۴

پیکاسوی بی‌کرانه

پیکاسو هنرمند نقاشی است که سال ۱۸۸۱ میلادی متولد شد و سال ۱۹۷۳ از دنیا رفت. پیکاسو تابلویی دارد به اسم گرنیکا که در سال ۱۹۳۷ کشیده است. عکس این تابلو در زیر آمده است (با کلیک کردن روی عکس می‌توانید سایز بزرگ‌تر آن را ببینید).

نقاشی اصلی پیکاسو

در این عکس حداقل دو تصویر آشنا به چشم می‌خورد که دهه‌ها بعد از مرگ پیکاسو وارد جریان رسانه‌ای شده است. می‌گویید کجا؟ گوشه‌ی سمت راست نقاشی پیکاسو را دقت کنید. مردی دست‌ها به سوی آسمان بلند کرده است. اگر اهل مراجعه‌ی مکرر به رادیو زمانه باشید، بدون شک متوجه شده‌اید که آن گوشه، در جعبه‌ی موسیقی زمانه، لوگویی که برای ترانه‌های معترض آمده است، دقیقاًّ همین عکس است!

لوگوی استفاده شده در زمانه

نمونه‌ی دیگر کمی قدیمی‌تر است و مثل رادیو زمانه جوان نیست. آن وسط‌های عکس، دستی را می‌بینید که فانوسی را گرفته است. این هم تصویر آشنایی است. این بار این بخش از نقاشی پیکاسو در وب‌سایتی نیامده است. این بار این قطعه به صورت لوگوی یک ناشر پشت جلد کتاب منتشر شده است. اگر متوجه نشده‌اید تا به حال، زیاد به ذهن‌تان فشار نیاورید. لوگوی نشر کارنامه، همان ناشر مشهوری که سخت دوست دارم و می‌ستایم‌اش، دقیقاً همین است! این لوگو را در «حافظ به سعی سایه» می‌توانید ببینید و در بقیه‌ی کتاب‌هایی که نشر کارنامه منتشر کرده است.

لوگوی نشر کارنامه
و اما غرض. این‌ها یعنی رادیو زمانه یا نشر کارنامه سرقت کرده‌اند و مثلاً کردیت حضرت پابلو پیکاسو را عنوان نکرده‌اند؟ نمی‌دانم. این موضوعی نیست که من درباره‌اش نظر بدهم. اما بدون هیچ شکی هم آن لوگویی که در رادیو زمانه آمده است، لوگوی خوب و متناسبی است و هم آن لوگویی که برای نشر کارنامه آمده است. این‌ها یعنی یک هنرمند چگونه توانسته است از مرز دهه‌ها پس از مرگِ خودش عبور کند، قطعه قطعه شود، در زمان و مکان‌ها و فرهنگ‌های مختلف و متفاوت جاری شود. این بیش از این‌که خللی در کار پیکاسو باشد، نشانی است از بزرگی او و رخنه‌ای که در ذهن و خیال اندیشمندان و اهل هنر و فرهنگ کرده است. مطمئنم اگر بگردید باز هم از این مشابهت‌ها پیدا خواهید کرد.

۱۴

یک بند از ترجمه‌ای سرسری

گویی روز ما بدون یادآوری سعید حنایی کاشانی تمام نمی‌شود. سعید در وبلاگ‌اش نوشته است که مطلبی را ترجمه کرده است – در پاسخ به دوست کانادایی‌اش – که البته در جریان این مجادله‌ی اخیر درگیر آن شده است. ترجمه‌ی بند اول را که خواندم – و هنوز متن انگلیسی را نخوانده بودم – دیدم جایی از ترجمه می‌لنگد و دست‌انداز دارد. متن انگلیسی را دیدم و همان پاراگراف اول میخکوب‌ام کرد. ترجمه‌ی مترجم محترم این است:
«دولت قلمروی است که زور منحصر به اوست، دستگاهی که می‌تواند پیوسته حقوق مالکیت را نهادینه سازد و به تخلفها و سوء استفاده‌های مالکان اموال خصوصی از راه سلب مالکیت و بستن مالیات‌ و تنظیم قوانین رسیدگی کند.»

و اصل متن انگلیسی این:
“A state is a territorial monopolist of compulsion, an agency which may engage in continual, institutionalized property rights violations and the exploitation of private property owners through expropriation, taxation, and regulation.”

 با ترجمه‌ی آن جمله‌ی اول عجالتاً کاری ندارم. شاید بهتر می‌شد ترجمه‌اش کرد. اما به آن قسمتی می‌رسیم که مترجم محترم می‌فرماید: « دستگاهی که می‌تواند پیوسته حقوق مالکیت را نهادینه سازد…». این‌جا مترجم بزرگوار صفت را (صفت «نهادینه شده» یا institutionalized) را از اساس فعل گرفته است. در حالی که فاعل (که دولت باشد) به عمل violations (یعنی تخطی، تخلف، یا تعرض) می‌پردازد. این‌جا کل عبارت continual, institutionalized property rights violations یعنی «تعرض مستمر به حقوق مالکیت نهادینه شده» همان عملی است که دولت به آن می‌پردازد (engage in). یعنی مترجم محترم جمله را از اساس غلط فهمیده است و در نتیجه غلط هم ترجمه کرده است. پس ترجمه‌ی صحیح این بند چیزی شبیه این می‌شود:
«دولت، دستگاهی یا سازمانی است که می‌تواند به تعرض مستمر به حقوق مالکیت نهادینه شده و بهره‌کشی از صاحبان اموال خصوصی از طریق خلع ید یا مصادره، مالیات بستن و وضع قوانین بپردازد.»

مترجم جمله‌ی آغازین متن را از همان ابتدا معکوس ترجمه کرده است! در یادداشت قبلی این جمله‌ را از خود استاد نقل کرده بودم:
«… من نمی‌دانم خانم آروین تاکنون چند مقاله ترجمه یا ویرایش کرده‌اند یا نمرات آزمون زبان تافل‌شان چقدر بوده است که در دوره‌ی دکتری قبول شده‌اند، اما یک چیز مسلم است و آن این است که در اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند…»

من نه خانم آروین را می‌شناسم و نه از نمره‌ی آزمون زبان تافل‌اش خبر دارم، ولی استادی که راست راست متلک به سواد انگلیسی مردم می‌اندازد، نباید اشتباه چنین فاحشی را مرتکب شود و آن را در وب‌سایت‌اش منتشر کند. کاش از کسی می‌خواستند ترجمه‌شان را ویرایش کند تا کسی نتواند بگوید که: «…اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند…»!

پ. ن. تأکید می‌کنم که این بررسی فقط یک بند از ترجمه‌ی سعید است. من هیچ داوری درباره‌ی بقیه‌اش نکرده‌ام.

پ. ن. ۲. حقیقت‌اش را بخواهید خودم هم از نوشتن این یادداشت در وبلاگ‌ام از دستِ خودم کمی دلگیرم. ولی سعید عزیز ما می‌تواند کمی آرام‌تر و سنجیده‌تر بنویسد تا کار به جاهای باریک کشیده نشود. تنها سعید نیست که در ترجمه اشتباه می‌کند. من هم اشتباه می‌کنم و بسیار کسان اشتباه می‌کنند. ولی سعید نه تنها اشتباهاتِ خودش را به سادگی نمی‌پذیرد بلکه اشتباهات دیگران را آگراندیسمان می‌کند و به زبانی تلخ تحقیرشان می‌کند. نقد کردن پیوند تنگاتنگی با انتخاب زبان دارد. زبان نامناسب را اگر انتخاب کنیم، دیگران هم از ما ناتوان‌تر نیستند. الفاظ هم به نام من و شما سند نخورده‌اند. آن‌ها هم می‌توانند از همان الفاظ استفاده کنند در پاسخ. باید دید وقتی کسی آن الفاظ درشت را به کار نمی‌برد، آیا ما تحمل شنیدن نقدی آرام را داریم یا نه؟ در نمونه‌ی بالا من تلاش کردم هیچ چیزی از خودم نیفزایم و فقط عین سخنان خودش را نقل کنم. آن‌جا که به زبان انگلیسی مربوط می‌شود هم روشن است. احتیاج به تفسیر و تأویل‌های عجیب و غریب ندارد. خدا آخر و عاقبت همگی ما را ختم به خیر بگرداند.

پ. ن. ۳. خوش‌ام آمد که سعید به اصلاح این اشتباه‌اش حساس است. جای خشنودی بسیار دارد. ولی من هنوز بر آن نکته‌ی پالایش زبان اصرار دارم. سعید می‌توانست از بالا بردن تنش پرهیز کند. نباید توقع داشته باشیم هر چیزی را هر جوری که به ذهن و زبان‌مان رسید بنویسیم و بعد هزینه‌ای بابت‌اش ندهیم. خودم یک نمونه‌ی آشکارش. بارها این کار را کرده‌ام و هنوز هم هر روز خودم را تمرین می‌دهم که زبان‌ام را مهار کنم.

۳

تا به حدی که آهسته دعا نتوان کرد!

خدا از سر تقصیرات ما بگذرد. ولی مگر این رفیق فیلسوف ما کوتاه می‌آید؟ حتماً مجادله‌ی قلمی سعید حنایی کاشانی را با خانم آروین دنبال کرده‌اید. سعید به پر و پاچه‌ی یکی پیچید و البته زبان‌اش – مانند همیشه – زبانی بود که درشت بود و خواننده‌اش را می‌رماند. این جنبه‌‌اش برای من مهم نیست. محض کنجکاوی و فضولی، بخش‌هایی را از سه نوشته‌ی سعید در این بحث انتخاب کرده‌ام که بد نیست این‌ها را در کنار هم ببینیم. از نخستین جمله شروع کنید و بروید سراغ آخرین جمله.
۱. «…خانم دکتر جوان و اخمو و عصبانی…» (از ویرگول‌های زیادی)
۲. «…من نمی‌دانم خانم آروین تاکنون چند مقاله ترجمه یا ویرایش کرده‌اند یا نمرات آزمون زبان تافل‌شان چقدر بوده است که در دوره‌ی دکتری قبول شده‌اند، اما یک چیز مسلم است و آن این است که در اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند…» (از داستان «ویرگول» و «نقطه»)

۳. «…افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی…» (از با چشمان شعله‌ور!)
۴. «…دوشیزه‌ی مکرمه و فاضله و جمیله‌‌ای…» (از با چشمان شعله‌ور!)
جسارت نمی‌کنم این‌ها را تحلیل کنم. ولی پررویی می‌کنم و می‌گویم جمله‌‌های ۱ و ۴ ارتباط مضمونی و معنایی با هم دارند و جمله‌‌های ۲ و ۳ نیز. اما از دو سوی مختلف طیف. منحنی سینوسی بالا را خوب بررسی کنید. در جمله‌های اول و آخر مهر هست و محبت و خوش‌آمدن. در جمله‌های ۲ و ۳ عصبانیت هست و طعنه و کنایه و خشم. به هر حال آدم‌های مختلف با هم فرق دارند. یادم هست بانو زمانی گفته بود آدم‌ها دو دسته‌اند: یا سعید حنایی کاشانی‌اند یا غیر او! و سعید برای خودش ملتی است.

۴

چرا باور نمی‌کنیم؟ چرا درس نمی‌گیریم؟!

قصه‌ی آن نامه‌ی جعلی را که به اسم امیرکبیر در ایران می‌چرخید و هنوز هم این طرف و آن طرف هست، حتماً شنیده‌اید. من یک بار در ملکوت به تفصیل نوشتم و عین نقد ایرج افشار را بر آن آوردم. در آن یادداشت ایرج افشار به روشنی نشان داده بود که این نامه جعلی است و امیرکبیر هرگز نمی‌توانسته چنین نامه‌ای بنویسد. عجیب این است که با وجود این همه دلایل روشن، هنوز هم خاطره‌ی مردم ما به همین نامه‌ی جعلی خوش است. خاطرم هست که زمانی دکتر معین عین همین را در وبلاگ‌اش آورده بود. برای‌اش گمان کنم ای‌میلی فرستادم و اشکال را متذکر شدم. تشکر کرد و تمام. اما آن مطلب هنوز به جای خود باقی است (و خدا می‌داند چرا کسی مثل معین نباید به چنین اشتباهات فاحشی حساس باشد و سریعاً آن‌ها را اصلاح کند). راستی دلیل این همه اصرار بر توهمات چی‌ست؟ چرا نمی‌توانیم به سادگی از چیزهایی که خیلی برای‌مان بزرگ می‌شوند دل بکنیم و قبول کنیم که شاید آن چیز از اساس ایراد داشته است؟ کجای کار می‌لنگد که عوض کردن عادت‌های‌مان این قدر سخت است؟ این قضیه یک بار در بالاترین هم تکرار شده بود اخیراً. مطمئن‌ام که باز هم در آینده عده‌ای ممکن است برای اولین بار چشم‌شان به این نامه‌ی جعلی بیفتد و کلی ذوق کنند که به به امیر کبیر عجب کسی بوده است و غیره و ذلک. اما چرا؟ چرا اصلاً من این یادداشت را نوشتم؟ به خاطر این نظر پای آن مطلب فوق الذکر:
«من تحقیق کردم جعل نیست چون در بهمن همین امسال خسرو معتضد تاریخ نگار معاصر ایران این نامه را در رسانه ملی منتشر کردند، پس چگونه است که نامه ای جعلی در رسانه ملی آن هم توسط تاریخ نگاری که کلی کتاب چاپ کرده است منتشر شود؟»

مغالطه‌های منطقی را ملاحظه می‌فرمایید؟ چون خسرو معتضد گفته است و او تاریخ نگار معاصر ایران است و چون رسانه‌ی ملی آن را منتشر کرده و چون این آدمِ تاریخ نگار کلی کتاب منتشر کرده است، پس همه‌ی این‌ها جمعاً می‌توانند هر دروغی را به خورد مردم بدهند! باید فاتحه‌ی این تاریخ نگار و تاریخ نگاری‌اش و آن رسانه‌ی ملی را خواند که هم خودشان این ساده‌اند و هم مخاطبان‌اش را این قدر زودباور فرض می‌کنند. و در راستای همین دسته‌گل‌های مکرر رسانه‌ی ملی (!)، بد نیست این یادداشت حجت الاسلام زائری را در وبلاگ‌اش بخوانید: «آمریکا دروغ می‌گوید و جمهوری اسلامی هم!». زیاده عرضی نیست. ملت هم‌چنان به خواندن تاریخ و تماشای رسانه‌ی ملی و تعطیل کردن عقل ادامه بدهند. بازار این کارها این روزها خیلی گرم است!

پ. ن. من هر وقت عصبانی می‌شوم و چیز درشتی می‌نویسم، بانو، که وجدان بیدار خانه‌ی ماست، بلافاصله تذکر می‌دهد باید قلم‌ات و زبان‌ات را «مهربان» کنی، حتی با دشمنان!

۴

زبانِ اهلِ خدمت و فرهنگِ سرهنگی

من این روزها سخت حساس شده‌ام به مسأله‌ی زبان. و تجلی قدرت، به خصوص قدرت سیاسی، در زبان. سخنان تازه‌ی آقای صفار هرندی، وزیر ارشاد، جنبه‌ای تازه به این بحث داده است. اول سخنان او را درباره‌ی فیلم سنتوری داریوش مهرجویی بخوانید تا در ادامه نظرم را بنویسم. صفار هرندی می‌گوید:
«اگر رضایت خداوند در مسیر فعالیت‌ها حاصل شود بدون شک خشنودی مردم تامین خواهد شد و اگر خدای ناکرده اقدامی در جهت خشم خداوندی صورت گیرد همین مردم گریبان آن کسی را خواهد گرفت که هویت و فرهنگ دیر پای این سرزمین را لگد کوب خواسته‌های دشمن کرده است…دوستان به حق جلوی اکران آن را گرفتند. فیلمی که اگر منصفانه بنشینیم و آن را در دادگاه وجدان ملی و دینی مرور کنیم حتی یک نکته مثبت در ان دیده نمی‌شود . این فیلم هر بدی در درون خود جای داده و از اتهام به خدا و دین تا اتهام به مردم و به ایرانیان و تحقیر هموطنان خودش و سیاه نمایی در جامعه‌ای که هر روز در حال پیشرفت و ترقی است را در خود جای داده چه توجیهی دارد حتی اجازه دهیم که چنین فیلمی تولید شود…معلوم است که نباید چنین فیلمی مجوز بگیرد و اکران شود و معلوم است که با کسانی که توسعه‌دهنده چنین فرهنگی هستند باید برخورد شود. تا زمانی که در جایگاه خدمتگذاری هستیم قطعا اجازه نخواهیم داد ، فرهنگ ما سر از همان جاهایی درآورد که بیایند هنرمند جماعت را به عنوان متهم ردیف یک توسعه تباهی در این جامعه معرفی کنند…اگر جلوی فیلمی گرفته شود یعنی هر فیلمی که شبیه آن است نباید ساخته شود، ما با کسی دشمنی نداریم و با برادر عزیز هنرمندی که در کارنامه کاری خودش کارهای شایسته‌ای هم ارایه کرده نیز خصومت نداریم، ما می‌گوییم خصومت واقعی با ان هنرمند را کسانی دارند که می‌خواهند او را خلاصه کنند در یک اثری که اتفاقا آن اثر بدترین کار اوست…همه شما باید به عنوان یک ناظر و کنترل‌کننده بالا سر فرهنگ مراقب باشید و اجازه ندهید حتی یک سر سوزن مسامحه و خرابکاری صورت گیرد و به نام شما و از زیر دست شما سندی پلید صادر و منتشر شود.»

من بعضی از عبارات و جملات این سخنان صفار را برجسته می‌کنم و این بار با توجه دقیق‌تر به این عبارات سخنان صفار را بخوانید:
یکم. «رضایت خداوند و خشم خداوندی»
دوم. «دادگاه وجدان ملی و دینی»
سوم. «اتهام به خدا و دین… اتهام به مردم و به ایرانیان و تحقیر هم‌وطنان خودش»
چهارم. «تا زمانی که در جایگاه خدمتگذاری هستیم قطعا اجازه نخواهیم داد…»
پنجم. «متهم ردیف یک توسعه‌ی تباهی».
ششم. « اجازه ندهید حتی یک سر سوزن مسامحه و خرابکاری صورت گیرد و به نام شما و از زیر دست شما سندی پلید صادر و منتشر شود» («خرابکاری»؛ «سندی پلید»)

اول این‌که «وزیر ارشاد و فرهنگ اسلامی» از «رضایت خداوند و خشم خداوندی» صحبت می‌کند. فکر می‌کنم کسی که در کار فرهنگ تبحر داشته باشد، برای به سامان آوردن سیاست‌های حوزه‌ی فرهنگ نیازی به مایه گذاشتن از «رضایت خداوند و خشم خداوندی» ندارد. به کار بردن این تعابیر یعنی از میدان به در کردن حریف. یعنی تخریب و تخطئه‌ی کسی که مثلاً به او انتقاد داریم. برای نقد کردن کارِ مهرجویی (که بدون هیچ شکی می‌شود و باید او را نقد کرد)، نیازی به مایه گذاشتن از خدا نیست، مگر این‌که بخواهیم برچسبی بزرگ به او بزنیم. این‌که بگوییم یک هنرمندی و فیلم‌ساز راه سخط و غضب خداوندی را رفته است، ادعای بزرگی است. اهل معرفت و تقوا سخت مراقب بوده‌اند که به همین سادگی درباره‌ی این مقولات نظر ندهند و رضایت و غضب خداوند را به سیاست‌های وزارتِ متبوعه‌شان گره نزنند.

دوم این‌که حضرت صفار از کلمه‌ی «دادگاه» در کنار وجدان ملی و دینی صحبت می‌کنند. این‌جا دو نکته هست. یکی این‌که جناب وزیر وزارت ارشاد و فرهنگ را با دادگستری و قوه‌ی قضاییه اشتباه گرفته‌اند و گرنه چرا باید آن اصطلاحات و تعابیر این‌جا خرج شود اگر قصدمان محاکمه‌ی فرهنگ و هنر نیست؟ چرا جناب وزیر پای «وجدان» را به میان می‌کشد؟ نقد ادبی و هنری و سینمایی معیارهایی بسیار روشن و مشخص دارد. معنای این حرف این نیست که منتقد لزوماً باید آدم بی‌وجدانی باشد! اما وجدان چیزی است که باید در منش و روش اهل سیاست و ارباب وزارت خود را بهتر نشان دهد نه تنها در حرف زدن‌شان آن هم هنگام اتهام وارد کردن به اهل فرهنگ و هنر. کسی که نقد می‌کند، با تکیه بر وجدان‌اش نقد نمی‌کند بلکه به اعتبار دانش‌اش و سند و مدرک نقد می‌کند.

نکته‌ی سوم آن «اتهام به خدا و دین» است. ملاحظه می‌فرمایید؟ باز هم زبان دستگاه قضاوت و ادبیات محتسبان در سخنان وزیر فرهنگ و ارشاد خودنمایی می‌کند. کلمه‌ی «اتهام» از ذهنی زاییده می‌شود که جهت‌اش نه فرهنگ بلکه مچ‌گیری و قضاوت است. از همه بدتر برچسب «اتهام به خدا و دین» به کسی زدن، اتهامی است بزرگ‌تر. مگر آقای صفار نماینده‌ی تام الاختیار خدا و دین روی کره‌ی زمین است که از طرفِ آن‌ها حرف می‌زند؟ با کدام سند و حجت؟ البته سندِ ایشان سندِ قدرت است و این نکته خود را در عبارات بعدی ایشان به روشنی نشان می‌دهد.

به نکته‌ی بعدی سخن ایشان توجه کنید. ایشان می‌گوید «تا زمانی که ما در جایگاه خدمتگزاری هستیم…»، اجازه نمی‌دهیم چنین اتفاق‌هایی رخ دهد. اصلاً «خدمتگزار» یعنی چه؟ خدمتگزار کارش این نیست که اجازه بدهد اتفاقی بیفتد یا نیفتد. آن هم وقتی کسی قرار باشد خدمتگزار فرهنگ و هنر باشد. شما کافی است به جای کلمه‌ی «خدمتگزاری» در سخنان جناب وزیر بنویسید «قدرت». سخن خیلی سرراست می‌شود. معنا و مفهوم سخن هم قابل هضم‌تر. اهل خرد هم دیگر خرده‌ای به ایشان نمی‌گیرند. پس این نمایش ریایی خدمتگزاری را خوب است جناب وزیر کنار بگذارند و بگویید ما قدرت داریم و چنین چیزهایی را نمی‌پسندیم و نمی‌خواهیم. آن وقت گمان نمی‌کنم که نه مهرجویی و نه هیچ کس دیگری با این منطق مشکلی داشته باشد!

نکته‌ی پنجم هم باز همان تکرار ادبیات قوه‌ی قضاییه است. و تازه این بار فراتر از قوه‌ی قضاییه هم رفته است. «متهم ردیف یک توسعه‌ی تباهی» چیزی نیست که با این تعابیر حتی در عرف اهل قضاوت پدیدار شود. اول این‌که هنرمند را – هنرمندی که به کارش مجوز نداده‌اند و فیلم‌اش اکران هم نشده است – فقط به خاطر این‌که خودشان به کارش مجوز نداده‌اند، حالا در جایگاه متهم می‌نشانند. وزیر فرهنگ در لباس عسس و محتسب گریبان کسی را گرفته است که آن جرم مبهم «توسعه‌ی تباهی» را در قلمرو قدرت‌شان حتی مرتکب نشده است: فیلم اصلاً مجوز نگرفته است. پس حضرت وزیر دارد یقه‌ی چه کسی را می‌گیرد؟ معنای‌ این سخنان این نیست که فشار افکار عمومی روی وزیر زیاد است و حالا دارد آن کار را توجیه می‌کند؟ و چه توجیهی بهتر از این‌که با عرف و زبان و ادبیات اهل قضاوت قربانی سیاست‌شان دهان‌اش بسته شود؟

نکته‌ی ششمی که آوردم باز هم به همان ادبیات و زبان باز می‌گردد. جناب وزیر فقط از مسامحه صحبت نمی‌کند (و مسامحه را ایشان البته به معنای تسامح به کار می‌برد نه قصور). ایشان از خرابکاری هم حرف می‌زند. خرابکاری یعنی چه؟ اصطلاح «خرابکاری» را اگر یادتان باشد شاه سابق ایران و دستگاه‌های امنیتی‌اش برای مخالفان‌ حکومت شاه به کار می‌بردند. یعنی حالا مهرجویی در مقام همان «خرابکار»ها نشسته است؟ وزیر محترم به سادگی فیلم مهرجویی را «سندی پلید» می‌نامد. من نمی‌فهمم وقتی می‌شود فیلمی را نقد کرد و نشان داد که مثلاً فلان جای‌اش ایراد دارد یا غیر منصفانه است و اصلاً دروغ است و غیر منطبق با واقعیت، چه دلیلی دارد برچسبی بزنیم به این بزرگی و با احساس و عاطفه‌ی مردم بازی کنیم؟ وزیر محترم رسماً به خاطر این‌که نقد را تعطیل کند و از خودش رفع تکلیف کند و بگوید اصلاً نیازی به واشکافی و نقد فیلم مهرجویی نیست، به سادگی می‌گوید اعطای مجوز به آن فیلم سندی است پلید! البته یک معنای مستتر دیگر در این سخنان وزیر این است که ایشان توانایی نقد کار مهرجویی را ندارند و نمی‌توانند به حجت و برهان ضعف کار او را نشان بدهند و به تعبیری دیگر ایشان به نحوی سلبی دارد صحت مدعیات مطرح شده در فیلم مهرجویی را تلویحاً تأیید می‌کند!

و اما شاهکار جناب وزیر این جمله است: «ما با کسی دشمنی نداریم و با برادر عزیز هنرمندی که در کارنامه کاری خودش کارهای شایسته‌ای هم ارایه کرده نیز خصومت نداریم». ما دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟ مهرجویی یا هنرمند عزیزی است که باید از او تقدیر شود یا همان کسی که به او انواع اتهامات را وارد کرده‌اید و هر جرمی را به پای‌اش نوشتید. می‌شود در آن واحد آدم همه‌ی این‌ها باشد؟ جناب صفار هر چه به دهان‌اش رسیده به مهرجویی گفته است و بعد می‌گوید با او خصومت ندارد. یا جناب وزیر زبان نمی‌داند یا ما زبان نفهم هستیم! و البته شق دوم ظاهراً درست‌تر است. ایشان زبان می‌داند. زبان خدمتگزاری (بخوانید قدرت) را خوب می‌داند. این ما هستیم که درباره‌ی زبان قدرت و جایگاه فرهنگ و هنر دچار سوء تفاهم هستیم. ما هستیم که فرهنگ سرهنگی را درک نمی‌کنیم.

کار مهرجویی را باید نقد کرد. فیلم‌ساز کارش همین است که فیلم بسازد. فیلم‌ساز در شمار معصومان و قدیسان نیست (چنان‌که جناب وزیر چنین نیست). این چه منطقی است که هر فیلمی که به اعتبار مجوز دادگاهی جناب وزیر اکران شد می‌شود فیلم خوب و سندی درخشان و غیر پلید و هر فیلمی که مجوز نگرفت می‌شود فیلم پلید؟ آقای صفار به جای این‌که این قدر دامن زبان را آلوده کند، خوب بود قلم به دست می‌گرفت. فیلم را تماشا می‌کرد و بعد آن نقد می‌کرد و تمام کاستی‌ها و ضعف‌های فیلم را نشان می‌داد. شاید من هرگز به نوع نگاه مهرجویی موافق نباشم و مثلاً کارش را ضعیف بدانم (اما تعبیر «بدترین کارِ او» ظاهراً فقط از دهان وزیر عزیز ما بیرون می‌آید). ولی می‌شود بدون این همه درشت‌گویی و برچسب زدن مهرجویی را نقد کرد. می‌خواستم از آیات قرآن، آیه‌ای را به اندرز خطاب به جناب وزیر بنویسم. از خیرش می‌گذرم. نمی‌خواهم نقض غرض شود. لابد جناب وزیر خودشان بیشتر اهل ایمان و تعقل و تفکر در آیات قرآن هستند. حتماً خودشان در دادگاهی که باید هر روزه در برابر خدا داشته باشند، می‌دانند چطور تکلیف خودشان را با «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» روشن کنند. دادگاه این‌ جهانی را می‌شود فریب داد. دادگاهی آن‌جهانی را نمی‌شود! آقای وزیر!‌ شما می‌توانید همان اعتقاداتِ خودتان را داشته باشید. من از شما توقع ندارم مهرجویی بشوید. من از شما توقع ندارم مثل روشنفکران یا دگراندیشان فکر کنید. ولی زبان‌تان زشت است و زننده. از کسی که وزیر فرهنگ است انتظار می‌رود زبانی داشته باشد فاخر و پاکیزه نه درشت‌گوی و اتهام‌زن. بد نیست یک بار دیگر تعالیم اخلاقی همان خدا و دینی که سعی می‌کنید از او دفاع کنید را مرور کنید تا ببینید درباره‌ی زبان و نحوه‌ی سخن گفتن چه می‌گوید.

پ. ن. این جمله‌ی سخنان وزیر هم که در وب‌سایت روزنامه‌ی ایران آمده است به خوبی به سایر بخش‌های سخنان ایشان هم‌خوان است: «در این دوره تلاش شد بعضى از اتهاماتى که متوجه فرهنگ شده بود از روى سر فرهنگ برداشته شود و مسیر اتهام زدایى باز شود.». کی بود که داشت به بعضی‌های دیگر «اتهام» می‌زد؟

۳

تعریف

شاید میلیون‌ها بار با این کلمه‌ی «تعریف» برخورد کرده باشید. شاید منطقیون و اهل فلسفه و علم بارها گفته‌ باشند که تعریف فلان مفهوم یا اصطلاح چیست. اما «تعریف شدن» اصطلاحی است بیشتر ریاضی. مثلاً کسری که مخرج‌اش صفر باشد، تعریف نشده است. نمونه‌های ریاضی‌اش زیاد است. اما حافظه‌ی دانشجویی ریاضی من نم کشیده است و یاری نمی‌دهد که مثال بزنم. می‌خواهم از این تعبیر برای جاهای دیگر استفاده کنم. بعضی چیزها برای بعضی جاها تعریف نشده است. مثلاً، به نظر من، پرسش علمی از قرآن پرسیدن اساساً تعریف نشده است. و چون تعریف نشده است، هر جوابی که بگیری یا از همان اول بی سر و ته است یا بعداً بی سر و ته بودن‌اش معلوم می‌شود و رخنه‌ای در یکپارچگی آن پاسخ می‌افتد. به طریق اولی، پرسش دینی، دینی به مفهوم خاص و دقیق آن، در علم «تعریف نشده» است. درست مثل این است که روی خط اعداد حقیقی، دو بازه داشته باشیم که نقطه‌ی مشترک با هم نداشته باشند. اشتباه نکنید. مقصودم این نیست که مثلاً علم و دین تنازع و تخالفی دارند. مثل این می‌ماند که بروی سراغ یک جراح برجسته و بی‌همتای مغز و از او درباره‌ی برنامه‌نویسی کامپیوتری سؤال بپرسی یا درباره‌ی آخرین نظریه‌های اقتصاد جهانی از او سؤال کنی (فرض کنیم که آن جراح چیزی از اقتصاد نمی‌داند). اگر جراح بگوید من چیزی از اقتصاد نمی‌دانم، هیچ از منزلت بی‌همتای علمی او به عنوان یک جراح کاسته نمی‌شود و به طریق اولی این ندانستن جراح،‌ مایه‌ی وهن و بی‌ارزش شدن اقتصاد هم نمی‌شود. هر دو کار خودشان را انجام می‌دهند، بدون این‌که با هم نزاعی داشته باشند.

من خیلی از این تعبیر «تعریف نشده» یا «تعریف شدن» خوش‌ام می‌آید. و اساساً این نگرش دقیق و موشکافانه‌ی ریاضی، خیلی از مشکلات و معضلاتی را که آدم‌ها بی‌خود و بی‌جهت برای خودشان درست می‌کنند، مرتفع می‌کند. باز هم از این تعبیر استفاده خواهم کرد و مثال‌های دیگری می‌زنم. آدم می‌تواند خودش را از نو تعریف کند. آدم می‌شود خودش را در فضای دیگری تعریف کند. می‌خواستم بگویم آدم می‌شود دین‌اش را از نو تعریف کند، اما دیدم هر چند از دید خودم اشکال چندانی به آن وارد نیست، ولی وقتی پای مستدل کردن آن بیفتی جان‌ات به لب‌ات می‌رسد و کلی سوء تفاهم درست می‌شود. از خیر این یکی می‌گذرم تا وقتی که فرصت داشته باشم خوب این فکر را بپرورانم و درباره‌اش با دقت و عمیق صحبت کنم. این تعریف خیلی چیز مهمی است. غفلت از تعریف یعنی غفلت از اصل معرفت. آدم بدون تعریف درست عارف نمی‌شود.

۸

بهار سوگوار

۱. از بانو پرسیدم که این‌ها که درباره‌ی نوروز امسال نوشته‌ام روشن بود یا نه؟ می‌گفت بود. ولی فکر می‌کنم باید توضیح داد. چیزهایی که تلویزیون درباره‌ی نوروز نشان می‌دهد و نحوه‌ی خواندن دعای نوروز، همه حکایت از یک جریان مسلط دارد: مذهبی کردن نوروز. و این حتی فراتر از مذهبی کردن نوروز است. نوروز بیشتر تجسم عزاداری و نوحه‌خوانی است نه عینیت شادی و خجسته‌گی و نو کردن روز و حال آدمیان. هر چه می‌شنوی غم است و مویه. نوروز تبدیل شده است به مناجات و گریه و زاری. حساب دعا و سلوک باطنی البته برای معنویت جایگاه خاص و بلندی دارد. هر چیز به جای خود اما. این گروگان گرفتن نوروز و آیین ملی است برای قدرت‌نمایی یک برداشت سخت‌گیرانه و متعصبانه از دین. از هر بلندگویی صدایی که پخش می‌شود بیشتر شبیه دعاهای شب‌های احیاء و عزاداری است تا دعایی برای سال نو. این همه تکرار و اصرار برای چی‌ست؟ ناگزیر برای پر رنگ‌تر کردن ستیزه با سنت‌های ملی و آیین‌های فرهنگی. پس بهار ما سوگوار است در ایران. بی‌جهت سوگوار است. اگر می‌گفتی که مثلاً نوروز مصادف شده است با عاشورا، تازه می‌شد درک کنی. می‌شد فهمید چرا. اما الآن چنین مناسبتی هم در میان نیست (و تازه تولد پیامبر هم همین چند روز پیش بود). جای تأسف است که یک نگاه تک‌بعدی و متحجرانه از دین، می‌خواهد به برکتِ انحصار رسانه‌ای‌اش، نوروز را هم تبدیل کند به سکویی برای ترویج دیدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ی جناح فکری خودش. کاری می‌کنند که آن‌ها که هیچ مشکلی هم با دین ندارند، روز به روز فاصله‌شان از دین بیشتر شود. خوب، این سنت‌ها قرن‌هاست که مانده‌اند و نهیب هیچ حادثه‌ای هم آن‌ها را ریشه‌کن نکرده است. پس چرا این‌ها عِرْض خود می‌برند و زحمت ما می‌دارند؟ خدا عالم است!

۲. ساعتی پیش از داخل پارک روبروی خانه رد می‌شدم. باران لطیفی می‌بارید. لاله‌های باغ مرا به یاد خیام انداخت:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

رباعی دل‌انگیزی است. اما دقت کرده‌اید که عمده‌ی شهرت خیام در غرب و حتی نزد خودِ ما ایرانیان، که شناخت‌مان از خیام را مدیون غربی‌ها هستیم، به خاطر همین رباعی‌هاست؟ و دقت کرده‌اید که اعتبار و اهمیت خیام در رباعی‌سرایی، در برابر اعتبار علمی او در ریاضیات و نجوم جنبه‌ای است خرد و حقیر؟ و آری، این خیام همان کسی است که تقویم جلالی را تدوین کرد (این‌جا را هم ببینید). شگفت نیست که اهمیت علمی خیام در برابر اهمیت شعری او پاک نادیده گرفته می‌شود؟ و عجیب نیست که عده‌ای خیام را اندیشمند برجسته‌ای می‌دانند به خاطر همین رباعیات؟ حتی روشنفکرانی که مدعی «امتناع تفکر» هستند، از خیام همان را می‌خواهند و همان را می‌فهمند که به نحوی بتوانند آن را در راستای تئوری‌های عجیب و غریب خودشان تفسیر کنند! هر نوروز، می‌شود فکر کنیم که خیام مبدع تقویم جلالی بوده است. این هم از حکمت‌های نوروزیه.

۹

قصه‌ی من و دکتر سروش

زیاد دیده‌ام که بسیار کسان این را تکرار کرده‌اند که من مرید سروش هستم و چه و چه. گفتم توضیحی بدهم و مثالی بزنم شاید بعضی ذهن‌ها روشن شوند. بعضی دیگر از ذهن‌ها البته روشن شدنی نیستند و طبعاً کاری نمی‌شود برای آن‌ها کرد. نخست این‌که من سخت به سروش وام‌دارم. بسیار از او درس آموخته‌ام و مستقیم و غیر مستقیم از چشمه‌ی دانش و معرفت او عطش عقل و دل‌ام را فرونشانده‌ام. اما این‌که من از سروش درس آموخته‌ام، مرا مرید و پیرو متعبد و مقلد کورکورانه‌ی سروش نمی‌کند. تعجب می‌کنم از طایفه‌ی صاحب خرد که نمی‌توانند این تمایز را ببینند. البته تا حدودی حق می‌دهم به عده‌ای. وقتی کسی را از نزدیک نشناسی و تمام ارکان فکری‌اش را حلاجی نکرده باشی، عجب نیست اگر داوری‌ها عجیب و غریب درباره‌اش داشته باشی. آری، بسیاری از باورهای من با آراء سروش سازگاری و هم‌خوانی دارد. در این شکی نیست. اما طبیعی است در جاهایی من و سروش اختلاف نظر هم داشته باشیم. خلاصه کنم. اگر جایی، و در بسیار جاها، من از رأی سروش دفاع می‌کنم، بسیار بیش از آن‌چه که از سروش دفاع کنم، در واقع دارم از خودم دفاع می‌کنم و موضع فکری خودم را روشن‌تر می‌کنم. حکایت من، چنان‌که برای دوستی در ذیل نظرها نوشتم، حکایت عبدالمطلب و خانه‌ی کعبه است. عبدالمطلب وقتی پیش ابرهه رفت، در طلب شترهای خودش رفته بود و به ابرهه گفت آن خانه خدایی دارد که می‌تواند از او محافظت کند. قصه‌ی من و سروش هم همین است. من از باور خودم دفاع می‌کنم و البته باور من در بسیار جاها هم‌سو با آموزش‌های سروش است. اما سروش خودش بهتر می‌تواند از خودش دفاع کند. همه‌ی پرسش‌هایی را که باید از دکتر سروش بپرسید از من نپرسید. من مدافع رأی خودم هستم، نه وکیل دکتر سروش. سروش بسیار از من تواناتر است در دفاع از باور و اندیشه‌اش. نیاز به یکی مثل من ندارد. شاید این نکته را در توضیحات و حاشیه‌های بعدی که بر بحث اخیر دکتر سروش نوشتم، روشن‌تر ببینند. به هر حال امیدوارم کسانی که با این غلظت درباره‌ی من و دکتر سروش داوری می‌کنند، به جای این تندروی‌ها وقت بگذارند و با انصاف و بدون تعصب سخنان خود سروش را بخوانند تا یکی مثل من مجبور نشود بگوید حرف‌های سروش را جور دیگری هم می‌شود فهمید. و من این «جور دیگر» را سعی می‌کنم در آینده توضیح بدهم. نمی‌دانم این «جور دیگری» که من سخن سروش را می‌فهمم با آن‌چه که مد نظر اوست دقیقاً یکی است یا نه. اگر باشد چه بهتر. اگر هم نباشد، خاصیت کوشش علمی همین است دیگر. یکی تلنگری به آدمی می‌زند و آدم به وادی دیگری می‌افتد. خیلی هم مبارک است این اتفاق. من از آدم‌هایی نبوده‌ام که چیزی از کسی بیاموزم و بعد به خاطر این‌که قدرت سیاسی آن آدم را خوش نمی‌دارد، جانب حقیقت و انصاف و جوانمردی را فرو بگذارم برای این‌که منافع قدرت تأمین شود. قدرت خودش می‌تواند منافع خودش را تأمین کند (چنان‌که حتی با تعطیل کردن اصول و فروع دین این کار را بلد است بکند!). بگذارید ماها زندگی خودمان را بکنیم.
۰

مسلمانان و علم تجربی

چند روز پیش، این بخت را داشتم که در سخنرانی اسماعیل سراج‌الدین، رییس کتابخانه‌ی اسکندریه حاضر باشم (بیوگرافی او را بخوانید تا بدانید از چه جور آدمی حرف می‌زنم). سخنان سراج‌الدین حقیقتاً سخنانی شگفت‌انگیز بود و البته نه تازه و عجیب و غریب. قصه، همان قصه‌ی کهن است که چرا مسلمانان امروز گرفتار عقب‌ماندگی و هزاران عیب و علت دیگر هستند. بسیار کسان سعی کرده‌اند راز این عقب‌ماندگی را توضیح دهند و البته بسیار کسان بوده‌اند که تنگ‌نظرانه تمام عقب‌ماندگی‌ها را به مسلمانی و دین‌داری نسبت داده‌اند و تنگ‌نظرانه چشم بر واقعیت‌های تاریخ بسته‌اند. البته غریب نیست در زمانه‌ی ما. سلطه‌‌ی رسانه‌ای غرب و شکاف‌های ایدئولوژیکی که جهان را دارد به کام جنگ و نفرت و دشمنی فرو می‌برد، نتیجه‌ای جز همین‌ها ندارد. در این میان البته سهم خودِ مسلمانان و در مورد ما، ایرانی‌ها، کم نیست. شیشه‌ی کبود تعصب را پیش چشم داشته‌ایم و لا محاله عالم در نظرمان کبود می‌نماید!

بخشی از سخنرانی سراج الدین را که چندین ماه پیش در ریو دو ژانیرو ایراد کرده بود،‌ این‌جا می‌آورم (اصل سخنرانی در وب‌سایت اسماعیل سراج‌الدین):
«در واقع، بر خلاف تصور عمومی، اعراب و مسلمان‌ها بودند که روش‌های علمی مدرن را تعریف کردند و فضای باز مدارا و تسامحی را فراهم کردند که در سده‌های میانه مجال رشد و رونق علوم را ایجاد کرد. نام‌هایی چون خوارزمی، رازی، ابن نفیس، ابن هیثم، ابن سینا و ابن رشد همیشه در صحیفه‌ی افتخارات بانیان بشریت از طریق تلاش‌های‌شان برای پیشبرد دانش و نفی خرافه ثبت است. به صدای قوی و مدرن آن‌ها که از ورای قرن‌ها با ما سخن می‌گویند گوش بدهید:
«آن‌که در جست‌وجوی حقیقت است کسی نیست که به مرور آثار پیشینیان می‌پردازد… کسی که می‌خواهد حقیقت را بیاموزد، و کتاب‌های علمی را می‌خواند وظیفه دارد که هر چه را می‌بیند با نگاه مدعی ببیند… [و تنها چیزی را بپذیرد که متکی به شواهد و استدلال است]. (ابن هیثم، «الشکوک فی بطلمیوس»)

علاوه بر این، ابن هیثم قرن‌ها پیش از ظهور بیکن، دکارت یا گالیله، قواعد روش علمی مدرن را پایه‌گذاری کرد. ببینید او چگونه نحوه‌ی عمل
روش علمی مدرن را از طریق مشاهده، محاسبه، آزمایش و نتیجه‌گیری توصیف می‌کند:
 
«ما با مشاهده‌ی واقعیت کار خود را آغاز می‌کنیم… و تلاش می‌کنیم مشاهدات منسجم (لایتغیر) را که متأثر از نحوه‌ی دریافت (محاسبه‌ی) ما نیستند انتخاب کنیم. سپس به گسترش تحقیق و محاسبه‌ی خود می‌پردازیم، و آن‌ها را نقد می‌کنیم و در رسیدن به نتیجه احتیاط می‌کنیم… در هر کاری که می‌کنیم، هدف ما باید متعادل باشد نه دلبخواه، هدف باید جست‌وجوی حقیقت باشد، نه دفاع از عقاید.»
 
این توصیفی است حیرت‌آور از روش علمی مدرن که بسیار جلوتر از زمان خود بود.
 
همین طور به سخنان ابن نفیس گوش فرا دهید که عقیده‌ی مخالف را با سنجش آن از طریق شواهد و تحلیل منطقی می‌پذیرد.
 
«وقتی چیز غریبی می‌شنویم، نباید پیشاپیش آن را رد کنیم، چرا که این کار نابخردی است. در واقع، چیزهای هول‌ناکی ممکن است درست باشند و بسیاری از چیزها که آشنا و یا ستایش شده هستند چه بسا که دروغ باشند. حقیقت به خودی خود حقیقت است نه از آن رو که مردمان بسیاری بدان باور دارند.» (ابن نفیس، «شرح معنی القانون»)»

البته جای تکرار شاید نداشته باشد که ابن هیثم قرن‌ها قبل از گالیله در علم تجربی، از روش‌های علمی مدرن استفاده می‌کرد و گرفتار اسطوره‌های ارسطو و افلاطون نبود. باز جای تعجب نیست که بگوییم ابن نفیس بسیار پیش‌تر از هاروی، سیستم گردش خون در بدن انسان را کشف کرده بود. و عجیب نیست اگر بگوییم کشفیات گالیله (و کپرنیک در واقع) در به چالش کشیدن سیستم زمین مرکز عالم، از تحقیقات حلقه‌ی علمی مراغه (به هدایت نصیر الدین طوسی) اثر گرفته بود. این‌ها همه فهرست افتخارات است. و البته با تکرار این قصه‌ها چیزی به ما افزوده نمی‌شود. اما مرور تاریخی این‌ها مثال‌های نقض فراوانی در برابر نظریه‌های کسانی که قایل به «امتناع تفکر» در عالم اسلام هستند ارایه می‌کند. این‌جا البته نکته‌ی شگفت این است که کسانی که مثلاً رازی را تنها متفکر در میان این جهان «امتناع تفکر» می‌دانستند، هیچ وقت توجه نکردند که رازی که قایل به قدمای خمسه بود و پیامبران را آشوب‌گر می‌دانست هرگز امنیت‌اش را از دست نداد و هرگز به فتوای تکفیر نه بر سر دار رفت و نه خون‌اش ریخته شد و دست بر قضا امثال حلاج، ناصر خسرو، شهاب الدین سهروردی، عین القضات همدانی و ملا صدرا بودند که چوب تکفیر و تفسیق خوردند و مغضوب علمای دین بودند! و البته اگر باز هم به تاریخ نگاه کنیم می‌بینم که ابو العلای معری، شاعر نابینای عرب، که پیام ادیان را به سخره می‌گرفت، در میان مسلمانان به حیات خود ادامه داد. گمان می‌کنید قتل یک پیرمرد شاعرِ‌ روستایی که تصادفا نابینا هم بود، کارِ دشواری بود؟ چرا ابو العلا نزد هم‌عصران خویش حرمت می‌دید، هر چند باورهای او را درباره‌ی ادیان قبول نداشتند؟ معنای این چیزی است جز تسامح؟ از این نمونه‌ها بی‌شمار است.

از سوی دیگر ماجرا، البته این نزاع سنت و مدرنیت است. و البته مدرنیت علاوه بر ثمرات نیکوی‌اش، هول‌ناک‌ترین نتایج را هم برای بشریت داشت. نمونه‌اش، پل بروکا. بروکا پزشک، آناتومیست و مردم‌شناس مشهور فرانسوی قرن نوزدهم بود. دانشمندی تمام عیار. اما سخت نژاد پرست. این را البته در توضیحات ویکی‌پیدیا پیدا نمی‌کنید. ولی در مطلب «نژادپرستی علمی» شرح مفصلی از آن آمده است و فهرست بلندی از نام‌های دانشمندان نژادپرست دوره‌ی مدرن داریم. خلاصه‌ی سخن من این است که دینی که امروز لباس علم و مدرنیت بر تن دارد، و خالی از اخلاق است، دینی است سخت هول‌ناک که به سادگی امثال هیتلر را تولید می‌کند! تعداد انسان‌هایی که در جنگ‌های جهانی دوره‌ی مدرن جان خویش را از دست دادند بسیار بیش از قربانیان هر جنگ مذهبی بودند.  و البته فاجعه‌ی هیروشیما و ناگازاکی محصول سنت و دین نبود بلکه نتیجه‌ی غلبه‌ی مدرنیت و پیشرفت علم تجربی بود. تصویر، تصویری است آشفته. اما نتایج روشن‌تر از آن است که بشود منکرش شد، مگر این‌که هنوز گرفتار حب و بغض‌های کودکانه‌ای باشیم که نسب از قرون وسطی و «عصر تاریک»ِ اروپا می‌برند (همان عصری که اروپاییان اهل علم را تکفیر می‌کردند و در همان زمان علم در میان مسلمانان سخت رونق داشت). آیا این «عصر تاریک» در عالم اسلام امروز تکرار می‌شود (از سوی دین‌داران و بی‌دینان)؟ گمان می‌کنید اندیشه رو به زوال است؟ من چنین باوری ندارم. علم و معرفت دینی و غیر دینی بشر، باز هم بر صدر می‌نشیند. این گروکشی‌های سیاسی جهانی و منطقه‌ای زمانی تمام می‌شود. اما ما نیاز داریم که پیش از آن‌که به آن‌جا برسیم حساب‌مان را با خودمان روشن کنیم. به خصوص ما ایرانی‌ها که همیشه در چهارراه حوادث بوده‌ایم. به گذشته نگاه کردن، برای متوقف ماندن در آن نیست. از گذشته می‌توان درس آموخت و به آینده نگاه کرد. گذشته تنها برای افتخار کردن و به خویش بالیدن نیست. گذشته برای این است که اگر گفتند شما هیچ نیستید، بتوانید نشان بدهید که چنین نیست:
تو گوهری نهفته، در کاه و گل گرفته
گر رخ ز گل بشویی، ای مه لقا، چه باشد؟

پ. ن. جای توضیح دارد که این همه روضه خواندم برای این‌که بگویم این سنت در میان مسلمان وجود داشته است که حقیقت را مشروط و مقید به آن‌چه دیگران گفته‌اند، نفهمیم؟ برای کشف حقیقت نیازی به تأیید این و آن نیست. گاهی یک حقیقت هرگز در زمان‌های گذشته بیان نشده است. گاهی حقیقت در زمان‌های گذشته هم بیان شده است اما زیر بار قرن‌ها مغفول مانده است. برای کشف حقیقت شجاعت باید داشت. و شجاعت یعنی این‌که نه از هیبت و هیمنه‌ی دین رسمی هراس داشته باشی و نه از عظمت و دبدبه‌ی مدرنیت (و سکولاریزم و لاییسته‌ و انواع مدهای روز دیگر!). دلبستگی به حقیقت نه در گرو اعتقاد کورکورانه و متعصبانه‌ی دینی است و نه مشروط و مقید به مدهای مدرنیته و سکولاریزم.

۲

منطق هم‌نظری و مخالفت

این‌که آدم بگوید من با فلان موافق‌ام یا با بهمان مخالف هنری نیست. این کار از طوطی‌ هم بر می‌آید. همه‌ی مقلدان کارشان همین است که بگویند موافق‌اند یا مخالف‌اند. مهم حجت آوردن و استدلال است که بگویی چرا مخالفی و چرا موافق و دلیل‌ات، دلیل باشد اقناع‌آور نه دلیلی متزلزل و چیزی که همه تکرار می‌کنند. این‌که باوری در میان مردم راسخ شده باشد و حتی هزاران سال بر آن پا فشرده باشند، دلیل بر استقامت منطقی و درستی آن باور نیست. مهم منطق است. دلیل‌اش مهم است. آدم حتی می‌شود به چیز غلط و نادرستی ایمان و اعتقاد داشته باشد. گاهی می‌شود. بعضی اوقات باور به چیزی که غلط است حتی تا آخر عمر آدم، خللی در زندگی‌اش ممکن است ایجاد نکند. ولی حساب عوام را اگر از خواص جدا کنید، حجت است که بر صدر می‌نشیند.

نمونه اگر می‌خواهید آن قصیده‌ی اعترافیه‌ی ناصر خسرو را ببینید. ناصر خسرو وقتی با المؤید فی الدین شیرازی رو به رو می‌شود و راه حل آشفتگی‌های عقیدتی خویش را می‌جوید، یکی از نخستین چیزهایی که می‌گوید این است: گفتم نخورم دارو بی حجت و برهان! و همین حجت و برهان است که فرق مقلد و محقق را نشان می‌دهد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد