‌ای در ایران به دست چاپ بسپارم‌اش که دیدیم آن‌چه را که دیدیم و همه وارد فضایی شدیم که دغدغه‌ها به سمت و سوی دیگری چرخید.
ترجمه‌ی فارسی این مقاله را اکنون در وبلاگ‌ام منتشر می‌کنم و گمان می‌کنم خواندن این مقاله برای فهم وضعیت سیاسی موجود در ایران و جهان مهم است و نکاتِ درخورِ تأملی در خود دارد. ترجمه‌ی این مقاله را احمد هاشمی با صبر و دقت ویرایش کرده است، اما هم‌چنان اگر نارسایی یا خطا و لغزشی در آن هست، یکسره متوجه من است. ترجمه‌ی کامل فصل پانزدهم کتاب فوق را در زیر می‌خوانید. یادداشت‌های متن را هم برای پرهیز از طولانی شدن نیاورده‌ام اما می‌توانید به اصل کتاب مراجعه کنید و پانوشت‌های آن را ببینید.

ادامه‌ی مطلب…

۶

سودان: چین، حماس و ایران

واقعیت‌های موجود که برای همه قابل فهم است و نیاز به تفسیرهای پیچیده ندارد این‌هاست: دادگاه بین‌المللی لاهه، عمر البشیر، دیکتاتور سودانی را متهم به جنایات جنگی کرده است. دو کشور با حکم دادگاه لاهه مخالفت می‌کنند: چین و ایران. وضع چین کمابیش روشن است؛ چین ابرقدرتی است که آمریکا در برابرش دست به عصا راه می‌رود. اما ایران وضعیت‌اش دقیقاً بر عکس است. چین مخالفت می‌کند و البته چین، چین است. اما ایران حکم لاهه را سیاسی می‌خواند. رییس مجلس ایران با دستپاچگی و شتاب سر از سودان در می‌آورد که حکم لاهه را زورگویی دولت‌های غربی می‌‌خواند و آن را توطئه‌ای سیاسی قلمداد می‌کند. تمام این‌ها صورتِ بیرونی یک بازی سیاسی و رسانه‌ای است. فهم و تفسیر این رفتارهاست که مهم است.

امروز به اشاره‌ی دوستی، کنجکاو شدم و دنبال سرنخ‌هایی رفتم که بسیار جالب از آب در آمدند. کافی است در گوگل،‌ کلمات سودان، چین و اسلحه را جست‌وجو کنید. سپس در جست‌وجویی جداگانه، سودان، حماس، فلسطین و اسلحه را جست‌وجو کنید (نیاز به هیچ اطلاعات اضافی یا خاصی هم ندارید؛ همین گوگل علیه الرحمه کافی است!). این وجه مشترک بسیار جالب است. سودان یکی از خریداران مهم سلاح‌هایی است که چین تولید می‌کند. سودان، منطقه‌ای است بحران‌زده که در آن «جنگ» در جریان است (همان جنگ و خون‌ریزی، قتل، غارت و تجاوزی که آقای لاریجانی به سادگی از کنارش عبور کرده و هیچ یادی از آن نکرده است) و برای ادامه‌ی هر جنگی به اسلحه نیاز است. اگر بساط عمر البشیر بر هم بخورد و قرار باشد آن نسل‌کشی متوقف شود،‌ آن بازار برای چین هم کساد خواهد شد (این مطلب بی‌بی‌سی را از سال ۲۰۰۶ ببینید). طبیعی است چین اعتراض کند (و بله این حکم خیلی هم می‌تواند سیاسی باشد؛ بقیه‌ی قدرت‌ها دارند بازار چین را کساد می‌کنند دیگر).

اما حماس؛ سودان یکی از منابع عمده و مهم تأمین اسلحه و مهمات حماس بوده است. این سلاح‌ها از طریق سودان به شبه‌جزیره‌ی سینا وارد می‌شود و به دست حماس می‌رسد. قدم بعدی، حمایتِ دولت ایران از حماس است. من از روابط پشت پرده سر در نمی‌آورم. اما چند نکته آشکار است: حکم لاهه را توهین به اسلام خواندن و سرنوشت مسلمانانِ جهان را به سرنوشت عمر البشیر گره زدن و با شتاب و دستپاچگی به سودان رفتن، نمی‌تواند معنای‌اش عملی شجاعانه و اخلاقی باشد در مقابله با ظلم. بیایید فرض کنیم که محاکمه‌ی عمر البشیر و محدود کردن دولت سودان و مسدود شدن راه قاچاق اسلحه به زیان حماس تمام شود. بیایید فرض کنیم محدود شدن حماس هم به زیان ایران تمام شود و به عبارت دیگر، نفوذ ایران در منطقه آسیب ببیند. فرض کنید، به عنوان یک ناظر بی‌طرف و حتی با عرقِ ایرانی‌گری و مسلمانی، که ایران ابزارهای اعمال قدرت و نفوذی دارد درست به مثابه‌ی چنگ و دندانی که می‌تواند برای حریفان سیاسی‌اش نشان بدهد. حالا اگر یکی بیاید و این چنگ و دندان را به شیوه‌ای هوشمندانه بکشد و ناتوان کند (بدون هیچ درگیری مستقیمی)، چه اتفاقی می‌افتد؟ طبیعی است که ایران واکنش نشان خواهد داد. این‌ها دو دو تا چهار تای سیاست است. شوخی و تعارف هم ندارد. اما، خطای آقای لاریجانی کجاست؟ به نظر من خطا این‌جاست که آقای لاریجانی دست‌اش را بسیار بسیار رو بازی کرده است. یعنی جایی که باید به نحوی متوسل به دیپلماسی پنهان می‌شد، آشکارا سینه سپر کرده است و حرکتی از او سر زده که عقلای سیاسی را انگشت به دهان کرده و عموم مردم را متحیر!

رسانه‌های داخلی ایران شاید تا مدتی بتوانند مردم را فریب بدهند و چهره‌ی قهرمان از عمر البشیر بسازند، ولی همیشه نمی‌توان این‌ کار را ادامه داد. باز از یاد نبریم که کشورهای عربی، و از جمله همین مسئولان حماس و فلسطینی‌ها، چه تعظیمی در حق صدام حسین داشتند (که البته هیچ وقت رسانه‌های ما این‌ها را نمی‌توانند در تلویزیون خودمان به نمایش بگذارند). آن‌ها هم از صدام به رغم دیکتاتوری‌اش و با وجود تجاوزی که به ایران کرده بود، قهرمان ساخته بودند. اما این بازی قومیت و تعصب عربی است. چرا آقای لاریجانی باید مهره‌ی پیاده‌ی این بازی باشد؟ چرا رسانه‌های ما باید از دیکتاتوری که خون‌ریزی‌اش اظهر من الشمس است و ابتداییات اخلاق مسلمانی را زیر پا گذاشته است، چنین چهره‌ای بسازد که لایق دفاع از سوی رییس دستگاه قانون‌گذاری ما باشد؟

قابل فهم است که در پینگ‌پنگ رسانه‌ای و تبلیغاتی، مسئولان کشوری مثل ایران بخواهند در صحنه‌های رسانه‌ای و دیپلماتیک امتیازی از کشورهای غربی بگیرند یا توپ را به میدان آن‌ها بیندازند (نمونه‌ی خوب و موفق‌اش، سخنرانی لاریجانی در مونیخ بود). اما این‌جا دیگر نمی‌شود آن بازی را تکرار کرد. این‌جا پای شرافت و اخلاق و انسانیت در میان است. این‌جا نمی‌شود اخلاق را در پای منافع سیاسی ذبح کرد و نمایش جوانمردی و فتوت و شجاعت برای مردم ایران داد.

شاید تحلیل من از روابطی که ممکن است وجود داشته باشد، غلط باشد. شاید واقعاً ایران هیچ منفعت سیاسی در دفاع از سودان نداشته باشد. در این صورت، دیگر وضع بسیار بدتر است. اگر این‌ها که من می‌فهمم هیچ قرینه‌ و اشاره‌ای دال بر آن‌ها وجود نداشته باشد، دیگر وضع‌مان بسیار خراب‌تر از اینی می‌شود که هست. آقای لاریجانی، یا هر کسی که محل مشورت او برای این سفر بوده، باید فکر این جاها را هم می‌کرد. سیاست‌مدار باید بتواند امکانات و گزینه‌های بعدی‌اش را هم در نظر بگیرد. همه جا نمی‌شود با سخنرانی و لفاظی دهان مردم را بست. بعضی وقت‌ها اتوریته‌ی اخلاقی هم لازم است! مسأله این است: آیا برای حفظ قدرت سیاسی باید به هر کاری متوسل شد؟ برای استمرار قدرت، اخلاق را هم می‌توان به سادگی قربانی کرد و آن را نادیده گرفت؟ این موضع شاید در قاموس حکومت‌های دیگر دنیا عجیب نباشد (که هست)، اما حکومتی که از سیاست در کنار دیانت حرف می‌زند، باید بتواند توجیهی برای این رفتار داشته باشد.

پ. ن. حسین میرمحمدصادقی، سخنگوی اسبق قوه قضاییه، امروز در روزنامه اعتماد ملی یادداشتی نوشته است درباره‌ی ماجرای سودان که بسیار خواندنی و مهم است. متن را از این‌جا کپی کرده‌ام و عیناً در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. این مطلب، امروز دوشنبه در صفحه‌ی ۲، روزنامه‌ی اعتماد ملی منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۹

سودان،‌ دارفور و اهانت به اسلام!

دادگاه بین‌المللی لاهه، عمر البشیر، دیکتاتور سودانی را به جنایات جنگی محکوم کرده است. کاملاً طبیعی است که شخص متهم و محکوم و دیکتاتوری که در دارفور جنایت‌هایی انکارنشدنی مرتکب شده است، منکر همه‌ی این‌ها می‌شود و با وقاحتِ تمام بازی تبلیغاتی را شروع می‌کند. نمایش‌های تبلیغاتی صدام را همه به یاد داریم که چطور برای دنیا شاخ و شانه می‌کشید. در شرایطی که ایران تحت فشارهای شدید بین‌المللی است، از همه سو تحریم شده است، وضع اقتصادی کشور در نابسامان‌ترین احوال است، رییس مجلس، علی لاریجانی، به سودان سفر می‌کند و در صفِ عمر البشیر می‌ایستد و کل ماجرای حکم لاهه را توطئه علیه مسلمانان و توهین به آنان قلمداد می‌کند!

صورت مسأله ساده است: دارفور جنبه‌ی پنهانی ندارد؛ نسل‌کشی آشکار در سودان با پشتیبانی و مشارکت عمر البشیر مدت‌هاست که ادامه دارد و خون‌ریزی‌هایی بسیار فجیع‌تر از غزه در آن‌جا رخ داده است.

در طول تاریخ ایران، چند بار «سودان»، برای ایران ریش و گردن گرو گذاشته است که آقای لاریجانی امروز باید به نیابت از ملت ایران، امت اسلام و حاکمیت ملی کشور، جانبِ عمر البشیر را بگیرد؟ چرا باید به دفاع از عمر البشیر برخاست؟ چون «مسلمان» است؟ مگر معاویه بن ابی سفیان مسلمان نبود؟ مگر یزید بن معاویه مسلمان نبود؟ مگر منصور عباسی مسلمان نبود؟ بد نیست شروع کنیم به تطهیر خلفای بنی امیه و بنی عباس؟ مگر هر که مسلمان زاده باشد، در هر چه مرتکب شود، مصاب است؟ مگر صرفِ مخالفت با قدرت‌های جهانی باید باعث شود هراصل اخلاقی و انسانی را زیر پا بگذاریم؟

از همبستگی با «ملت»‌ها تا معامله با «دولت»ها
وضعیتی که برای سودان پیش آمده است، نتیجه‌ی «توطئه‌»ی دادگاه لاهه و بدخواهی غرب نسبت به اسلام و مسلمانان نیست. هر اندازه که در غرب نسبت به اسلام و مسلمانان سوء نیت وجود داشته باشد، سفاکی عمر البشیر توجیه نمی‌شود و دامانِ‌ او از خون‌ریزی پاک نمی‌شود. چرا باید نظام جمهوری اسلامی که مدعی گسترش عدالت و آزادی است، تنها به خاطر یک بازی سیاسی، جانب ظلم و ستم را بگیرد و کاری بکند که بقال و سبزی‌فروش هم از کار رییس مجلس کشور حیرت کند؟

تا دیروز دولت و حاکمیت سیاسی ما، جانب حماس و حزب‌الله را می‌گرفت؛ برای آن‌ها پول می‌فرستاد (و می‌فرستد) و توجیه‌اش دفاع از ملتِ مظلوم فلسطینی و ستمدیدگان غزه بود. آن‌جا بهانه یک «ملت» بود، این‌جا پای یک دولتِ «غیرمردمی»، دیکتاتور و خون‌ریز در میان است. چه شده است که ناگهان دولت ایران از حمایتِ ملت‌های مظلوم دست برداشته است و به تطهیر دولت‌های ظالم می‌پردازد؟ مسلمان بودن کافی است؟ همه می‌دانیم که رونق مسلمانی به عمل و اخلاق است نه به نام و خشونت و رگ گردن قوی کردن. اعتبار و افتخار عمر البشیر در عمل به کدام اصل اخلاقی اسلامی است؟ او چه آبرویی برای اسلام خریده است که امروز ایران باید برای او آبروی‌اش را گرو بگذارد و با جهان در بیفتد؟

چرا باید هر مسلمان‌زاده‌ای را مساوی با اسلام تلقی کرد؟ چرا بعضی‌ها از بعضی‌های دیگر «اسلام»تر هستند؟ عمر البشیر تبدیل شد به تمامِ‌ اسلام؟ آن همه اندیشمند – و نه فعال سیاسیِ مخالف جمهوری اسلامی – که در ایران تحقیر و تخفیف و تهدید می‌کشند و سایه‌ی تکفیر و تفسیق پیوسته بر سرشان است، از عمر البشیر کمتر مسلمان‌اند؟ صوفیانی که چندین سال است از تعرض و تهتکِ آشکار و از دست دادنِ عرض، مال و آبرو مصون نیستند، از عمر البشیر کمتر مسلمان‌اند؟ (اصلاً خودسوزی‌های را نادیده می‌گیریم، آقای لاریجانی!) مگر عنوان «مسلمان» بودن، برای پزِ سیاسی هم که شده برای هر کسی مصونیت می‌آورد؟ این را می‌دانیم که در کشور ما چنین نیست. چه شده است که ریاکاری در داخل کشور، به ریاکاری در عرصه‌ی جهانی و بین‌المللی هم سرایت کرده است؟

یا ما باید در معنای مسلمانی، اخلاق، «اهانت» و ظلم تجدید نظر کنیم یا آقای لاریجانی!

مرتبط: پیوند دیکتاتورها (از متن: «چرا چیز زیادی درمورد جنایات دارفور در وبلاگهای فارسی نمی‌بینم؟ احتمالا چون پای امریکا و سرمایه‌داری و لیبرالیزم دیگر اسباب بازیهای ذهنی چپ‌‌های رسانه‌زده را نمی‌توان وسط کشید یا شاید چون مثل غزه مد نیست و پرستیژ روشنفکری نمی‌آفریند!»). کسانی که برای غزه و فلسطین حنجره‌شان را پاره می‌‌کنند، بد نیست تکانی به خودشان بدهند. و «دارفوری‌ها! لطفاً ما را ببخشید!»

پ. ن. بد نبود آقای لاریجانی به یک کشور آفریقایی مسلمان دیگر سفر می‌کرد تا ببیند چرا رابطه‌شان را با ایران قطع کرده‌اند؟ یعنی اولویت‌ها این قدر آشفته و در هم ریخته است؟

پ. ن. ۲. توصیه می‌کنم یک نفر روزنامه‌نگار و مترجم «مسلمان» پا پیش بگذارد و تاریخچه‌ای از ماجراهای دارفور و عاملان و شرکای آن بنویسد. لازم نیست بدهید دست آقای لاریجانی. ایشان خودش بهتر از هر کسی می‌داند آن‌جا چه خبر است. بدهند دست ملت تا بخوانند و بدانند رییس مجلس‌شان آن‌جا دارد چه می‌کند!

۱۰

رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی

شب شنبه، درست بعد از این‌که از روی صحنه‌ی بی‌بی‌سی آمدم پایین، رضا پهلوی (ولیعهد سابق ایران)، قرار بود گفت‌وگو کند (فیلم‌اش این‌جاست). تا آخرش صبر نکردم، اما بعد که به خانه رسیدم و حرف‌های‌اش را شنیدم (بعد از دیدنِ خودش)، دیدم متأسفانه او هم هنوز در همان سی سال پیش دارد دست و پا می‌زند. رضا پهلوی فقط سن‌اش زیاد شده است و بس. او هم توقف کرده است.

این را باید انصاف داد که رضا پهلوی از پدرش بهتر حرف می‌زند. خوش صحبت‌تر است. فصیح‌تر است. خوش‌تیپ‌تر است (؟). ظاهراً مادر روشنفکر و اهل هنر و معماری داشتن جایی باید خودش را نشان بدهد! اما دریغ از اندیشه. فهم رضا پهلوی از سیاست هنوز دو قطبی و سیاه و سفید است. رضا پهلوی به قول خودش از «راه سوم» و سرمایه‌گذاری روی مردم ایران حرف می‌زند. او هنوز نافرمانی مدنی و انقلاب‌های مخملی یا رنگی را دارد به رخ ما می‌کشد. هنوز از تقابل دنیای آزاد و حکومت‌های سرکوب‌گر حرف می‌زند (این‌ها دیگر راهِ جدید نیست؛ این‌ها کهنه شده است). رضا پهلوی از آزادی، تولرانس، پلورالیسم و جامعه‌ی مدنی «حرف» می‌زند، اما تمام سخنان‌اش به عیان نقض همین‌هاست. اگر نبود، چرا باید می‌گفت: «شما یا معتقد به دموکراسی هستید یا تئوکراسی»؟ چه کسی گفته است دین در هیچ دموکراسی‌ای نمی‌تواند نقش ایفا کند و بر عکس دموکراسی در هیچ تئوکراسی‌ای پیاده نمی‌شود؟ فقط حکومت ایران به شکلی که شما می‌بینیدش نقض قضیه است؟

ایشان هنوز این را نمی‌داند که طرف‌داران ایشان و هم‌فکران ایشان نیستند که باید بیایند روی مردم ایران سرمایه‌گذاری کنند. این کشور و دولت‌اش متعلق به مردم است (یعنی علی‌الظاهر باید این‌جوری باشد دیگر؛ نه؟). قضیه برای ایشان بر عکس شده است. این مردم نیستند که به فکر ایشان تعلق داشته باشند و موضوعِ آزمایش‌های ایشان باشند. هنوز ذهن ایشان وسوسه‌ی قیم شدن را دارد. او به زبان می‌گوید حکومت ایران خودش را قیم مردم می‌داند، ولی از زبان و ادبیاتِ خودش هم اندیشه و عمل قیم‌مآبانه می‌بارد. ایشان از «ذات رژیم» حرف می‌زند. «ذات» یعنی چه؟ من نمی‌فهمم این شلختگی در به کار بردن کلمات کی قرار است از زبان و ادبیات سیاسیونِ اپوزیسیون بیفتد. شما «ذات» چیزها و حکومت‌ها را چطور می‌توانید تشخیص بدهید؟ چطور می‌شود، مثلاً، از «ذات» حزب دموکرات و «ذات» حزب جمهوری‌خواه حرف زد در حالی که این‌ها را «انسان‌ها» می‌گردانند! احزاب و حکومت‌ها که سنگ و چوب و درخت نیستند! تازه گیاهان هم جهش ژنتیک پیدا می‌کنند، حکومت‌ها و جامعه‌ها که جای خود دارند.

این چه زبانی است که «قانون خداست، می‌خواهید بخواهید، می‌خواهید نخواهید»؟ دقت کرده‌اید که ایشان مدل کت و شلوار پوشیده و کراوات‌زده‌ی آقای جنتی است ولی در جناح مقابل؟

رضا پهلوی، ظاهراً عبارات و کلمات‌اش بسیار پرزرق و برق است (الفاظ دهان‌پرکن پراندن که کار سختی نیست)، اما دریغ از یک جو مضمون و مغز برای این همه ظاهر و صورت. رضا پهلوی اگر خودش را ایرانی می‌داند، همان بهتر است بخشی از مردم باشد و آن نگاهِ خودکامه را که در زبان‌اش پنهان است و خودش سخت تلاش می‌کند زیر لفافه‌ای از مدرن بودن بپوشاندش، کنار بگذارد. آقای پهلوی! شما شاهزاده و ولیعهد «سابق» هستید؛ نه شاهزاده و ولیعهدِ فعلی. پیاده شوید با هم برویم.

پ. ن. دارم شک می‌‌کنم که اصلاً در کنار نامِ ایشان خوب است از «استمرار نگاهِ‌ ارسطویی» حرف زد یا نه؟ لعنت بر شیطان!

۳

مسأله‌ی خاتمی و ریاست جمهوری

به نظر من این بحث که خاتمی باید بیاید یا نباید بیاید، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفینی که یا می‌گویند خاتمی نباید کاندید شود بنا به دلایل خودشان و آن‌ها که می‌گویند خاتمی باید کاندید شود (آن‌ها هم بنا به دلایل خودشان)، یک جنبه‌ی خیلی مهم از بحث را نادیده می‌گیرند. یعنی به اعتقادِ من هیچ کدام از طرفین به این نکته اعتنا ندارند که مسأله شخص نیست؛ مسأله خودِ آقای خاتمی نیست.

پیش از این‌که توضیح بدهم چرا بحث بالا انحرافی است، این نکته را بگویم که اگر خاتمی نامزد ریاست جمهوری شود، من به او رأی خواهم داد. تشخیص این‌که خاتمی از بعضی جهات یک سر و گردن از بقیه‌ی مدعیان بالاتر است دشوار نیست. یعنی هنگام انتخاب بین خاتمی و احمدی‌نژاد، تشخیص خیلی سخت نیست («لقوم یتفکرون» البته!). ولی مسأله، دوگانه‌ی خاتمی-احمدی‌نژاد نیست (اگر تنها مسأله‌ی ما همین بود که دردی نداشتیم). مسأله امکان‌های سیاسی است. مسأله بحران نظری و تئوریک اندیشه‌ی سیاسی در میان کسانی است که می‌خواهند پشتِ خاتمی بایستند. در تمام مدتی که احمدی‌نژاد رییس‌جمهور بوده است، گروه‌هایی که امروز از خاتمی طرف‌داری می‌کنند، هیچ برنامه‌ی درازمدتی برای توسعه‌ی کشور طرح نکرده‌اند. هیچ تفکر سیاسی روشن و مشخصی شکل نگرفته است. حزبِ سیاسی هم که بالکل بلاموضوع است؛ یعنی تفکر حزبی رسماً تعطیل است. تنها تشکل سازمان‌یافته‌ی سیاسی در کشور ما متعلق است به جناح سنتی شدیداً اصول‌گرا (و دست بر قضا احمدی‌نژاد هیچ سنخیتی از لحاظ نظری و عملی با این جناح ندارد). جناح سنتی اصول‌گرا می‌داند چه می‌خواهد و در این سال‌ها آموخته است از چه راه‌هایی باید به خواسته‌های‌اش برسد (هیچ داوری اخلاقی درباره‌ی شیوه‌های‌اش نمی‌کنم؛ این‌جا بحث توصیفی است نه هنجاری). جناحی که امروز پشتِ خاتمی ایستاده است این را نیاموخته است هنوز. هنوز هم با خاطره و آرمان اعتراض و تغییرهای رادیکال، بازی‌بازی می‌کنند. هنوز خاطره‌ی فریادهای گنجی‌وار آن‌ها را به شوق می‌آورد. هنوز به پراگماتیسم سیاسی و روشن‌بینی نظری در عرصه‌ی سیاست نرسیده‌اند.

مکتب فکری روشنی پشت جناح مدافع خاتمی وجود ندارد (خودِ آقای خاتمی که درست نمی‌داند با کدام نظریه می‌خواهد به دولت‌مداری و کشورداری بپردازد؛ می‌داند؟). کنار هم چیدن چند تا شعار و آرمان که بعداً در عمل ببینم پاره‌های مختلف‌اش با هم سازگار نیستند و مثل ارکستری باشد که هر کسی در آن ساز خودش را بزند، اسم‌اش تئوری سیاسی نیست. آن‌چه پشتِ خاتمی ایستاده است، تنها وجه مشترک‌اش نخواستن احمدی‌نژاد است (که هم خواسته‌ی به حقی است و همه خواسته‌ای است مشروع؛ اساساً هیچ منع قانونی و شرعی در نظام جمهوری اسلامی برای «نخواستن»ِ احمدی‌نژاد وجود ندارد). این سه سالی که گذشت، بهترین فرصت بود برای خودِ آقای خاتمی و اطرافیان‌اش که کار نظری انجام دهند. سخنرانی کردن و رسالتِ بین‌المللی درست کردن، بی‌مایه فطیر است. بنیاد باران، بدونِ‌ کار نظری ریشه‌ای و استخوان‌دار، بنیادی است بی‌بو، بی‌رنگ و بی‌خاصیت. اساس‌اش خوب است. بنیاد باران، می‌شود زمینه‌ای خوب باشد برای نهادسازی. برای کارِ مؤسساتی درازمدت کردن. برای «توسعه‌ی پایدار». ولی توسعه‌ی پایدار در این سنگر فکری در این سه سال اخیر در حد حرف و لقلقه‌ی زبان باقی مانده است. کارِ مؤسساتی هم با سمینار بر پا کردن و «حرف زدن» و سفارش مقاله دادن درست نمی‌شود؛ این‌ کارها،‌ کار نهادهای دانشگاهی و علمی است، نه نهادهای توسعه و زیرساخت‌های جامعه‌ی مدنی. هر چند این‌ها خود بخشی مهم از جامعه‌ی مدنی هستند.

تمام آشفتگی‌های نظری خاتمی و مدافعان‌اش به این معنا نیست که قطب مخالفِ پرزوری که در برابرش ایستاده است (یا گمان می‌کنیم ایستاده است) فاقد آشفتگی است یا آشفتگی کمتری دارد. این آشفتگی و هردمبیلی سیاست‌ورزی در اوضاع فعلی هم ژنریک است هم اپیدمیک! رگه‌هایی از تفکر روشن البته دیده می‌شود. جای انکار نیست. ولی عمل‌گرایی سیاسی و خردِ سیاسی چیزی است دیریاب. این‌ها آیا به این معنی است که خاتمی در دوره‌ی هشت ساله‌ی ریاست‌جمهوری‌اش ناکام بوده؟ بسته به این است که ناکامی را چطور معنی کنیم. اگر کامیابی در این باشد که دو سه نفر چند سالی مجال تنفس بیشتر پیدا کرده باشند و توانسته باشند ذهن‌شان را از بن‌بست‌های نظری خلاص کنند، خود قدم بلندی است که برداشته شده است.

باز هم می‌نویسم که این یادداشت در نفی خاتمی نیست. نقدِ خاتمی هم با تخریب خاتمی متفاوت است. این یادداشت یک معنا و متعلق روشن دارد: آقای خاتمی و کسانی که مشتاق رییس‌جمهور شدن او هستند، به جای این‌که از همین الان دنبال شعارهای احساسی باشند و بخواهند در ظرف چند ماه – یا چند سال – تمام کارهایی را که چند نسل طول می‌کشد انجام دهند، بهتر است در روش و اندیشه‌شان تجدید نظر اساسی کنند. این شیوه جواب نمی‌دهد. این طایفه سخت نیازمند روشن‌بینی سیاسی، تجدید نظر تئوریک در مبانی‌ فکری‌شان و تدوین اندیشه‌های روشن و منسجم، و همچنین فکر کردن به توسعه‌ی درازمدت کشور (حتی سال‌های سال پس از این‌که خاتمی در عرصه‌ی سیاست نباشد) هستند.

پ. ن. گمان می‌کنم از سیاق نوشته‌ی بالا و اشارات من روشن باشد که این‌ها هیچ ربطی ندارد به این‌که اگر خاتمی کاندید شود، رییس‌جمهور می‌شود یا نه (این نوشته اصلاً در پی سنجش نتیجه‌ی انتخابات در صورت کاندید شدنِ خاتمی نیست و البته به طریق مشابه هم نمی‌تواند مخالف کاندید شدن خاتمی باشد). دقت کنید که مردمی که به احمدی‌نژاد رأی دادند نه علم سیاست می‌شناختند و نه دنبال تئوری بودند (چند نفرشان عالم سیاست بودند و پیچ و خم‌های سیاست را خوب می‌شناختند؟ اصلاً مگر پروسه‌ی سیاسی با «آگاهی شهروندان» کار می‌کند؟). میزان تئوری‌شناسی و سیاست‌دانی احمدی‌نژاد هم که اظهر من الشمس است. داشتن تئوری و در نظر داشتن توسعه‌ی پایدار، لزوماً دخلی به موفقیت در انتخابات ریاست جمهوری ندارد. می‌شود کسی بهترین برنامه‌ها و بهترین امکانات را داشته باشد، تئوری‌های بسیار استخوان‌دار و سنجیده و پرمغزی هم داشته باشد اما به دلایل بسیار واضح از عرصه‌ی رقابت حذف شود یا اساساً هرگز رییس‌جمهور نشود. تمام حرفِ من این است که: «چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد». یعنی فکر کنیم که اگر خاتمی یا هر کس دیگری رییس‌جمهور شد، راه به سامان کردن و آبادانی ایران چی‌ست؟ در این چند سال گذشته که دیده‌ایم کشور تا کجاها رفته است. باید به بعدش هم فکر کرد!

۵

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

این داستان اعتراف صریح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشیه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان دیگری که این اعتراف درست می‌کند به کنار. فقط این نکته را داشته باشید که کردان «هنوز» فکر می‌کند در پایتخت انگلستان، در شهر لندن، دانشگاهی وجود دارد به اسم دانشگاه آکسفورد! یعنی وزیری که قرار است فردا انتخابات در کشور ما برگزار کند سوادش همین‌ اندازه است؟ آن همه جنجالی که بر سر مدرک جعلی دکترای‌اش به پا شد، قاعدتاً باید باعث می‌شد که برود بیشتر تحقیق کند که بداند آن دانشگاهی که مدرک‌اش را جعل کرده اصلاً در کدام نقطه‌ی دنیا واقع است. این‌ها خود نشان نمی‌دهد که از ابتدا قرار بوده است همین بازی را سر مردم در بیاورند که اگر وضعیت خراب‌تر از این شد، بگویند ما از یکی خواسته بودیم برای‌مان «مدرک جور کند»، طرف تقلب کرده و اصلاً نماینده‌ی آکسفورد نبوده است؟ ملاحظه بفرمایید (نقل از روزنامه‌ی ایران؛ ارگان رسمی دولت):
«در جریان رأى اعتماد نمایندگان محترم مجلس شوراى اسلامى به اینجانب که در فضایى آزاد و با اظهار نظرات موافق و مخالف و طرح موضوعات گوناگون همراه بود ، موضوع دکتراى افتخارى بنده مطرح و مورد تشکیک قرار گرفت ‎/ مدرکى که در هشت سال پیش با ملاحظه سوابق مدیریتى و تجارب اجرایى اینجانب و ارائه رساله به نام دانشگاه آکسفورد لندن به واسطه فردى که از دانشگاه مذکور در امور زبان انگلیسى در تهران دفتر نمایندگى تأسیس کرده بود، صادر گردیده است.»

آدم دروغ‌گو هم کم‌حافظه است و هم مجبور است برای لاپوشانی خراب‌کاری‌های‌اش دروغ‌های تازه بگوید و عذر بدتر از گناه بیاورد. دقت کنید که این دروغ‌گویی، دروغ‌گویی بچه‌‌ی هفت-هشت ساله‌ای نیست که دارد به پدر و مادرش دروغ می‌گوید. این دروغ وزیر کشور دولتی است که مدعی عدالت و اخلاق و بقیه‌ی چیزهایی است که می‌شود به این ارزش‌ها سنجاق کرد. این دروغ‌گویی یک کارمند ساده‌ی اداره‌ی دولتی نیست. این دروغ‌گویی یک کارمند تازه‌کار نیست. این دروغ‌گویی کسی است که سال‌های بسیار طولانی در مناصب مهم و حساس در کشور کار کرده است. این دروغ‌گویی کسی است که معاون رییس‌ جمهور هم برای دفاع از رسوایی‌اش سینه سپر می‌کند. این دروغ‌گویی کسی است که قرار است ناظر بر سرنوشت چهارسال آینده‌ی مردم ایران باشد. کردان فکر کرده بود با این نامه‌نگاری بلوا فروکش می‌کند (شاید از لحاظ سیاسی بشود مخالفان و منتقدان‌اش را ساکت کند)، ولی نمی‌دانست که معمولاً در رسوایی‌هایی از این جنس، فرد خاطی با نهایت شرمساری استعفا می‌دهد و می‌رود پی کارش، نه این‌که با پررویی تمام بماند و هر روز با داستان تازه‌ای بخواهد ماجرا را ادامه بدهد و وقتی هم نامه‌ی اعتراف می‌نویسد، بند بندش عذر بدتر از گناه می‌شود. آقای جوانفکر گفته بود کردان خودش بیاید عدالت را درباره‌ی خودش اجرا کند. الحمد لله که فهمیدیم معنی اجرای عدالت توسط خودِ آدم چه می‌تواند باشد! یعنی: «بیا بگو یک نفر یک جایی اشتباهی کرده است و تمام؛ من که کاره‌ای نبودم!» به نظر شما، این ماجرا هنوز دنباله دارد؟ یا تمام شد بحث‌ها؟

همچنین ببینید: «ملاحظاتی جدی درباره‌ی نامه‌ اعترافی وزیر کشور به رییس جمهور»؛ تابناک

پ. ن. مثل روز روشن است البته که مقصر و خاطی و مجرم، کسی نیست که می‌رود برای خودش مدرک درست کند؛ بلکه آن کسی است که ناشی بوده و نتوانسته مدرک خوبی جعل کند! شک دارید، خبر مهرنیوز را بخوانید: «احمدی نژاد نیز در نامه ای به دستگاه قضایی برخورد با واسطه مربوطه در ارائه این مدرک جعلی را خواستار شده است.»

پ. ن. ۲. (ساعت ۲۰:۴۶ به وقت لندن). آن ملاحظات جدی سایت تابناک، در عرض همین چند ساعت تبدیل به شوخی شد! یعنی اگر روی لینک بالا کلیک کنید، مطلب تغییر کرده است و آن ملاحظات را حذف کرده‌اند. گویا سایت آفتاب عیناً همین ملاحظاتِ تا آن موقع جدی سایت تابناک را باز نشر کرده است. ملاحظه بفرمایید در این‌جا.

۰

عقل و آزادی

سال‌ها پیش مقاله‌ای از دکتر سروش در «فربه‌تر از ایدئولوژی» منتشر شده بود (تقریر یک سخنرانی از ۱۷ سال پیش) که بعداً همین مقاله در کتابی که به انگلیسی توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شد و گزیده‌ای از مقالات سروش را به انگلیسی در آورده بود چاپ شد. یکی دو روز پیش، دوستی که کتاب انگلیسی را می‌خواند جویای اصل فارسی کلمه‌ای شد و ناچار شدم دوباره کتاب را دست بگیرم و مقاله را بخوانم. فکر می‌کنم باز خوانی این مقاله برای بسیاری از اهل اندیشه خالی از فایده نباشد. به ویژه کسانی که دسترسی به اصل کتاب ندارند و کتابخانه‌ای هم در دسترس‌شان نیست، می‌توانند از نسخه‌ی پی‌دی‌اف این مقاله استفاده کنند:
نسخه‌ی پی‌دی‌اف مقاله‌ی عقل و آزادی
۱

دادگاهی با هیأت منصفه‌ی جهانی

در ماجرای مدرک جعلی آقای کردان فقط یک مرجع و محکمه برای احراز جعلی بودن آن وجود دارد و آن هم دانشگاه آکسفورد است و افرادی که اسم و امضای‌شان پای آن مدرک جعل شده است. همین. هیأت منصفه‌ی این دادگاه و شهودش هم می‌توانند همه‌ی افراد کره‌ی زمین باشند. همه می‌توانند با دانشگاه آکسفورد و دفتر مربوطه تماس بگیرند و کسبِ خبر کنند. مسأله خیلی روشن است. احتیاج به دفتر و دستک و تحقیق و تفحص چندین ماهه ندارد. تنها چیزی که لازم دارد، اراده‌ی کافی برای اجرای قانون و پیاده کردن ماده‌ی ۵۲۷ قانون مجازت اسلامی است. فهم این‌که آتش گرم است و عسل شیرین است، نیاز به دادگاه و محکمه‌ی خاص ندارد. قضیه به همین سادگی است: آقای الف می‌گوید از دانشگاه ب مدرک دکترای افتخاری دارد. هر انسانی در هر جای دنیا می‌تواند با دانشگاه ب تماس بگیرد. دانشگاه ب تمام موارد مورد بحث و ذکر شده در آن مدرک را تکذیب می‌کند و منکر اصالت چنین مدرکی می‌شود. کجای قضیه پیچیده است؟

پ. ن. پیچیدگی‌اش البته این است که متهم جای شاکی نشسته است. بدهکار، ادای طلبکاری در می‌آورد!

صفحه‌ی قبل