۶۰

در اهمیت معنای «مشترک‌الورود»؛ یا چرا به میرحسین موسوی رأی می‌دهم؟

چند روزی است به این نتیجه رسیده‌ام که باید دودلی را کنار گذاشت و صراحتاً برای این انتخابات اعلامِ موضع کرد. دلیل این تردیدِ من هم تا به امروز این بوده است که فکر می‌کردم هنوز دلایلی محکمی ندارم بر این‌که میان کروبی و موسوی به عنوان کسانی که حداقل اندکی به خواسته‌های من نزدیک‌ترند یا به عبارت بهتر، بسیار از احمدی‌نژاد دورترند، انتخاب روشنی انجام بدهم.

چنان‌که چندین بار گفته‌ام، به اعتقادِ من تلاش برای بیرون راندنِ محمود احمدی‌نژاد از ساختار قدرتِ سیاسی و از مقام قوه‌ی مجریه‌ی کشور، مهم‌ترین انگیزه است برای رأی دادن به هر کسی جز او (به عبارت دیگر، احمدی‌نژاد از همه‌ی آستانه‌های خِرَد، اخلاق و دین عبور کرده است و کس دیگری نمی‌تواند – هر کارهم بکند – این همه ما را به عقب‌ماندگی و ذلت بکشاند). این هم‌چنین یعنی وظیفه‌ی اخلاقی، عقلانی و ملی منِ ایرانی است که از هیچ قدمی برای سلب کردنِ این فرصت از محمود احمدی‌نژاد و کوتاه کردنِ این تهدید از سر ملت و کشور ایران، خودداری نکنم.

نخست این‌که هیچ یک از نامزدهای مشهور به «اصلاح‌طلب» موجود (نه میرحسین موسوی و نه مهدی کروبی) نامزدِ آرمانی من نیستند. به عبارتِ دیگر، این دو نامزد، حداکثر نماینده‌ی کفِ خواسته‌های من هستند. اما من، نماینده‌ی تمام ملت نیستم. این ملت، از هر جنس و سنخی، صاحبِ فکر دارد (از عامی گرفته تا نخبه). مشکلاتِ همه‌ی ملت هم از جنس دغدغه‌های من نیست. لذا سنجیدنِ مصلحت عمومی کشور هم یکی از عواملی است که ناگزیر باید بر تصمیم‌گیری ما اثر بگذارد (اشاره‌ی من صریحاً به مشکلات معیشتی و بحران‌زده‌ی مردم است).

من به مهدی کروبی نمی‌توانم رأی بدهم به این دلیل که چنان‌که در ماه‌های اخیر به دفعات نوشته‌ام، به اعتقادِ من، کشور ما نیازمند آرامش، سنجیدگی، پختگی و پرهیز از شعارهای احساسی و ارایه‌ی راه‌حل‌های رادیکال و افراطی است. مهدی کروبی با کارنامه‌ای که از او داریم و رفتارهای انتخاباتی ماه‌های اخیرش، نشان داده است که به سادگی می‌تواند هم به افراط بگراید و هم به تفریط. به عبارتِ دیگر، چه بسا بعضی شعارهای آقای کروبی، به اصطلاح «بگیرد» و جواب بدهد، اما این حوالتی کار کردن‌ها، نه قاعده حساب می‌شود و نه مبنای تکیه‌ی عقلانی. هر اندازه هم که آقای کروبی – به قول دکتر سروش – «تراز نظام» باشد، دلیل نمی‌شود گمان کنم او لزوماً نتیجه‌ی مطلوب‌تری برای آینده‌ی ما رقم خواهد زد. صریح‌تر می‌گویم: کروبی نزدِ من، نسخه‌ی رادیکال‌تر شده و متهورتر خاتمی (یا به عبارتی اطرافیان او) است. من رادیکالیسم و افراط را ولو زیر لوای آزادی‌خواهی و دفاع از حقوق مدنی، زهر قتالی برای توسعه‌ی کشور می‌دانم.

آقای کروبی هر اندازه که مشاورانِ خوبی داشته باشد (ظاهراً این یکی از قوی‌ترین دلایلی است که این روزها در نوشته‌های انتخاباتی برای تقویت موضعِ آقای کروبی در گردش است)، اولاً خودِ او رابطه‌ی اندام‌وار یا ارگانیک با این مشاوران ندارد. به این معنا که این مشاوران از جنسِ خود آقای کروبی نیستند. این مشاوران چهل‌تکه‌ای هستند با گرایش‌های مختلف که تحت شرایط موجود به خاطر مروت و جوانمردی آقای کروبی گردِ او جمع شده‌اند. هیچ تضمینی نیست که فردا این‌ها باز هم همراه او بمانند و موقع اختلاف نظر فکری یا تفاوت مشی عملی یا از او جدا نشوند یا نقاری پیش نیاید (مثلاً، به نظر من آینده‌ی رابطه‌ی آقای کرباسچی و آقای کروبی آینده‌ی روشن و بی‌ابهامی نیست). ثانیاً، آقای کروبی خودش هم باید بتواند در زمینه‌های مختلفی که از او پرسشی می‌شود، صاحب فکری و ایده‌ای باشد نه این‌که توپ را بیندازد به میدان مشاوران‌اش. مشورت گرفتن از مشاور یک چیز است و ژست و نمایشِ آن را دادن یا همه چیز را به دوش مشاور انداختن، چیز دیگر. اگر قرار باشد آقای کروبی بلندگوی گروهی باشد که از همه جا رانده و مانده‌اند، معلوم نیست فردا هنگام بروز اختلاف بین شیخ و پیرامونیان چه رخ خواهد داد.

تفاوت‌های موسوی در همین موارد به نظر من آشکار می‌شود. بگذارید ابتدا بگویم همین‌که قابلیت‌ رأی جمع کردن موسوی بالاتر از کروبی است (و این واقعیتی است ملموس)، خود به طور بدیهی برای من حجتی است برای رأی دادن به موسوی. هر کس بخت بالاتری برای مغلوب کردن احمدی‌نژاد داشته باشد، به طور طبیعی گزینه‌ی مقبول من خواهد بود. این از نکته‌ی نخست. نکته‌ی بعد این است که تکلیفِ  ما با موسوی بسیار روشن‌تر است تا با کروبی. مهم نیست که کروبی نشسته است و حزب اعتماد ملی درست کرده است (این قدر می‌گویند حزب درست کرده است که وهم و گمان برمان داشته که ایران شده است انگلیس و کروبی کاری کرده است در قد و قواره‌ی احزاب استخوان‌دار سیاسی! نه از این خبرها نیست؛ با این‌حال همین کار ابتدایی هم باید ستوده شود). مهم این است که کروبی هر لحظه به سویی میل خواهد کرد (بسته به این‌که باد قدرت در اقیانوس سیاست از کدام سو بوزد). دقت کنید که این‌ها منافاتی ندارد با مروت و جوانمردی شیخ. آقای کروبی صفات و ویژگی‌های ستودنی فردی، کم ندارد. ولی این‌ها فردی است، نهادینه نیست. آقای کروبی نزدِ من، الگوی مناسبی برای اتوریته و رهبری نیست (حداقل در برابر موسوی).

ادامه‌ی مطلب…

۱۳

افشای دروغ و ریا تخریب نیست

این روزها مغالطه‌ای در زبان‌ها می‌چرخد و آن این است که این همه از کژروی‌ها و بدکنشی‌های احمدی‌نژاد گفتن، خود مصداقِ بی‌اخلاقی است (نامِ سیاسی این به اصطلاح بی‌اخلاقی، می‌شود «تخریب»!). مغالطه، سخنِ دروغِ راست‌نماست. راست‌نماست به خاطر این‌که هر کس خود را اخلاقی بداند، با گرفتنِ گریبان دولت نهم، به تردید می‌افتد که آیا کارش اخلاقی بوده است یا نه و چه بسا از روی احتیاط هم که شده، عقب‌نشینی کند از این موضع. اما دروغ است (و دروغی بی‌فروغ است) به دلایل زیر:

دروغ‌گویی، ریاکاری و دین‌فروشی دولت احمدی چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. این‌‌ها همان‌هاست که این مجموعه خود را بدان مفتخر می‌داند. معمولاً کسی که لغزشی دارد و خطایی مرتکب می‌شود، اگر هنوز اندکی شرم در او باقی باشد، آن‌ها را پنهان می‌کند. ولی این نادره‌گان دوران، در روز روشن دروغ می‌گویند، با وقاحت ریا می‌ورزند و لقمه‌ی شبهه می‌خورند (همان ارقام مفقود شده‌ای که هنوز هیچ‌کس توضیحی درباره‌اش نمی‌دهد، «لقمه‌ی شبهه» است اگر برای کسی در شبهه بودن‌اش هنوز شبهه‌ای هست!). هیچ احساس خجلتی هم در آن‌ها نیست. اگر قرار باشد کسی هم گریبانِ صاحب قدرت را نچسبد، این چه مسلمانی است و این چه امر به معروف و نهی از منکری است؟

یک قلم از دروغ‌های آشکار محمود احمدی‌نژاد (و این فقط یک قلم است از بی‌شمار دروغِ نهادینه)، همان قصه‌ی هاله‌ی نور بود که فیلم‌اش موجود است در وب و همان‌جاست که آیت‌الله جوادی آملی به او می‌گوید دروغ نگویید (آخر آدم به کسی که شهره است به راست‌گویی و صداقت که اندرز نمی‌دهد: «دروغ نگویید!»). و باز هم فیلم از او موجود است در انکارِ صریح همین سخنان. دین‌ورزی «به تسبیح و سجاده و دلق نیست». خدمتِ به خلق هم با «نمایش خدمت» و خدمت یک دو روزه از جیب دگران، خدمت نیست. وقتی رییس دولت می‌گوید توسعه فاقد بار ارزشی و انسانی است، نیازی نیست کسی به او توضیح بدهد که توسعه یعنی آبادانی کشور، یعنی فراهم کردن رفاه پایدار برای ملت، یعنی کشورداری اخلاقی؛ او تصمیم خودش را برای شلختگی در برنامه‌ریزی گرفته است (این همان رییس دولتی است که تمام بودجه‌اش در یک دفترچه‌ی کوچک جا می‌شود). این‌ها البته مسأله‌ی فهم است و نعل وارونه زدن؛ حکایت بی‌اخلاقی‌ها و دروغ‌گویی‌های دولت نهم و یاران‌اش نیست. بی‌اخلاقی، یعنی رسوایی کردان و وقاحت دفاع از او. علما، برای پیشوایان جامعه‌ی مسلمانان شرایطی قایل‌اند و اهم آن البته عدالت است. هر چیزی که پیشوای سیاسی جامعه را از عدالت ساقط کند، او را از پیشوایی هم می‌اندازد. اصرار کردن بر رسوایی کسی مثل کردان برای ساقط کردن احمدی‌نژاد از عدالت کافی نبود؟

افشای بی‌اخلاقی ریاکاران و دروغ‌گویان مصداق اشاعه‌ی فحشا نیست. اگر کسی نباشد که خرقه‌ی تزویر این‌ها را بدرد، پس فرق خیر و شر و راست و دروغ کجا معلوم می‌شود؟ اگر هنوز وجدان اخلاقی جامعه از این دروغ‌های آشکار گزیده می‌شود و رعشه بر وجود مسلمانی می‌افتد، شاید امیدی به آینده‌ی جامعه باشد. اگر جامعه‌ی ما به دروغ و ریا واکنش نشان نمی‌دهد و نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت است، تکلیف روشن است. جای بحثی نیست دیگر.

ایران، انگلیس نیست. اما این‌جا چیزی هست که آن‌جا نیست. هر کس شش ماه این‌جا زندگی کند و مرتب تلویزیون تماشا کند، خواهد دید که چگونه سیاست‌مداران را به سیخ و صلابه می‌کشند و حتی اگر به قدر ۱۰ پوند از اموال مالیات مردم (همان بیت‌المال خودمان) برای امور شخصی‌شان خرج کنند، اگر از مقام‌شان عزل نشوند (یا خودشان بلافاصله استعفا ندهند)، دست کم رسماً کاغذ به دست در تلویزیون ظاهر می‌شوند و از ملت عذرخواهی می‌کنند؛ می‌گویند پول را بر می‌گردانند و دیگر هرگز از این کارها نمی‌کنند (نمونه‌اش کاری بوده که شوهر جکی اسمیت، وزیر کشور دولت براون کرده بود). چند هفته‌ای است همین ماجرا را بر سر نمایندگان حزب کارگر (در واقع بر سر دولت براون) دارند می‌آورند. حیف و میل‌های مالی در این کشور شوخی نیست. کمترین رقم تخلف می‌تواند باعث سقوط دولت شود. کوچک‌ترین دروغ و سوء استفاده ازاموال عمومی، در کمترین زمانی صدای رسانه‌های را بر سر آن‌ها بلند می‌کند. بالاترین مقام پلیس به خاطر تخلف زیردست‌اش یا اشتباه در تصمیم‌گیری از مقام‌اش برکنار می‌شود. این حساسیت‌ها به «اعتماد» مردم، اسم‌اش اخلاق هست یا نه؟ و این اندازه اخلاقی بودن، در کردار و گفتار کدام مسئول دولتی ما هست؟ نه؛ سخن گفتن از بی‌اخلاقی و بر آفتاب افکندن تخلف‌های دولت نهم، بی‌اخلاقی نیست. این قصه از من و شمای درویش بی‌قبا شروع نشده است. همان مجلسی که به وزرای این دولت رأی اعتماد داده است، قصه‌ی رسوایی این دولت را به بانگ بلند گفته است. پس این همه تعلل از چی‌ست؟ این همه خاموشی و چشم فروبستن بر آن همه دروغ چی‌ست؟

پ. ن. این هم شاهد مدعای بنده: آقای احمدی‌نژاد قصد دارد به «تخریب»ها پاسخ بدهد! آقا! شما لازم نیست پاسخ بدهید؛ کافی است حداقل در یکی دو مورد بیایید و عذرخواهی کنید (البته عذرخواهی در قاموس حضرت‌عالی معنی ندارد؛ چون همه‌ی کارهاتان درست است). فکر نمی‌کنید باید به خاطر تعلل و قصور و مشخصاً امتناع از عزل علی کردان (و حساسیت نشان ندادن به دروغ و تقلب)، باید عذرخواهی می‌کردید؟ گرفتیم که به «تخریب»ها پاسخ دادید، جواب دروغ‌ها و ریاکاری‌ها را چطور می‌دهید؟ جواب خدا را چطور؟! (البته ظاهراً خدای ما با خدای شما فرق دارد که لازم نیست به خاطر دروغ‌گویی و تظاهر به او جواب بدهید).

۵

سربلندی یا سرافکندگی اخلاقی؟

امکان و احتمال دوباره رییس جمهور شدن احمدی‌نژاد، نکته‌ای نیست که به آسانی بتوان از کنارش عبور کرد. همین یک نکته، خود می‌تواند عامل تعیین‌کننده و مهمی برای هر موضع‌گیری سلبی یا ایجابی و حتی حرف زدن یا حرف نزدنِ ما باشد. کسی که خود را مستغنی از داشتن ستاد می‌بیند و چهار سال خاصه‌خرجی کرده است و از کیسه‌ی ملت حیف و میل کرده تا رأی بخرد، برای‌اش مهم نیست که این بذل و بخشش‌ها، آیا چهار سال دیگر هم شدنی است یا نه. و قصه‌ی اقتصاد تنها یک گوشه‌ از قبای دریده‌ی ملت است!

تمامِ امروز با خودم کلنجار رفته‌ام که چه باید کرد و چه باید گفت؟ از ما چه کاری ساخته است؟ فکر می‌کنم تجربه‌ی تلخ چهار سال پیش باید این درس عبرت‌آموز را اکنون پیش چشم ساکنان وبلاگستان نهاده باشد که وزنِ آن‌ها در رقابت‌های انتخاباتی، قابل اعتنا نیست. به عبارت دیگر، آن‌چه نتیجه‌ی انتخابات را رقم می‌زند، این نیست که من و شمای انگشت‌شمار چه بگوییم و چه بکنیم (حتی رأی چهره‌های برجسته‌ی روشنفکری دینی و حزب‌های نام و نشان‌دارِ سیاسی هم نمی‌تواند گرهی بگشاید؛ مهم نیست که پشتِ که بایستند).

من اما تلاش می‌کنم کاری کنم و چیزی بگویم که پیشِ خودم و خدای خودم، فردای انتخابات سربلند باشم و احساس شرمساری نکنم. این کهنه‌دلق وبلاگ که «بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ایم»، مگر تا کجاها توان جلوه‌گری دارد؟ نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. ولی بدون شک، این‌ها وزنی برای اعمالِ تغییرِ جدی در صحنه‌ی سیاست ما ندارند. فارغ از این‌که نتیجه‌ی انتخابات چه باشد، تلاش من این است که هر چه می‌کنم و می‌گویم معطوف به یک هدف واحد باشد: ایستادگی در برابر بالا رفتن احمدی‌نژاد. مهم نیست که او رییس جمهور بشود یا نشود. اگر نشود که فبها و نعم و هو المطلوب؛ آن وقت می‌نشینیم و بحث می‌کنیم که کدام‌یک از نامزدها مناسب‌تر است و کدام اهل حرف است و کدام اهل عمل. ما هم خرسند خواهیم بود و سر به کله‌گوشه خورشید خواهیم سایید که اندک قدمی در راه ایستادگی در برابر جهل و ریا و دروغ برداشته‌ایم. اما اگر شوربختانه احمدی‌نژاد به هر دلیلی رییس جمهور شد و سخن، قلم و کردارِ من به هر نحوی اندک‌ذره‌ای سهم در بالا رفتن او داشته باشد، این من‌ام که پیش خدای خود و نفسِ خویشتن شرمسار خواهم بود که چندان مسئولیت اخلاقی و انسانی نداشته‌ام که رشد سرطانی جهل و ریاکاری را تشخیص بدهم. مولوی می‌گوید که: اول ای جان دفعِ شر موش کن / بعد از آن در جمعِ گندم کوش کن! تمام آن نظرورزی‌ها و نکته‌بینی‌ها در احوال این نامزد یا آن امیدوار ریاست جمهور تا وقتی که اطمینانی محکم حاصل نشود که آن سوی کار استوار شده است، هباءً منثوراً است. برای من بیش از هر چیز قصه‌ی اخلاق مهم است. فارغ از این‌که نتیجه‌ی انتخابات چه باشد، نمی‌خواهم سرافکنده‌ی اخلاق و انسانیت باشم.

فردای انتخابات باید دید که هر کسی چقدر کوشش کرده است تا ایران را از سیطره‌ی جهل و ظلمت بپیراید. بهتر است نام نیک از خود باقی بگذاریم تا در تخریب این و آن بکوشیم با توهم این‌که خواننده داریم و مراجعه کننده. کمترین حرفی که من می‌زنم این است که اگر احمدی‌نژاد رییس جمهور شود، من به عنوان یک شهروند نه تنها «حق» داشته‌ام که به او رأی ندهم، بلکه حق داشته‌ام که او را نقد کنم و از همه مهم‌تر رضایت به این کژروی نداده‌ام. کار سختی نیست. می‌توانیم همه ترازویی پیش روی‌مان بگذاریم و ببینیم چقدر سهم در برکشیدن دولت احمدی داشته‌ایم یا داریم. اگر کسی قرار باشد جایی «توبه» کند، این‌جاست که جای توبه است!

گروهی شاید استدلال کنند که خوب حالا احمدی‌نژاد چهار سال دیگر هم رییس جمهور شد؛ مگر چه می‌شود؟ خوب است بتوانیم پاسخ‌هایی روشن و بی‌پرده به همین پرسش بدهیم. این پرسش را اگر پاسخ دادیم، پاسخ ندادن به هر پرسش دیگر، وبال ما نخواهد شد. این یک پرسش است که قلبِ همه‌ی مسایل ماست.

۱۰

رأی به تقلید پذیرفته‌ای، رأی به تقلید بود سرسری!

من سخت وام‌دار اندیشه‌ی دکتر سروش‌ام و هیچ‌گاه حرمتی را که برای او به عنوان استادی فرهیخته که نفسی گرم و محضری روح‌نواز دارد فرو نمی‌نهم. من درباره‌ی نظر دکتر سروش نسبت به انتخابات (یعنی یک امر سیاسی صریح)، دیدگاه خودم را دارم. در یادداشتی دیگر، کوشش می‌کنم نشان بدهم چرا ماجرا را جور دیگری می‌بینم (در عین این‌که دکتر سروش برای من سخت عزیز است).

در وضعیت سیاسی فعلی، هم کروبی و هم میرحسین موسوی، به اعتقاد من سرمایه‌های مهمی برای کشور ما هستند. و البته دکتر سروش هم در عرصه‌های عقلی و معرفت‌شناختی (و در حوزه‌ی شناختِ دین) سرمایه‌ای است بی‌بدیل. هیچ کدام از این سرمایه‌ها را به هیچ نوعی نباید از دست داد یا به آن‌ها صدمه زد.

این مختصر را در واکنش به نوشته‌ی محمد قوچانی (پیغام سروش) می‌نویسم در روزنامه‌ی اعتماد ملی. این را درک می‌کنم که برای روزنامه‌ی اعتماد ملی که ارگان رسمی مهدی کروبی است، حمایت یکی از مهم‌ترین چهره‌های روشنفکری دینی، چه اندازه باعث ذوق‌زدگی می‌شود. این عبارات محمد قوچانی را بخوانید: «آیا – چنان که درباره برخی نویسندگان حامی شیخ معمول است – با لابی‌های فشرده و مذاکرات گسترده و بیانیه‌های رادیکالیزه شیخ، سروش ترغیب‌ شده که به او رای دهد؟ روشن است که چنین نیست بلکه اصلی‌ترین حلقه یاران سروش در سفر اخیر او به ایران، دکتر را به عکس این گفتار و رفتار فرا خواندند و امروز با خواندن این دیدگاه سروش بعید نیست این مصاحبه را بایکوت کنند و بگویند همان‌گونه که مقلدان آیت‌الله بروجردی روز عاشورا خلاف همه سال از ایشان تقلید نمی‌کردند و آن یک روز کار خود را می‌کردند و به شیوه خویش عزاداری می‌کردند، مقلدان دکتر سروش هم روز انتخابات خلاف همه سال از استاد پیروی نمی‌کنند! این گمانه‌زمانی تقویت می‌شود که دریابیم نه یاران سروش رغبتی به لابی با شیخ داشتند و نه یاران شیخ فکر می‌کردند بتوانند نظر سروش را جلب کنند چنان که هم در سال ۸۴ و هم در سال ۸۸ از دیدگاه سروش ذوق‌زده شدند.»

اشکال من به یکی دو نکته‌ی ظریف در نوشته‌ی قوچانی است که نه برای خودِ او مناسب است (و نه برای مهدی کروبی) و نه بدون شک برای دکتر سروش. سخن گفتن از «مقلدان دکتر سروش» آن هم دکتر سروشی که تمام دستاوردش این بوده که به شاگردان‌اش بیاموزد که از تقلید پرهیز کنند و نگاه خردمندانه و بصیرانه به مسایل داشته باشند، چیزی جز اهانت به سروش و شاگردانی نیست که سال‌ها پرورش داده است. این که بگوییم: «مقلدان دکتر سروش هم روز انتخابات خلاف همه سال از استاد پیروی نمی‌کنند» یعنی انتظار داشته باشیم شاگردان دکتر سروش (به قول قوچانی «مقلدان»اش) از استادشان پیروی کنند!

من در عین تمام احترام عمیقی که برای دکتر سروش قایل هستم، رأی سیاسی مستقلی دارم و شکی ندارم که استادی چون سروش به رأی مستقل حتی دشمنان‌اش هم احترام می‌گذارد چه برسد به دوستان‌اش! دکتر سروش به ما آموخته است که وقتی رأی علی ابن ابی‌طالب را درباره‌ی زنان می‌خوانیم، باید توجه کنیم که او استدلال کرده است و وقتی پای استدلال به میان می‌آید، رابطه‌ی شخص استدلال کننده و نظرش منسلخ می‌شود و ما فقط با استدلالی روبرو هستیم که می‌توانیم در آن خدشه کنیم. دکتر سروش هم این‌جا به سادگی استدلال کرده است. این نهایت جفا و بی‌انصافی به دکتر سروش است که بگوییم چون دکتر سروش حامی کروبی است، شاگردان‌اش هم باید به کروبی رأی بدهند.

محمد قوچانی می‌نویسد که: « پس راز این شیخ و سروش چیست؟ که نه از سر وامداری است، نه حکمرانی، نه رایزنی و نه حتی همزبانی… پاسخ را باید در این جمله سروش در مصاحبه اخیرش جست. آنجا که می‌گوید: به صراحت برای شما بگویم. اینکه کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاست ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد را نمی‌پسندم. باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.». اما دقت نمی‌کند که سروش از «پسند» خودش سخن گفته است. و البته هم در پسند دکتر سروش می‌شود بحث کرد و هم در استدلال‌اش. بدون این‌که وارد استدلال دکتر سروش (و تقویت یا تضعیف آن) شوم، این را دوباره برجسته می‌کنم که نه برای قوچانی و حزب متبوع‌اش، و نه برای دکتر سروش و شاگردان‌اش مناسب است که تصویر جمعی مقلد و پیروان چشم و گوش بسته‌ی فاقد قوه‌ی استدلال متین ارایه دهند. افتخار و اعتبار دکتر سروش به این است که شاگردانی پرورش داده است که قوه‌ی استدلالی مستقل دارند و آموخته‌اند که خردشان می‌تواند بر پای خود بایستد.

مرتبط: وقتی رقیب اصلی فراموش می‌شود!

پ. ن. این طرز تبلیغ محمد قوچانی برای مهدی کروبی، با این زبان و ادبیات، بیشتر ضد تبلیغ بود تا تبلیغ. بدتر از این نمی‌شد از کروبی دفاع کرد.

۱

بسته‌ی اصلاحاتی!

این روزها زیاد به این جمله بر می‌خورم که به فلانی رأی می‌دهم چون اصلاح‌طلب است یا به فلانی رأی نمی‌دهم چون اصلاح‌طلب نیست. این جمله، جمله‌ای است مناقشه‌آمیز و راهزن. گذشته از این، همین نوع نگاه‌ها باعث شکاف در جامعه می‌شود و بدتر از آن، به نظر من، باعث باختن بازی انتخابات در برابر جبهه‌ی احمدی‌نژاد می‌شود. دلایل‌ام را توضیح می‌دهم.

مهم‌ترین دلیل من این است: واژه‌ی «اصلاحات» و تعبیر «اصلاح‌طلبان» در کشور ما بسیار مبهم است (و از جنسِ – به قول دوستی نازنین – «کلیات ابوالبقا»ست!). هیچ کس دقیقاً نمی‌داند اصلاحات شامل چه چیزهایی هست و چه چیزهایی را در بر نمی‌گیرد. همه البته تصوراتی کلی از اصلاحات دارند. همه ظاهراً می‌پذیرند که اصلاحات با رسانه‌های آزاد سرِ همدلی دارد یا خواهان محدود شدن قدرت‌های بی‌قید و شرط اهل سیاست و مدافع شفافیت و پاسخگویی است. اما با این کلیات، وقتی به مصادیق می‌رسیم، مشکلات ما شروع می‌شوند. به جرأت می‌گویم که در کشور ما روی هر کس که شهره به اصلاح‌طلبی است انگشت بگذارید، می‌شود از همان زاویه‌ی اصلاحات به او خرده گرفت. عرض بنده البته این نیست که چیزی هست به اسم اصلاحات و من با آن مخالفم. عرض بنده این است که این تعبیر عرض عریضی دارد و بسیار تفسیر بردار است. کسی که برای من اصلاح‌طلب است،‌ برای کس دیگر نیست. کسی که، مثلاً، برای من نماد نیرنگ و حیله‌گری است، شاید برای کس دیگری اصلاح‌طلب باشد. در نتیجه، این تعابیر و برچسب‌ها، کمک چندانی به حل مشکل ما نمی‌کند.

ما نیاز به مقوله‌بندی‌های روشن‌تر و جدی‌تری داریم. من فکر می‌کنم دیگر وقت آن نیست که دوباره از سوراخ مفاهیم کلی و نامتعینی مثل «اصلاحات» و «مردم‌سالاری» (دینی یا غیر دینی) گزیده شویم. لازم نیست ارزش‌های متعالی انسانی و مدنی را قربانی کنیم. ارزش‌های مهم کشورداری لزوماً مندرج یا مستتر در این تعابیر پر ابهام نیستند. من فهم روشنی از «اصلاحات» یا «اصلاح‌طلبی» ندارم (و البته به آن اشکالاتی هم دارم). اصلاحات، یک بسته نیست که بگوییم موسوی تمام اقلام این بسته را داراست و کروبی نه (یا بر عکس، کروبی نماد تمام عیارِ بسته‌ی اصلاحات است و موسوی نیست).

اصلاح‌طلبان حکومتی و حزب‌های شناسنامه‌دار کشور (هر جوری که فکر می‌کنند و با هر سیاستی که دارند)، البته جای خود را دارند. اما من به عنوان کسی که می‌خواهد مستقل از دسته‌بندی‌های سیاسی باقی بماند، فکر می‌کنم باید به احتیاط با این تعابیر برخورد کرد. شاید کسی که رسماً عضو یا گرداننده‌ی یک حزب «اصلاح‌طلب» است یا شهره است به «اصلاح‌طلبی» (و حتی متمایل است به «اصلاح‌طلبی») از دیدِ من چندان چهره‌ی مناسبی نباشد برای آرمان‌هایی که دارم (آرمان‌هایی که اشتراک بسیاری با آرمان‌های اعلام شده‌ی این «اصلاح‌طلبان» دارد). از نگاه به اصلاحات به مثابه‌ی یک «بسته» باید عبور کرد؛ این نگاه‌های ذات‌گرایانه، راه توسعه را درازتر می‌کنند.

۱

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند…

(۱)
دلایل ما در ترجیح دادن کروبی بر موسوی یا بر عکس چی‌ست؟ خوب است دلایل عمده را فهرست کنیم و بسنجیم.

مهم‌ترین و محکم‌ترین دلیل در رأی دادن به هر یک از این دو نفر، جلوگیری از به قدرت رسیدن دوباره‌ی احمدی‌نژاد است. تباه‌کاری، ترویج دروغ، ریا، تزویر و لمپنیسم، به اضافه‌ی سوء تدبیر و به باد دادن سرمایه‌های مادی و معنوی کشور، کمترین دلایل خردمندان برای رأی دادن به موسوی یا کروبی و هراس از به قدرت رسیدن دوباره‌ی احمدی‌نژاد است. طبیعی است که انتظار داشته باشیم رییس جمهور بعدی نسخه‌ی دیگری از احمدی‌نژاد نباشد. اما مهم است که این قدر مسئولیت‌پذیر باشیم که هوس‌ناکانه موسوی یا کروبی را هم‌شأن احمدی‌نژاد ندانیم. صریح‌تر و روشن‌تر نمی‌توان از این سخن گفت که هر نقدی به هر نامزدی جز احمدی‌نژاد که نتواند عیوب کار احمدی‌نژاد را آشکار کند (و از همه مهم‌ترین زیان و خطر جدی او را برای آینده‌ی کشور نشان بدهد) یا ناخواسته حاشیه‌ی امنی بر بدکنشی و کژروی او فراهم کند، خدمت به او خواهد بود.

معیارهای مهم برای انتخاب یکی از دو نامزد مورد حمایت اصلاح‌طلبان سابق، ظاهراً به قرار زیر است:
یکم این‌که نامزد مورد نظر اهل عمل است یا اهل حرف. متعلق سخن بسیار روشن است. دوره‌ی هشت ساله‌ی ریاست جمهوری سید محمد خاتمی تداعی کننده‌ی بلاغت در سخنوری و قصور در عمل جدی و تعیین کننده بوده است. فارغ از این‌که دلایل و توجیه‌های خاتمی برای این وضعیت چی‌ست، این نکته یکی از موارد تعیین‌کننده برای تصمیم‌گیری درباره‌ی نامزدهاست. بدون شک اهل اندیشه از بی‌عملی سیاست‌مداران ما، و توجیه‌گری (یا لفاظی) به ستوه آمده‌اند. و این موضع، موضع به حق و عدالت‌خواهانه‌ای است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

دوم معیار این است که نامزد مورد نظر چقدر در گذشته‌ی خود تجدید نظر کرده است. اگر نامزدی قرار باشد همان سخنان قبلی را تکرار کند و خودش توانایی نقد گذشته‌اش را نداشته باشد، طبیعی است که جای سؤال و تأمل برای رأی‌دهندگان باقی بگذارد. اما باید توجه کرد که این معیار هم معیاری است که با گزینه‌های موجود نسبت یکسانی دارد و هیچ بعید نیست همه‌ی این نامزدها نمره‌ی نامطلوبی در این زمینه بگیرند (خاطرتان هست آقای کروبی خطاب به اصلاح‌طلبان می‌گفت همه‌مان باید «توبه» کنیم؟)

سوم این‌که نامزد مورد نظر چه اندازه می‌تواند یاریگر ما در تحقق قوی‌ترین انگیزه‌ی حضور در انتخابات باشد؟ کدام‌ یک از این نامزدها می‌توانند راه را بر تکرارِ فاجعه‌گونه‌ی پدیده‌ی احمدی‌نژاد سد کنند؟

اما معیار سوم، یا به عبارتی مهم‌ترین انگیزه‌ی حضور جدی در انتخابات فعلی (که صف‌آرایی احمدی‌نژاد در برابر هر که غیر از احمدی‌نژاد است)، حتی می‌تواند ما را به ریاست‌ جمهوری محسن رضایی یا محمد باقر قالیباف برساند. یعنی اگر ورود ما به مسأله‌ی انتخابات حداقلی باشد و تلاش برای عبور از یک فاجعه‌ی چهارساله‌ی دیگر، اعتنا به هر گزینه‌ای که بتواند فاتح صندوق‌های رأی باشد، اعتنای مهم و خردمندانه‌ای است.

اما پرسش ظاهراً از این‌جا آغاز می‌شود که با فرض رییس جمهور نشدن احمدی‌نژاد، نامزد مورد حمایت ما چه خواهد کرد؟ اعتقاد من این است که در حال حاضر مسأله مشترک الورود است. یعنی اگر بخواهیم دلیلی علیه نامزدی کروبی بیاوریم، می‌توان دلیل دیگری علیه نامزدی موسوی هم اقامه کرد (و بر عکس). آقای کروبی در هفته‌های گذشته نشان داده است که اگر موقعیت اقتضا کند، او هم از ادبیات و زبانی استفاده خواهد کرد که چندان با ادبیات احمدی‌نژاد تفاوت ندارد. ایشان بود که اصطلاح «حکم حکومتی» را باب کرد و اخیراً هم گفته است که به آن اعتقاد دارد. آقای موسوی هم گفته است که به ولایت فقیه اعتقاد دارد. اما اعتقاد به ولایت فقیه کجا و عملی کردن حکم حکومتی با آن تبعات سنگین در فشل کردن اصلاح‌طلبان کجا؟ می‌شود بر آقای موسوی هم اشکالاتی وارد کرد؛ اما ایشان یا در این ۲۰ ساله در ساختار قدرت نبود یا کسی سخنان‌اش را پوشش نداده و نمی‌توان به آسانی درباره‌اش قضاوت کرد. این البته لزوماً دلیل بر این نمی‌شود که کروبی نامزد نامناسبی است. مضمون اصلی حرف من این است که واقعاً ما دلیل محکم و قانع‌کننده‌ای در ترجیح کروبی بر موسوی نداریم، مگر این‌که بتوانیم نشان دهیم کروبی آراء بیشتری از موسوی جلب خواهد کرد. این نکته هم فارغ از نظریه‌پردازی، به صورت تجربی قابل پیگیری است.

من فکر می‌کنم در گفتار یا کردار آقای موسوی یا کروبی هیچ قرینه‌ی نگران‌کننده‌ای نیست که اگر هر کدام رییس جمهور شوند، فضای بازی را که برای اهل اندیشه فراهم خواهند کرد، کمتر باشد. یعنی هیچ یک امتیازی در این زمینه بر دیگری ندارد.

ادامه دارد…

۱۳

آلزایمر یا آناکرونیسمِ معکوس؟!

امروز کاریکاتوری را از نیک‌آهنگ دیدم (با عنوان «آلزایمر») که البته این نوعِ نگاه‌های نیک‌آهنگ برای من تازگی نداشت، اما نکاتی حاشیه‌ای و قابل تأمل دارد که به اعتقادِ من «مسأله‌»ی روشنفکران ایرانی و البته روزنامه‌نگاران‌اش (و به طور خاص‌تر کاریکاتوریست‌های‌اش) است. من درباره‌ی «رسالت» و «تکلیف» این گروه‌ها هیچ نظری ندارم؛ خودشان می‌دانند و رسالت و تکلیف‌شان. اما چند نکته را سعی می‌کنم یادآوری کنم شاید باعث شود در نوعِ نگاه‌مان به مسایل اجتماعی و سیاسی تجدید نظر کنیم.

کاریکاتور نیک‌آهنگ تلویحاً دارد می‌گوید که آلزایمری بر فضای گفتمان میرحسین موسوی غلبه کرده است (بر خودِ او یا بر مردم؟) که فراموش کرده‌اند «سیاست خارجه‌ی دهه‌ی ۶۰»، «حقوق بشر دهه‌ی ۶۰» (بله، شاخ در نیاورید، «حقوق بشر دهه‌ی ۶۰»!) و «پاکسازی‌های دهه‌ی ۶۰» چه بوده است. چیزی که می‌خواهم بنویسم مقدمه‌ای دارد که اندکی طولانی شاید باشد ولی چه بسا به خواندن‌اش بیَرزد.

یک بار دیگر این را درباره‌ی دموکراسی نوشته بودم که نه تنها افکار عمومی مردم (و توده‌ها) شناخت درست و دقیقی از «دموکراسی» ندارند که روشنفکران و روزنامه‌نگارانِ ما هم تصورشان از دموکراسی چیزی است شبیه به فیل تاریک‌خانه. یک کعبه‌‌ی آمال آرمانی در آن دور دست‌ها هست که نماد و عینیت آزادی، عدالت و خوبی است که اگر به آن برسیم، از دیدِ این گروه، همه‌ی مشکلات‌مان حل خواهد شد. یا شاید (اگر کمی انصاف و فروتنی داشته باشند) بگویند که اهمّ مشکلات ما حل خواهد شد.

اول این‌که اگر دموکراسی را حاکمیت مردم بر خودشان (؟!) معنا کنیم و بلافاصله‌ معادل نارسا، غلط‌انداز و آفت‌خیز «مردم‌سالاری» (چه دینی چه غیر دینی) را در برابرش قرار دهیم، از همان اول راه‌مان به ترکستان است. بد نیست یک بار دیگر نخبگان جامعه، مفهوم‌سازان و کسانی که این ادبیات را در فرهنگ مردم جاری کرده‌اند، در دانش تاریخی و علمی‌شان درباره‌ی دموکراسی تجدید نظر کنند.

دوم. نقد کردن و سنجشِ دوباره‌ی فهم ما از دموکراسی به معنای نفی تمام ارزش‌های خوب، انسانی و متعالی دموکراسی نیست. دموکراسی را اگر به معنای توزیع قدرت و جلوگیری از انباشت دایمی اهرم‌های اعمال‌نظر سیاسی در دست یک فرد یا گروه خاص بگیریم و اگر استیفا و ادای حقوق شهروندان و نظارت مستمر بر عملکرد حاکمان و پاسخگو کردن آن‌ها بدانیم، گمان می‌کنم به فهمی نسبتاً سرراست و قابل فهم از دموکراسی رسیده‌ایم (دقت کنیم که نگفته‌ام چه کسی و چگونه بر عملکرد حاکمان نظارت می‌کند چون خودِ بحث محل نزاع بسیار است – حتی در کشورهای اروپایی و غربی).

مثال دموکراسی را برای فتح بابِ بحث زدم. پیش‌تر به دفعات درباره‌ی آزادی بیان هم نوشته بودم. وضع آزادی بیان هم بهتر نیست. مشکل مشابهی هم درباره‌ی «حقوق بشر» داریم. تا به حال شده است فکر کنیم که این مفهوم «حقوق بشر» از کجا پیدا شد و چه شد که تبدیل به یکی از پایه‌های ثابت ادبیات سیاسی جهان امروز ِ ما شد؟ تا به حال پرسیده‌ایم «قدمت»ِ حقوق بشر چند سال است؟ تا به حال پرسیده‌ایم که نخستین کسانی که مفهوم حقوق بشر را به نهادها و سازمان‌های بین‌المللی عرضه کردند چه کسانی بودند؟ فیلسوف بودند؟ جامعه‌شناس بودند؟ مردم‌شناس بودند؟ روان‌شناس بودند؟ سیاست‌مدار بودند؟ یا رمان‌نویس بودند؟

ادامه‌ی مطلب…

۲

در آفات ارادت، مصایب براندازی (سخت و نرم) و بقیه‌ی چیزها!

فهرست‌وار می‌نویسم تا مصدع اوقات شریف خوانندگان‌ عزیزتر از جان نشوم:
•    ارادت‌ورزی در عرصه‌ی سیاست، مضر و بلکه‌ ویرانگر است. مهم نیست، موضوع و مخاطب این ارادت‌ورزی (که پهلو به پهلوی تملق و چاپلوسی می‌ساید)، احمدی‌نژاد باشد، یا خاتمی یا میرحسین موسوی یا کروبی. این شعر سعدی درباره‌ی همه‌ی دوستان و دشمنانی که در مدیح شریف و وضیع قلمفرسایی می‌کنند و قصاید غرا و غزل‌های دلربا می‌سرایند مصداق دارد:
چه حاجت که نُه کرسی آسمان / نهی زیر پای قزل ارسلان
مگو پای عزت بر افلاک نه / بگو روی اخلاص بر خاک نه
به طاعت بنه چهره بر آستان / که این است سر جاده‌ی راستان
تطهیر زبان و ادبیات فارسی از مدیحه‌سرایی و ارادت‌کیشی تاریخی نه تنها برای ناکسان که حتی برای کسان، تکلیف اخلاقی مهمی برای ماست. آن‌ها که از صالحان‌اند نیازی به این مدیحه‌سرایی‌ها و دل لرزندان‌های عوام ندارند؛ ناصالحان که تکلیف‌شان روشن است. این هشدار، البته متوجه کسانی است که فکر می‌کنند با مدح بزرگی از بزرگان یا محبوبی از محبوبان، علی‌الخصوص آن‌ها که در سیاست دستی دارند، خدمتی به کسی می‌کنند یا قدمی در راه اصلاح این مرز و بوم بر می‌دارند. این نوع ورود به سیاست، آفت‌ها دارد بی‌شمار. وظیفه‌ی صاحبان خرد است که نسبت به این لغزش‌ها و جوانی‌ کردن‌ها هشدار جدی بدهند و حساسیت به خرج دهند به اغراق و مبالغه‌های شاعرانه.
•    من با براندازی از نوع سخت و نرم‌اش به شدت مخالف‌ام. من ضد انقلاب هستم چون به انقلاب در برابر نظام جمهوری اسلامی ایران اعتقاد ندارم. مشکلات و بحران‌های جامعه‌ی ما، چه بیرونی باشند و چه درونی، با توسعه‌ی درازمدت و رشد فکری مردم و حاکمانِ ما حل می‌شود. مشکل بزرگ ما این است که کسانی که در این اندیشه با من هم‌نظر هستند، در اقلیت‌اند. کسانی که مثل من می‌اندیشند، از همه سو آماجِ تیر طعنه‌اند. دوستان و دشمنانی که گمان می‌کنند راهِ صلاح کشور و ملت، از براندازی نرم یا سخت می‌گذرد، البته منطق این اندیشه را به دشواری می‌فهمند. مشکل بزرگ‌تر این است که کسانی به زبان ممکن است بگویند که خواهان براندازی نیستند، اما در نظر و عمل چنان‌اند که هیچ نتیجه‌ای نمی‌توان از کردارشان جز «براندازی» (یا نرم یا سخت) گرفت. مقصودم از براندازی البته چیزی نیست که دستگاه امنیتی ایران به خلایق القاء می‌کند و با آن مخالفان‌اش را نفله می‌کند (لمپن‌های سیاسی، بُل نگیرند!)؛ مراد من از براندازی این است: اعمال تغییر در جامعه و رهبران جامعه با خشونت یا شیوه‌های خشن، طلبکارانه و غیرمنطقی (خشونت در زبان هم مصداقی از خشونت است، حتی اگر خلاف قانون نباشد). یعنی آرمان‌خواهانه، حلقه‌ی اقبال ناممکن جنبانیدن. یعنی بزرگ کردن حرف‌هایی از جنس صحبت‌ها و غرغرهای مردم کوچه و خیابان در تاکسی و بقالی و سبزی‌فروشی و تئوری ساختن از آن‌ها و شعار از آن‌ها بیرون کشیدن. باید به این اندازه از بلوغ برسیم که بفهمیم شناخت جامعه و سیاست، بالاتر از چهار تا شعار احساسی (ولو آزادی‌خواهانه) اما خالی از تأمل و اندیشه‌ی عمیق جامعه‌شناختی و معرفتی است. فقدان بصیرت در نظر، به بی‌پروایی و شتاب‌زدگی در پاسخ‌ طلبیدن منجر می‌شود و البته حاصل‌اش چیزی نیست جز حرف و حرف و حرف و تشفی‌ خاطر و خالی کردن دل!
•    کنش‌گران سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی ما سخت نیازمند بصیرت نظری و معرفتی و البته صداقت و شجاعت‌اند. دقت نظر و حدّت بصر، متاع نایابی است که این روزها به دشواری بتوان در میان نخبگان سیاسی امروز کشور سراغ کرد. هنوز هم هیجان و تنش و حادثه است که این طایفه را به شوق می‌آورد و حرکت‌شان می‌دهد. دریغ که هنوز به میزان از پختگی نرسیده‌ایم. افسوس که کسانی که امروز بر طبل حادثه می‌کوبند، نمی‌دانند حریف و رقیبِ بزرگ‌تر سیاسی‌شان بسیار از آن‌ها هوشمند‌تر و چالاک‌تر است. آن‌چه این جوانان در آینه می‌بینند، استخفاف‌گران در خشتِ خام می‌بینند! بزرگ باید شد!
•    با اتمام بازی انتخابات، حتی اگر احمدی‌نژاد رییس جمهور نشود و موسوی یا کروبی رییس جمهور شوند، مشکل ما با ارادت‌ورزان، طرف‌داران هیجان و عاطفه، و اندیشه‌های سطحی و ماجراجو تمام نمی‌شود. فکر توسعه‌ی درازمدت و کلان، فکری است که دیرتر به ذهنِ اهل هیجان خطور می‌کند. یکی در فکر پرورش نسل است؛ دیگری در سودای رفتن از این ستون به آن ستون. البته حرج چندانی هم نیست؛ برای عده‌ای واقعاً امروز را به فردا رساندن مسأله است. برای بعضی‌های دیگر، اما، نیست. این‌ها که نوشتم بیشتر خطاب‌اش به آن بعضی‌های دیگر است که ذهن، قلم و قدم‌شان را به کار تأمل بیشتر نمی‌زنند و از راه هیجان دادن و هیجان گرفتن ارتزاق می‌کنند. خداوند عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر گرداناد!
۲

مرگِ رسانه‌ی آزاد، سالم و مستقل

این را به یکی از دوستان نازنین همیشه می‌گویم که ما همیشه برای تمدد اعصاب و تفریح، بعضی وقت‌ها شبکه‌ی خبر ایران را تماشا می‌کنیم. یعنی حقیقتاً برای این‌که آدم قدر عافیت و رسانه‌ی سالمی را که تماشا کردن‌اش اهانت به شعورِ انسانی نباشد، بداند، باید هفته‌ای یک بار تماشاگر برنامه‌ها و به ویژه اخبار صدا و سیمای ایران باشد. خوب این تماشا به قصد تفریح و دانستنِ قدرِ عافیت، زمانی معنا دارد که دست‌ات باز باشد و بتوانی انتخاب کنی؛ یعنی امکان تماشای شبکه ی ۲۴ ساعته‌ی خبری بی‌بی‌سی انگلیسی، الجزیره، سی‌ان‌ان، پرس‌ تی‌وی، تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی را داشته باشی. بدیهی است که وقتی امکان انتخاب نباشد، تفریح و تمدد اعصاب هم بلاموضوع می‌شود و باید به همان سوهان روح قناعت کرد!

اگر رییس جمهور آینده‌ی ما احمدی‌نژاد نباشد، طبیعی است یکی از اولین انتظارهای هر ایرانی که به شعورِ خودش احترام می‌گذارد این است که رسانه‌هایی ببیند سالم، آزاد، مستقل و حرفه‌ای. خوب اولین سؤالی که پیش می‌آید این است که چطور می‌توان فهمید و نشان داد که رسانه‌های فعلی فاقد این ویژگی‌هاست؟ پاسخ بسیار ساده است؛ کافی است ۱. شبکه‌های خبری صدا و سیما در داخل و خارج کشور؛ ۲. وب‌سایت خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)؛ ۳. خبرگزاری فارس؛ ۴. رجا نیوز و وب‌سایت‌ها، روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری وابسته و پیوسته را تماشا کنید. یک نگاه سرسری به این‌ها نشان می‌دهد که چگونه کیفیت و محتوا در این‌ها قربانی سیاست‌های سطحی، تنگ‌نظرانه و عوام‌فریبانه شده است. از نمونه‌های دم دستی و اخیرش این‌ها را می‌توان نام برد: ۱. فارس نیوز با هلهله و ذوق و شوق مطلب می‌نویسد با این مضمون که سفر به ماه بزرگترین دروغ قرن بیستم بوده است با مراجع و منابعی که دیدن‌شان مرغ بریان را به خنده می‌اندازد (ورشکستگی فکری را ببینید که اولین پارگراف مطلب نقل قول از آدولف هیتلر است)؛ ۲. رجا نیوز تیتر می‌زند با این مضمون که «فردا» صبح استقبال «خودجوش» از احمدی‌نژاد انجام می‌شود؛ و ۳. ایرنا تیتر می‌زند که: «کانادا هم خواستار آزادی فوری جاسوس خود در ایران شد».

نمونه‌ی اولی به قدر کافی خنده‌دار است؛ رسانه‌های حامی دولت، که طبعاً پیرو ادبیات، زبان و نگاه رییس دولت نهم هستند، برای این‌که نشان بدهند استکبار جهانی و آمریکا و اسراییل چقدر حیله و نیرنگ‌شان پرسابقه و دامنه‌دار است حاضرند همه‌ی بدیهیات عقلی را زیر پا بگذارند و هر حرفی را با ذوق و شوق صد برابر بزرگ کنند و یک بار نپرسند که آیا اصل این ادعا صحت دارد یا نه. یک بار نوشته بودم که کم مانده است بگویند کروی بودن کره‌ی زمین و این‌که زمین دور خورشید می‌چرخد توطئه‌ی آمریکا و اسراییل بوده است و اصلاً گالیله ساخته و پرداخته‌ی لابی صهیونیستی است! نمونه‌ی دوم، بیش از حد با مزه است. اول که تیتر را دیدم، فکر کردم اشتباهی رخ داده است. اما دیدم دقیقاً بر عکس منطق فکری رجانیوز عیناً همین است: منطق ملانصرالدینی! خوب البته «عقل»ای وجود نداشته که نهیب بزند وقتی چیزی قرار است «خودجوش» باشد، خبرش لابد بعد از اتفاق رو می‌شود، نه قبل‌اش. عقل سلیم حکم می‌کند بر همین مبنا قضاوت کنیم تمام استقبال‌های «خودجوش»‌ای که از رییس دولت نهم می‌شود از چه جنس است! اما تیتر نمونه‌ی سوم را که خواندم لحظه‌ی در ذهن‌ام جست‌وجو کردم که آخرین جاسوس کانادا (!) که در ایران دستگیر شده چه کسی بوده است که کانادا «هم» خواستاری آزادی فوری جاسوس‌اش (!) شده! تصور قیافه‌ی بنده با دیدن نام «رکسانا صابری» در متن خبر دشوار نیست. تیتر و متن خبر، بیشتر به لودگی و مسخره‌بازی (و مطلب طنز و کاریکاتور) شبیه است تا عنوان تریبون خبرگزاری رسمی کشور جمهوری اسلامی ایران. ایرنا، تبدیل به نمونه‌ی رقت‌انگیز و رنگ و رو  رفته‌ی روزنامه‌ی کیهان شده است. (می‌فرمایند که: «به بهانه تهیه گزارش برای رادیوی سراسری آمریکا، فاکس نیوز و بی بی سی در ایران جاسوسی می‌کرد»؛‌ راستی اسم دستگاه‌های امنیتی و جاسوسی آمریکا و انگلیس و کانادا چه بود؟!).

خوب، این‌ها مشتی است نمونه‌ی خروار. یعنی واقعاً کافی است کسی همین‌ها را کنار هم قرار بدهد تا این پازل بزرگ‌تر شکل بگیرد. به این نمونه‌ها، دسته‌گل‌های روزمره‌ی صدا و سیما را هم می‌توانید اضافه کنید. این‌ها چیزی است بالاتر از دروغ‌گویی و فریب مخاطب. دروغ‌گویی و مردم‌فریبی کمترین عنوانی است که می‌توان بر این‌ها نهاد. این‌ها نشانه‌های مرگ رسانه‌ی سالم است. چیزی که می‌بینیم علایم ریشه دواندن قانقاریای مزمنی در رسانه‌های رسمی سال‌های اخیر در ایران است. طبیعی است که اگر رییس جمهور بعدی ما آقای احمدی‌نژاد باشد، وضع از همین که هست بدتر هم خواهد شد. هم‌فکران ایشان بودند که ایرنا را به این روز انداخته‌اند؛ طبیعی است که تغییر را باید از کس دیگری طلب کرد. اما دستِ کدام رییس جمهور توان این همه تغییر را دارد؟ کدام یک از این‌ها به دست رییس جمهور بعدی حل خواهد شد؟ جواب این‌ها را نمی‌دانم. ولی بد نیست آقای موسوی و آقای کروبی، به فکر چاره‌ای اساسی‌تر باشند برای این آبروریزی فرهنگی و رسانه‌ای.

مسئولان فرهنگی کشور به جای این‌که فکر و ذکرشان براندازی نرم و رسانه‌ای دشمن باشد، کافی است نگاهی به عملکرد خودشان بکنند تا به طرفه العینی دریابند که با این شیوه‌ی مدیریت، ما نیاز به هیچ دشمنی نداریم. می‌دانید؟ رسانه‌های «خارج از کشور»، شاید شیطنت بکنند و حرف‌های دروغی را هم وسط حرف‌های راست‌شان به ما قالب کنند و ما نفهمیم. مشکل این است که رسانه‌های «داخل»، نود درصد حرف‌هاشان یا از جنس همین‌ نمونه‌هایی است که در بالا آوردم یا چنان تیشه به ریشه‌ی آبرو و اعتبار خودشان زده‌اند که کمتر کسی است که حتی رغبت کند سراغ‌شان برود چه برسد به اعتمادِ به آن‌ها. رسانه‌ای که مهارت و توانِ اعتمادسازی داشته باشد، هر چند سوء نیت داشته باشد، همیشه موفق‌تر از رسانه‌ای است که عاجز از ایجاد اعتماد است ولو حسن نیت داشته باشد. البته از نمونه‌های بالا، نه تنها ناتوانی و بی‌کفایتی (به اضافه‌ی غیبتِ معنادار نگاه عقلی) مشهود است، بلکه حسن نیتی نیز دیده نمی‌شود.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی بعد