۱۳

لطفی: یکی از متن ما، اما گروگانِ حاشیه‌ی امنیت ستم‌پیشگان

فراموشی عارضه‌ی هول‌ناکی است. آدم وقتی فراموش‌کار شود یا ارتباطش از زمان و مکان گسسته شود، به سادگی ممکن است قطب‌نمای اخلاقی‌اش از کار بیفتد. وقتی تاریخ نخوانی، وقتی از گذشته و حال خودت و اطرافیان‌ات، از حوادثی که بر آدمیان رفته بی‌خبر بمانی یا خودت را به بی‌خبری بزنی، کمترین اتفاقی که می‌افتد این است که در برابر انتخاب‌های دشوار، تن می‌دهی به انتخاب یا تحمیل انتخاب‌های ارباب قدرت و صاحبان زر و زور.

آدم گاهی اوقات وقتی اظهار نظرهای محمدرضا لطفی را می‌خواند احساس می‌کند همین امروز از از جنگل برگشته و تازه وارد شهر شده است. یا انگار از خواب اصحاب کهف بیدار شده و هنوز دارد در عهد دقیانوس فکر می‌کند و نفس می‌کشد. ولی واقعیت این نیست. دور از ذهن است – دور از منزلت او باد که هنر به دست او بوسه زده است – که در خواب اصحاب کهف فرورفته باشد. لطفی که سخن از «مسؤولیت» می‌گوید، لابد مسؤولیت خودش را هم خوب می‌شناسد. آدمی که زبان‌اش به سؤال بگردد و لفظ مسؤولیت در دهان‌اش بچرخد، لابد این‌ سخنان را به لقلقه‌ی زبان نگفته است و در بیهوشی و بی‌خبری سخنی از دهان‌اش نپریده که بتوان او را معذور داشت. پس حق این است و انصاف هم همین است که به اقتضای همین سخنان او را به پرسش و سؤال بگیریم و دست‌کم دو سه سؤال مهم از او بپرسیم.

نمی‌دانیم – نمی‌دانم – که لطفی چرا گریبان شجریان را گرفته است و در فضای مسموم و زهرآلودی که نامردمان و دهان‌های وقاحت پیوسته عربده‌جویان نه شجریان، و نه تنها شجریان، را بلکه ملتی را و «چندین هزار امید بنی‌آدم» را به تمسخر و طعنه، به بیداد و استخفاف زخمی تازیانه‌ی جفا می‌کنند و هیچ خبری از شرم و حیا که هیچ، از انسانیت و شرافت آزادگان در آن‌ها نیست، چرا لطفی این همه کم‌لطفی می‌کند نه به شجریان، بلکه به همه‌ی ما.

قصه، قصه‌ی انتخاب و تصمیم شجریان برای جدا کردن راه‌اش از تبلیغات حکومتی نیست. قصه این نیست که آیا آلبوم‌های شجریان در ایران مجوز می‌گیرند یا نه. ماجرا حتی این نیست که شجریان می‌تواند – یا می‌خواهد – در ایران کنسرت بدهد یا نه. قصه چیزی فراتر از این‌هاست. واقعیت این است که حتی اگر تمام آن‌چه لطفی می‌گوید – درباره‌ی مجوز گرفتن آثار شجریان، درباره‌ی امکان کنسرت دادن او همان‌جور که می‌خواهد، درباره‌ی درآمدزا بودن شرکت دل‌آواز – درست هم باشد، باز جای پرسش بزرگی از خودِ لطفی باقی می‌ماند: «با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی»؟ 

شجریان اگر کاری غیر از همین می‌کرد که کرده است باید گریبان او را هم به درشتی و با سخت‌گیری می‌گرفتیم که چرا جانب انصاف را رها کرده است و چرا حرمت رندان نگه نداشته است و چرا شأن و کرامت آدمی را به هیچ گرفته است و در برابر ستم و بیدادی که بر هم‌وطنان‌اش رفته است و در برابر خون‌هایی که به ناحق ریخته شده است، نفس بر نیاورده است؟ قصه این نیست که چرا شجریان با بی‌بی‌سی فارسی یا با صدای آمریکا یا هر رسانه‌ی دیگری مصاحبه کرده است. پرسش دقیقاً این است که چرا شجریان با رسانه‌های ایرانی مصاحبه نکرده است؟ مگر در آن رسانه‌‌ها چه بوده و هست که کسی که به گفته‌ی خود لطفی «پهلوان» است از گفت‌وگو با آن‌ها پرهیز دارد؟ 

وقتی سخنان لطفی را می‌خوانیم، احساس می‌کنیم پشت تمام اظهار نظرهای او پیش‌فرضی نهفته و نشسته است که تصریح به آن نمی‌رود اما کلماتی در عبارات‌اش هست که این پیش‌فرض را آشکار می‌کند. آن پیش‌فرض «قداست» و «طهارت» حکومت و دولت است. همه می‌دانیم که هیچ حکومت و دولتی، هیچ قدرتی، به خودی خود نه قداست دارد و نه عزت و حرمت، مگر آن‌که اهل عدالت باشد. و این عدالت بیش از دو سال است که تصویری شکسته و فرتوت و خسته است. طرفه آن است که یکی مثل لطفی نتواند یا نخواهد شکست عدالت و خدشه‌دار شدن آینه‌ی دادگری و انصاف را ببیند. گویی این همه سال مأنوس بودن با حافظ و مولوی درس‌آموز او نبوده است که «صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست». گویی سال‌ها هم‌صحبتی با صوفیان هم به او نیاموخته است که نباید سر بر آستان اهل دنیا سایید. لطفی چنان طوطیانه سخن از «براندازی حکومت» می‌گوید که اگر کسی نداند گمان می‌کند امیرانی دادگستر و حکمرانانی خردورز و اهل صدق و صفا که با حق به یکرنگی و با خلق به شفقت معامله می‌کرده‌اند، در معرض نیرنگ و کین‌ورزی طایفه‌ای خبیث قرار گرفته‌اند. انگار نه انگار که بیش از دو سال است طایفه‌ای از پاک‌ترین فرزندان این سرزمین به دست همین «حکومت»ی که او غم «بر افتادن»اش را به جان دارد، آماج تیر بلا و طعمه‌ی شکنجه و تحقیر و توهین و تهتک بوده و هستند.

اصلاً در این تردیدی نیست که قدرت‌های خارجی و اجانب خبیث‌اند و بدطینت. اما از خباثت بیگانگان نمی‌توان قداستِ غمّاز خانگی را نتیجه گرفت. این مایه سادگی ذهن و این همه مغالطه در کار لفظ و معنا کردن، زیبنده‌ی کسی چون لطفی نیست. گرفتیم که شجریان خطا کرد که با رسانه‌های خارج از ایران گفت‌وگو کرد. چرا لطفی باید هم‌بستر سیه‌دلان و بندگان جاه و مال شود؟ چرا لطفی باید دم به دم بیدادگران بدهد؟ یعنی این همه سال دوستی و حق صحبت آن‌قدر ارزش نداشت که به رعایت وفا آن را پاس‌داری کند؟

ما که امروز شجریان را قضاوت می‌کنیم و بر جوان‌مردی او و مروت و انصاف‌اش آفرین و درود می‌فرستیم که همراه بیداد نشد و هم‌آواز نیرنگ و ریا صدایی به حمایت از غوغاییان بی‌آزرم بر نیاورد و از نغمه‌های به مصادره رفته‌اش اعاده‌ی حیثیت کرد، تنها به یک هنرمند نظر نداریم. شأن و کرامت انسانی هم برای ما مهم است. زمانه، داور سخت‌گیر و بی‌رحمی است. شجریان اگر راهی جز این رفته بود امروز در کنج دلِ بسیاری از آزادگانی که در این زمانه‌ی خون‌ریز قربانی جهالت و نامهربانی‌اند، نبود. زمانه همیشه این فرصت استثنایی را در اختیار آدمیان نمی‌نهد که گوهر خویش را چنین هویدا کنند و تصمیمی تاریخی بگیرند. این فرصت در اختیار شجریان – و بسیاری از ما – در این دو سال قرار گرفت و شجریان انتخاب درستی کرد که هنرش را به دولت و دنیا نفروخت و تملق و چاپلوسی ستمگران را نکرد. دیگران هم چنین کردند؟ درست در همان روزهایی که درخشان‌ترین گوهرهای انسانی و اخلاقی جامعه‌ی ما «خس و خاشاک» خوانده شدند!

لطفی گویی تاریخ نمی‌خواند. گویی نه تاریخ دور را خوب می‌خواند و می‌داند و نه پروای تاریخِ همین یکی دو سال و یکی دو ماه، و یکی دو هفته و یکی دو روز پیش را دارد. انگار همه چیز در عالمی اثیری رخ می‌دهد. انگار زمان وجود ندارد. انگار خبری نیست که نیست. انگار آب از آب تکان نخورده است. البته پیداست که لطفی می‌داند بعضی خواب‌ها آشفته شده‌اند و آبِ بعضی مرداب‌ها متلاطم شده است چون خوب خبر دارد که جهانی بر این دولتِ بیداد شوریده است و به حق یا ناحق – به هر داعیه و انگیزه‌ای – خواستار برچیده شدن بساط اوست (ولو در این برچیده شدن آن بساط سود و منفعت خود را می‌دیده باشد). اما به خطر افتادن منافع این بساط گویا برای لطفی مهم‌تر است از به مخاطره افتادن شأن و کرامت آدمی یا آسیب دیدن عزتِ بشر یا خراشیده شدن چهره‌ی ایمان، امید، وفا و لطافت. به لرزه در افتادن آن بساط گویا برای او مهم‌تر است تا مضمحل و منهدم شدن آرزوها و آرمان‌های کرور کرور آدمیانی که آینده‌ی خود و فرزندان‌شان را در صلح و صلاح و آسایش و آرامش و سلامتِ سرزمین‌شان می‌خواهند. آن هم نه سرزمینی که بیگانه بر آن فرمان‌روا باشد بلکه سرزمینی که از میان اهل خانه آن‌که زورمندتر و قوی‌پنجه‌تر است به دریدن ضعیف‌تر و محروم‌تر و کوچک‌تر خانه برنخاسته باشد. چه شده است که لطفی مویی را در چشم شجریان به این دقت و ظرافت می‌تواند دیدن، اما آن تبر ستبری که در سینه‌ی یکایک دوستان و یاران‌اش نشسته به چشم‌اش نمی‌آید؟
تاریخ نخواندن خطایی مهلک است. تاریخ را که ندانی و نخوانی، ناگهان قطب‌نمای اخلاقی‌ات از حرکت باز می‌ماند. انگار آن مغناطیسی که جهت خوبی، دانایی، امید، ایمان،‌عشق و لطف و صفا را تا امروز به صداقت و صراحت نشان می‌داد، امروز در کنار پولاد سیاه‌دلی که جز دریدن و نفله کردن هنر دیگری نمی‌داند، آن تیغه‌ی افشاگر خیر و شر را به دورانی انداخته است که دیگر نمی‌توان با اعتماد به آن،‌ سره را از ناسره و صواب را از ناصواب تشخیص داد. اما نه. گویا همه‌ی قطب‌نماها چنین نیستند. گویا فقط این حادثه‌ی شگفت‌آور در خانه‌ی لطفی و هم‌نشینان این روزهای‌اش رخ داده است.

گویا لطفی فراموش کرده است که آن‌که کمر به براندازی این نظام بست در متن همین نظام بوده و هست و همین امروز زمام امور را به دست دارد. پس چرا فرافکنی؟ چرا تهمت و بهتان بر یوسف نهادن؟ چرا در این هجوم حادثه که سیل بلا خانه‌ی امید یکایک ما را در هم نوردیده است، دهان آلوده‌ی گرگان در چشم لطفی دل‌آزار و مهیب و مهوع نمی‌‌نماید اما سیمای یوسفان به چشمِ او زشت می‌نماید؟ «چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آمیز…»!

این قصه دراز است اما به همین‌جا تمام نمی‌شود. آن‌چه نباید از یاد برد این است که لطفی یکی از متنِ ماست که به گروگان ستم‌پیشگانی در حاشیه‌ی امن قدرت رفته است. لطفی جانی صافی دارد که چشمه‌ی خردش آلوده‌ی غبار فریب شده است. بگذارید حتی نگویم لطفی فریب خورده است. بگذارید هم‌چنان بگویم لطفی با اهل دل و عاشقان کم‌لطفی می‌کند. و گرنه آن دل نازک کجا طاقت هجران یاران کهن را خواهد داشت؟ پس «بگذار تا از این شبِ دشوار بگذریم…». آن وقت خواهیم دید که سیه‌دلان و سیه‌رویانی که هیچ پروای عزت و سلامت ملت ما را ندارند، در کجای این گردش پرگار خواهند بود. ثانیه‌ها به شتاب می‌گذرند و ملوک و سلاطین و صاحبان قدرت در صف غروب دولت‌اند. حبذا آن‌که در این هیاهوی سقوط، دامن شرافت‌اش پاک بماند و سینه‌ی ایمان و خانه‌ی لطف ضمیرش بر کنار از تیرگی‌ها بدفرجامِ ستم‌کاران.
پ. ن. مگر همین آقای لطفی نبود که تا دو روز پیش شکایت می‌کرد از این‌که به خاطر ریش و گیسوان‌اش در برابر کارهای‌اش مانع‌تراشی می‌کنند؟ نق زدن به خاطر ریش و گیسو گرفتن خوب است اما خروش از جان برآوردن به خاطر ساز شکستن‌ها و گیسوی چنگ بریدن‌ها و سه دهه خون در دل هنرمندان کردن‌ و دل و دین ملتی را به یغما دادن، بد است؟ اگر لطفی به خاطر ریش و گیسوان‌اش برآشفته شود خوب است ولی اگر شجریان و ملتی به خاطر عرض و آبرو و تمام هستی و عزت و شرف‌‌شان سر از بندگی قدرت بتابند، بد است؟

پ. ن. ۲. در ادامه، متن یادداشتی را که آوا مشکاتیان نوشته است، که با اجازه‌ی خودش به همت سید خوابگرد ویرایش و بازنشر شده، می‌آورم.

ادامه‌ی مطلب…

۵

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

سال‌های درازی است که به دنبال این اجرای بیات اصفهان شجریان در کنسرتی که در آلمان در سال ۱۳۶۶ اجرا شده است می‌گشتم. امشب به لطف دوستی مهربان، فایل صوتی این اجرا به دستم ‌رسید. حیف دیدم که این ذوق و لذت را با شما سهیم نشوم. من اطلاعات زیادی درباره‌ی این اجرا ندارم. ممنون می‌شوم اگر کسی جزییات بیشتری از اثر می‌داند در اختیارم بگذارد که نوازندگان گروه چه کسانی هستند.

این اجرا – قسمت اول – آواز اصفهان روی غزل حافظ با مطلع:

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
 
تصنیف انتهای قسمت اول، روی غزل «ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم». این اجرا مربوط به دوره‌ای است که صدای شجریان در اوج درخشش و شفافیت است – هم‌چنان هم هست اما آن دوره عظمت و صلابت جوانی را هم با خود دارد در حالی که امروز دوره‌ی پختگی و جاافتادگی صدای شجریان است. بشنوید و لذت ببرید.
 
 

۶

نازش بکشم که نازنین است…

هیچ قصد نداشتم چیزی درباره‌ی اصل کنسرتِ دیشب شجریان در رویال فستیوال هال لندن بنویسم، اما به اختصار می‌گویم و سپس کوشش می‌کنم افقی دیگری بالای این کنسرت و نقشی که شجریان در این قصه ایفا می‌کند باز کنم.

میزان دلبستگی و مهرِ من به شجریان پوشیدنی نیست. شجریان یک حادثه‌ی تکرارناپذیر در تاریخ فرهنگ و موسیقی ایران است. چنان‌که پرویز مشکاتیان همیشه می‌گفت: شجریان پهلوان آواز ایران است. در این به قدر سر سوزنی تردید نیست. این نکته را که در نظر بگیریم، هر چه درباره‌ی کنسرت‌های او، این‌که تمرین‌کرده یا تمرین‌نکرده سراغ کنسرت برود، یا این‌که سازهای ابداعی‌اش را چطور در کنسرت‌های‌اش جا می‌دهد مقوله‌ای است فرعی. سلیقه‌ی شخصی من این است که استاد بهتر بود سازهای ابداعی‌اش را برای آزمودن در کنسرتی عمومی مجال جولان برای اجرای سولو و هنرنمایی ندهد و فضای دیگری برای عرضه‌ی آن‌ها بیابد. این‌گونه نمی‌بود برای من مطلوب‌تر بود. انتخاب شجریان است اما و من به این انتخاب احترام می‌گذارم ولو خلاف میل من باشد.

صدای شجریان خوب بود دیشب. از درآمد گرفته تا اوج و فرود. انتخاب شعرها و نحوه‌ی ادای آن‌ها به باور من – که بر همه و حتی بر شجریان در نحوه‌ی ادای شعر و انتخاب آن، گاهی بی‌رحمانه، سخت می‌گیرم – خوب بود. انتخاب دو غزل سایه، خصوصاً غزل آواز اصفهان، بی‌نظیر و بسیار هوشمندانه بود. 

یکی دو نکته‌ی حاشیه‌ای درباره‌ی کنسرت می‌گویم و به اصل سخن‌ام بر می‌گردم: فضای کنسرت، عمدتاً برای شنیدن موسیقی و خصوصاً موسیقی شجریان مناسب نیست. سر و صداهای مختلف، مزاحمت‌های ناگزیری که در فضای عمومی رخ می‌دهد، عمدتاً آدمی را به جای دیگری می‌کشاند. موسیقی را باید در خلوت و در فضایی آرام شنید و از آن لذت برد. چه بسا یک موسیقی در فضای سالن کنسرت اسباب آزار آدمی شود و همان موسیقی را وقتی در خلوت و حال مناسب بشنوی با آن به آسمان بروی. طایفه‌ی ایرانی هم متأسفانه هنوز آن دقت، ظرافت و صفای ادراک را ندارند که سالن کنسرت را با سالن عروسی اشتباه نگیرند: هم‌چنان با بی‌دقتی، بی‌نظمی و وقت‌ناشناسی اسباب آشفتگی فضای کنسرت می‌شوند. مخاطبی که دیر به کنسرت می‌رسد باید این را درک کند و بیرون بایستد تا زمان مناسبی برای ورود به سالن فراهم شود. اگر نشد، برگردد خانه. به همین سادگی. این یعنی رعایت حرمت موسیقی و موسیقی‌دان. 

نکته‌ی دوم این‌که باید به یاد داشته باشیم که اتفاقی که با کنار هم قرار گرفتن شجریان و کسانی چون محمدرضا لطفی، حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان و همراهی شعرشناس گوهرتراشی مثل سایه – با آن وسواس عجیب درباره‌ی شعر – رخ داد، دیگر هرگز تکرار نمی‌شود. این را از غولی مانند شجریان هم دیگر نمی‌شود انتظار داشت. آن فضا دیگر هرگز تکرار نمی‌شود. لذا مقایسه‌ی صدای شجریان، آهنگ‌ها و آوازها با آثار درخشان و تجلی‌وار و تکرارنشدنی دوره‌های پیشین خطاست و هرگز متر و معیار مناسبی برای سنجیدن کنسرت‌ها یا آثار شجریان نیست.

نکته‌ی سوم و آخر این‌که: شجریان تنها گوهر یک‌دانه‌ی موسیقی و هنر ماست. این را باید درک کرد و قدر دانست. شجریان دیگر تکرار نخواهد شد. این نکته از آن رو مهم‌تر است که در مقطع سیاسی و اجتماعی دردناک و خاصی قرار داریم. به ویژه در فضایی که هنرناشناسان و هنرستیزانی که فرهنگ و هنر، دین، اخلاق، خدا و تمام سرمایه‌ها و اندوخته‌های انسانی را بی‌دریغ به پای سیاست و قدرت و بندگی دنیا قربانی کرده‌اند و دست بر قضا کوشش می‌کند چنگ در چهره‌ی شجریان هم بزنند، جانب شجریان را رعایت کردن، بسیار مهم‌تر و حیاتی‌تر است. مطمئن‌ام که شجریان هم این نکته را با هوشمندی و فراست در می‌یابد و این مهر و تعلق خاطر دوسویه است. در این میانه، گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم. بگذارید رسانه‌ی وقیح و بی‌شرم نظامِ مقدس، حنجره‌های‌شان را بدرند و بکوشند به سوی آسمان آبِ دهان بیندازند. شجریان جایی نایستاده است که ساحت‌اش آلوده‌ی این پلیدکاری‌ها شود. شجریان در کنسرت‌های‌اش هم اگر آن‌چنان که ما دوست داریم یا انتظار داریم نیست یا ظاهر نمی‌شود، باکی نیست: نازش بکشم که نازنین است!

آن‌چه که برای من اهمیت ویژه‌ای داشت انتخاب اشعار بود. شجریان دو غزل از سایه برگزیده بود که مناسبت تام و تمامی با احوال و اوضاع سیاسی کشور ما داشت. آواز سه‌گاه روی غزلی با مطلع:
بر آستان تو دل پایمال صد درد است
ببین که دست غم‌ات بر سرم چه آورده است
این غزل، حکایت دردهای ماست و بیدادی که در این دو سال بر ما رفته است. این ابیات غزل سایه، حکایت حال روزمره‌ی ماست:
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست 
به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
که سینه‌ها سیه از روزگار دم‌سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست 
دلا منال و ببین هستی یگانه‌ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
اما شاهکار انتخاب شعر شجریان در قسمت بیات اصفهان بود. غزل این آواز را تماماً و بیت به بیت (ابیاتی که خوانده شد) نقل می‌کنم:
شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 
هزار سال ز من دور شد ستاره‌ی صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 
دریغ جان فرورفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید 
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید 
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید 
سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید 
سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 
روان سایه که آیینه‌دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید
این‌که شجریان چهار مرتبه «ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد / بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید» را می‌خواند، تلنگری مهم است به دولتمردانی که تمام سرمایه‌های کشور ما را قمار هوس‌بازی سیاست خود کردند و ملتی را به روزگار امروز نشاندند. «فرورفتگان این دریا» و همه‌ی کسانی که در این سی و اندی سال «به سودای صید مروارید» دل در گرو این کار و بار کرده‌اند، امروز بهتر می‌دانند که چگونه و چرا باید دریغ بخورند. این نکته‌ها را مصطفی تاج‌زاده و محمد نوری‌زاد به بلیغ‌ترین وجه و زبانی گفته‌اند. این روزگار رنگ‌آمیز، سپید را سیاه کرده و سیاه را سپید. از انقلاب سپید بگیرید تا انقلاب سیاه؛ از آن بهمن بگیرید تا این بهمن. هر چه بود، همه کوشیدند که آتش جاوید را به جادو خاموش کنند – سپید و سیاه کوشیدند – اما این آتش خاموش‌ناشدنی است. این‌که که ساقیان منافق به جای نبید زهر به جام کسان ریخته‌اند و رودِ خون ز سینه‌ی دوست می‌رود، دلیلی بر نومیدی نیست. اما هم‌چنان باید پرسید که آن کسی که دل و دین ما را به سودا داد، بعد از این همه فتنه و مصیبت و ویرانی، چه حاصل‌اش شد؟ بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید؟ و تمام این هشدارها را میر حسین موسوی تا قبل از این‌که ربوده شود و در حبس و حصر بیفتد، بارها گفت و هیچ گوشی نشنید. آیا هنوز فرصتی باقی است یا ستاره صبح هزار سال از ما دور شده است؟

به خاطر این سخنان است که شجریان امروز جایگاهی دارد یگانه و بی‌نظیر. امروز شجریان هر چه بخواند و هر چه بکند، سیاسی است و اجتماعی. بخواهد یا نخواهد، شجریان صدای ملت ماست و این شعر فارسی توانایی شگفت‌انگیزی دارد برای این‌که این امکان را به ما بدهد که روزگارمان را به این بلاغت در آن تصویر کنیم. شجریان تجلی خروش فریادهای ماست و همین است که او را عزیز می‌کند و عزیز نگه می‌دارد.

پ. ن. دوست نازنینی فرمود که انتخاب این غزل برای آواز اصفهان که معمولاً آوازی عاشقانه است مناسب نبود چون غزل مزبور اجتماعی است. من نظر دیگری دارم. درباره‌ی تناسب شعر و دستگاه، این پرسش را از سایه هم پرسیدم. نظر سایه این بود که این بیشتر انتخاب و سلیقه‌ی شخصی است. چنین نیست که بعضی شعرها را لزوماً نتوان در بعضی دستگاه‌ها خواند. مثلاً گفته‌اند که افشاری برای شعرهای پند و اندرز خوب است یا مثلاً دشتی برای حال اندوه و غم خوب است. دست‌ بر قضا بسیاری از سرودهای ملی و میهنی ما در دشتی است که شاخصه‌ی بسیاری از کارهای کلنل وزیری است. این‌ها البته نظرها و سلیقه‌های مختلف افراد است. و کل حزب بما لدیهم فرحون.

پ. ن. ۲. برای این‌که سوءتفاهمی پیش نیاید، گمان می‌کنم از فحوای بندهای نخستین این یادداشت بر می‌آمد که من به این کنسرت نقدهایی دارم اما این نوشته نه مدعی وارد کردن نقد فنی و هنری به کنسرت دیشب است و نه مدعی پاسخ دادن به هر گونه نقدی؛ اثبات شیء هم نفی ماعدا نمی‌کند. این یادداشت حرف دیگری می‌زند. به باور من، برای این‌که سخنی را بشنویم لازم نیست صداهای دیگر را خاموش کنیم. نقد شجریان و نقد هنری کنسرت‌اش کاری است به جا و لازم – نتیجه‌اش هر چه می‌خواهد باشد – اما مقصود این نوشته این کار نیست. کسانی که جویای چنین نقدی هستند می‌توانند گزارش‌های پیشین مرا از کنسرت‌های قبلی شجریان در همین شهر لندن در همین وبلاگ مشاهده کنند.

۰

به یادِ شهیدِ اهل طرب

دو سال پیش، وقتی که خبر بهت‌آور را رضا شکراللهی به من داد، خانه نبودم. ناگهان زانوان‌ام همان‌جا که بودم، تا خورد. انگار شهاب‌سنگی ناگهان تمام وجودم را له کرد. صاعقه‌ای بود خبر، انگار، که آتش به خشک و ترم زد. تا به خانه رسیدم، مرغِ پرکنده‌ای بودم که سیل اشک‌ام بند نمی‌آمد. واکنش‌های آن روزهای من و خاطره‌هایی که یکی یکی پیش چشمان‌ام قد می‌کشیدند، در سطر به سطر نوشته‌های آن روزهای‌ام هویداست.
هم‌آن روزها، یک بار که با سایه حرف می‌زدم، وقتی صحبت از پرویز مشکاتیان شد، فعلی که به کار بردم، زمان‌اش ماضی بود. سایه برآشفته گفت: مشکاتیان نمرده است. مرگ کسی چون او باور کردنی نیست. این سخن سایه راست است. راست بودن‌اش را باور دارم با تمام گوشت و پوست‌ام. ما تا زمانی که با عزیزان‌مان سخن می‌گوییم، با آن‌ها نجوا می‌کنیم، با مهربانی از آن‌ها و با آن‌ها سخن می‌گوییم و قدم به قدم با وجود و حضور و یادشان نفس می‌کشیم، آن‌ها نزدِ ما زنده هستند. مرگ علاوه بر معنای جسمانی، معنایی غیر-انضمامی و مجرد هم دارد و این معنای مجردِ مرگ است که – برای من – مهیب‌تر است. آن‌ها که برای همیشه می‌میرند کسانی هستند که در یاد و خاطره‌ای نمی‌مانند و روز به روز قلب‌‌شان با نبضِ زمانه‌ی ما نمی‌تپد. پرویز مشکاتیان، زنده است. از بسیار کسانی که بر دو پا راه می‌روند و بسیار هم حرکت دارند و سخن‌گو هستند، زنده‌تر است.
یادم هست یک‌بار – وقتی ایران بودم هنوز یا شاید هم در یکی از سفرها به ایران – در کافه شوکا، یارعلی مقدم رو به من کرد و گفت: «مشکاتیان، خانِ مطرب‌هاست». ولی این تعبیر هنوز برای او نارساست. رساترین تعبیر، همان است که سایه در ابتدای مجلس شب شعرش در آمفی‌تئاتر خلیلی دانشگاه سوآس (این‌جا؛ از دقیقه‌ی دوم به بعد) به کار برد: مشکاتیان، شهیدِ ماست. مشکاتیان، چنان‌که سایه هم گفت، از اندک‌شمار موزیسین‌ها و مطربان ما بود که هم آهنگسازی نابغه بود و هم شعر را می‌فهمید و لمس می‌کرد و «از جوانی به استادی رسیده بود» و «همان‌طور که مراتب هنری را با عجله طی کرد، زندگی را هم با عجله طی کرد». سرّ ماندگاری مشکاتیان همین جمع آوردن هنرهای مختلف بود و همین‌که شعر را خوب می‌فهمید و درک می‌کرد.
پرویز مشکاتیان حقّ شعر، حق موسیقی و حق انسانیت را درست و خوب ادا می‌کرد و می‌کند. برای مشکاتیان، شعر و موسیقی، بهانه و ابزاری نبود برای پیمودن راهی جز راهِ انسان و ادا کردن حق این شعر و این موسیقی. این شکاف و فاصله را ما زمانی بهتر می‌فهمیم که کسانی در قامت و لباس هنر، هنرمندی و موسیقی و شعر، از این‌ها استفاده‌ای دیگری می‌کنند. برای هنرمند بودن، استعداد داشتن، ذوق و نبوغ داشتن و مهارت داشتن کافی نیست. این‌که جای و جایگاه هر سخن، هر نغمه و نوا را خوب بفهمی و نسبت و پیوندش را با گوهرِ آدمی درک کنی، چیزی است که در کمتر کسی جمع می‌شود.
امروز هم که از زندگی و زنده بودن و بقای او می‌‌نویسم، باز هم دل‌ام می‌لرزد و باز هم اشک به چشمان‌ام می‌دود. آخرین باری که با او سخن گفتم، درست همین‌جا نشسته بودم که اکنون این‌ها را می‌نویسم و… آن مکالمه ناتمام ماند. مانند بسیاری از ناتمام‌های دیگرِ من…
 
مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق
که بدین راه بشد یار و زِ ما یاد نکرد
اجرای یادباد همایون شجریان با سیامک آقایی و آیین مشکاتیان را، هیچ وقت تاب نیاوردم که تا به انتها بشنوم. این بار می‌گذارم‌اش این‌جا و می‌شنوم و می‌خوانم با آن. می‌نویسم که یادی باشد از شهیدِ فرهنگی ما. شهیدی که در سال بد، در سالِ محنت، در سال بیدادِ عظیم بر ملت ما جسماً همراه ما نبود اما نغمه‌ها و آواهای‌اش در تمام این روزها و شب‌های اندوه همراه ما بود و هست.

۰

صفای آینه‌ی خواجه بین…

این غزل سایه را – که در استقبال غزل حافظ است – شجریان دو بار به زیبایی خوانده است. یک بار در دشتی – در کنسرت با گروه زنده‌یاد فراموز پایور – که بعداً در آلبوم «راز دل» منتشر شده است و فکر می‌کنم یکی از زیباترین دشتی‌هایی است که شجریان خوانده است، به ویژه دیلمانی که روی ابیاتی از قطعه‌ی «بهار سوگوار» سایه خوانده است.
 
همین غزل را شجریان بار دیگر در آلبوم شماره‌ی یک چاووش – «به یاد عارف» – خوانده است اما این بار در بیاتِ ترک با آهنگسازی و سرپرستی محمدرضا لطفی با گروه شیدا. این اجرای بیات ترک شجریان را بشنوید. اجرای دشتی را هم جداگانه خواهم آورد.
 
عنوان نوشته هم از بیت آخر سایه در این غزل است:
صفای آینه‌ی خواجه بین کزین دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید.
 
غزل سایه چنین آغاز می‌شود:
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید
 
و غزل حافظ چنین آغاز می‌شود:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرف‌اش گل است و نبید
 
 

۱

خیام‌خوانی

گمان نمی‌کنم در میان شاعران و حکیمان ایرانی هیچ کس چون خیام این اندازه ایجاز و این مایه نبوغ در طعنه زدن به هستی داشته باشد. این مرگ‌آگاهی و اعتنا به فنا، هم‌چون آینه‌ای می‌تواند وجودِ اهلِ بینش را یکسره دیگرگون کند. با خود گفتم که چه خوب است امروز، مجموعه‌ای از آوازهایی که روی رباعیات خیام در دستم هست، با شما شریک شوم. قطعه‌ی اول، آوازی است که شجریان در سال ۱۳۷۸ هنگام دریافت مدال پیکاسو در یونسکو، در پاریس، خوانده است. بعدی، گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۱۸۷ است که به همراه گروه زنده‌یاد استاد فرامرز پایور اجرا شده است و مشهور است به «شب نیشابور». قطعات بعدی، آوازهایی است که در آلبوم رباعیات خیام که با دکلمه‌ی احمد شاملو همراه است، آمده است. آخرین قطعه، از موسیقی سریال ابن سینا برگرفته شده است که با صدای صدیق تعریف است و از همه کوتاه‌تر است. لذت ببرید و یادی از هستیِ فناشونده و میرندگی آدمیزاده کنید که: فاکثروا ذکر هادم اللذات!

۲

مانده خاکستر گرمی جایی؟

خیلی چیزها می‌خواستم بنویسم. خاطرم را منصرف می‌کنم به هزار چیز دیگر. اما «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند». با تمام گریه، اما هنوز امید هست و گرما هست و ایمان هست. به احوال روزگار می‌نگرم و با خود زمزمه می‌کنم که:
ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت
بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت
 
سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
بپرسید بپرسید که آن ماه کجا رفت
 
ولی در میان این همه موج تلخی و سیاهی، من هم‌چنان با امید نفس می‌کشم. هم‌چنان زنده‌ام که: «امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!»
 

(قاصدک؛ محمدرضا شجریان؛ پرویز مشکاتیان و همایون شجریان)
۰

آواز تذرو – برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقایق گشت از این خون
نگر تا این شبِ خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا این یادگارِ خونِ سرو است
 
– این ابیات، ناظر به حالی در آینده است؛ اما این آینده، آینه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونین دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خویش / یادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نوید رهایی را با پرگشودنِ خویش به بندیان می‌آورند.
 
 

۰

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همایون، یکی از آوازهای بسیار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همایون دارد). گزیده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهیم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجریان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بیات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان دیگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگیزند و هم آثاری بی‌نظیرند. خصوصاً در ذهن داشتم که یکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بیفزایم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند همیشه، غزل‌هایی که در این آوازها آمده است – خصوصاً غزل‌های حافظ – همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی این‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسیر این غزل‌ها، در مقام حال، بیشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهید برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شیرین، به همراه صدای زنده‌یاد هایده روی تصنیف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چین، هر دو شامل تصنیف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرویز مشکاتیان است؛ دومی هم اجرای گروه پایور است. از ویژگی‌های دیگر دو تا از این قطعات این است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا این قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بیاید. گوش بدهید و لذت ببرید. ترتیب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور دیگری می‌خواهید قطعات را بشنوید – فارغ از این ترتیب – روی هر قطعه جداگانه کلیک کنید.

۰

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پیوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدمیان، زیاد اهل سخن گفتن و شاید هم به عبارتی «هیاهو» نیستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گویند. هیچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نیست. برای فهم مطویات سخن‌شان نیازی به کلید نیست؛ تأویل لازم نیست، مستقیماً می‌توان معانی را به صرافت دریافت. همه این چنین نیستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش این نیست که خودشان آزاد نیستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چیزی را نگوید یا اگر هم می‌گوید چنان بگوید که اهل اشارت نکته را دریابند و نامحرمان و بیگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. این‌ها فقط کارشان سرقت سخن نیست؛ بسیاری از این طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدمیت می‌زنند. آدمیت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصینِ آدمی بیفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نیست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نیست.
این قصه‌ی من و این وبلاگ هم هست. آن‌چه این‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عریان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت دیگر. اما آدمی دیگر به چه زبانی باید بگوید که از بیداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بیان‌های دیگری باید فریاد بزند که تن به ستم، به ریا، به دین‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتیم که دو روزی تازیانه بر گرده‌ی بیداد نکشیدی – که همیشه هم لازم نیست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بیندازیم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌میرد. آدمیت هم‌چنان زنده است و این شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!
قصه‌ی عشق هم از همین قبیل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که یک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همین است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرایی که آدمیتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همین روست که عاشق چه بسا زودتر از دیگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسلیم در برابر بیداد آلوده می‌شود. پس عجیب نیست وقتی که خواجه‌ی شیراز می‌گوید:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم
ناگهان این نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمینه‌ای است برای این‌که دست رد بزنی به سینه‌ی دروغ. این درد، پیوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازارِ این بی‌هیچ‌دردان

بیهوده نیست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم
که گر ز پای در آیم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم!

صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد