۰

آيينه‌ی مهر‌آيين

دو-سه‌ روزی است که اين آواز شجريان با نی حسن کسايی همدم لحظات من بوده است. آوازی است در شور، روی غزلی از حافظ. برنامه روز يکم مهرماه ۱۳۵۸ در منزل محمد موسوی اجرا و ضبط شده است. غزل، غزل حافظ است با همان درخشش و هوشمندی حافظانه و صدا، صدای بهشتی شجريان است و به نظر من يکی از اجراهای بسيار قوی اوست. در انتهای برنامه، حسن کسايی دقايقی صحبت می‌کند درباره‌ی شجريان و موسيقی که بسيار شنیدنی است و زبانِ حال موسيقی ما، خصوصاً در اين روزگار محنتی است که ايران گرفتار آن است. بشنويد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

هجده قطعه از اميرحسين سام

آن‌ها که اهل موسيقی هستند، حتماً تا امروز نغمه‌ها و ترانه‌های لطیف و بهاری آهنگسازِ خوش‌قريحه و صاحب‌ذوق اميرحسین سام را شنيده‌اند. در آستانه‌ی شب یلدا هستيم و پيشاپیش به استقبال یلدا که می‌رویم، فکر می‌کنم هديه‌ی يلدايی خوبی باشد اگر قطعاتی از ساخته‌های اميرحسین سام را بشنويم. بسياری از این قطعات تا به امروز منتشر نشده‌اند و برای اولین بار به این شکل این‌جا پخش می‌شوند. ناگفته پيداست که پخش این قطعات با اجازه‌ی آهنگساز انجام می‌شود. اميدوارم در اين بد-روزگارِ تیره‌ای که سرزمینِ ما گرفتار ديو و ددانی است که جز دروغ و ریا چیزی از وجودشان تراوش نمی‌کند، آرام‌آرام بتوانيم روزنه‌های نور و امیدی در ميان اين همه ظلمت ببینیم و شاهد روزهای تازه‌ای باشيم که در آن هنر و راستی و پاکی قدر و عزت داشته باشد.
 
گفتم که این‌ها هدیه‌ی یلدا هستند. شب یلدا جز تمام اشاره‌های فرخنده و خجسته‌ای که با خود دارد، طولانی‌ترين شب سال نيز هست و اين مثالی است از شبِ درازی که بر اهل خرد و هنر در کشور ما می‌رود. درباره‌ی این شب، در این يکی دو روز، کوشش می‌‌کنم بيشتر بنويسم. اين قطعات اميرحسین سام را به بهانه و به اراده این‌جا منتشر می‌کنم برای اين‌که شعر و موسيقی، حاصل و چکیده‌ی درد و ادراک آدمی‌اند. و اين‌ها همان‌هاست که اين روزها در میان مردمِ ما به وفور یافت می‌شوند و در ميان دولتمردان به مثابه‌ی کيمیا ناياب‌اند. پس شنيدن این قطعات را به مثابه‌ی تسکينی بر این همه زخم و درد نیز تلقی کنید.
 
از اين هجده قطعه تنها سه قطعه قبلاً منتشر شده است («در قطار»، يکی از اجراهای «زرد، سرخ، ارغوانی» و «غروب») و بقيه‌ی قطعات برای نخستین بار در این‌جا به طور عمومی منتشر می‌شوند. خوب است این توضيح را اضافه کنم که آثاری از جنس شعر و موسیقی در واقع مخاطب اصلی و حقیقی خود – يعنی مخاطبان خاصِ خود –  را می‌طلبند. با تمام موانعی که در کشور ما بر سر راه هنر وجود دارد و هميشه هنر،‌ موسیقی، شعر، فیلم و هر چيزی از جنس احساس و انديشه‌ی آدمی از تیغِ بی‌دريغ مميزان بی‌تمييز می‌گذرد و همواره بی‌هنران قدر می‌بينند و اراذل مقدم‌اند و افاضل مؤخر (که موج‌خيزش در این دو ساله سر به فلک زده است)، به گمان من یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین راه‌های نشر اين آثار همین است که سر از همراهی با دولتيان هنرناشناس و معرفت‌ستیز برتابيم و آن‌ها را مستقیم و بی‌واسطه به دست و گوش مخاطبان اصلی و خریداران حقیقی‌شان برسانيم. انتشار اين هجده قطعه را می‌توان هديه‌ای – با تأخیر – برای تولد اميرحسين سام نيز تلقی کرد که روز هجده تیر به دنيا آمده است – و اين روز برای مردم ايران و دانشجويانی که هنوز زخم‌های ستم و بیداد بر تن‌شان دهان گشوده مانده‌اند، روزی نیست که به اين سادگی از خاطر آزادگان و عدالت‌جويان زدوده شود.
 
شناسنامه‌ی اين قطعات را پيش‌تر آهنگ‌ساز در فضاهای خصوصی‌تر منتشر کرده است. عجالتاً‌ همين‌ها را داشته باشید تا مشخصات کامل هر کدام از آثار در ذیل مطلب اضافه شوند. این قطعات، به ترتیب حروف الفبا در فهرست زیر آمده‌اند و شماره‌گذاری‌ها هم از حروف الفبا تبعیت می‌کنند. بشنويد و لذت ببريد.
 
 

۲

گلچين هفته ۸۳ – پريسا

مدتی است فکر می‌کنم بايد دقيقاً چه مقدمه‌ای بنویسم و چه توضيحی بدهم برای اين قطعه‌ای که خواهید شنيد. اين آلبومی از پریساست که تصنیف‌های مشهوری دارد و آوازی به غایت خوب. پريسا اين قطعات را با گروهی به سرپرستی حسين عليزاده در دستگاه نوا در استوديوی راديو اجرا کرده است که سنتور این اثر را پرویز مشکاتيان نواخته است. مرتضی اعيان تنبک می‌زند و علی اکبر شکارچی کمانچه و محمد علی کيانی‌نژاد نی. تصنیف مشهور «پیر فرزانه» که در فیلم سوته‌دلان علی حاتمی نيز آمده است، در همين اثر است. توضيح بيشتر نمی‌دهم. فکر می‌کنم هر توضيحی بدهم، زائد است. هر چه لازم است در خلال برنامه،‌ به خصوص در ده دقيقه‌ی اول قطعه‌ای که می‌توانید بشنويد، آمده است. تنها نکته‌ی مهمی که بايد افزوده شود، همان است که در عنوان مطلب آمده است. اين برنامه‌ی هشتاد و سوم گلچین هفته است که گمان می‌کنم هر کس اهل موسيقی ایرانی باشد و يکايک این برنامه‌های گلچين هفته را نشنيده باشد، چيزی در زندگی‌اش کم دارد. گلچين هفته هم مانند بسياری از برنامه‌های ماندگار موسيقی ايرانی، حاصل کوشش سايه است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

چه شورها…

امروز برنامه‌ی گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۴۴ را گوش می‌دادم که درباره‌ی عارف قزوينی است. با خودم گفتم خوب است اين تصنیف‌های عارف را که سيما بینا، مرضيه، شجريان، بنان، الهه و شهیدی خوانده‌اند، این‌جا بياورم. عجالتاً تصنیف‌ها را جداگانه آورده‌ام و در وقت ديگری، کل برنامه‌ی مربوط را به اضافه‌ی برنامه‌ی ديگری این‌جا خواهم آورد. تصنیف‌ها را گوش کنيد و لذت ببرید. کیفيت اين آثار در همین حدی بود که من داشتم. اگر اين‌ها را با کيفیت بهتری پيدا کنم، حتماً‌ جايگزين می‌کنم.
 
 

۱

سنگِ خارا…

مدت‌هاست که می‌خواهم چيزی درباره‌ی مرضيه بنویسم. اما به دلايلی که کمابيش روشن است، مردد بودم و هم‌چنان هستم. با تمام این احوال، مرضیه خواننده‌ای بود که صدای‌اش در یاد و خاطره‌ی نسلی باقی است. مرضيه خواننده‌ی نسل من نبود. شاید خواننده‌ی نسل پيش از من يا نسل پيش‌تر بود ولی صدای او سال‌هایی از زندگی مرا پر کرده است و امروز هم بسیار پیش می‌آيد که زمزمه‌ی صدای او همراه من باشد.
هنرمندان هم مانند همه‌ی آدم‌های ديگر، انسان‌اند و همان خوبی‌ها يا خطاهایی که در هر آدم ديگری ممکن است يافت شود، در آن‌ها هم هست. مرضیه، به نظر من، در سال‌های آخر عمرش مرتکب اشتباهاتی شد که او را از چشم بسياری انداخت. اما، هیچ کدام از خطاهای مرضیه نتیجه نمی‌دهد که فلان تصنیف زیبایی که خوانده است، ديگر زیبا نيست يا ديگر نباید از آن لذت برد. می‌دانم عمدتاً آدم‌ها سخت می‌توانند خودشان را از این داوری‌ها جدا کنند. ولی اگر کمی از ارتفاع و از بالا به ماجرا نگاه کنیم، قضيه آسان‌تر می‌شود. همه‌ی ما کمابیش وضع مشابهی داریم با اين تفاوت که احوال ما کمتر آشکار می‌شود و کمتر زیر ذره‌بین قرار می‌گيرد. آن‌که داوری نهایی را درباره‌ی ما می‌کند، هنگام قضاوت، همه چیز ما را جمع می‌زند و به خاطر یک یا دو خطای کوچک يا معصيت عظما، تمام هستی ما را مشمول عقوبت و عذاب نمی‌کند. گاهی برای این‌که با کسی بر سر مهر باشی یا مروت کنی، کافی است پی بهانه‌ای بگردی تا بگويی به خاطر همين یک فعل نکو و به خاطر همين خوبی، می‌شود از همه‌ی آن خطاها و لغزش‌ها اغماض کرد. اين‌جاست که بعضی‌ها «از دیده می‌افتند ولی از دل نمی‌روند».
بسیار بیش‌تر از اين می‌خواستم بنویسم ولی کوشش می‌کنم عنان قلم را بگيرم که سر به جاهای دیگر نکشد. از هنر و هنرمندان بسيار می‌شود گفت و نوشت. اما برای مرضيه، فکر کردم جدای از این نقدی که بر لغزش سال‌های پایان عمر او دارم، ترانه‌هایی از او روزها و شب‌های مرا ساخته‌اند و همدم و انيس تنهایی‌ها، شادی‌ها و غم‌های من بوده‌اند. پس شکر نعمت گزاردن و حق سپاس ادا کردن، اقتضا می‌کند که اين‌گونه و به نیکی از او ياد شود. در زیر، گزيده‌ای از ترانه‌هایی از مرضیه را آورده‌ام که خودم بسيار گوش داده‌ام و گوش می‌دهم و آن‌ها را دوست‌تر دارم. از مرضيه آثار زیادی باقی مانده است، اما اين‌ها سلیقه و انتخاب من است. شاید شما هم با من موافق باشيد.

۷

فربهانِ لغو و لهو و حکايت منکرانِ شجريان

۱. همان روزهایی که رسانه‌های دولت کودتا و مجلسيانی که جانب‌داری از بيداد کرده بودند، در آستانه‌ی ماه رمضان، با ربنایی که شجريان خوانده بود، ترش‌رویی کردند، يکی از همان طایفه گفته بود که: «من حالم از شنیدن ربنای این… به هم می خورد واقعا جای تاسف بود که ما سر سفره افطار مجبور بودیم صدایش را بشنویم» (نقطه‌چين‌ها از اصل خبر است؛ آن‌ها هم شرم‌شان آمده است از بی‌آبرويی و دریدگی قایل؛ اما اين‌جا و اين‌جا را هم ببينید). خوب خواندن اين جملات هم اسباب خنده است و هم مايه‌ی تأسف. اسباب خنده است چون نهايت کج‌سلیقه‌گی و لجاجت و رفتار کودکانه است اين اظهارنظرهای خام و خصمانه. اسباب تأسف است چون به هر حال اين‌ها آيينه‌ی تمام عیار همين نظام ولایی‌اند و ما حق داريم که اين رفتارها و سخنان را به پای همين نظام بنويسيم. اين‌ها همان کسانی هستند که برای اين بساط جامه می‌درانند و گلو پاره می‌کنند (به هر معنایی که بخوانيد). اما این قصه ما را به یاد قصه‌ی مثنوی هم می‌اندازد که دباغی را به بازار عطرفروشان بردند و از استشمام بوی عطر حال‌اش ناخوش شود و بيهوش شد. راه چاره اين بود که اندکی سرگين سگ پيش مشام‌اش آورند تا به هوش آيد. حالا حکايت همین آقاست! بياييد اين بيت‌های مثنوی را بخوانيم که چقدر موافق حال ایشان و هم‌رأيان قدرت‌مدارشان است:
آن یکی افتاد بیهوش و خمید / چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد / تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر / نیم روز اندر میان ره‌گذر
جمع آمد خلق بر وی آن زمان / جملگان لاحول‌گو درمان کنان
آن یکی کف بر دل او می براند / وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
او نمی‌دانست کاندر مرتعه / از گلاب آمد ورا آن واقعه
آن یکی دستش همی‌مالید و سر / وآن دگر کهگل همی آورد تر
آن بخور عود و شکر زد به هم / وآن دگر از پوششش می‌کرد کم
وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد / وان دگر بوی از دهانش می‌ستد
تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش / خلق درماندند اندر بیهشیش
پس خبر بردند خویشان را شتاب / که فلان افتاده است آن‌جا خراب
کس نمی‌داند که چون مصروع گشت / یا چه شد کور افتاد از بام طشت
یک برادر داشت آن دباغ زفت / گربز و دانا بیامد زود تفت
اندکی سرگین سگ در آستین / خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم ز چیست / چون سبب دانی دوا کردن جلیست
چون سبب معلوم نبود مشکلست / داروی رنج و در آن صد محملست
چون بدانستی سبب را سهل شد / دانش اسباب دفع جهل شد
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ / توی بر تو بوی آن سرگین سگ
تا میان اندر حدث او تا به شب / غرق دباغیست او روزی‌طلب
پس چنین گفتست جالینوس مه / آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
کز خلاف عادتست آن رنج او / پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جعل گشتست از سرگین‌کشی / از گلاب آید جعل را بیهشی
هم از آن سرگین سگ داروی اوست / که بدان او را همی معتاد و خوست
الخبیثات الخبیثین را بخوان / رو و پشت این سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر یا گلاب / می دوا سازند بهر فتح باب
مر خبیثان را نسازد طیبات / درخور و لایق نباشد ای ثقات
چون ز عطر وحی کر گشتند و گم / بد فغانشان که تطیرنا بکم
رنج و بیماریست ما را این مقال / نیست نیکو وعظتان ما را به فال
گر بیاغازید نصحی آشکار / ما کنیم آن دم شما را سنگسار
ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم / در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ / شورش معده‌ست ما را زین بلاغ
رنج را صدتو و افزون می‌کنید / عقل را دارو به افیون می‌کنید

اين‌ها البته همه نشانه‌های سرآسيمگی و آشفتگی ارباب کودتاست که نمی‌دانند با اين خبط و خطای خود چه کنند. وقتی نمی‌توانند ناراستی و سوءکردار خودشان را اصلاح کنند،‌ ناگزیر به توجيه و دست و پا زدن روی می‌آورند تا جايی که خیره‌سرانه داوری می‌کنند که «شجريان صلاحيت حضور در قلب مردم را ندارد»‍! اين هم از طرفه کراماتِ دولت کودتاست که دستگاه صلاحيت‌سنج قلوب را هم پيدا کرده است!

۲. بر همين سياق، هم‌چنان قصه‌ی علیرضا افتخاری خواندنی است. ظريفی دیروز می‌گفت که افتخاری با اين کاری که کرد به خودش نارنجک بست و خودش را در آغوش احمدی‌نژاد منفجر کرد. البته افتخاری با اين کار ذلیلانه و شرم‌آوری که کرد قطعاً قصد نداشت که احمدی‌نژاد را بی‌آبرو کند يا شمه‌ای از ادبار او را بر عالميان آشکار کند ولی نتيجه‌ی معکوس ماجرا همين شد که ناچار زیر فشار افکار عمومی به دست و پا افتاد و سعی کرد آن رفتار را توجيه کند و وقتی که ديگر توجيه‌ها جواب مناسب نداد ابتدا در مقام دفاع از ربنای شجریان برآمد و زبان به ستايش استاد گشود و بعد هم به قهر هوس فرانسه رفتن کرد که کمی دامان خودش را پاک کند. اما اصل ماجرا اين است که پس از این اتفاق یک چیز علنی‌تر شد: افتخاری به زبان حال به احمدی‌نژاد می‌گفت که تو دیگر چه آدم بی‌آبرویی هستی که هر کس از کنارت رد می‌شود بايد بلافاصله از تو برائت بجوید تا عزت و آبروی‌اش مخدوش نشود و رسوای خاص و عام نباشد!

مرتبط: شجريان: سرمايه‌ای ملی

۱

لب لعل ای نگار، دريغ از ما مدار…

حسام الدين سراج آلبومی دارد به اسم «بی‌نشان» در ماهور. این آلبوم هميشه به خاطر آن تصنیف آخرش مرا به یاد ماه رمضان می‌اندازد. ناگهان امروز به يادش افتادم و گفتم در اين ساعات منتهی به افطار اين حال را با اهل‌اش شریک شوم. اين شما و این «بی‌نشان».
 

۳

ای دلیل دلِ گمگشته خدا را مددی…

ماه‌هاست می‌خواهم ترانه‌ای از ام کلثوم را اين‌جا بياورم. تنفسِ این سحری که در کنارم می‌تپد، مرا به ترانه‌ی «اقبل الليل» او کشاند! ترانه را در زیر را می‌توان شنید. متن آن را هم در ادامه می‌آورم. ناگفته پیداست که در این نغمه چه سوزی هست و چه نیازی. شاید روزگاری لازم باشد چیزی بنویسم از اين سحری که در موسیقی عربی و کلام تغزلی آن هست. آن‌ها که دست‌کم اندک‌مایه‌ای از این زبان شگفت‌انگیز می‌دانند، بعید است با شنيدن اين نغمات اشک از دیدگان‌شان جاری نشود.
 

يــا حبيـبـي أقـبـل اللـيـل ونـادانـي حبيـبـي 
وسـرت ذكـراك طيفـا هـام فــي بـحـر ظنـونـي 
ينـشـر المـاضـي ظــلالا كــن أنـسـا وجـمـالا 
فــإذا قلـبـي يشـتـاق إلــى عـهـد شـجـونـي 
وإذا دمـعـي يـنـهـل عـلــى رجـــع أنـيـنـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
أنــا قـلـب خـفـاق فــي دنـيــا الأشـــواق 
أنـــا روح هـيـمـان فـــي وادي الأشــجــان 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مـن أنــا، أيــن أنــا ؟ 
*** 
يـا بعيـد الـدار عـن عينـي و مـن قلبـي قـريـب 
كــم أنـاديـك بـأشـواقـي و لا ألـقــى مـجـيـبا 
تقبـل الدنيـا علـى أهـل الـهـوى أنـسـا و طيـبـا 
وفـؤادي كــاد مــن فــرط حنيـنـي أن يـذوبـا 
لـو عـدت لـي رد الزمـان إلـي سـالـف بهجـتـي
 
ونسيـت مـا لقيـت مـنـه مــن ليـالـي وحـدتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 
 
اواه يا ليل طال بي سهري وساءلتني النجوم عن خبـري 
ما زلت في وحدتي أسامرها حتى سرت فيك نسمة السحـر 
وأنــا أسـبـح فــي دنـيـا تــراءت لعـيـرتـي 
قـصـة اقــرأ فيـهـا صقـحـات مــن شجـونـي 
بين ماض لم يدع لي غير ذكرى عـن خيالـي لا تغيـب 
وأمـان صـورت لـي فـي غـد لقيـا حبيـب لحبيـب 
الـنــوم ودع مقـلـتـي والـلـيـل ردد أنــنــي 
والفجـر مـن غيـر ابتسامـتـك لا يـبـدد وحشـتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 
 
يا قلب لـو طـاب لـي زمـان وأنعـم الدهـر بالتدانـي 
تبسم الفجـر فـي عيونـي وغـرد الطيـر فـي اسانـي 
وبت من نشوتي أغنـي والليـل يـروي الحديـث عنـي 
يا هدى الحيران في ليل الضنى قد غدوت الآن أدري من أنا
أنا طير رنا في دنيا الأحلام أنا ثائر بسلم في صفو الأيـام 
كنـت وحـدي بـيـن أوهـامـي وأطـيـاف المـنـى 
والتقينـا يـا حبيبـي فبـدا لـي مـن أنـا أيـن أنــا 
۱۵

شجريان: سرمايه‌ای ملی

در اين چند روزی که از ماه مبارک می‌گذارد، بحث درباره‌ی پخش مناجات ربنایی که شجریان خوانده است و آواز افشاری او روی مثنوی رمضانيه‌ی مولوی، داغ است. بدون تعارف و مقدمه‌چینی می‌روم سر اصل مطلب: شجریان در يک سال اخیر با قاطعيت و صراحت نارضايتی و عدم‌همراهی خود را با جريان غالب و سرکوب‌گری که در کشور زمام امور را به دست گرفته است، اعلام کرده است. نتیجه این‌که هنرمند پرغرور و بامناعتی چون شجريان، مغضوب دستگاه‌های دولتی شده است. پيچیدگی ماجرا در این است که بيش از سی سال است مردم مذهبی و غیرمذهبی که در ایران زندگی می‌کنند با نوای سحرانگیز و دلنشين آواز شجريان در غروب‌های ماه رمضان خو گرفته‌اند. مردم هم به فراست دريافته‌اند که دلیل رو گرداندن نظام حکومتی از این نغمه‌خوان آسمانی و آن صدای اهورایی چی‌ست: او تن به تملق و چاپلوسی نداده است.

نمونه‌ی دیگری که می‌تواند این تفاوت بزرگ را نشان دهد، حرکت علیرضا افتخاری است در بوسيدن محمود احمدی‌نژاد و ستايش‌های اغراق‌آميز از او. واکنش‌ها به چاپلوسی او چنان سریع بود که او ناگزیر شد توضيح بدهد که چرا چنان کرده است. فارغ از این‌که توضیح‌اش موجه باشد يا مخدوش و توجيه‌آميز، همين‌که او ناگزير است برای این کار که در هر جای دیگری دنیا امری عادی تلقی می‌شد، بيايد به مردم توضيح دهد يا عذری بتراشد و سعی کند از کارش دفاع کند، نشان می‌دهد که آن‌که مورد ستایش او قرار گرفته،‌ چه اندازه از دل‌های اين مردم فاصله دارد و آن‌که مرتکب اين خطا شده است چه دست و پايی باید بزند تا مگر آب رفته به جوی برگردد و آبروی آسيب‌دیده را بشود باز خريد.

اما شجريان هم‌چنان بر همان بلندایی ایستاده است که در تمام طول عمر هنری خويش از آن فرود نيامده است. بگذارید با شجریان صادق باشيم. بگذاريد او را انسانی ببینيم هم‌چون خود اما فضایل‌اش را هم بپذيریم و تعظيم کنیم. آری، شجريان هنرمندی است مغرور. اين غرور او گاهی باعث رنجاندن دوستان و دشمنان‌اش می‌شود و گاهی چون همین موارد سال‌های اخیر و سال‌های پيش از انقلاب باعث می‌شود که هم نزد اهل دل عزیزتر شود و هم دستگاه‌های قدرت بر او غضب کنند.

این روز‌ها می‌‌خوانم که سينه‌چاکان قدرت که همه چیز را در تملک سیاست و صاحبان حکومت می‌خواهند و می‌بینند، گلو می‌درند که این نظام بود که شجريان را شجریان کرد. خوب این سخنی است دروغ و بهتانی است عظيم. برای سنجيدن ميزان درستی اين سخن، بايد از بزرگان موسیقی و هنر پرسيد که شجريان پيش از انقلاب که بوده است و چه کرده است. هیچ هنرمندی و نويسنده‌ای، هيچ صاحب‌نظری و اهل انديشه‌ای متعلق به هيچ نظام سیاسی در هیچ جای دنیا نيست. اگر کسی به گردن کسی حقی داشته باشد،‌ اتفاقاً همان گروه اول هستند که بر گردن گروه دوم حق دارند. هميشه اين اهل انديشه و هنر هستند که اسباب عزت و افتخار و آبروی نظام‌های سياسی می‌شوند نه بر عکس. اين میزان تکبر و خودخواهی و تفرعن تنها از همين دست‌پروردگان نورسيده و فرومايه‌ی سال‌های اخير ساخته است. شجريان پیش از انقلاب هم هنرمندی بود سخت‌کوش، مستعد و با مناعت طبع که هر عیبی اگر داشت، دست کم غرور داشت و خود را به قدرت و زور نمی‌فروخت. شاهدش را به روايت سایه نقل می‌کنم: جشن هنر شیراز است و قرار است شجريان به همراهی فرهنگ شریف در برابر ملکه‌ی وقت، فرح پهلوی، آواز بخواند. هنگام اجرای برنامه که می‌رسد کسی شجريان را پيدا نمی‌کند. پرس‌وجو می‌کنند از سايه و او اظهار بی‌خبری می‌کند و نمی‌داند که شجریان کجاست. برنامه ملغی می‌شود. سال‌ها می‌گذرد و شجریان خود می‌گويد (به سايه) که آن روز چون نمی‌خواسته در برابر فرح برنامه اجرا کند، از صبح می‌رود در سینمایی می‌نشيند و تمام سانس‌های سینما را تا آخر تماشا می‌کند! سينما آخرین جایی بوده که کسی گمان می‌برده شجریان آن‌جا باشد. شجريان از اين دست حکايت‌ها کم ندارد. اما هر چه هست، او نه در اين نظام و نه در آن نظام خود را به قدرت و سياست نفروخته است و اين برای هنرمند دستاورد کمی نيست. اندک‌شمارند هنرمندانی که این مايه تعهد و مسؤوليت دارند. اين حس مسؤوليت را باید قدر نهاد و سخت عزیز داشت و تعظیم کرد.

اما شجريان تنها این‌ها نيست. شجريان بی‌هیچ ترديدی سرمايه‌ای ملی است. مگر چند نفر مثل شجريان داريم؟ چند نفر به اندازه‌ی او اين همه سال به فرهنگ، به موسیقی و به هنر ما خدمت کرده‌اند؟ بله، بهانه گرفتن و طعنه زدن کار سختی نیست. به هر انسانی می‌توان خرده گرفت. عيوب هر کسی را می‌توان شمرد و پيش روی‌اش نهاد. اما «کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند». البته که اين عیب‌جويی و طعنه‌زدن کارِ بی‌هنران و صفت فرومايه‌گان است.

این سخن تازه‌ای نیست و کشف عظيم و عجيبی هم نيست که شجريان با صدای‌اش به همراهی نوازندگی و آهنگسازی شمار زیادی از استوانه‌های پربهای موسیقی ایرانی، چنان خدمت بزرگی در نشاندن ادبيات، شعر و فرهنگ ایران در جان ما کرده است که کمتر کسی را می‌توان يافت که این حجم از کوشش را عرضه کرده باشد. کافی است ببينیم چه تعداد ايرانی وقتی که شعر سعدی، حافظ، مولوی یا عطار را در خاطر می‌آورند، ابيات اين شاعران را با صدای آسمانی او در ذهن و ضمیر دارند.

شجريان برای ما سرمايه‌ای است ملی. البته به هيچ رو جای تعجب نيست که در این روزگار حيرت و زمانه‌ی عسرت، کسانی که تمام حقیقت و سرتاپای هنرها را در وجود يک نظام حکومتی می‌بینند و ديدگان خِردشان (اگر خردی هنوز باقی‌مانده باشد) آن اندازه قد نمی‌دهد که بفهمند حقیقت و زیبایی عظیم‌تر و فراگیرتر از ظرف تنگ وجودی و فکری و روحی خودشان (و يک نظام سياسی) است، شجریان را طفيلی خود ببينند و ساده‌لوحانه و کودکانه گمان برند که شجريان هم دست‌پرورده‌ی خودشان است. ماجرا ساده‌تر از این‌هاست: این‌ها تصور می‌کنند که هر بی‌سر‌وپای ناشسته‌رویی را می‌توانند در برابر حسنِ خداداد و فضلی که شامل حال شجریان شده است، علم کنند – و این فضل موهبت دولت و حکومت نيست بلکه موهبتی است الاهی که پيش از در رسیدن اين نظام به عنايت محبوبی جمیل به او داده شده و پس از این دولت و حکومت‌ و بدون آن‌ها هم‌چنان باقی خواهد ماند. شجريان اگر شجریان شده است به کوشش و زحمت و البته فضل و عنايت و موهبتی خدادادی به این‌جا رسیده است. بلند شدن نام او به حمایتی که آن هم در این نظام البته نبوده است و هر چه بوده سنگ‌اندازی و مانع‌تراشی بوده، نیست. جالب است که اين شیفتگان قدرت دنيايی چه آسان خود را هم‌ردیف و هم‌شأن خدايی وهاب و فضيلت‌بخش می‌نهند!

استاد مسلم آواز ایرانی، مانند هر انسان دیگری، هر عيبی که داشته باشد، بدون شک حسن‌هايی دارد که به هیچ آيه و افسونی، هیچ انسان خردمند و سالمی نمی‌تواند آن‌ها را ناديده بگیرد. هنر او منزلتی دارد که در آن شک و ریبی نيست. انسانيت او هم به جای خود ارزشی است بی‌بدیل. همراهی و همدلی او با مردم‌اش در لحظات دشواری و رنج چيزی نیست که بر کسی پوشيده باشد. در روزگاری که همه جریده می‌روند و در آستین مرقع پیاله پنهان می‌کنند، او دلیرانه جان را سپر می‌کند و سخنانی را که بسیاری در سینه پنهان می‌کنند از بيم عقوبت، بی‌هيچ پروایی بر زبان می‌راند. اين مايه شهامت و شجاعت سزاوار تکریم و تعظیم است و بی‌گمان خفاشانی که فروغ خورشید این مروت و دلیری را نمی‌توانند ديدن و چنگ در روی ماه می‌زنند و خراش به چهره‌ی خورشید می‌کشند، نه چیزی از شجريان کاستن می‌توانند و نه قدر و وزنی بر خويشتن خواهند افزود.

همین آشفتگی و سرگردانی حکومت با آن مناجات و آواز اهورايی و رمضانی شجریان قوی‌ترين شاهد است بر این‌‌که او در دل‌های این مردم جای دارد و اين دل‌ربايی چیزی نيست که کسی به زور و قدرت یا به نمايش و تبليغات حاصل کند. سخنی باید از دل برآمده باشد تا بر دلی بنشيند. شجريان از دل گفته است و سال‌هاست سخنِ دل او بر دل‌های صافی و بی‌گره و فارغ از مرض نشسته است و سال‌های بسیاری پس از اين نیز خواهد نشست. با طایفه‌ای که چنين کف بر لب آورده‌اند و خشم بر هنرمند ملت می‌گيرند و ابراز کين و نفرت از صدای داوودی او می‌کنند تنها همین يک بيت حافظ را باید خواند:
ای مگس! عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه تست
عِرضِ خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

عمرش دراز باد و وجودش تن‌درست که سال‌هاست خانه‌های دل و جان‌مان را معطر و منور کرده است. این هياهو و غوغای بدگوهران هم چیزی از درخشش جواهر هنر او و این فضل خداداد نخواهد کاست. آن‌چه شجریان را در این غبار و جنجال، شجریان می‌کند همان مهری است که به مردمِ خویش دارد. رو گرداندن از عهد و عطای حاکمان و دل سپردن به مِهرِ مردم و همدلی با رنج‌های آنان است که هنرمند را عزیز می‌کند.
۵

امشب قمر اين‌جاست…

امروز پنجاه و يکمين سالگرد وفات قمرالملوک وزیری است. با تمام اهميت و وزنی که قمر در موسیقی ايرانی دارد، متأسفانه اين سال‌ها توجه بسیار کمی به او شده است. تا جایی که من می‌دانم مفصل‌ترین کاری که درباره‌ی قمر و به ياد او منتشر شده است، شماره‌ی ۱۸ «دفتر هنر» است که به همت بيژن اسدی‌پور منتشر می‌شود. این ویژه‌نامه را من ندیده‌ام و جایی هم در وب حتی نسخه‌ای پی‌دی‌اف از آن يافت نمی‌شود. درباره‌ی قمر، شايد مفصل‌ترین مطلب رسانه‌ای، مقاله‌ی محمود خوشنام است که در بی‌بی‌سی منتشر شده است. از هفته‌ی گذشته‌، در پی این بودم که يادداشتی بنويسم به یاد قمر که اشاره‌ای بکند به وقایع مهم زندگی او و اهمیت اين بزرگ‌بانوی بی‌نظیر تاریخ موسيقی ایران. متأسفانه مجالی دست نداد و امروز که سالگرد وفات اوست، حیف است که دستِ کم، به اشاره هم يادی از او نشود.
 
قمر جدای از توانایی شگفت‌انگیز حنجره‌اش و اهميت هنرش، شخصيتی سخاوت‌مند و ستودنی داشت که هر چه به کف می‌آورد خرج يتیمان و نواختن تهی‌دستان می‌کرد اما خود آخر عمر را در تنگ‌دستی و عزلت گذراند. قمر هم‌چنين اولین زن خواننده‌ای بود که نخستین بار در صحنه‌ی کنسرت بدون حجاب ظاهر شد و برای جامعه‌ی آن روز، و حتی جامعه‌ی امروز ايرانی، اين کار اقدامی انقلابی به شمار می‌آمد. چه بسا یکی از دلایل بی‌مهری به قمر، همین بی‌پروایی او در شکستنِ عرف‌های جاری جامعه‌ای به شدت مردسالار و سنتی بود. نخستین کنسرت قمر در گراند هتل، ماجرایی جنجال  برانگیز شد که يکی از دلايل‌اش همين بی‌حجاب به صحنه رفتن قمر بود که باعث خشم بسیاری شد و حتی عده‌ای قصد جان او را نیز کرده بودند.
تنها کاری که در ایرانِ پس از انقلاب به یاد قمر منتشر شد، آلبوم «ماه‌بانو»ی صدیق تعریف بود و بس. از آن‌جا دستِ من برای نوشتن تهی است، تنها به همين نوشته‌ی آقای خوشنام و مطلب ویکی‌پيدیا ارجاع می‌دهم (اين‌جا را هم ببینيد) و جز این، چند آواز بازمانده از قمر را که در اختيار داشتم، اين‌جا می‌گذارم که یادی از این بزرگ‌بانوی بی‌بدیل موسیقی ایرانی شده باشد.

 

 

پ. ن. خانم هنگامه اخوان هم به ياد قمر آلبومی دارد. این‌که از تعریف در بالا یاد کردم، به معنی فراموش کردن ايشان نبود. غرض اين بود که پس از انقلاب به دلایل متعدد، توجهی به قمر نشده است. البته صدای زن در ایران هم‌چنان همان مشکل هميشگی را دارد.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد