۳۲

آیا ایرانی‌ها به زور شمشیر مسلمان شدند؟

یکی از نشانه‌های مدعیات سست این است که هیچ مرجع و منبع محکمی ندارد. مدعی یا به خودش – و احساسات و عقایدش – ارجاع می‌دهد یا به منابع واحد. تفاوت نگاه علمی و تاریخی دقیق با نگاه عامیانه همین است که به جای بررسی تنها یک منبع، به منابع متعدد مراجعه می‌کند و تلاش می‌کند به نگاهی بی‌طرف برسد.

قصه‌ی مسلمان شدن ایرانی‌ها هم بالطبع از این قاعده مستثنا نیست. چه این فکر که ایرانی‌ها به زور مسلمان شدند و اساساً دین زردشت دینی بوده است در اوج قدرت و سلامت، فکری باشد مربوط به قبل از انقلاب ایران یا بعد از انقلاب، می‌توان در بسیاری از آثار تاریخی که به قلم محققان غیر مسلمان و مسلمان نوشته شده است، ریشه‌های این افکار را بررسی کرد.

مسلمان شدن جماعت مزدیسنان در زمان پدیدار شدن اسلام، مطلقاً امر ساده‌ای نبوده است. با وجود شباهت‌هایی که میان دو آیین وجود داشته، تفاوت‌های بسیار بزرگی بین این دو بوده است که پذیرفتن آیین ساده را چندان آسان نمی‌کند. طبیعی است که یا ایرانی‌ها باید به زور شمشیر مسلمان شده باشند یا باید به میل و رغبت این کار را کرده باشند. اگر به میل و رغبت این کار را کرده باشند، باید دلایل‌اش را بررسی کرد. اما درباره‌ی آن شق نخست، می‌توان تردیدهای بسیار کرد. برای روشن شدن بحث، بخش‌هایی از مقاله‌ی ایران در دایره المعارف بزرگ اسلامی، از جلد دهم، را نقل می‌کنم.

«جنگ‌هایی که اعراب مسلمان را از سال‌ها پیش به هجوم به ایران جرئت داده بود، در آغاز اسلام در درجه‌ی اول ناشی از شور و شوق مسلمانان به نشر اسلام بود. بعضی محققان پنداشته‌اند که قحطی و گرسنگی حاکم بر مساکن عرب و بروز طاعون‌هایی که هستی آن‌ها را تهدید می‌کرد همچون طاعون عمواس از عوامل این یورش‌ها بود. به علاوه، افزونی میزان بیکاری برای اعراب شهر و بادیه و ممنوع شدن ربا و معامله‌ی خمر و اقدام به قتل و راهزنی ممکن بود که محرک خلیفه و سرکردگان به کار جنگ و فتح و کسب غنیمت از غیر مسلمانان بوده باشد. انگیزه‌ی ایرانیان هم از آغاز تا هنگام متواری شدن و مرگ یزدگرد، غیر از جاذبه‌ی اسلام عبارت بود از امید به دست‌یابی به مساوات بین ضعفا و اقویا، رهایی از تحمیلات طبقاتی موبدان و گرایش به یک شریعت «سمحه‌ی سهله» که سخت‌گیری‌های آیین زردشت در آن نبود. تصور آن‌که گرایش به آیین تازه آن‌ها را از لحاظ امنیت اجتماعی از مزایای مسلمانان عرب بهره‌مند می‌سازد و احیاناً فکر آن‌که با قبول مسلمانی و شرکت در جنگ‌های فتوح سهمی از غنایم هم عاید آنان خواهد شد، خود موجب امیدهایی بود که غالباً پس از خاتمه‌ی عهد خلافت راشدین هم باقی ماند. اما پس از عصر اول فتوح که خلوص نیت و شور دینی مسلمانان اولیه فروکش کرد و جاه‌طلبی و ثروت‌اندوزی و مسأله‌ی نژاد و قومیت پیش آمد، ایرانیان دچار سرخوردگی شدند و به تدریج میان آن‌ها و عرب‌ها فاصله‌ای عمیق پدید آمد که پی‌آمد آن بروز نهضت‌ها و قیام‌هایی بود که برخی در لباس دین‌خواهی و بعضی با تمسک به ایران‌گرایی رخ نمود و همین امر سبب شد که دامنه‌ی گروش به اسلام، همه جا یکسان و همزمان نباشد.» (دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج ۱۰، ص ۵۳۰؛ ذیل «ایران»، «تاریخ ایران در عصر اسلامی»). [تأکیدها و تغییر رسم‌الخط از من است؛ مراجع درون متن را هم برای سهولت برداشته‌ام ولی در متن چاپی تمام ارجاعات موجود است.]

اگر دقت کنید متن، متنی است محققانه و بی‌طرف. نه به اعراب باج می‌دهد نه به ایرانی‌ها. نکته‌ی کلیدی این‌جاست: هنگام حمله‌ی اعراب اکثر ایرانیان به میل و رغبت، با انگیزه‌هایی که در بالا آمده است، به دین اسلام گرویدند. تنها در قرون بعدی بود که این جریان کندی گرفت و دلایل‌اش را هم نویسنده ذکر می‌کند. ساده‌انگاری است که از ایران پیش از حمله‌ی اعراب بهشت برینی بسازیم و تصویری خیال‌انگیز از وضعیت دینی آن روزگار ارایه کنیم. به طریق اولی ساده‌انگاری است که بگوییم همه‌ی اعراب در همه‌ی دوران‌ها از سر شور و اخلاص کار می‌کرده‌اند و هیچ عنصر نژادی و قومی در میان نبوده. به هر حال واقعیت این است که ایرانی‌ها به زور شمشیر مسلمان نشده‌اند. این‌که بعدها چه اتفاقی می‌افتد و اعراب چگونه رفتار می‌کنند مقوله‌ای است که بحث جداگانه‌ای می‌خواهد. در بحث علمی فاصله‌ی عاطفی را باید با موضوع بحث حفظ کرد. این‌که ما چه فکر می‌کنیم و چه چیزی را دوست داریم، آن را تبدیل به واقعیت نمی‌کند. چه آن میل و آرزوی ما دینی باشد و چه ضد-دینی، چه اسلامی باشد و چه مزدیسنانی. برای اثبات یک مدعا، «دلایل قوی باید و معنوی / نه رگ‌های گردن به حجت قوی!».

تاریخ نیاز به بازخوانی دارد. تاریخ را اگر درست بخوانیم، هیچ گروهی در هیچ دوره‌ای بر مسند تقدس نمی‌نشیند. همه زمینی‌اند. تنها زمانی که تاریخ تبدیل به ایدئولوژی می‌شود، انسان‌ها از خوب یا بد بودن این دین یا آن آیین، یا این نظام سیاسی یا آن نظام سیاسی بر حسب باورهای ایدئولوژیک‌شان حرف می‌زنند. ایدئولوژی چه اسلامی باشد، چه نازیستی و چه لاییک، ایدئولوژی است. در نظام فکری ایدئولوژیک، خودِ انسان است که در خدمت باورها و آرمان‌های ایدئولوژی است. ایدئولوژی وقتی به خدمت انسان و ارزش‌های انسانی در بیاید، متواضع‌تر می‌شود و تکثر و تنوع جهان انسانی را بهتر می‌بیند. نفرت‌پراکنی علیه لاییسیته یا علیه دین – و به ویژه در روزگار ما علیه اسلام – کار سختی نیست. کار سخت آن است که فارغ از حب و بغض‌های ایدئولوژیک و سیاسی به فکر خودِ انسان باشیم. زحمت‌اش فاصله گرفتن از تعصب است. همه‌ی تعصب‌ها دینی نیستند.

پ. ن. بگذارید یک نکته را روشن کنم. برای من نقش تاریخ و تحولات تاریخی بسیار مهم هستند. عرضیات ادیان هم ایضاً. ممکن بود هرگز اعراب در حمله به ایران موفق نمی‌شدند (چنان‌که زورشان نرسید به جاهای دیگر بروند). ممکن بود ایران وضع سیاسی، دینی و فرهنگی‌اش جوری می‌بود که همه از وضع موجود راضی بودند. از دین‌شان، از سیاست‌شان، از پادشاه‌شان، از موبدشان و هر چیز دیگری. آن وقت ایرانی‌ها هنوز زرتشتی می‌بودند. عرضیات تاریخی نه نشان حقانیت یک دین هستند و نه نشان بطلانِ آن. مثلاً می‌شود به تاریخ شکل‌گیری عربستان نگاه کرد. چرا اکثریت مردم عربستان سنی وهابی هستند و مثلاً شیعه نیستند؟ چرا اکثریت مردم قاهره، شیعه‌ی اسماعیلی نیستند، حال آن‌که قرن‌ها خلافت فاطمیان اسماعیلی در آن‌جا حاکم بود؟ هیچ پاسخی به این پرسش‌ها حقانیت یا بطلان هیچ یک از این آیین‌ها را نتیجه نمی‌دهد. آن‌ها که فکر می‌کنند این نوشته اثبات یا رد این مذهب یا آن دین و آیین است، اشتباه می‌کنند. خاظرشان آسوده باشد. من به دین کسی کار ندارم. با عقل‌تان کار دارم!

۵

فلسفه‌ی قدرت!

این جمله را اسکار شیندلر در «فهرست شیندلر» خطاب به فرمانده‌ دیوانه و خونریز آلمانی می‌گوید: «قدرت یعنی این‌که هر دلیل و توجیهی را برای کشتن داشته باشی، ولی نکشی!». کاش یک بار این فیلم را – حتی نسخه‌ی سانسور شده‌اش را – یک بار در ایران نشان بدهند!
۲

تفاوت هم‌دردی و هم‌دلی

خیلی اوقات بعضی شاید ناآگاهانه دو کلمه‌ی «هم‌دردی» و «هم‌دلی» را به یک معنا به کار می‌برند. اولی بیشتر معنای دل‌سوزی و گاهی اوقات ترحم را در خود دارد، در حالی که دومی خالی از ترحم است. وقتی آدم با کسی هم‌دل است، یعنی با تمام وجودش می‌فهمد که طرف‌اش چه می‌گوید و چرا چنان است. چرا حالا این بحث را پیش می‌کشم؟ خیلی اوقات پیش می‌آید که به مسایل و مشکلات مسلمان‌ها نگاه می‌کنیم و طبعاً یا در پی راه چاره می‌گردیم و یا به دنبال نقدِ وضعیت هستیم. حساب آن‌ها که با جهان اسلام و مسلمان‌ها و مؤمنان مشکل دارند (به تعبیری «خصومت» دارند) به کنار. برای «فهم» مشکلات جهان اسلام، نیاز به «هم‌دلی» داریم، نه «هم‌دردی». در هم‌دلی چیزی هست که ما را فراتر از موضوع قرار نمی‌دهد. ما خود نیز بخشی از همین جهان هستیم. هم‌دردی گاهی اوقات ما را در مقامی فراتر قرار می‌دهد که می‌تواند به سادگی ختم به ترحم کردن شود یا بدتر از آن تحقیر کردن. اساساً خیلی‌ها که کارشان «تحقیر» این مردم است، نام کارشان را می‌گذارند «هم‌دردی» (یا در موارد بسیار جالب‌تر، اسم‌اش را می‌گذارد «جامعه‌شناسی»!). در هم‌دلی کردن تحقیر راه ندارد. هم‌دلی کردن آدمی را تبدیل به تافته‌ی جدا بافته و ناظر بی‌درد نمی‌کند. این‌ها به معنی برتر نشاندن هم‌دلی نیست. هم‌دردی مقامی دارد و هم‌دلی هم مقامی. باید به خوبی میان این‌ها فرق نهاد. انگلیسی‌ها برای این دو کلمه، دو واژه‌ی معادل دارند که به خوبی حوزه‌ی معنایی این‌ها را تفکیک می‌کند. برای هم‌دردی در زبان انگلیسی کلمه‌ی sympathy را داریم و برای‌ هم‌دلی empathy را. در زبان فارسی گاهی پیش می‌آید که توجهی با تفاوت معنایی این دو کلمه نمی‌شود. تنها هم‌زبان بودن برای فهم کسی کفایت نمی‌کند، هم‌دلی هم لازم است:

هم‌زبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک هم‌زبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است

۷

اگر خدا بودم…

من اگر خدا بودم، این زن را به خاطر فقط همین یک کارش می‌فرستادم بهشت!
۷

زنده باد انسانیت خالی از تبعیض!

پیش‌نوشت: این یادداشت کمی تند است؛ حس‌اش را ندارید نخوانید!

باز هم نقل همان حکایت پیشین است. بانوان محترم، علی‌الخصوص آن‌ها که عرقِ فمینستی پر زوری دارند، دلخور نشوند. هیچ اشاره‌ای به کسی نمی‌کنم و اسم هم از افراد مشخص نمی‌برم. اما این الگو را دیده‌ام که مرتب تکرار می‌شود: عده‌ای از بانوان «فمینیست» – که من اصلاً نمی‌دانم تعریف‌اش چی‌ست و دیگر هم نمی‌خواهم پی تعریف‌اش بروم و همین‌که یکی مدعی فمینیست بودن است برای من کافی است که این تعبیر را برای تمیز دادن‌اش از دیگران به کار ببرم – برای‌شان اصلاً مهم نیست که مردی از زنی ستایش کند یا مردی زنی را طعن کند. مرد همیشه متهم است. اگر مردی از نیکی‌های زنی بگوید، می‌گردند وسط حرف‌اش چیزی پیدا می‌کنند، همان را علم می‌کنند و می‌کوبند توی فرق‌اش. نهایت امر هم مرد متهم است به این‌که در نگاه به زن نگاه مردانه دارد! اگر مردی از زنی بد هم بگوید که خوب معلوم است تکلیف‌اش چی‌ست! متهم به جرم ثابت شده‌ی «زن‌ستیزی» است. می‌دانید این‌جا – نزد این گروه خاص و نه البته نزد همه‌ی بانوان محترمه خواستار استیفای حقوق حقه‌ی زنان – آن‌چه که از موضوعیت افتاده است خودِ انسانیت است. آن‌چه معیار ارزش‌گذاری است همان جنسیت است و بس. می‌دانید وقتی اساساً کسی، چیزی یا گروهی را منفی ببینی و پیش‌فرض درباره‌اش داشته باشی، آسمان هم که به زمین بیاید، راست راه رفتن‌اش را کج راه رفتن می‌بینی. طرف اگر یوسف هم باشد، کوژپشت نتردام می‌بینی‌اش!

بعضی‌ها چندان در این مباحث تئوریک حقوق زنان و فمینیسم و این حرف‌ها غوطه‌ور می‌شوند که انسانیت انسان را پاک از یاد می‌برند. من بارها و بارها در ضمن بحث‌های مختلف نوشته‌ام که برای من اصل انسانیت بسیار مهم‌تر از این‌هاست. تبعیض فرق نمی‌کند به خاطر دین باشد، یا رنگ پوست، یا نژاد یا جنسیت. تبعیض سیاه علیه سفید به همان اندازه تبعیض است که تبعیض سفید علیه سیاه. اخلاق و انسانیت حکم می‌کند که معیارهای انسانی‌ات بالاتر از این‌ها باشد و اسیر این مرزبندی‌های خرد و حقیری که پشت‌اش موضع‌گیری و پیش‌فرض نشسته است نباشی. گرفتیم که قرن‌ها سفیدها خون سیاه‌ها را به شیشه کرده‌اند و آن‌ها را به بردگی گرفتند. فردا که سیاه‌ها اکثریت پیدا کردند، حق دارند بگویند ما هزاران سال برده‌ی شما بودیم و خوب است حالا شما کمی حساب پس بدهید؟ این دقیقاً همان وضعیتی است که عده‌ای از بانوان گرامی که سوراخ دعا را گم کرده‌اند، در آن محبوس‌اند. همین دیگر.

۲

منطق متضاد بیماران روانی!

یکی از نشانه‌های سلامت یک متن، برخورداری از منطقی منسجم، یکپارچه و خالی از تناقض است. وقتی متنی را می‌خوانی که ده‌ها منطق متفاوت و متضاد در آن جولان می‌دهند، از همان ابتدا باید فاتحه‌ی آن متن را خواند. فرض کنید کسی بخواهد ثابت کند زمین گرد است (یا حتی بهتر از آن، «زمین مسطح است»). هدف ظاهراً مشخص است و روش هم باید در خدمت همین هدف باشد. ولی اگر کسی برای ثابت کردن کرویت زمین، بخواهد تلاش کند سیاه بودن ماست و چهار ضلعی بودن مثلث و مدور بودن مستطیل را نشان بدهد، مشخص است که «مشاعرش را از دست داده است». چنین نوشته‌ای چیزی نیست جز هذیانی تمام عیار. این‌جاست که اگر یکی از عقلا در پی نقد و جرح این نوشته‌ی بی منطق در آمد، باید دید و سنجید که به کجای آن متن انتقاد و اعتراض دارند. کشفِ منطق یک متن، متعلقِ آن و هدفِ آن اساسی‌ترین گام برای مقابله با تضادهای منطقی و تعدد و تکثر منطق‌های متخالف در آن است. اگر کسی را گوشه‌ی خیابان ببینید با موی آشفته و حال پریشان که به شیوه‌‌ی بالا در پی اثبات کرویت زمین (یا حتی اثبات مسطح بودن آن) باشد و تک‌مضراب‌های سیاه بودن ماست و چهارضلعی بودن مثلث هم وسط حرف‌های‌اش بشنوید، لابد یا از خنده روده‌بر می‌شوید یا شدیداً دل‌تان به حال آن بی‌نوای بخت‌برگشته می‌سوزد. ولی وقتی ببینید طرف احتمالاً زور دارد و قدرت دارد و می‌تواند کسی را که قایل به سفید بودن ماست و سه ضلعی بودن مثلث است، از هستی ساقط کند، لابد هراس برتان می‌دارد! لابد از روز بعدش تمام استادان ریاضی دانشگاه‌ها دست به عصا راه می‌روند و مثلاً دیگر هندسه درس نمی‌دهند! و هزار اگر و اما و فرضیه‌ی مختلف دیگر. تازه این سناریو و این تمثیل یکی از ده‌ها سناریو و تمثیل ممکن است. قضیه گاهی اوقات خیلی پیچیده‌تر از این‌هاست. علی‌الظاهر هیچ کار دیگری نمی‌شود کرد جز دعا، که «ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم». شاید این دعا اثری در حال آن دیوانه کرد که یا هوشیاری‌اش را به او بازگرداند یا شرش را از سر عابرانِ جاده‌ی عالم کم کند:

خدایا ریشه‌ی جهل و نکبت و تعصب را در سرزمین ما حتی الامکان و تا جایی که باعث بر هم زدن نظم آفرینش‌ات نشود، بسوزان! خدایا تمام کلاف‌های سردرگم را باز کن و تمام مغزهای آشفته را روشنی عنایت بفرما! خدایا شفای عاجل به تمام بیماران روانی مسلمانان و غیر مسلمانان عنایت بفرما!

پ. ن. از دوستان روان‌شناس و روان‌کاو، کسی نام علمی این بیماری را می‌داند؟ (همین بیماری فوق‌الذکر که سر و ته سخنان یک نفر با هم جور در نمی‌آید و لاطائلات نامربوط را سر هم می‌کند).

۸

آیا مولوی ایرانی است؟

خیلی ساده است که بسیاری از ما در نگاه اول می‌گوییم البته که مولوی ایرانی است! ولی هیچ وقت فکر کرده‌ایم که «ایرانی» یعنی چه؟ و اساساً این تقسیم‌بندی جغرافیایی از کی معنا پیدا کرده است؟ از چه منظری و با چه معیاری می‌توان گفت که مثلاً رودکی تاجیک است یا ناصر خسرو افغانی یا مولوی ترک یا مثلاً ابن سینا عرب؟ واقعیت این است که حوزه‌ی زبان، ادبیات و فرهنگ فارسی آن قدر وسیع و گسترده بوده است که کشورهای بسیاری را که امروز هویت‌های جغرافیایی مستقلی دارند، در بر می‌گرفته است. ولی نه این ایران آن ایران قدیم است و نه فرهنگ و ادبیات و زبان‌اش،‌ همان فرهنگ و زبان و ادبیات قدیم است. همه‌ی این‌ها تغییر کرده‌اند. اساساً بحث ملیت و دولت‌ها و مرزهای جغرافیایی بحث است بسیار متأخر و حتی مدرن. در نتیجه بحث بر سر این‌که مولوی ایرانی هست یا نه، بیشتر بحث مالکیت است تا چیز دیگر. و گرنه همه‌ی ترک‌ها می‌دانند که حجم عظیم و عمده‌ی آثار مولوی به زبان فارسی و خط فارسی است که امروزه هیچ ترکی بدون دانستن زبان و فرهنگ فارسی قادر به درک اندیشه‌ی او نیست. اما وضعیت درباره‌ی تاجیک‌ها و افغان‌ها کمی فرق می‌کند. از افغان‌ها البته من بسیار کم شنیده‌ام این اصرارها و پافشاری‌های ملی‌گرایانه را. اما در میان تاجیکان بسیار دیده‌ام و شنیده‌ام که فلانی ایرانی نیست و تاجیک است. یا زبان ما فارسی نیست و تاجیکی است. نکته‌ی زبان را تاجیکان درست می‌گویند چون حقیقتاً زبانِ آن‌ها با زبان فارسی ما که ساکن مرزهای جغرافیایی ایرانِ امروز هستیم متفاوت است. ولی بحث تملک این شاعر یا آن فیلسوف بحث‌هایی است هویتی. یک قوم، یک ملت، یک فرد برای این‌که احساس اعتماد به نفس کند، طبیعی است که به دنبال چهره و شخصیتی می‌گردد که بدان تکیه کند. و گرنه چه فرقی می‌کند که ناصر خسرو بلخی باشد یا مثلاً اصفهانی وقتی که اندیشه‌‌اش نه تنها به همه‌ی فارسی‌زبان‌ها بلکه به تمام انسان‌ها می‌رسد؟

این‌ها را نوشتم که بگویم اگر ترک‌های ترکیه هزار سال دیگر هم بگویند مولوی ترک بوده است، بگذارید بگویند! ما غمِ چه را باید بخوریم وقتی دیوان شمس، مثنوی، فیه ما فیه و نامه‌‌های مولانا اکثراً به زبان فارسی و خط فارسی است؟ یک قوم زمانی می‌تواند شاعر، نویسنده یا اندیشمندی را از آن خود بداند که او چیزی به میراث مشترکِ فکری، زبانی یا فرهنگی آن‌ها افزوده باشد. با این معیار، آیا می‌توان گفت محمد ابن عبدالله عرب است؟ یا اساساً چه کسی ادعا می‌کند محمد بن عبدالله عرب است؟ مسلم است که تنها کسانی بر عرب بودنِ او تکیه دارند که می‌خواهند هویت دیگری را در برابر آن هویت مطرح کنند و اساساً میان آن‌چه محمد عرضه می‌کند (که ورای مرزهای جغرافیایی است) و آن‌چه خود برای عرضه کردن دارند تمایز و تفاوتی می‌بینند یا اساساً آن را بر نمی‌تابند. همین معیارها را بگیرید و درباره‌ی هر کس دیگری بررسی کنید. کل داستان بر مدار هویت‌اندیشی می‌چرخد. هویتِ کسانی که مدام به این و آن تکیه دارند و از گوهر و مغز اندیشه‌ها تغذیه نمی‌کنند بلکه نسب‌نامه و پوست و ظاهرِ آن‌هاست که برای‌شان مهم است. برای آن‌ها مظروف در برابر ظرف رنگ می‌بازد.

تا این‌جا یک نوع هویت مطرح بود. هویت دیگری هم گاهی اوقات به میان می‌آید. نمونه‌اش همین ایران خودمان که قرن‌ها می‌خواستند مولوی را به عنوان عارف شیعه به ما زورچپان کنند. اساساً امکان نداشت کسی عارف باشد و شیعه نباشد! و نمونه‌های بی‌شماری از این دست که البته در طیف‌های دیگری هم وجود دارد که سنی شیعه را بر نمی‌تافت و شیعه سنی را. و گروه‌های مختلف شیعی هم با هم همین رقابت را داشتند. پس این هویت‌اندیشی هم جنبه‌های مذهبی و دینی دارد و هم جنبه‌های قومی، ملی و فرامذهبی. هویت‌اندیشی به گمان من از نشانه‌های ضعف و متزلزل بودن است. کسی که در مقام قوت باشد، متشبث به هویت‌های مختلفی نمی‌شود که مدام بخواهد آن‌ها را به این شکل برجسته کند. پس:
… باز باش ای باب بر جویای باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب!

۱۰

بیزارم از هر چه مسلمان قشری ظاهربین. مسلمانی که دردِ حیوان را نفهمد، درد انسان را چگونه خواهد فهمید؟ گیر افتاده‌ایم وسط مشتی مسلمان بی‌سواد که از دین حفظ ظواهر و فقه و پوست را می‌دانند و با روح و گوهر دین بیگانه‌اند. کی از شر این ظاهریان متنسک خلاص می‌شویم؟

پ. ن. داستان این است: مخمل، گربه‌ی خانه‌مان، را باید امروز می‌بردم پیش دامپزشک. معمولاً تاکسی می‌گیرم تا آن‌جا که طفلک بی‌زبان هول نکند. بعد از بیست دقیقه که سرویس تاکسی مربوطه رسید دم در، وقتی گربه را با جعبه‌ی حمل‌اش بردم توی تاکسی دیدم طرف دارد غرغر می‌کند. قبل از این‌که بیاید به آژانس مربوطه گفتم راننده‌ای بفرستید که با گربه مشکل نداشته باشد. طرف مسلمان بود. به روال معمول پاکستانی‌ها (!) یک سی‌دی با عباراتی عربی و ادعیه‌ای قرآنی زیر آینه‌اش آویزان بود و صدای قرآن‌اش هم از پخش ماشین‌اش بلند. توضیح دادم که شما مرا بیست دقیقه معطل کرده‌اید. به مسئول سرویس‌تان هم توضیح داده‌ام که گربه را باید ببرم. این زبان‌بسته هم درد دارد و شما با پررویی می‌گویید نمی‌بریم! تنها توجیه طرف این بود، توجیهی که بر زبان نمی‌آوردش، که مسلمانی‌اش درد می‌گیرد!‌ لابد گربه‌ی بی‌زبان نمازش را باطل می‌کرد یا حاصل یک ماه روزه‌داری‌اش هباء منثورا می‌شد. و من همیشه دقیقاً همین مشکل را با راننده‌های مسلمان منطقه‌ی شرق لندن (و چه بسا هر جای دیگری در لندن) دارم. عده‌ای متشرع و ظاهربین که درباره‌ی همه چیز سخت‌گیری‌های مفرط فقیهانه دارند. اگر بار اول بود و راننده هم اولین راننده‌ی مسلمان و پاکستانی بود، می‌گفتی حتماً به گربه حساسیت دارد که فقط «دو دقیقه» نمی‌تواند تحمل حضور گربه را تا دم در دامپزشکی بکند. اما دردِ این‌ها همان جهالت ظاهربینانه است. از آن گذشته، کسی راننده را مجبور نکرده بود بیاید. قبلاً برای‌اش توضیح داده بودم که کجا می‌رویم و گربه را باید ببریم! این هم از قصه‌ی دراز ما. پس دقیقاً حرف من باز همان است: «مسلمانی که دردِ حیوان را نفهمد، درد انسان را چگونه خواهد فهمید؟»

۱

کتاب، ناموس آدم کتاب‌باز است

کسانی که عشق فراوان به کتاب خواندن و کتاب جمع کردن دارند، با ریخت و قیافه‌ی کتاب‌شان هم عشق‌بازی می‌کنند. برای بعضی‌ها کتاب، مثل لباس رسمی‌شان است که باید تمیز و مرتب باشد. دوستی داشتم – خدای‌اش بیامرزاد – که هر وقت کتابی از او امانت می‌گرفتم و بازش می‌آوردم، می‌گفت: «آن‌که به کسی کتاب امانت می‌دهد دیوانه است و کسی که بازش می‌گرداند دیوانه‌تر!». راست می‌گفت. کتاب امانت دادن کار زیاد عاقلانه‌ای نیست، الا به کسی که سخت به او اعتماد داری. یک چیز مرا در کتاب امانت دادن سخت می‌آزارد. کتابی را به کسی امانت می‌دهی که بخوانند و وقتی کتاب بر می‌گردد، می‌بینی امانت‌گیرنده هر جا دل‌اش خواسته با مداد یا بدتر از آن خودکار زیر عبارات کتاب خط کشیده که کارش را راحت کند!‍ این کار سخت باعث آزردگی خاطرم می‌شود. آدم اگر خودش با کتاب خودش این کار را بکند، حق دارد. ولی کسی که کتاب را امانت می‌گیرد، چه کتاب کتابخانه باشد یا کتاب کسی دیگر، با این کار دارد کتاب را بی‌سیرت می‌کند و به صاحب کتاب هم اهانت کرده است. کتاب حرمت دارد. نباید با ناموس کسی این‌جوری بازی کرد!

پ. ن. کتابی از یکی از دوستان نزد من بود. این کتاب را ظاهراً  مدت‌ها پیش دوستی دیگر از آن دوست امانت گرفته بود و کار فوق‌الذکر را با کتاب کرده بود. کتاب را من به دوستی دیگر امانت داده بودم و وقتی کتاب را بازگرداند – خوشبختانه او چنین جسارتی در حق کتاب نکرده بود – کتاب را داشتم ورق می‌زدم و به آن داغ‌های جگرسوز روی کتاب برخورد کردم. گفتم تا داغ من تازه است و مثل داغ کتاب کهنه نشده، بنویسم‌اش!

۱۰

چند سیاست‌مدار عصبی در آمریکا

یادداشتی در سایت دویچه‌وله (به راهنمایی لینک‌های رادیو زمانه) دیدم که در آن آمده بود مقامات آمریکایی با دیدار محمود احمدی‌نژاد از محل برج‌های تجارت جهانی (سابق) برای ادای احترام به قربانیان، مخالفت کرده‌اند. در این میان کلی اظهارات ضد و نقیض و احساسی و عاطفی عجیب غریب آمده است (گزارشگر مطلب هم البته عبدی کلانتری است). اولین چیزی که برای یک آدم بیرونی جلب توجه می‌کند به نظر من این است که واقعاً تفاوت چندانی میان محافظه‌کاران تندروی ایرانی و بسیاری از سیاست‌مداران آمریکایی وجود ندارد. همه فقط برای هم خط و نشان می‌کشند. بعد واقعاً حیرت‌آور است که در آمریکا آن جمله‌ی احمقانه را بگویند که احمدی‌نژاد می‌خواهد برای حمله‌ی بعدی برنامه‌ریزی کند. کدام حمله؟ با تکیه بر چه قرینه‌ای؟ مگر حمله‌ی اول کار احمدی‌نژاد و طرف‌داران‌اش بود که حالا بخواهد دومی را برنامه‌ریزی کند. هر چه بیشتر می‌خوانم، بیشتر حیرت می‌کنم از بلاهت و سطحی‌نگری گویندگان و مخالفت بی‌دلیل این‌ها. تمام این حرف‌ها خط و نشان کشیدن است برای کسی که آمریکا رقیب یا مخالف یا مدعی خودش می‌شمارد. دعوا و لجاجتی بچه‌گانه است که هیچ نشانی از بلوغ و پختگی سیاسی در آن نیست (نه که فکر کنید طرف مقابل همیشه اهل بلوغ و پختگی است). (البته من واقعاً هنوز درست نفهمیده‌ام کجای تقاضای احمدی‌نژاد «جنجالی» بوده است؟ آدم زیرکی هست بگوید چرا این تقاضا می‌تواند جنجالی باشد وقتی خودشان به این آدم ویزای آمریکا داده‌اند؟)

اما حالا که حرف‌اش پیش آمده است خوب است برای ثبت در تاریخ هم که شده یکی کارنامه‌ی ایران و آمریکا را در زمینه‌ی حملات تروریستی با هم مقایسه کند. واقعیت‌ها این است: جمهوری اسلامی ایران از زمان شکل‌گیری‌اش تا به حال تمامیت ارضی هیچ کشوری را در دنیا به خطر نینداخته است و به هیچ کشوری حمله‌ی نظامی نکرده است و اتفاقاً خود ایران بوده که همیشه قربانی حمله‌ی نظامی و تهدید تمامیت ارضی‌اش بوده و دست بر قضا آمریکا و بسیاری از کشورهای غربی در طول جنگ ایران و عراق کمک‌های آشکار و نهان فراوانی به صدام کردند که نه جای انکار دارد و نه اصلاً انکار شدنی‌ است. توجیه آمریکا و غرب برای آن کار هر چه بوده است، یک چیز مسلم است: آن‌ها خلاف قوانین شناخته‌شده و قابل قبول بین‌المللی به یک کشور متجاوز در جنگ کمک می‌کردند و هیچ قدمی هم برای تحریم یا تحدید آن کشور بر نمی‌داشتند تا وقتی که آن مار در آستین پرورده‌شان اژدهایی شد و دودش داشت به چشم خودشان می‌رفت. تنها بهانه‌ای که آمریکا و غرب اخیراً پیدا کرده است حرف‌های احمدی‌نژاد درباره‌ی هولوکاست و حذف اسراییل از نقشه‌ی جهان بوده است. انصافاً در سخنان کدام سیاست‌مدار ایرانی – محافظه‌کار باشد، میانه‌رو باشد یا لیبرال – سخن از حمله‌ی نظامی – یا تروریستی – به یک کشور دیگر، حتی اسراییل، در میان بوده است؟ می‌گویید – و می‌گویند – که ایران از حماس و حزب‌الله حمایت می‌کند. فرض کنیم حمایت می‌کند. فرض کنیم تسلیحات به این‌ها می‌دهد و به این‌ها کمک مالی آشکار می‌کند – چنان‌که مجلس ایران بودجه‌ای کذایی برای کمک به حماس در نظر گرفته بود. مگر آمریکا وضع‌اش خیلی بهتر است؟ مگر آمریکا در پنجاه سال اخیر مرتب در نقاط مختلف دنیا به بهانه‌های مختلف دخالت نکرده و جنگ‌افروزی نکرده است؟ بهانه، بهانه است دیگر. فرقی نمی‌کند بهانه‌تراش ایران باشد یا آمریکا. خلاصه این‌که آمریکا خودش چنان دامن پاکی ندارد در جهان که حالا بخواهد بگوید ایران چنین است و چنان. ایران و سیاست‌مداران‌اش – هر چه که باشند، خوب یا بد – به گرد پای آمریکایی‌ها هم نمی‌رسند. لطفاً خلط مبحث نکنید. اصلاً بحث بر سر حقوق بشر و دموکراسی و این حرف‌ها نیست. این‌ها مقولاتی هستند که اساساً نیاز به کار ساختاری و نهادینه شدن دارند که در ایران به سختی و کندی این مسیر پیش می‌رود (ولی می‌رود). ایران دو فرق بزرگ با آمریکا دارد: یکم این‌که در طول تاریخ انقلاب‌اش به هیچ کشوری لشکرکشی نکرده است و ادای ناظم مدرسه در در تمام دنیا در نیاورده است (بر خلاف آمریکا)؛ و دوم این‌که زور و قدرت نظامی و اقتصادی آمریکا را ندارد. و این حداقل دو فرق بزرگ ایران و آمریکاست. بقیه را اگر اهل فراست باشید، خودتان در می‌یابید.

بعد از همه‌ی این‌ها نکته‌ی طنز ماجرا را هم داشته باشید. احمدی‌نژاد تازه شده است سقراط ایران! (حالا معلوم نیست وجه شباهت‌اش با سقراط در حسن و جمال است – چنان‌که از گزارش کذایی بر می‌آید – یا در شوکران خوردن‌اش – که معلوم نیست کی و کجا می‌خواهد بخورد!). انصاف بدهید که حضور سقراط برای ادای احترام به قربانیان حادثه چه ضرری می‌تواند داشته باشد؟ (مگر این‌که ابلهی مدعی شود احمدی‌نژاد در آن فاجعه دست داشته باشد که دروغی است شاخ‌دار). من واقعاً نمی‌فهمم. رییس‌جمهور داریم به این بامزگی (هیچ کلمه‌ی دیگر نتوانستم به کار ببرم) که همیشه اسباب شادمانی ملت می‌شود. آخر چه کار دارید به بنده‌ی خدا؟ بگذارید برود با ادب و احترام کاری را که درخور شخصیت یک انسان محترم است انجام بدهد. آن وقت بفرمایید آمریکا دنبال دعواست یا ایران؟

من این را کاملاً درک می‌کنم که یکی – یک ایرانی یا غیر ایرانی – با حکومت ایران مشکل داشته باشد و با آن مخالف باشد. اما احمقانه است هر چیز مربوط و نامربوطی را به هم ربط بدهیم که فقط دق‌دلی سر حکومتی خالی کنیم که از آن خوش‌مان نمی‌آید. ربط دادن دولت ایران به تروریسم کار ساده‌ای نیست. شاید بشود به این ور و آن ور کردن اسناد و مدارک چیزی را به جایی ربط داد. ولی قطعاً نمی‌شود به همان سادگی که القاعده را تروریست می‌نامیم یا ایرلندی‌های آزادی‌خواه را تروریست می‌خوانیم به دولت ایران هم بگوییم تروریست. نمی‌دانم چقدر حرف‌ام روشن است. مقصودم این است که بعضی جاها شواهد آشکاری بر دست داشت یک آدم یا یک دولت در جایی هست و بعضی وقت‌ها ما خوش‌مان می‌آید که یکی حتماً در یک کاری دست داشته باشد. خیلی‌ها هستند که دوست دارند دولت ایران و حکومت‌اش حتماً یک کار خلاف عقل یا خلاف انسانیت یا خلاف قوانین بین‌المللی انجام دهد تا تئوری‌شان ثابت شود. واقعیت‌های دنیا اما همیشه با خوشامد آدم‌ها سازگار نیست. آدم‌ها و دولت‌ها هم مدام در حال تغییرند. ممکن است دولتی که تا دیروز به آن می‌گفته‌ایم تروریست شروع کند به کار سیاسی و دیپلماتیک کردن و مسیرش متعادل شود و ممکن است دولتی که خیلی‌ها نماد دموکراسی می‌شناخته‌اندش – فرض کنید آمریکای قبل از جورج بوش با کلی تخفیف و اغماض – به تدریج تبدیل شود به دولتی جنگ‌طلب و منفعت‌جو که هیچ صلاحیت اخلاقی و سیاسی در جهان ندارد. این امکان‌ها خیلی زیاد هستند و فقط در حد حرف و فرض و تئوری نیستند. عملاً دارند در جهان رخ می‌دهند. خلاصه‌ی حرف‌ام این است که در این‌جور موارد باید ببینیم آیا این آن چیزی است که عملاً دارد رخ می‌دهد یا آن چیزی است که ما دوست داریم رخ بدهد؟ آدم‌ها و سیاست‌مداران زیادی در داخل و خارج ایران هستند که عموماً شق دوم را انتخاب می‌کنند. من یک بار دیگر هم نوشته بودم که این عده افرادی هستند اساساً تنبل که توانایی تحلیل دقیق و موشکافانه ندارند و دنبال الگویی کلی هستند که خودشان را از اندیشیدن خلاص کنند. برای آن‌ها جواب بله یا خیر مهم است. زندگی برای این دسته از افراد سیاه و سفید است و بخش خاکستری ندارد.

پ. ن. وقت ندارم دنبال این‌ها بگردم. اما واقعاً فکر نکنید که در خودِ آمریکا، در همه‌ جای آمریکا، حقوق بشری و انسانی رعایت می‌شود. نمونه‌ی بسیار جدیدش همین تظاهرات سیاهان جینا در لوییزیانا است علیه نژاد‌پرستی آمریکایی‌ها. مقایسه‌ی نسبتاً بی‌ربطی است،‌ اما حالا که همه‌ی سیاست‌مداران و بعضی از به اصطلاح روزنامه‌نگاران همین‌جور کیلویی حرف بی‌ربط می‌زنند، بد نیست تاریخ برده‌داری در آمریکا و انگلیس را مطالعه کنید. در مقایسه باید دید در ایران آیا برده‌داری داشته‌ایم؟ آیا تجارت برده و به اسارت گرفتن انسان داشته‌ایم؟ این فهرست خیلی خیلی دراز است. این نمونه را باز آوردم که بگویم اگر آمریکا به خاطر نقض حقوق بشر در ایران سر و صدا راه می‌اندازد دلیل‌اش این نیست که دامن خودش پاک است یا لزوماً دل‌اش برای ملت ایران می‌تپد. ته ماجرا همان خصومت ایدئولوژیک سیاسی است که تعیین‌کننده است. بله، بد نیست که حتی با نیت سوء آمریکا، عده‌ای بی‌نوا از آزار و تعقیب رها شوند (که با لطف آمریکایی هرگز نمی‌شوند!). ولی اساساً آمریکا صلاحیت اخلاقی برای این رهبری‌ها را از دست داده است، مگر این‌که تغییری در رفتار سیاست‌مداران‌اش رخ دهد. راستی دقت کرده‌اید که خبر تظاهرات سیاهان را هنوز هیچ رسانه‌ی فارسی زبان، از جمله بی‌بی‌سی فارسی، تا همین ساعت نه و بیست دقیقه‌ی شب، کسی کار نکرده‌ است؟ به نظر من این خبر بسیار مهمی است. آزمونی بسیار خوب برای میزان پای‌بندی آمریکا به اخلاق و انسانیت و حقوق بشر.

پ. ن. ۲. تفاوت تیتر خبر را در رادیو زمانه (مخالفت با تقاضای احمدی‌‌نژاد برای بازدید از محل حمله‌‌‌‌‌‌‌ ۱۱سپتامبر)، بی‌بی‌سی (منع احمدی نژاد از بازدید از محل حادثه ۱۱ سپتامبر) و دویچه‌وله (تقاضای جنجالی احمدی‌نژاد برای دیدار از محل رویداد یازدهم سپتامبر) دقت کنید. راستی فکر می‌کردید شهردار سابق نیویورک این‌قدر آدم یاوه‌گویی باشد که هر رطب‌ و یابسی را به هم ببافد؟ البته طرف جمهوری‌خواه است و نامزد ریاست جمهوری آمریکا. این جور حرف‌ها اساساً مصرف سیاسی دارد و نسبت مستقیمی با واقعیت ندارد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد