۳

با دست و زبانی آلوده نمی‌توان فساد و تباهی را زدود – حتی به فتوا!

حیرت‌آور به نظر می‌رسد که کسی بتواند پیاپی دروغ بگوید و در پاسخ هر جا که گریبا‌ن‌اش را گرفتند، دروغ تازه‌تری را علم کند و خراش به چهره‌ی پرسش‌کننده بیندازد. اما می‌توان ماجرا را قدم به قدم بازسازی کرد تا منطق این سیطره‌ی فراگیر دروغ و وقاحت را درک کنیم.

فرض می‌کنیم که همه‌ی اتهاماتی که آقای رییس جمهور به این و آن می‌زند، همه راست هستند (فعلاً از دروغ‌های سونامی‌وار ایشان چشم‌پوشی می‌کنیم تا بعد). اما این ترکاندن دمل‌های فساد و تباهی، به دست کسی باید صورت بگیرد که خودش دامن‌اش پاک باشد. اما ناپاکی فقط منحصر به آلودگی و فساد مالی نمی‌شود. آلودگی از دروغ عظیم‌تر؟ آقای رییس جمهور هر وقت از او سؤالی پرسیده می‌شود به جای آن‌که توضیح بدهد که چرا این‌ها را گفته است، حتی وقتی که فیلم از سخنان او موجود است، همه را آشکارا انکار می‌کند. چرا ایشان از پاسخگویی می‌گریزد؟ این دروغ‌ها خوشبختانه یا بدبختانه منحصر به قبل از مناظره‌ها نیست. آقای احمدی‌نژاد در مناظره ادعا می‌کند که آقای بلر کتباً عذرخواهی کرده است و بعد خبرگزاری فارس عین نامه‌ی مذکور را منتشر می‌کند. و با شاهدِ خودِ ایشان آشکار می‌شود که اصل ادعای ایشان در برابر چشم میلیون‌ها ایرانی از اساس دروغ بوده است. خوب این دروغ‌گویی نمی‌تواند توهم و خیال باشد. این دروغ‌گویی منطقی دارد. منطق‌اش چی‌ست؟

آقای احمدی‌نژاد و حامیان‌اش به این نتیجه رسیده‌اند که باید ریشه‌ی فساد و تباهی را خشکاند. خوب الحمد لله. خیلی هم خوب است. اسلام یعنی مبارزه با فساد و تباهی. اما مگر انتخاب میان بنی امیه و خوارج هم انتخاب است؟ کاش این‌جا حتی انتخاب،‌ انتخاب میان بنی‌ امیه و خوارج می‌بود. آقای احمدی‌نژاد درست می‌گوید که دزدی نکرده است؛ ولی میلیون‌ها تومان و دلار از کیسه‌ی ملت خرج کرده است و حاضر نیست حسابِ یک قران‌اش را پس بدهد به همین ملت.

سخن‌ام را خلاصه می‌نویسم: ۱. کسی که قرار است با فساد و تباهی مبارزه کند (و نه حتی کسی که در مبارزه به فساد هم ابتدایی‌ترین اصول اخلاقی و مسلمانی را زیر پا می‌گذارد)، خودش باید دامن و سابقه‌ی پاکی داشته باشد (نه این‌که سابقه‌ی اردبیل را داشته باشد؛ در چهار سال ریاست جمهوری خاصه‌خرجی کند و آمارهای جعلی و تقلبی را در برابر چشم ملت دوباره تکرار کند؛ و مجلس و سازمان بازرسی چنان مواضع محکمی در برابر انحرافات بودجه‌ای‌اش گرفته باشند). ۲. دروغ را نمی‌توان با دروغ و بی‌تقوایی پاسخ گفت، ولو با فتوا و اجازه. اگر تمام مفتیان عالم از صدر اسلام تا به امروز جمع شوند و فتوایی خلاف اخلاق و تقوا بدهند، فتوای‌شان نخواهد بود که معتبر می‌شود بلکه خودشان از حجیت و مرجعیت می‌افتند. هوشیاران امت و علمای اسلام بهتر می‌دانند که باید با این بدعت جنگید و مغالطه‌اش را بر ملا کرد؛ ۳. آقای احمدی‌نژاد آشکارا همه‌ی ارکان نظام را متهم به فساد و آلودگی کرد و خود را زیر ردای مولای متقیان هم کشید که باید فاسدان را رسوا کرد و داغ به پیشانی‌شان زد و در بازار گرداند. خوب، شاید. اما، مرحله‌ی بعدی چی‌ست؟ چه کسی قرار است همین داغ را به پیشانی خودِ ایشان بزند و به جرم دروغ‌گویی (که هر حاکم مسلمانی را از عدالت ساقط می‌کند) او را به زیر بکشد؟ به عبارت دیگر، اگر ادعای آقای احمدی‌نژاد درست باشد، یعنی همه در این نظام آلوده هستند، برای این‌که دست‌شان همیشه زیر سنگ باشد! ایشان شاید هرگز قصدش القاء این نکته نبوده، ولی پیامدِ ناخواسته‌ی «شجاعت» ایشان چیزی جز این نیست (آلوده بودن ۲۴ سال از سی سال جمهوری اسلامی، افشای تکان‌دهنده و مهیبی است؛ این را هر روز برای خودتان تکرار کنید؛ «آقای دکتر» خودشان فرمودند: ۲۴ سال آلودگی و فساد؛ بنیان‌گذار انقلاب هم تسلیم فشارها شد و ده‌ها نکته‌ی دیگر؛ چه کسی سالم ماند پس؟).

با نجاست نمی‌توان نجاست را زدود. اخلاق و دینی هم که در راه مبارزه با بی‌اخلاقی، قربانی کردنِ خودِ اخلاق را توجیه و تفسیر کند، اخلاقی است که بوی عفونت‌ از آن بر می‌خیزد. اگر برای اخلاق مبارزه می‌کنیم، خودمان هم باید بتوانیم ملتزم به اخلاق باقی بمانیم. آقای احمدی‌نژاد هرگز اشتباه نمی‌‌کند! این عجیب نیست؟ یعنی کسی به ایشان گفته است که هر چه شما می‌کنید، عین حقیقت و مُرّ اخلاق است؟ آقای احمدی‌نژاد اگر هراس از دنیای خودش ندارد، بد نیست پروای آخرت بکند. اگر قرار باشد دروغ‌های آقای احمدی‌نژاد را فهرست کنیم، دفتری می‌شود هم‌چون همان‌ها که ایشان در هر مناظره‌ای به همراهِ خود به تلویزیون می‌برد. ایشان حتی یکی از این دروغ‌ها (یا «تهمت‌های دروغ») را پاسخ نمی‌گوید. خوب مردم عقل هم دارند و می‌توانند تشخیص بدهند که وقتی کسی از پاسخ‌گویی و توضیح دادن در برابر یک، دو، سه و چهار فقره پرسش (و شبهه‌ی دروغ) طفره می‌رود، حتماً یک جای کارش می‌لنگد. دیگر به کدام حرفِ چنین کسی می‌توان اعتماد کرد؟

برداشتن لایه‌های ظاهری سخنِ آقای احمدی‌نژاد ما را به این نقطه می‌رساند: برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر (که از نظر ما مقدس است و اصلاٌ مقصود آفرینش است) می‌توان هم دروغ گفت و هم هر ذمیمه‌ و رذیله‌ی اخلاقی را مرتکب شد (برای رسیدن به آن هدف مقدس). هیچ چیزی نمی‌تواند و نباید در برابر آن هدف بایستد. این قداست‌بخشی و برکت دادن را کسی باید انجام دهد. کسی که بر این مسند می‌نشیند، هنوز اخلاقی است؟

۲

احمدی‌نژاد: مردی لافی با لب و سبلتی چرب!

مناظره‌های احمدی‌نژاد هیچ نکته‌ی تازه‌ای برای من نداشته است که از احمدی‌نژاد بر ملا کند. او تمام برگ‌های‌اش را رو کرده است و هیچ برگِ تازه‌ای ندارد که رو کند. در یادداشتی جداگانه،  نکاتی خواهم نوشت درباره‌ی ویژگی‌ها و صفاتِ یک رهبر سیاسی خوب (یعنی کسی که سرش به تن‌اش بیرزد و بردن‌ نام‌اش اسباب خجلت و شرمساری نباشد). مثنوی را می‌خواندم. در اوایل دفتر سوم، جایی که داستان شغالی می‌آید که در خم رنگ می‌افتد و ادعای طاووسی می‌کند، حکایتی است که سخت یادآور احمدی‌نژاد است. احمدی‌نژادی که می‌گوید ما هسته‌ای‌ شدیم یا «هسته‌ای را دادند» (شلختگی و ضعف بیان و خراب کردن زبانِ فارسی‌اش به کنار) یا وقتی می‌گوید که ما در جهان عزت داریم و به ما احترام می‌گذارند و چه و چه، داستان همان شغالکی است که افتاده است در خم رنگ. این قصه‌ی بهبود وضعِ مردم، یا دستاورهای دولت، سخت یادآور کسی است که لب و سبیل‌اش را با دنبه چرب می‌کرد و به مهمانی‌ها می‌رفت و هیچ نمی‌خورد. همیشه گرسنه می‌ماند و فقط لاف سیری می‌زد. این همان قصه‌ی تورم، افزایش درآمد،‌ ماجرای ضریب جینی و پرداخت به بانک مرکزی و بدهی دولت به بانک است. تفاوت‌اش این است که هزینه‌اش را مردم می‌دهند. داستان را بخوانید و دمی دماغ و دل‌تان را با ابیات مثنوی مطرا کنید تا کمی از عفونت و دروغ‌پردازی وقیحانه‌ی احمدی‌نژاد دور شوید (تأکیدها بر ابیات، البته، از من است؛ نه از مولوی!):

پوست دنبه یافت شخصی مستهان /  هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که من / لوت چربی خورده‌ام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید / رمز یعنی سوی سبلت بنگرید
کین گواه صدق گفتار منست / وین نشان چرب و شیرین خوردنست
اشکمش گفتی جواب بی‌طنین / که اباد الله کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش بر نهاد /  کان سبال چرب تو بر کنده باد
گر نبودی لاف زشتت ای گدا / یک کریمی رحم افکندی به ما
ور نمودی عیب و کژ کم باختی / یک طبیبی داروی او ساختی
گفت حق که کژ مجنبان گوش و دم / ینفعن الصادقین صدقهم
گفت اندر کژ مخسپ ای محتلم / آنچ داری وا نما و فاستقم
ور نگویی عیب خود، باری خُمش! / از نمایش وز دغل خود را مکُش!
گر تو نقدی یافتی مگشا دهان / هست در ره سنگ‌های امتحان
سنگ‌های امتحان را نیز پیش / امتحان‌ها هست در احوال خویش
گفت یزدان از ولادت تا بحین / یفتنون کل عام مرتین
امتحان در امتحان‌ست ای پدر / هین به کمتر امتحان خود را مخر
(دفتر سوم مثنوی؛ ابیات ۷۳۲ تا ۷۴۶)

کی باشد که گربه‌ای بیاید و دنبه‌ای که احمدی‌نژاد با آن لب و سبلت‌اش را چرب می‌کند، برباید!

۳

خارِ خشونت است که در خاکِ ما دمید…

در کشوری مثل کشور ما، اندیشیدن به انتخابات و اندیشه‌ی انتخاباتی نباید به فقط خودِ بازی اختصاص داشته باشد. به دشواری بتوان اندیشمندانی را یافت که به تأمل درباره‌ی بعد از هر انتخاباتی (با توجه به نتایج مختلفی که می‌تواند داشته باشد) سخن داشته باشند. به تعبیر دیگر، امکان‌سنجی و وزن کردن قابلیت‌های جامعه و فرصت‌ها و تهدیدهای پیش رو بعد از هر انتخاباتی، چیزی نیست که در حوزه ی علاقه‌ی فقط قدرت و صاحبان قدرت باشد. هر صاحبِ اندیشه‌ای هم مکلف به تأمل در این زمینه‌هاست.

کشور ما سابقه‌ای طولانی در پروراندن خشونت در سیاست داشته است. این خشونت هم در زبان و حرف بوده است و هم در عمل. از همه بیشتر این خشونت‌ها از سوی ارباب قدرت سر زده است. من به دفعات، یک بار هنگام بر پا کردن خاتمی‌نامه و بار دیگر هنگام عمارتِ دیوانِ اصلاح، متذکر شدم که کشور ما نیاز به آرامش و سنجیدگی دارد و همین است که الگوی کار من است. آرامش، پرهیز از خشونت کلامی و عملی و خویشتن‌داری، حاصل پختگی است. این پختگی، جهالت و تعصب را آرام‌آرام به زانو در می‌آورد. از یاد نبریم که تنها راه شکست دادن جهل، آن هم در یک نظام سیاسی، صندوق‌های رأی نیست هر چند صندوق رأی امروز ملموس‌ترین و زنده‌ترین ابزاری است که می‌تواند ریاکاری و جهل را مغلوب کند.

این مقدمه را برای این نوشتم که بگویم دامن زدن به خشونت، مهم‌ترین سیاست احمدی‌نژاد است (در هر حضور تلویزیونی احمدی‌نژاد در هفته‌های اخیر، میزان بالایی از خشونت کلامی موج زده است). حامیان احمدی‌نژاد چه در انتخابات پیروز شوند و چه ناکام بمانند، توسل به خشونت در دستور کارشان است (این هم آشکارترین و بارزترین شاهدش + اظهار نظر آقای ثمره). احمدی‌نژاد را تنها با پرهیز از آن‌چه که خودِ او هست می‌توان به زانو در آورد. یعنی اگر او دروغ می‌گوید، حریف‌اش نه باید دروغ بگوید و نه باید دروغ را توجیه کند. اگر او ریا می‌کند، حریف‌اش باید صادق باشد و یکرنگ. اگر او بی‌شرم و حیاست و تف به روی تقوا و خداترسی انداخته است، حریف‌اش باید استوانه‌ی شرم و تقوا و پارسایی باشد. اگر او افشاگری می‌کند و پرده‌دری، ما باید متمسک به اخلاق مسلمانی باشیم و به او بیاموزیم که حتی در مبارزه با فساد هم می‌توان اخلاقی بود (که «خون به خون شستن محال آمد محال»). اگر او زبان‌اش خشن است، زبانِ حریف‌اش باید سرشار از بزرگ‌منشی و کرامت باشد. اگر او و حامیان‌اش، دست به خشونت می‌زنند، هر که مخالف اوست، مکلف است از توسل به خشونت پرهیز کند.

دامن زدن به خشونت، پیش و پس از انتخابات، یکی از برگ‌های برنده‌ی دولتِ دروغ است. مراقب باشیم که به دامن خشونت‌های گفتاری و کرداری حریف نیفتیم. مراقب باشید که با خشونت کلام و عمل می‌توان حتی جانِ انسان‌ها را به آسانی به باد داد. مراقب باشید که با پس زدن خشونت و بازی نکردن در این میدان، خرد خواهد بود که پیروزِ این عرصه می‌شود.

پ. ن. این استراتژیِ ساختنِ بازی، از طریقِ جنگ روانی و سپس به زانو در آوردن رقیب، در این چند روز گذشته شیوه‌ی احمدی‌نژاد و حامیان‌اش بوده و این هم نمونه‌ی تازه‌ی آن است. خودشان ابتدا می‌نویسند که حامیان موسوی (یا کروبی) قصد شورش دارند و آشوب. بعد خودشان شورشی به پا می‌کنند ساختگی. دست به خشونت می‌زنند. در بحبوحه‌ی خشونت هم انسان‌ها به سادگی واکنش نشان می‌دهند. و حاصل‌اش می‌شود یک پیش‌بینی خود-تحقق‌بخش. خشونت فقط یک قلم از این بازی است.  تحریک نشوید. مراقب باشید و به حریف‌تان بیاموزید که فاصله‌ی اخلاقی میان شما و او، فاصله‌ی ماه تا ماهی است.

۳

از فساد انگلیسی تا فساد ایرانی!

شبکه‌ی خبر ایران را (باز هم برای تمدد اعصاب!) دارم تماشا می‌کنم. تلویزیون دارد گزارش بلندبالایی می‌دهد از «فسادِ دولت گوردون براون» و می‌گوید که دولت او با «بحرانِ مشروعیت» مواجه شده است و وزیران پی‌ در پی استعفا می‌دهند و «پاکسازی سیاسی»‌ در راه است. این نوع ادبیات و زبان درباره‌ی نظام‌های سیاسی اروپایی و آمریکایی البته از صدا و سیمای ما بی‌سابقه نیست؛ به قول آقای موسوی «روحیه»شان همین است! اما این نوع زبان و تأکید بر «فساد» در بحبوحه‌ی انتخابات اهمیت ویژه‌ای دارد.

بگذارید از یک مثال انگلیسی (!) دیگر شروع کنم. آقای رییس جمهور در مناظره با میرحسین موسوی ادعا کرد که تونی بلر به ما نامه نوشته و «عذرخواهی» کرده است و ما هم ملوان‌ها را آزاد کرده‌ایم. تا این‌جا سخنِ آقای احمدی‌نژاد ادعاست و باید بررسی شود. اتفاق حیرت‌آور این است که خبرگزاری فارس بلافاصله اقدام به چاپ نامه‌ی مذکور می‌کند. نامه را که می‌بینی کاشف به عمل می‌آید که اولاً آن نامه، نه از سوی آقای بلر است و نه در آن یک کلمه عذرخواهی هست. درست بر عکس، نامه در عین ادب و رعایت عرف دیپلماتیک، بسیار محکم و قاطع است و در آن خواستار آزادی «فوری» ملوان‌هاشان شده‌اند. چطور ممکن است خودشان آن نامه را بخوانند و تعبیر عذرخواهی از آن بکنند؟ در سطح سیاست‌گزاری کشور چنین خبطی در برداشت از یک نامه‌ی صریح دیپلماتیک، نه تنها بعید که محال است. نتیجه‌ی ساده‌اش این است که انتشار این نامه (تصویر اصل و ترجمه‌اش) برای قانع کردن آقای موسوی یا امثال ما نیست. آقای احمدی‌نژاد می‌داند که ما از دروغ‌گویی او آگاه‌ایم. او تمام توان‌اش را گذاشته است برای فریب کسانی که اهل دقت‌ورزی و پرسش‌گری نیستند. آن‌ها نه انگلیسی می‌دانند و نه مراجعه به اصل نامه می‌کنند. کسانی که قرار است فریب بخورند، تیتر نامه را می‌خوانند و می‌گویند خوب سند همین بود دیگر. این یعنی فرار به جلو که نامه‌ای که مضمون‌اش حاکی از اقتدار و عزت طرفِ انگلیسی است را تعبیر به عذرخواهی و ذلت بکنیم (این سوء تعبیرها و نعل وارونه زدن‌ها، شیوه و برنامه‌ی آقای احمدی‌نژاد بوده است). و البته از آن سو، اسم هر ذلت و آبروریزی‌ای را عزت می‌گذارند.

و اما سیاست بریتانیا و بحران مشروعیت گوردون براون. تفاوت بزرگ گوردون براون با احمدی‌نژاد در این است که به محض این‌که کم‌ترین زمزمه‌ای از کج‌روی، ناپاکی یا حتی توضیح‌ناپذیری رفتار عضو حزب‌اش آشکار شود (آن هم به دست رسانه‌ها)، اسم‌اش را هجمه‌ی رسانه‌ای نمی‌گذارد که مظلوم‌نمایی کند (و پوشه‌ای قطور را به مناظره با رقیب‌اش ببرد و بگوید مرا تخریب کرده‌اند). گوردون براون به تمام معایبی که دارد یک ویژگی دارد (که البته حاصل فضای سالم سیاسی انگلیس است در قیاس با فضای بیمار و دروغ‌آلوده‌ی وطن ما): سر خم کردن در برابر نگاه مردم! استعفای پی در پی وزیران و عزل مقاماتی که خطا کرده‌اند، معنای‌اش از دست رفتن اعتبار اخلاقی دولت است. اما  این‌ها، اعتبارشان را با اقدام جدی ترمیم می‌کنند. برای‌اش مهم نیست رقم حتی در حد ده پوند باشد. سیاست‌مدار این‌جا، بر خلاف آقای احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش، موقع پاسخگویی نمی‌گوید خوب من ده پوند حیف و میل کرده‌ام، طرف شما که هزار پوند برداشته است (مثال احمدی‌نژادی: شما می‌گویید کردان کارش بد بود؟ خاتمی هم همین است که!). این‌جا طرف در پی توجیه و ماست‌مالی کردن خطا بر نمی‌آید؛ بلکه در رسانه‌ی ملی (نه رسانه‌ی میلی) با خاکساری و گردنِ کج ظاهر می‌شود و می‌گوید من عمیقاً متأسف‌ام و عذر می‌خواهم که از اعتماد ملت سوء استفاده کرده‌ام. نمی‌گوید حالا ده پوند که رقمی نیست؛ بر می‌گردانم و باز هم با هم دوست‌ایم!

آقای احمدی‌نژاد با این شیوه‌، صریحاً القای ناکارآمدی دستگاه قضایی را می‌کند. این یعنی حتی قاضی‌ای چون سعید مرتضوی (که هیچ روزنامه‌نگار آزاده‌ای از ملاقاتِ او (!) در امان نمانده است)، توانِ به زانو در آوردنِ این «به اصطلاح» سرطان فساد را ندارد که دولت خودش دست به کار شده است (آن هم در مناظره‌ی ریاست جمهوری). از یاد نبریم که در انگلیس، این دولت یا حزب مخالف‌اش نبود که رسوایی‌های مالی نمایندگان را افشا کرد. رسوایی را روزنامه‌نگاران افشا کردند و هیچ روزنامه‌ای هم تعطیل نشد. این است تفاوت ایران و انگلیس! این است تفاوت نظارت ملت و نظارتِ دولت!

عزت و آبرو، تبدیل به مشترکی لفظی شده است و گویی دیگر نمی‌شود فهمید چه چیزی راست است و چه چیزی دروغ. ملت ما دیر یا زود باید بفهمد که آقای احمدی‌نژاد تنها یک حلقه‌ی کوچک از این زنجیر بی‌اخلاقی و شبهه است. میرحسین موسوی از این روشن‌تر نمی‌توانست به ملت نشان بدهد که سیاست‌مداران به چه ورطه‌‌ای فروغلتیده‌اند. به زیر کشیدن احمدی‌نژاد از مسندی که باید نماد عزت و آبروی ملت ایران باشد، اولین قدم است برای زدودن دروغ و ریا از کشور. این سخن بی‌اندازه تکرار شده است و انگار شعاری است برای مقابله با احمدی‌نژاد. اما این شعار، کم شعاری نیست. این مضمون، چون زیاد تکرار می‌شود اهمیت کمی ندارد. باید مراقب بود که این شعار مبتذل نشود. چطور؟ با پرهیز از شیوه‌ی سیئه‌ی خودِ احمدی‌نژاد. با دوری کردن از دروغ‌گویی، ریاکاری، افترا زدن.

دعوی کنند چه؟ که براهیم زاده‌ایم!
چون نیک بنگری، هم شاگردِ آزرند!

عجیب است، نه؟ که یک تار موی این خمر و خنزیرخورانِ نامسلمان، به صد دولتِ مؤمن و ولایت‌پذیر شرف دارد. یعنی کجای کار می‌لنگد؟

۱۹

موسوی مترِ مناظره را عوض کرد

چرا مناظره‌ی موسوی با احمدی‌نژاد، اتفاق مهمی در سیاستِ ما بود؟ چرا با وجود این‌که «زبانِ بدن» موسوی، ضعف داشت و «چیز» و «به اصطلاح» زیاد می‌گفت، باز هم نتیجه‌ی مناظره توفیقی بود بی‌سابقه؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها خوب است «اگر»هایی را بررسی کنیم. اگر موسوی بعضی حرف‌ها را می‌زد یا بعضی حرف‌ها را نمی‌زد چه می‌شد؟

نخست‌ این‌که موسوی از میدانی که احمدی‌نژاد در آن بازی می‌کرد، خارج شد: میدان برچسب زدن، افترا و تهمت؛ میدانِ مقابله به مثل کردن. موسوی می‌توانست «فیلم» تک‌تک گاف‌های احمدی‌نژاد را به ملت نشان دهد و به عبارتی او را سکه یک پول کند. ولی همین‌ که این‌ها را نکرد، یعنی مقید به آداب و اصولی است که در سیاست کم‌یاب است.

من این را نمی پذیرم که موسوی آماده نبود. موسوی همین است که هست. موسوی نه وبلاگ‌نویس است، نه سخنور و نه کسی که مرتب در تلویزیون و رادیو ظاهر شده باشد. برای کسی که ۲۰ سال از رسانه‌ غایب بوده است، چنین واکنشی، ستودنی است. مهم نیست که من و شما از «چیز» و «به اصطلاح» او دلِ خوشی نداشته باشیم، مهم این است که او سخنانی را که باید بگوید درست ادا کرده باشد. (این‌ها مطلقاً منافات ندارد با این‌که موسوی روی سخنوری‌اش کار کند و تحولات و تغییرات شتاب‌ناک سال‌های اخیر را ارام‌آرام درک کند؛ موسوی در همین یکی دو هفته‌ی گذشته ثابت کرده است که هوش بالایی دارد و می‌تواند خودش را تطبیق بدهد با شرایط جدید – وعده‌ی ایجاد معاونت حقوق بشر و شهروندی یک نمونه‌ی تازه‌اش).

لکنت، فقط لکنت زبان نیست. خیلی اوقات لکنت معنا فصاحتِ بیان را به تباهی می‌کشاند. کسی ممکن است یک ساعت سخنرانی کند و تنها یک جمله بگوید و همان جمله استخوان و مغزِ سخن‌اش باشد. نقطه‌ی ضعف موسوی، دقیقاً تبدیل به نقطه‌ی قوت‌اش شد. آن‌چه اتفاق افتاد، بسیار فراتر و بالاتر از «هر که مظلوم واقع شود، محبوب می‌شود» بود. اما موسوی مظلوم نماند. مظلوم کسی است که حق‌اش ضایع شود و طرف مقابل با اقتدار محض او را از میدان به در کند. ده دقیقه‌ی آخر مناظره نشان داد (احمدی‌نژاد میان حرف موسوی پرید و پس از پایان وقت باز هم داشت حرف می‌زد) که موسوی چندین سر و گردن بالاتر از احمدی‌نژاد ایستاده است.

به هر تقدیر، به نظر من، موسوی متر مناظره را عوض کرد. دیگر بعید است کسی هوس کند در چنین برنامه‌ای، «افشاگری» کند (اگر هم بکند، نام نیکی از خود به جا نخواهد گذاشت). احمدی‌نژاد با این کار ثابت کرد که سیاست‌اش به کلی ناکام مانده است. یعنی چهار سال تمام برای به زانو در آوردن آن «مفسدان» تلاش کرده است و نتوانسته، ولی حالا می‌خواهد در یک برنامه‌ی تلویزیونی بگوید این‌ها، آن مفسدان‌اند! این یعنی حرص و ولع برای «حرف زدن». مخاطب احمدی‌نژاد موسوی نبود؛ ملت هم نبود. مناظره هم جای آن حرف‌ها نبود. احمدی‌نژاد به جای این کولی‌بازی‌ها، باید یک سال پیش، شکایت‌نامه‌ای از همه‌ی این‌ها تقدیم می‌کرد و تسلیم مقامات قضایی کشور می‌کرد و تقاضای پی‌گرد حقوقی این‌ها را می‌داد. چرا نکرد؟ به اعتقادِ من یک دلیل‌اش این است که احمدی‌نژاد بیشتر می‌خواست حرف بزند؛ او عاشق میکروفون است! میدان عمل برای او هول و هراس دارد. بعضی حرف‌ها از جنس عمل‌اند و عمل با همان کلمات همراه می‌شود. بعضی حرف‌های دیگر نه؛ جنس‌شان بادِ هواست (چنان که این باد چهار سال است جریان داشته است). دور نشوم از مغزِ سخن‌ام: موسوی متر مناظره را عوض کرد و نوع منش موسوی، الگویی خواهد شد برای هر مناظره‌اش در کشور. اخلاق مناظره فقط این نیست که دروغ نگویی. پیروزی اخلاقی موسوی فقط در این نیست که احمدی‌نژاد به سمت تهتک و برچسب زدن رفت و او نرفت (احمدی‌نژاد اگر سند و مدرک هم می‌آورد، می‌شد محاکمه‌اش کرد؛ چون مکان مناظره که محکمه نیست و مجری برنامه هم قاضی نیست). موسوی از اصول خودش عدول نکرد؛ ولی اصول‌اش فقط یکی دو تا اصل بزرگ باشند.

در کشوری که مناظره هرگز شکل  نمی‌گیرد مگر با تهتک و زبان‌درازی و تمسخر، خویشتن‌داری موسوی آغاز یک جریان می‌تواند باشد (ولو موسوی هرگز رییس جمهور نشود). انتظار من از موسوی، سخنوری نبود. موسوی نزد من هرگز قرار نبود خطیبی چیره‌دست باشد. اگر دکتر سروش چنین حرف می‌زد، می‌گفتم فاجعه‌ای رخ داده است. ولی اگر موسوی هم مثل دکتر سروش سخن می‌گفت، باز هم می‌گفتم باید به خودمان بلرزیم از هراس. موسوی، خودش بود و خودش هست. موسوی ثابت کرد که می‌توان سخنور و خطیب نبود، ولی باز هم مناظره کرد و موفق شد. به طور سنتی معمولاٌ کسی را می‌فرستند برای مناظره که سخنور توانایی باشد. ولی چیزی در موسوی بود (بله همان «چیز») که جای خالی سخنوری را پر کرد. موسوی، نه خاتمی است و نه هاشمی. همین، مهم‌ترین امتیاز اوست. چرا می‌گویم موسوی متر مناظره را عوض کرد؟ فرض کنید به جای موسوی هاشمی یا خاتمی نشسته بود. تصور کنید واکنش آن‌ها چه می‌بود؟ و پیامدِ آن مناظره چه از آب در می‌آمد؟

 موسوی روز به روز نزدِ من به عنوان مثالی از اعتدال و سنجیده‌گی خودش را بیشتر نشان می‌دهد. من تعهد کرده‌ام دست از نقدِ او بر ندارم. خوبی‌های‌اش را خواهم ستود و لغزش‌های نظری‌اش را هم بدون شک گوشزد خواهم کرد.

مرتبط: از کندی و نیکسون تا موسوی و احمدی‌نژاد

۲

منطق معیوب اکثریت و جای خالی مسئولیت اخلاقی و مدنی

می‌گویند از فلان نامزد ریاست جمهوری استقبال پرشور و بی‌سابقه‌ای شده است. یا فلان نامزد ریاست جمهوری با رأی بسیار بالایی به ریاست جمهوری رسید. به عبارت دیگر، منطق سخنانی از این دست، منطق برتری اکثریت است. معنای سهل‌الوصول‌ترش این است که هر چه «مردم» (اکثریت غالبِ مردم) بگویند، همان درست است. قلبِ این مغالطه این‌جاست: او چون خوب بود انتخاب شد و رأی بالا آورد (یا او چون خوب بود، مردم از او شدیداً استقبال کردند)؛ و این‌که او با رأی بالا انتخاب شده است (یا این‌که از او استقبال فراوانی شده است)، نشانه‌ی خوب بودنِ اوست.

خوب است این منطق را درست بشکافیم و پیامدهای فاسد یا تبعات مثبت‌اش را بسنجیم. منطق ادعای بالا این پیام را تلویحاً می‌تواند منتقل کند که احتمالاً «مردم» یا آن «اکثریت»، اکثریتی خوب هستند و در نتیجه حاصل رأی‌شان «مشروعیت» دادن به فرد برگزیده است و این خود کل ماجرا را «اخلاقی» می‌کند. خوب، این منطق مثال نقض زیاد دارد. مثال نقض‌اش آدولف هیتلر بود که در یک نظام دموکراتیک و با رأی بالای ملت آلمان (ملتی که در آن دوره بسیار هم فرهیخته و کتاب‌خوان بود)  به قدرت رسید و شد آن فاجعه‌ای که جهان را به آتش کشید. پس به سادگی می‌توان نتیجه گرفت که رأی اکثریت، لزوماً نتیجه‌ای مطلوب، اخلاقی یا انسانی به بار نمی‌آورد. به عبارت دیگر، اکثریت مترادف با مشروعیت اخلاقی نیست. مؤلفه‌های دیگری هم برای رسیدن به مشروعیت اخلاقی لازم است.

نمونه‌ی دیگرش استقبالی است که از محمود احمدی‌نژاد می‌شود. هیچ شکی نیست که آقای احمدی‌نژاد به ویژه در خارج از کشور نزد اقشار گسترده‌ای «محبوب» است (هر صاحب خردی می‌فهمد که دلیلی دارد محبوب را در گیومه گذاشته‌ام!). دلیلی هم ندارم که بگویم در سفرهای استانی از آقای احمدی‌نژاد از آن جنس استقبال‌های پرشوری که حامیان‌شان می‌گویند (و خودش در مناظره با موسوی لاف آن را زد)، نداشته است. به احتمال قریب به یقین داشته است. اما چرا این استقبال‌ها شرط کافی برای مشروعیت یافتن یا اخلاقی و مسئول بودن فرد مورد نظر نیست؟ چرا این لافِ مردمی بودن، لزوماً مایه‌ی افتخار و اعتبار نیست؟ چرا باید بلافاصله به احساس فرمانِ ایست و درنگ داد و خرد را به داوری خواند؟

اولین نکته این است که در این فرض که همه‌ی آن مردم نفوسی فرهیخته دارند، بحث است (دقت کنید که ما در ایران از «شهروند» حرف نمی‌زنیم؛ بلکه از رأی‌دهنده و به عبارتی «رعیت» صحبت می‌کنیم). کسی می‌تواند ادعا کند در یک ملت (از جمله در ملت ایران) «اراذل و اوباش» وجود ندارند؟ دولت فعلی قطعاً نمی‌تواند این ادعا را بکند، چون در این صورت باید بساط گشت‌های ارشاد را رسماً جمع کند. هنگام رأی‌گیری، پای صندوق‌های رأی، هیچ ابزاری برای تشخیص این وجود ندارد که رأی‌دهنده جزو «اراذل و اوباش» هست یا نه؟ آشکار است که نه! پس میانِ آن همه رأی، رأی «اراذل و اوباش» هم هست. علت این‌که «اراذل و اوباش» را در گیومه به کار می‌برم این است که این اصطلاح به دست کارگزاران دولت نهم باب شده و اسباب جنجال و غوغا شده است. این شبهه البته به این صورت قابل رفع است که فرض می‌کنیم، ملت ایران، عمدتاً ملت رشیدی است و برآیند کلی جمعِ ملت، رأیی می شود آگاهانه و سنجیده. ولی، ملت ایران چنین است یا چنان است، ادعاست. ملت آلمان هم ملت فرهیخته‌ای بود و به هر دلیلی خطایی مرتکب‌ شد، قصوری کرد و مسئولیت‌ انسانی و مدنی‌اش را از خاطر برد و شد آن‌چه نباید می‌شد. تشخیص داشتن، یعنی تشخیصِ اخلاق و مسئولیت داشتن؛ نه این‌که به پشتوانه‌ی کثرت عدد، خیالِ حقانیت و مشروعیت‌ برمان دارد (اگر چنین بود قطعاً سپاه یزید در روز عاشورا از یاران حسین بن علی مشروع‌تر و بر حق‌تر به شمار می‌آیند چون عددشان بیشتر بود!).

نکته‌ی دوم این است که یکی از مضامین آن لافِ غلبه‌ی اکثریت این است که رأی همه‌ی افراد وزن یکسان دارد. این منطق دموکراسی است البته که رأی فقیر و غنی، قدرت‌مند و ضعیف، باید در آن یکسان باشد. ولی از شگفتی‌های دموکراسی این است که رأی یک نفر بی‌سواد (که چه بسا در تشخیص‌اش خطا بکند)، با رأی یک استاد دانشگاه جهان‌دیده یکسان به حساب می‌آید. چرا؟ در چه جامعه‌ای می‌توان گفت برابری رأی آن‌که می‌داند و آن‌که نمی‌داند، عادلانه است؟ مگر قرآن نمی‌فرماید که «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون»؟  پس خاصیتِ دموکراسی چی‌ست؟ به خاطر مجموع مؤلفه‌هایی است که دارد نه به خاطر رأی‌گیری و انتخابات صرف یا به خاطر برتری تعداد بالاتر.

می‌شود این نکات را یکان‌یکان شمرد و پیش رفت. این مجمل را به اشاره برای این آوردم که توضیح بدهم این ساز و کار انتخاباتی به خودی خود نه مطلوب است و نه مشروعیت می‌آورد (از این حیث منطق آقای احمدی‌نژاد و کسانی که انتخابات را تحریم می‌کنند یکسان است: هر دو انتخابات را ابزار اعطای مشروعیت می‌شمرند!). انتخابات مقوماتِ دیگری هم لازم دارد تا بتواند مشروعیتی به فردِ منتخب بدهد. یکی از آن‌ها مسئولیت است و اخلاق. کثرت عددی در انتخابات (یا در استقبال‌ها) جایی که فرد منتخب (یا استقبال شونده)، چیزی به مردم می‌دهد، نه تنها مشروعیتی نمی‌آورد بلکه محل شبهه هم هست. استقبال عمومی، وقتی معنادار می‌شود که فرد منتخب واجد مسئولیت باشد و در گفتار، کردار و اندیشه‌اش اخلاقی عمل کند. به عبارت دیگر، زمانی این رابطه‌ی دو سویه‌ی انتخاب‌کننده و انتخاب‌شونده، رابطه‌ی اخلاقی می‌شود که هم درجه‌ای از فرهیختگی و شعور در انتخاب‌کننده باشد (نه این‌که انتخاب‌کننده برای رسیدن به مطلوب‌اش از هیچ دروغ و افترایی پروا نداشته باشد) و هم میزانی از مسئولیت و اخلاق‌مداری در انتخاب‌شونده موجود باشد (نه این‌کننده انتخاب شونده هم بگوید: «ببینید چقدر مردم به من اقبال دارند؟ این صدای خداست که از حلقوم مردم بیرون می‌آید! بفرمایید کرنش کنید!»؛ این همان منطق مغالطه‌آمیز به رخ کشیدن رأی اکثریتی است که به سوی تباهی می‌رود).

خوب این معیارها البته کاملاً سنجیدنی هستند و ذهنی و مجرد یا خیالی نیستند. به عنوان مثال، انگشت می‌گذارم بر یکی لغزش‌های لفظی و خطاهای فاحش آقای احمدی‌نژاد در مناظره‌ی دیشب‌اش: ایشان آشکارا می‌گفت دولتِ من هیچ روزنامه‌ای را تعطیل نکرده است. خوب، مگر دولت حق تعطیل کردن یک روزنامه را دارد؟ رییس دولتی که تفکیک قوا را در نظام جمهوری اسلامی به همین سادگی نادیده می‌گیرد و خودش را هم‌زمان هم در مقام ضابط قضایی و هم در مقام قاضی می‌نشاند، البته که باید بگوید من هیچ روزنامه‌ای را تعطیل نکردم! رییس دولتی که گزارش سازمان بازرسی و تفریغ بودجه‌ی مجلس، علناً شاهدی است بر ناکارآمدی مدیریتی‌اش و بی‌اعتنایی‌اش به رأی مجلس، یعنی جایگاه مجلس را هم نمی‌داند. رییس دولتی که از رسانه‌ی ملی، اتهام وارد می‌کند، نقش مدعی‌العموم را ایفا می‌کند، بدون حضور وکیل یا متهم، حکم‌اش را هم صادر می‌کند، نه قانون را می‌شناسد و به آن احترام می‌گذارد و نه اخلاق را؛ نه برای قوه‌ی قضاییه‌ی این نظام ارزش قایل است نه برای مخاطبان‌اش. پس می‌شود نتیجه گرفت که آن حامیان سینه‌چاکی که در مشهد به زیارتِ ایشان رفتند، همین‌گونه فکر می‌کنند و همین نوع عمل را می‌خواهند؟ نباید نتیجه گرفت که آن حامیان، همه‌ی رسماً «برانداز» نظام هستند؟ (چون آشکارا دارند رأی به نابودی سه قوه و بر کشیده شدن یک رییس جمهور همه‌کاره می‌دهند). این اکثریت، همین‌ها را می‌خواهند؟

بعد از جنگِ جهانی دوم، تمام اروپا زیر و زبر شد و علوم انسانی و معارف بشری، پاک دگرگون شد. یک سؤال بزرگ پیش روی همه‌ی این‌ها قرار گرفت: چه شد که چنین شد؟ و این همه سازمان و نهاد درست شد که بفهمند چگونه می‌شود کسی مثل هیتلر از دلِ آن نظام دموکراتیکِ‌ اکثریت‌محور، بیرون بیاید و چنین آتشی بیفروزد؟ امروز، ما هم بد نیست فکر کنیم که چه شد که چنین شد؟ هشدار می‌دهم، اما، که آقای احمدی‌نژاد اهریمن نیست. شیطان نیست. احمدی‌نژاد هم انسانی است مثل همه‌ی ماها. تفاوت‌اش با بسیاری در این است که چهاراسبه در جاده‌ی اشتباهات‌اش می‌تازد. با تمام این‌ها باید هشیار باشیم که از او اهریمن نسازیم و قطب مخالف او را به عرش نبریم. به همان اندازه که قدیس و شهید ساختن از احمدی‌نژاد هول‌ناک و ضد-انسانی است، اهریمن ساختن از او هم تندروانه و دور از خرد و انصاف است. بنشینیم و بیندیشم. چه شد که چنین شد؟ عددهای بزرگ و ارقام درشت، گاهی ایجاد توهم می‌کنند. شماره‌های طولانی، خیلی اوقات هوش از سرِ آدمی می‌ربایند. ولی برای تفسیر و فهمِ درست این شماره‌ها و اعداد، باید از بیرون آن‌ها را تحلیل کنیم نه از درون (که قصه‌ی خود گویی و خود خندی تکرار نشود). باید به شماره‌های بسیار بزرگ‌‌تر دیگری هم که در آن آمار هرگز منعکس نمی‌شوند توجه داشت. دست بالای دست بسیار است. منطقِ حق با اکثریت است، منطقی است معیوب. دست عقل را به دست سپاه اکثریت نسپاریم. گاهی اوقات خردی هم که در اقلیت واقع شود، سنجیدنی‌ترین و پرسودترین، مضامین و معانی را دارد. بهتر است اکثریت به دنبال خرد برود؛ نه این‌که خرد را افسار بزنند و به دنبال اکثریت بکشانند.

۶۹

خجسته باد این پیروزی!

هر اندازه که رأی‌ام را به موسوی مشروط کرده بودم (و هنوز هم نقدهای‌ام را به اطرافیان موسوی با کمال ادب و احترام حفظ می‌کنم)، از امشب سرم را با نهایت افتخار بالا می‌گیرم و می‌گویم سر سوزنی تردید یا شرم در رأی دادن به میرحسین موسوی ندارم. در این مناظره، موسوی امشب ثابت کرد به برهانی قاطع که محوری‌ترین و استوارترین ویژگی‌های یک رهبر اخلاقی مسلمان را به تمام و کمال داراست.

حتی اگر به هر آیه و افسونی احمدی‌نژاد پیروز انتخابات شود، موسوی درخشان‌ترین چهره‌ی تاریخ انقلابِ ایران خواهد ماند. کار آسانی نیست تسلط بر نفس خود و خویشتن‌داری در مواجهه با رقیبی دروغ‌زن و بی‌شرم که ابتدایی‌ترین احکام اخلاقی اسلام و بارزترین قوانین کشور جمهوری اسلامی را در برابر نگاه میلیون‌ها ایرانی زیر پا می‌گذارد. من افتخار می‌کنم که موسوی در تمام طول مناظره یک بار لبخند تمسخرآمیز بر لب نیاورد و از نگاه‌اش و کلام‌اش عطوفت و فروتنی می‌بارید. دست مریزاد!

از میانِ همه‌ی شب‌هایی که من به انتخابات پیش رو اندیشیده‌ام، امشب نورانی‌ترین و امیدبخش‌ترین شب بود. من به آینده‌ی پرفروغ و با عزت ایران، ایمان و امید دارم. هیچ شکی در این ندارم. امشب، نقطه‌ی عطفی است در تاریخ مبارزات انتخاباتی ایران. پروا را کنار می‌گذارم و به قوت می‌گویم که بدون شک میرحسین موسوی در میان تمام چهر‌ه‌های سیاسی ایرانی در قرن اخیر، چهره‌ای است کم‌نظیر. چرا؟ دقیقاً به خاطر همین اخلاقی بودن و حفظ شأن و جایگاهِ انسانی و اخلاقی‌اش (نهیب‌اش را به احمدی‌نژاد ببیند: ما مسلمان‌ایم! حق نداریم به کسی که حضور ندارد تا از خودش دفاع کند تهمت بزنیم!). میرحسین حتی یک بار وسط حرف احمدی‌نژاد نپرید، بر خلاف احمدی‌نژاد که مدام چهره‌ی موسوی و تمام استوانه‌های سیاسی نظام جمهوری اسلامی را بدون هیچ شرمی خراش می‌داد و مرتب میانِ سخنانِ او می‌پرید.

احمدی‌نژاد عصبانی و از هم گسیخته ظاهر شد. امشب، گویی احمدی‌نژاد تمام قد همه‌ی نیرنگ‌ها، همه‌ی ریاکاری‌ها و دروغ‌گویی‌های‌اش را، همه‌ی هتاکی‌ها و بهتان‌های‌اش را یک‌جا رو کرد آن هم علیه کسی که به هیچ رو مخاطب سخن‌اش نبود. شگفت‌آور نیست که رییس جمهور کشوری این‌قدر از قانون همان کشور ناآگاه باشد که بگوید دکتر «خطاب کردن» کسی که مدرک دکترا ندارد، جرم است؟ شگفت‌آور نیست؟ می‌گوید «خطاب کردن»؛ نمی‌گوید «شغل دادن» و «مقام دادن» و سینه سپر کردن برای علی کردان! اگر قرار باشد دکتر و مهندس «خطاب کردن» کسی جرم باشد، بیش از نیمی از مردم ایران مجرم‌اند!

عجیب نیست که رییس جمهوری تا این اندازه ناآگاه باشد که بگوید شورای امنیت قطع‌نامه‌های‌اش سیاسی است و شورای حکام قطع‌نامه‌های‌اش حقوقی؟ هر کس که دو ترم دانشجوی روابط بین‌الملل و علوم سیاسی بوده باشد، می‌فهمد این حرف چقدر مضحک و خنده‌دار است. این‌ها البته ظرایفی است که اهل دانش بهتر می‌فهمند؛ ولی مگر احمدی‌نژاد کم پریشان‌گویی کرد؟

مردم ما باید عمیقاً دچار تباهی اخلاق شده باشند اگر بعد از دیدنِ این نمایشِ بی‌پرده و صریح بی‌تقوایی و بی‌حیایی، و قانون‌شکنی و مداهنه، باز هم به احمدی‌نژاد اقبال کنند. اما هر چه نتیجه‌ی این انتخابات باشد، پیروزِ این ماجرا اخلاق است. میرحسین موسوی ثابت کرد که آرامش و طمأنینه‌ی درونی دارد. میرحسین نشان داد «سکینه» در تمام وجنات و سکنات و گفتارش موج می‌زند. من به قدر سر سوزنی از این‌که به میرحسین موسوی رأی می‌دهم شرمنده نیستم. امشب به پهنای صورت‌ام می‌خندم. امشب یکی از آرام‌ترین شب‌های زندگی من است. موسوی نشان داد که می‌تواند سیاست‌مدار باشد و اخلاقی هم بماند. موسوی نشان داد که می‌شود سیاست‌مدار بود و رییس جمهور ایران شد، ولی احمدی‌نژاد نشد! مهم‌تر از همه موسوی به ما به خوبی نشان داد که چه چیزهایی را نباید گفت (همان چیزهایی را که احمدی‌نژاد با بی‌تقوایی تمام به تکرار گفت). این یکی از اساسی‌ترین اصول سیاست‌مداری اخلاقی است.

من به موسوی رأی خواهم داد تا کشور دیگر روی ریاکاران دروغ‌زن و ضد-اخلاقی چون احمدی‌نژاد را به خود نبیند. موسوی بسیار نجابت به خرج داد. موسوی بر خلاف احمدی‌نژاد با یک دنیا «پرونده» نیامده بود، بلکه با توشه و زادِ اخلاق و صداقت به میدان آمده بود. و همین خصلت‌هاست که او را پیروز اخلاقی این مناظره کرد. شب‌های دیگری هم هست. آقای رضایی گفته بود کشور بر لبه‌ی پرتگاه است؛ من فکر می‌کنم این احمدی‌نژاد است که عنان گسیخته – یا به عبارت دقیق‌تر ترمز بریده و فرمان‌کَنده – به سمت پرتگاه می‌رود. الآن وقت هوشیاری است. احمدی‌نژاد این پیروزی را بر اخلاق و خرد نخواهد بخشید. مراقب باشیم.

پ. ن. می‌شود سطر سطر سخنان احمدی‌نژاد را اوراق کرد و تباهی‌ها و مغالطه‌های‌اش را نشان داد (بی‌تقوایی‌های‌اش که جای خود دارد). من به زودی چیزی خواهم نوشت درباره‌ی مغالطه‌ی منطق اکثریت. لاف کثرت زدن و خیل سینه‌چاک جمع کردن، ولو در مقیاس میلیونی، برای کسی مشروعیت و حجیت اخلاقی نمی‌آورد.

پ. ن. ۲: بسیار مهم؛ بازی تمام نشده است! خواب‌تان نبرد! بی‌تقوایی و بی‌شرمی احمدی‌نژاد خام‌تان نکند! هنوز بازی تمام نشده است!

۵

سونامی دروغ یا همه‌ی دروغ‌های یک رییس جمهور (*)

هر سیاست‌مداری، انسان است. انسان اشتباه می‌کند. اگر اشتباه نکند، انسان نیست. هر سیاست‌مداری حتماً اشتباه می‌کند، کوچک یا بزرگ، کم‌هزینه یا پرهزینه. بعضی از سیاست‌مداران، به ویژه در کشورهای توسعه‌یافته‌تر، وقتی اندک خطایی می‌کنند اول از همه به خطای‌شان اذعان می‌کنند و بعد کوشش می‌کنند، خطای‌شان را اصلاح کنند. این خانه‌تکانی پردامنه‌ای که در سیاست بریتانیا مثل موج راه افتاده است و از کمترین رقم‌ هم نمی‌گذرند، یک نمونه‌ی عالی از ساختاری سیاسی است که سالم است و توانایی بازسازی خودش را دارد (الستر دارلینگ امروز صبح در تلویزیون رسماً داشت به خاطر ششصد هفتصد پوند عذرخواهی می‌کرد از ملت با گردن کج و خودش هم می‌فهمید که دارد به خاطر همین رقم شغل‌اش را از دست می‌دهد).

اما سیاست‌مدارانی داریم که نه تنها اشتباه می‌کنند و هنوز طلب‌کار باقی می‌مانند و تقصیرها را به گردن دشمنان‌شان (و مافیا و باندها) می‌اندازند، بلکه علاوه بر اشتباه دروغ می‌گویند و افترا هم البته می‌زنند. برای هیچ کدام از این‌ها هم یک کلمه عذرخواهی نمی‌کنند. این شیوه البته نزدِ رییس دولت نهم، عادت است؛ انگار سرشتِ ایشان شده است. چرا می‌گویم سرشت؟ چون ایشان مرتب این حرف‌ها را می‌زند، پیاپی هم حرف‌های‌اش با سند و مدرک تکذیب می‌شود و به اصطلاح طشت‌اش از آسمان می‌افتد. ولی خوب ایشان نه احساس شرم می‌کند و نه جایی می‌گوید که خوب فلان ادعایی که من کردم؛ دروغ بود یا افترا و تهمت. نمونه‌های‌اش زیاد است. از نمونه‌های اخیر بگیرید تا نمونه‌های قدیمی‌تر. از سخنان خود آقای احمدی‌نژاد بگیرید تا دوستان، یاران و معتمدانی که ایشان برای تک‌تک‌شان سینه سپر کرده است. نمونه‌های دم دست‌اش یکی قضیه‌ی پالایشگاهی بود که زمان آقای خاتمی کلید خورد و اسنادش در وب‌سایت ریاست جمهوری موجود بود و آقای احمدی‌نژاد همه چیزش را به نام خودش مصادره کرد. مورد دیگر ادعای ساخت کشتی بود که رییس انجمن دریایی کشور آن را نفی کرد. دیگری، قضیه‌ی پایین نیامدن ژاک شیراک هنگام سفر خاتمی به فرانسه بود که آن هم با شهادت افراد مختلف و نمایش عکس‌ها رسوایی‌اش آشکار شد. نمونه‌ی دیگرش ماجرای بیانیه‌ی سعد آباد بود که آقای احمدی‌نژاد آن را قرارداد ننگین خواند و بلافاصله آشکار شد، کل ماجرا چیزی نبوده است که آقای احمدی‌نژاد گفته و از آن بدتر، مقوله‌ای بوده که رهبر کشور به صراحت از آن دفاع کرده بود.

خوب، این همه دروغ گفتن متوالی آن هم در بحبوحه‌ی انتخابات و خم به ابرو نیاوردن، اعتماد به نفس بسیاری می‌خواهد (البته در عرف اهل معرفت و زبان ارباب باطن، نام این کار چیز دیگری است که ذکرش نیاید بهتر است!). خوشبختانه اکثریت قریب به اتفاق این دروغ‌ها (تهمت‌ها، افترائات و سخنان خارج از قاعده و خارق عادتِ بی‌شمار ایشان در طول چهار سال گذشته) همه ثبت و ضبط شده‌اند و فیلم از همه‌ی این‌ها موجود است. پس به عبارتی ما با یک «سونامی دروغ» و «سیل تهمت» رو به رو هستیم که هیچ نشانی از عذرخواهی (یا در حالت شخصی‌تر و دینی‌تر «توبه») در آن نیست. از نشانه‌های دیگرش این است که حامیان ایشان برای توجیه همه‌ی این کارها فرافکنی می‌کنند و کوشش می‌کنند که همه‌ی این‌ها را توجیه کنند. چطور؟ ۱. به آقای خاتمی هم گفتند دکتر؛ پس چرا حالا که به کردان گفتند دکتر، صدای شما در آمده است؟ ۲. آقای خاتمی هم دو بار «دروغ» گفته است؛ یکی درباره‌ی دست دادن با دختر خانمی در ایتالیا و‌ یک بار هم سر ماجرای لطیفه‌ای که درباره‌ی اردبیلی‌ها نقل شده. (کاری ندارم توضیح یا توجیه آقای خاتمی برای این‌ها چی‌ست). خوب، این‌ها به روشنی بیان می‌کند که حامیان ایشان منطق‌شان این نیست که دروغ از هر کسی صادر شود زشت است (و در عرف دینی هم معصیت حساب می‌شود و احادیث و روایات بسیار سنگینی در مذمت دروغ آمده است)، بلکه بدون توضیح دادن درباره‌ی «دروغ»های ایشان، تلویحاً دروغ‌گویی رییس دولت نهم را با همین کار هم توجیه و هم تأیید می‌کنند.

هر سیاست‌مداری اشتباه می‌کند و دچار لغزش می‌شود. آیا هر سیاست‌مداری که جایی لغزید باید نابود شود؟ بدون شک نه. اما سیاست‌مداری که به طور سامان‌مند و نهادینه دروغ می‌گوید، خطا می‌کند و دستخوش سوء مدیریت است و پیوسته حل همه‌ی مسایل را حواله به آینده می‌دهد و دشمنانی مرموز و پنهان را مرتب تهدید می‌کند و بعد از چهار سال هنوز یک نام را افشا نکرده و یک نفر را پای میز عدالت نکشانده، کارش از لغزش و اذعان به خطا مدت‌هاست گذشته است.

(*) انتخاب عنوان «سونامی دروغ» را مدیون امید حسینی هستم که این اصطلاح را برای من زنده کرد. ممنون برادر بزرگوار حامی آقای احمدی‌نژاد!

۶

مغالطه یا محاسبه؟ پرسش این است!

یادداشت آقای ابطحی برای من حیرت‌آور بود. ایشان می‌فرمایند که استدلال «هر کس رأی بیشتری می‌آورد، باید به او رأی داد»، مغالطه است («مغالطه‌ی سیاسی» اصطلاح جدیدی است که ما از آن بی‌خبر بودیم؟!). برای ابطال این استدلال نمی‌توان (هم‌چون آقای ابطحی) با برچسب مغالطه به آن زدن، به مصاف‌اش رفت مگر این‌که بتوان به استدلال (و با ارایه‌ی اعداد و ارقامی که تا حدی بتوان به آن‌ها تکیه کرد)، نشان داد که این جمله، مغالطه است. کوشش می‌کنم توضیح بدهم که چرا این موضع مغالطه نیست و وزن قابل اعتنایی دارد.

نخست این‌که انتخابات پیش روی ما، انتخاباتی معمولی نیست که هر یک از نامزدها قرار باشد در پی رسیدن به قدرت (یا رساندن حزب یا هم‌فکران‌شان به قدرت) باشند. این نکته که خطر محمود احمدی‌نژاد، خطری است ویرانگر برای کشور، نکته‌ای است که دست بر قضا در ادبیات و موضع‌گیری‌های هر سه نامزد به روشنی ثبت و ضبط شده است (این که دیگر مغالطه نیست؛ هست؟). صریح‌تر از موضع آقای محسن رضایی هم مگر می‌توان گفت که کشور بر لبه‌ی پرتگاه است؟ به هر تقدیر، عمده‌ی کسانی که به استدلال بالا روی می‌آورند، استدلال‌شان صرفاً مبتنی بر برنده شدن نامزد مورد نظرشان نیست، بلکه یکی از متعلق‌های اصلی استدلال‌شان از میدان به در کردن احمدی‌نژاد است. این انتخابات بنایی سلبی دارد. این انتخاب، اساس‌اش نفی است نه اثبات.

آقای ابطحی جوری صحبت می‌کند که انگار گزینه‌ی کشیده شدن انتخابات به دور دوم (آن هم با احتساب یک شق ممکن)، گزینه‌ای قطعی است در حالی که «واقعیت» و «واقع‌بینی» به ما می‌گوید که حداقل یکی از این حالت‌ها متصور است: ۱. احمدی‌نژاد در دور اول با رأی بالا همه را شکست می‌دهد؛ ۲. موسوی در دور اول با رأی بالا برنده می‌شود؛ ۳. موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند؛ ۴. کروبی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند؛ ۵. کروبی و موسوی به دور دوم می‌روند. حالت‌های دیگر کمک چندانی به تحلیل ما  نحن فیه نمی‌کند.

فرض کنید که زمینه‌ای فراهم باشد یا شواهدی موجود باشد دال بر این‌که موسوی در دور اول برنده می‌شود (یا موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند)، در این صورت عقل سلیم می‌گوید باید به موسوی رأی داد. وقتی کسی می‌نشیند با خودش محاسبه می‌کند و نتیجه‌گیری می‌کند که یکی از این دو حالت، متصورتر است، چه معنایی دارد استدلال او را مغالطه بنامیم؟

به عبارت دیگر، آن استدلال (یعنی مغالطه خواندن استدلال «رأی دادن به موسوی به خاطر داشتن رأی بیشتر=تقویت اهرم‌های موسوی برای شکست دادن احمدی‌نژاد»)، می‌گوید که آقای کروبی رأیی دارد هم‌سنگ رأی موسوی و رأی احمدی‌نژاد هم پایین است (و او حتماً به دور دوم می‌رود و در دورِ دوم هم از کروبی شکست خواهد خورد) و خلاصه تفاوتی در اصل ماجرا رخ نخواهد داد. به عبارت دیگر، آقای ابطحی می‌گوید که یا یکی از دو نامزد موسوم به اصلاح‌طلب در همان دور اول احمدی‌نژاد را شکست می‌دهند یا (چنان‌که ایشان تصریح می‌کند) انتخابات به دور دوم کشیده می‌شود. و لذا باید به کسی رأی داد که به عقیده‌اش نزدیک‌تریم. عرض بنده این است که نسبت ما، نسبتِ من، با عقاید نامزدهای محترم نسبتی است یکسان (با در نظر گرفتن جمیع جهات) و تفاوت‌ها، تفاوت‌هایی است ظریف . لذا علاوه بر این تفاوت‌های ظریف، استدلال رأی بیشتر داشتن، استدلالی است تقویت‌کننده و نه مغالطه‌گونه.

فرض کنیم موسوی رأیی بالاتر از کروبی داشت باشد (آقای ابطحی نتیجه‌ی حاصل از این فرض را با «مغالطه‌ی سیاسی» خواندن کل گزاره، باطل می‌خواند). و هم‌چنین فرض کنیم که آقای احمدی‌نژاد رأیی داشته باشد نزدیک به موسوی و بالاتر از کروبی. عقل حکم می‌کند که اگر به موسوی رأی ندهیم، هم موسوی حذف خواهد شد و هم کروبی و ممکن است در همان دور اول احمدی‌نژاد ببرد. یا این‌که هر سه نامزد با آرایی نزدیک به هم به دور دوم بروند. نادیده گرفتن سایر گزینه‌های ممکن و نفی یکی از گزینه‌های محتمل و «مغالطه‌ی سیاسی» خواندن، موضع خردمندانه‌ای نیست.

این سخن که «اصلاً هم از نظر تقویت جریان اصلاح‌طلبی و حذف رقیب، رای دادن به هر یک از دو کاندیدا فرقی نمی‌کند چون در هر صورت جمع رای دو کاندیدای اصلاح‌طلب است که می‌تواند احمدی‌نژاد را به دور دوم بیاورد»، یعنی خطی دیدن انتخابات؛ یعنی چشم پوشیدن از پیچیدگی‌های آن و جمیع شقوق ممکنه؛ یعنی اصرار ورزیدن به گزینه‌ی کروبی، حتی به معنای باخت سنگین مسابقه‌ی انتخاباتی به رقیبی که از همه‌ی امکانات برای شکستِ شما برخوردار است. انصاف بدهید که این مغالطه است یا آن؟ و ایشان هم‌چنین از یاد برده است که چه بسا کسانی که با استدلال رأی بیشتر کروبی وارد میدان می‌شوند، اصلاحات مورد نظر آقای ابطحی را نپذیرند یا به آن اشکال داشته باشند. از یاد نبریم که آقای ابطحی یکی از همان مشاورانی است که به آقای کروبی مشورت می‌دهد. این نوع سخنان موضع آقای کروبی را نزدِ من تقویت نمی‌کند.

پ. ن. بگذارید درباره‌ی رأی به اعتقاد دادن بعداً مبسوط‌تر بنویسم.

۲

انتخابات اضطراری

تصمیم من به رأی دادن به میرحسین موسوی، تصمیمی است از سر اضطرار. و البته اضطراری که به ناگزیر از دل انتخاب یکی از این چهار نامزد بر آمده است. هر اندازه که قلباً میرحسین موسوی را دوست دارم، نمی‌توانم از لغزش‌های نظری چشم‌پوشی کنم. لذا در عین حفظ استقلال نظری و فکری‌ام، باز هم به موسوی رأی می‌دهم، اما نه به این معنا که رأی‌ام را «تسلیم» موسوی کرده‌ام. رأی می‌دهم تا از میان گزینه‌های موجود، کسی را انتخاب کنم که با توجه به منظومه‌ی فکری من، زیان‌اش برای آینده‌ی کشور حداقل باشد.

البته آقای موسوی بدون شک محاسنی دارد، از جمله صداقت‌، پاک‌دامنی و راست‌گویی ایشان (یعنی همان چیزهایی که در رییس دولتِ نهم فقط نمایشِ آن موجود است و گفتار و کردار آقای احمدی‌نژاد مالامال از خلافِ آن است). اما در سیاستِ فعلی کشورِ ما، پس از نفی تفکر احمدی‌نژادی و شیوه‌ی سالوس ریا، گامِ ایجابی هم باید برداشت. گامِ ایجابی از نقدِ سنجیده، منصفانه و در عین حال بی‌محابای نامزدها آغاز می‌شود.

این تصور که ما باید به آقای موسوی رأی بدهیم، چون او «اصلاح‌طلب» است، تصوری است باطل. من آقای موسوی را اصلاح‌طلب نمی‌دانم. نیازی هم نیست اصلاح‌طلب باشد. آقای موسوی همینی است که هست؛ نه کمتر و نه بیشتر. نه باید برای آقای موسوی فضیلتِ بیهوده و احساسی تراشید و نه باید خدای‌ناکرده از جاده‌ی انصاف خارج شد (و زبان‌ام لال، شیوه‌ی بی‌حیایی رقیبان دولت‌مدار و شریعت‌پناهِ او را پی‌ گرفت).

من به اختصار، پاره‌ای از دلایلِ خودم را برای رأی دادن به موسوی (در برابر کروبی) گفته بودم و همین حداقل‌ها برای من کفایت است. قلم‌فرسایی کردن در فضایل هر یک از این نامزدها (و به ویژه آقای کروبی)، یعنی فاصله گرفتن از خردمندی و سنجیدگی. باید فهمید که وضعیتِ توسعه و نهادهای مدنی، وضعیتی است اضطراری. من اهل نوشتن یادداشت‌های مطول در فضایل نامزد مورد نظرم نیست. نمی‌توانم و نمی‌خواهم اغراق کنم. نظر من این است؛ جدلی هم با کسی بر سر آن ندارم. با همین تفاوت‌های ظریف و مرزی میانِ آقایان موسوی و کروبی، البته به موسوی رأی خواهم داد. اما چنان‌که قبلاً هم نوشته بودم، تعهد می‌کنم که ذهن و زبان‌ام را به جد در خدمت نقد منصفانه و بی‌محابای آقای موسوی و اطرافیان‌اش به کار بندم. دفاعِ من از آقای موسوی، دفاعی است مبتنی بر / مقید به اصالت و کرامتِ خردِ انسانی. امیدوارم ایشان رییس جمهور شود و من هم دست و زبان‌ام برای نقد جانانه‌ی ایشان و هم‌چنین قدم برداشتن برای آبادانی وطن‌ام بازتر باشد.

پ. ن. این روزها سخت گرفتار درس و کار هستم؛ انتخابات هم شده است مزید بر علت. در نتیجه، نه وقت آن هست و نه ضرورت‌اش که بنشینم برای بعضی از نظرها پاسخ بنویسم (می‌شود در فرصت‌های بعدتر ابهام‌های یک نظر را رفع کرد، ولی الآن وقتی ندارم). خوب من نظرم را نوشته‌ام؛ دیگران هم نظر خودشان را. من قرار نبوده و نیست کسی را به باور خودم بگروانم. این توضیح را از این باب دادم که اگر دوستان می‌بینند من چیزی در پاسخ نمی‌نویسم، بدانند دلیل‌اش چی‌ست.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد