۳

پيروزی اخوان المسلمين در مصر و بازی سياست

پيروزی نامزد اخوان المسلمين بر رقيب سکولارش – که بخشی از دولت سرنگون‌شده‌ی مبارک بود – حادثه‌ی نيکويی است. نمونه‌ی مصر و تونس دو نمونه‌ی خوب هستند از سال‌ها حکومت استبدادی سکولار. به روايت دقیق‌تر، صِرْفِ يدک کشيدنِ عنوان «سکولار» يا حتی سکولار بودن با همان اوصاف عامی که عموماً خاورميانه‌ای‌ها – و به ويژه ایرانی‌ها – می‌فهمند نه تنها فضیلتی نیست بلکه به خودی خود واجد ارزش‌های دموکراتيک نخواهد بود (اين نوع سکولاریسم همان است که تمام شعارهای‌اش را بر حسب موضعی که نسبت به دين می‌‌گيرد تعریف می‌کند نه بر اساس به رسمیت شناختن تفاوت‌های همه‌ی آدميان و کوشش برای رفع تبعیض بدون هیچ تبعيضی).

حکومت مبارک و بن علی هر دو سکولار بودند. این دو دولت سکولار امتحان‌شان را پس داده‌اند (به قول سکولارهای اسلام‌هراس «تحقق تاریخی‌»شان اين بوده است). حالا مسلمانانی از جنس راشد غنوشی و اخوان المسلمین مصر (که هر کدام مسلمانی متفاوتی دارند و به هيچ رو از يک جنس و یک نوع نيستند و يکپارچه و يک‌شکل دیدن آن‌ها اول خطاست و تکرار چرخه‌ی بیمار سکولاريسم تبعیض‌بنياد)، فرصتی دارند برای سیاست‌ورزی. اين فرصت، فرصتی است بسیار مغتنم به شرحی که خواهم گفت. اما پيش از آن باید تکلیف يک گره‌گاه مهم بحث را روشن کرد.

بسياری از ناظران ایرانی يا فارسی‌زبان و کسانی که ذهن‌شان و منطق نظری‌شان در مصادره‌ی آشکار و نهان گفتمان جمهوری اسلامی است (ولو در شمار مخالفان سرسخت‌اش باشند)، هم‌چنان به تونس و مصر با عينک جمهوری اسلامی می‌نگرند البته به شکلی معکوس. به همان اندازه که جمهوری اسلامی خوش‌خيالانه می‌خواهد حوادث مصر و تونس را به نام خودش سند بزند و وانمود کند همه‌ی مسلمانان عالم مثل او فکر می‌کنند، این گروه از کسانی نیز که از نام «اسلام» (حالا هر کس و هر شکل و در هر لباسی می‌خواهد باشد) رعشه بر اندام‌شان می‌افتد، وضع چندان متفاوتی ندارند.

برای این‌که ماجرا را بتوانیم بهتر ببینيم، خوب است به پیروزی سياسی حماس در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۶ در فلسطين نگاه کنیم. این ماجرا تنها به چشم ناظران هوشمند مهم آمد. اهميت ماجرا اين بود که حماس برای نخستین بار درگیر روندی ديپلماتیک می‌شد و ناگزير باید از حرکت‌ها و اقدامات زيرزمينی، مخفيانه و پنهان به سوی سياست‌ورزی آشکار و شفاف می‌رفت. این مهم‌ترین وجه پيروزی سیاسی گروهی است که افراطی شناخته می‌شد. از آن پس، اگر حماس در همان مسیر ديپلماتیک حرکت می‌کرد، وضع کاملاً متفاوتی داشت. بدون شک حماس از آن تاریخ به بعد رفتار متفاوتی پيدا کرده است هر چند علی الاصول رفتار غرب با حماس تغيير محسوسی نکرده و اين از خطاهای غرب است.

وضع تونس و غنوشی با بقيه تفاوت دارد چون غنوشی بيش از ساير گروه‌ها درگیر مسایل نظری مربوط به دموکراسی بوده است و کسانی که با تاریخ تحولات فکری اعراب شمال آفريقا آشنا هستند به خوبی می‌توانند تفاوت انديشه‌های غنوشی را ببينند. مصر هم قصه‌ای از همین جنس است. تا امروز در حرکات و سکنات اخوان رفتاری خلاف دموکراسی دیده نشده است. ماجرایی که انتظار می‌رفت تبدیل به کودتایی ديگر و انقلابی تازه شود، گویا مسير آرام‌تری را اختیار کرده است. آن‌چه در مصر در حال وقوع است، اگر حادثه‌ی غیرمنتظره‌ای در آن رخ ندهد، هم باعث ناکامی خيال‌پردازان توهم‌زده‌ی جمهوری اسلامی خواهد شد و هم سکولارهایی را که انتظار دارند از اسلام و مسلمانی هيولا و دیوی بسازند ناکام خواهد گذاشت. بر خلاف سکولارهایی که فکر می‌کنند به نفع دین‌داران است که بروند زندگی دين‌دارانه و زاهدانه‌شان را بکنند، فکر می‌کنم دقيقاً همان کسانی که متهم به تندروی و افراط بوده‌اند وقتی زمام قدرت سياسی را در دست بگیرند و وارد پروسه‌ای دموکراتیک شوند، راحت‌تر در معرض نقد و آزمون قرار می‌گیرند و خودشان تصور و تصویر بهتری از خودشان پيدا می‌کنند. برای رسيدن به این شناخت نیازی به تسليم شدن در برابر ايدئولوژی‌های مختلفی که الگوی هراس و وحشت‌شان سال‌ها رعب‌آفرینی و مردم‌‌ستيزی جمهوری اسلامی بوده است نيست.

يکی از خطاهای دیگری که باعث دامن زدن به اين تفکر مستتر اسلام‌هراسانه (و به دنبال آن اسلام‌ستیزانه؛ که خود مصاديقی از عنوان کلی ديگری‌هراسی و ديگری‌ستيزی هستند) می‌شود، این است که تصویری که هراسندگان از اخوان المسلمين از آن‌ها دارند،‌ تصويری تاریخی دقيقی نيست. يعنی اگر از مخالفان و منتقدان آن‌ها بپرسيد که مثلاً اصول فکری اخوان چی‌ست و رهبران‌شان چه کسانی هستند و مطالبات‌شان چه چیزهايی است، احتمالاً به کلياتی برخواهید خورد از جنس تبليغات اسلام‌هراسان و اسلام‌ستيزان (از اين قبيل که اسلام ضد زن است و ضد دموکراسی است و ضد آزادی است و الخ) فارغ از این‌که واقعاً اين باورها چه نسبتی با مشی سياسی امروزی و فعلی اخوان داشته باشد.

اگر اخوان المسلمين «راديکال»‌ و «تندرو» بوده است، فراموش نکنيم که هم‌زمان با آن‌ها،‌ در ايران روزگار پادشاهی که گروه‌های مختلف سياسی به نبرد با آن رژيم مشغول بودند، گروه‌های مختلف چپ مارکسيست و مذهبی، مشی و منشی رادیکال و تندروانه داشته‌اند. آيا نهضت آزادی يا جبهه‌ی ملی آن روز با نهضت آزادی امروز قابل مقایسه است؟ آيا همه‌ی دست‌پروردگان فکری علی شريعتی امروز مانند شريعتی فکر می‌کنند و حرف می‌زنند؟ نکته اين است که برای مواجهه با اخوان بايد با کارنامه‌ی افراد درگير در سياست امروز برخورد کرد نه اين‌که مبنا را پرونده‌سازی – آن‌هم پرونده‌سازی‌های يک‌طرفه – برای از ميدان به در بردن حريفی قرار داد که پيشاپيش از او تصوری منفی داريم.
من هيچ همدلی با مشی سياسی يا اصول فکری اخوان المسلمين – چه در حال و چه در گذشته – ندارم اما این مخالفت سرسختانه و اهريمن‌تراشانه با اخوان را چیزی کم‌تر رفتار استبدادی مبارک و بن علی و معادل‌های وطنی‌شان نمی‌دانم. کسانی که هواخواه دموکراسی هستند، به جای عزا گرفتن از پيروزی مرسی، بايد شادمان باشند از اين‌که اين بار رأی مردم حرف اول را می‌زند ولو بر خلاف میل آن‌ها باشد.
۴

تلويزيون الجزيره و سقوط مبارک

هنوز نیم ساعت نشده است که خبر استعفای مبارک اعلام شده است. نزدیک به سه هفته است که تلويزيون الجزيره پوشش مستقيم و کاملی از قاهره داشته است و دست‌کم یک دوربین را فقط روی میدان تحرير نصب کرده بود. الآن با خود فکر کردم که: ايمان بياوریم به قدرت رسانه در قرن بیست و يکم! و پند بگیریم که چگونه حاکمان مستبد در برابر رسانه به زانو در می‌آيند.

اگر مبارک درست به شيوه‌ی حکومت جمهوری اسلامی درست از شب قبل از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ که تمام رسانه‌ها را ناگهان منجمد کرد و هجوم همه‌‌جانبه‌ای به رسانه‌های مستقل و آزاد را آغاز کرد، به همان شيوه الجزیره را از مصر اخراج می‌کرد، وضع امروز مصر آیا همین بود که دقایقی پيش رخ داده است؟

نمی‌خواهم ساده‌نگر باشم و پيچیدگی‌های متعدد وضعيت مصر را نادیده بگيرم، اما بی‌شک مهم‌ترين و قوی‌ترین عامل سقوط مبارک را نقش رسانه و نقش همين تلويزیون الجزیره می‌دانم. ملت مصر علاوه بر اعتماد به نفس‌اش و ايستادگی‌اش، حتماً سپاسگزار و منت‌پذیر الجزيره نيز هست.

يک نکته‌ی ديگر را بيفزايم. الجزيره در اين روزها تمام قد در قامت جبهه‌ی غرور و تعصب عربی ظاهر شد. مصر، تنها مسأله‌ی مصر نیست. مسأله‌ی جهان عرب است. عرب‌ها هم‌زبان‌اند و هم‌فرهنگ.  سقوط مبارک تصويری از همبستگی جهان عرب هم می‌تواند باشد. اگر الجزيره نمی‌بود، مصر اکنون کجا بود؟

این‌ها را جمع بزنيد و خوب بینديشيد که چرا ايران هم‌چنان محبوس چنگال بیداد و استبداد است. به باور من، کليد این معما رسانه است. ايرانی‌ها، از ديروز باید به فکر تأسيس عاجل و فوری يک رسانه‌ی تلويزیونی مستقل، حرفه‌ای و قوی بيفتند  – امروز دير است – و خيال تلويزيون‌های چريکی و شخلته و ضعیف را هم از سر بیرون کنند. رسانه‌ی حرفه‌ای آزاد کليد – يا يکی از کليدهای – آزادی ماست. رسانه همه چيز را حل نمی‌‌کند اما چيزی است که رخنه در سد سکندر ستم می‌اندازد. خبر و آگاهی این بساط بيداد را برخواهد چيد. 

پ. ن. بدیهی است که رسانه بدون مردم و مقاومت، ايستادگی و خيزش آن‌ها هيچ کاری نمی‌تواند بکند. فراموش نکنيم که قدرت سياسی، پول و رسانه وقتی که در انحصار قدرت باشد، عجوزی را هم می‌تواند يوسف بنمايد و اتفاقی را که چه بسا در يک ماه ممکن است رخ‌دادنی باشد، سال‌ها به تعويق بيندازد. اما رسانه را هم‌چنان کلیدی می‌دانم (با حفظ توجه به همه‌ی مؤلفه‌های ريز و درشت ديگر برای تغيير و دگرگونی سياسی).

پ. ن. ۲. خوب بگذاریم غرم را هم بزنم ديگر: به نظر من بی‌بی‌سی فارسی به جز مدتی کوتاه که خيلی حرفه‌ای و کمابيش مستقل عمل کرد، هم‌چنان موجودی است محافظه‌کار که عمدتاً به فرموده و در حبس دستورالعمل‌های بوروکراتيک عمل می‌کند. شايد اين قضاوت من شتاب‌زده و حتی درشت باشد ولی پس ذهن‌ام هميشه با خود فکر می‌کنم که حکومت فعلی جمهوری اسلامی ايران گاهی سخت وامدار همين تلويزیون فارسی بی‌بی‌سی می‌شود. اگر به قدر سر مويی حس و حميت و شهامت الجزيره در بی‌بی‌سی فارسی می‌بود، شايد وضع ايران امروز بهتر می‌بود. اين را به حساب غر بعد از تحلیل‌ام بگذاريد ولی فکر می‌کنم این مضمون خیلی هم خالی از حقیقت نباشد.

۱

شباهت غريب ما و مصريان

ايرانی‌ها – اعم از سبز و غير سبز – به جز شباهت‌های زيادی که اين روزها پيدا کرده‌اند، وجه مشترک غريبی با مصری‌ها دارند. هر دو ملت، شناخت و آگاهی دقیقی از حال و روز هم ندارند! ایرانی‌ها می‌دانند که رژیم مبارک در مصر مستبدانه حکومت کرده است اما در همين حد. ايرانی‌ها آگاهی چندان عميق و دقيقی از سياست و اوضاع فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی مصر ندارند. ما تاريخ مصر را خوب نمی‌شناسيم. يکی از دلايل ساده‌اش اين است که ملت ایران – بعد از انقلاب – عملاً هیچ ارتباطی با مصر نداشته است. ایرانيان به ندرت به مصر سفر کرده‌اند يا می‌توانسته‌اند سفر کنند. ما تاریخ گذار مصر پادشاهی به مصر جمهوری را خوب نمی‌شناسيم. اين خلاء آگاهی عمومی خوب نیست.

از سوی ديگر، مصری‌ها هم شناخت دقیقی از ما ندارند. شناخت مصری‌ها هم به اندازه‌ی شناخت بقيه‌ی ملت‌های جهان از ايرانی‌هاست: آن‌ها هم ايرانی‌ها را به همان اندازه می‌شناسند که رسانه‌ها را تسخير کنند و نه بیشتر. هر رنگ و لعابی که رسانه‌ها به ایران بدهند، ايران همان می‌شود و با ايران و ایرانی واقعی تفاوت دارد. مثال‌های‌اش فراوان است: ایران تا پيش از ماجرای گروگان‌گیری برای غرب آن‌قدر شناخته شده نبود و به طور مشخص اسلام ايرانيان و نسخه‌ی شيعی مسلمانی چندان در غرب نامِ آشنايی نبود و ناگهان با يک حادثه‌ی سياسی تشيع به بدترين شکل ممکن به جهان عرضه شد آن هم در قالب تبليغات منفی رسانه‌ای غرب. اکنون هم جهان غرب اسلام ايرانيان و جامعه‌ی ايرانی را خوب نمی‌شناسد. مسلمانان جهان هم وضع چندان بهتری ندارند: يا ايرانی‌ها را تروريست می‌دانند و مسلمانانی که در آيين تشيع‌شان آدابی مشرکانه دارند و يا آن‌ها را ملتی می‌دانند که در برابر آمريکا و اسراييل ايستاده‌اند. اين تصور مغشوش و برساخته‌ی رسانه‌ای در پنج شش سال اخير با جنجال‌آٰفرينی‌ها و رجزخوانی‌های اسطوره‌ی دروغ سياست ایران، معوج‌تر از پيش شده است. در نتيجه، تصوير دیگری که مسلمانان و مردم خاورميانه از ايران و ایرانی دارند، تصوير ملتی است که هيچ غم و مشکلی در جهان ندارند جز مبارزه با آمريکا و اسرايیل و اصلاً همه‌ی مشکلات‌شان حل شده است و تمام زندگی‌شان توأم با عزت و آزادی و سرفرازی و کرامت است!

اين فقدان اطلاعات دقیق البته مسؤول هم دارد. از يک سو غرب مسؤول دامن زدن به اين فضای تيره و مبهم اطلاع‌رسانی است و از سوی ديگر نظام حاکم بر ايران تمام روزنه‌های اطلاع‌رسانی را که ممکن باشد صدايی متفاوت جز صدای دستگاه‌های تبليغاتی و رسانه‌های حکومتی را به گوش مردم ايران و مردم جهان برساند، خاموش کرده است. برجسته‌ترين نمونه‌اش در جریان انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد که حکومت در جريان کودتایی که رخ داد تمام رسانه‌های داخلی و خارجی را به انسداد محض و مطلق کشاند. لذا هرگز نبايد انتظار داشته باشيم که عموم جامعه‌ی مصری از کهریزک و اوين و از قتل‌های زنجيره‌ای و فجايع کوی دانشگاه باخبر باشند. اين دقیقاً همان تصويری است که مردم مصر – چه مذهبی باشند و چه سکولار – از ايران ندارند. مردم ايران هم وضع بهتری ندارند.

اما تصور من اين است که این فضای کنترل‌شده‌ی اطلاع‌رسانی دوام زیادی نخواهد داشت. گفت‌وگو می‌تواند اين فضای بسته را بشکند. دولت‌ها وقتی از برابر افق ديد مردم کنار بروند، مردم بهتر می‌توانند حال همديگر را ببينند. آمدن اين روز را من دور نمی‌بينم. آزادی و دموکراسی تیغی دو لبه است که همه را بی‌دريغ در برابر نقد خواهد نهاد و هيچ قداستی برای هيچ کس باقی نخواهد گذاشت. مستبدانی که امروز خيال‌بافانه گمان می‌کنند آزادی مصری‌ها به سودشان خواهد بود، باید صبر کنند تا فردای اين آزادی را بهتر ببينند. فکر می‌کنيد همين نظام فعلی ايران زمينه‌ی سفر و ارتباط فعال مصری‌ها را با ایران و ايرانيان فراهم خواهد کرد؟!
۹

درباره‌ی جنبش سبز و قيام مصريان

ظاهراً ميان علما اختلاف است درباره‌ی نسبتی که ميان جنبش سبز و رخدادهای مصر وجود دارد. کوشش کرده‌ام تا اين‌جا به صراحت به ماجرا نپردازم اما مشاهداتم را مرتب نوشته‌ام. عده‌ای معترض شده‌اند که اين‌که موسوی ريشه‌ی اتفاقات مصر را در جنبش سبز می‌داند درک درستی نيست. و البته در دفاع از اين ادعا، تفاوت‌های خيزش مصری‌ها را با جنبش سبز برجسته می‌کنند. من به خوبی هم از تفاوت‌ها آگاه‌ام و هم شباهت‌ها را می‌بینم. جمع‌بندی مشاهدات من تا امروز اين است:

۱. کسانی که با تمام احساس و عاطفه و عقلانيت و انتخاب‌های سياسی‌شان درگير ماجراهای جنبش سبز بوده‌اند، ناگزیر شباهت‌های غریبی ميان نوع رفتار حکومت مصر با معترضان و نوع رفتار حکومت ايران با معترضان می‌بينند ولو درجات خشونت طبعاً متفاوت است و ميزان خشونت عريانی که در ايران به کار بسته شده، هرگز با خشونت مهارشده‌ی دولت مبارک برابری نمی‌کند. خشونت‌های حکومتی و صادر شده از سوی قدرت مسلط سیاسی در ايران به مراتب مهيب‌تر از چيزی بود که امروز در مصر می‌بينيم. جمعیت معترضان مصری هم به نحو چشم‌گیری کمتر از جمعيت معترضان ايرانی بوده و هست. ترکیب جمعیتی مصر هم با ترکيب جمعيتی ايران تفاوت دارد. اما به هر حال شباهت‌ها به نحو غريبی يادآور اتفاق‌های ايران است و همه‌ی کسانی که در اعتراض‌ها شرکت داشته‌اند گويی به عیان احوال آن روزهای خود را در ايران می‌بینند. لذا با انباشتی از احساسات و عواطف برانگيخته‌ای روبرو هستيم که باعث شده شمار زيادی از ايرانی‌ها چهارچشمی مشغول تماشای تلویزیون الجزيره باشند چه در داخل ايران و چه در خارج و همگی به طنز و تعريض جايی بالاخره چيزی می‌گويند که با روايت‌های رسمی حکومتی تفاوت داشته باشد.

۲. نگاه غیر ايرانی‌ها به ماجرای مصر برای من جالب است. تا همين الان دست‌کم پنج شش نفر از همکاران غير ايرانی ما که مليت‌ها و پيشينه‌های دينی کاملاً مختلفی با هم دارند هر وقت مرا ديده‌اند به صراحت به من گفته‌اند که ما شباهت عجیبی ميان این اتفاق‌های مصر و اعتراض‌های جنبش سبز در ایران می‌بينيم. يعنی هر چقدر که ممکن است بعضی از ما ایرانی‌ها بر ظرافت‌ها و تفاوت‌های جزيی دو روايت ايران و مصر انگشت بگذاريم، آن‌ها به روايت کلان ماجرا بيشتر توجه دارند. امروز یکی از دوستان پاکستانی من – که آکادميسینی مبرز و درجه يک است – می‌گفت که اتفاقی که افتاده است اين است که این آگاهی و بیداری به لايه‌های مختلف جامعه‌ی عربی رسيده است و آگاهی را نمی‌توان به ناآگاهی تبدیل کرد. به نظرم این خط مشترک تمام اين اتفاق‌های جهان عرب و جنبش سبز است. کلید جنبش سبز انتشار و رخنه کردن آگاهی در لایه‌های مختلف جامعه بود. جنبش سبز مهم‌ترین توفیق‌اش این بود که نقاب را از چهره‌ی یک نظام سياسی عميقاً مستبد و به شدت ضد-اخلاق که مدام نمایش دین‌داری و آزادگی می‌دهد برداشت. یعنی ماجراهای کوی دانشگاه اول، قتل‌های زنجيره‌ای و تمام اتفاقات ريز و درشت ديگری که پيش‌تر رخ داده بود و بالقوه می‌توانست عمق اين تباهی و رسوايی را نشان بدهد، هرگز نتوانست به اندازه‌ی جنبش سبز اين نقاب را بردارد. نتيجه اين شده است که حتی اگر تا امروز جنبش سبز موفق به تغيیر ساختار سخت قدرت یا دگرگون کردن رفتار متصديان مناصب فعلی قدرت نشده است، دست‌کم کاری کرده است که صاحبان قدرت خودشان آگاه شده‌اند که از اين پس پيوسته باید در بیم و هراس از این زندگی کنند که مردم آگاهی‌شان را از راز پنهان – و اکنون آشکارشده‌ی حکومتيان – به رخ‌شان بکشند و باز در برابرشان بايستند و به انحای مختلف به آن‌ها پاسخ منفی بگويند – کمااين‌که از هنرمند،‌ نويسنده‌، سينماگر، استاد دانشگاه و طبقات مختلف جامعه گرفته تا گروه‌های مختلف سرکوب‌شده‌ی سياسی و حتی در متن قدرت هم‌اکنون به طور مستمر اين کار را می‌کنند. لذا، به جرأت می‌توان گفت که اين شباهت را نه تنها ايرانی‌ها که غير-ايرانی‌های خارج از ایران هم به دقت رصد می‌کنند و رشته‌ی مشترکی میان اين‌ها می‌بینند.

۳. اتفاق‌های مصر و تونس چهره‌ی متفاوتی از جهان عرب و مسلمان‌ها به دنیای غرب ارايه داد. پيش از اين‌ عرب‌ها و مسلمانان ملتی بودند که باید هميشه از غرب و از خارج برای‌شان توسعه‌، عدالت، آزادی، حقوق بشر و دموکراسی به ارمغان آورده می‌شد. امروز تونسی‌ها و مصری‌ها به آن‌چه که هستند می‌بالند. افتخار می‌کنند که تونسی و مصری هستند و توانسته‌اند در برابر قدرت سياسی وطنی‌شان پاسخ منفی بگويند و قد علم کنند و آزادوار از تسلیم در برابر استخفاف تن بزنند. دقیقاً همین ماجرا در ايران هم رخ داد. دوم خرداد ۷۶ يک بار جهان را شگفت‌زده کرد و تصويری ديگر از ايران به غرب ارايه داد. آن تصوير آرام‌آرام به بوته‌ی فراموشی سپرده شد تا جنبش سبز يک بار ديگر رشادت، پختگی و بلوغ سياسی ايرانی‌ها را به رخ جهان و خصوصاً اروپاييان و آمريکايیان کشيد. اين عدالت‌خواهی و آزادی‌جويی خانه‌پرورد ایرانی‌ها هنوز اسباب شگفتی و حيرت غرب است. اتفاق مشابهی در جهان عرب افتاده است. و اين شباهت را باید دید و برجسته کرد و به صدای بلند باید گفت. عرب‌ها و کشورهايی مثل ایران برای بلوغ سياسی و تعيین سرنوشت خودشان به دست خودشان و رهايی از حاکمان مستبد و بيدادگر دينی يا سکولار هيچ نيازی به مداخله‌ی غرب ندارند.

۴. ماجرای مصر به هر سرانجامی که برسد، يک چيز گريزناپذير است: در جامعه‌ی مصری اين آگاهی و اعتماد به نفس که ملت مصر می‌توانند خودشان برای خودشان تصميم بگيرند، بازگشت‌ناپذير است. می‌توان تمام مؤلفه‌های سياسی، اقتصادی و اجتماعی را جمع زد و بر مبنای برآيند آن‌ها داوری کرد. اين البته شيوه‌ی مناسب و درستی برای تحليل پيامدهای کوتاه‌مدت و درازمدت سياسی است. اما نباید فراموش کرد که هر چند ممکن است تجلی عمل سياسی مصريان با ايرانی‌ها تفاوت داشته باشد و هر چند نظام سياسی‌شان با هم تفاوت‌های بنيادين دارد – به جز البته شباهت اتوکراتيک بودن‌شان – همگی يک خواسته‌ی مشترک دارند: نمی‌خواهند از اين پس کس ديگری، حاکم‌شان، به جای‌شان تصميم بگيرد. مصری‌ها هم مانند ايرانی‌ها اميد می‌خواهند. می‌خواهند به آينده‌‌شان اميد داشته باشند و فرزندان‌شان فقط در حسرت زندگی بهتر و آزادی و عدالت زندگی نکنند. وضع ما هم همين است. زبان حال ما هم چيزی جز اين نيست.

۶

حکومت نظامی و تظاهرات: مورد مصر و ايران

مصری‌ها چند روز است قوانین حکومت نظامی را رسماً زير پا گذاشته‌اند و کمترین اعتنایی به مقررات حکومت نظامی نکرده‌اند. علاوه بر این مصری‌ها از همان ابتدای مقاومت‌شان در خیابان‌ها بوده‌اند و از حق اعتراض و تظاهرات مدنی‌شان استفاده کرده‌اند. دولت مصر هم هرگز به اين‌ها نگفته است که شما برای تظاهرات‌تان نیازی به «مجوز» دارید.

اما ایران چه؟ نخست اين‌که در ماجراهای انتخابات هرگز در ایران رسماً اعلام «حکومت نظامی» نشد ولی در عمل چیزی که رخ داد به مراتب هول‌ناک‌تر از هر حکومت نظامی بود: سيطره و غلبه‌ی نیروهای امنيتی و نظامی و دستگیری‌ها، اعتراف‌گیری‌ها، دادگاه به پا کردن‌ها و شکنجه‌های هول‌ناک بخشی جدایی‌ناپذیر از واکنش حکومت بود. در قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی دو مورد مشخص وجود دارد که نتيجه‌ی مستقیم انقلاب اسلامی ايران است: ۱. حکومت نظامی؛ ۲. تظاهرات و راهپيمایی‌ها. بعد از انقلاب، در قانون اساسی درباره‌ی اين دو مورد بحث فراوان صورت گرفت و نتیجه‌ی عملی‌اش اين شد که اعلام حکومت نظامی و قوانین منع تردد غير قانونی است. و هم‌چنین اصل ۲۷ قانون اساسی به صراحت از حق برگزاری هر راهپيمایی و تظاهرات صلح‌آمیز به شرط این‌که مسلحانه نباشد و مخل مبانی اسلام نباشد، سخن می‌گويد. به عبارت ديگر، هر تظاهراتی که این شرط‌ها را داشته باشد، نياز به هيچ مجوزی ندارد. طبعاً قبل از انجام هیچ راهپيمایی‌ای کسی نمی‌تواند بفهمد آن راهپيمایی واجد اين شرایط هست يا نه. هر چه هست، نفس ماجرای «صدور مجوز» در وزارت کشور، ابزاری است سياسی: موافقان حکومت آزادانه هر وقت بخواهند می‌‌توانند هر تجمعی داشته باشند (ولو در آن سلاح حمل کنند) و منتقدان يا مخالفان ولو تمام آداب قانونی را رعایت کنند از برگزاری هرگونه تظاهرات و راهپيمایی محروم‌اند (حتی اگر مثلاً در راهپيمایی ۲۲ بهمن حضور پيدا کنند!).

در نتیجه، اين مشاهده يک نکته‌ی ساده را نشان می‌دهد: نوع حکومت اتوکراتيک و مستبدانه‌ی مبارک با نوع استبداد دینی حاکم بر ایران تفاوت دارد. در یکی مردم هم قوانين حکومت نظامی را زير پا می‌‌گذارند و هم تظاهرات می‌کنند (ولو برخورد ميان آن‌ها و حکومت در سطحی محدود رخ می‌دهد) و در ديگری مردم با وجود این‌که حکومت نظامی غيرقانونی است و تظاهرات قانوناً آزاد است با شرایطی مواجه می‌شوند بسی هول‌ناک‌تر از آن‌چه مصریان می‌بينند. واقعیت ماجرا این است: مردم مصر به صراحت سخن از سرنگونی مبارک می‌گويند (یعنی با منطق حکومت ایران کسانی که به معنی دقیق کلمه «اغتشاش» کرده‌اند همين مصری‌ها هستند ولو ملت آزادی‌خواه طبعاً‌ نام این اغتشاش را «قیام» می‌گذارند) و هم‌چنان ایستاده‌اند اما مردم سبز ايران تنها دنبال رأی‌شان بودند ولی پاسخ سکوت‌شان گلوله بود (هر چند از بام تا شام سخن از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» بگويند). بقیه‌ی ماجرا شبیه به هم است. فرافکنی‌های قدرت مسلط کمابيش شبیه به هم است. البته تفاوت بزرگ مصر با ایران اين است که مصر نه قاضی مرتضوی دارد، نه طائب و نه نقدی. مصر کهريزک ندارد. مصر تنها زندانی دارد اما ایران قربانی شکنجه و تجاوز دارد. بايد البته هنوز صبر کرد ولی داستان مصر به هر حال با داستان ایران خیلی فرق دارد.
۲

به مردی که مُلکِ سراسر زمين…

چند ساعتی است که تلويزيون الجزيره تصاويری را از سردخانه‌ها از جنازه‌ی کشته‌شدگان نشان می‌دهد. مسير اعتراض‌ها دارد تغيير می‌کند. خون‌ريزی‌ها مثل نفتی است که بر آتش پاشيده باشند. و اين دقيقاً نقطه‌ی شباهت جنبش سبز و خيزش ملت مصر است: هر دو حکومت دست به خون‌ریزی زدند. و اين بيت سعدی چه حکيمانه و تکان‌دهنده است با آن سوگند عظيمی که در ابتدای‌اش است:

به مردی که ملک سراسر زمين
نیرزد که خونی چکد بر زمين
(مردی، يعنی «مردمی» يعنی «انسانيت»، يعنی به عظمت اين بشر سوگند؛ نه به جنسيت ذکور!)

اين خطا را هم مبارک مرتکب شد و هم نظام حاکم بر ايران و فتنه‌گران دولت محمودی. معترضان الآن شهید داده‌اند و قربانی می‌دهند و آرام کردن اين طايفه دیگر آسان نيست، خصوصاً که مبارک مرتکب اشتباه بعدی هم شد: عمر سليمان يک آدم نظامی-امنیتی را برای اولين بار در طول حکومت‌اش به معاونت خود منصوب کرد. از همان ساعت‌های اول فرياد اعتراض مصريان بلند بود: هم‌چنان که از سخنان مبارک راضی نبودند، از انتصاب سليمان هم ناراضی‌اند. آن‌ها چيزی بيش از اين می‌خواهند.

تفاوت بزرگ ایران و مصر اين است: حکومت معترضان را می‌کشد و فيلم‌اش از الجزيره پخش می‌شود و تمام جهان می‌بینند. حکومت ایران معترضان را بی‌رحمانه می‌کشد و از همان روزهای اول ادعا می‌کند که ما کسی را نکشته‌ايم بلکه کشته‌گان ما را کشته‌اند و مقتولان اصلاً بسيجی بودند. ندا آقا سلطان هم هر چند ماه روايت و قصه‌اش با وقاحت تمام عوض می‌شود. محسن روح‌الامينی هم خون‌اش پايمال مقام و منصب پدرش شده است انگار. در ايران هر کس کشته‌ شود، خودش به جای قاتل مجازات می‌شود. اين همان اشتباهی است که آغاز سقوط است و هنوز هيچ کس در ایام فتنه‌ی محمودی در ميان دولتيان جسارت و شهامت به گردن گرفتن اين نامردمی را نيافته است. بله، هنوز هم توصيه‌های آخر هاشمی رفسنجانی بر زمين مانده است.

اين خونِ بر زمين ريخته دامن‌گیر مبارک شد. حاکمان ایران هم از اين خون‌های ريخته شده و از آه بی‌گناهان و مظلومان در امان نخواهند بود. روز غضب ملی ایران شايد جنس‌اش با روز غضب مصريان فرق داشته باشد، ولی محتوم است. از همین روست که حاکميتی که هنرش ارعاب است و تحقیر، چاره‌ای ندارد جز تکيه‌ی مدام بر ارعاب. هر چه بيشتر احوال مصر را تماشا می‌کنم، بيشتر شباهت‌های احوال يک سال و نيم پيش ملت ايران با اين روزها آشکارتر می‌شود.
۳

اوباما در برابر مبارک؛ تفاوت مصر و ايران

دقایقی پيش، موضع‌گيری اوباما بعد از سخنرانی مبارک پخش شد و به نظر من يک موضع‌گیری سنجيده، انديشيده و قاطع بود. اوباما خواستار اعاده‌ی حقوق اساسی مردم مصر، پرهیز از خشونت، اعطای حق کامل تظاهرات صلح‌آمیز، آزاد شدن دسترسی به اینترنت و موبايل‌ها و خطوط ارتباطی شد. در يک کلمه، او با قاطعيت از «حقوق بشر»ی ملت مصر دفاع کرد. وقتی که گفت با مبارک پس از سخنرانی‌اش صحبت کرده است، گفت که مبارک «قول داده است» اوضاع عوض شود و به او گفته است که او «مسؤوليت» دارد و بايد ثابت کند که اين‌ها که وعده داده است، فقط حرف‌های توخالی نيست. اوباما به زبان ديگر، مبارک را میانه‌ی ميدان نبرد رها کرد تا خودش گليم‌اش را از آب بکشد.

اگر مبارک قرار باشد به توصيه‌های اوباما عمل کند، معنای ضمنی‌اش اين است که اجازه بدهد خشم ناراضيان بر سرش آوار شود. باز کردن راه‌های ارتباطی و تأمين امنيت، يعنی راه دادن به دامن گستر شدن اعتراض‌های مخالفان و این یعنی سقوط مبارک. بله، می‌شود چنین استنباط کرد که اوباما می‌گويد اگر تظاهرکنندگان مرتکب خشونت شدند، مقابله با خشونت آن‌ها مشروع است. این حرفی است که همه جا می‌شود زد. نه اوباما و نه هیچ کس ديگر را نمی‌شود به خاطر این ملامت کرد. اما از مجموع مواضع اوباما در قضيه‌ی مصر، استنباط من اين است که گويی آمريکا به مبارک فرصت داده است تا تمام فسادهای این سال‌ها را جبران کند و ثابت کند وعده‌های‌ امشب‌اش را عملی می‌کند. اوباما البته با ملت مصر هم سخن گفت: آن‌ها را ميراث‌دار يک تمدن کهن و باستانی دانست و در واقع به زبان ديگر از آن‌ها خويشتنداری و مدنيت خواست تا مشکلات‌شان را بدون توسل به خشونت حل کنند.

بعيد می‌دانم مبارک بتواند رفتارش را به این سادگی تصحيح کند و توصيه‌های مشفقانه‌ی اوباما را بپذيرد و عملی کند. هم‌چنين بعيد می‌دانم که این مردم عاصی در مصر، بتوانند به این زودی به آرامش بازگردند. اين‌ها که من در اين روزها ديده‌ام، شباهتی به جنبش سبز ملت ايران ندارند. سبزها در روزهای اول اعتراض‌های پس از انتخابات اگر می‌خواستند به شيوه‌ی مصری‌ها عمل کنند، چه بسا حکومت فعلی را اکنون نداشتيم. در اعتراض‌ها يا به عبارت دقیق‌تر «شورش»ها در مصر، نه شعار خويشتن‌داری داشتيم و نه نظريه‌پردازی و روش‌های مسالمت‌آميز. جنبش سبز مبنای کارش توسل به صندوق رأی و شيوه‌های مسالمت‌آميز بود. اگر بنای جنبش سبز از ابتدا بر تظاهرات خيابانی و اعتراض به این شيوه بود، هرگز نباید پای صندوق رأی می‌رفت و اساساً نباید تن به هيچ انتخاباتی می‌داد. تصور من اين است که هم‌چنان جنبش سبز، نقطه‌ی عزيمت‌اش اصلاح سياسی از طریق روش‌های دموکراتيک و از معبر صندوق رأی است. اعتراض مصريان از اين جنس نيست.
با این احوال، اوباما مبارک را در وضعيت بسیار دشواری قرار داده است. مبارک حال شاگرد مدرسه‌ای را دارد که وقت امتحان آخر سال‌اش فرارسيده و هیچ درس بلد نيست. امکان تقلب در امتحان هم از او گرفته شده و معلمی که تا ديروز مرتب به او ارفاق می‌کرد، حالا ناگزیر شده گوش‌اش را بتاباند و به او بگويد خودت باید درس بخوانی و نمره‌ی خوب بگیری. ببينیم مبارک می‌تواند کفایت از خود نشان بدهد و دل ناراضيان‌اش را به دست بياورد يا نه.

پ.ن. بگذاريد تصحيح و تصريح کنم که وقتی از «تظاهرات خيابانی» حرف می‌زنیم، لزوماً هر تظاهرات خیابانی معنای‌اش «خشونت» نيست. ممکن است در تظاهرات هم مردم بایستند،‌ حتی تن به صندوق رأی هم ندهند و فقط در خيابان فرياد بزنند، ولی مرتکب خشونت نشوند (يا اگر شدند در مقياس محدودی باشد و در قامت دفاع از خود) اما به بعضی از (يا تمام) خواسته‌‌های‌شان برسند. قصدم از برجسته کردن تفاوت اين بود که شاید اگر سبزها در همان روزهای اول هرگز به خانه بر نمی‌گشتند اوضاع جور دیگری بود. شايد. مطمئن نيستم ولی به هر حال تظاهرات خيابانی لزوماً در تعارض با صندوق رأی نیست. هر دو در زمره‌ی حقوق مسلم مدنی و سياسی هر شهروند هستند. حکومت ایران همه‌ی این حقوق را با خشونت محض از مردم‌اش سلب کرده است. در مصر امروز کسی از دولت نمی‌رود برای تظاهرات‌اش «مجوز» بگیرد ولی در ایران بر خلاف تصريح قانون اساسی، ملت مجبور به دریوزگی برای مجوز گرفتن می‌شوند. تفاوت‌هايی از اين جنس را باید ديد ولو در مصر در مقابل تظاهرات نيروی خشن هم به میدان بیايد.

۰

از جنبش سبز تا عطر ياس – شباهت‌ها و تفاوت‌ها

تا همین لحظه که این‌ها را می‌نويسم شتاب حوادث مصر به نحوی است که نمی‌توان پيش‌بینی کرد اتفاق بعدی چه خواهد بود (آخرين خبر، بی‌اعتنايی معترضان به حکومت نظامی است). هنوز زود است که بتوانيم داوری روشنی نسبت به اتفاقات منطقه داشته باشيم اما فکر می‌کنم مشاهدات اولیه را می‌توان کار هم قرار داد. فهرست‌وار نکاتی را که به نظرم می‌رسيد می‌آورم تا ببينیم چه می‌شود.

۱. به نظر می‌رسد که شورش‌های جهان عرب، از تونس گرفته تا مصر و در اين ميانه لبنان، عربستان سعودی، اردن و يمن هم از قاعده مستنثا نيستند، تا حد زيادی ريشه در معيشت مردم دارد و بيشتر حکايت شورشِ نان است تا جنبش‌های مدنی. طبعاً وقتی مردم به ميدان می‌آيند خواسته‌های ديگری هم طرح می‌شود. اما نکته اين است که آن‌چه باعث برافروخته شدن آتش اعتراض‌ها در کشورهای عربی شده است، عمدتاً به احوال اقتصادی اين کشورها باز می‌گردد.

۲. جنبش سبز، زايیده‌ی اعتراض مردم به دستکاری گسترده در فرايند انتخابات و تصرف دولت و حاکميت در رأی مردم بود. اين تفاوت بزرگ ايران با ساير کشورهای منطقه است که اکنون در تلاطم هستند. از اين حیث خیزش مردم ايران، بيشتر پایگاهی مدنی دارد و تکیه بر حقوق مدنی آن‌هاست تا مطالبات اقتصادی. با اين‌حال، گمان می‌کنم جنبش سبز تنها در اين سطح باقی نخواهد ماند و اقتصاد هم تبديل به محملی ناگزیر برای اعتراض‌های تازه‌ای می‌شود که از طبقات اجتماعی ديگری که نظام شايد تصورش را هم نداشته باشد، بروز خواهد کرد.

۳. وجه مشترک انقلاب ياسمنی کشورهای عرب با جنبش سبز در یک چيز است: ميدان نبرد در ايران و اين کشورها کمابيش يکسان است. يک طرف قدرت مسلط است که تکیه بر نيروهای نظامی و امنيتی دارد و طرف دیگر، مردم هستند که از ابزارهای نظامی و امنيتی محروم‌ام و سلاح‌شان صدای‌شان و اعتراض‌شان است. يک طرف تا دندان مسلح است و طرف ديگر بی‌پناه و بی‌دفاع. يک طرف باتوم، گاز اشک‌آور، نيروی ضد شورش، زندان، دستگاه‌های امنیتی و رسانه‌های تبليغاتی دارد و طرف مقابل از همه‌ی اين‌ها محروم است. يعنی در اين نبرد نابرابر، مردم اعتراض می‌کنند و دولت سرکوب می‌کند. دولت مصر هم مانند دولت ايران اینترنت را مسدود می‌‌کند، توييتر را فيلتر می‌کند، در موبايل‌ها اخلال ايجاد می‌کند با این تفاوت بزرگ که دولت مصر بعد از اعتراض‌ها – بنا به غريزه‌ی بقا – متوسل به معلق کردن قانون می‌شود و دولت ايران درست قبل از انتخابات و پيش از پايان رأی‌گيری و تنها برای کنار زدن و مضمحل کردن رقبای سياسی‌اش مرتکب همه‌ی اين‌ها شده است. دولت مصر هم مانند دولت ايران، اعتراض‌ها را به دخالت خارجی‌ها و بيگانگان نسبت می‌دهد: نظام‌های استبدادی خصلت‌های مشابهی دارند؛ فرقی نمی‌کند استبدادشان دينی باشد يا سکولار.

۴. سرخوشی رسانه‌های نظام و حاميان فتنه‌ی محموديه از موج اعتراض‌ها و مقاومت‌ها در برابر دولت‌های عرب، سرخوشی ناپخته و شتاب‌زده‌ای است. هنوز معلوم نيست سمت و سوی اين مقاومت‌ها دقیقاً چی‌ست ولی يک چيز قطعی است: مردم در برابر دولت می‌ايستند. از نظر اين رسانه‌های داخل ايران، همه‌‌ی قدرت‌ها و دولت‌ها فاسد و فرعونی‌اند الا دولت و قدرتی که در ايران هست. هر چه از هر دولتی سر بزند و بد باشد، ارتکاب‌اش در ايران از سوی دولت و نظام پسنديده و محمود است. جدای اين‌که به هر حال اين نوع برخورد با حوادث و تفسير اخبار، چيزی نيست جز استمرار سلسله‌ی دروغ و رياکاری، فکر می‌کنم ناشی از دستپاچه‌گی هم هست. هميشه اين بيم وجود دارد که موج اين اعتراض‌ها به ايران هم بر گردد. حکايت اين رسانه‌ها قصه‌ی کسانی است که از ترس تاريکی بلند بلند با خودشان آواز می‌خوانند يا سوت می‌زنند.

۵. چيزی که حاکميت سياسی مصر را بسيار شبيه همتای ايرانی‌اش می‌کند، قساوت‌اش در توسل به خشونت است. هر دو بنا به غريزه‌ی بقا و برای حفظ قدرت، از توسل به هيچ خشونتی روگردان نيستند. تفاوت بزرگ‌اش اين است که يکی سکولار است و ديگری دینی وگرنه هر دو به يک اندازه مرتکب خشونت می‌شوند. هر دو سال‌هاست که مشی استبدادی پيشه کرده‌اند و سياست‌شان ادامه‌ی سياست سرکوب و بستن فضای سياسی برای ادامه‌ی تکيه زدن بر سرير قدرت است. پيداست مستبدان سياسی و سکولار هر دو کم تاريخ خوانده‌اند!

نکته‌ی آخر اين است که هرگز نباید انتظار داشت هر چه در کشورهای عربی اتفاق‌ می‌افتد در ايران هم رخ بدهد. ايران با بقيه‌ی کشورها تفاوت دارد و در واقع موقعيت يگانه‌ای دارد که آن را از ساير کشورهای منطقه متمایز می‌کند. امروز یکی از همکاران تاجيک‌ام می‌گفت کاش این موج به کشور ما هم برسد! یعنی سطح آگاهی مردم منطقه به جایی رسيده است که در هر نقطه‌ای که مردم از دست حاکمان‌ و زمام‌داران‌‌شان آزرده باشند و ناراضی، امروز اين اعتماد به نفس را دارند پیدا می‌کنند که می‌شود دست رد به سينه‌ی قدرت سياسی هم زد. گويی مردم ترس‌شان ريخته است. فکر می‌کنم وجه اشتراک ديگر اين خيزش‌ها با جنبش سبز ايران همين است: از میان رفتن ترس از قدرت. قدرت سياسی مسلطی که متکی به نيروی نظامی و امنيتی است، از آن‌چه به نظر می‌رسد ضعيف‌تر است.

اکونوميست اين هفته و هفته‌ی پيش دو مقاله درباره‌ی اين اتفاقات دارد که هر چند کمی تأخير دارند ولی تصوير نسبتاً خوب و صيقل‌خورده‌ای از ماجراها به دست می‌دهد. توصيه می‌کنم اين دو را حتماً بخوانيد.

پ. ن. اين حس شهودی و اوليه‌ی من است و شواهدش را هم شايد بتوان بعداً يافت: آمريکا علايمی فرستاده است که گويی نمی‌خواهد از مبارک حمايت کند که بسيار يادآور برخورد آمریکا با شاه در زمان انقلاب ايران است. از آن سو، آمريکا در جريان‌های دو سال اخير در ايران، عملاً رفتارش به سود حاکميت و دولت احمدی‌نژاد بوده است. به عبارت دقیق‌تر، فکر می‌کنم آمریکا هرگز حامی جنبش سبز نبوده است (تحريم‌های استخوان‌ساز بهترين گواه اين نکته است). آمريکا از روی کار آمدن دولتی متکی بر رأی مردم، دموکراتيک و شفاف در ايران سود نمی‌برد. بيشترين سود را به اسرايیل و آمريکا محمود احمدی‌نژاد رسانده و می‌رساند و دلیلی ندارد آمریکا اين حامی رايگان و بی مزد و منت را از دست بدهد. اين نکته را بگذاريد به حساب تفاوت برخورد آمريکا با نمونه‌ی مصر و ايران.

پ. ن. ۲. مصداق عريان ریاکاری دستگاه‌های دولتی و حاکميت ايران در فتنه‌ی محمودیه،‌ همین واکنش وزارت خارجه‌ی ايران است. وزارت خارجه گفته است: «مقامات مصري از هرگونه برخورد خشونت‌آميز با موج مردمي اين كشور احتراز كنند». فکرش را بکنید که اگر در هنگامه‌ی خشونت‌های حکومتی روز انتخابات به بعد، همين دولت مصر حرف‌های مشابهی زده بود، آيا از منبرهای نماز جمعه آقايان گلو نمی‌دريدند که به شما ربطی ندارد؟ چه چيزی در اين معادله فرق دارد که «مناسب‌تر به نظر مي‌رسد مقامات اين كشور ضمن تمكين به خواسته‌هاي به حق مردم خود از هرگونه برخورد خشونت‌آميز نيروهاي نظامي و امنيتي با اين موج مردمي احتراز نمايند» اما وقتی قصه به ایران می‌رسد، حاکميت باید «فتنه» را ريشه‌کن کند؟ چرا وقتی مصری‌ها شهرهاشان را به آتش می‌کشند و مردم‌شان دقیقاً «اغتشاش» می‌کنند، می‌توانند بگويند «حركت مردم عدالتخواه مصر بر اساس آموزه‌هاي ديني و ناشي از بيداري اسلامي در منطقه بوده»، اما وقتی مردم ايران دقيقاً همان کار را می‌کنند، اسم‌اش می‌شود اغتشاش و هر کس بیايد خيابان خون‌اش به گردن خودش است؟ دقت کنيد که در ایران هم حکومت نظامی اعلام شد ولی به شکلی ديگر (فرمودند هر کس بياید خيابان خون‌اش گردن خودش است). ما ایرانی‌ها چه فرقی با مصری‌ها داريم؟