۶

حاشيه بر غزلیات شمس شفيعی

نظری ذيل مطلب قبل آمده است و فکر می‌کنم به جای توضيح نوشتن ذيل‌ آن خوب است اين‌جا روشن‌تر توضيح بدهم. ماجرا از ديدِ من روشن‌تر از اين‌هاست ولی اين نوع موضع‌گيری‌ها ممکن است «خاطر ساده‌دلی را پی کند». نويسنده‌ای با نام همايون داد نوشته است:

«من هم کتاب را دیدم. به نظرم در شأن کسی چون شفیعی کدکنی نبود که کتابی مثل کتابهای درسی منتشر کند. توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است. مسلماً ایشان می دانند که معنی لغت را می توان در فرهنگ های مختلف نیز یافت.
اما علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.
متأسفانه مرید داشتن دکتر شفیعی و دعوا بر سر اینکه چه کسی به او نزدیک تر است، بحث هر روزه اهل ادبیات شده است.
یکی از آفات این نگاه این است که هر کس برایمان هر سازی بزند، هر کتابی بنویسد، هر سخنی بگوید، هر آوازی بخواند و خلاصه هر کاری بکند، برایش دست می زنیم. نمونه اش بعضی کارهای ضعیف محمدرضا شجریانِ عزیز و دوست داشتنی و… است که به زعم همه ضعیف یا معمولی بوده، ولی برایش دست زدیم و غش کردیم. (این مثال را زدم، چون می دانم که اهل موسیقی هم هستید.)
نکته دیگر این است که هرگز نباید مقدمه محققانه و باارزش ایشان را به مانند کل کتاب دید. نه فقط این مقدمه، که دیگر تعلیقات ایشان بر کتاب های پیشین، و احتمالاً پسین، این گونه اند.»

بنده البته به رغم تمام علاقه‌ای که به «کار»ِ شفيعی کدکنی دارم (خودش را از نزديک نمی‌شناسم)، می‌توانم اين‌ها را بيفزاييم (و درباره‌ی لحن نوشته‌ی نويسنده‌ی بالا سخنی نمی‌گويم):
۱. اين کتاب،‌ اتفاقاً، به معنای دقيق کلمه کتابی است «درسی». چه ايرادی در کتاب درسی هست؟ چرا مردم بايد فکر کنند، کتاب درسی، فقط برای کلاس‌های اکابر و بی‌سوادها نوشته می‌شود و شأن و وزنی معرفتی ندارد؟ مگر خود مثنوی مولوی، به وجهی کتابِ درسی به حساب نمی‌آيد؟ مگر «حافظ نامه» بهاء الدين خرمشاهی فرق چندانی با همين «توضيحات در حد معانی لغت» دارد؟ (البته کار شفيعی در اين گزينش و تفسير، بسی بيش از همين کار ساده‌انگارانه‌ای است که به نگاه نويسنده‌ی بالا رسيده است). مگر ديوان حافظی که خليل خطيب رهبر منتشر کرده بود با آن همه توضيحات و تعليقات، «توهين به شعور و سوادِ خواننده است»؟ (از جنس اين کتاب‌ها می‌توان همچنان اسم برد؛ يکی دو تا نيستند). محض توضيح اضافه می‌کنم که همين دو کتاب اخير، از مراجع دانشجويان دوره‌ی ليسانس ادبيات فارسی است (دوره‌ی فوق ليسانس را من خبر ندارم). حداقل زمانی که من در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در دانشکده‌ی ادبيات وضع اين بود.یا مگر کاری را که دکتر رضا اشرف زاده روی آثار عطار کرده است، کم ارزش است؟ اين‌ نوع آثار را بنده بسيار واجب می‌دانم.

 ۲. قرار نيست با چاپ غزليات شمس، به مردم فخر بفروشيم و با ارايه نکردن معنای کلمه‌ای که يافتن‌اش در فرهنگِ لغت ممکن است کلی وقت از خواننده تلف کند،‌ بی‌سوادی‌شان را به رخ‌شان بکشيم؟ درست بر عکس نويسنده، من فکر می‌کنم که شفيعی با همین کارش، شأن معلمی‌اش را خوب ادا کرده است. ظاهراً از يادداشت نويسنده بر می‌آيد که مقدمه‌ی شفيعی با ارزش است و تعليقات‌ و توضيحات‌اش بر غزل‌ها بی‌ارزش! من واقعاً معنای اين اظهار نظر را نمی‌فهمم. ماجرا برای من ساده است. چه بسا، بسياری از تعليقاتِ شفيعی برای «من» ساده باشد و اصلاً نيازی نداشتم باشم که آن‌ها را بخوانم (البته بايد پرسيد مگر من از مادر که زاده شدم، واجدِ همين دانش بودم؟ پس همين‌ها را از کجا آموخته بودم؟)،‌ اما قطعاً می‌توانم نمونه‌هايی نشان بدهم که اگر در ذيل همين غزليات نبودند، نه حساسيت مرا برمی‌انگيختند و نه باعث می‌شدند نکته‌ی تازه‌ای بياموزم. ممکن بود به سادگی از کنار بيتی عبور کنم و هيچ توجهی به ظرافت معنای آن نکنم.

۳. نويسنده تفاوت علاقه داشتن به کسی و مريدِ او بودن را ظاهراً نمی‌داند. برای من عجيب است که وقتی کسی کاری می‌کند که برای يکی ارزش‌مند و مفید است و تشنه‌ای را سيراب می‌کند، چرا ديگران بايد با خشم و غضب يا با حسادت و نفرتِ آشکار، شأن و ارزش کار ديگری را از ميان ببرند و چيزی بنامندش در حد «توهين به شعورِ خواننده»؟ معنای نوشته‌ی پيشين من، بسيار روشن بود: من از انتشار اين کتاب ذوق‌زده شده بودم. دليل‌اش روشن بود: از سبک و شيوه‌ی تعليقات شفيعی کدکنی بر این نوع کتاب‌ها خوش‌ام می‌آيد و بسيار نکته‌ها از آن آموخته‌ام که راهنمای من بوده است. خوب اگر بعضی از آموختن اين چيزها مستغنی هستند و دريای مواج معرفت و دانش‌اند، معلوم است که نيازی ندارد به اين چيزها! اين چه تصوری است که شما هر وقت متن دشواری را به دست گرفتيد يا معنای عبارتی را در متنی نفهميديد، حتماً مکلف‌ايد برويد کتابخانه و دنبال لغت‌نامه دهخدا بگرديد تا بفهميد بالاخره شاعر يا نويسنده چه گفته است؟ اين چه انتظاری است که کار آدمی که عمرش را صرف رساندن همين معارف به دستِ اهل‌اش کرده است، اين اندازه تحقير و تخفيف کنيم؟ خوب «گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن!» چرا اين هم بخل و تنگ‌نظری و طعنه و تحقير؟

۴. شفيعی کدکنی با اين کارش ظاهراً صدای عده‌ای را در آورده است. با آن‌چه من از اين دو جلد خوانده‌ام و دیده‌ام، اين اعتراض‌ها خدشه و خلل چندانی بر کار مهمی که شفيعی کرده وارد نمی‌کند. برای خواننده‌ی سرسری‌خوانی که به نکات ظريف توجهی ندارد، این هم یک کار ادبی است ميان کلی کار ادبی ديگر. درباره‌ی اين چاپ، مقدمه و تعلیقات‌اش، من هنوز هم حرف دارم و در يادداشتی جداگانه، نکاتی را از مقدمه‌ی شفيعی نقل خواهم کرد تا نشان بدهم چرا این چاپ، چاپِ مهم و ارزش‌مندی است.

پ. ن. بد نيست اين يادداشت دکتر پورنامداريان را هم بخوانيد: «شفيعی کدکنی و خيل اندک‌مايه‌گان». و اصلاً چه باک؟ عين عبارات را بخوانيد:
«در حال حاضر در قلمرو ادبیات فارسی و حوزه‌های مختلف ‌آن کسی نیست که با استاد شفیعی کدکنی قابل مقایسه باشد. آثار ایشان چه در حوزه تصنیف و چه در حوزه تحقیق چندان متعدد و متنوع و دقیق است که خیل اندک مایگانی که پس از انقلاب از گوشه‌و کنار این مملکت سربرآورده‌اند وگردانندگان امور فرهنگی، به ویژه ادبیات فارسی شده‌اند، اگر همه جمع شوند به گرد ایشان هم نمی‌رسند.

در این فضای مکدر که همه مثل آب خوردن ترفیع و ارتقاء پیدا می‌کنند، در حالی که یک جمله حرف حسابی در حوزه تحقیق و تصحیح نگفته‌اند، مگر آنکه آن را از جایی کش رفته باشند، آیا جایزه دادن _از هر دست_  به استاد شفیعی کدکنی به جز توجیه ابتذال و کم مایگی و توهین به ایشان ، معنی دیگری دارد؟  البته که باید تصحیح و تحقیق در آثار عطار کاری عظیم جلوه نکند تاخزعبلات دیگرانی که در مقایسه با استاد، ابوجادخوانی بیش نیستند، چنان نماید که «تاتوله» هوا کرده‌اند. این جایزه‌های متنوع و متعدد اگر تشریفی درخور قامت ما باشد، بی‌تردید بر بالای استاد کوتاه است.

بنده از رشته‌های دیگر دانشگاهی خبر ندارم،‌ اما حقیر چنان می‌داند که در رشته ادبیات فارسی اگر کتابی مستحق جایزه باشد، در حال حاضر فقط کتاب‌های استاد است، اما حالا که فروزانفر و زرین کوب و زریاب خویی نیستند، چه کسی را صلاحیت داوری کتاب‌های استاد است؟ و اگر کتاب دیگری مستحق تقدیر و جایزه باشد، چون استاد شفیعی کدکنی آن را ارزیابی و داوری نکرده باشد، پس چگونه استحقاق دریافت جایزه و تقدیر را پیدا کرده‌است؟ من البته به هیچ وجه قصد مبالغه درباره ایشان را ندارم- هرچند مبالغه هم در حق ایشان مبالغه نیست- بلکه غرضم آن است که آنان را که مویی ایراد در آثار ایشان کشف می‌کنند خوب است چشم بازکنند، بلکه لابار،‌را هم در آثار خود ببینند.»

۴

اين آوارگان

به دنبال شعری از محمود درويش می‌گشتم. در پی اصل عربی شعر بودم. کلمات‌اش – کلماتِ آن شعر خاص را – به ياد ندارم. ترجمه‌ی شده‌ی چند پاره شعر از او را که در گاردين يافتم به فارسی اين‌جا می‌آورم:

دهان‌اش را به زنجیر بستند،
و دستان‌اش را به صخره‌ی مردگان گره زدند.
گفتندش که: تو قاتلی!
غذای‌اش، ملبوس‌اش و بيرق‌اش را ربودند،
و او را در چاه مردگان افکندند.
گفتندش: تو سارقی!
او را از هر بندری بيرون انداختند
و محبوبِ جوان‌اش را از او ربودند
و آن‌گاه گفتندش که: تو آواره‌ای!

***

من از مردم نفرت ندارم
از هيچ کس چيزی نمی‌ربايم
اما
اگر گرسنه شوم،
گوشت غاصبانِ سرزمين‌ام را هم خواهم خورد
بهراس! بهراس از گرسنگی‌ام،
و از خشم‌ام!

***

خيابان‌ها ما را در ميان می‌گيرند
تو آیا به مرگ خو گرفته‌ای؟
من به زندگی و خواهشِ بی‌پايان خو گرفته‌ام.
تو مردگان را می‌شناسی؟
من تنها آن‌ها را که عاشق‌اند می‌شناسم!

اگر کسی اصل عربی اين‌ها را می‌داند،‌ ممنون می‌شوم همين‌جا معادل عربی‌شان را بنويسد.

۵

دعا

خدای‌ات عمر دهاد، ای دشمن! ای بدخواه! ای بدآموز! ای فتنه‌گر! ای خبرچين! ای آتش‌افروز! خدای‌ات عمر دهاد که ما را به سوی او می‌گردانی! خدای‌ات عمر دهاد که خوی ما را تلخ می‌کنی تا او جان‌مان را شيرين‌ کند! خدای‌ات عمر دهاد که ما را در قبضی می‌اندازی که بسط‌اش اوست! خدای‌ات عمر دهاد! خدای‌ات عمر دهاد که با نادانی و جهل‌ات ما را به حکمت می‌اندازی و از خفتگی می‌رهانی!
۵

جهانِ ارنست گلنر

دو روز است که تمام زندگی‌ام شده است ارنست گلنر. وقتی مقدمات و فصل اول پايان‌نامه را داشتم تحويل دانشگاه و جان کين می‌دادم، فکر نمی‌کردم گلنر که تنها نام دو کتاب از او در کتابشناسی‌ام آمده بود، اين همه سهم مؤثری در شکل دادن به فضای بحث (نفياً و اثباتاً) داشته باشد.  حوزه‌ی تحقيق و پژوهش گلنر انطباق فراوان دارد با کاری که دارم انجام می‌دهم. این چند روز را شيفته‌ی گلنر به سر می‌برم! تا آخر هفته از گلنر به طور محض راززدايی می‌کنم! شده‌ام مثل باستان‌شناس‌هايی که تا يک منطقه‌ی تاريخی تازه پیدا می‌کنند تمام بساط‌شان را پهن می‌کنند و بعد از اين‌که دیگر جايی برای حفاری نماند می‌روند سراغ جای بعدی! فعلاً مشغول حفاری سرزمين نوشته‌های گلنر هستم. کسی آيا خبر دارد که از آثار گلنر در ايران کدام‌ها ترجمه و چاپ شده‌اند؟ ممنون می‌شوم اين‌جا بنويسد. شايد هوس کردم بعضی از اين‌ها را ترجمه کنم برای چهار پنج سال آينده!
۴

بلعجبی!

داشتم به بعضی اتفاق‌های اخير (!) فکر می‌کردم و پی واژه‌ای می‌گشتم برای توصيف اين وضعيت تلخ و طنزآمیز و غريب. حافظ بيتی دارد که مغز اين معنا را در آن خلاصه کرده است:
پری نهفته رُخ و ديو در کرشمه‌ی حُسن
بسوخت عقل ز حيرت که اين چه بلعجبی‌ست
معنا خيلی روشن است. يعنی تمام معيارها و موازين متعارف عقلی و شناخته شده معکوس شده‌اند. پری، که تاب مستوری ندارد، اکنون پرده‌نشين شده است و رُخ نهفته است. نازيبايانی که حظَی از حُسن و جمال ظاهری و باطنی ندارند، عرض اندام می‌کنند و حُسن‌فروشی! هيچ چيزی سر جای خودش نيست. اين‌جاست که «عقل» حيران می‌ماند و انگشت به دهان که «اين چه بلعجبی‌ست»! و اين «بلعجبی» طعنه‌ای است سخت در خور. اين‌جا «بلعجبی» معنای‌اش چيزی است شبيه شعبده‌بازی و چشم‌بندی (نه به آن معنايی که در شعر شهريار هست که «به جز از علی که آرد پسری ابوالعجايب»). کسی که شعبده‌بازی می‌کند و چشم‌بندی، کارش فريب است و بازی دادن هوش و حواس مردم. تنها چيزی که می‌ماند حيف است و حسرت. دريغ است و تأسف. در همان غزل بالا، حافظ بیت ديگری دارد در وصفِ اين حال:
سبب مپرس که چرخ از چه سفله‌پرور شود
که کام‌بخشیِ او را بهانه بی‌سببی است

و نکته‌اش همين «سفله‌پروری» روزگار است. سفله‌گان زياد شده‌اند و گاهی رو به تکثير و ازدياد هم می‌روند. و آری، آب و هوای بعضی سرزمين‌ها (!)، «سفله‌پرور» است ديگر. چه می‌شود کرد؟ هيچ کس در ميان علما نيست اين‌ها را معنا کند برای آن‌که «بلعجبی» می‌کند:
تلك النكراء وتلك الشيطنة وهي شبيهة بالعقل وليست بعقل

۲

عاشقان کشتگانِ‌ معشوق‌اند

برای من شبِ قدر، يعنی شبِ طرب. شبِ شهادت مولا هم یعنی شبِ طرب. عزا و ماتم برای خسارت است و فقدان. وقتی خسارت و فقدانی در ميان نباشد، ماتم و سوگواری برای چه و برای که؟ وقتی همه چيز نو به نو می‌رسد و تازه است، غم از برای چی‌ست؟ حکايتِ آن‌ها که از سوگ‌واری دکانی می‌سازند و بازاری، جداست. عاشقان اهل تجارت نيستند. سوداگری کردن به بهانه‌ی ماتم اميرالمؤمنين، فریفتن خلايق است. نه علی نيازمند سوگ‌واری کسی است و نه سوگ‌واری برای علی، بی معرفت و شناخت قدری دارد. به معرفت هم اگر برسی، ديگر سوگ‌واری نمی‌کنی:
بی معرفت مباش که در من يزيدِ عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند

اين قطعه‌ی «نگار» را از آلبومِ «بی‌نشان» که حسام الدين سراج خوانده است، گوش بدهيد. سخت مناسب اين احوال است. هنرمندانی که سراج را همراهی کرده‌اند،‌ عبارت‌اند از:
جلال ذوالفنون؛ سرپرست همنوازان سه تار
محمد موسوی؛ نی همنواز آواز
حسن ناهید؛ نی همنواز گروه
احمد خاک طینت؛ دف
بیژن زنگنه؛ تنبک

۰

حسن السؤال نصف الجواب

آيا هر سؤالی، ارزش پرسيدن دارد؟ آیا هر سؤالی ارزش دارد آدم وقت‌اش را برای پاسخ دادن به آن صرف کند؟ فرق نمی‌کند که سؤالی برای خودِ شما پيش بيايد يا کسی از شما سؤالی را بپرسد. مهم اين است که سؤال اساساً درست طرح شده باشد و سؤال خوبی باشد. در دنيا هم سؤال مهمل و بی‌فايده زياد است و هم جواب‌های بی‌خاصيتی که به فراخور همان سؤال‌های بی‌خاصيت يا جهت‌دار تهيه می‌شوند. کريستوفر تينديل کتابی دارد با عنوان «مغالطه‌ها و ارزیابی استدلال». اين کتاب را انتشارات دانشگاه کيمبريج منتشر کرده است (در سال ۲۰۰۷) و نويسنده‌ی کتاب خودش استاد فلسفه‌ی دانشگاه ويندسور است. فکر می‌کنم برای دانشجويان فلسفه و اصولاً همه‌ی کسانی که به مسايل عقلی علاقه‌مندند (و باورهای زندگی‌شان را تنها با غليان عاطفه و احساسِ محض بنا نمی‌کنند)، خواندن این کتاب بسيار تأمل برانگیز خواهد بود. آن‌ها که انگليسی نمی‌دانند، البته می‌توانند روايتی خلاصه شده و به زبان ساده‌ای را از مفاهيم مشابهی که در این کتاب آمده است، در وب‌سايت زمانه، بخوانند (جان‌ام به لب رسيد بس که من به اين مطالب لينک دادم و صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه هميشه از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد!).

القصه، بعضی اوقات مهم است تشخيص بدهيم آيا پرسشی از اساس درست طرح شده است يا نه؟ وقت تلف کردن پای پاسخ دادن به هر پرسشی، کار بيهوده است؛ و من خود خيلی پيش آمده است که وقت‌ام را بيهوده پای چنين کاری گذاشته‌ام. اين جور کارها جز فرسايش اعصاب آدم نتيجه‌‌ای ندارد.

پ. ن. اين‌ را که نوشتم بهانه‌ی خوبی شد برای اين‌که نکته‌ای را درباره‌ی مسايل عقلی و فلسفی که رسانه‌ای می‌شوند بگويم. اول از همه اين‌که طرح بحث‌های علمی و انتقادی فلسفی در رسانه‌ای که مخاطب عام دارد، کار خطرخيزی است. اولين خطر رقيق کردن جنبه‌ی عقلانی و جدی بحث‌ها این است که ذهن مخاطب را تنبل بار می‌آورد و شيفته‌ی هيجان و احساس و عاطفه می‌کندش. اين يعنی نقض غرض. اين يعنی خیانت کردن به عقل و تعطيل کردن عقل نقادی که اين همه فيلسوف برجسته‌ در همين دو سه قرن اخير برای‌اش خونِ دل خورده‌اند. لذا در مورد خاص زمانه، حالا که پای نظرسنجی در ميان است، من معتقدم که در صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه – باز هم بحث همیشگی! – به ويژه با اين بضاعت معرفتی و فلسفی موجود، فکر می‌کنم اختصاص دادن صفحه‌ای به ترجمه‌ی مقاله‌ها يا کتاب‌هايی با وزن و اعتبار آکادميک، بايد جايگاه برجسته‌تری پيدا کند، حداقل تا حدی که – به زعمِ من – آشفتگی و ضعف‌های نظری بعضی از مقالات ديگر صفحه‌ی انديشه را بپوشاند. خاصيت ترجمه اين است که ديگر قضيه شخصی نمی‌شود. مزايای اين‌گونه بسط دادن صفحه‌ی انديشه، بی‌شمار است. و به اعتقاد من مضار تمرکز دادن صفحه‌ی انديشه بر تأليفات کسانی که هم‌رتبه‌ی نويسندگان تراز اول فلسفی و عقلی نيستند، آن اندازه است که اسبابِ نقض غرض می‌شود.

۴

ترکِ داوری

۱. مدتی است، چند ماهی شده است که گويی کسی گریبا‌ن‌ام را گرفته باشد، مدام فکر می‌کنم که «ترکِ داوری» یکی از گردنه‌های دشوار تهذيبِ نفس آدمی است. همین که بتوانی نفس‌ات را تربيت کنی که آدم‌ها را بر حسب ظاهرشان يا تعلق به يک طبقه‌ی خاص اجتماعی و فرهنگی يا يک مذهب و کيش و آيين خاص داوری نکنی، يعنی اين‌که اولين درس اخلاق را آموخته‌ای. راستی چرا مسلمان‌هايی که مدام می‌خوانند «ان اکرمکم عند الله اتقيٰکم» هيچ وقت فکر نمی‌کنند که تقوی ارزشی است که خارج از حتی مسلمانی هم محقق می‌شود؟! بعد به خودم گفتم که در کشور ما اساساً «تقوی» به طور نهادينه رو به زوال است. يعنی عده‌ای برای کسبِ‌ يک فضيلت مجاهده می‌کنند، زحمت می‌کشند و دشواری‌های فراوان تحمل می‌کنند تا خصلتی حسنه در آن‌ها ملکه شود. در ديار ما کار بر عکس است: گويی ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند، تا «بی‌تقوايی»، «خداناترسی»، «شرم نداشتن از خدا» و از همه مهم‌تر پيامد مستقيم و بلافصل آن يعنی «دروغ‌گويی» و «ريا» نهادينه شود و در ضميرشان راسخ گردد! خوب، وقتی تقوا از جامعه‌ای رخت بربست، ابلهانه نیست از آن جامعه انتظار «ترکِ داوری» داشت؟ راستی در اين ماه رمضان، در کشورِ ما، کسی به گوهر فراموش شده و مهجور تقوا هم فکر می‌کند؟ يا تقوا هم لباس تلبيس شده است؟

۲. با عزيزی درباره‌ی پاره‌ای متجددين گفت‌وگو می‌کردم. گفت بعضی‌ها جزر و مد را سيل قلمداد می‌کنند. فکر می‌کنند هر تکان و لرزه‌ای، معادل است با محشر کبرا و آخر الزمان! حوصله‌ی بعضی‌ها تنگ است. بعضی‌ها اندازه‌شان همين است:
چون به خانه‌ی مرغ اشتر پا نهاد
خانه ويران گشت و سقف‌اش اوفتاد!

۵

اهل الکتاب يا اهل کتاب؟

تا به حال دقت کرده‌ايد که در قرآن وقتی از سایر ادیان صحبت می‌شود، می‌گويد «اهل الکتاب» (با «ال» برای کتاب)؟  و نمی‌گويد: «اهل کتاب» (با تنوين  اضافی برای کتاب)؟   نمی‌گويد پيروانی کتابی؛ بلکه می‌گويد پيروان کتاب. يعنی يک کتاب. يعنی قرآن وحدت مضمونی و معنای ميان انجيل و تورات و قرآن قايل است. از «يک»‌ کتاب حرف می‌زند نه از «چند» کتاب. در نتیجه، وقتی قرآن می‌گويد: «اهل کتاب» مقصودش اين نيست که آن‌ها «اهل کتابِ خودشان» هستند و «اهلِ کتابِ ما» نيستند. خیلی روشن‌تر می‌گويد «اهل کتاب» و مرادش وسيع‌تر از آن است که بشود خط کشی مذهبی و دينی را در آن داخل کرد. علمای اهل لغت و عربيت اگر این‌جا را می‌خوانند، تأمل بفرمايند و اگر اشتباه می‌کنم تذکر دهند.
۰

نغمه‌های رمضانی

امسال آن بخش نغمه‌های رمضانی طربستان چند روزی ديرتر به روز شده است. اشکالی هم ندارد البته. علاوه بر اين‌که اين‌ها در فايل‌های طربستان موجود بودند، ديده‌ام که امسال در چند جای ديگر مجموعه‌ی اين‌ها به اضافه‌ی قطعات ديگری در وب موجود هستند. در طربستان قديمی، در بخش نغمه‌ی روز، آواز افشاری شجريان، دعای ربنا، اسماء الله و اذان مؤذن زاده را گذاشته‌ام. فرصتی باشد، اين‌ها را به طربستان تازه هم می‌افزايم که بشود پشتِ سر هم اين‌ها را گوش داد بدون اين‌که ناچار به دخالتِ دستی باشيم.

پ. ن. اين هم طربستان رمضانيه:

به جای فايل‌های قديمی، از فايل‌هايی که در «آخرين جرعه‌ی جام» بود استفاده کرده‌ام. بعضی‌ها هم که اساساً در طربستان قبلی وجود نداشتند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل