۱

لب لعل ای نگار، دريغ از ما مدار…

حسام الدين سراج آلبومی دارد به اسم «بی‌نشان» در ماهور. این آلبوم هميشه به خاطر آن تصنیف آخرش مرا به یاد ماه رمضان می‌اندازد. ناگهان امروز به يادش افتادم و گفتم در اين ساعات منتهی به افطار اين حال را با اهل‌اش شریک شوم. اين شما و این «بی‌نشان».
 

۳

ای دلیل دلِ گمگشته خدا را مددی…

ماه‌هاست می‌خواهم ترانه‌ای از ام کلثوم را اين‌جا بياورم. تنفسِ این سحری که در کنارم می‌تپد، مرا به ترانه‌ی «اقبل الليل» او کشاند! ترانه را در زیر را می‌توان شنید. متن آن را هم در ادامه می‌آورم. ناگفته پیداست که در این نغمه چه سوزی هست و چه نیازی. شاید روزگاری لازم باشد چیزی بنویسم از اين سحری که در موسیقی عربی و کلام تغزلی آن هست. آن‌ها که دست‌کم اندک‌مایه‌ای از این زبان شگفت‌انگیز می‌دانند، بعید است با شنيدن اين نغمات اشک از دیدگان‌شان جاری نشود.
 

يــا حبيـبـي أقـبـل اللـيـل ونـادانـي حبيـبـي 
وسـرت ذكـراك طيفـا هـام فــي بـحـر ظنـونـي 
ينـشـر المـاضـي ظــلالا كــن أنـسـا وجـمـالا 
فــإذا قلـبـي يشـتـاق إلــى عـهـد شـجـونـي 
وإذا دمـعـي يـنـهـل عـلــى رجـــع أنـيـنـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
أنــا قـلـب خـفـاق فــي دنـيــا الأشـــواق 
أنـــا روح هـيـمـان فـــي وادي الأشــجــان 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مـن أنــا، أيــن أنــا ؟ 
*** 
يـا بعيـد الـدار عـن عينـي و مـن قلبـي قـريـب 
كــم أنـاديـك بـأشـواقـي و لا ألـقــى مـجـيـبا 
تقبـل الدنيـا علـى أهـل الـهـوى أنـسـا و طيـبـا 
وفـؤادي كــاد مــن فــرط حنيـنـي أن يـذوبـا 
لـو عـدت لـي رد الزمـان إلـي سـالـف بهجـتـي
 
ونسيـت مـا لقيـت مـنـه مــن ليـالـي وحـدتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 
 
اواه يا ليل طال بي سهري وساءلتني النجوم عن خبـري 
ما زلت في وحدتي أسامرها حتى سرت فيك نسمة السحـر 
وأنــا أسـبـح فــي دنـيـا تــراءت لعـيـرتـي 
قـصـة اقــرأ فيـهـا صقـحـات مــن شجـونـي 
بين ماض لم يدع لي غير ذكرى عـن خيالـي لا تغيـب 
وأمـان صـورت لـي فـي غـد لقيـا حبيـب لحبيـب 
الـنــوم ودع مقـلـتـي والـلـيـل ردد أنــنــي 
والفجـر مـن غيـر ابتسامـتـك لا يـبـدد وحشـتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 
 
يا قلب لـو طـاب لـي زمـان وأنعـم الدهـر بالتدانـي 
تبسم الفجـر فـي عيونـي وغـرد الطيـر فـي اسانـي 
وبت من نشوتي أغنـي والليـل يـروي الحديـث عنـي 
يا هدى الحيران في ليل الضنى قد غدوت الآن أدري من أنا
أنا طير رنا في دنيا الأحلام أنا ثائر بسلم في صفو الأيـام 
كنـت وحـدي بـيـن أوهـامـي وأطـيـاف المـنـى 
والتقينـا يـا حبيبـي فبـدا لـي مـن أنـا أيـن أنــا 
۱۵

شجريان: سرمايه‌ای ملی

در اين چند روزی که از ماه مبارک می‌گذارد، بحث درباره‌ی پخش مناجات ربنایی که شجریان خوانده است و آواز افشاری او روی مثنوی رمضانيه‌ی مولوی، داغ است. بدون تعارف و مقدمه‌چینی می‌روم سر اصل مطلب: شجریان در يک سال اخیر با قاطعيت و صراحت نارضايتی و عدم‌همراهی خود را با جريان غالب و سرکوب‌گری که در کشور زمام امور را به دست گرفته است، اعلام کرده است. نتیجه این‌که هنرمند پرغرور و بامناعتی چون شجريان، مغضوب دستگاه‌های دولتی شده است. پيچیدگی ماجرا در این است که بيش از سی سال است مردم مذهبی و غیرمذهبی که در ایران زندگی می‌کنند با نوای سحرانگیز و دلنشين آواز شجريان در غروب‌های ماه رمضان خو گرفته‌اند. مردم هم به فراست دريافته‌اند که دلیل رو گرداندن نظام حکومتی از این نغمه‌خوان آسمانی و آن صدای اهورایی چی‌ست: او تن به تملق و چاپلوسی نداده است.

نمونه‌ی دیگری که می‌تواند این تفاوت بزرگ را نشان دهد، حرکت علیرضا افتخاری است در بوسيدن محمود احمدی‌نژاد و ستايش‌های اغراق‌آميز از او. واکنش‌ها به چاپلوسی او چنان سریع بود که او ناگزیر شد توضيح بدهد که چرا چنان کرده است. فارغ از این‌که توضیح‌اش موجه باشد يا مخدوش و توجيه‌آميز، همين‌که او ناگزير است برای این کار که در هر جای دیگری دنیا امری عادی تلقی می‌شد، بيايد به مردم توضيح دهد يا عذری بتراشد و سعی کند از کارش دفاع کند، نشان می‌دهد که آن‌که مورد ستایش او قرار گرفته،‌ چه اندازه از دل‌های اين مردم فاصله دارد و آن‌که مرتکب اين خطا شده است چه دست و پايی باید بزند تا مگر آب رفته به جوی برگردد و آبروی آسيب‌دیده را بشود باز خريد.

اما شجريان هم‌چنان بر همان بلندایی ایستاده است که در تمام طول عمر هنری خويش از آن فرود نيامده است. بگذارید با شجریان صادق باشيم. بگذاريد او را انسانی ببینيم هم‌چون خود اما فضایل‌اش را هم بپذيریم و تعظيم کنیم. آری، شجريان هنرمندی است مغرور. اين غرور او گاهی باعث رنجاندن دوستان و دشمنان‌اش می‌شود و گاهی چون همین موارد سال‌های اخیر و سال‌های پيش از انقلاب باعث می‌شود که هم نزد اهل دل عزیزتر شود و هم دستگاه‌های قدرت بر او غضب کنند.

این روز‌ها می‌‌خوانم که سينه‌چاکان قدرت که همه چیز را در تملک سیاست و صاحبان حکومت می‌خواهند و می‌بینند، گلو می‌درند که این نظام بود که شجريان را شجریان کرد. خوب این سخنی است دروغ و بهتانی است عظيم. برای سنجيدن ميزان درستی اين سخن، بايد از بزرگان موسیقی و هنر پرسيد که شجريان پيش از انقلاب که بوده است و چه کرده است. هیچ هنرمندی و نويسنده‌ای، هيچ صاحب‌نظری و اهل انديشه‌ای متعلق به هيچ نظام سیاسی در هیچ جای دنیا نيست. اگر کسی به گردن کسی حقی داشته باشد،‌ اتفاقاً همان گروه اول هستند که بر گردن گروه دوم حق دارند. هميشه اين اهل انديشه و هنر هستند که اسباب عزت و افتخار و آبروی نظام‌های سياسی می‌شوند نه بر عکس. اين میزان تکبر و خودخواهی و تفرعن تنها از همين دست‌پروردگان نورسيده و فرومايه‌ی سال‌های اخير ساخته است. شجريان پیش از انقلاب هم هنرمندی بود سخت‌کوش، مستعد و با مناعت طبع که هر عیبی اگر داشت، دست کم غرور داشت و خود را به قدرت و زور نمی‌فروخت. شاهدش را به روايت سایه نقل می‌کنم: جشن هنر شیراز است و قرار است شجريان به همراهی فرهنگ شریف در برابر ملکه‌ی وقت، فرح پهلوی، آواز بخواند. هنگام اجرای برنامه که می‌رسد کسی شجريان را پيدا نمی‌کند. پرس‌وجو می‌کنند از سايه و او اظهار بی‌خبری می‌کند و نمی‌داند که شجریان کجاست. برنامه ملغی می‌شود. سال‌ها می‌گذرد و شجریان خود می‌گويد (به سايه) که آن روز چون نمی‌خواسته در برابر فرح برنامه اجرا کند، از صبح می‌رود در سینمایی می‌نشيند و تمام سانس‌های سینما را تا آخر تماشا می‌کند! سينما آخرین جایی بوده که کسی گمان می‌برده شجریان آن‌جا باشد. شجريان از اين دست حکايت‌ها کم ندارد. اما هر چه هست، او نه در اين نظام و نه در آن نظام خود را به قدرت و سياست نفروخته است و اين برای هنرمند دستاورد کمی نيست. اندک‌شمارند هنرمندانی که این مايه تعهد و مسؤوليت دارند. اين حس مسؤوليت را باید قدر نهاد و سخت عزیز داشت و تعظیم کرد.

اما شجريان تنها این‌ها نيست. شجريان بی‌هیچ ترديدی سرمايه‌ای ملی است. مگر چند نفر مثل شجريان داريم؟ چند نفر به اندازه‌ی او اين همه سال به فرهنگ، به موسیقی و به هنر ما خدمت کرده‌اند؟ بله، بهانه گرفتن و طعنه زدن کار سختی نیست. به هر انسانی می‌توان خرده گرفت. عيوب هر کسی را می‌توان شمرد و پيش روی‌اش نهاد. اما «کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند». البته که اين عیب‌جويی و طعنه‌زدن کارِ بی‌هنران و صفت فرومايه‌گان است.

این سخن تازه‌ای نیست و کشف عظيم و عجيبی هم نيست که شجريان با صدای‌اش به همراهی نوازندگی و آهنگسازی شمار زیادی از استوانه‌های پربهای موسیقی ایرانی، چنان خدمت بزرگی در نشاندن ادبيات، شعر و فرهنگ ایران در جان ما کرده است که کمتر کسی را می‌توان يافت که این حجم از کوشش را عرضه کرده باشد. کافی است ببينیم چه تعداد ايرانی وقتی که شعر سعدی، حافظ، مولوی یا عطار را در خاطر می‌آورند، ابيات اين شاعران را با صدای آسمانی او در ذهن و ضمیر دارند.

شجريان برای ما سرمايه‌ای است ملی. البته به هيچ رو جای تعجب نيست که در این روزگار حيرت و زمانه‌ی عسرت، کسانی که تمام حقیقت و سرتاپای هنرها را در وجود يک نظام حکومتی می‌بینند و ديدگان خِردشان (اگر خردی هنوز باقی‌مانده باشد) آن اندازه قد نمی‌دهد که بفهمند حقیقت و زیبایی عظیم‌تر و فراگیرتر از ظرف تنگ وجودی و فکری و روحی خودشان (و يک نظام سياسی) است، شجریان را طفيلی خود ببينند و ساده‌لوحانه و کودکانه گمان برند که شجريان هم دست‌پرورده‌ی خودشان است. ماجرا ساده‌تر از این‌هاست: این‌ها تصور می‌کنند که هر بی‌سر‌وپای ناشسته‌رویی را می‌توانند در برابر حسنِ خداداد و فضلی که شامل حال شجریان شده است، علم کنند – و این فضل موهبت دولت و حکومت نيست بلکه موهبتی است الاهی که پيش از در رسیدن اين نظام به عنايت محبوبی جمیل به او داده شده و پس از این دولت و حکومت‌ و بدون آن‌ها هم‌چنان باقی خواهد ماند. شجريان اگر شجریان شده است به کوشش و زحمت و البته فضل و عنايت و موهبتی خدادادی به این‌جا رسیده است. بلند شدن نام او به حمایتی که آن هم در این نظام البته نبوده است و هر چه بوده سنگ‌اندازی و مانع‌تراشی بوده، نیست. جالب است که اين شیفتگان قدرت دنيايی چه آسان خود را هم‌ردیف و هم‌شأن خدايی وهاب و فضيلت‌بخش می‌نهند!

استاد مسلم آواز ایرانی، مانند هر انسان دیگری، هر عيبی که داشته باشد، بدون شک حسن‌هايی دارد که به هیچ آيه و افسونی، هیچ انسان خردمند و سالمی نمی‌تواند آن‌ها را ناديده بگیرد. هنر او منزلتی دارد که در آن شک و ریبی نيست. انسانيت او هم به جای خود ارزشی است بی‌بدیل. همراهی و همدلی او با مردم‌اش در لحظات دشواری و رنج چيزی نیست که بر کسی پوشيده باشد. در روزگاری که همه جریده می‌روند و در آستین مرقع پیاله پنهان می‌کنند، او دلیرانه جان را سپر می‌کند و سخنانی را که بسیاری در سینه پنهان می‌کنند از بيم عقوبت، بی‌هيچ پروایی بر زبان می‌راند. اين مايه شهامت و شجاعت سزاوار تکریم و تعظیم است و بی‌گمان خفاشانی که فروغ خورشید این مروت و دلیری را نمی‌توانند ديدن و چنگ در روی ماه می‌زنند و خراش به چهره‌ی خورشید می‌کشند، نه چیزی از شجريان کاستن می‌توانند و نه قدر و وزنی بر خويشتن خواهند افزود.

همین آشفتگی و سرگردانی حکومت با آن مناجات و آواز اهورايی و رمضانی شجریان قوی‌ترين شاهد است بر این‌‌که او در دل‌های این مردم جای دارد و اين دل‌ربايی چیزی نيست که کسی به زور و قدرت یا به نمايش و تبليغات حاصل کند. سخنی باید از دل برآمده باشد تا بر دلی بنشيند. شجريان از دل گفته است و سال‌هاست سخنِ دل او بر دل‌های صافی و بی‌گره و فارغ از مرض نشسته است و سال‌های بسیاری پس از اين نیز خواهد نشست. با طایفه‌ای که چنين کف بر لب آورده‌اند و خشم بر هنرمند ملت می‌گيرند و ابراز کين و نفرت از صدای داوودی او می‌کنند تنها همین يک بيت حافظ را باید خواند:
ای مگس! عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه تست
عِرضِ خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

عمرش دراز باد و وجودش تن‌درست که سال‌هاست خانه‌های دل و جان‌مان را معطر و منور کرده است. این هياهو و غوغای بدگوهران هم چیزی از درخشش جواهر هنر او و این فضل خداداد نخواهد کاست. آن‌چه شجریان را در این غبار و جنجال، شجریان می‌کند همان مهری است که به مردمِ خویش دارد. رو گرداندن از عهد و عطای حاکمان و دل سپردن به مِهرِ مردم و همدلی با رنج‌های آنان است که هنرمند را عزیز می‌کند.
۵

امشب قمر اين‌جاست…

امروز پنجاه و يکمين سالگرد وفات قمرالملوک وزیری است. با تمام اهميت و وزنی که قمر در موسیقی ايرانی دارد، متأسفانه اين سال‌ها توجه بسیار کمی به او شده است. تا جایی که من می‌دانم مفصل‌ترین کاری که درباره‌ی قمر و به ياد او منتشر شده است، شماره‌ی ۱۸ «دفتر هنر» است که به همت بيژن اسدی‌پور منتشر می‌شود. این ویژه‌نامه را من ندیده‌ام و جایی هم در وب حتی نسخه‌ای پی‌دی‌اف از آن يافت نمی‌شود. درباره‌ی قمر، شايد مفصل‌ترین مطلب رسانه‌ای، مقاله‌ی محمود خوشنام است که در بی‌بی‌سی منتشر شده است. از هفته‌ی گذشته‌، در پی این بودم که يادداشتی بنويسم به یاد قمر که اشاره‌ای بکند به وقایع مهم زندگی او و اهمیت اين بزرگ‌بانوی بی‌نظیر تاریخ موسيقی ایران. متأسفانه مجالی دست نداد و امروز که سالگرد وفات اوست، حیف است که دستِ کم، به اشاره هم يادی از او نشود.
 
قمر جدای از توانایی شگفت‌انگیز حنجره‌اش و اهميت هنرش، شخصيتی سخاوت‌مند و ستودنی داشت که هر چه به کف می‌آورد خرج يتیمان و نواختن تهی‌دستان می‌کرد اما خود آخر عمر را در تنگ‌دستی و عزلت گذراند. قمر هم‌چنين اولین زن خواننده‌ای بود که نخستین بار در صحنه‌ی کنسرت بدون حجاب ظاهر شد و برای جامعه‌ی آن روز، و حتی جامعه‌ی امروز ايرانی، اين کار اقدامی انقلابی به شمار می‌آمد. چه بسا یکی از دلایل بی‌مهری به قمر، همین بی‌پروایی او در شکستنِ عرف‌های جاری جامعه‌ای به شدت مردسالار و سنتی بود. نخستین کنسرت قمر در گراند هتل، ماجرایی جنجال  برانگیز شد که يکی از دلايل‌اش همين بی‌حجاب به صحنه رفتن قمر بود که باعث خشم بسیاری شد و حتی عده‌ای قصد جان او را نیز کرده بودند.
تنها کاری که در ایرانِ پس از انقلاب به یاد قمر منتشر شد، آلبوم «ماه‌بانو»ی صدیق تعریف بود و بس. از آن‌جا دستِ من برای نوشتن تهی است، تنها به همين نوشته‌ی آقای خوشنام و مطلب ویکی‌پيدیا ارجاع می‌دهم (اين‌جا را هم ببینيد) و جز این، چند آواز بازمانده از قمر را که در اختيار داشتم، اين‌جا می‌گذارم که یادی از این بزرگ‌بانوی بی‌بدیل موسیقی ایرانی شده باشد.

 

 

پ. ن. خانم هنگامه اخوان هم به ياد قمر آلبومی دارد. این‌که از تعریف در بالا یاد کردم، به معنی فراموش کردن ايشان نبود. غرض اين بود که پس از انقلاب به دلایل متعدد، توجهی به قمر نشده است. البته صدای زن در ایران هم‌چنان همان مشکل هميشگی را دارد.
۱

گفتمش بيا…

اين تصنيف «گفتمش بيا…» که صبا کامکار به همراه بقيه‌ی گروه خانوادگی کامکارها آن را می‌خوانند، تصنيفی است که آهنگ‌اش را حسن کامکار ساخته است (اين‌جا را ببينيد). تصنیف شیرین و خوش‌ساختی است با شعری دلنشين. دو روز ديگر، کامکارها در باربیکن کنسرت دارند. به پيشواز کنسرت‌شان می‌روم. (نسخه‌ی ويديویی این تصنيف را اين‌جا ببينيد).
 

ادامه‌ی مطلب…

۱

تو ميانِ ما ندانی که چه می‌رود نهانی

حال و هوای ماهور دارم. جیره‌ی طربستانی ما هم چند روزی است گره خورده است به این دستگاه. تا به حال هيچ وقت آلبوم سرو چمان شجریان، اجرای دانشگاه برکلی، را مستقلاً اين‌جا نياورده‌ام. این آلبوم بخشی از آلبوم سه‌گانه‌ی کنسرت‌های شجریان در تابستان ۱۳۶۹ در آمريکاست. غزل آواز از سعدی است. غزل تصنیف از حافظ است. شجريان تصنیف سرو چمان را در مناسبت‌های مختلف خوانده است و هر کدام لطفی دارد. نوازندگان این اجرا، داریوش پيرنياکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعيان هستند. روز ماهوری‌تان خوش!
 
 

 

پ. ن. نسخه‌ی اوليه‌ای که اين‌جا گذاشته بودم، اشتباهاً اجرای ماهور کارلسروهه بود. این اشتباه اکنون اصلاح شده است.

۲

ماهورِ پريسا

پريسا آلبومی دارد در ماهور. اجرايی است قدیمی (که حتی تاريخ‌اش را هم ندارم) اما دست کم بيست سالی است که با آن آشنا هستم. ماهور دلنشينی است که کيفیت بسیار خوبی هم دارد. برای اين‌که سهم طرب و جیره‌ی موسیقی‌مان کم نشود (که هرگز بنای اين طربخانه خراب مباد)، می‌گذارم‌اش اين‌جا که بشنويد و حال و روزی خوش کنيد. اگر کسی اطلاعات ديگری از اين آلبوم می‌داند، لطف کند و پای همين نوشته اطلاعات مربوط را مرقوم کند.
 
«گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است»
 
 

۶

کنسرت مشکاتيان و فرهنگ‌فر در رُم

 
روی جلد آلبوم کنسرت رُم
مشکاتيان و فرهنگ‌فر – که هر دو به جاودانگی رفته‌اند – در فستيوال مولانا در رُمِ ايتاليا (در ماه نوامبر سال ۱۹۹۳) کنسرتی دادند که قسمت اول آن در دستگاه همايون بود و در قسمت دوم آن که در دستگاه نوا اجرا شد، محسن کثیرالسفر نیز آن دو نازنین را همراهی می‌کرد. تقریباً از زمانی که از ایران آمده‌ام – از بيش از هشت سال پيش – این آلبوم را نشنیده بودم و امشب به تصادف يافتم‌اش و شبم توفانی و دلم آتشفشانی شد از ياد يارانِ سفرکرده. من با اين آلبوم حال‌هایی داشته‌ام و شب‌هایی ارزنده و آکنده از نیاز. شرح آن احوال گفتنی نیست اما این ساز شنيدنی است. سنتور مشکاتيان در همایون، مضراب‌های خاص او و امضای ويژه‌ی او را دارد. سه‌تارنوازی او در قسمت نوا اما چيزی است که برای من بسیار عزیز است. نوع نواختن‌اش و حسی که در این زخمه‌ها هست احوالی غریب دارد. سخن دراز نمی‌کنم. مشخصات فنی آلبوم را هم در زیر می‌آورم و گوش بدهید.
 

 

الف (دستگاه همایون)

 

پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر
مقدمه بیداد  
بیداد،
ضربی بیداد
نی داود
بیداد کت
عاشق کش
فرود
چکاوک
لیلی و مجنون
اوج
چهارمضراب
ب (دستگاه نوا)
پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر، محسن کثیر السفر
کاملا بداهه نوازی
دو نوازی تنبک بر اساس ریتم های مختلف موسیقی

 

۱

هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را ياد باد

مدت‌ها بود چيزی از دولتمند خال‌اف نشنیده بودم. آن‌ها که با دولتمند آشنا هستند، می‌دانند که صاحب سیبستان فیلمی درباره‌ی زندگی دولتمند و موسیقی فلک ساخته است. اطلاعات مربوط به فیلم در صفحه‌ای که فیلم در ملکوت دارد (چرخ و فلک) موجود است.
 
قطعاتی که در زیر می‌شنويد، برگرفته از آلبومی است که در ایران از آثار او منتشر شده است. پيش‌تر چند بار درباره‌ی اين ابياتی که دولتمند از ميرسيد علی همدانی خوانده است،‌ نوشته‌ام. اين ابيات واقعاً تکان‌دهنده است و انسانيتی که در آن موج می‌زند شگفت‌انگيز است:
هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یاد باد!
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد!
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد!
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسيار باد!
 
گوش بدهید و لذت ببرید.
 

۳

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود…

پرویز سه تصنیف ساخته است با صدای شجريان برای ارکستر سمفونيک. دو تا روی دو غزل از حافظ و يکی روی غزلی از مولوی. این سه تصنیف، مثل سه پاره‌ی گوهرند و نمونه‌هایی از نبوغ و درخشش پرویز در آهنگسازی و فهم شعر هستند. این مهارت و استادی آهنگساز را بگذارید کنار استادیِ پهلوانی چون شجریان. این‌ها، توصیف فنی کار هستند. ولی جمع آمدن اين نواها با اين ابیات، بارها آتش‌ام زده‌اند. اين‌که عاشقانه بخوانی که «رسم عاشق‌کشی و شيوه‌ی شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود» و اين‌که او «می‌گفت که زارت بکشم» ولی پنهانی «نظری با  منِ دلسوخته» داشت. او که دلِ غمزدگان را سوخته بود. هم‌او آدمی را به جايی می‌کشاند که صبر را رها کند و ديده دریا کند. همين آدمی غرقه در گناه را. همين آدمی را به چنان آهی بکشاند که «آتش اندر گنه آدم و حوا» فکند. اين عشق و اين معشوق است که آتشی در عود عاشق می‌زند و اين‌جاست که پای در گل می‌مانی و سودایی می‌شوی. همین سوختن، همین پرپر زدن و همین پريشانی است که آدمی را آدمی می‌کند. همین سودا، همین سرگشتگی است که مطلوب است. هر چه آدمی اين‌ها را بنويسد بیهوده نوشته است. باید اين‌ها را با حضور دل شنيد و جان را پيش‌شان حاضر کرد. يکی «جان عشاق» است در بیات اصفهان. دیگری «گنبد مينا»ست در دشتی و آخری «دود عود» است در نوا. اين شما و اين سه پاره گوهری که از پرویز به جا مانده است.

 

اين يادداشت و این نغمه‌ها را به ياد پرویز می‌آورم و برای حضرت ياسر که می‌دانم شنیدن اين‌ها در احوالاتی که این روزها دارد جان و دل‌اش را آرام می‌کند (شاید هم آرامش از او برباید!).

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد