۹

چرا مشایی مسأله‌ی ما نیست؟

پرداختن به مسأله‌ی انتصاب مشایی به معاونت اولی احمدی‌نژاد مسأله‌ی ما نیست. چه این ماجرا دفع‌الوقت باشد و منصرف کردن افکار عمومی از اصل وقایع فجیعی که رخ داده است و چه این موضوع تقابلی باشد میان احمدی‌نژاد و رهبر کشور، باز هم مسأله‌ی ما این نیست.

مسأله حتی نفسِ انتخابات نیست. این تصور که تمام این اعتراض‌ها به نتیجه‌ی یک رأی‌گیری است و بس، باز هم تصوری است سطحی. نتیجه‌ی انتخابات و ابهام‌های متعدد آن، حوادث پیش و پس از آن،‌ مقاومت عجیب و باورنکردنی قدرت در برابر نه تنها اقناع مردم و معترضان بلکه در برابر نخبگانِ سیاسی نزدیک به خودشان به اضافه‌ی دهه‌ها ماجرای ریز و درشت دیگری که اجزای مختلف این پازل را می‌سازند، همه حاکی از این است که مسأله‌ی مشایی و مسأله‌ی خودِ احمدی‌نژاد کم‌اهمیت‌تر از بحران و بی‌آبرویی عظیمی است که نظامِ سیاسی کشور به آن مبتلا شده است.

به این‌ها بیفزایید انباشت خواسته‌های متعدد و فراوان مردم را. تحقیر شدن مدام به دست پلیس در خیابان‌های کشور، کم چیزی نیست. نداشتن امید و امنیت شغلی و روانی، هراس از مرزبندی‌های روز به روز پررنگ‌تر متملقان در برابر قدرت که هر روز پرزورتر می‌شوند، تورم، بیکاری، بهداشت نامناسب، آموزش و پرورش ویران، مسکن گران و دیریاب تنها چند نمونه از مقوله‌هایی است که به سادگی پس ذهنِ معترضان هست و اسم رمزِ همه‌شان شده است کلمه‌ی «سبز».

بسیار چیزها در بحبوحه‌ی انتخابات و ماجرای شمارش آراء و بازشماری آراء بر ما و بر جهانیان پوشیده است. مسؤولان دولتی هم نه تنها تلاشی برای اقناع کسی نمی‌کنند که تمام کوشش‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی‌شان را هم بسیج می‌کنند که به همه‌ی معترضان بفهماند که ما هیچ مسؤولیتی در قبال شما نداریم و دلیلی نداریم شما را اقناع کنیم؛ مشروعیت و صحت و صداقتِ کار ما نیازی به تأیید یا اقناع شما ندارد! این نکته را قدرتِ سیاسی به صدها زبان صریح و ضمنی نه تنها به معترضان بلکه به تمام ملت و حتی موافقان خود القاء کرده است: ما نیازی به اقناعِ شما نداریم! شما باید ایمان بیاورید؛ ایمان بیاورید به این‌که ما هستیم و چنین هستیم، چه بخواهید و چه نخواهید!

یک مضمون دیگرِ رخدادهای اخیر این است که دولت یا به عبارت دیگر حاکمیت سیاسی عینیت و مظهر اراده‌ی الهی است. مظهر اراده‌ی الهی البته تعبیری است خالی از دقت اخلاقی و نظری؛ تعبیر دقیق‌ترش این است که حاکمیت و قدرت سیاسی بر مسند الوهیت نشسته است (نشانه‌ها و علایم زیادی هم دارد که می‌توان مورد به مورد آن‌ها را بازگو کرد). چنین تصوری از قدرت البته مقرون به شِرک است. کم نیستند کسانی که تصورشان از قدرت و حاکمیت سیاسی در کشور همین تصور شرک‌آلود است.

نکته‌ی دیگر البته رواج بی‌سابقه و حیرت‌آور دروغ، ریا، دین‌فروشی و اهانت مکرر به غرور ملت ایران است. حوادث پیش از انتخابات و پس از انتخابات را وقتی کنار هم می‌گذاریم، تصویر بهتر شکل‌ می‌گیرد: ناتوانی‌های رییس دولتِ نهم در اداره‌ی کشور، جنجال‌آفرینی‌های مکرر داخلی و خارجی، به زانو در آوردن اقتصاد کشور و بر هم زدن نظام مدیریتی، مرعوب کردن نخبگان سیاسی و فلج کردنِ آن‌ها (مقصود نخبگانِ سیاسی به اصطلاح «خودی» است)، ایجاد فضای رعب و وحشت در دانشگاه‌ها و محیط‌های پژوهشی و علمی و دامن زدنِ پیاپی به این فضا تا حدی که عمده‌‌ی نخبگان و اندیشمندان طراز اول کشور یا آشنای محبس می‌شوند و یا جلای وطن می‌کنند و بسیار موارد دیگر. این وضعیت حیرت‌آور چیزی نیست که نتیجه‌ی انتخابات باشد؛ این انتخابات و حوادثِ بعدش، نتیجه‌ی آن وضعیت است. به عبارت دیگر، ادامه‌ی این وضعیت با چنان رییسی، نه اخلاقی است و نه متناسب با قوانین مصرح کشور. تنها توضیحی که برای این وضعیت پرتناقض وجود دارد این است که قانون اساساً معنا ندارد (چون اگر داشت، محمود احمدی‌نژاد اساساً نمی‌بایست به دلیل تخلف‌های گسترده‌ی مدیریتی – از جمله در بحران بودجه – تأیید صلاحیت می‌شد و به دلیل زیر پا گذاشتن مکرر اصول اخلاقی و دینی باید رد صلاحیت می‌شد) و در نتیجه قانون همان چیزی می‌شود که قدرت می‌گوید و قدرت هم رییس دولت نهم را می‌خواهد. پس ماجرا موقوف! پس، بحث و پرسش بس!

انتخاباتی که برگزار شد چه سالم باشد و چه نباشد (یعنی با احتساب نظر رییس دولت نهم و رقیبا‌ن‌اش)، شکافی ایجاد کرد که باعث گره خوردنِ همه‌ی مطالبات قبل و بعد کسانی بود که از وضعیت موجود به تنگ آمده بودند و دیگر به هیچ قیمتی تحمل رییس دولت نهم را نداشتند (چه این افراد ۱۱ میلیون باشند و چه ۲۴ میلیون؛ در اصل ماجرا تفاوتی نمی‌گذارد). فراموش نکنیم که همیشه اکثریت مردم نیست که احترام دارد و باید رأی‌اش غالب باشد. وقتی وضعیتی غیراخلاقی باشد، حتی با رأی اکثریت مردم آن وضعیت اخلاقی نخواهد شد (چنان‌که هیتلر با پیروزی به واسطه‌‌ی رأی اکثریت حکومت‌اش نه اخلاقی بود و نه مشروع). شاید بتوان نشان داد که غلبه‌ی رأی اکثریت، قدرت را به منتخب اکثریت منتقل می‌کند، ولی نمی‌توان برای آن وجهه‌ی اخلاقی و سالمی تراشید. اخلاق همیشه مستقل و بیرون از گروکشی‌ها و بده-بستان‌های سیاسی می‌ایستد.

لذا، مسأله‌ی ما مشایی نیست؛ مسأله یک تناقض اخلاقی عمیق‌ و دامن‌گیر است تا جایی که هنوز هیچ نخبه‌ی سیاسی در کشور صدای‌اش را بلند نکرده است که بگوید حتی اگر انتخابات سالم بوده، احمدی‌نژاد مدت‌هاست صلاحیت اخلاقی ماندن در آن منصب را از دست داده است. هیچ کس هنوز نمی‌گوید احمدی‌نژاد را می‌توان و باید به خاطر سلامت اخلاقی جامعه هم که شده، به خاطر همه‌ی آن‌چه در مناظره‌ها گفت و همه‌ی سخنانی که قبل از آن از او صادر شده بود، به دادگاه کشید و عدالت را درباره‌اش اجرا کرد (و البته کدام دادگاه، کدام مدعی‌العموم، کدام قاضی و کدام قانون؟). مسأله‌ی ما مشایی نیست، چون قدرت سیاسی چنان خویشتن‌داری‌اش را پس از اعتراض‌ها از دست داد که حاضر بود برای حفظ وضعِ موجود تن به هر فاجعه‌ای بدهد («حفظ وضعِ موجود» همان چیزی است که به زبان دیگر اسم‌اش را می‌گذارند «حفظ یک چیز مقدس که هیچ کس جز خودِ صاحبِ قدرت نمی‌داند چی‌ست») و به عبارت دیگر، به هم زدن همه‌ی قواعد بازی سیاسی و زیر پا گذاشتن‌ِ اصولی اخلاقی که این نظام بر پایه‌ی همان‌ها قانون‌اش را نوشته است. مسأله‌ی ما مشایی نیست چون آب از جای دیگری گل‌آلود است. مسأله‌ی ما مشایی نیست چون هنوز تفکری که یک حمله‌ی وحشیانه را با محکوم کردن یک سرباز جزء به دزدیدن ریش‌تراش فیصله می‌داد، این بار جری‌تر شده است و می‌تواند به آسانی جمعیت عظیم‌تری را مجروح و منکوب کند و بعد خودِ همان جمعیتِ ستم‌دیده را متهم، مجرم و قاتل قلمداد کند. مسأله‌ی ما مشایی نیست، چون دستگاه قضایی ما وضع ویرانه و اسف‌باری دارد که هنوز با در بند بودن زبده‌ترین فرزندان این آب و خاک، رگ عدالت‌خواهی و دادگری‌اش نجنبیده است؛ و مسؤول اجرای عدالت و قانون، مشایی نیست، احمدی‌نژاد هم نیست! مشایی در این قصه‌ سالم‌ترین و بهترین جزء ماجراست. در این تصویر سیاه، مشایی نقطه‌ی خاکستری است!

۲۸

محمد یزدی در برابر میراث امامان شیعه

مغز سخنان معترضانه، درشت و خشم‌آگین محمد یزدی، در واکنش به روایتی که هاشمی رفسنجانی از سید بن طاووس نقل کرد، این معناست: مشروعیت حاکمیت سیاسی از جانب خداوند است و نیازی هم به مقبولیت مردم ندارد. این مضمونِ صاف و پوست‌کنده‌ی عبارات شیخ محمد یزدی بود. بیایید دوباره این سخن را بازخوانی کنیم.

هاشمی روایتی را از میان انواع و اقسام روایت‌های مختلفی نقل کرد که اگر هر کدام دیگر را می‌آورد، می‌شد به آن خدشه کرد یا گریبان هاشمی را گرفت. هاشمی با هوش‌مندی تمام روایتی استوار را برگزید که تنها چاره‌ی مخالفان‌اش یا نفی روایت بود یا نفی راوی. نتیجه‌ این شد که شیخ محمد یزدی با جای جرح روایت، گریبان هاشمی را گرفت که شما اصلاً چه کاره هستی؟ (معنای دیگرش این است که حریف نفی و نقض آن روایت نشده است).

مضمون سخن هاشمی این بود که حتی اگر این فرض را بپذیریم که مشروعیت از جانب خداوند است و حاکم فعلی حتی اگر هم‌رتبه‌ی امام علی می‌بود، باز هم پیامبر به او گفته بود باید کناره‌گیری کند اگر ببیند که از اقبال مردم بهره‌مند نیست. این چیزی است که محمد یزدی به آن تن نمی‌دهد و به همین دلیل است که بر آشفته می‌شود. سیره‌ی علی بن ابی‌طالب به روشنی گواه بر این است که بیست و پنج سال خاموش بود و ساکت نشست، دقیقاً به دلیل نبودنِ اقبال مردمی.

اما سخن شیخ محمد یزدی لایه‌ی عمیق‌تری هم دارد. تاریخ شیعیان، تاریخ تخطئه‌ی نظام‌های سیاسی مدعی مشروعیت بر پایه‌‌ی نگاهی پوزیتویستی (اگر بخواهیم به زبان امروز بگوییم) بوده است و به همین دلیل در برابر اهل سنت (به ویژه در برابر اشعری‌مسلکان)، مشهور به مُخطِئه یا مُخَطِّئه بودند (و از همین رو، اشعریان تصویب‌کننده‌ی حکومت امویان و عباسیان را «مُصَوِّبه» می‌خواندند). به عبارتِ دیگر، سخنِ اهل سنت این بود که «ولی امر» همان کسی است که صاحب حکومت است. از نظر آن‌ها، حاکم وقت (ولی امر) مشروعیت‌اش را از جانب خداوند می‌گرفت و حاجتی هم به تأیید یا تصویب مردم نداشت. این تفسیر از اولوا الامر، تفسیری بود آشکار ضد شیعی که اقبال مردمی را در سنجش مشروعیت حکومت نادیده می‌گرفت.

تاریخ حکومت در اسلام هم این اختلاف نظر را به روشنی از روزهای اول نشان می‌دهد: خلیفه‌ی اول، ابوبکر، با «رأی شورا» انتخاب شد؛ خلیفه‌ی دوم، عمر، با «وصیت»؛ خلیفه‌ی سوم، با نظر «شورای خلافت». تنها علی بن ابی‌طالب، خلیفه‌ی چهارم و نخستین امام شیعی بود که به خاطر «اقبال مردم» حکومت سیاسی را پذیرفت. این نظر که حکومت به «تغلب ولو بضرب الأبشار» (یعنی با سیلی زدن و زور) مشروع است و نیازی به اقبال یا رضایت مردم ندارد، نظریه‌ای است شدیداً سنی و اشعری و فحوا و مضمون‌اش انکار تاریخ امامت شیعه و نفی منطق وارد شدن آن‌ها به حکومت یا پرهیز آن‌ها از حکومت بوده است. با این دیدگاه، امویان و عباسیان هم با تغلب (یعنی با «زور») آمدند و چون «مسلمان» هستند، پس لابد مشروعیت هم دارند (آن هم مشروعیت الهی). آن‌چه شیخ محمد یزدی گفت، دقیقاً همین سخن است:‌ حاکم وقت با تغلب مشروع است و حالا مسلمانِ شیعه هم هست، پس مردم این وسط چه کاره هستند؟ این مغز سخن شیخ محمد یزدی است!

ایشان با رها کردن عنان خردش در دست غضب و هوس، ناگهان تمام تاریخ تشیع و میراث امامان شیعی را به باد داد! حبذا مسلمانی و مرحبا شیخوخیت!

بر خلاف هاشمی که به رغم بیش از یک ماه تحت فشار بودن، زبان و لحن‌اش آرام و متین بود، محمد یزدی با عصبانیت و پریشان‌گویی، ثابت کرد که نه مشروعیتی باقی است (چه الهی و چه مردمی) و نه مقبولیتی. حامیان رییس دولت نهم دو سه مدافع دیگر مثل محمد یزدی داشته باشند، اندک‌اندک‌ هم‌ردیف دشمنان امامان شیعه خواهند بود!

پ. ن. یکی دو نفر از دوستان اهل فضل اشاره کردند که بحث مصوبه و مخطئه شاید مربوط به این بحث نباشد و از جمله خاستگاه تعابیر مصوبه و مخطئه را در باب عصمت یا نحوه‌ی فهم و تفسیر احکام یادآوری کردند. نکته‌ای که باید افزود (و در بالا نیامده و به مراجع‌اش نیز اشاره نشده) این است که بحث در باب مخطئه خواندن شیعه در زمینه‌ی سیاست و قدرت، بحثی است که از آن خاستگاه اولیه خارج شده و به عرصه‌ی ما نحن فیه کشیده شده است. از میان مراجعی که به این نکته اشاره کرده‌اند، می‌توان به کتاب «زمینه‌های تفکر سیاسی در قلمرو تشیع و تسنن» به قلم محمد مسجد جامعی مراجعه کرد که نشر ادیان در سال ۱۳۸۵ منتشر کرده است. همین کتاب را ظاهراً پیش‌تر انتشارات الهدی در سال ۱۳۶۹ منتشر کرده است. به عبارت دیگر، این تعابیر از حوزه‌ی کلام دینی وارد حوزه‌ی کلام سیاسی شده‌اند و در ادبیات سیاسی هم امروز جا افتاده‌اند. به محض این‌که به اصل کتاب دسترسی پیدا کنم، نقل قول مستقیم می‌کنم تا ابهام بالا مرتفع شود.

۲۸

هاشمی رفسنجانی و سیاستِ حکمت

توضیح مهم: این متن ویرایش نشده است و در ساعت‌های آینده شاید نکاتی به آن اضافه یا از آن کاسته شود.

هاشمی امروز هم‌چنان سخن گفت و عمل کرد که در یادداشت پیش نوشته بودم. اما مضمون سخنان‌اش و نحوه‌ی بیان‌اش بسیار بالاتر از حد توقع من بود. سعی می‌کنم فهرست‌وار نمونه‌هایی را ذکر کنم تا روشن شود چرا در وضعیت «بحران» هاشمی رفسنجانی ثابت کرده است که مرد «عبور از بحران» است. نوع نگاهِ من عمدتاً نگاهی است از منظر «رهبری» یعنی لیدرشیپ سیاسی؛ و این رهبری را هم به معنای رایج در علوم سیاسی به کار می‌برم و هم به معنایی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تعریف شده است.

سخنران پیش از خطبه‌ها، آقای تقوی، تا توانست سعی کرد خطوط سیاست تبلیغ شده‌ی رسانه‌ای این روزها را پر رنگ کند و به عبارتی به هاشمی نهیب بزند که مبادا چیزی بگویی خلاف میل ما و قدرت قاهره. چرا چنین استنباطی دارم؟ به دو دلیل: یکم استفاده‌ی مکرر و طولانی و خرج کردن لحظه‌ به لحظه‌ی «مقام معظم رهبری» برای جهت دادن به خطیب جمعه؛ و دوم، لحن، ادبیات و زبان درشت و خشم‌آگین‌اش. او به زبان توصیه به همه‌ی چیزهایی کرد که خطیبان پیشین جمعه یکایک آن‌ها را به صراحت و آشکارا نقض کرده بودند. یعنی آقای تقوی، در چهره‌ی واعظی نامتعظ ظاهر شد که گویی از سخن گفتن هاشمی هراس و وحشت دارد و سعی می‌کند پیش‌دستی کند که مبادا او چیزی بگوید نامنتظره.

هنگام شروع سخنان هاشمی،‌ شعاردهندگانی که شعارهای توصیه‌شده‌ی روزنامه‌ی کیهان را به صدای بلند تکرار می‌کردند، به دشواری به او اجازه‌ی آغاز خطبه را دادند ولی هاشمی با مهارت سخن‌اش را آغاز کرد – و البته بدون خشونت و درشتی. این کار همانی بود که تقوی خلاف‌اش را به حاضران توصیه کرده بود: عدم ایجاد اخلال در سخنان خطیب جمعه!

به نظر من، خطبه‌ی هاشمی چندین محور مهم داشت که سعی می‌کنم بدون هیچ ترتیب و تمهیدی هر آن‌چه را به ذهن‌ام می‌رسد بنویسم تا بعد به تحلیل مفصل‌ترش برسم.

خطیب جمعه‌ی این هفته – که شاید مهم‌ترین و تاریخی‌ترین خطبه‌اش را امروز ایراد کرد – به خوبی به دشواری و اهمیت کارش واقف بود. هاشمی گویی می‌دانست چه چیزهایی را نباید بگوید و چه چیزهایی را باید بگوید. نباید بگوید نه به معنای ترس یا ملاحظه‌ی محافظه‌کارانه؛ بلکه «نباید گفتن»ای از سر حکمت و دوراندیشی – یعنی همان چیزی که خطیبان پیشین از آن دور شدند. هاشمی تحریک‌آمیز سخن نگفت، بر خلاف خطیبان پیشین که در هر سخن و جمله‌شان تازیانه و تیر و ترکش لفظی – و بعد هم البته تصویب و تأیید تلویحی یا صریح حمله به مردم – بود که تراوش می‌کرد.

هاشمی یکی دو مثال و اشاره آورد از پیامبر که آخرین خطبه‌اش را خواند و مثالی را هم از امام هفتم شیعیان موسی کاظم نقل کرد و همه‌ی مثال‌های دینی‌اش به نحوی تداعی‌کننده‌ی وضع خودش بود. او در خلال نقل روایت‌ها بغض می‌کرد و البته نه تضرع می‌کرد و نه کسی میان سخن‌اش های‌های زیر گریه می‌زد. مخاطبان گویی آشکارا می‌دانستند که با سیاست‌مداری پخته و آب‌دیده طرف هستند که نیازی به شیون و زاری ندارد – سخن‌اش بدون این‌ها هم شنیده می‌شد. او از سابقه‌ی خدمت‌اش به انقلاب و نظام گفت و علناً خود را در مقام مادر انقلاب نشان داد و شواهدش را هم به روشنی نقل کرد – ادعای بدون اثبات نمی‌کرد. اشاره‌ی او به ابرهای تیره‌ی فتنه و اوضاع دشوار تصویر روشنی بود از همان‌ چیزی که او در نامه‌ی سرگشاده‌اش به آن تصریح کرده بود.

سخن که به انتخابات رسید، گلایه‌ی او آغاز شد و سخن‌اش دایر بر این محور بود: آن‌چه شد چیزی نیست که می‌خواستیم و باید می‌شد! به خاطر این اتفاقات اکنون دنیا این انقلاب و این نظام را شماتت و سرزنش می‌کند و آبروی این نظام در معرض خطر قرار گرفته است. او گفت انتخابات خوب شروع شد (و تلویح آشکارش این بود: پایان‌اش بد بود!). خلاصه‌ی چند نکته‌ی مهم در خطبه‌های نماز جمعه‌ی امروز به نظر من این موارد بود: ۱. او به صراحت از چین به خاطر کشتار مسلمان‌ها انتقاد کرد و هنگام شعار مرگ بر چین، شعاردهندگان را دعوت به آرامش کرد و اشاره کرد که در خیابان‌های بیرون اوضاع مساعدی حاکم نیست که تعریضی صریح بود به ایجاد فضای امنیتی و رعب و وحشت؛ ۲. به شورای نگهبان اشاره کرد و این‌که عملکرد شورای نگهبان پس از پنج روز مهلت مقام رهبری، عملکرد بدی بوده است و ذکر دلایل را هم موکول به جای دیگر کرد؛ ۳. خواستار آزادی همه‌ی زندانیان شد که با شعار و غریو مشوقانه‌ی حاضران مواجه شد؛ ۴. خواستار دلجویی از کسانی شد که داغ‌دار و عزادار هستند؛ ۵. خواستار بازسازی اعتماد صدمه‌خورده‌ی مردم شد و توپ را به میدان صدا و سیما و رسانه‌ها فرستاد و گفت مسؤولیت به دوش آن‌هاست؛ ۶. هاشمی اشاره کرد که در این نظام، حتی رهبر نظام مخلوق رأی مردم است و مردم هستند که صاحب اصلی این نظام‌اند؛ ۷. در ابتدا هم دعوت به بازگشت به قانون کرد و عمل در چهارچوب آن و این همان چیزی است که تمام معترضان به جریان انتخابات مد نظرشان بود؛ ۸. هاشمی در هیچ جای سخنان‌اش معترضان را اغتشاش‌گر، شورشی، فریب‌خورده یا اهل زورآزمایی و قلدری نخواند. این یعنی احترام قایل شدن برای مردم و همه‌ی سلیقه‌ها و رأی‌ها. این یعنی خردمندی، پختگی و پرهیز از خرج کردن منافع یک نظام سیاسی پای اغراض و اهداف کوتاه‌مدت شخصی سیاسی.

مشخصه‌ی مهم کار هاشمی این بود که از بالاترین و بی‌طرفانه‌ترین موضع ممکن وارد ماجرا شد. زبان و ادبیات‌اش آرام و خردمندانه بود. لحن کلام‌اش درشتی، خشونت و عصبانیت نداشت. حتی وقتی خطاب به شعاردهندگانی که در دفاع یا تشویق او شعار می‌داند، چیزی می‌گفت لحن و زبان خشن، تند و آلوده به تشر نداشت. این‌ها چیزی نیست جز صفات و ویژگی‌ها یک رهبرِ سیاسی بی‌طرف که مدیر است و مدبر. فکر می‌کنم مضمون و معنای حرکت، سخن‌پردازی و انتخاب عبارات و اشارات هاشمی، بسیار هوش‌مندانه و حکیمانه بود. پیام‌ها و پیامدهای سخنرانی هاشمی، به نظر من، عمیق‌تر از چیزی است که در نظر اول آشکار می‌شود. باید هنوز امواج و پس‌لرزه‌های آن را به تماشا نشست. هاشمیِ امروز، از هاشمی هر روز دیگری پخته‌تر، سنجیده‌تر و خردمندانه‌تر سخن گفت – ومی‌گویم که از همه‌ی مسؤولان نظام حکومتی ایران که هم‌اکنون مقام و منصبی دارند، در این یکی دو ماه گذشته، سنجیده‌تر سخن گفت.

بعید می‌دانم واکنش مدافعان رییس دولتِ نهم، واکنشی آرام و معقول باشد، اما هاشمی بهترین بازی سیاسی عمرش را انجام داد. این نظام اگر نتواند از چنین پتانسیل سیاسی شگفتی استفاده‌ی مناسب ببرد و این فرصت‌ها را مثل تمام فرصت‌های دو ماه گذشته بسوزاند و به باد دهد، نظامی است که قادر نخواهد بود از هیچ بن‌بست و انسدادی خارج شود. بعضی جراحت‌های وارده التیام‌ناپذیرند و برخی شکاف‌ها دیگر ترمیم نمی‌شوند. این خبط سیاست‌مداران ناشی و زورپرستی بود که امروز بر اریکه‌ی قدرت تکیه زده‌اند. اما همان باقی‌مانده‌ی اعتبار یا لایه‌ی زیرینی که بعضی را نگاه داشته است، اگر باقی بماند، بدون شک مدیون کارهای هاشمی و امثال اوست. این افراد یک ماه است که از رسانه‌ها و تیترهای اول ایران غایب‌اند.

برجسته‌ترین کاری که هاشمی در سخنان‌اش کرد،‌ پرهیز از تحریک عواطف و احساسات بود و میل به مسلط کردن خرد و منطق. این سرمایه‌ی مهمی است که خطبه‌خوانان پیش از هاشمی در تحقق آن ناکام مانده بودند. آیا هاشمی خواهد توانست فرزندش را نجات بدهد؟ ساعت‌ها و روزهای آتی نشان خواهد داد.

پ. ن. گفتم که واکنش مدافعان احمدی‌نژاد آرام و معقول نخواهد بود؛ این هم شاهدش: رجانیوز تیتر زده است: «هاشمی به اسم وحدت آتش‌بیار معرکه؛ بلوغ سیاسی حزب‌الله مانع ژست فراجناحی هاشمی شد». این معنای‌اش به نظر من یک چیز است: پیروزی بلاغی هاشمی و عصبانیت مهارناپذیر حامیان دولت.

۱۱

انتظاراتی که نمی‌توان از هاشمی داشت

ملت ایران و جناح‌های مختلف سیاسی تا امروز باید به آن درجه از بلوغ رسیده باشند که بدانند هاشمی رفسنجانی کی‌ست، ظرفیت‌های او چی‌ست و از او چه انتظاری می‌توان داشت (و چه انتظارهایی نمی‌توان داشت). هاشمی در تاریخ جمهوری اسلامی، تجربه‌ی تقدیس و تملق را داشته است («دشمن هاشمی، دشمن پیغمبر است») و تجربه‌ی تخریب شخصیت و افترا را هم در سال‌های اخیر با گوشت و پوست‌اش لمس کرده است (از مقالات اکبر گنجی در عصر اصلاحات بگیرید تا لجن‌پراکنی‌ها و ناسزاگویی‌های مستمر محمود احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش در سال‌های اخیر). لذا، در آستانه‌ی نمازِ جمعه‌ی فردا – که آشکارا رعب و وحشت در اردوی حامیان احمدی‌نژاد و مدافعان سلامت انتخابات و مخالفان تقلب گسترده انداخته است – مهم است بدانیم هاشمی فردا چه نقشی ایفا خواهد کرد.

من فکر می‌کنم خطبه‌ی نماز جمعه‌ی فردای هاشمی، بدون هیچ تردیدی ادامه‌ی همان نامه‌ی سرگشاده‌اش خواهد بود. اما ابتدا باید بستر، مضمون و غرض از نگارش آن نامه و بستر آن را به خوبی درک کرد. بدون فهم مضمون و مدلول آن نامه، فهم ماجراهای فردا هم چه بسا معوَجّ باشد. برای فهم مضمون آن نامه هم باید یک قدم عقب‌تر رفت و شخصیت هاشمی و موضع‌اش را نسبت به نظامِ جمهوری اسلامی فهمید. هاشمی خودش را در مقام مادر نظام می‌بیند؛ مادری که وقتی ببینید کس دیگری ادعای مادری می‌کند و قاضی می‌خواهد فرزند را با شمشیر به دو نیم کند، حاضر می‌شود فرزند را به مادر دروغین واگذار کند تا جان فرزندش نجات پیدا کند.

این روایت را اگر بپذیریم و از این منظر اگر به ماجرا نگاه کنیم، نامه‌ی هاشمی هشداری بود نسبت به بروز قریب‌الوقوعِ سه شکاف مهم در نظام جمهوری اسلامی. شکاف اول، شکافی سیاسی در ساختار نظام بود که همان مخدوش شدن و به عبارت دیگر نابود شدنِ رکنِ جمهوریت نظام بود. شکاف دوم، شکاف در میان نخبگان سیاسی کشور بود (امروز هیچ طیفی از میان نخبگان سیاسی کشور نیست که نسبت به وضع موجود ابراز نگرانی یا اعتراض شدید نکرده باشند؛ حتی طیف محافظه‌کاری که به طور سنتی جانب‌دار سیاست‌های قدرت برهنه بوده‌اند). شکاف سوم، شکاف مشروعیت است؛ شکاف فزاینده‌ی میان حاکمیت سیاسی و ملت. این شکاف مشروعیت امروز پشتوانه‌ی بی‌اعتمادی مردم به حاکمیت سیاسی و صاحب قدرت را هم یافته است.

ماجراهایی که بعد از انتخابات رخ داد، تشخیص صائب هاشمی را نشان داد. طرفداران احمدی‌نژاد که نه تنها در ماه‌های اخیر، بلکه از همان روزهای نخست ریاست جمهوری مشکوکِ او در چهار سال پیش، عادت به فرافکنی داشته‌اند. دور از انتظار نبود که از همان روز نخست انتشار نامه‌ی هاشمی بخواهند او را در برابر نظام بنشانند و سعی در القاء مخالفت او با نظام یا پشت کردن او به نظام جمهوری اسلامی کنند. خویشتن‌داری طولانی هاشمی در این یک ماه اخیر، به خوبی نشان می‌دهد که او نسبت به این نظام حس مادری دارد و تلاش‌های‌اش برای بقای خود نظام است نه بقای این فرد یا آن گروه و جناح سیاسی.

با توجه به این مقدمات، نباید انتظار داشت که فردا هاشمی کاری بکند جز قدم برداشتن در مسیر حفظ نظام جمهوری اسلامی. او خطر عظیمی را به جان خریده است و بزرگ‌ترین قمار سیاسی زندگی‌اش را فردا انجام خواهد داد. چه بسا این نماز فردا به هم بخورد. چه بسا افرادی در این نماز کشته شوند. چه بسا هاشمی تندترین ناسزاهای عمرش را فردا بشنود. فرجامِ نمازِ جمعه‌ی فردا هر چه که باشد، بدون شک یکی دیگر از گردنه‌های تعیین‌کننده‌ی سرنوشت نظام جمهوری اسلامی خواهد بود (هر چند جنایت‌های انجام شده در ماه گذشته را هرگز نخواهد پوشاند). هاشمی عقل کل اصلاحات نیست؛ هرگز نبوده است (بر خلاف توهم و خیال‌بافی محمود احمدی‌نژاد). هاشمی، حکیم بزرگ حکومت و نظام است (تلقی من با توجه به شواهدی که می‌بینم این است). حساب کسانی که در دعوای اخیر، می‌خواهند تکلیف‌شان را با نظام یکسره کنند چیز دیگری است. اما هر چه باشد، دغدغه‌ی اصلی هاشمی، بقای این نظام است بر خلاف احمدی‌نژاد و حامیان‌اش که این نظام را دچار دگردیسی عمیق کرده‌اند و چهاراسبه آن را به سوی سقوط و فروپاشی می‌برند (ضعیف شدن و امتیازهای پیاپی به بیگانگان دادن و نمایش امتیاز گرفتن، معنایی جز طلیعه‌ی زوال و سقوط دارد؟). هاشمی، بیشتر به فکر اقتدار نظام و قدرت‌مند بودن ساختار سیاسی است تا احمدی‌نژاد. به همین دلیل است که فکر می‌کنم هاشمی از موضعی میانه و معتدل سخن خواهد گفت، اما در بستر همان‌چه که در نامه‌اش نوشته بود. قاعدتاً ماجراهای پیش‌بینی نشده ممکن است بر هر داوری ما سایه بیفکنند، اما در این تردید نکنیم که هاشمی نه قرار است نقش نجات‌بخش اصلاحات را ایفا کند و نه قرار است در چهره‌ای ضعیف و مرعوب ظاهر شود. وحشت همه‌ی دستگاه‌های رسانه‌ای حامی احمدی‌نژاد از هم‌اکنون هویداست: هراس همه‌‌ی گزینه‌های ممکن، خواب آن‌ها را آشفته کرده است.

اما چرا سبزها در این نماز حاضر می‌شوند؟ بیانیه‌ی موسوی بسیار کوتاه اما پر معنا و روشن است. او نه در بیانیه‌اش دین‌فروشی و نماز‌فروشی می‌کند و سخنان لغو، بیهوده و شعاری در مدیحت «نماز دشمن‌شکن سیاسی-عبادی جمعه» سر می‌دهد و نه هیچ سخن تحریک‌آمیز و درشتی می‌گوید. او هم در چهارچوب باورش با نظام و قانون اساسی حرکت می‌کند. اما مضمون سخن‌اش روشن است: شما مردم از من خواسته‌اید در جمع‌تان باشم و خواهم بود.

موسوی این کار را «در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه» انجام می‌دهد – یعنی یک قدم هم از مواضعی که داشته عقب‌ ننشسته است. پیام موسوی رساست: «تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی‌های به ناحق مسلوب شده از ماست»، یعنی اگر باز هم دست به خون مردم، و این بار مردم نمازگزار آلوده کنند، یا متوسل به خشونت شوند، یعنی رشته‌ی ایمان گسیخته‌اند و «حصن امنِ الهی» را و حریم نماز را شکسته‌اند. موسوی، زورمدارانِ دین‌فروش را در موقعیتِ دشواری قرار داده است. حضورِ موسوی و سبزهای تیغ جفا دیده و گلوله‌ی ستم خورده، تنها یک عنصر دیگر، در کنار عناصر تشکیل‌دهنده‌ی نماز جمعه‌ی فرداست. هاشمی نقش خودش را ایفا می‌کند، موسوی نقش خودش را و ملت نقش خودشان را. نباید از یکی انتظار ایفای نقش دیگری را داشت. اما این را هم نباید از یاد برد که هاشمی سرمایه‌ی نظام جمهوری اسلامی است. برای کسانی که مدعی حمایت از آن نظام هستند، نابود کردن هاشمی، یعنی تیشه زدن به ریشه‌ی خود. کسانی که مخالف نظام هستند، بعید است تن به نماز جمعه بدهند و هر چه هم بکنند، بدون شک نفعی به حال مخالفت‌شان با نظام نخواهد داشت و طرفی از تخریب هاشمی نخواهند بست.

۵

از ۱۱ سپتامبر تا ۲۲ خرداد – دو زخم ناسور

پس از وقوع فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر، یکی از جملاتی که ورد زبان تحلیل‌گران سیاسی جهان شد این بود که آمریکای قبل و بعد از ۱۱ سپتامبر و هم‌چنین جهان قبل و بعد از آن دیگر یکی نیست. اتفاق بزرگی افتاده بود که بسیاری از معادلات را بر هم زده بود. این تغییر معادله به سودِ چه کسانی و به زیان چه کسانی بود؟ روایت‌‌ها مختلف است، اما هر چه بود، مسلمانان به خاطر خشک‌مغزان وهابی مسلکی چون بن لادن، در تیررس حمله و تهتک افراطیونی از همان جنس اما در اردوی مخالف قرار گرفتند. برنده چه کسی بود و بازنده چه کسی؟ من فکر می‌کنم بازنده بشریت بود. خشک‌مغزی و ساده‌لوحی است اگر بگویید مسلمان‌ها بازنده بودند یا بخواهیم به تبعیت از سلفی‌مسلکان ادعا کنیم آمریکا یا غرب بازنده بود. روایت دوم، صرف‌نظر از مخدوش بودن و سست بودن، چیزی هم‌ردیف جنایت هم هست. هیچ کس نمی‌تواند ابتدایی‌ترین ارکان دین مسلمانی را – که قداست و حرمتِ نفس آدمی است – زیر پا بگذارد و زیر لوای دین پناه بجوید. بازنده، نه مسلمان‌ها و نه آمریکا یا غرب به تنهایی بود؛ بازنده ما انسان‌هایی بودیم که چندان کوشش نکرده بودیم تا فرهنگ گفت‌وگو و سخن را نهادینه کنیم.

فاجعه‌ی ۱۱ ستپامبر، جامعه‌ی آمریکا را زخمی کرد. زخمی عمیق که هنوز بر چهر‌ه‌ی آمریکا حس می‌شود و هنوز هم ملت آمریکا دلی خونین از این حادثه‌ی هول‌ناک و بشرستیزانه دارند. اما وجه قیاس آن فاجعه و چیزی که امروز در کشورِ ما رخ داده است چی‌ست؟

آن‌چه با انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد، به هیچ وجه دگر میسر نمی‌شد؛ یعنی رشته‌هایی گسیخته شد و پرده‌هایی دریده شد که مردم عادی قادر به انجام‌اش نبودند. مرزهایی در نوردیده شد که هیچ اجنبی، مخالف و معاند، یا استعمار و استکبار، یارای عبور از آن‌ها را نداشت. ۲۲ خرداد ۸۸، نقطه‌ی عطفی بود برای تجربه‌ی زیسته‌ی نظامِ سیاسی کشور به این معنا که دیگر هرگز به دوران پیش از آن باز نخواهیم گشت. دیگر، همه‌ی پل‌های پشتِ سر، همه‌ی امکان‌ها و فرصت‌های خود-اصلاح‌گری پاره‌ای از زمام‌داران کشور سوخته است. در نتیجه، پاره‌ای از عرف‌ها و ملاحظاتِ سیاسی دیگر از بن بلاموضوع و فاقد معنا هستند. در هیچ دوره‌ای از تاریخ جمهوری اسلامی، سراغ نداریم که افراد متعدد و مختلفی از طیف‌های متنوع – ازعلما و فضلای حوزه و طلبه‌ها گرفته، تا فعالانِ مختلف سیاسی، استادان دانشگاه و مردم عادی – نه تنها یک‌تنه در برابر نمره‌ی اعلام شده‌ و مُهرِ تأیید خورده‌ی شاگرد متقلبِ این امتحان ایستاده‌ باشند، بلکه به هر مناسبت و فرصتی، مشروعیت یکایک اقداماتِ برنده‌ی «۲۴ میلیونی» را بر باد رفته اعلام ‌کنند (امتحان از این خفت‌بارتر که پس از فاجعه‌ی چین و بعد از موضع‌گیری سست و بی‌رمق دولت، علمایی چون صانعی، مکارم شیرازی و حسین نوری همدانی – حتی – به این شدت موضع‌گیری‌های دوگانه‌ی دولت و خیمه‌شب‌بازی‌های تبلیغاتی را – در ماجرای مروه شربینی و سکوت رسانه‌ای درباره‌ی فاجعه‌ی چین – به پرسش و مؤاخذه بگیرند؟).

ماجرای دوم خرداد ۸۸، زخمی بود که در روح و روانِ ملت ایران نشست و هر روز نشانه‌های تازه‌تری از این زخم هویدا می‌شود. قاعدتاً در مواردی که بتوان بحران را مدیریت کرد، پس از یکی دو هفته، ماجرا فروکش می‌کند و زخم التیام پیدا می‌کند. اما پیداست که صحنه‌گردانان ماجرایی که از تیغِ آن در هر رگ ملت زخمی نشسته است، چندان ضربه را عمیق در گوشت و استخوان این ملت زده‌اند که مثل بارهای پیش زخم التیام پیدا نمی‌کند و لب می‌گشاید مدام. واقعه‌ای که دوباره ۱۸ تیر را به صد زبان دیگر زنده کرده است و هر نیم‌‌موجی از آن به موج دیگری وصل می‌شود، به نظر نمی‌رسد به این سادگی قابل مدیریت باشد. بحرانِ سوء مدیریت و بی‌کفایتی رییس دولت نهم، دگردیسی پیدا کرد به بحرانی از جنس فروپاشی مشروعیت و پشتوانه‌ی اخلاقی و دینی که هر روز «از هر رقعه‌ی دلق‌اش» هزاران بت فرو می‌ریزد.

تحلیل این‌که از این پس چه خواهد شد، کار آسانی نیست. اما این را می‌توان گفت که این موج به هر سو که برود، دیگر هرگز به روز قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازنخواهیم گشت. آینده اگر شیرین باشد و اگر تلخ، مبدأ تاریخ جمهوری اسلامی ایران را از ۲۲ بهمن ۵۷ به ۲۲ خرداد ۸۸ منتقل کرد و کل تاریخ این «جمهوری» را یکشبه صفر کرد. رسیده‌ایم به یک نقطه‌ی آغاز؛ آغازی که می‌تواند بسیار شیرین باشد یا بسیار تلخ. اما ملت ایران یک تفاوت بزرگ، با بسیاری از ملت‌های دیگر جهان دارد. باید دید که در بحرانی‌ترین احوالی که بر این ملت و فرهنگ‌اش رفته است، چه اتفاق افتاده؟

مولوی در روزگار ظهور می‌کند که امن و آسایشی نسبی در محل اقامت‌اش حکمفرماست و غمی و اندوهی نیست. دل و دماغِ او هم چندان آشفته‌ی سیاست نیست. روزگارِ عاشقانه‌ی خوشی دارد. زمانه‌ی تاخت و تاز مغول که از راه می‌رسد و ویرانی‌های پیاپی و تباه شدنِ مزاجِ دهر، تازه زمانی است که ملت ایران عمقِ فاجعه را با گوشت و پوست‌شان حس می‌کنند. اما باز هم به رغمِ آن همه سمومی که بر طرف بوستان بگذشت، باز هم بوی گل و رنگ نسترنی می‌ماند؛ باز هم «حافظ»ی پدیدار می‌شود که هنوز که هنوز است، زبان حال و حافظه‌ی نهان و جمعی همگی ماست. آینده هر چه که باشد، از هم‌اکنون می‌دانیم که هر چه بر زمین می‌ریزد در این کشاکش خون و تکفیر، دوباره بر می‌خیزد؛‌ این بار با سرعتِ بیشتری:
خاکسترِ تو را هر جا که برد باد
مردی ز خاک رویید…

این «رویش ناگزیر جوانه» است که نفسِ سنگ را می‌گیرد و هیبتِ خارا را می‌شکند. پس:
وقت است تا برگِ سفر بر باره بندیم
دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم…

می‌توان عبور کرد و سفر کرد. گزینه‌‌های ما بسیار بیشتر از گزینه‌های کسانی است که همه‌ی امکان‌ها و فرصت‌های خود را یکایک می‌سوزانند و روز به روز مرتکب اشتباهاتی عظیم‌تر از اشتباهات قبل می‌شوند. باید شادمان بود از اشتباهات مکرر استخفاف‌گران و البته هوش‌مندی به خرج داد که چگونه می‌توان حکیمانه و خردمندانه از این اشتباهات بهره جست و اهمیت آن‌ها را دست کم نگرفت. حادثه‌ی ۲۲ خرداد ۸۸، اگر نگوییم جهان را، سرنوشت ایران و نظامِ سیاسی‌اش را دگرگون کرد. این قمار، قماری عظیم‌تر از آن بود که بتوان مدیریت‌اش کرد. قماربازان ناشی هستند که همه‌ی برگ‌های آس‌شان را و خال‌های درشت‌شان را می‌سوزانند و با برگِ ژوگر بلوف می‌زنند؛ آخر این قمار، سرافکندگی است و ذلت. حکایت همان شاعری است که – چنان‌که یک بار در همین وبلاگ نقل‌اش افتاد – در مصرعِ اولِ بیت اول شعرش، قافیه‌ی نخست‌اش «خبیث» بود که آن را با «پلیس» (!) قافیه بسته بود؛ البته تکلیف ابیاتِ بعدی این شعر از همین دو قافیه هویداست! ۲۲ خرداد، برای بعضی‌ها شعری ساخت که برای عبور از قافیه‌ی «خبیث» و «پلیس‌»‌اش باید شب و روز عرق بریزند و خونِ جگر بخورند، ولی نتیجه‌اش چیزی شود بی‌سر و ته و فاقد معنا. امان از قافیه‌‌ی تنگ و شاعری که به یک محاسبه‌ی غلط – شاید هم از سر بی‌دانشی – ناگزیر باشد جفنگ‌اش را به مدد تفنگ به مستمعین بقبولاند. جاعلِ اسکناس ما، این بار اسکناس هفتصد تومانی جعل کرد!

۹

رازِ سربسته‌ی ما بین … رازی که ۴۰۰ نفر از آن با خبر بودند!

این روزها همه می‌نویسند. همه می‌گویند. دوست و دشمن، «خودی» و «غیرخودی» از «نخ‌نما» بودن پروژه‌ی اعتراف‌گیری می‌نویسند. اما اتفاقِ تازه‌تری هم افتاده است. ماجراهای اخیر، ابعادی کاریکاتوری پیدا کرده است. چرا کاریکاتوری؟ کسی که کاریکاتور می‌کشد – مثلاً از چهره‌ی کسی – پاره‌ای از قسمت‌ها را بیش از حد معمول بزرگ می‌کند. همین از اندازه به در بردن، اسباب خنده و مضحکه می‌شود البته.

اولین قسمت این کاریکاتور، آن تقلب عظیم میلیونی بود که پیش از پایان رأی‌گیری در روز انتخابات، ارقام و آمارش را رسانه‌های حامی رییس دولتِ نهم اعلام کردند. تا همین امروز که حدود ۴ هفته از آن ماجرای کُمیک گذشته است، یکایک رخدادهای تراژیک پس از آن شعبده‌بازی، جنبه‌ای کاریکاتوری هم داشته است. شماره‌اش زیاد است. می‌توانید از همان روز اول، این کاریکاتورها را در سخنان و بیانیه‌های حامیان رییس دولتِ نهم، پیدا کنید (کاریکاتور اخیرش هم سخن رییس دولت نهم – رییس غاصبِ دولتِ دهم – بود که گفت: «من خودم نمادِ تغییرم»!).

اما این کاریکاتور تازه، حکایتِ طنزی است عجیب و تاریخی. خیل بزرگی از فعالان سیاسی و گروه‌های مختلفی که در جریان انتخابات طرف‌دار محمود احمدی‌نژاد نبودند، در حبس‌اند و همه هم مشغول اعتراف کردن! بیایید لحظه‌ای افراد عادی و کسانی را که در کوچه و خیابان به بهانه و هوس مأموران مختلف راهی حبس‌های چند روزه تا یکی دو هفته‌اش شده‌اند، از این دایره کنار بگذاریم. فرض کنید که همین حدود ۴۰۰ نفر فعالِ سیاسی که اکنون در حبس‌اند و در کار اعتراف دادن، همگی «راز»ی را می‌دانسته‌اند و آن راز هم این بوده که اساساً موسوی و طرف‌داران‌اش از قبل از انتخابات برنامه‌ریزی برای «اغتشاش» داشته‌اند و این آشوب‌ها را هم با هماهنگی بیگانگان و برای شکل دادن به یک «انقلابِ مخملی» تدارک دیده بودند. گذشته از این‌که این سناریوی کودکانه چقدر عیب و ایراد منطقی دارد و برای باور کردن‌اش تنها باید چیزهایی در حد معجزات یا خرافه را باور کرد یا حرف‌های محیرالعقول و خارج عادت را پذیرفت (یعنی دستگاه امنیتی کشور تا این اندازه فلج و فشل بوده و شورای نگهبان این قدر گول بوده است که تا روز بعد از انتخابات متوجه این به اصطلاح «خطر» نشده بود؟)، اشکال‌های بزرگ دیگری هم هست که مرغ بریان را هم به خنده می‌اندازد.

برای این‌که ابعاد این فاجعه‌ی امنیتی و این پت-و-مت-بازی سیاسی را بهتر بفهمیم، خوب است نگاهی به این خبر بیندازیم (من از تابناک نقل می‌کنم؛ ولی ده‌ها جای دیگری هم آمده است):

« به گزارش فارس حـسین همدانی با اشاره به اینکه صحنه‌گردانان در پی انقلاب مخملی در ایران بودند، تاکید کرد: آن‌قدر اطلاعات و اعتراف از اغـتـشاشگران به دست آمده که اگر تا مدت‌ها همه رسانه‌ها بسیج شوند، نمی‌توان تمام این اعترافات را به مردم انتقال داد.» (پووووف! چه توهماتی!)

این چه رازی است که این همه آدم آن را می‌دانسته‌اند؟ راز قاعدتاً چیزی است مخفی و نباید خبری بر سر کوچه و بازار باشد! آن هم چه رازی! رازی که قریب به ۴۰۰ نفر فعال سیاسی – حتی سعید حجاریان بیمار و ناتوان – همه متفق‌القول به سطر سطر آن به همان شیوه‌ای که بازجویان می‌خواهند اعتراف می‌کنند! رازی که اگر محمد قوچانی زودتر صدای‌اش را در نیاورده بود و اعترافی از تلویزیون پخش می‌شد مبتنی بر شرکت در کنفرانس انقلاب مخملی در دوبی، حالا روی دست اعتراف‌گیرانِ ناشی مانده بود و نمی‌دانستند چطور باید این فضیحت تازه را جمع کنند. مسؤولان امنیتی این قدر نمی‌دانند که رازی را که همگان از آن با خبر باشند، دیگر راز نیست؟ نمی‌فهمند که اساساً راز باید مخفی باشد و نزدِ عده‌ای معدود با حاشیه و سپری امن که جایی افشا نشود. این چه رازی است که عالم و آدم از آن با خبرند؟ این چه اعتراف‌های عظیم و گسترده‌ای است که «اگر تا مدت‌ها همه رسانه‌ها بسیج شوند، نمی‌توان تمام این اعترافات را به مردم انتقال داد»؟! یک جای کار بدجوری می‌لنگد! امثال آقای حسین همدانی امروز در صحنه‌ی رسانه‌ای و سیاسی کشور آن‌قدر زیاد شده‌اند که این شبهه تبدیل به یک واقعیت شده است که اصلاً صحنه‌گردانان این ماجرا افرادی هستند از همین جنس، با همین استدلال‌ها و با همین خیال‌بافی‌ها.

این کاریکاتور مضحک، یک جنبه‌ی هول‌ناک هم دارد و آن این است که آستانه‌ی امنیت در کشور عوض شده است. ماجرای ۱۸ تیر پس از مرگ سعید امامی رخ داد. یعنی وقتی که روزنامه‌ی سلام خبری و سندی را منتشر کرد مبنی بر این‌که اصلاح قانون مطبوعات ایده‌ی سعید امامی بوده است. به عبارت دیگر، آستانه‌ی امنیتی کشور، آشکار کردن نامه‌ای بود که فکر پشتِ مقابله با مطبوعات را در قلب دستگاه امنیتی کشور – دستگاهی که خودسری یا سرطانی بودن‌اش را دولت خاتمی افشا کرد – نشان می‌داد. این آستانه به کارهای کاریکاتوری امروز به سطحی بسیار پایین‌تر تنزل پیدا کرده است. تنزل آستانه‌ی امنیت کشور به حدی که هر ابراز نظر متفاوتی و هر رأیی خلاف رأی قوه‌ی قاهره، اقدام علیه امنیت ملی تلقی شود و بتوان هر رهگذری را به خاطر سبز یا سیاه پوشیدن به حبس انداخت، یعنی تزلزل در ارکان امنیت کشور. به عبارت دیگر، تصویری که دستگاه به اصطلاح امنیتی کشور از اوضاع کشور دارد، انطباقی با واقعیت امر ندارد. این تصویر، یعنی توهم واقعیت؛ یعنی خیال را به جای واقعیت گرفتن. می‌شود این نکته را شرح مبسوط داد. اما به همان راز سربسته‌ای که به دستان گفته می‌شود اگر برگردیم، می‌توان میزان خردمندی دستگاهی را که امروز شهره است به اعتراف‌گیر و تواب‌ساز، دریافت. این چه رازی است که بی‌شمار آدم با علایق و سلایق سیاسی متفاوت از مدت‌ها پیش از آن با خبر بوده‌اند؟ عقل چیز خوبی نیست؟

۲۴

مجلس ختمِ لیبرال-دموکراسی؟

توضیح: این متن را من بازنویسی کرده‌ام و بعضی از بخش‌های‌اش را ویرایش کرده‌ام. مضمون همان است که بود. تلاش‌ام تنها این بوده که راه را بر تفسیرهای شتاب‌زده و هوس‌ورزانه ببندم تا بهانه‌ای به دست کسانی نیفتد که خدای‌ناکرده می‌خواهند آیه‌ی یأس بخوانند (یا صاحبِ این قلم را که در ماه‌‌های اخیر ثابت کرده است نیتی جز آبادانی و عزت ایران و اسلام ندارد به  نیش طعنه یا زهرِ درشت‌گویی برمانند). به این متن، تنها بندهایی جهت ایضاح و زدودن ابهام‌ها افزوده شده است و البته عنوان را هم اصلاح کرده‌ام.

ما نومید نمی‌شویم؛ هرگز. این دقیقاً همان چیزی است که کودتاگران می‌خواستند اتفاق بیفتد. برای فهم پلیدکاری این دروغ‌بافان، باید ابتدا آن‌ها را عریان کرد تا «در بزم خواجه پرده ز کارش بر افکنیم». آن‌ها که این بساط را راه انداختند یک هدف روشن و صریح داشتند: کندن ریشه‌ی جمهوریت و تباه کردن رأی مردم. به عبارت دیگر، هدف روشن آن‌ها، القاء این نکته به ما بود که شما چه بخواهید چه نخواهید ما همان کسانی را سر کار خواهیم آورد که خودمان می‌خواهیم؛ همان که میل خودمان باشد!

تنها تریاقی که این زهر را بی‌اثر می‌کند و تنها سپری که این تیغِ ظلم و نامردمی را کند می‌کند یک چیز بیش نیست: سخت‌رویی،  از دست ندادن امید و مجاهدت برای بازگشت به قانون! پس از فجایع اخیر و بهتی که جامعه در آن فرو رفت، طبیعی بود که بسیاری بگویند: «دیدید از اول گفتیم که این‌ها قرار است رأی ما را مصادره کنند و با آن «پز» بدهند؟ دیدید گفتیم با رأی ما نمایش مشروعیت خواهند داد؟». این نوعِ نگاه‌ها، ساده و سطحی‌نگرانه است. در واقع این‌که ما به همین نگاه برسیم، یعنی پیروزی کودتاچیان! تن ندادن به شکستِ جمهوریت، ولو تمام اسباب‌اش را برچینند، همان چیزی است که باعث می‌شود آن‌ها باز هم اشتباه کنند و باز هم تیشه به ریشه‌ی خودشان بزنند.

هر تحولی که در روزها و ماه‌های آینده رخ بدهد، ما باید ثابت کنیم که آن‌قدر پختگی و بینش سیاسی داریم که خواسته‌های مشروع‌مان را از طریق همین صندوق‌های رأی و شیوه‌های دموکراتیک پیگیری خواهیم کرد. سلطانِ دروغ‌بافان، رییس ریاکارِ دولتِ نهم، گفته بود که ما مجلس ختم «لیبرال دموکراسی» را گرفته‌ایم. حرف‌های او و آدم‌هایی از جنس او را باید رمزگشایی کرد. نزدِ او، «لیبرال دموکراسی» اسم دیگرِ رأی مردم است. نزدِ او «حقوق بشر» اسم دیگر «عزت و کرامت انسانی». به عبارت صریح‌تر و روشن‌تر، او همه‌ی مفاهیم و ارزش‌های اخلاقی و دینی ما را با گذاشتن اسمی غربی بر روی آن‌ها (که لزوماً آن اسم‌ها یا مفاهیم بد هم ممکن است نباشند) ملوث و پلید می‌کند تا ما هم از ارزش‌های جهانی و بشری دست بشوییم و هم در میراث اخلاقی، اسلامی و شیعی خود شک کنیم و آن‌ها را هم قلب کرده و واژگونه بفهمیم.

 ما می‌دانیم که آن‌ها شاید برای دفعه‌ی بعد (اگر به دفعه‌ی بعدی برسند!)، آن‌قدر احمق نباشند که فاصله‌ی آراء به این شکل فجیع و بهت‌آور دست‌کاری کنند. ولی این را هم می‌دانیم که ناامید شدن ما از اجرا و تحقق قانون، یک سلاحِ دیگر را هم از دست ما می‌گیرد. باید اجازه داد تا این تیغ گلوی خودشان را ببرد.

به دو هفته پیش برگردیم. ما به هیچ وجه از رأیی که دادیم سرافکنده نیستیم. من حداقل، مطلقاً از رأیی که به موسوی دادم پشیمان نیستم. حماسی‌ترین کارِ عمرِ من رأی دادن به میرحسین موسوی بوده است (حمایت از سید محمد خاتمی هم در کنار این‌کار به بازیچه شبیه است). باید سرمان را با کمال افتخار بالا بگیریم و بگوییم که همین ایمان و اعتقادمان به تغییر سرنوشت سیاسی کشور از راه‌های مسالمت‌آمیز و قانونی بود که باعث شد فرزندان شجره‌ی خبیثه‌ی دروغ و ریا، چنگال‌های خونین‌شان را در گوشت و خونِ ملت ما فرو ببرند و انتقام عدم تمکین به «فرموده» را از پیر و جوان، خُرد و کلان و زن و مردِ ملت ما به وحشیانه‌ترین شکلی بگیرند.

این توحش و این نصر بالرعب، این وحشت‌افکنی و ارهاب، نتیجه‌ی معکوس داده است. شواهد آن‌قدر در اثبات این نکته فراوان است که هفته‌ها طول می‌کشد تا این تحلیل‌ها را جمع کنیم. این خیمه‌شب‌بازی قربانی کردن اراده‌ی مردم و بازی‌ دادن «رأی‌باخته‌گان»، تبدیل به برگِ سوخته‌ای شده است که دیگر هیچ بردی ندارد. این بار نباید اجازه داد آن بازی ننگ‌آور و فضیحت‌بار را تکرار کنند و فکر کنند ملت آخ هم نخواهند گفت!

یاسر نوشته است: «یکی از آن طرفی‌ها نوشته بود: «۱۲ سال پیش که ما رای نیاوردیم به بُرد شما احترام گذاشتیم. چرا شما احترام نمی‌گذارید؟» خواستم برایش یادداشت کوتاهی بنویسم، که آخر مگر ۱۲ سال پیش ما شبِ انتخابات درِ ستاد شما را پلمب کردیم؟ آخر مگر ما همه‌ی شما را بازداشت کردیم؟ مگر ما همه‌ی خط‌های تلفن کمیته صیانت از آرا شما را روز انتخابات قطع کردیم؟ مگر ما پیامک را قطع کردیم؟‌ مگر ما جلوی چاپ روزنامه‌های شما را گرفتیم؟ و هزار مگر دیگر.»

بازی را شما باختید. ما برنده شدیم، هر چند شما مجلس یزیدی و اموی آراستید. ما هنوز می‌توانیم زینب‌وار بعد از آن همه خون ریخته شده، سربلند باشیم و بگوییم که: ما رأیت الا جمیلاً. شما نمی‌توانید این خون‌ها را از خواب‌تان و وجدان‌تان پاک کنید. ساعت رستاخیز نزدیک است. شماها که هنوز باور نکرده‌اید ظلم را و جور را و هنوز مؤمنانه و ساده‌لوحانه، با خوش‌بینی، صاحب قوه‌ی قاهره را تبرئه می‌کنید و استخفاف‌گران را اندکی هم که شده مظلوم می‌دانید، ترازویی به دست بگیرد، نفس‌تان را حاضر کنید و ببینید آیا با مجموع همین‌ها که دیده‌اید، شنیده‌اید و خوانده‌اید باز هم حاضر هستید پیش خدای‌تان برای حساب حاضر شوید؟ حاضرید؟

یادمان باشد که اگر اسلام معاویه و یزید، مشمئز کننده است، اسلام علی و محمد هست. نمی‌توان گفت چون نیرنگ و خدعه‌‌ی معاویه زور آورده و علی را مسؤول خون عثمان و عمار قلمداد کرده یا یزید حسین را شورش‌گر در برابر حاکم مسلمان خوانده است، پس باید دست از پیام محمد هم شست. فراموش نکنیم که اگر رأی ما این بار به دستِ استخفاف‌گران چنین بی‌سیرت شده است، معنای‌اش این نیست که اصل آن دموکراسی و ریشه‌ی آن رأی دیگر سوخته است. ریشه سالم‌تر از آن است که به همین سادگی آن را به استخفاف‌گران ببازیم.

قرار نیست هفته‌ی دیگر دوباره انتخابات تکرار شود با همین وضع مفتضحانه، ولی ما می‌توانیم هم‌چنان فکر کنیم که چه باید کرد. ما قرار نیست با شیوه‌های مدنی، مسالمت‌آمیز، قانونی، غیرخشن و صلح‌آمیز قهر کنیم. این همان چیزی است که کودتاگران می‌خواهند. مهم‌تر از هر چیز دیگری زنده نگه داشتن روحیه‌ی بازگشت به قانون و بازگشت به صندوق رأی است، هر چند حریف ثابت کرده است هر چه در توان دارد به کار می‌بندد تا اصلِ بازی را تعطیل کند. راه میانه و معتدل، هزینه دارد (بله، دوستانی هم که گاهی ژست خردورزی می‌گیرند، به سادگی ممکن است در همین بحران‌ها میانه‌روی و پختگی را به باد ناسزا و تازیانه‌ی طعنه و شناعت بگیرند و باکی نیست!‌ «الذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا»). صورت مسأله ما این است: تلاش برای بازگشت به انتخابات. یعنی تلاش برای برگرداندن سلامت به این جنازه‌ی نیمه‌جانی که روی دست‌مان انداخته‌اند، نه این‌که خودمان هم با یأس و نومیدی، لگدی دیگر به تن این انتخابات به اغما افتاده بزنیم. از این واضح‌تر می‌شود آینده‌ای روشن را برای یک ملت و یک نظام سیاسی ترسیم کرد؟ «افلا تعقلون»؟

۷

با همین دیدگانِ اشک آلود، از همین روزنِ گشوده به دود…

شیعیان قرن‌ها حماسه را جور دیگری تعریف کرده بودند؛ حماسه برای شیعه، مغلوب شدن پیروان اندکِ حسین بن علی در برابر بی‌شمار لشکریان یزید بن معاویه بود. هنوز هم هست. با یک تفاوت جزیی و کوچک که این روزها، خیل مداحانِ بی‌سواد و بی‌اخلاقی که دست‌پرورده‌ی دستگاه دروغ و ریا، و جیره‌خوار خوانِ قدرت هستند، دیگر جا را بر مداحانِ استخوان‌دار، با تقوا و اصیلی که در شهری مثل قم برای خود قائمه و استوانه بودند، تنگ کرده‌اند. در چنین فضایی، معنای حماسه هم آرام‌آرام تبدیل به چیز دیگری می‌شود.

زمانی قاعده‌ی شیعیانی که کارشان بزرگ‌داشت شهادت ابا عبدالله بود، سخن گفتن از پیروزی خون بر شمشیر بود. امروز هم قاعده همان است. تنها عاملی که این روزها خواب پریشانِ زورمداران و دروغ‌بافان را پریشان‌تر کرده است این است که حریفِ سلطانِ دروغ‌پردازان – یعنی رییس دولتِ نامحمودِ ریا – کسی بود که نمی‌توانستند و نمی‌توانند به او برچسب خروج از حاکمیت یا عبور از قانون بزنند (ولو معاویه صفت، صد پیراهن عثمان علم کنند). هنوز هم کسی جسارت ندارند بگوید میرحسین موسوی به میراث انقلاب پشت کرده یا روی به بیگانگان کرده است (ولو خیره‌سرانه به هر بی‌تقوایی و شناعتی متوسل شوند). همین است که کار قانون‌گریزان را دشوار کرده است: میرحسین موسوی هرگز در قامت اپوزیسیون ظاهر نشد و نمی‌شود. میرحسین به خوبی وجودِ دو قانون را در کشور آشکار کرد: قانونی که ملت به آن چشم دارد و گمان می‌کند در چهارچوب آن باید عمل کرد و قانونی که از آن تفسیرهای موسع یا مضیق می‌شود و همیشه می‌شود تفسیر به رأی یا تفسیری بر اساس هوا و هوس قدرت از آن به دست داد. این همان چیزی است که باعث سرآسیمه‌گی جریده‌های دریده‌ و افسار گسیخته شده است. آن روحیه‌ی پرونده‌سازی که موسوی در مناظره با احمدی‌نژاد به آن اشاره کرد، این‌جا تیرش به سنگ خورد و هتاکان مفتری را رسوا کرد.

اما ملت ما حماسه آفریدند. حماسه‌ی ملت تنها در خیزش میلیونی و بی‌سابقه‌اش برای تغییر مسالمت‌آمیز و قانونی سیاست‌مداری نامحبوب، دروغ‌زن و قانون‌گریز نبود (قانون‌گریزی رییس دولت نهم را همان مجلسی نشان داده که امروز یک‌تنه از او دفاع کرده است). حماسه‌ی ملت ما در این بود که نشان دادند باز هم «خون بر شمشیر پیروز است». باز هم نشان دادند که:

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

همین‌ها نشان دادند که دریدن، کشتن و سوزاندن، ملت ما را بیدارتر می‌کند:

خاکستر تو را
بادِ سحرگاهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید

چطور؟ بعد از آن همه ارعاب و تهدید، باز هم مردم در مسجد قبا جمع شدند و نشان دادند که به آسانی در برابر قانون‌گریزی حکومتی و سلامتِ فرمایشی انتخابات تسلیم نمی‌شوند. ما در میان همین خون و اشک و با همین دل‌های مجروح و خردهای تحقیر شده، باز هم به صلح، به دوستی، به آزادی و به انسان درود می‌گوییم. باز هم به خشونت و خشم، پاسخ منفی می‌دهیم. باز هم نشان می‌دهیم که «کلمه» می‌تواند رسانه‌ی ما و خبر ما باشد و می‌‌شود. کلمه‌ی طیبه می‌روید و صعود می‌کند. شجره‌ی خبثه است که حاصلی جز زقوم ندارد و این زقوم کامِ فرومایه‌گان قدرت‌پرست را تلخ می‌کند. بهار از راه می‌رسد. ساز و سرودِ خرد از دوری نه چندان دیر، نویدِ ختمِ زمستان را می‌دهد. چراغ امید را روشن نگه داریم.
(سرود گل؛ حسین علیزاده)

۱۲

متاستاز احمدی‌نژاد

عقلا و آن‌ها که هنوز سر سوزنی دردِ دین دارند، بهتر می‌دانند که تخلف در انتخابات و کودتای نظامی اخیر (انتخابات اخیر همه‌ی نشانه‌های یک کودتای کلاسیک تمام عیار را با خود دارد)، تنها یک بخش از فاجعه‌ی بهت‌آوری است که ایران در آن فرو رفته است. این روندِ زوال و سقوط اخلاقی، مدت‌هاست آغاز شده و دوره‌ی چهار ساله‌ی جولانِ رییسِ دولتِ نهم، نماد و نشانه‌ی آن بود (و البته این نماد  و نشانه، به چهره‌های دیگری هم اشاره دارد که اهل تأمل به فراست در می‌یابند). دروغ‌گویی، بی‌اخلاقی مزمن، دریده شدن پرده‌های شرم و حیا، عبور از لُبّ و نص شریعتِ محمدی و در عوض قربانی کردن اخلاق و دین در پای مصلحت قدرت و سیاست، تنها نمونه‌های کوچکی از این بازی وحشت است. این‌که حضرت امیر می‌گفت اگر امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید، بدترینِ شما بر شما مسلط می‌شوند، مصداق‌اش همین روز است: روز استیلای بدکنشان و دروغ‌بافان. امر به معروف و نهی از منکر تمام عظمت و حرمت‌اش به گرفتن گریبان حاکمان بود (که علی بن ابی‌طالب هم از گردن سپردن به انتقاد مؤمنان پروایی نداشت). چیز تازه‌ای نیست نابودی و زوال امر به معروف و نهی از منکر؛ این قصه‌ی پلید، دیر زمانی است که آغاز شده است. این روزها، پرده از چهره‌اش به کناری رفته و با وقاحت تمام به دیانت زبان‌درازی می‌کند و آب و آبروی شریعت خاتم انبیا را می‌برد.

اما این قصه، جنبه‌ی هول‌ناک‌تری هم دارد و آن تکثیر سریع این سرطان خردسوز و دین‌گداز است. جایی که هنوز علمای امت و عقلای ملت صدای‌شان یا به جایی نمی‌رسد یا هنوز بیمِ جان دارند و غریو از جگر بر نمی‌کشند که این سرطان در روح و جان یکایک ملت ریشه خواهد کرد، باید گفت و نوشت که سرطان دروغِ احمدی‌نژاد، عفونت ریاکاری و رذیلت شرارت ورزیدن در لباس اخیار و ابرار، در حال متاستاز است! متاستاز این سرطان یعنی این‌که آرا‌م‌آرام عده‌ای به همین خلق و خو در خواهند آمد و در غیاب فرقان، خیر را شر می‌بینند و شر را خیر. در نبودِ آفتاب، هر زنگی را رومی می‌خوانند. جای خوب و بد عوض می‌شود. قاتل را جای مقتول می‌نشانند و شاکی و متشاکی جا عوض می‌کنند؛ هم در مقیاس کلان و آشکار و هم در مقیاس‌های خردتری که ظاهراً به چشم نمی‌آید و کسی گمان‌اش را هم نمی‌برد.

قلب پهلو می‌زند به زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبانِ حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آید روز فاش

آری، شب است اکنون و سرطان دروغ و دین‌فروشی میدان‌داری می‌کند. ولی شعاع خورشید، پرده‌ی پلیدی و تاریکی شب و شب‌پرستان را می‌درد. این زهری که در شریانِ ملت دوانده‌اند، تریاقی هم دارد. خدا نمرده است؛ این خواب پریشان و باطلِ کسانی که دروغ را با سند و مدرک دروغین می‌خواهند به جای راست بنشانند، تعبیر شدنی نیست. این خواب، پریشان‌تر از آن است که تعبیری به کامِ دروغ‌بافان و استخفاف‌گران داشته باشد. صبحِ صادق، هنگام دمیدن، پرده از سیه‌رویی صبح کاذب بر می‌دارد.

۱۷

فروپاشی اعتمادِ عمومی و راه بی برگشت

طنز از این مضحک‌تر نیست که خودِ شورای نگهبان به زبان حال و با شواهدی که خودش بررسی کرده است حکم به وقوع گسترده‌ی تقلب داده است (وقتی بشود دو سه میلیون رأی جا به جا شود، بدون شک ۱۱ میلیون و بیشتر را هم می‌شود جا به جا کرد). و شگفت آن است که هنوز هم دست و دامنِ خود را پاک می‌داند.

اگر کمی از دور به ماجرا نگاه کنیم، شاید آسان‌تر بشود درباره‌ی این وضع حیرت‌آور داوری کرد. قطعات مختلف این پازل را کنار هم بچینیم و ببینیم چه چیزی حاصل می‌‌شود.

پیش از انتخابات، رییس جمهور وقت به دفعات و کرات مرتکب نقض صریح قانون کشور می‌شود و آشکارا همه‌ی موازین اخلاقی مسلمانی را پیش چشم میلیون‌ها ایرانی زیر پا می‌گذارد (و البته هیچ قاضی یا دادگاه مستقلی جسارت نکرد گریبان او را بگیرد).

انتخابات برگزار شد و قبل از پایان ساعات رأی‌گیری در بسیاری از شعبه‌ها، مرجع انتخاباتی کشور، به طور پیش‌رس نتیجه‌ها را اعلام کرد (این اتفاق البته دوره‌ی قبل هم رخ داد ولی نه با این شدت و با این ارقام حیرت‌انگیز که درصدش از ابتدا تا انتها یکسان ماند). هنوز رأی‌دهندگان از بهت بیرون نیامده بودند که بالاترین مقامِ سیاسی کشور، به آقای احمدی‌نژاد تبریک گفت و تلویحاً این علامت را داد که کسی اعتراضی نکند.

هفته‌ی بعد از انتخابات شاهد بی‌سابقه‌ترین رخدادهای تاریخ جمهوری اسلامی بودیم. قطع پیامک‌ها، به زانو در آمدن همه‌ی مجاری خبری غیر وابسته به دولت، مسدود شدن وب‌سایت‌ها، اختلال در ارتباط‌های اینترنتی، دستگیری گسترده و بدون توضیح و توجیه همه‌ی فعالان سیاسی به جز کسانی که از آقای احمدی‌نژاد حمایت کرده بودند، امنیتی و نظامی شدن فضای عمومی کشور و ده‌ها اتفاق ریز و درشت دیگر همه به زبان حال داستان اتفاقی را بازگو می‌کند که تنها برای نفهمیدن‌اش باید نابینا و ناشنوا بود.

من نام این را می‌گذارم اضعف مواضع قدرت. چرا اضعفِ مواضع؟ به خاطر این‌که کسی که دست و دامن‌اش پاک باشد، نیازی به این همه رفتارهای خارق عادت ندارد. نیاز به این همه قانون‌شکنی و اعلام وضعیت فوق‌العاده و اضطراری ندارد. نیاز به قطع کردن ارتباط تمام ملت‌اش با تمامِ جهان ندارد. حاکمیت سیاسی ایران با پافشاری بر این وضعیت هیچ کمکی به ایجاد اعتماد به خود نمی‌کند. حتی اگر تمام ادعاهای دولت مبنی بر سلامت انتخابات درست باشد (که شواهد به شدت خلاف آن را نشان می‌دهد)، وضعِ موجود تنها باعث سوء ظن بیشتر می‌شود.

گمان می‌کنم در وضعیتی که جهان به جایی رسیده بود که نظام جمهوری اسلامی را نظامی بالنسبه با ثبات توصیف می‌کرد و گزینه‌ی تغییر رژیم به طور کامل ازدستور کارِ آمریکا داشت خارج می‌شود، این عقب‌گرد و این رفتارهای عصبی و خشنی که از سوی حکومت سر می‌زند، تنها یک نکته را نشان می‌دهد: حاکمیت دیگر حتی به خودش هم اعتماد ندارد! حاکمیت سیاسی عمیقاً از شکافی که میانِ خودش و ملت (حداقل بخشی از ملت) به وجود آمده است آگاه شده است و حاضر نیست پیامدهای آن را بپذیرد یا اقدامی برای اصلاح آن بکند. در نتیجه، تنها راه باقی مانده این است که خودش را به ندیدن و نشنیدن بزند و وانمود کند همه چیز خوب است و رو به راه! برای این تظاهر، ناگزیر باید همه‌ی معترضان را اغتشاش‌گر و اخلال‌گر قلمداد کند و پرده به روی خون‌ریزی و قانون‌شکنی صریح نیروی نظامی، امنیتی و لباس‌شخصی‌ها بیندازد و جوری رفتار کند که انگار تخریب اموال عمومی کار معترضان است (هم عکس و هم فیلم از تخریب اموال عمومی به دست نیروهای پلیس ضد شورش وجود دارد).

اشتباه نکنیم. در هر وضعیت آشوب‌زده و بحرانی در هر جای دنیا، اصلاً بعید نیست که اغتشاش رخ بدهد. اما پارانویا داشتن و مخالفان و معترضان را یکدست به اغتشاش‌گری متهم کردن و برنامه‌ریزی گسترده برای به صلابه کشیدن آن‌ها، افترا زدن و تحریف مواضع‌شان و پرتاب کردن توپ به میدانِ آن‌ها، نشان از نگاه و حرکتِ دیگری دارد. عیب جستن از طرف مقابل، یک بار و دو بار می‌شود. پاسخ عیب را با عیب‌جویی نمی‌شود داد. وقتی می‌گویند شما قانون‌شکنی کرده‌اید نگویید شما هم قانون شکسته‌اید، توضیح بدهید که خودتان قانونی را نشکسته‌اید!

این ماجرا اکنون تبدیل به چیزی شده است بیش از یک تخلف انتخاباتی. فراموش نکنیم که ۱) هر رأی‌دهنده‌ی ایرانی «حق» دارد که آقای احمدی‌نژاد را نخواهد – به عبارت دیگر، با رأی ندادن به او و نخواستن او مرتکب هیچ کار خلاف قانونی نشده است؛ ۲) هر ایرانی طبق قانون حق دارد در هر تجمعی که خواست شرکت کند (به شرطی که سلاح حمل نکند و مخل مبانی اسلام نباشد) – اصل ۲۷ قانون اساسی؛ ۳) هیچ دولتی حق وضع حکومت نظامی ندارد، مگر با تصویب قبلی مجلس آن هم با کلی قید و شرط و ملاحظه (اصل ۷۹ قانون اساسی)؛ ۴) حاکمیت سیاسی اجازه‌ی مسدود کردن مجاری اطلاع‌رسانی کشور را (بنا به قانون) ندارد (اصل ۲۵ قانون اساسی)؛ ۵) بنا به قانون کشور، شورای نگهبان می‌تواند حتی انتخابات را ابطال کند. در نتیجه، ابطال انتخابات به معنای فروپاشی نظام نیست و امری است که قانون‌گذار به طور طبیعی آن را پیش‌بینی کرده است و هیچ اتفاق خرق عادت یا منافی قانون یا مخالف شرعی نیست؛ ۶) همه‌ی این‌ها را که کنار بگذاریم، هنوز آقای احمدی‌نژاد پاسخ دروغ‌های‌اش را نداده است و هم‌چنان به استراتژی فرار به جلو ادامه می‌دهد. یک روز ملت معترض را آشکارا خس و خاشاک می‌خواند و روز بعد پس از اعتراض شدید اللحن مردم از جمله محمدرضا شجریان، شروع به توجیه بی‌تربیتی و زبانِ لمپنی‌اش می‌کند. آقای احمدی‌نژاد چیزی به اسم عذرخواهی نمی‌شناسد چون همه‌ی کارهای‌اش درست است و همیشه بداخلاقی‌ها، وقاحت‌ها، بی‌تقوایی‌ها، پرده‌دری‌ها و قانون‌شکنی‌های‌اش مهر تأیید خورده است.

زورآزمایی با ملت خوب است و اعتراض به قانون‌شکنی صریح دولت اسم‌اش قانون‌شکنی است؟ کی قرار است دست از فرافکنی بردارید؟ من فکر می‌کنم یکی از قربانی‌های بزرگ این بازی مضحک، قانون کشور است. این قانون را یا دارند از نو می‌نویسند و یا آن را تبدیل به جسد بی‌خاصیت و بی‌مصرفی خواهند کرد که فقط به درد امر و نهی فرمایشی خواهد خورد. آرام‌آرام، امر به معروف و نهی از منکر تبدیل به چیزی شده است که فقط زمینه‌ساز ضرب و شتم، سب و لعن و تعرض حکومت به شهروندان است و نه مستمسک اخلاقی و دینی معتبری برای نظارت شهروندان بر حاکمان‌شان.

گمان می‌کنم امروز ترس و وحشت بر نظام سیاسی کشور مستولی شده است و برای پنهان کردن این ترس، دست به خشونت می‌زند و تلاش می‌کند حایلی میان خود و جهان بکشد تا کسی از آن‌چه می‌گذرد با خبر نشود. اگر این ترس و وحشت وجود ندارد و امنیت بر قرار است، همین فردا درهای کشور را به روی همه‌ی رسانه‌های جهانی باز کنند تا همه بتوانند از میزان حمایت مردمی گسترده از آقای احمدی‌نژاد گزارش دهند. اطمینان و اعتماد به نفس باعث آرامش می‌شود؛ وحشت و ترس است که مسبب حرکات خشن، عصبی و خلاف قاعده می‌شود. این وحشت را می‌توان در چشمان نظامی تماشا کرد که از بخش مهمی از مردم خودش هراس دارد؛ حتی مردمی که تا دیروز در صف حامیان استوار خودش بودند. آیا نظام هنوز قابلیت و ظرفیتِ خود-اصلاح‌گری دارد؟ آیا نخبگان قدرت‌مندِ سیاسی کشور هنوز راهی برای جبرانِ این همه اشتباه عمیق استراتژیک دارند؟ آیا استکبار جهانی است که اخلال می‌کند یا استکبار وطنی که قلم‌ها را می‌شکند، روزنامه‌ها را می‌دَرد و زبان‌ها را می‌بُرد؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد