۳

آيا خشونت در سرشت انسان است؟

اتفاقی که شب شنبه برای ما رخ داد،‌ می‌توانست برای هر کسی در هر کجا رخ دهد. تصادف و شانس آدم‌ها هم البته در اين ماجرا تفاوت ايجاد می‌کند. اما زير ساخت يک جامعه چگونه بايد باشد که راه خشونت را هموار کند؟ خشونت‌هايی که در ايران، انگليس،‌ آلمان يا آمريکا رخ می‌دهند،‌ آيا همه از يک جنس‌اند؟ شايد تحليل دقيق موضوع نياز به اطلاعات و آمارهای دقيقی دارد که از دست من خارج است،‌ اما عجالتاً می‌توان نمايی کلی از وضعيت به دست داد.

قاعدتاً خشونت از کسی سر می‌زند که يا قدرت در دست اوست،‌ يا از عقوبت عمل خويش نمی‌هراسد و بيمی از مجازات قدرت‌مند ندارد. پليس و نيروهای امنيتی از اين دسته هستند (بماند که از حيث ادب، شخصيت و منش و رفتار تفاوت پليس مثلاً انگليس و ايران از زمين تا آسمان است – حداقل تا جايی که من ديده‌ام). نمونه‌ی قتل آن جوان برزيلی در واقعه‌ی بمب‌گذاری‌های لندن يک نوع آن است. قتل‌های زنجيره‌ای در ايران نوع ديگرش. اقدامات تروريستی اسراييلی‌ها يک نمونه‌ی ديگر. کسی که دست به خشونت می‌زند و قدرت پشت سر اوست، خود را به هيچ کس پاسخگو نمی‌بيند و اصلاً در برخی مواقع حتی با پررويی تمام پای کارش می‌ايستد (مثل اسراييل). اما آيا نوجوان‌های ايران هم مثل نوجوانان انگليس اين اندازه آزاد و رها هستند؟ بهتر بگويم آيا در آن‌جا هم يک نوجوان به خود به اين راحتی اجازه می‌دهد که وقتی که همراه دوستان‌اش در خيابان‌ها قدم می‌زند، مردم را آزار دهد،‌ بترساندشان يا به آن‌ها حمله‌ور شود؟ علی‌الظاهر نه. دليل‌اش شايد اين است که می‌گويند در ايران هنوز کوچک‌ترها برای بزرگ‌ترها احترامی قايل هستند. دوستی می‌گفت بچه‌ی پانزده-شانزده ساله‌ی انگليسی در عمرش حتی يک سيلی نخورده است و بيهوده نيست که تا اين اندازه يله و وقيح باشد. مسأله اين‌جاست:‌ اخلاق را کجا به انسان می‌آموزند؟

ريشه‌ی اصلی مشکل در اخلاق است. اخلاق را آيا حکومت بايد به مردم بياموزاند يا آن را تنفيذ کند؟ جايی که مثل ايران، حکومت متولی دين – و اخلاق هم حتی – می‌شود به جايی می‌رسيم که اخلاق در سطوح وسيع‌تر اجتماعی رو به زوال و فروپاشی می‌رود، چون مردم اخلاق‌شان را از دين اخذ می‌کنند – حداقل ظواهر ماجرا حکايت از اين دارد. جايی هم که دين از سياست و دولت جدا می‌شود، اخلاقی عمومی و سکولار در جامعه جاری می‌شود که بسيار جاها ثمراتی نيکو دارد. اما چه شده است که دست آن اخلاق ديگر به گريبان اين پسربچه‌ی بی‌شرم و حيای مدرسه‌ای نمی‌رسد که در برابر همه، از معلم گرفته تا پدر و مادر می‌ايستد و به راحتی به سخره‌شان می‌گيرد و صريح می‌گويد: «به شما ربطی ندارد!». بدتر اين‌که تا پدر گوشمالی هم بخواهد بدهدش، راست می‌رود سراغ پليس که آی پدرم آزارم داد! نسل پيشين شايد با اصول و موازينی اخلاقی – چه دينی، چه غير دينی- پاره‌ای از آداب مدنی را رعايت می‌کند. نسل تازه اما شورشی است و متمرد. در برابر همه چيز می‌خواهد بايستد. اين جامعه روزی با تکثير اين نسل شورشی رو به فروپاشی نخواهد رفت؟ زنگ خطر را نخست وزير در اين‌جا به صدا در آورده است که اين بچه‌ها دارند مخل آسايش جامعه می‌شوند و بايد جدی‌تر با آن‌ها برخورد کرد. عاقبت‌اش آيا اين نيست که روزی دوباره دولت متولی اخلاق شود؟ نوسان دايم ميان دو سر طيف اخلاق سنتی و اخلاق مدرن،‌ سرسام می‌آورد برای آدم. درست است که اين شورش‌ها، اين بی‌رسمی‌ها،‌ اين قاعده‌ شکستن‌ها و دست‌درازی به حريم انسان‌های ديگر تجويز اخلاق مدرن نيست، اما در اخلاق مدرن روييده است. از آن سوی ديگر، در اخلاق سنتی هم وضع بهتری نداريم. شايد بگويند در سنت فلان کار رواست و بهمان کار ناروا. اما سرشت انسانی در بستر محيط خود می‌رويد و برای‌اش مهم نيست که جامعه سنتی است يا مدرن، دين از سياست جداست يا با آن ممزوج، اخلاق دينی است يا سکولار؟ آخرالامر انگار داريم به يک تصور هابزی از آدمی می‌رسيم که انسان اگر به حال خود رها شود،‌ آن ديو درون‌اش سر بر خواهد آورد و بنيان آسايش و آرامش ديگران را ويران خواهد کرد. تا بازدارنده و هشدار دهنده‌ای جدی و پر قدرت در ميانه نباشد، نمی‌توان به صلح و آسايش و آرامش اميد بست. معضل و پارادوکس قضيه اما در اين است که آن که خود بازدارنده و هشدار دهنده است هم انسان است با تمام خصلت‌های همان انسانی که قرار است مراقب‌اش باشد. نمی‌توان فوق هر قدرتی، قدرتی را در اين عالم فرض کرد. جهان انسانی، انباشته از انسان‌هايی است که هيچ يک از حيث بشر بودن فضيلتی بر ديگری ندارد. «تقوا» را،‌ تعليم اخلاقی و انسانی را چطور می‌شود در يک جامعه نهادينه کرد. هابز، نبض ماجرا را به خوبی لمس کرده است، اما راه‌ حل‌اش هميشه قرين موفقيت نيست. قصه‌ی ما،‌ قصه‌ی سرگردان‌هايی است که يا خر دارند و پالان ندارند يا پالان می‌يابند و خرشان را می‌ربايند، به قول مولوی.

آن يکی خر داشت،‌ پالان‌اش نبود
يافت پالان،‌ گرگ خر را در ربود!

۶

شهيد می‌سازيم و مسئوليت با خدا!

دقت کرده‌ايد در اين فاجعه‌ی دردناکی که رخ داده است چقدر دارد تبليغات می‌شود برای اين‌که جان‌باختگان را شهيد معرفی کنند؟ اين شهيد سازی جدای از امتيازات احتمالی که ممکن است برای خانواده‌های بازماندگان داشته باشد، هزار و يک آفت و زيان دارد. بدتر از همه اين است که مفهوم شهادت به سادگی دارد لوث می‌شود. يک معنای دينی به راحتی به هر اتفاقی که در صحنه‌ی ملی رخ می‌دهد تسری داده می‌شود و آن هم فقط زمانی که دستگاه تبليغاتی صلاح بداند! انگار بخش خاصی از ملت ما، و نه همه‌ی آن‌ها، نظر کردگان خاص حضرت حق‌اند و به سادگی می‌توان «آيات» کتاب خدا را خرج آن‌ها کرد. تکليف ديگرانی که به خاطر سهل‌انگاری، غفلت‌ها و سياست‌های ارباب قدرت جان‌شان را باخته‌اند چی‌ست؟

تلويزيون و رسانه‌های ايران را اين روزها ببينيد. خبرنگارانی که جان باختند، به خاطر يک اشتباه احمقانه، تنها بخشی از خانواده‌ی صدا و سيما نبودند. آن‌ها انسان‌ هم بودند، عضو ملت ايران هم بودند. چرا صدا و سيما نام و ياد آن‌ها را به گروگان گرفته است و گويی ملت ايران تافته‌ای جدا بافته است؟ چرا وقتی که هواپيمای درجه‌داران سپاه سقوط کرد اين همه سوگواری و تبليغات برای شهيد سازی بر پا نشد؟ چرا وقتی وزير راه، آقای دادمان، در سانحه‌ی هوايی کشته شد، اين بحث‌ها نبود؟ عليرضا نوری که کشته شد، کسی شهيدش اعلام کرد؟ فکر نمی‌کنيد اين همه تبليغات، برای اين است که ذهن‌ها از مسأله‌ی اصلی به چيزی ديگر منصرف شود؟ ياد کردن از جان‌باختگان اين فاجعه البته که واجب است و کاری نيکو و پسنديده هم هست، اما تمام ابعاد اين فاجعه همين است؟ که عده‌ای به خاطر هيچ و پوچ جان‌شان را از دست بدهند و بعد مراسمی با شکوه برگزار شود و القاب و عناوينی دهن‌پرکن و مردم‌فريب و مؤمن-گول‌زن خرج شود و مردم باز فراموش کنند تا فاجعه‌ی بعدی؟ قدر و ارزش جان آدميان به همين اندازه است؟ چرا مردم چراهای اصلی را طرح نمی‌کنند؟ چرا هواپيماهای ما فرسوده است و يکی يکی در انتظار سقوط؟ چرا هنوز تحريم ما ادامه دارد؟ چرا برای نوسازی ناوگان هوايی پولی نداريم؟ مسئول هر کسی هست، ملت بايد اين سئوال اصلی را بپرسند. يادمان باشد که تا يکی را «شهيد» اعلام کردند، فريب نخوريم و حواله به تقدير ندهيم. نگويیم که ديگر از امروز جای اين‌ها اعلای عليين است. يادمان باشد که کسانی که جان‌باختگان را «شهيد» کردند، نماينده‌ی خدا نیستند. فقط از طرف خدا، با نيابت شخصی دارند حرف می‌زنند. حساب قيامت و روزجزای رفتگان با ما نيست. مسئوليت ما امنيت و آرامش و آسايش اين دنيای بندگان است. اصلاً آن دنيای آن‌ها به شما چه ربطی دارد؟ آقايان! خيلی وقت است جنگ تمام شده است! مصرف تبليغاتی «شهدا» ديگر ذخيره‌اش دارد ته می‌کشد. لطفاً به جای بازی با دين مردم، دو سه روزی دغدغه‌ای واقعی برای دنيای مردم داشته باشيد. برای آخرت آن‌ها و رستگاری روح‌شان هم دعا کنيد. ولی آش را آن‌قدر شور نکنيد که ملت داغ‌دار فکر کنند داريد حواس‌شان را از مسأله‌ی اصلی پرت می‌کنيد.

آدم جگرش آتش می‌گيرد وقتی می‌بيند اين همه خبرنگار ناگهان می‌سوزند و دود می‌شوند و آقايان به جای توضيح و پی‌گيری فوری ريشه‌ی ماجرا، روی تنها چيزی که مانور تبليغاتی وسيع می‌کنند، عزاداری است و شهيدسازی. يکی بيايد به فکر خانواده‌های اين‌ها باشد. يکی اصلاً به فکر ما باشد! يکی به اين‌ها بگويد تو را به خدا حساب پس بدهید. ما خودمان بلديم عزاداری کنيم. لطفاً این تلويزيون و رادیو را اين‌قدر شلوغ نکنيد. بقيه‌ی کسانی هم که در اين چند ساله در راه مأموريت‌های همين نظام کشته شده‌اند شهيد اعلام کنيد اگر صادق‌ايد در ادعای‌تان. چرا اين «شهادت‌» خود ساخته، شده است امتیازی برای جدا کردن ملت عادی ايران از يک عده‌ی ديگر. همه‌ی ملت ايران می‌توانند شهيد باشند. تو را به خدا مسلمان‌تر از اين باشيد که هستيد!

مطالب مرتبط:
آيت‌الله صانعی: نمی‌شود همه چيز را با تسليت حل کرد!
مسعود برجيان:‌ اين رشته سر دراز دارد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی بعد