۱۱

انتظاراتی که نمی‌توان از هاشمی داشت

ملت ایران و جناح‌های مختلف سياسی تا امروز باید به آن درجه از بلوغ رسیده باشند که بدانند هاشمی رفسنجانی کی‌ست، ظرفیت‌های او چی‌ست و از او چه انتظاری می‌توان داشت (و چه انتظارهایی نمی‌توان داشت). هاشمی در تاریخ جمهوری اسلامی، تجربه‌ی تقدیس و تملق را داشته است («دشمن هاشمی، دشمن پیغمبر است») و تجربه‌ی تخریب شخصیت و افترا را هم در سال‌های اخیر با گوشت و پوست‌اش لمس کرده است (از مقالات اکبر گنجی در عصر اصلاحات بگیرید تا لجن‌پراکنی‌ها و ناسزاگویی‌های مستمر محمود احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش در سال‌های اخير). لذا، در آستانه‌ی نمازِ جمعه‌ی فردا – که آشکارا رعب و وحشت در اردوی حاميان احمدی‌نژاد و مدافعان سلامت انتخابات و مخالفان تقلب گسترده انداخته است – مهم است بدانیم هاشمی فردا چه نقشی ایفا خواهد کرد.

من فکر می‌کنم خطبه‌ی نماز جمعه‌ی فردای هاشمی، بدون هيچ تردیدی ادامه‌ی همان نامه‌ی سرگشاده‌اش خواهد بود. اما ابتدا باید بستر، مضمون و غرض از نگارش آن نامه و بستر آن را به خوبی درک کرد. بدون فهم مضمون و مدلول آن نامه، فهم ماجراهای فردا هم چه بسا معوَجّ باشد. برای فهم مضمون آن نامه هم بايد یک قدم عقب‌تر رفت و شخصیت هاشمی و موضع‌اش را نسبت به نظامِ جمهوری اسلامی فهميد. هاشمی خودش را در مقام مادر نظام می‌بیند؛ مادری که وقتی ببینید کس دیگری ادعای مادری می‌کند و قاضی می‌خواهد فرزند را با شمشير به دو نیم کند، حاضر می‌شود فرزند را به مادر دروغین واگذار کند تا جان فرزندش نجات پيدا کند.

این روایت را اگر بپذیريم و از این منظر اگر به ماجرا نگاه کنيم، نامه‌ی هاشمی هشداری بود نسبت به بروز قریب‌الوقوعِ سه شکاف مهم در نظام جمهوری اسلامی. شکاف اول، شکافی سیاسی در ساختار نظام بود که همان مخدوش شدن و به عبارت دیگر نابود شدنِ رکنِ جمهوریت نظام بود. شکاف دوم، شکاف در میان نخبگان سیاسی کشور بود (امروز هیچ طیفی از میان نخبگان سياسی کشور نيست که نسبت به وضع موجود ابراز نگرانی یا اعتراض شديد نکرده باشند؛ حتی طیف محافظه‌کاری که به طور سنتی جانب‌دار سياست‌های قدرت برهنه بوده‌اند). شکاف سوم، شکاف مشروعیت است؛ شکاف فزاینده‌ی ميان حاکمیت سیاسی و ملت. اين شکاف مشروعیت امروز پشتوانه‌ی بی‌اعتمادی مردم به حاکميت سياسی و صاحب قدرت را هم یافته است.

ماجراهایی که بعد از انتخابات رخ داد، تشخیص صائب هاشمی را نشان داد. طرفداران احمدی‌نژاد که نه تنها در ماه‌های اخیر، بلکه از همان روزهای نخست رياست جمهوری مشکوکِ او در چهار سال پيش، عادت به فرافکنی داشته‌اند. دور از انتظار نبود که از همان روز نخست انتشار نامه‌ی هاشمی بخواهند او را در برابر نظام بنشانند و سعی در القاء مخالفت او با نظام یا پشت کردن او به نظام جمهوری اسلامی کنند. خویشتن‌داری طولانی هاشمی در این يک ماه اخیر، به خوبی نشان می‌دهد که او نسبت به این نظام حس مادری دارد و تلاش‌های‌اش برای بقای خود نظام است نه بقای این فرد یا آن گروه و جناح سیاسی.

با توجه به این مقدمات، نباید انتظار داشت که فردا هاشمی کاری بکند جز قدم برداشتن در مسیر حفظ نظام جمهوری اسلامی. او خطر عظیمی را به جان خریده است و بزرگ‌ترین قمار سياسی زندگی‌اش را فردا انجام خواهد داد. چه بسا این نماز فردا به هم بخورد. چه بسا افرادی در اين نماز کشته شوند. چه بسا هاشمی تندترین ناسزاهای عمرش را فردا بشنود. فرجامِ نمازِ جمعه‌ی فردا هر چه که باشد، بدون شک يکی دیگر از گردنه‌های تعيین‌کننده‌ی سرنوشت نظام جمهوری اسلامی خواهد بود (هر چند جنايت‌های انجام شده در ماه گذشته را هرگز نخواهد پوشاند). هاشمی عقل کل اصلاحات نیست؛ هرگز نبوده است (بر خلاف توهم و خيال‌بافی محمود احمدی‌نژاد). هاشمی، حکیم بزرگ حکومت و نظام است (تلقی من با توجه به شواهدی که می‌بينم این است). حساب کسانی که در دعوای اخیر، می‌خواهند تکلیف‌شان را با نظام یکسره کنند چیز دیگری است. اما هر چه باشد، دغدغه‌ی اصلی هاشمی، بقای این نظام است بر خلاف احمدی‌نژاد و حاميان‌اش که این نظام را دچار دگردیسی عمیق کرده‌اند و چهاراسبه آن را به سوی سقوط و فروپاشی می‌برند (ضعیف شدن و امتیازهای پياپی به بیگانگان دادن و نمايش امتیاز گرفتن، معنایی جز طلیعه‌ی زوال و سقوط دارد؟). هاشمی، بیشتر به فکر اقتدار نظام و قدرت‌مند بودن ساختار سياسی است تا احمدی‌نژاد. به همین دلیل است که فکر می‌کنم هاشمی از موضعی میانه و معتدل سخن خواهد گفت، اما در بستر همان‌چه که در نامه‌اش نوشته بود. قاعدتاً ماجراهای پيش‌بینی نشده ممکن است بر هر داوری ما سایه بیفکنند، اما در این تردید نکنيم که هاشمی نه قرار است نقش نجات‌بخش اصلاحات را ایفا کند و نه قرار است در چهره‌ای ضعيف و مرعوب ظاهر شود. وحشت همه‌ی دستگاه‌های رسانه‌ای حامی احمدی‌نژاد از هم‌اکنون هویداست: هراس همه‌‌ی گزینه‌های ممکن، خواب آن‌ها را آشفته کرده است.

اما چرا سبزها در اين نماز حاضر می‌شوند؟ بيانیه‌ی موسوی بسیار کوتاه اما پر معنا و روشن است. او نه در بیانیه‌اش دين‌فروشی و نماز‌فروشی می‌کند و سخنان لغو، بیهوده و شعاری در مدیحت «نماز دشمن‌شکن سیاسی-عبادی جمعه» سر می‌دهد و نه هیچ سخن تحریک‌آمیز و درشتی می‌گوید. او هم در چهارچوب باورش با نظام و قانون اساسی حرکت می‌کند. اما مضمون سخن‌اش روشن است: شما مردم از من خواسته‌اید در جمع‌تان باشم و خواهم بود.

موسوی این کار را «در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه» انجام می‌دهد – یعنی یک قدم هم از مواضعی که داشته عقب‌ ننشسته است. پيام موسوی رساست: «تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی‌های به ناحق مسلوب شده از ماست»، یعنی اگر باز هم دست به خون مردم، و اين بار مردم نمازگزار آلوده کنند، یا متوسل به خشونت شوند، یعنی رشته‌ی ايمان گسيخته‌اند و «حصن امنِ الهی» را و حریم نماز را شکسته‌اند. موسوی، زورمدارانِ دين‌فروش را در موقعیتِ دشواری قرار داده است. حضورِ موسوی و سبزهای تیغ جفا ديده و گلوله‌ی ستم خورده، تنها یک عنصر دیگر، در کنار عناصر تشکیل‌دهنده‌ی نماز جمعه‌ی فرداست. هاشمی نقش خودش را ايفا می‌کند، موسوی نقش خودش را و ملت نقش خودشان را. نبايد از یکی انتظار ایفای نقش ديگری را داشت. اما این را هم نباید از ياد برد که هاشمی سرمایه‌ی نظام جمهوری اسلامی است. برای کسانی که مدعی حمايت از آن نظام هستند، نابود کردن هاشمی، يعنی تیشه زدن به ریشه‌ی خود. کسانی که مخالف نظام هستند، بعید است تن به نماز جمعه بدهند و هر چه هم بکنند، بدون شک نفعی به حال مخالفت‌شان با نظام نخواهد داشت و طرفی از تخریب هاشمی نخواهند بست.

۵

از ۱۱ سپتامبر تا ۲۲ خرداد – دو زخم ناسور

پس از وقوع فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر، یکی از جملاتی که ورد زبان تحلیل‌گران سیاسی جهان شد این بود که آمريکای قبل و بعد از ۱۱ سپتامبر و هم‌چنین جهان قبل و بعد از آن دیگر یکی نیست. اتفاق بزرگی افتاده بود که بسیاری از معادلات را بر هم زده بود. اين تغيیر معادله به سودِ چه کسانی و به زیان چه کسانی بود؟ روايت‌‌ها مختلف است، اما هر چه بود، مسلمانان به خاطر خشک‌مغزان وهابی مسلکی چون بن لادن، در تیررس حمله و تهتک افراطیونی از همان جنس اما در اردوی مخالف قرار گرفتند. برنده چه کسی بود و بازنده چه کسی؟ من فکر می‌کنم بازنده بشریت بود. خشک‌مغزی و ساده‌لوحی است اگر بگويید مسلمان‌ها بازنده بودند یا بخواهیم به تبعیت از سلفی‌مسلکان ادعا کنیم آمریکا یا غرب بازنده بود. روایت دوم، صرف‌نظر از مخدوش بودن و سست بودن، چیزی هم‌ردیف جنایت هم هست. هیچ کس نمی‌تواند ابتدايی‌ترین ارکان دين مسلمانی را – که قداست و حرمتِ نفس آدمی است – زیر پا بگذارد و زير لوای دين پناه بجويد. بازنده، نه مسلمان‌ها و نه آمريکا یا غرب به تنهایی بود؛ بازنده ما انسان‌هایی بودیم که چندان کوشش نکرده بودیم تا فرهنگ گفت‌وگو و سخن را نهادینه کنیم.

فاجعه‌ی ۱۱ ستپامبر، جامعه‌ی آمریکا را زخمی کرد. زخمی عمیق که هنوز بر چهر‌ه‌ی آمريکا حس می‌شود و هنوز هم ملت آمریکا دلی خونین از این حادثه‌ی هول‌ناک و بشرستیزانه دارند. اما وجه قیاس آن فاجعه و چیزی که امروز در کشورِ ما رخ داده است چی‌ست؟

آن‌چه با انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد، به هیچ وجه دگر میسر نمی‌شد؛ یعنی رشته‌هایی گسيخته شد و پرده‌هایی دریده شد که مردم عادی قادر به انجام‌اش نبودند. مرزهایی در نوردیده شد که هیچ اجنبی، مخالف و معاند، يا استعمار و استکبار، یارای عبور از آن‌ها را نداشت. ۲۲ خرداد ۸۸، نقطه‌ی عطفی بود برای تجربه‌ی زیسته‌ی نظامِ سیاسی کشور به این معنا که دیگر هرگز به دوران پيش از آن باز نخواهیم گشت. ديگر، همه‌ی پل‌های پشتِ سر، همه‌ی امکان‌ها و فرصت‌های خود-اصلاح‌گری پاره‌ای از زمام‌داران کشور سوخته است. در نتيجه، پاره‌ای از عرف‌ها و ملاحظاتِ سياسی ديگر از بن بلاموضوع و فاقد معنا هستند. در هيچ دوره‌ای از تاریخ جمهوری اسلامی، سراغ نداریم که افراد متعدد و مختلفی از طیف‌های متنوع – ازعلما و فضلای حوزه و طلبه‌ها گرفته، تا فعالانِ مختلف سیاسی، استادان دانشگاه و مردم عادی – نه تنها یک‌تنه در برابر نمره‌ی اعلام شده‌ و مُهرِ تأييد خورده‌ی شاگرد متقلبِ اين امتحان ایستاده‌ باشند، بلکه به هر مناسبت و فرصتی، مشروعيت يکايک اقداماتِ برنده‌ی «۲۴ میليونی» را بر باد رفته اعلام ‌کنند (امتحان از این خفت‌بارتر که پس از فاجعه‌ی چين و بعد از موضع‌گیری سست و بی‌رمق دولت، علمایی چون صانعی، مکارم شیرازی و حسین نوری همدانی – حتی – به این شدت موضع‌گیری‌های دوگانه‌ی دولت و خيمه‌شب‌بازی‌های تبلیغاتی را – در ماجرای مروه شربینی و سکوت رسانه‌ای درباره‌ی فاجعه‌ی چین – به پرسش و مؤاخذه بگیرند؟).

ماجرای دوم خرداد ۸۸، زخمی بود که در روح و روانِ ملت ایران نشست و هر روز نشانه‌های تازه‌تری از این زخم هویدا می‌شود. قاعدتاً در مواردی که بتوان بحران را مدیریت کرد، پس از یکی دو هفته، ماجرا فروکش می‌کند و زخم التیام پیدا می‌کند. اما پیداست که صحنه‌گردانان ماجرایی که از تيغِ آن در هر رگ ملت زخمی نشسته است، چندان ضربه را عميق در گوشت و استخوان این ملت زده‌اند که مثل بارهای پیش زخم التیام پیدا نمی‌کند و لب می‌گشاید مدام. واقعه‌ای که دوباره ۱۸ تیر را به صد زبان دیگر زنده کرده است و هر نيم‌‌موجی از آن به موج ديگری وصل می‌شود، به نظر نمی‌رسد به اين سادگی قابل مدیریت باشد. بحرانِ سوء مدیریت و بی‌کفایتی رييس دولت نهم، دگرديسی پيدا کرد به بحرانی از جنس فروپاشی مشروعيت و پشتوانه‌ی اخلاقی و دينی که هر روز «از هر رقعه‌ی دلق‌اش» هزاران بت فرو می‌ریزد.

تحليل اين‌که از این پس چه خواهد شد، کار آسانی نیست. اما این را می‌توان گفت که این موج به هر سو که برود، دیگر هرگز به روز قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازنخواهیم گشت. آينده اگر شیرین باشد و اگر تلخ، مبدأ تاریخ جمهوری اسلامی ایران را از ۲۲ بهمن ۵۷ به ۲۲ خرداد ۸۸ منتقل کرد و کل تاریخ اين «جمهوری» را يکشبه صفر کرد. رسیده‌ایم به یک نقطه‌ی آغاز؛ آغازی که می‌تواند بسیار شیرین باشد یا بسیار تلخ. اما ملت ايران يک تفاوت بزرگ، با بسياری از ملت‌های دیگر جهان دارد. بايد ديد که در بحرانی‌ترین احوالی که بر اين ملت و فرهنگ‌اش رفته است، چه اتفاق افتاده؟

مولوی در روزگار ظهور می‌کند که امن و آسايشی نسبی در محل اقامت‌اش حکمفرماست و غمی و اندوهی نیست. دل و دماغِ او هم چندان آشفته‌ی سیاست نيست. روزگارِ عاشقانه‌ی خوشی دارد. زمانه‌ی تاخت و تاز مغول که از راه می‌رسد و ویرانی‌های پياپی و تباه شدنِ مزاجِ دهر، تازه زمانی است که ملت ايران عمقِ فاجعه را با گوشت و پوست‌شان حس می‌کنند. اما باز هم به رغمِ آن همه سمومی که بر طرف بوستان بگذشت، باز هم بوی گل و رنگ نسترنی می‌ماند؛ باز هم «حافظ»ی پدیدار می‌شود که هنوز که هنوز است، زبان حال و حافظه‌ی نهان و جمعی همگی ماست. آينده هر چه که باشد، از هم‌اکنون می‌دانيم که هر چه بر زمین می‌ریزد در این کشاکش خون و تکفیر، دوباره بر می‌خیزد؛‌ این بار با سرعتِ بیشتری:
خاکسترِ تو را هر جا که برد باد
مردی ز خاک روييد…

اين «رويش ناگزیر جوانه» است که نفسِ سنگ را می‌گيرد و هیبتِ خارا را می‌شکند. پس:
وقت است تا برگِ سفر بر باره بنديم
دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم…

می‌توان عبور کرد و سفر کرد. گزينه‌‌های ما بسیار بيشتر از گزينه‌های کسانی است که همه‌ی امکان‌ها و فرصت‌های خود را يکایک می‌سوزانند و روز به روز مرتکب اشتباهاتی عظيم‌تر از اشتباهات قبل می‌شوند. باید شادمان بود از اشتباهات مکرر استخفاف‌گران و البته هوش‌مندی به خرج داد که چگونه می‌توان حکيمانه و خردمندانه از این اشتباهات بهره جست و اهمیت آن‌ها را دست کم نگرفت. حادثه‌ی ۲۲ خرداد ۸۸، اگر نگويیم جهان را، سرنوشت ایران و نظامِ سياسی‌اش را دگرگون کرد. این قمار، قماری عظيم‌تر از آن بود که بتوان مدیريت‌اش کرد. قماربازان ناشی هستند که همه‌ی برگ‌های آس‌شان را و خال‌های درشت‌شان را می‌سوزانند و با برگِ ژوگر بلوف می‌زنند؛ آخر اين قمار، سرافکندگی است و ذلت. حکايت همان شاعری است که – چنان‌که یک بار در همین وبلاگ نقل‌اش افتاد – در مصرعِ اولِ بیت اول شعرش، قافیه‌ی نخست‌اش «خبیث» بود که آن را با «پليس» (!) قافيه بسته بود؛ البته تکلیف ابیاتِ بعدی اين شعر از همین دو قافيه هويداست! ۲۲ خرداد، برای بعضی‌ها شعری ساخت که برای عبور از قافيه‌ی «خبیث» و «پليس‌»‌اش بايد شب و روز عرق بريزند و خونِ جگر بخورند، ولی نتيجه‌اش چيزی شود بی‌سر و ته و فاقد معنا. امان از قافیه‌‌ی تنگ و شاعری که به یک محاسبه‌ی غلط – شاید هم از سر بی‌دانشی – ناگزیر باشد جفنگ‌اش را به مدد تفنگ به مستمعین بقبولاند. جاعلِ اسکناس ما، این بار اسکناس هفتصد تومانی جعل کرد!

۹

رازِ سربسته‌ی ما بين … رازی که ۴۰۰ نفر از آن با خبر بودند!

اين روزها همه می‌نویسند. همه می‌گويند. دوست و دشمن، «خودی» و «غيرخودی» از «نخ‌نما» بودن پروژه‌ی اعتراف‌گیری می‌نویسند. اما اتفاقِ تازه‌تری هم افتاده است. ماجراهای اخير، ابعادی کاریکاتوری پيدا کرده است. چرا کاریکاتوری؟ کسی که کاريکاتور می‌کشد – مثلاً از چهره‌ی کسی – پاره‌ای از قسمت‌ها را بيش از حد معمول بزرگ می‌کند. همين از اندازه به در بردن، اسباب خنده و مضحکه می‌شود البته.

اولين قسمت اين کاريکاتور، آن تقلب عظیم میلیونی بود که پيش از پایان رأی‌گیری در روز انتخابات، ارقام و آمارش را رسانه‌های حامی رييس دولتِ نهم اعلام کردند. تا همين امروز که حدود ۴ هفته از آن ماجرای کُميک گذشته است، یکايک رخدادهای تراژيک پس از آن شعبده‌بازی، جنبه‌ای کاریکاتوری هم داشته است. شماره‌اش زياد است. می‌توانيد از همان روز اول، اين کاریکاتورها را در سخنان و بيانیه‌های حاميان رييس دولتِ نهم، پيدا کنيد (کاریکاتور اخیرش هم سخن رييس دولت نهم – رييس غاصبِ دولتِ دهم – بود که گفت: «من خودم نمادِ تغييرم»!).

اما این کاریکاتور تازه، حکايتِ طنزی است عجیب و تاریخی. خيل بزرگی از فعالان سياسی و گروه‌های مختلفی که در جريان انتخابات طرف‌دار محمود احمدی‌نژاد نبودند، در حبس‌اند و همه هم مشغول اعتراف کردن! بيايید لحظه‌ای افراد عادی و کسانی را که در کوچه و خیابان به بهانه و هوس مأموران مختلف راهی حبس‌های چند روزه تا يکی دو هفته‌اش شده‌اند، از این دايره کنار بگذاريم. فرض کنيد که همین حدود ۴۰۰ نفر فعالِ سياسی که اکنون در حبس‌اند و در کار اعتراف دادن، همگی «راز»ی را می‌دانسته‌اند و آن راز هم این بوده که اساساً موسوی و طرف‌داران‌اش از قبل از انتخابات برنامه‌ريزی برای «اغتشاش» داشته‌اند و اين آشوب‌ها را هم با هماهنگی بیگانگان و برای شکل دادن به یک «انقلابِ مخملی» تدارک ديده بودند. گذشته از اين‌که اين سناريوی کودکانه چقدر عیب و ایراد منطقی دارد و برای باور کردن‌اش تنها باید چیزهايی در حد معجزات يا خرافه را باور کرد يا حرف‌های محیرالعقول و خارج عادت را پذیرفت (یعنی دستگاه امنيتی کشور تا این اندازه فلج و فشل بوده و شورای نگهبان این قدر گول بوده است که تا روز بعد از انتخابات متوجه این به اصطلاح «خطر» نشده بود؟)، اشکال‌های بزرگ دیگری هم هست که مرغ بریان را هم به خنده می‌اندازد.

برای اين‌که ابعاد این فاجعه‌ی امنیتی و این پت-و-مت-بازی سياسی را بهتر بفهميم، خوب است نگاهی به این خبر بیندازیم (من از تابناک نقل می‌کنم؛ ولی ده‌ها جای دیگری هم آمده است):

« به گزارش فارس حـسين همداني با اشاره به اينكه صحنه‌گردانان در پي انقلاب مخملي در ايران بودند، تاكيد كرد: آن‌قدر اطلاعات و اعتراف از اغـتـشاشگران به دست آمده كه اگر تا مدت‌ها همه رسانه‌ها بسيج شوند، نمي‌توان تمام اين اعترافات را به مردم انتقال داد.» (پووووف! چه توهماتی!)

این چه رازی است که این همه آدم آن را می‌دانسته‌اند؟ راز قاعدتاً چیزی است مخفی و نباید خبری بر سر کوچه و بازار باشد! آن هم چه رازی! رازی که قريب به ۴۰۰ نفر فعال سياسی – حتی سعید حجاريان بيمار و ناتوان – همه متفق‌القول به سطر سطر آن به همان شيوه‌ای که بازجویان می‌خواهند اعتراف می‌کنند! رازی که اگر محمد قوچانی زودتر صدای‌اش را در نیاورده بود و اعترافی از تلویزیون پخش می‌شد مبتنی بر شرکت در کنفرانس انقلاب مخملی در دوبی، حالا روی دست اعتراف‌گیرانِ ناشی مانده بود و نمی‌دانستند چطور بايد اين فضیحت تازه را جمع کنند. مسؤولان امنیتی این قدر نمی‌دانند که رازی را که همگان از آن با خبر باشند، دیگر راز نیست؟ نمی‌فهمند که اساساً راز باید مخفی باشد و نزدِ عده‌ای معدود با حاشیه و سپری امن که جايی افشا نشود. این چه رازی است که عالم و آدم از آن با خبرند؟ این چه اعتراف‌های عظیم و گسترده‌ای است که «اگر تا مدت‌ها همه رسانه‌ها بسيج شوند، نمي‌توان تمام اين اعترافات را به مردم انتقال داد»؟! يک جای کار بدجوری می‌لنگد! امثال آقای حسین همدانی امروز در صحنه‌ی رسانه‌ای و سیاسی کشور آن‌قدر زیاد شده‌اند که اين شبهه تبدیل به يک واقعیت شده است که اصلاً صحنه‌گردانان اين ماجرا افرادی هستند از همین جنس، با همین استدلال‌ها و با همین خیال‌بافی‌ها.

این کاریکاتور مضحک، یک جنبه‌ی هول‌ناک هم دارد و آن این است که آستانه‌ی امنيت در کشور عوض شده است. ماجرای ۱۸ تیر پس از مرگ سعيد امامی رخ داد. يعنی وقتی که روزنامه‌ی سلام خبری و سندی را منتشر کرد مبنی بر اين‌که اصلاح قانون مطبوعات ايده‌ی سعید امامی بوده است. به عبارت دیگر، آستانه‌ی امنیتی کشور، آشکار کردن نامه‌ای بود که فکر پشتِ مقابله با مطبوعات را در قلب دستگاه امنیتی کشور – دستگاهی که خودسری یا سرطانی بودن‌اش را دولت خاتمی افشا کرد – نشان می‌داد. این آستانه به کارهای کاریکاتوری امروز به سطحی بسیار پايین‌تر تنزل پیدا کرده است. تنزل آستانه‌ی امنيت کشور به حدی که هر ابراز نظر متفاوتی و هر رأيی خلاف رأی قوه‌ی قاهره، اقدام علیه امنیت ملی تلقی شود و بتوان هر رهگذری را به خاطر سبز یا سیاه پوشیدن به حبس انداخت، یعنی تزلزل در ارکان امنيت کشور. به عبارت دیگر، تصویری که دستگاه به اصطلاح امنیتی کشور از اوضاع کشور دارد، انطباقی با واقعيت امر ندارد. اين تصویر، يعنی توهم واقعیت؛ يعنی خيال را به جای واقعیت گرفتن. می‌شود اين نکته را شرح مبسوط داد. اما به همان راز سربسته‌ای که به دستان گفته می‌شود اگر برگرديم، می‌توان میزان خردمندی دستگاهی را که امروز شهره است به اعتراف‌گیر و تواب‌ساز، دریافت. این چه رازی است که بی‌شمار آدم با علایق و سلایق سیاسی متفاوت از مدت‌ها پيش از آن با خبر بوده‌اند؟ عقل چیز خوبی نيست؟

۲۴

مجلس ختمِ ليبرال-دموکراسی؟

توضيح: اين متن را من بازنویسی کرده‌ام و بعضی از بخش‌های‌اش را ویرايش کرده‌ام. مضمون همان است که بود. تلاش‌ام تنها اين بوده که راه را بر تفسیرهای شتاب‌زده و هوس‌ورزانه ببندم تا بهانه‌ای به دست کسانی نیفتد که خدای‌ناکرده می‌خواهند آیه‌ی يأس بخوانند (یا صاحبِ اين قلم را که در ماه‌‌های اخیر ثابت کرده است نيتی جز آبادانی و عزت ایران و اسلام ندارد به  نيش طعنه یا زهرِ درشت‌گویی برمانند). به این متن، تنها بندهایی جهت ایضاح و زدودن ابهام‌ها افزوده شده است و البته عنوان را هم اصلاح کرده‌ام.

ما نومید نمی‌شویم؛ هرگز. این دقیقاً همان چیزی است که کودتاگران می‌خواستند اتفاق بیفتد. برای فهم پليدکاری اين دروغ‌بافان، بايد ابتدا آن‌ها را عریان کرد تا «در بزم خواجه پرده ز کارش بر افکنيم». آن‌ها که این بساط را راه انداختند یک هدف روشن و صريح داشتند: کندن ریشه‌ی جمهوریت و تباه کردن رأی مردم. به عبارت ديگر، هدف روشن آن‌ها، القاء این نکته به ما بود که شما چه بخواهید چه نخواهید ما همان کسانی را سر کار خواهیم آورد که خودمان می‌خواهيم؛ همان که میل خودمان باشد!

تنها تریاقی که این زهر را بی‌اثر می‌کند و تنها سپری که اين تيغِ ظلم و نامردمی را کند می‌کند يک چيز بيش نیست: سخت‌رویی،  از دست ندادن اميد و مجاهدت برای بازگشت به قانون! پس از فجایع اخیر و بهتی که جامعه در آن فرو رفت، طبیعی بود که بسیاری بگویند: «دیدید از اول گفتيم که این‌ها قرار است رأی ما را مصادره کنند و با آن «پز» بدهند؟ ديدید گفتيم با رأی ما نمايش مشروعيت خواهند داد؟». این نوعِ نگاه‌ها، ساده و سطحی‌نگرانه است. در واقع اين‌که ما به همين نگاه برسيم، يعنی پیروزی کودتاچيان! تن ندادن به شکستِ جمهوریت، ولو تمام اسباب‌اش را برچينند، همان چيزی است که باعث می‌شود آن‌ها باز هم اشتباه کنند و باز هم تيشه به ریشه‌ی خودشان بزنند.

هر تحولی که در روزها و ماه‌های آينده رخ بدهد، ما باید ثابت کنیم که آن‌قدر پختگی و بینش سیاسی داریم که خواسته‌های مشروع‌مان را از طریق همین صندوق‌های رأی و شيوه‌های دموکراتیک پیگیری خواهیم کرد. سلطانِ دروغ‌بافان، رييس رياکارِ دولتِ نهم، گفته بود که ما مجلس ختم «ليبرال دموکراسی» را گرفته‌ايم. حرف‌های او و آدم‌هایی از جنس او را باید رمزگشایی کرد. نزدِ او، «لیبرال دموکراسی» اسم ديگرِ رأی مردم است. نزدِ او «حقوق بشر» اسم دیگر «عزت و کرامت انسانی». به عبارت صریح‌تر و روشن‌تر، او همه‌ی مفاهیم و ارزش‌های اخلاقی و دینی ما را با گذاشتن اسمی غربی بر روی آن‌ها (که لزوماً آن اسم‌ها یا مفاهیم بد هم ممکن است نباشند) ملوث و پلید می‌کند تا ما هم از ارزش‌های جهانی و بشری دست بشوييم و هم در میراث اخلاقی، اسلامی و شيعی خود شک کنیم و آن‌ها را هم قلب کرده و واژگونه بفهميم.

 ما می‌دانیم که آن‌ها شاید برای دفعه‌ی بعد (اگر به دفعه‌ی بعدی برسند!)، آن‌قدر احمق نباشند که فاصله‌ی آراء به اين شکل فجیع و بهت‌آور دست‌کاری کنند. ولی این را هم می‌دانيم که نااميد شدن ما از اجرا و تحقق قانون، يک سلاحِ دیگر را هم از دست ما می‌گیرد. بايد اجازه داد تا این تيغ گلوی خودشان را ببرد.

به دو هفته پيش برگردیم. ما به هیچ وجه از رأیی که داديم سرافکنده نيستیم. من حداقل، مطلقاً از رأیی که به موسوی دادم پشیمان نیستم. حماسی‌ترین کارِ عمرِ من رأی دادن به ميرحسین موسوی بوده است (حمایت از سید محمد خاتمی هم در کنار این‌کار به بازيچه شبيه است). باید سرمان را با کمال افتخار بالا بگیریم و بگوييم که همين ایمان و اعتقادمان به تغيير سرنوشت سياسی کشور از راه‌های مسالمت‌آمیز و قانونی بود که باعث شد فرزندان شجره‌ی خبیثه‌ی دروغ و ریا، چنگال‌های خونین‌شان را در گوشت و خونِ ملت ما فرو ببرند و انتقام عدم تمکین به «فرموده» را از پیر و جوان، خُرد و کلان و زن و مردِ ملت ما به وحشيانه‌ترین شکلی بگیرند.

این توحش و این نصر بالرعب، این وحشت‌افکنی و ارهاب، نتيجه‌ی معکوس داده است. شواهد آن‌قدر در اثبات اين نکته فراوان است که هفته‌ها طول می‌کشد تا اين تحلیل‌ها را جمع کنیم. این خيمه‌شب‌بازی قربانی کردن اراده‌ی مردم و بازی‌ دادن «رأی‌باخته‌گان»، تبدیل به برگِ سوخته‌ای شده است که دیگر هیچ بردی ندارد. اين بار نبايد اجازه داد آن بازی ننگ‌آور و فضيحت‌بار را تکرار کنند و فکر کنند ملت آخ هم نخواهند گفت!

ياسر نوشته است: «یکی از آن طرفی‌ها نوشته بود: «۱۲ سال پیش که ما رای نیاوردیم به بُرد شما احترام گذاشتیم. چرا شما احترام نمی‌گذارید؟» خواستم برایش یادداشت کوتاهی بنویسم، که آخر مگر ۱۲ سال پیش ما شبِ انتخابات درِ ستاد شما را پلمب کردیم؟ آخر مگر ما همه‌ی شما را بازداشت کردیم؟ مگر ما همه‌ی خط‌های تلفن کمیته صیانت از آرا شما را روز انتخابات قطع کردیم؟ مگر ما پیامک را قطع کردیم؟‌ مگر ما جلوی چاپ روزنامه‌های شما را گرفتيم؟ و هزار مگر دیگر.»

بازی را شما باختيد. ما برنده شديم، هر چند شما مجلس يزیدی و اموی آراستيد. ما هنوز می‌توانیم زینب‌وار بعد از آن همه خون ريخته شده، سربلند باشیم و بگوييم که: ما رأيت الا جميلاً. شما نمی‌توانید این خون‌ها را از خواب‌تان و وجدان‌تان پاک کنيد. ساعت رستاخیز نزدیک است. شماها که هنوز باور نکرده‌ايد ظلم را و جور را و هنوز مؤمنانه و ساده‌لوحانه، با خوش‌بينی، صاحب قوه‌ی قاهره را تبرئه می‌کنید و استخفاف‌گران را اندکی هم که شده مظلوم می‌دانید، ترازویی به دست بگيرد، نفس‌تان را حاضر کنيد و ببينيد آیا با مجموع همين‌ها که ديده‌ايد، شنیده‌ايد و خوانده‌ايد باز هم حاضر هستید پیش خدای‌تان برای حساب حاضر شويد؟ حاضرید؟

يادمان باشد که اگر اسلام معاویه و یزید، مشمئز کننده است، اسلام علی و محمد هست. نمی‌توان گفت چون نیرنگ و خدعه‌‌ی معاویه زور آورده و علی را مسؤول خون عثمان و عمار قلمداد کرده یا يزید حسین را شورش‌گر در برابر حاکم مسلمان خوانده است، پس باید دست از پيام محمد هم شست. فراموش نکنيم که اگر رأی ما این بار به دستِ استخفاف‌گران چنین بی‌سیرت شده است، معنای‌اش اين نیست که اصل آن دموکراسی و ريشه‌ی آن رأی ديگر سوخته است. ريشه سالم‌تر از آن است که به همین سادگی آن را به استخفاف‌گران ببازیم.

قرار نیست هفته‌ی دیگر دوباره انتخابات تکرار شود با همین وضع مفتضحانه، ولی ما می‌توانیم هم‌چنان فکر کنیم که چه باید کرد. ما قرار نیست با شیوه‌های مدنی، مسالمت‌آميز، قانونی، غیرخشن و صلح‌آميز قهر کنیم. این همان چیزی است که کودتاگران می‌خواهند. مهم‌تر از هر چیز دیگری زنده نگه داشتن روحیه‌ی بازگشت به قانون و بازگشت به صندوق رأی است، هر چند حریف ثابت کرده است هر چه در توان دارد به کار می‌بندد تا اصلِ بازی را تعطيل کند. راه میانه و معتدل، هزینه دارد (بله، دوستانی هم که گاهی ژست خردورزی می‌گیرند، به سادگی ممکن است در همین بحران‌ها میانه‌روی و پختگی را به باد ناسزا و تازيانه‌ی طعنه و شناعت بگیرند و باکی نیست!‌ «الذين جاهدوا فينا لنهدینم سبلنا»). صورت مسأله ما اين است: تلاش برای بازگشت به انتخابات. یعنی تلاش برای برگرداندن سلامت به اين جنازه‌ی نيمه‌جانی که روی دست‌مان انداخته‌اند، نه این‌که خودمان هم با يأس و نومیدی، لگدی دیگر به تن این انتخابات به اغما افتاده بزنیم. از این واضح‌تر می‌شود آینده‌ای روشن را برای یک ملت و يک نظام سياسی ترسيم کرد؟ «افلا تعقلون»؟

۷

با همين ديدگانِ اشک آلود، از همين روزنِ گشوده به دود…

شيعيان قرن‌ها حماسه را جور دیگری تعریف کرده بودند؛ حماسه برای شیعه، مغلوب شدن پیروان اندکِ حسین بن علی در برابر بی‌شمار لشکریان يزید بن معاویه بود. هنوز هم هست. با یک تفاوت جزیی و کوچک که این روزها، خیل مداحانِ بی‌سواد و بی‌اخلاقی که دست‌پرورده‌ی دستگاه دروغ و ریا، و جیره‌خوار خوانِ قدرت هستند، دیگر جا را بر مداحانِ استخوان‌دار، با تقوا و اصیلی که در شهری مثل قم برای خود قائمه و استوانه بودند، تنگ کرده‌اند. در چنین فضايی، معنای حماسه هم آرام‌آرام تبدیل به چیز دیگری می‌شود.

زمانی قاعده‌ی شیعیانی که کارشان بزرگ‌داشت شهادت ابا عبدالله بود، سخن گفتن از پیروزی خون بر شمشیر بود. امروز هم قاعده همان است. تنها عاملی که این روزها خواب پريشانِ زورمداران و دروغ‌بافان را پریشان‌تر کرده است این است که حریفِ سلطانِ دروغ‌پردازان – یعنی رييس دولتِ نامحمودِ ریا – کسی بود که نمی‌توانستند و نمی‌توانند به او برچسب خروج از حاکمیت یا عبور از قانون بزنند (ولو معاويه صفت، صد پیراهن عثمان علم کنند). هنوز هم کسی جسارت ندارند بگوید ميرحسین موسوی به ميراث انقلاب پشت کرده یا روی به بیگانگان کرده است (ولو خیره‌سرانه به هر بی‌تقوايی و شناعتی متوسل شوند). همین است که کار قانون‌گریزان را دشوار کرده است: میرحسین موسوی هرگز در قامت اپوزیسیون ظاهر نشد و نمی‌شود. میرحسین به خوبی وجودِ دو قانون را در کشور آشکار کرد: قانونی که ملت به آن چشم دارد و گمان می‌کند در چهارچوب آن بايد عمل کرد و قانونی که از آن تفسیرهای موسع یا مضیق می‌شود و هميشه می‌شود تفسیر به رأی یا تفسیری بر اساس هوا و هوس قدرت از آن به دست داد. این همان چیزی است که باعث سرآسيمه‌گی جریده‌های دریده‌ و افسار گسیخته شده است. آن روحیه‌ی پرونده‌سازی که موسوی در مناظره با احمدی‌نژاد به آن اشاره کرد، این‌جا تيرش به سنگ خورد و هتاکان مفتری را رسوا کرد.

اما ملت ما حماسه آفریدند. حماسه‌ی ملت تنها در خيزش میلیونی و بی‌سابقه‌اش برای تغيير مسالمت‌آميز و قانونی سیاست‌مداری نامحبوب، دروغ‌زن و قانون‌گریز نبود (قانون‌گریزی رييس دولت نهم را همان مجلسی نشان داده که امروز یک‌تنه از او دفاع کرده است). حماسه‌ی ملت ما در این بود که نشان دادند باز هم «خون بر شمشیر پیروز است». باز هم نشان دادند که:

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

همین‌ها نشان دادند که دریدن، کشتن و سوزاندن، ملت ما را بیدارتر می‌کند:

خاکستر تو را
بادِ سحرگاهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روييد

چطور؟ بعد از آن همه ارعاب و تهدید، باز هم مردم در مسجد قبا جمع شدند و نشان دادند که به آسانی در برابر قانون‌گریزی حکومتی و سلامتِ فرمايشی انتخابات تسلیم نمی‌شوند. ما در ميان همین خون و اشک و با همین دل‌های مجروح و خردهای تحقیر شده، باز هم به صلح، به دوستی، به آزادی و به انسان درود می‌گويیم. باز هم به خشونت و خشم، پاسخ منفی می‌دهيم. باز هم نشان می‌دهیم که «کلمه» می‌تواند رسانه‌ی ما و خبر ما باشد و می‌‌شود. کلمه‌ی طیبه می‌روید و صعود می‌کند. شجره‌ی خبثه است که حاصلی جز زقوم ندارد و اين زقوم کامِ فرومایه‌گان قدرت‌پرست را تلخ می‌کند. بهار از راه می‌رسد. ساز و سرودِ خرد از دوری نه چندان دير، نویدِ ختمِ زمستان را می‌دهد. چراغ امید را روشن نگه داریم.
(سرود گل؛ حسین علیزاده)

۱۲

متاستاز احمدی‌نژاد

عقلا و آن‌ها که هنوز سر سوزنی دردِ دين دارند، بهتر می‌دانند که تخلف در انتخابات و کودتای نظامی اخير (انتخابات اخیر همه‌ی نشانه‌های یک کودتای کلاسيک تمام عیار را با خود دارد)، تنها یک بخش از فاجعه‌ی بهت‌آوری است که ایران در آن فرو رفته است. این روندِ زوال و سقوط اخلاقی، مدت‌هاست آغاز شده و دوره‌ی چهار ساله‌ی جولانِ رييسِ دولتِ نهم، نماد و نشانه‌ی آن بود (و البته اين نماد  و نشانه، به چهره‌های دیگری هم اشاره دارد که اهل تأمل به فراست در می‌یابند). دروغ‌گویی، بی‌اخلاقی مزمن، دریده شدن پرده‌های شرم و حیا، عبور از لُبّ و نص شريعتِ محمدی و در عوض قربانی کردن اخلاق و دین در پای مصلحت قدرت و سياست، تنها نمونه‌های کوچکی از این بازی وحشت است. این‌که حضرت امیر می‌گفت اگر امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید، بدترینِ شما بر شما مسلط می‌شوند، مصداق‌اش همین روز است: روز استیلای بدکنشان و دروغ‌بافان. امر به معروف و نهی از منکر تمام عظمت و حرمت‌اش به گرفتن گریبان حاکمان بود (که علی بن ابی‌طالب هم از گردن سپردن به انتقاد مؤمنان پروایی نداشت). چیز تازه‌ای نیست نابودی و زوال امر به معروف و نهی از منکر؛ این قصه‌ی پلید، دير زمانی است که آغاز شده است. اين روزها، پرده از چهره‌اش به کناری رفته و با وقاحت تمام به دیانت زبان‌درازی می‌کند و آب و آبروی شریعت خاتم انبیا را می‌برد.

اما این قصه، جنبه‌ی هول‌ناک‌تری هم دارد و آن تکثیر سریع این سرطان خردسوز و دين‌گداز است. جایی که هنوز علمای امت و عقلای ملت صدای‌شان یا به جایی نمی‌رسد يا هنوز بيمِ جان دارند و غریو از جگر بر نمی‌کشند که این سرطان در روح و جان یکايک ملت ریشه خواهد کرد، بايد گفت و نوشت که سرطان دروغِ احمدی‌نژاد، عفونت ریاکاری و رذیلت شرارت ورزيدن در لباس اخیار و ابرار، در حال متاستاز است! متاستاز اين سرطان یعنی این‌که آرا‌م‌آرام عده‌ای به همین خلق و خو در خواهند آمد و در غیاب فرقان، خیر را شر می‌بینند و شر را خیر. در نبودِ آفتاب، هر زنگی را رومی می‌خوانند. جای خوب و بد عوض می‌شود. قاتل را جای مقتول می‌نشانند و شاکی و متشاکی جا عوض می‌کنند؛ هم در مقياس کلان و آشکار و هم در مقياس‌های خردتری که ظاهراً به چشم نمی‌آيد و کسی گمان‌اش را هم نمی‌برد.

قلب پهلو می‌زند به زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبانِ حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

آری، شب است اکنون و سرطان دروغ و دين‌فروشی میدان‌داری می‌کند. ولی شعاع خورشيد، پرده‌ی پلیدی و تاریکی شب و شب‌پرستان را می‌درد. این زهری که در شریانِ ملت دوانده‌اند، تریاقی هم دارد. خدا نمرده است؛ این خواب پريشان و باطلِ کسانی که دروغ را با سند و مدرک دروغين می‌خواهند به جای راست بنشانند، تعبیر شدنی نیست. این خواب، پریشان‌تر از آن است که تعبیری به کامِ دروغ‌بافان و استخفاف‌گران داشته باشد. صبحِ صادق، هنگام دميدن، پرده از سيه‌رويی صبح کاذب بر می‌دارد.

۱۷

فروپاشی اعتمادِ عمومی و راه بی برگشت

طنز از این مضحک‌تر نیست که خودِ شورای نگهبان به زبان حال و با شواهدی که خودش بررسی کرده است حکم به وقوع گسترده‌ی تقلب داده است (وقتی بشود دو سه میلیون رأی جا به جا شود، بدون شک ۱۱ میلیون و بيشتر را هم می‌شود جا به جا کرد). و شگفت آن است که هنوز هم دست و دامنِ خود را پاک می‌داند.

اگر کمی از دور به ماجرا نگاه کنيم، شاید آسان‌تر بشود درباره‌ی این وضع حیرت‌آور داوری کرد. قطعات مختلف این پازل را کنار هم بچينیم و ببينيم چه چیزی حاصل می‌‌شود.

پيش از انتخابات، رييس جمهور وقت به دفعات و کرات مرتکب نقض صریح قانون کشور می‌شود و آشکارا همه‌ی موازين اخلاقی مسلمانی را پيش چشم ميلیون‌ها ايرانی زیر پا می‌گذارد (و البته هیچ قاضی يا دادگاه مستقلی جسارت نکرد گریبان او را بگیرد).

انتخابات برگزار شد و قبل از پایان ساعات رأی‌گیری در بسیاری از شعبه‌ها، مرجع انتخاباتی کشور، به طور پيش‌رس نتيجه‌ها را اعلام کرد (این اتفاق البته دوره‌ی قبل هم رخ داد ولی نه با اين شدت و با اين ارقام حیرت‌انگیز که درصدش از ابتدا تا انتها یکسان ماند). هنوز رأی‌دهندگان از بهت بیرون نیامده بودند که بالاترین مقامِ سیاسی کشور، به آقای احمدی‌نژاد تبریک گفت و تلويحاً این علامت را داد که کسی اعتراضی نکند.

هفته‌ی بعد از انتخابات شاهد بی‌سابقه‌ترين رخدادهای تاریخ جمهوری اسلامی بودیم. قطع پیامک‌ها، به زانو در آمدن همه‌ی مجاری خبری غیر وابسته به دولت، مسدود شدن وب‌سايت‌ها، اختلال در ارتباط‌های اینترنتی، دستگیری گسترده و بدون توضیح و توجيه همه‌ی فعالان سياسی به جز کسانی که از آقای احمدی‌نژاد حمایت کرده بودند، امنیتی و نظامی شدن فضای عمومی کشور و ده‌ها اتفاق ریز و درشت دیگر همه به زبان حال داستان اتفاقی را بازگو می‌کند که تنها برای نفهميدن‌اش باید نابینا و ناشنوا بود.

من نام این را می‌گذارم اضعف مواضع قدرت. چرا اضعفِ مواضع؟ به خاطر این‌که کسی که دست و دامن‌اش پاک باشد، نيازی به این همه رفتارهای خارق عادت ندارد. نیاز به این همه قانون‌شکنی و اعلام وضعیت فوق‌العاده و اضطراری ندارد. نیاز به قطع کردن ارتباط تمام ملت‌اش با تمامِ جهان ندارد. حاکمیت سیاسی ایران با پافشاری بر این وضعیت هیچ کمکی به ایجاد اعتماد به خود نمی‌کند. حتی اگر تمام ادعاهای دولت مبنی بر سلامت انتخابات درست باشد (که شواهد به شدت خلاف آن را نشان می‌دهد)، وضعِ موجود تنها باعث سوء ظن بیشتر می‌شود.

گمان می‌کنم در وضعیتی که جهان به جایی رسیده بود که نظام جمهوری اسلامی را نظامی بالنسبه با ثبات توصیف می‌کرد و گزینه‌ی تغيير رژیم به طور کامل ازدستور کارِ آمریکا داشت خارج می‌شود، این عقب‌گرد و اين رفتارهای عصبی و خشنی که از سوی حکومت سر می‌زند، تنها يک نکته را نشان می‌دهد: حاکميت دیگر حتی به خودش هم اعتماد ندارد! حاکمیت سياسی عمیقاً از شکافی که ميانِ خودش و ملت (حداقل بخشی از ملت) به وجود آمده است آگاه شده است و حاضر نیست پيامدهای آن را بپذیرد یا اقدامی برای اصلاح آن بکند. در نتیجه، تنها راه باقی مانده این است که خودش را به ندیدن و نشنيدن بزند و وانمود کند همه چيز خوب است و رو به راه! برای این تظاهر، ناگزیر باید همه‌ی معترضان را اغتشاش‌گر و اخلال‌گر قلمداد کند و پرده به روی خون‌ریزی و قانون‌شکنی صریح نیروی نظامی، امنیتی و لباس‌شخصی‌ها بیندازد و جوری رفتار کند که انگار تخریب اموال عمومی کار معترضان است (هم عکس و هم فیلم از تخریب اموال عمومی به دست نیروهای پلیس ضد شورش وجود دارد).

اشتباه نکنیم. در هر وضعیت آشوب‌زده و بحرانی در هر جای دنیا، اصلاً بعید نیست که اغتشاش رخ بدهد. اما پارانویا داشتن و مخالفان و معترضان را یکدست به اغتشاش‌گری متهم کردن و برنامه‌ریزی گسترده برای به صلابه کشیدن آن‌ها، افترا زدن و تحريف مواضع‌شان و پرتاب کردن توپ به ميدانِ آن‌ها، نشان از نگاه و حرکتِ دیگری دارد. عیب جستن از طرف مقابل، یک بار و دو بار می‌شود. پاسخ عیب را با عیب‌جویی نمی‌شود داد. وقتی می‌گویند شما قانون‌شکنی کرده‌ايد نگويید شما هم قانون شکسته‌اید، توضیح بدهید که خودتان قانونی را نشکسته‌اید!

این ماجرا اکنون تبديل به چیزی شده است بیش از یک تخلف انتخاباتی. فراموش نکنیم که ۱) هر رأی‌دهنده‌ی ایرانی «حق» دارد که آقای احمدی‌نژاد را نخواهد – به عبارت دیگر، با رأی ندادن به او و نخواستن او مرتکب هیچ کار خلاف قانونی نشده است؛ ۲) هر ایرانی طبق قانون حق دارد در هر تجمعی که خواست شرکت کند (به شرطی که سلاح حمل نکند و مخل مبانی اسلام نباشد) – اصل ۲۷ قانون اساسی؛ ۳) هیچ دولتی حق وضع حکومت نظامی ندارد، مگر با تصویب قبلی مجلس آن هم با کلی قید و شرط و ملاحظه (اصل ۷۹ قانون اساسی)؛ ۴) حاکمیت سياسی اجازه‌ی مسدود کردن مجاری اطلاع‌رسانی کشور را (بنا به قانون) ندارد (اصل ۲۵ قانون اساسی)؛ ۵) بنا به قانون کشور، شورای نگهبان می‌تواند حتی انتخابات را ابطال کند. در نتیجه، ابطال انتخابات به معنای فروپاشی نظام نیست و امری است که قانون‌گذار به طور طبیعی آن را پیش‌بینی کرده است و هیچ اتفاق خرق عادت يا منافی قانون یا مخالف شرعی نيست؛ ۶) همه‌ی اين‌ها را که کنار بگذاريم، هنوز آقای احمدی‌نژاد پاسخ دروغ‌های‌اش را نداده است و هم‌چنان به استراتژی فرار به جلو ادامه می‌دهد. یک روز ملت معترض را آشکارا خس و خاشاک می‌خواند و روز بعد پس از اعتراض شديد اللحن مردم از جمله محمدرضا شجریان، شروع به توجيه بی‌تربیتی و زبانِ لمپنی‌اش می‌کند. آقای احمدی‌نژاد چیزی به اسم عذرخواهی نمی‌شناسد چون همه‌ی کارهای‌اش درست است و همیشه بداخلاقی‌ها، وقاحت‌ها، بی‌تقوایی‌ها، پرده‌دری‌ها و قانون‌شکنی‌های‌اش مهر تأييد خورده است.

زورآزمایی با ملت خوب است و اعتراض به قانون‌شکنی صریح دولت اسم‌اش قانون‌شکنی است؟ کی قرار است دست از فرافکنی برداريد؟ من فکر می‌کنم یکی از قربانی‌های بزرگ این بازی مضحک، قانون کشور است. این قانون را یا دارند از نو می‌نویسند و یا آن را تبدیل به جسد بی‌خاصیت و بی‌مصرفی خواهند کرد که فقط به درد امر و نهی فرمایشی خواهد خورد. آرام‌آرام، امر به معروف و نهی از منکر تبديل به چیزی شده است که فقط زمینه‌ساز ضرب و شتم، سب و لعن و تعرض حکومت به شهروندان است و نه مستمسک اخلاقی و دینی معتبری برای نظارت شهروندان بر حاکمان‌شان.

گمان می‌کنم امروز ترس و وحشت بر نظام سیاسی کشور مستولی شده است و برای پنهان کردن اين ترس، دست به خشونت می‌زند و تلاش می‌کند حایلی میان خود و جهان بکشد تا کسی از آن‌چه می‌گذرد با خبر نشود. اگر این ترس و وحشت وجود ندارد و امنیت بر قرار است، همین فردا درهای کشور را به روی همه‌ی رسانه‌های جهانی باز کنند تا همه بتوانند از ميزان حمایت مردمی گسترده از آقای احمدی‌نژاد گزارش دهند. اطمینان و اعتماد به نفس باعث آرامش می‌شود؛ وحشت و ترس است که مسبب حرکات خشن، عصبی و خلاف قاعده می‌شود. این وحشت را می‌توان در چشمان نظامی تماشا کرد که از بخش مهمی از مردم خودش هراس دارد؛ حتی مردمی که تا دیروز در صف حامیان استوار خودش بودند. آيا نظام هنوز قابلیت و ظرفیتِ خود-اصلاح‌گری دارد؟ آيا نخبگان قدرت‌مندِ سیاسی کشور هنوز راهی برای جبرانِ این همه اشتباه عمیق استراتژيک دارند؟ آيا استکبار جهانی است که اخلال می‌کند يا استکبار وطنی که قلم‌ها را می‌شکند، روزنامه‌ها را می‌دَرد و زبان‌ها را می‌بُرد؟

۱۱

آن حارسِ دل، مُشرفِ جان، سخت غيورست…

در اين شب‌های ناباور که خردمندان از غلبه‌ی جنون و سلطه‌ی شهوت قدرت بر اربابِ سياست انگشت به دهان مانده‌اند، اتفاقی که ممکن است بیفتد اين است که زخم‌خوردگانِ تازیانه‌ی قدرت و داغ‌دیدگانِ دشنه‌ی زور، رشته‌ی ایمان و حلقه‌ی اميد را از دست بهلند. رها کردن ايمان و اميد، هم‌عنان است با به دست گرفتنِ خشونت و اختيارِ خشم. این همان چيزی است که دولت‌مدارانِ ناکس و اخلاق‌ستیز در پی آن هستند. به همین مستمسک می‌توانند برچسب‌ها بزنند و گرز گران بر سر آوازگران حقیقت بکوبند.

از یاد نبريم که اين بازی، بازی‌گر بزرگ‌تری هم دارد (نه فقط این بازی‌گران حقیری که دو دستی به قدرت چسبيده‌اند و لاف صلاح در خرقه‌ی آلوده می‌زنند). بی‌تقوايانی که به آسانی دین، خدا، پیامبر و امامان را قربانی سوداهای پست دو روزه‌ی دنیا می‌کنند، پیش‌ از این‌ها ترک اين ايمان کرده‌اند. بی‌اخلاقی و ناپارسايی حریف، نباید ما را به گریز از خرد، اخلاق و تقوا بکشاند. خرد، اخلاق و تقوا حکم می‌کند که هر که خونِ يک نفر را بریزد، گويی خونِ جهانی را ریخته است. بگذارید آن‌ها که دست‌شان تا مرفق به خون بی‌گناهان آلوده است، به تنهایی در این غرقاب ظلم و ستم غوطه‌ور باشند. خونِ خائن (و ترسو) را هم نمی‌توان و نباید ریخت. صدای تظلم را می‌توان اما بلند کرد. بانگِ الله اکبر و لا اله الا الله را می‌توان به سقف افلاک برد.

نمی‌توان در راه توحید با دو قبله رفت. قبله‌ی حقيقت، حکم به اخلاق می‌کند. اخلاق، خدعه را بر نمی‌تابد. اخلاقی که بنای‌اش بر فرافکنی باشد و افکندن گناه و معصیتِ خويش (گناهِ خودکرده) به دوش حریف و رقيب، اخلاقی ابزارگراست که تنها مصرف‌اش بر تخت نشاندن قدرت‌مداران فاسد و جباران خرد ستيز است.

واهمه به دل نباید راه داد. آن‌که امروز خدعه در کار می‌کند و تف به روی حقیقت می‌اندازد، خدای‌اش را سال‌هاست به دولتِ دنیا فروخته است. جويندگان حقيقت و آوازدهندگانِ آزادی نیکوتر می‌دانند که:
آن حارسِ دل، مشرفِ جان، سخت غيور است
با غيرتِ او رو سوی اغيار مداريد

پ. ن. به زودی خواهم نوشت که چرا تضرع و ابتهال در جلوت نشان ضعف و زبونی شخصیت است و خاکساری در خلوت و گریه‌ی نهان، رکنِ استواری و عظمت شخصیت. ما باید بتوانیم تفاوتِ انسان جبون و ترسو را از انسان نستوه تشخیص بدهيم. زبونان هستند که در ميان جمع، زاری و ناله می‌کنند و گیسو می‌کشند و چنگ بر چهره می‌زنند. شيوه‌ی مردان اين شعبده‌بازی‌ها نيست. بازی عمر و عاص در برابر علی را که خاطرتان هست؟ حالا حکايتِ‌ ماست!

۱۴

شرافت و مردانگی به شهادت ظلمه حاصل نمی‌شود؛ به جنم حاصل می‌شود!

ميرحسین موسوی در يک ماه اخیر به رساترین صدايی ثابت کرده است که شايسته‌ترین رهبر سیاسی در جمهوری اسلامی است (این هم شاهدش). از متانت و اخلاق‌مداری‌اش در برابر وقاحت و بی‌تقوايی علنی محمود احمدی‌نژاد در مناظره‌ها گرفته تا فتوت و استواری‌اش بر سر حقیقت و حق مردمی که به او رأی داده‌اند، اين‌ها کمترین ويژگی‌های برجسته‌ی او در رهبری است؛ این‌هاست که از او رييس جمهوری توان‌مند و خواستنی می‌سازد که می‌تواند آرزوی ملتِ دروغ‌ديده و خرافات‌خورده‌ی ما باشد.

این روزها زیاد می‌شنوم که اگر مدعی هستید در انتخابات تقلبی شده است، دلیل و مدرکی بياورید. شواهدی که به دست‌کاری وسیعِ آراء دلالت می‌کنند، بی‌شمارند. اثباتِ اين تقلب‌ها البته مکانیزم‌هایی لازم دارد که به طور مطلق از دسترس شاکيان خارج است و البته طلب آن زمينه‌ها را کردن هم بدون شک با «تشر» بعضی از مقامات روبرو می‌شود. این يعنی تعلیق به محال کردن. یعنی سنگ‌ها را بستن و سگ‌ها را رها کردن. نتیجه‌ی چنین بازی‌ای، از پيش معلوم است: مغلوب شدن در فوتبال سیاسی مهندسی‌شده! تنها راه خنثی کردن این خدعه، به میدان کشيدن داوری است که سوت‌اش تنها به عدالت دميده می‌شود نه به اشارت.

هيچ زمانی در تاریخ جمهوری اسلامی، قانون اساسی این کشور به اين صراحت به سخره گرفته نشده است. کافی است نگاهی به مواد قانون اساسی که در شرح حقوق مردم آمده است بکنید تا بلاغت این قانون‌شکنی صریح را در یابید. نقض قانون، فقط در جریان رأی‌سازی صورت نگرفت. پیش و پس از آن به نحوی گسترده و باورنکردنی رخ داد. از همه طرفه‌تر آن‌که بعضی از مقامات بدعت تازه‌ای نهادند و آن هم این‌که قانون را گويی شفاهاً دارند از نو تقرير می‌کنند، از جمله این‌که «حق تجمع» مردم را به آسانی مترادف با «اغتشاش» قلمداد می‌‌کنند. بد نیست ملت (بله، همه‌ی ملت از جمله کسانی که به آقای احمدی‌نژاد رأی دادند) سوابق شکل‌گیری اصل ۲۷ قانون اساسی را بخوانند. این اصل از آن‌جا لازم افتاده بود که حکومت پهلوی، هر گونه تجمع مردم را (در اعتراض به سياست‌های‌اش) غيرقانونی و اغتشاش‌آمیز قلمداد کرده بود. چرا دوباره به آن روزها داریم باز می‌گرديم؟ ميرحسين موسوی از این آشکارتر نمی‌توانست نقض صريح قانون را آن هم به دست عالی‌رتبه‌ترین مقامات کشور، گوشزد کند.

اما، سخنِ من اين است: میرحسین موسوی، چه ۱۹ میلیون رأی داشته باشد و چه فقط يک رأی (و اگر يک رأی داشته باشد، باید وجود آن یک نفر رأی‌دهنده را طلا گرفت!)، از ديدِ من، رييس جمهور مشروع و حقیقی اين ملت است. میرحسين تا این‌جا ثابت کرده است که ذره‌ای از احقاق حقوق ملت و پی‌گيری اجرای قانون عقب ننشسته است. محمود احمدی‌نژاد چه پنج میليون رأی داشته باشد و چه هفتاد میليون رأی (!)، نماد دروغ، ريا، قانون‌گريزی و خرافه‌پروری است. هر اندازه که سابقه‌ی ميرحسین موسوی در صداقت، مروت و اخلاق بلند و درخشان است، کارنامه‌ی محمود احمدی‌نژاد در اخلاقی بودن و درست‌کاری و راست‌گويی، تیره و تار است. شورای نگهبان هنگام تأييد صلاحیت اين آقا، خدا را هم پيش چشم داشته است يا تنها سياست، قدرت و زور بوده است که خدايی کرده؟

حیرت‌آور نیست که کسانی که بيش از همه از محمد مصدق کینه دارند، امروز در مقايسه او با احمدی‌نژاد حنجره می‌درند و در محکومیت کودتای آمريکايی ۲۸ مرداد رگ گردن قوی می‌‌کنند؟ و همان کسان، پا جای پای قلدران می‌گذارند! میرحسين موسوی ثابت کرد که در ميانه‌ی غوغا و در غبار آشوب‌ها و هياهوهای زورمداران، نه از ميدان به در می‌رود و نه حقیقت را قربانی مصلحت می‌کند. مردمِ ایران اگر هنوز ارزش میرحسین را برای نجات اخلاق و رهایی کشور از دست ظلم، جهل و خرافه درک نکرده‌اند،‌ البته که سزاوار دولت احمدی هستند و لایق محنت‌های محموديه. اما، اين ملت بزرگ‌تر و بالغ‌تر از آن است که به آسانی تسليم بدعت شود. بدعت يعنی این‌که قانون را صراحتاً بر عکس بخوانی و آشکارا دستوری خلاف آن صادر کنی. بدعت يعنی چیز تازه‌ای آوردن، خارج از آن‌چه که در قانون مقرر است. شخصیت نستوه داشتن، با شعار دادن، و با موش‌مردگی حاصل نمی‌شود. باید ريشه داشت. باید مرد بود. باید جگر داشت. باید جای‌گاه خود را خوب دانست و فهميد که کجا نبايد چه چیزی را گفت و کجا بايد چه سخنی را بر زبان راند. من این‌ها را تا به امروز به عیان در یکایک گفتار و کردار میرحسین موسوی دیده‌ام. ميرحسین موسوی، مرد جوهره، ریشه، اخلاق و مسلمانی است.

ميرحسین موسوی، متری است برای رهبری اخلاقی در سیاستِ دروغ‌زده و خدعه‌آلوده‌ی ما که در آن همه چیز بازيچه‌ی قدرت شده است. روزهای آينده، شاید چهره‌ی او را بهتر نشان دهد. با اشتیاق فراوان، تولد الگویی تازه و معنايی جدید از رهبری را در ایران به انتظار نشسته‌ام.

۱۷

برای سميه و محمدرضا – دو دوستِ در بند

چهار روز است از سمیه هیچ خبری نيست و امروز صبح محمدرضا به محبسی افتاده است و هیچ کس نمی‌داند کجا و چرا؟

يافتنِ پاسخِ اين چراها دشوار نيست. اما فهمِ علل اين بدکنشی‌های اربابِ قدرت که هنوز بعد از اين همه ننگ و بی‌آبرویی، توسنی می‌کنند و پرده‌ی حیا می‌درند و حرمتِ تقوا می‌شکنند، لازم است. جرمِ سمیه و محمدرضا و امثال آن‌ها چی‌ست؟ چرا فعالیت برای هر نامزد دیگری جز محمود احمدی‌نژاد گناهی شده است نابخشودنی؟

اگر کسی نداند واقعاً در ايران چه خبر است شاید این توهم به وجود بيایيد که چندین ماه است ميرحسين موسوی و مهدی کروبی تدارک شورش و براندازی می‌ديده‌اند و اين‌ها هم ارکان پيشبرد اين هدف شوم بوده‌اند! اما اولين نکته این است که نظام با به حبس انداختن اين جوانان و پیران، کارش تفِ سر بالاست. خودِ همين نظام، اسبابی فراهم می‌کند برای نامزد شدن امثال موسوی و کروبی. خودِ همين نظام صلاحيتِ آن‌ها را تأييد می‌کند و خودِ همین نظام مناظره‌هایی بر پا می‌کند برای ویران کردنِ آن‌ها (و در واقع پايه‌های خود). و بعد از اين‌که از اين همه شعبده‌بازی پیش از انتخابات نتيجه‌ی مطلوب حاصل نمی‌شود، مرتکب این بی‌سيرت کردن بهت‌آور می‌شود که صغیر و کبیر از آن به فغان آمده است. و کار ما به جایی می‌کشد که بگوييم «دزدی چو سلطان می‌کند پس از کجا خواهند امان؟». وقتی خود مجری قانون، به این وسعت و شدت قانون می‌شکند و هر فعالیت قانونی را که به مذاق‌اش خوش نیاید برچسب غیرقانونی بزند، به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده‌ایم.

برای پوشاندن آن همه بی‌آبرویی و تعدی، برای پرده افکندن بر اين غصب، نقض عهد و خيانت در امانت، دهان‌ها را می‌بندند، زبان‌ها را می‌برند و هر که را که بتوانند به محبس می‌افکنند. اما چرا؟ دو دلیل ساده و بديهی (در کنار سایر دلايلِ محتمل) به ذهن می‌رسد: ۱. اين‌ها – يعنی سمیه‌ها و محمدرضاها – همان کسانی هستند که با کوشش و استواری بازی را به جايی رساندند که حریفِ قدر قدرت جز با چشم‌بندی و شعبده نمی‌توانست از موج اراده‌ی ملت جان به در ببرد. پس وقتِ آن رسيده است که از تک تک آن‌ها که دست‌شان را رو کرده‌اند و ناپاکی، دروغ و ریای‌‌اش را بر آفتاب افکنده‌اند، انتقامی بستانند و پاپوشی برای‌شان بدوزند؛ ۲. آزاد و رها بودن اين‌ها، يعنی آزاد و رها بودن چشم، گوش و زبان‌هایی که می‌توانند به دنیا بگويند که چه نيرنگی صورت پذيرفت و چه رنگِ سياهی بر دل‌های سبز ملت زدند. چاره‌ای نداشتند جز بستنِ همه‌ی دهان‌های حقیقی و مجازی.

اين حیرت‌آور نيست آيا که – چنان‌که حميدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترين فرزندان اين خاک،‌ بايد به محبس بيفتند و رنج و شکنجه ببينند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خيابان‌های تهران بدون اندک هزينه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، بايد دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزينه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرويی کمی نيست. اين بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشين نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نيايد.

یقین دارم که آن‌ها که به توحش در جان و مالِ ملت می‌افتند، به پشتوانه‌ی زور و با رنگ کردن قانون و کلاه شرعی دوختن، اين اندرزها و تلنگرها آسان به خودشان نخواهد آورد و چه بسا کام‌شان را تلخ کند، ولی اين‌ها برای يادآوری بد نیست که باید بترسند از روزی که شايد این‌ها که به حبس رفته‌اند، روزی بر شانه‌های مردم به خيابان‌ها بیایند. آن روز، شما شايد در کنار ملت باشيد،‌ ولی بدون شک شرمساری باقی خواهد ماند.

می‌خواستم بگويم من اگر سمیه و محمدرضا را نمی‌شناختم، شاید اندکی درنگ می‌کردم در گفتن این حرف‌ها. اما حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل انديشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در اين نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. اين‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نماياند و نمايش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. اين‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت ديارمان می‌تپد.

در عین نگرانی عميق برای سلامت‌شان، آرزو و دعا می‌کنم که سمیه و محمدرضا زودتر، به سلامت، نزد عزیزان‌شان بازگردند و به تضرع خواری ظالمان را از خدا خواهان‌ام که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم.

پ. ن. دردناک است که این همه جوان وطن به حبس می‌افتند و تنها خبر بعضی‌ها طرح می‌شود. بخوانید «ما با هم برادریم» را. اين‌ها تنها چند نمونه‌ی دیگرند. کسی هست که احساس مسؤولیت کند نسبت به کسانی که صدای‌شان و خبرشان محو و گم می‌شود و دوستی، برادر، خواهری، مادری و همسری ندارند؟ جایی که دستگاه قضا سکوت‌اش مرگ‌بار است و جانب ظلم و اشتلم را گرفته است، به که باید تظلم برد؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد