۶

هوای ايمان

۱. تا هوا تازه است، ايمان تازه نیست / کاين هوا جز قفل آن دروازه نيست

۲. باز هوای وطن‌ام آرزوست / تکيه به کنعان زدنم آرزوست

۳. هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را / غريب را دلِ سرگشته با وطن باشد

۱

بهانه

سودای تو را بهانه‌ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه‌ای بس باشد
در کشتنِ ما چه می‌زنی تيغ جفا؟
ما را سر تازيانه‌ای بس باشد!

۱

بانگ ارغنون

پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم انا اليه راجعون

پ. ن. «چشمه»

۲

خويشاوندی

برادرم، پدرم، اصل و فصل من عشق است
که خويشِ عشق بماند، نه خويشی نَسَبی
۰

پيشِ چراغ . . .

يک لحظه داغم می‌کشی، يک دم به باغم می‌کشی
پيش چراغم می‌کشی، تا وا شود چشمانِ من
۰

گاهی اوقات . . .

گاهی اوقات آدم برای اين‌که بداند چه چيزهايی دارد، چه نعمت‌هايی دارد و هر روز با آن‌ها زندگی می‌کند و بی‌اعتنا شايد، بی آن‌که آن‌ اندازه که در خور است، قدرشان را بداند، لازم است تلنگری بخورد. و بعضی اوقات تلنگرها حتی اگر در ساده‌ترین پوشش باشد و نه نتيجه‌ی توفان و گردباد و زلزله و سونامی و غيره، کار هزاران زلزله را می‌کنند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها…». و اين «اثقال» است که پدر ما را در آورده است.
۰

در همه حال . . .

وصف حال من، حال هميشگی‌ام، شده است اين تک بيت:
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمی‌شود

و گاهی بسیار ساده، این حال، حالی است که نه حال عرفانی عجيب و غريبی است نه محصول کشف و شهود و جذبه‌ای وصف ناشدنی. حالی است کاملاً بشری. با تمام فراز و نشيب‌های‌اش. گاهی به ديوانگی می‌ماند. ولی رساترين بيان برای‌اش همان چند کلمه‌ی بالاست. و اين حال، حالی است غريب برای آدمی غريب. و چقدر با اين شعر سهراب همدلی کرده‌ام که:
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
کجاست جای رسيدن
و پهن کردن يک فرش . . .
و «گريه می‌جوشد شب و روز از دلم» و حالی است غريب که «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گريند». و غربت‌اش در اين است که اين گريه، در دل می‌جوشد و در دل فرو می‌ریزد و به چشم نمی‌آيد و از ديدگان فرو نمی‌ریزد. و … حتی از آن نوشتن هم به بازی می‌ماند. کاری می‌شود لغو و عبث. می‌شود نمايش و ادا. حالی که گفتنی نباشد،‌ نهفتنی است…. هميشه اندکی تسکین و ذره‌ای آرامش را در لحظه‌ای برای مناجات و دعا يافته‌ام… و «اهل دعا خود ديگرند…» گويی اهل دعا بودن هم به اين سادگی وصف حال هر کسی نيست. اما «اميد که اين فن شريف، چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود»… سخت است که حرمان را با تمام وجودت حس کنی و سخت‌تر آن‌که خودت را تنها ببينی در مواجهه با حرمان و اندوهی مدام از درون چنگ‌ات بزند و خراش‌ات بدهد.

۸

خاموشی شمعی سترگ

وقتی با کسی خو گرفته باشی و سال‌ها با او زيسته باشی، هر خبری از او وجودت را تکان می‌دهد؛ همان حکايت صاحب‌خبر بيامد و من بی‌خبر شدم. رفتن قيصر امين‌پور تکان‌دهنده است برای آدمی که سال‌ها با شعر او عاشقی کرده باشد و اضطراب‌های‌اش را با نجواهای او فرونشانده باشد. وقتی تاريخ رفتن‌اش برای‌ات تصوير شود، عمق فاجعه را بيشتر حس می‌کنی.

عکس از جام جم امروز تا چشم‌ام به عکس‌های استادِ دانشور، دکتر شفيعی کدکنی افتاد که چنان در حال گريستن بود، ناگهان من نيز تمام تن‌ام لرزيد. من نيز گريه از استخوان‌های‌ام جوشيدن گرفت. فکرش را بکنيد که اجل می‌تواند يکايک اين افتخارهای فرهنگ و ادب و شاعری ما را بستاند. فکرش را بکنيد که روزی ممکن است همين استاد شفيعی، سايه‌ی سرفراز شعر و موسيقی، شجريان، مشکاتيان، فرشچيان، خسرو شکيبايی، علی نصيريان، محمدعلی کشاورز و ده‌ها نام بلند ديگر، همين راهِ سرنوشت را بروند. فکرش را بکنيد چقدر تهی‌دست می‌شويم. و چقدر ما در برابر مرگ تهی‌دست‌ايم، به ويژه که مرگ، نمادهای انديشه‌ی ما، فرهنگ ما، ادبِ ما، موسيقیِ ما را نشانه بگيرد. قيصر امين‌پور زيستن‌اش برای من شکل گريستن بود و رفتن‌اش شکل سوختن. قيصر امين‌پور مثل شمعی بود که می‌سوخت و می‌گريست. آری، زمانه‌ی ما برای او تنگ بود.

۵

فضيلت معصيت و آفت طاعت!

بزرگترين آفت طاعت که هميشه در کمين دين‌داران است همين توانايی بر طاعت است. همين که مدتی به تکرار می‌بينی که قدرت بر عمل به آداب و فرايض داری، در آستانه‌ی آن نخوت و عجبِ طاعتی. به همين فخر فروختن می‌توانی و پا به همان ورطه‌ای می‌گذاری که دام اهل طاعت است. يکی از هول‌های بزرگ من هميشه اين بوده است که مباد به خاطر يک دو روز طاعت و عبادت، دماغی پر باد بيابم که به واسطه‌ی آن طاعت‌های حقير بر آن‌ها که اهل طاعت نمی‌دانم‌شان فخری بفروشم. اين طاعت نخستين کاری که می‌کند، شخص عبادت‌کننده را به خويش مطمئن می‌سازد. طمأنينه هميشه از خودِ طاعت نيست. گاه از رضايت نفس است. پس الهی بيزارم از آن طاعت که مرا به عُجب آورد!

اما هر معصيتی آخر معصيت است؟ معصيتی که با آن ستيزه کنی و به دشواری حريف‌اش شوی، آن معصيت معصيت است! معصيتی که به اندک مقاومتی حريف‌اش شوی، بازيچه‌ی اطفال است! «گر پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن». ياد آن جمله‌ی مولا علی می‌افتم که گفت: «کاد العفیف ان يکون ملکا من الملائکه ما المجاهد الشهيد في سبيل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف». عفاف ورزيدن آن هم از سوی کسی که قدرت بر معصيت دارد، او را بالاتر از مجاهد شهيد قرار می‌دهد! خيلی نکته‌ی لطيفی است. بالاتر از اين حتی او را هم‌رديف ملايک می‌نهد. می‌گويند آن‌که قدم در راه مجاهدت نفس می‌نهد و حتی به سرانجام نمی‌رسد، شهيد از دنيا می‌رود. (آری، عشق هم از راه‌های مجاهده با نفس است ديگر). پس هر معصيتی را معصيت نمی‌توان نام نهاد و عصيان در برابر هر معصيتی هنر نيست. معصيتی را می‌توان معصيت ناميد که به دشواری حريف‌اش شده باشی. اين‌که به «عادت» از کنار معصيت بگذری (چون در محيط و شرايط خاصی بزرگ شده‌ای و امکان و «قدرت»‌اش برای‌ات نبوده)، فضيلتی به آدمی نمی‌دهد. اين‌جاست که بعضی معصيت‌ها ناگهان فضيلت می‌يابند. پس الهی! بنده‌ی آن معصيت‌ام که مرا به عذر آورد!

اين حال را کسی می‌داند که از ميان طوفان گذشته باشد. کسی که غرق خون و عرق باشد. کسی که بار هستی بر شانه‌های‌اش سنگينی کرده باشد. و «کجا دانند حالِ ما سبکباران ساحل‌ها». آن‌ها که در بند همين خرده رعايت‌های مستحبی پوسته‌ی دين‌اند و از دين جز همين آداب ظاهر (و آری همان يک تکه‌پارچه) چيزی نمی‌دانند، چه می‌دانند که همين نخوتِ طاعت چه دماری از روزگار آدمی در می‌آورد؟ گمان می‌کنم برای تمام اين ماه رمضان همين دو نکته کفايت است که: «ثلاث مهلكات: شُح مطاع، و هوى متبع، و إعجاب المرء بنفسه؛ ثلاث منجيات: العدل في الرضا والغضب والقصد في الغنى والفقر ومخافة الله في السر والعلانية». پس باقی بهانه است و دغل!

۸

از آن قدر تا اين قدر

می‌گويند – در روايات دينی – که تقدير رخدادهای هر سال در شب قدر آن سال رقم می‌خورد تا سال بعد. ديروز داشتم فکر می‌کردم عموی بزرگ‌ام سه پسر دارد و سه دختر. ناخودآگاه به ياد او افتاده بودم. شب از ايران تلفن زدند. غوغايی به پا بود. آن سه پسر حالا ديگر دو تا شده بودند! هنوز باورم نمی‌شود. همان قاعده‌ی ثابت جاده‌های ناامن ايران و جانِ انسان‌ها، که از خاک کفِ جاده بی‌بهاتر است. نمی‌دانم از کجا و به که بايد شکايت کرد. دست هيچ کس به هيچ جا بند نيست. نه در زمين نه در آسمان. داشتم فکر می‌کردم که اگر تقديرِ رفتنِ او در شب قدرِ سال پيش رقم زده شده بود، يعنی چيز نزديک به يک سال، سايه‌ی آن تقدير بر سرش بوده است و خودش و ديگران از آن بی‌خبر. و اين خبر اگر افشا می‌شد، چه هولی در آدمی می‌افکند، به ويژه که خبر، خبر حادثه‌ای دردناک و تلخ باشد؛ خبر سانحه باشد. با هر که صحبت می‌کردم گوشی تلفن به نفر بعدی می‌رسيد: از پسر عمو به خواهر، از خواهر به مادر و برادر که سخن گفتن نمی‌توانست. و من مبهوت مانده بودم،‌ چنان‌که هميشه در مواجهه با مرگ بهت‌ام می‌زند. همه جا، هر جا، که پای سخن گفتن در ميان باشد، شايد ساعت‌ها بی‌وقفه بگويم و بنويسم. اما پای مرگ که در ميان است، سخن گفتن عبث است و پوچ. گويی تسلا دادن هم پاک از معنا می‌افتد. کاش می‌توانستم آن‌جا باشم و با حضورم سخن بگويم نه با زبان‌ام.

و هنوز همان سرما، همان رنج استخوان‌سوز، همان بهت، همان ناباوری در وجودم جاری است. و آخرش چه بايد گفت؟ تقدير بود! اما ويرانی جاده‌ها و ناامنی آن‌ها تقدير نبود. اين يکی از بی‌کفايتی و بی‌تدبيری آن‌هاست که مدعی کفايت و تدبيرند. ولی می‌شد در آن ساعت او آن‌جا نمی‌بود، اگر آن تقدير نبود. «از چنگ منش اختر بد مهر به در برد. . .».

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد