۳

از فساد انگليسی تا فساد ايرانی!

شبکه‌ی خبر ایران را (باز هم برای تمدد اعصاب!) دارم تماشا می‌کنم. تلويزيون دارد گزارش بلندبالايی می‌دهد از «فسادِ دولت گوردون براون» و می‌گوید که دولت او با «بحرانِ مشروعیت» مواجه شده است و وزيران پی‌ در پی استعفا می‌دهند و «پاکسازی سیاسی»‌ در راه است. اين نوع ادبيات و زبان درباره‌ی نظام‌های سياسی اروپایی و آمريکایی البته از صدا و سيمای ما بی‌سابقه نيست؛ به قول آقای موسوی «روحيه»شان همين است! اما اين نوع زبان و تأکيد بر «فساد» در بحبوحه‌ی انتخابات اهمیت ويژه‌ای دارد.

بگذاريد از یک مثال انگليسی (!) دیگر شروع کنم. آقای رييس جمهور در مناظره با میرحسین موسوی ادعا کرد که تونی بلر به ما نامه نوشته و «عذرخواهی» کرده است و ما هم ملوان‌ها را آزاد کرده‌ايم. تا این‌جا سخنِ آقای احمدی‌نژاد ادعاست و باید بررسی شود. اتفاق حیرت‌آور این است که خبرگزاری فارس بلافاصله اقدام به چاپ نامه‌ی مذکور می‌کند. نامه را که می‌بینی کاشف به عمل می‌آيد که اولاً آن نامه، نه از سوی آقای بلر است و نه در آن يک کلمه عذرخواهی هست. درست بر عکس، نامه در عین ادب و رعایت عرف ديپلماتيک، بسیار محکم و قاطع است و در آن خواستار آزادی «فوری» ملوان‌هاشان شده‌اند. چطور ممکن است خودشان آن نامه را بخوانند و تعبیر عذرخواهی از آن بکنند؟ در سطح سياست‌گزاری کشور چنین خبطی در برداشت از یک نامه‌ی صریح ديپلماتيک، نه تنها بعید که محال است. نتيجه‌ی ساده‌اش اين است که انتشار اين نامه (تصویر اصل و ترجمه‌اش) برای قانع کردن آقای موسوی یا امثال ما نیست. آقای احمدی‌نژاد می‌داند که ما از دروغ‌گویی او آگاه‌ايم. او تمام توان‌اش را گذاشته است برای فريب کسانی که اهل دقت‌ورزی و پرسش‌گری نيستند. آن‌ها نه انگلیسی می‌دانند و نه مراجعه به اصل نامه می‌کنند. کسانی که قرار است فريب بخورند، تيتر نامه را می‌خوانند و می‌گویند خوب سند همین بود دیگر. اين یعنی فرار به جلو که نامه‌ای که مضمون‌اش حاکی از اقتدار و عزت طرفِ انگلیسی است را تعبیر به عذرخواهی و ذلت بکنيم (این سوء تعبیرها و نعل وارونه زدن‌ها، شيوه و برنامه‌ی آقای احمدی‌نژاد بوده است). و البته از آن سو، اسم هر ذلت و آبروریزی‌ای را عزت می‌گذارند.

و اما سیاست بريتانيا و بحران مشروعيت گوردون براون. تفاوت بزرگ گوردون براون با احمدی‌نژاد در این است که به محض اين‌که کم‌ترین زمزمه‌ای از کج‌روی، ناپاکی يا حتی توضیح‌ناپذیری رفتار عضو حزب‌اش آشکار شود (آن هم به دست رسانه‌ها)، اسم‌اش را هجمه‌ی رسانه‌ای نمی‌گذارد که مظلوم‌نمايی کند (و پوشه‌ای قطور را به مناظره با رقیب‌اش ببرد و بگوید مرا تخریب کرده‌اند). گوردون براون به تمام معایبی که دارد یک ویژگی دارد (که البته حاصل فضای سالم سیاسی انگلیس است در قیاس با فضای بیمار و دروغ‌آلوده‌ی وطن ما): سر خم کردن در برابر نگاه مردم! استعفای پی در پی وزيران و عزل مقاماتی که خطا کرده‌اند، معنای‌اش از دست رفتن اعتبار اخلاقی دولت است. اما  این‌ها، اعتبارشان را با اقدام جدی ترميم می‌کنند. برای‌اش مهم نیست رقم حتی در حد ده پوند باشد. سياست‌مدار این‌جا، بر خلاف آقای احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش، موقع پاسخگویی نمی‌گويد خوب من ده پوند حیف و میل کرده‌ام، طرف شما که هزار پوند برداشته است (مثال احمدی‌نژادی: شما می‌گويید کردان کارش بد بود؟ خاتمی هم همین است که!). این‌جا طرف در پی توجیه و ماست‌مالی کردن خطا بر نمی‌آيد؛ بلکه در رسانه‌ی ملی (نه رسانه‌ی ميلی) با خاکساری و گردنِ کج ظاهر می‌شود و می‌گويد من عمیقاً متأسف‌ام و عذر می‌خواهم که از اعتماد ملت سوء استفاده کرده‌ام. نمی‌گوید حالا ده پوند که رقمی نیست؛ بر می‌گردانم و باز هم با هم دوست‌ایم!

آقای احمدی‌نژاد با این شیوه‌، صريحاً القای ناکارآمدی دستگاه قضایی را می‌کند. اين یعنی حتی قاضی‌ای چون سعید مرتضوی (که هيچ روزنامه‌نگار آزاده‌ای از ملاقاتِ او (!) در امان نمانده است)، توانِ به زانو در آوردنِ اين «به اصطلاح» سرطان فساد را ندارد که دولت خودش دست به کار شده است (آن هم در مناظره‌ی رياست جمهوری). از یاد نبریم که در انگلیس، اين دولت یا حزب مخالف‌اش نبود که رسوایی‌های مالی نمايندگان را افشا کرد. رسوایی را روزنامه‌نگاران افشا کردند و هيچ روزنامه‌ای هم تعطيل نشد. این است تفاوت ايران و انگلیس! اين است تفاوت نظارت ملت و نظارتِ دولت!

عزت و آبرو، تبديل به مشترکی لفظی شده است و گویی ديگر نمی‌شود فهميد چه چیزی راست است و چه چیزی دروغ. ملت ما دیر یا زود باید بفهمد که آقای احمدی‌نژاد تنها یک حلقه‌ی کوچک از این زنجير بی‌اخلاقی و شبهه است. ميرحسين موسوی از این روشن‌تر نمی‌توانست به ملت نشان بدهد که سياست‌مداران به چه ورطه‌‌ای فروغلتیده‌اند. به زير کشیدن احمدی‌نژاد از مسندی که باید نماد عزت و آبروی ملت ایران باشد، اولين قدم است برای زدودن دروغ و ریا از کشور. اين سخن بی‌اندازه تکرار شده است و انگار شعاری است برای مقابله با احمدی‌نژاد. اما اين شعار، کم شعاری نیست. این مضمون، چون زیاد تکرار می‌شود اهمیت کمی ندارد. بايد مراقب بود که این شعار مبتذل نشود. چطور؟ با پرهیز از شيوه‌ی سیئه‌ی خودِ احمدی‌نژاد. با دوری کردن از دروغ‌گويی، رياکاری، افترا زدن.

دعوی کنند چه؟ که براهیم زاده‌ايم!
چون نیک بنگری، هم شاگردِ آزرند!

عجیب است، نه؟ که يک تار موی این خمر و خنزیرخورانِ نامسلمان، به صد دولتِ مؤمن و ولايت‌پذیر شرف دارد. یعنی کجای کار می‌لنگد؟

۱۹

موسوی مترِ مناظره را عوض کرد

چرا مناظره‌ی موسوی با احمدی‌نژاد، اتفاق مهمی در سیاستِ ما بود؟ چرا با وجود این‌که «زبانِ بدن» موسوی، ضعف داشت و «چيز» و «به اصطلاح» زیاد می‌گفت، باز هم نتيجه‌ی مناظره توفیقی بود بی‌سابقه؟ برای پاسخ به اين پرسش‌ها خوب است «اگر»هايی را بررسی کنيم. اگر موسوی بعضی حرف‌ها را می‌زد یا بعضی حرف‌ها را نمی‌زد چه می‌شد؟

نخست‌ اين‌که موسوی از ميدانی که احمدی‌نژاد در آن بازی می‌کرد، خارج شد: ميدان برچسب زدن، افترا و تهمت؛ ميدانِ مقابله به مثل کردن. موسوی می‌توانست «فيلم» تک‌تک گاف‌های احمدی‌نژاد را به ملت نشان دهد و به عبارتی او را سکه یک پول کند. ولی همین‌ که اين‌ها را نکرد، یعنی مقيد به آداب و اصولی است که در سیاست کم‌یاب است.

من این را نمی پذیرم که موسوی آماده نبود. موسوی همین است که هست. موسوی نه وبلاگ‌نویس است، نه سخنور و نه کسی که مرتب در تلويزیون و رادیو ظاهر شده باشد. برای کسی که ۲۰ سال از رسانه‌ غایب بوده است، چنین واکنشی، ستودنی است. مهم نيست که من و شما از «چیز» و «به اصطلاح» او دلِ خوشی نداشته باشيم، مهم این است که او سخنانی را که باید بگوید درست ادا کرده باشد. (این‌ها مطلقاً منافات ندارد با اين‌که موسوی روی سخنوری‌اش کار کند و تحولات و تغييرات شتاب‌ناک سال‌های اخیر را ارام‌آرام درک کند؛ موسوی در همین یکی دو هفته‌ی گذشته ثابت کرده است که هوش بالایی دارد و می‌تواند خودش را تطبیق بدهد با شرايط جدید – وعده‌ی ایجاد معاونت حقوق بشر و شهروندی يک نمونه‌ی تازه‌اش).

لکنت، فقط لکنت زبان نيست. خيلی اوقات لکنت معنا فصاحتِ بيان را به تباهی می‌کشاند. کسی ممکن است یک ساعت سخنرانی کند و تنها يک جمله بگويد و همان جمله استخوان و مغزِ سخن‌اش باشد. نقطه‌ی ضعف موسوی، دقیقاً تبدیل به نقطه‌ی قوت‌اش شد. آن‌چه اتفاق افتاد، بسیار فراتر و بالاتر از «هر که مظلوم واقع شود، محبوب می‌شود» بود. اما موسوی مظلوم نماند. مظلوم کسی است که حق‌اش ضایع شود و طرف مقابل با اقتدار محض او را از میدان به در کند. ده دقیقه‌ی آخر مناظره نشان داد (احمدی‌نژاد میان حرف موسوی پريد و پس از پايان وقت باز هم داشت حرف می‌زد) که موسوی چندين سر و گردن بالاتر از احمدی‌نژاد ايستاده است.

به هر تقدیر، به نظر من، موسوی متر مناظره را عوض کرد. دیگر بعید است کسی هوس کند در چنين برنامه‌ای، «افشاگری» کند (اگر هم بکند، نام نیکی از خود به جا نخواهد گذاشت). احمدی‌نژاد با اين کار ثابت کرد که سیاست‌اش به کلی ناکام مانده است. یعنی چهار سال تمام برای به زانو در آوردن آن «مفسدان» تلاش کرده است و نتوانسته، ولی حالا می‌خواهد در یک برنامه‌ی تلویزیونی بگويد اين‌ها، آن مفسدان‌اند! این يعنی حرص و ولع برای «حرف زدن». مخاطب احمدی‌نژاد موسوی نبود؛ ملت هم نبود. مناظره هم جای آن حرف‌ها نبود. احمدی‌نژاد به جای این کولی‌بازی‌ها، باید یک سال پیش، شکايت‌نامه‌ای از همه‌ی این‌ها تقديم می‌کرد و تسليم مقامات قضایی کشور می‌کرد و تقاضای پی‌گرد حقوقی این‌ها را می‌داد. چرا نکرد؟ به اعتقادِ من يک دليل‌اش اين است که احمدی‌نژاد بیشتر می‌خواست حرف بزند؛ او عاشق میکروفون است! ميدان عمل برای او هول و هراس دارد. بعضی حرف‌ها از جنس عمل‌اند و عمل با همان کلمات همراه می‌شود. بعضی حرف‌های دیگر نه؛ جنس‌شان بادِ هواست (چنان که این باد چهار سال است جریان داشته است). دور نشوم از مغزِ سخن‌ام: موسوی متر مناظره را عوض کرد و نوع منش موسوی، الگويی خواهد شد برای هر مناظره‌اش در کشور. اخلاق مناظره فقط اين نيست که دروغ نگويی. پیروزی اخلاقی موسوی فقط در این نيست که احمدی‌نژاد به سمت تهتک و برچسب زدن رفت و او نرفت (احمدی‌نژاد اگر سند و مدرک هم می‌آورد، می‌شد محاکمه‌اش کرد؛ چون مکان مناظره که محکمه نيست و مجری برنامه هم قاضی نيست). موسوی از اصول خودش عدول نکرد؛ ولی اصول‌اش فقط یکی دو تا اصل بزرگ باشند.

در کشوری که مناظره هرگز شکل  نمی‌گیرد مگر با تهتک و زبان‌درازی و تمسخر، خویشتن‌داری موسوی آغاز یک جریان می‌تواند باشد (ولو موسوی هرگز رييس جمهور نشود). انتظار من از موسوی، سخنوری نبود. موسوی نزد من هرگز قرار نبود خطيبی چیره‌دست باشد. اگر دکتر سروش چنین حرف می‌زد، می‌گفتم فاجعه‌ای رخ داده است. ولی اگر موسوی هم مثل دکتر سروش سخن می‌گفت، باز هم می‌گفتم باید به خودمان بلرزیم از هراس. موسوی، خودش بود و خودش هست. موسوی ثابت کرد که می‌توان سخنور و خطیب نبود، ولی باز هم مناظره کرد و موفق شد. به طور سنتی معمولاٌ کسی را می‌فرستند برای مناظره که سخنور توانایی باشد. ولی چیزی در موسوی بود (بله همان «چيز») که جای خالی سخنوری را پر کرد. موسوی، نه خاتمی است و نه هاشمی. همین، مهم‌ترين امتياز اوست. چرا می‌گويم موسوی متر مناظره را عوض کرد؟ فرض کنيد به جای موسوی هاشمی یا خاتمی نشسته بود. تصور کنيد واکنش آن‌ها چه می‌بود؟ و پيامدِ آن مناظره چه از آب در می‌آمد؟

 موسوی روز به روز نزدِ من به عنوان مثالی از اعتدال و سنجیده‌گی خودش را بیشتر نشان می‌دهد. من تعهد کرده‌ام دست از نقدِ او بر ندارم. خوبی‌های‌اش را خواهم ستود و لغزش‌های نظری‌اش را هم بدون شک گوشزد خواهم کرد.

مرتبط: از کندی و نیکسون تا موسوی و احمدی‌نژاد

۲

منطق معيوب اکثريت و جای خالی مسئوليت اخلاقی و مدنی

می‌گويند از فلان نامزد رياست جمهوری استقبال پرشور و بی‌سابقه‌ای شده است. یا فلان نامزد رياست جمهوری با رأی بسیار بالايی به ریاست جمهوری رسید. به عبارت ديگر، منطق سخنانی از این دست، منطق برتری اکثریت است. معنای سهل‌الوصول‌ترش اين است که هر چه «مردم» (اکثريت غالبِ مردم) بگويند، همان درست است. قلبِ اين مغالطه این‌جاست: او چون خوب بود انتخاب شد و رأی بالا آورد (يا او چون خوب بود، مردم از او شديداً استقبال کردند)؛ و این‌که او با رأی بالا انتخاب شده است (یا اين‌که از او استقبال فراوانی شده است)، نشانه‌ی خوب بودنِ اوست.

خوب است این منطق را درست بشکافیم و پيامدهای فاسد یا تبعات مثبت‌اش را بسنجیم. منطق ادعای بالا این پیام را تلويحاً می‌تواند منتقل کند که احتمالاً «مردم» یا آن «اکثريت»، اکثریتی خوب هستند و در نتیجه حاصل رأی‌شان «مشروعيت» دادن به فرد برگزيده است و اين خود کل ماجرا را «اخلاقی» می‌کند. خوب، این منطق مثال نقض زیاد دارد. مثال نقض‌اش آدولف هيتلر بود که در یک نظام دموکراتیک و با رأی بالای ملت آلمان (ملتی که در آن دوره بسیار هم فرهیخته و کتاب‌خوان بود)  به قدرت رسيد و شد آن فاجعه‌ای که جهان را به آتش کشید. پس به سادگی می‌توان نتیجه گرفت که رأی اکثريت، لزوماً نتیجه‌ای مطلوب، اخلاقی یا انسانی به بار نمی‌آورد. به عبارت دیگر، اکثریت مترادف با مشروعیت اخلاقی نیست. مؤلفه‌های دیگری هم برای رسیدن به مشروعيت اخلاقی لازم است.

نمونه‌ی دیگرش استقبالی است که از محمود احمدی‌نژاد می‌شود. هیچ شکی نیست که آقای احمدی‌نژاد به ویژه در خارج از کشور نزد اقشار گسترده‌ای «محبوب» است (هر صاحب خردی می‌فهمد که دلیلی دارد محبوب را در گيومه گذاشته‌ام!). دلیلی هم ندارم که بگويم در سفرهای استانی از آقای احمدی‌نژاد از آن جنس استقبال‌های پرشوری که حاميان‌شان می‌گویند (و خودش در مناظره با موسوی لاف آن را زد)، نداشته است. به احتمال قریب به یقین داشته است. اما چرا این استقبال‌ها شرط کافی برای مشروعیت یافتن یا اخلاقی و مسئول بودن فرد مورد نظر نيست؟ چرا این لافِ مردمی بودن، لزوماً مايه‌ی افتخار و اعتبار نيست؟ چرا باید بلافاصله به احساس فرمانِ ایست و درنگ داد و خرد را به داوری خواند؟

اولین نکته اين است که در اين فرض که همه‌ی آن مردم نفوسی فرهيخته دارند، بحث است (دقت کنید که ما در ايران از «شهروند» حرف نمی‌زنیم؛ بلکه از رأی‌دهنده و به عبارتی «رعيت» صحبت می‌کنيم). کسی می‌تواند ادعا کند در یک ملت (از جمله در ملت ایران) «اراذل و اوباش» وجود ندارند؟ دولت فعلی قطعاً نمی‌تواند این ادعا را بکند، چون در این صورت باید بساط گشت‌های ارشاد را رسماً جمع کند. هنگام رأی‌گیری، پای صندوق‌های رأی، هیچ ابزاری برای تشخیص این وجود ندارد که رأی‌دهنده جزو «اراذل و اوباش» هست يا نه؟ آشکار است که نه! پس میانِ آن همه رأی، رأی «اراذل و اوباش» هم هست. علت اين‌که «اراذل و اوباش» را در گیومه به کار می‌برم اين است که این اصطلاح به دست کارگزاران دولت نهم باب شده و اسباب جنجال و غوغا شده است. این شبهه البته به این صورت قابل رفع است که فرض می‌کنيم، ملت ایران، عمدتاً ملت رشيدی است و برآيند کلی جمعِ ملت، رأیی می شود آگاهانه و سنجیده. ولی، ملت ایران چنین است یا چنان است، ادعاست. ملت آلمان هم ملت فرهيخته‌ای بود و به هر دلیلی خطایی مرتکب‌ شد، قصوری کرد و مسئولیت‌ انسانی و مدنی‌اش را از خاطر برد و شد آن‌چه نباید می‌شد. تشخیص داشتن، یعنی تشخیصِ اخلاق و مسئولیت داشتن؛ نه این‌که به پشتوانه‌ی کثرت عدد، خیالِ حقانیت و مشروعيت‌ برمان دارد (اگر چنین بود قطعاً سپاه یزید در روز عاشورا از یاران حسین بن علی مشروع‌تر و بر حق‌تر به شمار می‌آیند چون عددشان بیشتر بود!).

نکته‌ی دوم اين است که يکی از مضامین آن لافِ غلبه‌ی اکثریت این است که رأی همه‌ی افراد وزن يکسان دارد. این منطق دموکراسی است البته که رأی فقیر و غنی، قدرت‌مند و ضعیف، باید در آن يکسان باشد. ولی از شگفتی‌های دموکراسی این است که رأی یک نفر بی‌سواد (که چه بسا در تشخیص‌اش خطا بکند)، با رأی يک استاد دانشگاه جهان‌دیده يکسان به حساب می‌آيد. چرا؟ در چه جامعه‌ای می‌توان گفت برابری رأی آن‌که می‌داند و آن‌که نمی‌داند، عادلانه است؟ مگر قرآن نمی‌فرمايد که «هل یستوی الذين یعلمون و الذین لا يعلمون»؟  پس خاصيتِ دموکراسی چی‌ست؟ به خاطر مجموع مؤلفه‌هایی است که دارد نه به خاطر رأی‌گیری و انتخابات صرف یا به خاطر برتری تعداد بالاتر.

می‌شود اين نکات را يکان‌یکان شمرد و پیش رفت. اين مجمل را به اشاره برای اين آوردم که توضیح بدهم اين ساز و کار انتخاباتی به خودی خود نه مطلوب است و نه مشروعیت می‌آورد (از این حیث منطق آقای احمدی‌نژاد و کسانی که انتخابات را تحریم می‌کنند يکسان است: هر دو انتخابات را ابزار اعطای مشروعیت می‌شمرند!). انتخابات مقوماتِ دیگری هم لازم دارد تا بتواند مشروعیتی به فردِ منتخب بدهد. یکی از آن‌ها مسئولیت است و اخلاق. کثرت عددی در انتخابات (يا در استقبال‌ها) جايی که فرد منتخب (يا استقبال شونده)، چيزی به مردم می‌دهد، نه تنها مشروعیتی نمی‌آورد بلکه محل شبهه هم هست. استقبال عمومی، وقتی معنادار می‌شود که فرد منتخب واجد مسئوليت باشد و در گفتار، کردار و اندیشه‌اش اخلاقی عمل کند. به عبارت دیگر، زمانی این رابطه‌ی دو سويه‌ی انتخاب‌کننده و انتخاب‌شونده، رابطه‌ی اخلاقی می‌شود که هم درجه‌ای از فرهیختگی و شعور در انتخاب‌کننده باشد (نه این‌که انتخاب‌کننده برای رسیدن به مطلوب‌اش از هیچ دروغ و افترايی پروا نداشته باشد) و هم ميزانی از مسئولیت و اخلاق‌مداری در انتخاب‌شونده موجود باشد (نه این‌کننده انتخاب شونده هم بگويد: «ببینید چقدر مردم به من اقبال دارند؟ اين صدای خداست که از حلقوم مردم بیرون می‌آید! بفرماييد کرنش کنيد!»؛ اين همان منطق مغالطه‌آميز به رخ کشيدن رأی اکثریتی است که به سوی تباهی می‌رود).

خوب این معیارها البته کاملاً سنجیدنی هستند و ذهنی و مجرد یا خيالی نیستند. به عنوان مثال، انگشت می‌گذارم بر يکی لغزش‌های لفظی و خطاهای فاحش آقای احمدی‌نژاد در مناظره‌ی دیشب‌اش: ايشان آشکارا می‌گفت دولتِ من هیچ روزنامه‌ای را تعطیل نکرده است. خوب، مگر دولت حق تعطیل کردن یک روزنامه را دارد؟ رييس دولتی که تفکیک قوا را در نظام جمهوری اسلامی به همین سادگی نادیده می‌گيرد و خودش را هم‌زمان هم در مقام ضابط قضایی و هم در مقام قاضی می‌نشاند، البته که بايد بگوید من هیچ روزنامه‌ای را تعطیل نکردم! رييس دولتی که گزارش سازمان بازرسی و تفریغ بودجه‌ی مجلس، علناً شاهدی است بر ناکارآمدی مدیریتی‌اش و بی‌اعتنايی‌اش به رأی مجلس، یعنی جايگاه مجلس را هم نمی‌داند. رييس دولتی که از رسانه‌ی ملی، اتهام وارد می‌کند، نقش مدعی‌العموم را ایفا می‌کند، بدون حضور وکیل یا متهم، حکم‌اش را هم صادر می‌کند، نه قانون را می‌شناسد و به آن احترام می‌گذارد و نه اخلاق را؛ نه برای قوه‌ی قضايیه‌ی اين نظام ارزش قایل است نه برای مخاطبان‌اش. پس می‌شود نتیجه گرفت که آن حاميان سينه‌چاکی که در مشهد به زیارتِ ايشان رفتند، همین‌گونه فکر می‌کنند و همین نوع عمل را می‌خواهند؟ نباید نتیجه گرفت که آن حاميان، همه‌ی رسماً «برانداز» نظام هستند؟ (چون آشکارا دارند رأی به نابودی سه قوه و بر کشیده شدن يک رييس جمهور همه‌کاره می‌دهند). این اکثریت، همين‌ها را می‌خواهند؟

بعد از جنگِ جهانی دوم، تمام اروپا زير و زبر شد و علوم انسانی و معارف بشری، پاک دگرگون شد. یک سؤال بزرگ پيش روی همه‌ی اين‌ها قرار گرفت: چه شد که چنین شد؟ و این همه سازمان و نهاد درست شد که بفهمند چگونه می‌شود کسی مثل هیتلر از دلِ آن نظام دموکراتيکِ‌ اکثريت‌محور، بیرون بياید و چنین آتشی بیفروزد؟ امروز، ما هم بد نيست فکر کنیم که چه شد که چنین شد؟ هشدار می‌دهم، اما، که آقای احمدی‌نژاد اهریمن نيست. شيطان نيست. احمدی‌نژاد هم انسانی است مثل همه‌ی ماها. تفاوت‌اش با بسياری در این است که چهاراسبه در جاده‌ی اشتباهات‌اش می‌تازد. با تمام این‌ها باید هشیار باشيم که از او اهریمن نسازیم و قطب مخالف او را به عرش نبريم. به همان اندازه که قدیس و شهید ساختن از احمدی‌نژاد هول‌ناک و ضد-انسانی است، اهریمن ساختن از او هم تندروانه و دور از خرد و انصاف است. بنشينيم و بينديشم. چه شد که چنين شد؟ عددهای بزرگ و ارقام درشت، گاهی ایجاد توهم می‌کنند. شماره‌های طولانی، خیلی اوقات هوش از سرِ آدمی می‌ربایند. ولی برای تفسیر و فهمِ درست اين شماره‌ها و اعداد، بايد از بیرون آن‌ها را تحلیل کنیم نه از درون (که قصه‌ی خود گویی و خود خندی تکرار نشود). باید به شماره‌های بسیار بزرگ‌‌تر ديگری هم که در آن آمار هرگز منعکس نمی‌شوند توجه داشت. دست بالای دست بسیار است. منطقِ حق با اکثریت است، منطقی است معيوب. دست عقل را به دست سپاه اکثریت نسپاریم. گاهی اوقات خردی هم که در اقليت واقع شود، سنجیدنی‌ترين و پرسودترین، مضامين و معانی را دارد. بهتر است اکثریت به دنبال خرد برود؛ نه اين‌که خرد را افسار بزنند و به دنبال اکثريت بکشانند.

۶۹

خجسته باد اين پيروزی!

هر اندازه که رأی‌ام را به موسوی مشروط کرده بودم (و هنوز هم نقدهای‌ام را به اطرافيان موسوی با کمال ادب و احترام حفظ می‌کنم)، از امشب سرم را با نهایت افتخار بالا می‌گیرم و می‌گویم سر سوزنی تردید يا شرم در رأی دادن به میرحسین موسوی ندارم. در اين مناظره، موسوی امشب ثابت کرد به برهانی قاطع که محوری‌ترین و استوارترین ویژگی‌های یک رهبر اخلاقی مسلمان را به تمام و کمال داراست.

حتی اگر به هر آيه و افسونی احمدی‌نژاد پیروز انتخابات شود، موسوی درخشان‌ترین چهره‌ی تاریخ انقلابِ ایران خواهد ماند. کار آسانی نيست تسلط بر نفس خود و خویشتن‌داری در مواجهه با رقیبی دروغ‌زن و بی‌شرم که ابتدايی‌ترین احکام اخلاقی اسلام و بارزترین قوانین کشور جمهوری اسلامی را در برابر نگاه میلیون‌ها ایرانی زیر پا می‌گذارد. من افتخار می‌کنم که موسوی در تمام طول مناظره یک بار لبخند تمسخرآميز بر لب نیاورد و از نگاه‌اش و کلام‌اش عطوفت و فروتنی می‌بارید. دست مریزاد!

از میانِ همه‌ی شب‌هایی که من به انتخابات پیش رو اندیشیده‌ام، امشب نورانی‌ترین و امیدبخش‌ترین شب بود. من به آینده‌ی پرفروغ و با عزت ایران، ايمان و امید دارم. هیچ شکی در اين ندارم. امشب، نقطه‌ی عطفی است در تاریخ مبارزات انتخاباتی ایران. پروا را کنار می‌گذارم و به قوت می‌گویم که بدون شک میرحسین موسوی در میان تمام چهر‌ه‌های سیاسی ایرانی در قرن اخیر، چهره‌ای است کم‌نظیر. چرا؟ دقیقاً به خاطر همین اخلاقی بودن و حفظ شأن و جایگاهِ انسانی و اخلاقی‌اش (نهیب‌اش را به احمدی‌نژاد ببیند: ما مسلمان‌ايم! حق نداریم به کسی که حضور ندارد تا از خودش دفاع کند تهمت بزنیم!). ميرحسین حتی یک بار وسط حرف احمدی‌نژاد نپرید، بر خلاف احمدی‌نژاد که مدام چهره‌ی موسوی و تمام استوانه‌های سیاسی نظام جمهوری اسلامی را بدون هیچ شرمی خراش می‌داد و مرتب میانِ سخنانِ او می‌پرید.

احمدی‌نژاد عصبانی و از هم گسیخته ظاهر شد. امشب، گویی احمدی‌نژاد تمام قد همه‌ی نیرنگ‌ها، همه‌ی ریاکاری‌ها و دروغ‌گویی‌های‌اش را، همه‌ی هتاکی‌ها و بهتان‌های‌اش را یک‌جا رو کرد آن هم علیه کسی که به هیچ رو مخاطب سخن‌اش نبود. شگفت‌آور نيست که رييس جمهور کشوری اين‌قدر از قانون همان کشور ناآگاه باشد که بگويد دکتر «خطاب کردن» کسی که مدرک دکترا ندارد، جرم است؟ شگفت‌آور نيست؟ می‌گوید «خطاب کردن»؛ نمی‌گوید «شغل دادن» و «مقام دادن» و سینه سپر کردن برای علی کردان! اگر قرار باشد دکتر و مهندس «خطاب کردن» کسی جرم باشد، بیش از نیمی از مردم ایران مجرم‌اند!

عجیب نيست که رييس جمهوری تا اين اندازه ناآگاه باشد که بگويد شورای امنیت قطع‌نامه‌های‌اش سياسی است و شورای حکام قطع‌نامه‌های‌اش حقوقی؟ هر کس که دو ترم دانشجوی روابط بین‌الملل و علوم سیاسی بوده باشد، می‌فهمد این حرف چقدر مضحک و خنده‌دار است. این‌ها البته ظرايفی است که اهل دانش بهتر می‌فهمند؛ ولی مگر احمدی‌نژاد کم پريشان‌گویی کرد؟

مردم ما بايد عميقاً دچار تباهی اخلاق شده باشند اگر بعد از دیدنِ این نمایشِ بی‌پرده و صریح بی‌تقوایی و بی‌حيایی، و قانون‌شکنی و مداهنه، باز هم به احمدی‌نژاد اقبال کنند. اما هر چه نتیجه‌ی این انتخابات باشد، پیروزِ اين ماجرا اخلاق است. میرحسين موسوی ثابت کرد که آرامش و طمأنینه‌ی درونی دارد. ميرحسين نشان داد «سکينه» در تمام وجنات و سکنات و گفتارش موج می‌زند. من به قدر سر سوزنی از این‌که به ميرحسین موسوی رأی می‌دهم شرمنده نيستم. امشب به پهنای صورت‌ام می‌خندم. امشب یکی از آرام‌ترین شب‌های زندگی من است. موسوی نشان داد که می‌تواند سیاست‌مدار باشد و اخلاقی هم بماند. موسوی نشان داد که می‌شود سیاست‌مدار بود و رييس جمهور ایران شد، ولی احمدی‌نژاد نشد! مهم‌تر از همه موسوی به ما به خوبی نشان داد که چه چیزهایی را نباید گفت (همان چیزهایی را که احمدی‌نژاد با بی‌تقوایی تمام به تکرار گفت). این یکی از اساسی‌ترین اصول سیاست‌مداری اخلاقی است.

من به موسوی رأی خواهم داد تا کشور دیگر روی ریاکاران دروغ‌زن و ضد-اخلاقی چون احمدی‌نژاد را به خود نبیند. موسوی بسیار نجابت به خرج داد. موسوی بر خلاف احمدی‌نژاد با یک دنیا «پرونده» نیامده بود، بلکه با توشه و زادِ اخلاق و صداقت به میدان آمده بود. و همین خصلت‌هاست که او را پیروز اخلاقی این مناظره کرد. شب‌های دیگری هم هست. آقای رضایی گفته بود کشور بر لبه‌ی پرتگاه است؛ من فکر می‌کنم اين احمدی‌نژاد است که عنان گسیخته – یا به عبارت دقیق‌تر ترمز بریده و فرمان‌کَنده – به سمت پرتگاه می‌رود. الآن وقت هوشياری است. احمدی‌نژاد این پیروزی را بر اخلاق و خرد نخواهد بخشید. مراقب باشيم.

پ. ن. می‌شود سطر سطر سخنان احمدی‌نژاد را اوراق کرد و تباهی‌ها و مغالطه‌های‌اش را نشان داد (بی‌تقوايی‌های‌اش که جای خود دارد). من به زودی چیزی خواهم نوشت درباره‌ی مغالطه‌ی منطق اکثریت. لاف کثرت زدن و خیل سينه‌چاک جمع کردن، ولو در مقیاس میلیونی، برای کسی مشروعیت و حجیت اخلاقی نمی‌آورد.

پ. ن. ۲: بسیار مهم؛ بازی تمام نشده است! خواب‌تان نبرد! بی‌تقوایی و بی‌شرمی احمدی‌نژاد خام‌تان نکند! هنوز بازی تمام نشده است!

۵

سونامی دروغ يا همه‌ی دروغ‌های يک رييس جمهور (*)

هر سیاست‌مداری، انسان است. انسان اشتباه می‌کند. اگر اشتباه نکند، انسان نیست. هر سیاست‌مداری حتماً اشتباه می‌کند، کوچک یا بزرگ، کم‌هزينه یا پرهزينه. بعضی از سياست‌مداران، به ویژه در کشورهای توسعه‌يافته‌تر، وقتی اندک خطایی می‌کنند اول از همه به خطای‌شان اذعان می‌کنند و بعد کوشش می‌کنند، خطای‌شان را اصلاح کنند. این خانه‌تکانی پردامنه‌ای که در سياست بریتانیا مثل موج راه افتاده است و از کمترین رقم‌ هم نمی‌گذرند، یک نمونه‌ی عالی از ساختاری سیاسی است که سالم است و توانایی بازسازی خودش را دارد (الستر دارلینگ امروز صبح در تلویزیون رسماً داشت به خاطر ششصد هفتصد پوند عذرخواهی می‌کرد از ملت با گردن کج و خودش هم می‌فهمید که دارد به خاطر همین رقم شغل‌اش را از دست می‌دهد).

اما سیاست‌مدارانی داریم که نه تنها اشتباه می‌کنند و هنوز طلب‌کار باقی می‌مانند و تقصیرها را به گردن دشمنان‌شان (و مافیا و باندها) می‌اندازند، بلکه علاوه بر اشتباه دروغ می‌گویند و افترا هم البته می‌زنند. برای هیچ کدام از اين‌ها هم يک کلمه عذرخواهی نمی‌کنند. این شیوه البته نزدِ رييس دولت نهم، عادت است؛ انگار سرشتِ ایشان شده است. چرا می‌گويم سرشت؟ چون ایشان مرتب این حرف‌ها را می‌زند، پياپی هم حرف‌های‌اش با سند و مدرک تکذيب می‌شود و به اصطلاح طشت‌اش از آسمان می‌افتد. ولی خوب ايشان نه احساس شرم می‌کند و نه جایی می‌گويد که خوب فلان ادعایی که من کردم؛ دروغ بود یا افترا و تهمت. نمونه‌های‌اش زیاد است. از نمونه‌های اخیر بگیرید تا نمونه‌های قدیمی‌تر. از سخنان خود آقای احمدی‌نژاد بگیرید تا دوستان، یاران و معتمدانی که ايشان برای تک‌تک‌شان سينه سپر کرده است. نمونه‌های دم دست‌اش یکی قضيه‌ی پالايشگاهی بود که زمان آقای خاتمی کلید خورد و اسنادش در وب‌سایت رياست جمهوری موجود بود و آقای احمدی‌نژاد همه چیزش را به نام خودش مصادره کرد. مورد دیگر ادعای ساخت کشتی بود که رييس انجمن دريايی کشور آن را نفی کرد. دیگری، قضيه‌ی پايین نيامدن ژاک شيراک هنگام سفر خاتمی به فرانسه بود که آن هم با شهادت افراد مختلف و نمايش عکس‌ها رسوایی‌اش آشکار شد. نمونه‌ی دیگرش ماجرای بیانيه‌ی سعد آباد بود که آقای احمدی‌نژاد آن را قرارداد ننگين خواند و بلافاصله آشکار شد، کل ماجرا چیزی نبوده است که آقای احمدی‌نژاد گفته و از آن بدتر، مقوله‌ای بوده که رهبر کشور به صراحت از آن دفاع کرده بود.

خوب، این همه دروغ گفتن متوالی آن هم در بحبوحه‌ی انتخابات و خم به ابرو نیاوردن، اعتماد به نفس بسياری می‌خواهد (البته در عرف اهل معرفت و زبان ارباب باطن، نام این کار چيز دیگری است که ذکرش نيايد بهتر است!). خوشبختانه اکثریت قریب به اتفاق اين دروغ‌ها (تهمت‌ها، افترائات و سخنان خارج از قاعده و خارق عادتِ بی‌شمار ایشان در طول چهار سال گذشته) همه ثبت و ضبط شده‌اند و فیلم از همه‌ی این‌ها موجود است. پس به عبارتی ما با يک «سونامی دروغ» و «سيل تهمت» رو به رو هستیم که هیچ نشانی از عذرخواهی (یا در حالت شخصی‌تر و دینی‌تر «توبه») در آن نیست. از نشانه‌های دیگرش این است که حامیان ايشان برای توجیه همه‌ی این کارها فرافکنی می‌کنند و کوشش می‌کنند که همه‌ی این‌ها را توجيه کنند. چطور؟ ۱. به آقای خاتمی هم گفتند دکتر؛ پس چرا حالا که به کردان گفتند دکتر، صدای شما در آمده است؟ ۲. آقای خاتمی هم دو بار «دروغ» گفته است؛ يکی درباره‌ی دست دادن با دختر خانمی در ايتالیا و‌ يک بار هم سر ماجرای لطیفه‌ای که درباره‌ی اردبيلی‌ها نقل شده. (کاری ندارم توضیح یا توجیه آقای خاتمی برای اين‌ها چی‌ست). خوب، اين‌ها به روشنی بیان می‌کند که حاميان ايشان منطق‌شان اين نيست که دروغ از هر کسی صادر شود زشت است (و در عرف دینی هم معصيت حساب می‌شود و احاديث و روایات بسیار سنگینی در مذمت دروغ آمده است)، بلکه بدون توضيح دادن درباره‌ی «دروغ»های ايشان، تلویحاً دروغ‌گويی رييس دولت نهم را با همین کار هم توجيه و هم تأييد می‌کنند.

هر سیاست‌مداری اشتباه می‌کند و دچار لغزش می‌شود. آیا هر سياست‌مداری که جایی لغزید باید نابود شود؟ بدون شک نه. اما سیاست‌مداری که به طور سامان‌مند و نهادينه دروغ می‌گويد، خطا می‌کند و دستخوش سوء مديريت است و پيوسته حل همه‌ی مسایل را حواله به آينده می‌دهد و دشمنانی مرموز و پنهان را مرتب تهدید می‌کند و بعد از چهار سال هنوز یک نام را افشا نکرده و یک نفر را پای میز عدالت نکشانده، کارش از لغزش و اذعان به خطا مدت‌هاست گذشته است.

(*) انتخاب عنوان «سونامی دروغ» را مديون اميد حسينی هستم که اين اصطلاح را برای من زنده کرد. ممنون برادر بزرگوار حامی آقای احمدی‌نژاد!

۶

مغالطه يا محاسبه؟ پرسش اين است!

يادداشت آقای ابطحی برای من حيرت‌آور بود. ایشان می‌فرمايند که استدلال «هر کس رأی بیشتری می‌آورد، باید به او رأی داد»، مغالطه است («مغالطه‌ی سیاسی» اصطلاح جدیدی است که ما از آن بی‌خبر بوديم؟!). برای ابطال اين استدلال نمی‌توان (هم‌چون آقای ابطحی) با برچسب مغالطه به آن زدن، به مصاف‌اش رفت مگر اين‌که بتوان به استدلال (و با ارایه‌ی اعداد و ارقامی که تا حدی بتوان به آن‌ها تکیه کرد)، نشان داد که اين جمله، مغالطه است. کوشش می‌کنم توضیح بدهم که چرا این موضع مغالطه نیست و وزن قابل اعتنايی دارد.

نخست این‌که انتخابات پيش روی ما، انتخاباتی معمولی نیست که هر یک از نامزدها قرار باشد در پی رسیدن به قدرت (يا رساندن حزب یا هم‌فکران‌شان به قدرت) باشند. اين نکته که خطر محمود احمدی‌نژاد، خطری است ويرانگر برای کشور، نکته‌ای است که دست بر قضا در ادبيات و موضع‌گيری‌های هر سه نامزد به روشنی ثبت و ضبط شده است (این که ديگر مغالطه نیست؛ هست؟). صريح‌تر از موضع آقای محسن رضایی هم مگر می‌توان گفت که کشور بر لبه‌ی پرتگاه است؟ به هر تقدیر، عمده‌ی کسانی که به استدلال بالا روی می‌آورند، استدلال‌شان صرفاً مبتنی بر برنده شدن نامزد مورد نظرشان نيست، بلکه یکی از متعلق‌های اصلی استدلال‌شان از میدان به در کردن احمدی‌نژاد است. این انتخابات بنايی سلبی دارد. این انتخاب، اساس‌اش نفی است نه اثبات.

آقای ابطحی جوری صحبت می‌کند که انگار گزينه‌ی کشیده شدن انتخابات به دور دوم (آن هم با احتساب یک شق ممکن)، گزينه‌ای قطعی است در حالی که «واقعیت» و «واقع‌بینی» به ما می‌گويد که حداقل یکی از اين حالت‌ها متصور است: ۱. احمدی‌نژاد در دور اول با رأی بالا همه را شکست می‌دهد؛ ۲. موسوی در دور اول با رأی بالا برنده می‌شود؛ ۳. موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند؛ ۴. کروبی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند؛ ۵. کروبی و موسوی به دور دوم می‌روند. حالت‌های دیگر کمک چندانی به تحلیل ما  نحن فیه نمی‌کند.

فرض کنید که زمینه‌ای فراهم باشد یا شواهدی موجود باشد دال بر این‌که موسوی در دور اول برنده می‌شود (يا موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند)، در این صورت عقل سلیم می‌گويد بايد به موسوی رأی داد. وقتی کسی می‌نشيند با خودش محاسبه می‌کند و نتيجه‌گيری می‌کند که يکی از اين دو حالت، متصورتر است، چه معنايی دارد استدلال او را مغالطه بناميم؟

به عبارت دیگر، آن استدلال (يعنی مغالطه خواندن استدلال «رأی دادن به موسوی به خاطر داشتن رأی بیشتر=تقويت اهرم‌های موسوی برای شکست دادن احمدی‌نژاد»)، می‌گويد که آقای کروبی رأیی دارد هم‌سنگ رأی موسوی و رأی احمدی‌نژاد هم پايين است (و او حتماً به دور دوم می‌رود و در دورِ دوم هم از کروبی شکست خواهد خورد) و خلاصه تفاوتی در اصل ماجرا رخ نخواهد داد. به عبارت ديگر، آقای ابطحی می‌گويد که يا یکی از دو نامزد موسوم به اصلاح‌طلب در همان دور اول احمدی‌نژاد را شکست می‌دهند یا (چنان‌که ایشان تصریح می‌کند) انتخابات به دور دوم کشيده می‌شود. و لذا باید به کسی رأی داد که به عقيده‌اش نزدیک‌تریم. عرض بنده اين است که نسبت ما، نسبتِ من، با عقاید نامزدهای محترم نسبتی است يکسان (با در نظر گرفتن جميع جهات) و تفاوت‌ها، تفاوت‌هایی است ظریف . لذا علاوه بر این تفاوت‌های ظریف، استدلال رأی بيشتر داشتن، استدلالی است تقویت‌کننده و نه مغالطه‌گونه.

فرض کنیم موسوی رأیی بالاتر از کروبی داشت باشد (آقای ابطحی نتيجه‌ی حاصل از این فرض را با «مغالطه‌ی سیاسی» خواندن کل گزاره، باطل می‌خواند). و هم‌چنین فرض کنیم که آقای احمدی‌نژاد رأیی داشته باشد نزدیک به موسوی و بالاتر از کروبی. عقل حکم می‌کند که اگر به موسوی رأی ندهیم، هم موسوی حذف خواهد شد و هم کروبی و ممکن است در همان دور اول احمدی‌نژاد ببرد. یا اين‌که هر سه نامزد با آرايی نزدیک به هم به دور دوم بروند. ناديده گرفتن سایر گزینه‌های ممکن و نفی یکی از گزينه‌های محتمل و «مغالطه‌ی سياسی» خواندن، موضع خردمندانه‌ای نیست.

این سخن که «اصلاً هم از نظر تقویت جریان اصلاح‌طلبی و حذف رقیب، رای دادن به هر یک از دو کاندیدا فرقی نمی‌کند چون در هر صورت جمع رای دو کاندیدای اصلاح‌طلب است که می‌تواند احمدی‌نژاد را به دور دوم بیاورد»، يعنی خطی دیدن انتخابات؛ يعنی چشم پوشيدن از پيچیدگی‌های آن و جميع شقوق ممکنه؛ یعنی اصرار ورزیدن به گزینه‌ی کروبی، حتی به معنای باخت سنگين مسابقه‌ی انتخاباتی به رقیبی که از همه‌ی امکانات برای شکستِ شما برخوردار است. انصاف بدهيد که این مغالطه است يا آن؟ و ايشان هم‌چنین از یاد برده است که چه بسا کسانی که با استدلال رأی بيشتر کروبی وارد میدان می‌شوند، اصلاحات مورد نظر آقای ابطحی را نپذیرند یا به آن اشکال داشته باشند. از یاد نبریم که آقای ابطحی یکی از همان مشاورانی است که به آقای کروبی مشورت می‌دهد. این نوع سخنان موضع آقای کروبی را نزدِ من تقويت نمی‌کند.

پ. ن. بگذاريد درباره‌ی رأی به اعتقاد دادن بعداً مبسوط‌تر بنويسم.

۲

انتخابات اضطراری

تصمیم من به رأی دادن به میرحسین موسوی، تصمیمی است از سر اضطرار. و البته اضطراری که به ناگزیر از دل انتخاب یکی از این چهار نامزد بر آمده است. هر اندازه که قلباً میرحسين موسوی را دوست دارم، نمی‌توانم از لغزش‌های نظری چشم‌پوشی کنم. لذا در عين حفظ استقلال نظری و فکری‌ام، باز هم به موسوی رأی می‌دهم، اما نه به این معنا که رأی‌ام را «تسلیم» موسوی کرده‌ام. رأی می‌دهم تا از میان گزینه‌های موجود، کسی را انتخاب کنم که با توجه به منظومه‌ی فکری من، زیان‌اش برای آینده‌ی کشور حداقل باشد.

البته آقای موسوی بدون شک محاسنی دارد، از جمله صداقت‌، پاک‌دامنی و راست‌گویی ايشان (يعنی همان چیزهايی که در رييس دولتِ نهم فقط نمایشِ آن موجود است و گفتار و کردار آقای احمدی‌نژاد مالامال از خلافِ آن است). اما در سیاستِ فعلی کشورِ ما، پس از نفی تفکر احمدی‌نژادی و شيوه‌ی سالوس ریا، گامِ ایجابی هم باید برداشت. گامِ ایجابی از نقدِ سنجيده، منصفانه و در عين حال بی‌محابای نامزدها آغاز می‌شود.

این تصور که ما باید به آقای موسوی رأی بدهيم، چون او «اصلاح‌طلب» است، تصوری است باطل. من آقای موسوی را اصلاح‌طلب نمی‌دانم. نيازی هم نيست اصلاح‌طلب باشد. آقای موسوی همينی است که هست؛ نه کمتر و نه بيشتر. نه باید برای آقای موسوی فضيلتِ بيهوده و احساسی تراشيد و نه بايد خدای‌ناکرده از جاده‌ی انصاف خارج شد (و زبان‌ام لال، شيوه‌ی بی‌حيایی رقیبان دولت‌مدار و شريعت‌پناهِ او را پی‌ گرفت).

من به اختصار، پاره‌ای از دلایلِ خودم را برای رأی دادن به موسوی (در برابر کروبی) گفته بودم و همین حداقل‌ها برای من کفایت است. قلم‌فرسایی کردن در فضايل هر یک از این نامزدها (و به ویژه آقای کروبی)، یعنی فاصله گرفتن از خردمندی و سنجیدگی. باید فهمید که وضعيتِ توسعه و نهادهای مدنی، وضعيتی است اضطراری. من اهل نوشتن یادداشت‌های مطول در فضایل نامزد مورد نظرم نيست. نمی‌توانم و نمی‌خواهم اغراق کنم. نظر من اين است؛ جدلی هم با کسی بر سر آن ندارم. با همين تفاوت‌های ظريف و مرزی ميانِ آقايان موسوی و کروبی، البته به موسوی رأی خواهم داد. اما چنان‌که قبلاً هم نوشته بودم، تعهد می‌کنم که ذهن و زبان‌ام را به جد در خدمت نقد منصفانه و بی‌محابای آقای موسوی و اطرافیان‌اش به کار بندم. دفاعِ من از آقای موسوی، دفاعی است مبتنی بر / مقيد به اصالت و کرامتِ خردِ انسانی. اميدوارم ایشان رييس جمهور شود و من هم دست و زبان‌ام برای نقد جانانه‌ی ایشان و هم‌چنين قدم برداشتن برای آبادانی وطن‌ام بازتر باشد.

پ. ن. این روزها سخت گرفتار درس و کار هستم؛ انتخابات هم شده است مزيد بر علت. در نتیجه، نه وقت آن هست و نه ضرورت‌اش که بنشينم برای بعضی از نظرها پاسخ بنويسم (می‌شود در فرصت‌های بعدتر ابهام‌های یک نظر را رفع کرد، ولی الآن وقتی ندارم). خوب من نظرم را نوشته‌ام؛ دیگران هم نظر خودشان را. من قرار نبوده و نیست کسی را به باور خودم بگروانم. اين توضیح را از این باب دادم که اگر دوستان می‌بينند من چيزی در پاسخ نمی‌نویسم، بدانند دلیل‌اش چی‌ست.

۶۰

در اهميت معنای «مشترک‌الورود»؛ يا چرا به ميرحسين موسوی رأی می‌دهم؟

چند روزی است به اين نتیجه رسیده‌ام که باید دودلی را کنار گذاشت و صراحتاً برای این انتخابات اعلامِ موضع کرد. دلیل اين تردیدِ من هم تا به امروز این بوده است که فکر می‌کردم هنوز دلایلی محکمی ندارم بر این‌که ميان کروبی و موسوی به عنوان کسانی که حداقل اندکی به خواسته‌های من نزديک‌ترند يا به عبارت بهتر، بسیار از احمدی‌نژاد دورترند، انتخاب روشنی انجام بدهم.

چنان‌که چندین بار گفته‌ام، به اعتقادِ من تلاش برای بیرون راندنِ محمود احمدی‌نژاد از ساختار قدرتِ سياسی و از مقام قوه‌ی مجريه‌ی کشور، مهم‌ترین انگیزه است برای رأی دادن به هر کسی جز او (به عبارت ديگر، احمدی‌نژاد از همه‌ی آستانه‌های خِرَد، اخلاق و دين عبور کرده است و کس دیگری نمی‌تواند – هر کارهم بکند – این همه ما را به عقب‌ماندگی و ذلت بکشاند). اين هم‌چنين یعنی وظیفه‌ی اخلاقی، عقلانی و ملی منِ ايرانی است که از هیچ قدمی برای سلب کردنِ این فرصت از محمود احمدی‌نژاد و کوتاه کردنِ این تهدید از سر ملت و کشور ایران، خودداری نکنم.

نخست اين‌که هيچ يک از نامزدهای مشهور به «اصلاح‌طلب» موجود (نه میرحسین موسوی و نه مهدی کروبی) نامزدِ آرمانی من نیستند. به عبارتِ ديگر، اين دو نامزد، حداکثر نماينده‌ی کفِ خواسته‌های من هستند. اما من، نماينده‌ی تمام ملت نیستم. اين ملت، از هر جنس و سنخی، صاحبِ فکر دارد (از عامی گرفته تا نخبه). مشکلاتِ همه‌ی ملت هم از جنس دغدغه‌های من نیست. لذا سنجيدنِ مصلحت عمومی کشور هم یکی از عواملی است که ناگزیر باید بر تصمیم‌گیری ما اثر بگذارد (اشاره‌ی من صريحاً به مشکلات معیشتی و بحران‌زده‌ی مردم است).

من به مهدی کروبی نمی‌توانم رأی بدهم به اين دلیل که چنان‌که در ماه‌های اخیر به دفعات نوشته‌ام، به اعتقادِ من، کشور ما نيازمند آرامش، سنجيدگی، پختگی و پرهیز از شعارهای احساسی و ارایه‌ی راه‌حل‌های رادیکال و افراطی است. مهدی کروبی با کارنامه‌ای که از او داریم و رفتارهای انتخاباتی ماه‌های اخیرش، نشان داده است که به سادگی می‌تواند هم به افراط بگرايد و هم به تفريط. به عبارتِ دیگر، چه بسا بعضی شعارهای آقای کروبی، به اصطلاح «بگیرد» و جواب بدهد، اما این حوالتی کار کردن‌ها، نه قاعده حساب می‌شود و نه مبنای تکيه‌ی عقلانی. هر اندازه هم که آقای کروبی – به قول دکتر سروش – «تراز نظام» باشد، دلیل نمی‌شود گمان کنم او لزوماً نتيجه‌ی مطلوب‌تری برای آینده‌ی ما رقم خواهد زد. صریح‌تر می‌گويم: کروبی نزدِ من، نسخه‌ی رادیکال‌تر شده و متهورتر خاتمی (يا به عبارتی اطرافيان او) است. من رادیکالیسم و افراط را ولو زیر لوای آزادی‌خواهی و دفاع از حقوق مدنی، زهر قتالی برای توسعه‌ی کشور می‌دانم.

آقای کروبی هر اندازه که مشاورانِ خوبی داشته باشد (ظاهراً اين یکی از قوی‌ترین دلايلی است که اين روزها در نوشته‌های انتخاباتی برای تقویت موضعِ آقای کروبی در گردش است)، اولاً خودِ او رابطه‌ی اندام‌وار یا ارگانیک با این مشاوران ندارد. به این معنا که این مشاوران از جنسِ خود آقای کروبی نیستند. این مشاوران چهل‌تکه‌ای هستند با گرایش‌های مختلف که تحت شرایط موجود به خاطر مروت و جوانمردی آقای کروبی گردِ او جمع شده‌اند. هيچ تضمینی نیست که فردا این‌ها باز هم همراه او بمانند و موقع اختلاف نظر فکری يا تفاوت مشی عملی يا از او جدا نشوند یا نقاری پيش نيايد (مثلاً، به نظر من آينده‌ی رابطه‌ی آقای کرباسچی و آقای کروبی آينده‌ی روشن و بی‌ابهامی نیست). ثانياً، آقای کروبی خودش هم باید بتواند در زمینه‌های مختلفی که از او پرسشی می‌شود، صاحب فکری و ایده‌ای باشد نه اين‌که توپ را بيندازد به ميدان مشاوران‌اش. مشورت گرفتن از مشاور یک چیز است و ژست و نمايشِ آن را دادن يا همه چیز را به دوش مشاور انداختن، چیز دیگر. اگر قرار باشد آقای کروبی بلندگوی گروهی باشد که از همه جا رانده و مانده‌اند، معلوم نیست فردا هنگام بروز اختلاف بين شيخ و پيرامونیان چه رخ خواهد داد.

تفاوت‌های موسوی در همین موارد به نظر من آشکار می‌شود. بگذاريد ابتدا بگویم همین‌که قابلیت‌ رأی جمع کردن موسوی بالاتر از کروبی است (و این واقعيتی است ملموس)، خود به طور بدیهی برای من حجتی است برای رأی دادن به موسوی. هر کس بخت بالاتری برای مغلوب کردن احمدی‌نژاد داشته باشد، به طور طبیعی گزينه‌ی مقبول من خواهد بود. این از نکته‌ی نخست. نکته‌ی بعد این است که تکلیفِ  ما با موسوی بسیار روشن‌تر است تا با کروبی. مهم نیست که کروبی نشسته است و حزب اعتماد ملی درست کرده است (اين قدر می‌گويند حزب درست کرده است که وهم و گمان برمان داشته که ایران شده است انگليس و کروبی کاری کرده است در قد و قواره‌ی احزاب استخوان‌دار سیاسی! نه از این خبرها نیست؛ با این‌حال همين کار ابتدايی هم بايد ستوده شود). مهم اين است که کروبی هر لحظه به سويی ميل خواهد کرد (بسته به اين‌که باد قدرت در اقيانوس سياست از کدام سو بوزد). دقت کنید که اين‌ها منافاتی ندارد با مروت و جوانمردی شيخ. آقای کروبی صفات و ويژگی‌های ستودنی فردی، کم ندارد. ولی اين‌ها فردی است، نهادينه نيست. آقای کروبی نزدِ من، الگوی مناسبی برای اتوریته و رهبری نیست (حداقل در برابر موسوی).

ادامه‌ی مطلب…

۱۳

افشای دروغ و ريا تخريب نيست

این روزها مغالطه‌ای در زبان‌ها می‌چرخد و آن اين است که این همه از کژروی‌ها و بدکنشی‌های احمدی‌نژاد گفتن، خود مصداقِ بی‌اخلاقی است (نامِ سیاسی این به اصطلاح بی‌اخلاقی، می‌شود «تخريب»!). مغالطه، سخنِ دروغِ راست‌نماست. راست‌نماست به خاطر این‌که هر کس خود را اخلاقی بداند، با گرفتنِ گریبان دولت نهم، به ترديد می‌افتد که آيا کارش اخلاقی بوده است یا نه و چه بسا از روی احتياط هم که شده، عقب‌نشینی کند از این موضع. اما دروغ است (و دروغی بی‌فروغ است) به دلایل زير:

دروغ‌گویی، ریاکاری و دین‌فروشی دولت احمدی چيزی نیست که بر کسی پوشيده باشد. اين‌‌ها همان‌هاست که این مجموعه خود را بدان مفتخر می‌داند. معمولاً کسی که لغزشی دارد و خطایی مرتکب می‌شود، اگر هنوز اندکی شرم در او باقی باشد، آن‌ها را پنهان می‌کند. ولی این نادره‌گان دوران، در روز روشن دروغ می‌گويند، با وقاحت ريا می‌ورزند و لقمه‌ی شبهه می‌خورند (همان ارقام مفقود شده‌ای که هنوز هیچ‌کس توضیحی درباره‌اش نمی‌دهد، «لقمه‌ی شبهه» است اگر برای کسی در شبهه بودن‌اش هنوز شبهه‌ای هست!). هيچ احساس خجلتی هم در آن‌ها نيست. اگر قرار باشد کسی هم گریبانِ صاحب قدرت را نچسبد، این چه مسلمانی است و اين چه امر به معروف و نهی از منکری است؟

يک قلم از دروغ‌های آشکار محمود احمدی‌نژاد (و این فقط یک قلم است از بی‌شمار دروغِ نهادينه)، همان قصه‌ی هاله‌ی نور بود که فيلم‌اش موجود است در وب و همان‌جاست که آيت‌الله جوادی آملی به او می‌گويد دروغ نگوييد (آخر آدم به کسی که شهره است به راست‌گويی و صداقت که اندرز نمی‌دهد: «دروغ نگوييد!»). و باز هم فيلم از او موجود است در انکارِ صريح همين سخنان. دين‌ورزی «به تسبیح و سجاده و دلق نیست». خدمتِ به خلق هم با «نمايش خدمت» و خدمت يک دو روزه از جيب دگران، خدمت نیست. وقتی ريیس دولت می‌گوید توسعه فاقد بار ارزشی و انسانی است، نیازی نیست کسی به او توضیح بدهد که توسعه یعنی آبادانی کشور، یعنی فراهم کردن رفاه پایدار برای ملت، یعنی کشورداری اخلاقی؛ او تصميم خودش را برای شلختگی در برنامه‌ریزی گرفته است (اين همان رييس دولتی است که تمام بودجه‌اش در یک دفترچه‌ی کوچک جا می‌شود). اين‌ها البته مسأله‌ی فهم است و نعل وارونه زدن؛ حکایت بی‌اخلاقی‌ها و دروغ‌گویی‌های دولت نهم و ياران‌اش نيست. بی‌اخلاقی، یعنی رسوایی کردان و وقاحت دفاع از او. علما، برای پیشوايان جامعه‌ی مسلمانان شرایطی قایل‌اند و اهم آن البته عدالت است. هر چیزی که پیشوای سياسی جامعه را از عدالت ساقط کند، او را از پیشوایی هم می‌اندازد. اصرار کردن بر رسوايی کسی مثل کردان برای ساقط کردن احمدی‌نژاد از عدالت کافی نبود؟

افشای بی‌اخلاقی ریاکاران و دروغ‌گویان مصداق اشاعه‌ی فحشا نيست. اگر کسی نباشد که خرقه‌ی تزوير این‌ها را بدرد، پس فرق خیر و شر و راست و دروغ کجا معلوم می‌شود؟ اگر هنوز وجدان اخلاقی جامعه از این دروغ‌های آشکار گزیده می‌شود و رعشه بر وجود مسلمانی می‌افتد، شاید امیدی به آينده‌ی جامعه باشد. اگر جامعه‌ی ما به دروغ و ریا واکنش نشان نمی‌دهد و نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت است، تکلیف روشن است. جای بحثی نيست دیگر.

ایران، انگليس نيست. اما اين‌جا چیزی هست که آن‌جا نيست. هر کس شش ماه اين‌جا زندگی کند و مرتب تلويزیون تماشا کند، خواهد دید که چگونه سياست‌مداران را به سيخ و صلابه می‌کشند و حتی اگر به قدر ۱۰ پوند از اموال ماليات مردم (همان بيت‌المال خودمان) برای امور شخصی‌شان خرج کنند، اگر از مقام‌شان عزل نشوند (یا خودشان بلافاصله استعفا ندهند)، دست کم رسماً کاغذ به دست در تلویزیون ظاهر می‌شوند و از ملت عذرخواهی می‌کنند؛ می‌گويند پول را بر می‌گردانند و ديگر هرگز از این کارها نمی‌کنند (نمونه‌اش کاری بوده که شوهر جکی اسميت، وزیر کشور دولت براون کرده بود). چند هفته‌ای است همین ماجرا را بر سر نمايندگان حزب کارگر (در واقع بر سر دولت براون) دارند می‌آورند. حیف و میل‌های مالی در این کشور شوخی نيست. کمترين رقم تخلف می‌تواند باعث سقوط دولت شود. کوچک‌ترین دروغ و سوء استفاده ازاموال عمومی، در کمترین زمانی صدای رسانه‌های را بر سر آن‌ها بلند می‌کند. بالاترين مقام پلیس به خاطر تخلف زيردست‌اش يا اشتباه در تصميم‌گیری از مقام‌اش برکنار می‌شود. این حساسيت‌ها به «اعتماد» مردم، اسم‌اش اخلاق هست یا نه؟ و اين اندازه اخلاقی بودن، در کردار و گفتار کدام مسئول دولتی ما هست؟ نه؛ سخن گفتن از بی‌اخلاقی و بر آفتاب افکندن تخلف‌های دولت نهم، بی‌اخلاقی نیست. این قصه از من و شمای درويش بی‌قبا شروع نشده است. همان مجلسی که به وزرای اين دولت رأی اعتماد داده است، قصه‌ی رسوايی اين دولت را به بانگ بلند گفته است. پس این همه تعلل از چی‌ست؟ این همه خاموشی و چشم فروبستن بر آن همه دروغ چی‌ست؟

پ. ن. اين هم شاهد مدعای بنده: آقای احمدی‌نژاد قصد دارد به «تخريب»ها پاسخ بدهد! آقا! شما لازم نیست پاسخ بدهيد؛ کافی است حداقل در يکی دو مورد بيايید و عذرخواهی کنيد (البته عذرخواهی در قاموس حضرت‌عالی معنی ندارد؛ چون همه‌ی کارهاتان درست است). فکر نمی‌کنيد باید به خاطر تعلل و قصور و مشخصاً امتناع از عزل علی کردان (و حساسيت نشان ندادن به دروغ و تقلب)، باید عذرخواهی می‌کرديد؟ گرفتیم که به «تخريب»ها پاسخ داديد، جواب دروغ‌ها و رياکاری‌ها را چطور می‌دهید؟ جواب خدا را چطور؟! (البته ظاهراً خدای ما با خدای شما فرق دارد که لازم نيست به خاطر دروغ‌گويی و تظاهر به او جواب بدهيد).

۵

سربلندی يا سرافکندگی اخلاقی؟

امکان و احتمال دوباره رييس جمهور شدن احمدی‌نژاد، نکته‌ای نيست که به آسانی بتوان از کنارش عبور کرد. همین یک نکته، خود می‌تواند عامل تعيين‌کننده و مهمی برای هر موضع‌گیری سلبی یا ايجابی و حتی حرف زدن یا حرف نزدنِ ما باشد. کسی که خود را مستغنی از داشتن ستاد می‌بیند و چهار سال خاصه‌خرجی کرده است و از کیسه‌ی ملت حیف و میل کرده تا رأی بخرد، برای‌اش مهم نیست که این بذل و بخشش‌ها، آیا چهار سال دیگر هم شدنی است يا نه. و قصه‌ی اقتصاد تنها یک گوشه‌ از قبای دريده‌ی ملت است!

تمامِ امروز با خودم کلنجار رفته‌ام که چه باید کرد و چه باید گفت؟ از ما چه کاری ساخته است؟ فکر می‌کنم تجربه‌ی تلخ چهار سال پيش بايد این درس عبرت‌آموز را اکنون پيش چشم ساکنان وبلاگستان نهاده باشد که وزنِ آن‌ها در رقابت‌های انتخاباتی، قابل اعتنا نيست. به عبارت ديگر، آن‌چه نتیجه‌ی انتخابات را رقم می‌زند، اين نيست که من و شمای انگشت‌شمار چه بگويیم و چه بکنيم (حتی رأی چهره‌های برجسته‌ی روشنفکری دینی و حزب‌های نام و نشان‌دارِ سیاسی هم نمی‌تواند گرهی بگشايد؛ مهم نيست که پشتِ که بایستند).

من اما تلاش می‌کنم کاری کنم و چیزی بگويم که پیشِ خودم و خدای خودم، فردای انتخابات سربلند باشم و احساس شرمساری نکنم. این کهنه‌دلق وبلاگ که «بر او وصله به صد شعبده پيراسته‌ايم»، مگر تا کجاها توان جلوه‌گری دارد؟ نمی‌دانم. هيچ نمی‌دانم. ولی بدون شک، اين‌ها وزنی برای اعمالِ تغييرِ جدی در صحنه‌ی سیاست ما ندارند. فارغ از اين‌که نتيجه‌ی انتخابات چه باشد، تلاش من اين است که هر چه می‌کنم و می‌گويم معطوف به یک هدف واحد باشد: ایستادگی در برابر بالا رفتن احمدی‌نژاد. مهم نيست که او رييس جمهور بشود یا نشود. اگر نشود که فبها و نعم و هو المطلوب؛ آن وقت می‌نشينيم و بحث می‌کنيم که کدام‌يک از نامزدها مناسب‌تر است و کدام اهل حرف است و کدام اهل عمل. ما هم خرسند خواهیم بود و سر به کله‌گوشه خورشید خواهيم ساييد که اندک قدمی در راه ايستادگی در برابر جهل و ريا و دروغ برداشته‌ایم. اما اگر شوربختانه احمدی‌نژاد به هر دلیلی رييس جمهور شد و سخن، قلم و کردارِ من به هر نحوی اندک‌ذره‌ای سهم در بالا رفتن او داشته باشد، اين من‌ام که پيش خدای خود و نفسِ خويشتن شرمسار خواهم بود که چندان مسئوليت اخلاقی و انسانی نداشته‌ام که رشد سرطانی جهل و ریاکاری را تشخیص بدهم. مولوی می‌گوید که: اول ای جان دفعِ شر موش کن / بعد از آن در جمعِ گندم کوش کن! تمام آن نظرورزی‌ها و نکته‌بینی‌ها در احوال اين نامزد یا آن اميدوار رياست جمهور تا وقتی که اطمينانی محکم حاصل نشود که آن سوی کار استوار شده است، هباءً منثوراً است. برای من بيش از هر چيز قصه‌ی اخلاق مهم است. فارغ از این‌که نتيجه‌ی انتخابات چه باشد، نمی‌خواهم سرافکنده‌ی اخلاق و انسانيت باشم.

فردای انتخابات بايد ديد که هر کسی چقدر کوشش کرده است تا ایران را از سیطره‌ی جهل و ظلمت بپیرايد. بهتر است نام نیک از خود باقی بگذاريم تا در تخریب اين و آن بکوشیم با توهم این‌که خواننده داريم و مراجعه کننده. کمترین حرفی که من می‌زنم اين است که اگر احمدی‌نژاد رييس جمهور شود، من به عنوان يک شهروند نه تنها «حق» داشته‌ام که به او رأی ندهم، بلکه حق داشته‌ام که او را نقد کنم و از همه مهم‌تر رضایت به این کژروی نداده‌ام. کار سختی نیست. می‌توانيم همه ترازويی پیش روی‌مان بگذاریم و ببينیم چقدر سهم در برکشیدن دولت احمدی داشته‌ایم يا داریم. اگر کسی قرار باشد جایی «توبه» کند، اين‌جاست که جای توبه است!

گروهی شايد استدلال کنند که خوب حالا احمدی‌نژاد چهار سال دیگر هم رييس جمهور شد؛ مگر چه می‌شود؟ خوب است بتوانيم پاسخ‌هایی روشن و بی‌پرده به همين پرسش بدهیم. این پرسش را اگر پاسخ دادیم، پاسخ ندادن به هر پرسش دیگر، وبال ما نخواهد شد. این يک پرسش است که قلبِ همه‌ی مسایل ماست.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد