۲

فرهنگ جهان‌شهری و نسبت مسلمانان با آن

کمابيش دو قرن است که مقوله‌هایی به عنوان «اسلام» و «غرب» (عمدتاً در قالب رويارويی و تقابل) فضای گفتمان روشنفکران مسلمان و همچنین ایرانی را شکل داده است. هنوز هم تعبیر «اسلام و غرب» (در بستر تقابل) برای خیلی‌ها معنی‌دار است و انتقال این فضا به فضای «اسلام در غرب» به آسانی رخ نمی‌دهد. بدیهی است که برای رسیدن به تلقی «مسلمانان» در ٰ«غرب» و به تعبير دقیق‌تر «مسلمانان در جهان» هنوز راه داریم و فضای ذهنی جمع کثیری از مسلمانان و به ويژه روشنفکران ايرانی هنوز در همان گفتمان اول سیر می‌کند (يعنی «اسلام و غرب»).

اين فضای گفتمانی البته بستری سياسی و اجتماعی دارد. مهم‌ترین بستر شکل‌گيری این فضای، استعمارگری اروپايیان بوده است که هنوز هم زخم‌های آن دوران بر پیکره و روان کشورهای به اصطلاح «خاورميانه» وجود دارد. اين واقعیت را هم‌چنان می‌توان در نواحی مرزی عراق با ایران و ترکیه؛ ايران با بلوچستان پاکستان؛ تاجيک‌های افغانستان، تاجيکستان و چين و درگيری‌های کشمیر ميان هند و پاکستان ديد (و البته مسأله‌ی فلسطین و اسرايیل هم نمونه‌ای ديگر از آن است) که مهم‌ترین وجه معضل سياسی‌اش ميراث دوره‌ی استعمار و در واقع زخم التيام‌نيافته‌ای است که با فروپاشی استعمار هم‌چنان ناسور باقی مانده است. وقایع سياسی نيم‌قرن اخير هم نه تنها کمکی به حل مشکل نکرده است بلکه قضایا را بغرنج‌تر از قبل کرده است.

با از ميان رفتن یا در واقع بلاموضوع شدن استعمارگری، چهارچوب تازه‌ای به آن گفتمان مشکل‌ساز رنگ و بوی تازه‌ای داد: جهان‌گشايی يا نظام امپراتوری آمریکایی. جهان‌گشايی آمريکايی و مدل توسعه‌ی دموکراتيک (يا در واقع صدور دموکراسی) تا همين دو دهه‌ی پيش هم‌زمان با حيات بلوک بزرگ کمونيستی در اتحاد شوروی بود که با فروپاشی آن، ميدان بلامنازع جولان سياسی و ايدئولوژيک در اختيار آمريکا قرار گرفت.

اين مقدمات، تا حدودی می‌تواند فضای کلی بحث ما و درآمد ورود ما به بحث فرهنگ جهان‌شهری باشد. وقتی از «اسلام» به مثابه‌ی دين سخن می‌گويیم، باید به اين نکته توجه داشت که موضع اسلام، اساساً از همان ابتدا جهان‌شهری بود و محدود و منحصر به مرزهای جغرافيایی خاص نبود. اما به ويژه در دو قرن اخير، اسلام با اين خصلت جهان‌شهری که ماده و مضمون کافی را برای متکثر شدن داشت (و هم‌‌اکنون نيز در عمل متکثر است؛ ولی لزوماً کثرت‌گرا نيست)، جهشی پيدا کرد و تبدیل به يک ايدئولوژی استعمارستیز و بعداً آمريکاستیز شد. اما هم‌زمان که «اسلام» دستخوش این جهش می‌شد و از خصلت جهان‌شهری خود به موجودی ايدئولوژيک با يک هدف واحد سياسی تبدیل می‌شود،‌ مسلمان‌ها در نقاط مختلف جهان پراکنده شدند و آن خصلت جهان‌شهری در عمل نشر و گسترش يافت و فرهنگی جهان‌شهری ميان آن‌ها پاگرفت که ويژگی‌هايی کاملاً‌ اين‌جهانی و زمينی داشت و هم‌چنان می‌توانست و می‌تواند زندگی بشری و خاکی‌شان را با عقاید دينی‌شان جمع کند. این‌جا تذکر اين نکته واجب است که وقتی می‌گويیم «اسلام» به همان مقوله‌ای اشاره می‌‌کنيم که امروز خوراک رسانه‌هاست (رسانه‌های مسلمان يا غيرمسلمان؛ دينی يا ضد-دين) و از «اسلام‌ها» سخن نمی‌گويیم و طبعاً اين‌جا «مسلمان‌ها» نقشی چندان پررنگ ندارند. در آن قالب ذهنی کهنه، «هر مسلمان» در خدمت همان يک «اسلام» بايد باشد که خصلت‌هایی تعریف‌شده در بستر موضع‌گیری‌های ايدئولوژیک فوق‌الذکر دارد. در رويکرد تازه به دين و دنيا، این مرزهای هویتی روز به روز بيشتر از میان برداشته می‌شوند.

برای این‌که يک قدم ديگر در روشن‌تر کردن مرزهای مفهومی تعبیر «جهان‌شهری» جلوتر برويم، خوب است یکی دو بند از کتاب «الاهيات رهايی‌بخش اسلامی» حمید دباشی را این‌جا بياورم (اين کتاب دباشی به تفصيل به اين ايده می‌پردازد و البته چندان در زبان فارسی – تا جایی که من می‌دانم – این کتاب شناخته شده نيست). بدیهی است که بخش‌هایی که نقل می‌کنم هر چند بسيار به فکر من نزدیک است ولی لزوماً صد در صد مورد توافق من نيست اما به هر حال فضای بحث ما را بسيار روشن می‌کند و روايت دباشی را از ماجرا می‌پسندم. دباشی در توضیح آن‌چه که در بالا به آن اشاره کردم می‌نويسد:

«اگر بخواهيم به طور مشخص تعابيری سیاسی به کار ببريم، رویکردهای سوسياليستی، ملی‌گرایانه یا اسلام‌گرايانه نشانه‌هايی ايدئولوژیک و فاصله‌دار از هم بودند از درهم‌آميزشی بسیار جهان‌شهری‌تر که مسلمانان در قبال آن‌ها حتی گاهی از موضع مسلمانی وارد نمی‌شدند و تنها به مثابه‌ی انسان‌ در جهان‌بینی اخلاقی و ارزشی آن مشارکت می‌کردند و آن‌ها نقشی اساسی در وجود اين جهان‌بينی داشتند ولی خود هيچ تسلط محض يا انحصاری بر آن نداشتند.

هر گونه ادعایی نسبت به در اختیار داشتن اصالت محض و مطلق – چه اسلام‌گرا، ملی‌گرا يا سوسياليستی – ناگزیر به سوی تحریف می‌رفت و به اين ترتیب موضع این‌جهانی‌تر اين فرهنگ جهان‌شهریِ مقاومت در برابر استعمارگری را سرکوب می‌کرد. از آن‌جايی که ایدئولوژی‌های اسلامی در بستر گفت‌وگويی رقابتی عليه استعمارگری پديد آمدند و به اين ترتیب ناگزیر با دو ايدئولوژی مخالف ديگری که بیش از همه به این آفت واکنش نشان می‌دادند – يعنی ملی‌گرايی و سوسيالیسم – نيز داد و ستد و تعامل داشت، اسلام نیز تبدیل به يک فراروایت از رستگاری مطلق‌گرا شد که گرايشی بود که چندان با موضع مابعدالطبیعی پيشامدرن آن بيگانه نبود.

درهم‌آميختن گرايش‌های درونی و مطلق‌گرای خود اسلام و معارضه‌های ستيزه‌گرانه‌ی آن با استعمارگری و هم‌چنين ملی‌گرایی و سوسياليسم ضد-استعمار، ناگزير اسلام را به سوی موضعی فقاهتی و فقه‌محور سوق داد تا مواضع خردگرایانه و عقل‌محور فلسفه‌ها یا انسان‌گرایانه‌‌ی صورت‌های مختلف تصوف‌اش – و به این ترتیب فقيهان، سنی يا شيعه، تبدیل به سخنگويان اصلی و نمادين اسلام سياسی شدند. فقهی‌ شدن انحصاری و ستيزه‌گرانه‌ی اسلام به طور کل به اين معنا بود که اسلام‌گرايی سیاسی نیز به طریق اولی فقهی شد و لذا نه تنها رویکرد جهان‌شهری خود اسلام را بلکه در واقع جهان‌شهری‌گری تازه‌ی مسلمانان را در جهان‌بينی تازه‌شان فرسوده و مستهلک کرد. اين گرايش‌ها به يقين‌هایی مطلق البته محدود و منحصر به اسلام نبودند. به همان اندازه که اسلام به شکل دیگری از بومی‌گری فروکاسته می‌شد، ملی‌گرایی نيز تبدیل به نوعی وطن‌پرستی تنگ‌نظرانه و تعصب‌آلود و سوسياليسم نیز به استالینيسم تقلیل پيدا می‌کرد.» (دباشی؛ ۹۷-۹۸)

این‌جا چند نکته را بايد برجسته کرد: ۱) فقهی شدن اسلام در نتيجه‌ی معارضه با استعمار (و هم‌زمان با ملی‌گرايی و سوسياليسم) و به حاشیه رانده شدن فرهنگ جهان‌شهری (که مقوم اصلی آن کثرت‌گرايی است)؛ ۲) ادعای دسترسی داشتن به حقیقت و دم از یقين زدن و نشان دادن راه رستگاری به بشريت (ايدئولوژی‌های غیردينی هم همین کار را کرده‌اند)؛ ۳) سهم مشترک ايدئولوژی‌های ملی‌گرا، اسلام‌گرا و سوسياليست در نبرد با استعمار و امروزه امپراتوری آمریکا در دامن زدن به اين مطلق‌نگری و به حاشيه راندن نگاهی کثرت‌گراتر و اهل مدارا.

این هم مقدمه‌ی دوم بحث من. با اين دو درآمد، وقتی از جهان‌شهر (cosmopolis) حرف می‌زنیم، باید به سه مقوله توجه داشت: ۱) الگوهای اجتماعی جهان‌شهری؛ ۲) فرهنگ جهان‌شهری؛ و ۳) اخلاقِ‌ جهان‌شهری. مؤلفه‌ی تازه‌ای که به معادله‌های ما افزوده شده است، چنان‌که پيش‌تر هم اشاره کردم، جهانی‌شدن است که پيش از اين با اين شدت و سرعت چهره‌ی جهان ما را تغيیر نداده بود. اما اين امکان تازه به همان اندازه که می‌تواند برای ما مفید باشد، تهدید هم هست؛ چنان‌که ايدئولوژی‌های افراطی اسلام‌گرا يا سکولار هم درست از همين ابزار برای نابود کردن فضايی جهان‌شهری استفاده می‌کنند (دقت کنید که خيلی جاها «جهان‌شهری» را بسیار نزدیک به مفهوم «کثرت‌گرايی» به کار می‌برم هر چند اين‌ها از هم متمایزند).

جمعیت‌های جهان‌شهری دنيای ما در سال‌های اخير به شدت رو به تزايد بوده است. جهان در عمل بسیار متکثر و متنوع شده است اما روحیه‌ی کثرت‌گرایی، هنوز روحیه‌ی غالب جهان نيست. الگوهای اجتماعی «جهان‌شهری» هنوز با يک «اخلاقِ‌ جهان‌شهری» همراه نشده‌اند. مردم اين روزها چندان با هم در می‌آميزند و چنان با هم نشست و برخاست می‌کنند و داد و ستدِ آن‌ها در حدی است که پيش از اين در خیال هم نمی‌گنجيد. موج مهاجرت‌های فزاينده‌ای که در جهان اتفاق می‌افتد آهنگ، رنگ و حتی ذائقه‌ی جامعه‌های میزبان را عوض می‌کند. هم‌اکنون چيزی حدود ۱۵۰ ميلیون مهاجر قانونی خارج از کشور محل ولادت‌شان زندگی می‌کنند و در کنار این‌ها ميليون‌ها مهاجر غیرقانونی شمارش نشده هم هستند. این سیر ادامه خواهد داشت. جهانی‌شدن پيوند استوار و محکم میان جامعه و جغرافيا را سست‌تر کرده و عملاً آن را از میان برده است.

از آن سه مقوله‌ای که در بالا به آن اشاره کردم، مورد اول عملاً رخ داده است و امروز ما در متن و بطن‌اش زندگی می‌کنيم. دومی در حال شکل‌گيری است و سومی هنوز خصلتی نامتعين و تعریف‌ناشده دارد. البته من خیلی اوقات تمایل دارم مورد دوم و سوم را عملاً يکی تلقی کنم ولی فکر می‌کنم ميان این‌ها تمايزهایی ظریف هست. عجالتاً برای اين‌که بحث بازتر شود من اين‌ها را از هم جدا می‌کنم تا بشود به گفت‌وگو ادامه داد.

اين قسمت دوم سلسله‌يادداشت‌های مربوط به اخلاق جهان‌شهری است. هم‌چنان که بقیه‌ی این يادداشت‌ها را می‌نويسم، خيلی خوب می‌شود اگر دوستانی که به بحث علاقه دارند نيز مشارکتی در بحث بکنند تا قسمت‌های بعدی را بتوان در فضايی تعاملی‌تر بسط دهم.
۱

درباره‌ی فرهنگ جهان‌شهری

تقديم به مهدی جامی که الهام‌بخش نوشتن این يادداشت شد.

تعبیر «فرهنگ جهان‌شهری»، يا چیزی که من بيشتر به آن متمایل‌ام «اخلاق جهان‌شهری»، برای من تعبیری است آشنا که هيچ تعقید و ابهامی در آن نمی‌بينم. شايد يکی از دلایل‌اش این باشد که با اين تعبیر بیشتر به زبان انگلیسی برخورد کرده‌ام که هم درباره‌اش بسیار خوانده‌ام و هم بيشتر با آن مواجه شده‌ام. فکر می‌کنم در زبان فارسی این تعابیر خیلی کم به کار رفته است و عمدتاً وقتی هم از اين تعبیر استفاده می‌شود، چندان که بايد معنا درست توضیح داده نمی‌شود و گاهی فهم آن مفروض تلقی می‌شود. در نتیجه، کوشش می‌کنم با توجه با آن‌چه خوانده‌ام و می‌دانم، تلقی و فهم خود را از این تعبیر ارايه کنم. جهان‌شهری در سراسر این متن معادل کلمه‌ی cosmopolitan به کار رفته است.

اگر به ريشه‌ی کلمه‌ی اصلی مراجعه کنیم، اين کلمه آمیزه‌ای است از دو پاره که يکی ريشه‌اش در cosmos (به معنی کيهان يا جهان) است و ديگری ريشه در polis (به معنی شهر) دارد. تعبير پرسپوليس فارسی هم همان ايران‌شهر خودمان است (پارسه‌+پولیس). تا این‌جای بحث کمابيش بديهی و روشن است. برای معادل فارسی کلمه هم، به نظر من، همین جهان‌شهری از همه مناسب‌تر است.

وقتی از فرهنگ یا اخلاق جهان‌شهری حرف می‌زنیم، از مفاهيمی مثل «جهان‌وطنی» سخن نمی‌‌گويیم. تعابير از قبیل «جهان‌وطن» هم‌چنان باری ارزشی دارد که تعلق به وطن و هویت ملی و چيزهایی از این جنس در آن برجسته می‌شود. در جهان‌شهری بودن، مفهوم «شهر» برجسته و محوری می‌شود (که اجازه بدهید فعلاً وارد بحث‌اش نشويم و به بیراهه هم نرويم که کسی بگويد مثلاً اين يعنی که هر کس روستایی باشد عقب‌افتاده است یا چیزهایی از این جنس؛ حتی آدمی که در روستا هم زندگی می‌کند می‌تواند فرهنگی جهان‌شهری داشته باشد به شرحی که خواهد آمد). مبنای این فرهنگ یا اخلاق هم کثرت‌گرایی است و عبور از مونیسم و ارزش‌داوری‌های تنگ قومی، دینی، نژادی يا سياسی خاص. جهان‌شهری شدن یعنی از میان برداشتن فاصله‌های مصنوعی و برساخته‌ای از جنس قومیت، ملیت، زبان، جنسيت،‌ دین،‌ رنگ و نژاد. تا اين‌جا ظاهراً ابهامی نيست چون اين از میان برداشته شدن تبعیض هم امری است ملموس. و این عبور از تبعیض ممکن است عنوان دیگری جز جهان‌شهری بودن یا اخلاق یا فرهنگ‌ جهان‌شهری داشتن نیز به خود بگیرد. آن‌چه من از جهان‌شهری مراد می‌کنم از لوازم و پیامدهای جهانی‌شدن است. بگذارید جهانی‌شدن را کمی به ملایمت و عینی بررسی کنیم. می‌دانم که حول جهانی‌شدن (يا کُره‌گیر شدن به تعبیر آشوری) بحث‌های سیاسی زیادی هم هست و این‌که چگونه اين جهانی‌شدن به سیاست‌های امپراتورانه‌ی آمريکا در نیم‌قرن گذشته مرتبط است. اما بگذاريد جنبه‌های عملی‌تری آن را که کمتر شايد محل‌نزاع باشد بررسی کنيم.

جهانی‌شدن بسیاری از فاصله‌ها را از میان برداشته است. يک بخش از مرتفع شدن اين فاصله‌ها به خاطر رشد حیرت‌آور تکنولوژی‌های اطلاع‌رسانی است. زمانی دسترسی داشتن به اینترنت و ای‌ميل داشتن امری شگفت بود ولی امروز کسی که ای‌ميل نداشته باشد، انگار شناسنامه نداشته باشد. این سهل است؛ غايب بودن از فضاهای مجازی هم گویی آدمی را در این جهان عاجز و فلج می‌کند. در دنیای معاصر، ما به راحتی ارزش‌های‌مان، عقایدمان، هنرمان، ادبيات‌مان، کتاب‌های‌مان را در ظرف چند دقیقه از این سوی جهان به دورترين نقطه‌ی مقابل‌مان در همین جهان می‌فرستیم. بگذاريد برای توضيح این رخداد شگفت و زلزله‌آور از تمثیلی از مثنوی مولوی استفاده کنیم (هر چند به هر حال جهان او با جهان ما سخت تفاوت داشت):
جان گرگان و سگان هر یک جداست
متحد جان‌های شیران خداست
جمع گفتم جان‌هاشان من به اسم
کان یکی جان صد بود نسبت به جسم
هم‌چو آن یک نور خورشید سما
صد بود نسبت به صحن خانه‌ها
لیک یک باشد همه انوارشان
چونک برگیری تو دیوار از میان
چون نماند خانه‌ها را قاعده
مؤمنان مانند نفس واحده
در شعر مولوی، اشاره به مؤمنان و اهل ایمان است. در فضای جهان‌شهری، چیزی که جای «مؤمن» را می‌گیرد «انسان» است و البته در زبان قرآنی هم وقتی از نفس واحده سخن می‌گوید خطاب اصلی به انسان‌هاست که همگی از نگاه قرآن نفس واحده هستند. الغرض، این برداشته شدن قاعده‌ی خانه‌ها به مدد تحولات حيرت‌انگیز روزگار مدرن، جهان را کلی به هم‌پيوسته و واحد کرده است و ما ديگر در جهان سابق زندگی نمی‌کنیم بلکه در عمل پا به «جهان‌شهر» گذاشته‌ایم.

زیستن در این جهان‌شهر مستلزم بازنگری یا تطبیق دوباره‌ی اصول و ارزش‌های زيست در اين جهان است. این معنای‌اش آيین‌گردانی نیست. معنای‌اش هم اين نيست که مردم همه از دينِ دين‌ورزی به «دین» بی‌دینی (لاييسيته، سکولاريسم افراطی یا انواع و اقسام دين‌های ديگر) بگروند تا توانايی يا صلاحيت زيستن در اين جهان را داشته باشند. چه بخواهيم چه نخواهيم قاطبه‌ی آدمیان با همه‌ی تنوع، گونه‌گونی و تکثرشان در همين «جهان‌شهر» زندگی می‌کنند و با هم گفت‌وگو و داد و ستد دارند. و البته هم‌چنان دروغ و بیداد و ظلمت و جهل هم هست. ما به ورود به جهان‌شهر پا به «بهشت» نگذاشته‌ایم؛ نباید هرگز مرتکب این اشتباه شويم که جهان‌شهر را مترادف بهشت بگیریم. به همان‌اندازه که جهانِ خانه‌خانه و ديواردار و پرقاعده‌ی پيشين از بهشت دور بود، جهان‌شهر بی‌ديوار و بی‌کرانه و متصل هم از بهشت دور است.

اما وقتی از فرهنگ یا اخلاق جهان‌شهری سخن می‌گوييم مراد چی‌ست؟ نمی‌توان از درهم‌آميختنِ فرهنگ‌ها یا اخلاق‌های مختلف سخن گفت و ملقمه‌ی تازه را فرهنگ يا اخلاق‌ِ جهان‌شهری نام داد. چنین کاری به تضاد و کشمکش می‌انجامد و پاره‌هایی از بعضی از فرهنگ‌ها با پاره‌هایی از بعضی فرهنگ‌های ديگر تنازع خواهند داشت و باز به درگیری می‌رسيم.

اصل بنيادین و سنگ‌بنای جهان‌شهرِ ما، «کثرت‌گرايی» است. اولین، بديهی‌ترین و مهم‌ترین محصول و میوه‌ی کثرت‌گرایی، که شرط ضروری بقا در جهان‌شهر است، رواداری يا مداراست (تولرانس). این رواداری با حلم و تحمل فرق دارد و ناشی از جهشی در داوری‌های اخلاقی ماست. اما هم‌چنان می‌تواند برای اخلاق و فرهنگ این جهان‌شهر، به مخرج مشترکی از اگر نگويیم همه، اکثريتِ ساکنان این جهان‌شهر به مثابه‌ی اخلاق و فرهنگ جهان‌شهری مراجعه کنیم. مثلاً، همین اصل رواداری، اصلی است که تقریباً در همه‌‌ی فرهنگ‌ها و نظام‌های اخلاقی یافت می‌شود به صورت‌های مختلف. «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، بر دیگران نيز مپسند»، ماده‌ی خام لازم را برای پروراندن این اخلاق در اختيار همه‌ی ما می‌گذارد. يا اگر بپذيريم که جانِ آدمی و شأن و شخصيت و کرامتِ‌ او حرمت دارد (و اتفاقاً همه‌ی ادیان توحيدی ابراهیمی بر آن انگشت تأکيد گذاشته‌اند)، باز هم می‌توانیم به مؤلفه‌ی اخلاقی مشترک ديگری برای فضای جهان‌شهری‌مان برسيم. بدیهی است که در اين يادداشت نه قصد آن را دارم و نه توان‌اش را که اخلاق (يا فرهنگ) جهان‌شهری را توصیف کنم و همه‌ی اجزای‌اش را احصاء کنم. اين را هم می‌فهمم که مشترکاتی که پيدا می‌کنيم ممکن است استثناهایی داشته باشند ولی هم‌چنان نقطه‌ی عزیمت قابل‌اتکا و قابل‌دفاعی خواهد بود برای توصیف و استقرار اخلاقی جهان‌شهری که لازمه‌ی زیستن در دنیای تازه‌ی ماست. بستر این فرهنگ و اخلاق هم چنان که در بالا آوردم کثرت‌گرایی است و ميوه‌ی بلافصل‌اش رواداری و عبور از داوری‌های جزم‌انديشانه و جدلی (دینی يا غیردینی – بخوانيد سکولار یا لايیک) است و تن دادن به تنوع و تکثر آدميان.

این يادداشت، را نخستین بخش از این سلسله‌‌يادداشت‌ها بگيرید. در يادداشت پیشين اشاره کردم که حمید دباشی در کتاب تازه‌اش اين تعبیر را به کار برده است در سخن گفتن از جنبش سبز. اين نگاه دباشی به مسأله بسيار مهم و حياتی است و باید آن را سخت ستود. این کشفی است مهم که برای ما ایرانیان ضروری است آن را نهادینه کنيم و ملتزم‌اش بمانيم. در يادداشت‌های بعدی توضیح خواهم داد که چگونه اين فرهنگ (یا اخلاق) جهان‌شهری در جنبش سبز تجلی و عينيت يافته است.

مرتبط: جنبش سبز بازگشت فرهنگ جهان‌شهری ماست (حمید دباشی؛ جرس)؛ و اين یادداشت دباشی را هم من تا به حال نخوانده بودم (درست مثل همین يادداشت اول که تا امروز دقیق نخوانده بودم‌اش): تمامیت ارضی ایران در گرو فرهنگ ایران‌شهری ماست (در اين دو يادداشت، هم نقد نیکفر را می‌بینید و هم نقد جواد طباطبايی را). من هيچ کدام از این دو يادداشت را پیش از نوشتن مطلب حاضر نخوانده بودم اما پیداست که تداعی معانی زیاد است و خیلی جاها فکرمان به هم نزدیک است.

پ. ن. برای فهم ابعاد سياسی جهان‌شهری بودن، بد نیست کتاب «فلسفه‌ی سياسی جهان‌شهری» (و کتاب‌های ديگری از این قبیل) را مروری بکنید. اين‌ البته نتيجه نمی‌دهد که وقتی ما هم از جهان‌شهری بودن یا فرهنگ و اخلاقِ جهان‌شهری حرف می‌زنیم نعل بالنعل همان را بگوییم که آکادميسین‌های غربی می‌گويند؛  کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد!