۱

آن روزِ همايون…

اگر ننويسم گويی تجربه‌ی لحظه‌های ناب‌ام گم می‌شود؛ لحظه‌هايی ديرياب که در اين غبار برپا خاسته به سادگی گم می‌شوند و ته‌نشين آن لحظات نبرد را هم به باد می‌دهند. هوا بوی يوسفِ کنعانی دارد و یعقوب‌وار مضطرب‌حال‌ام و آشفته‌دل… و دل‌سوختگی را چاره‌ای گويی نيست… «هر دم آيد غمی از نو به مبارک‌بادم». هر روز غصه‌ای تازه و قصه‌ای نو. هر روز، حديثِ درازدستیِ کوته‌آستينان. هر روز، حکايتِ اين گُلی که هر دم در دستِ بادی است و جانِ رشک‌آلودِ ما که مدام می‌خواند: «يارب مبادا کامِ رقيبان»… ولی می‌شود به رازِ چشمان‌ات و رمزِ سخن‌ات فکر کرد، می‌شود خود را رها کرد در همان حالِ خوش کودکانه، يا همان هوای پريشانِ «يک لحظه سايه از سرِ ما دورتر مگير» و دل خوش داشت به همين نَفَسی که لابد بايد غنيمت باشد. و که می‌داند که من در حضور تو می‌نشينم اما بارِ سنگين آرزوها و اميدهای قومی، ملتی، جماعتی بر شانه‌ام سنگينی می‌کند؟ که می‌داند که هر اندازه در اين مَرْغ‌زار، شوقِ با تو بودن لذتی ژرف داشته باشد، رنجِ آن «مرغانِ زار» که در قفس‌اند و عمری است نقشِ گل بر ديوارِ قفس زده‌اند، کامِ هر صاحب‌دردِ هوشياری را تلخ می‌کند و هر مستِ حضوری را به آگاهی و رنج می‌کشاند؟ که می‌داند که نه به خود توانيم انديشيدن و نه به ديگری؟ که می‌داند که عمقِ حرمان ما را چگونه می‌توان سنجيدن؟ که می‌داند که اين فریاد که از عمقِ تاریخ در ضمير ما طنين‌انداز است، رنجی است هزارساله، و حاصلِ عشقی هزارساله؟ و چرا نصيبِ عده‌ای از عشقِ تو سرور است و بهجت و حظِ گروهی خون خوردن است و خاموشی؟ و چرا «کوکبِ بختِ مرا هيچ منجم نشناخت»؟ چه شد که رقيبان هر روز چنين می‌تارانندمان؟ چه شد؟ ما را چه افتاده است که تنها چاره‌ی ما آهِ جگرسوز شده است و صيحه‌ی سينه‌گداز؟ تو که نيک می‌دانی نه در اين جهان نه در آن جهان نه در هر جهانی غمی نيست ما را. ما به همان خيالِ تو هم خوش‌ايم و با همين خيال قانع بوده‌ايم و چه گدا همت بوديم! اما روزگاری است، قرنی است، هزاره‌ای است که بيش از خيال از تو می‌طلبيم و ناگهان آفتابِ تو از مشرقِ جامِ دگران طلوع می‌کند!

گفتم می‌شود خدمت کرد. می‌شود سگی بود بر درِ سرای تو.. می‌شود آمد و رفت رقيبان و مهمانان را از دور ديد. ولی دريغ که حتی به سگی شايد نگذرانندت! و خدا را، دادِ ما از اين قوم بستان! و اين تظلم را بشنو، هر چند در سکوت! و ما هر چه بخواهيم و خواهيم خواست، اين تظلم را از خاطر نخواهيم برد (اگر از ياد برديم، تو هم‌اکنون شنيده‌اش گير)! ساعتی می‌شود از خود جدا شد… می‌شود اوج گرفت و با تو بود. خلوتی ساخت که ما باشيم و تو. من باشم و تو. و هيچ نباشد و همه غايب شوند و آن‌گاه نه غمِ این ماند، نه اندوهِ آن. می‌شود مستِ جذبه شد… ولی، هيچ کس اگر نداند، من می‌دانم و تو می‌دانی که اين‌ها ميانِ ما و تو قصه است، قصه! تا کی از اين افسانه‌‌ها؟ تو می‌دانی که جايی که تيغ بر می‌کشند و آن دم که بادِ استغنا می‌وزد (و اين باد هم‌اکنون می‌وزد)،‌ اين نيرنگ و رنگِ ما و من به هيچ نمی‌آيد! تو می‌دانی که نامه‌سياه‌ايم. و اگر ديگران هم نامه‌سياه باشند يا نباشند چه باک؟ دردِ اين است که: ما هر چه هستيم همين‌ايم و از تو هستيم! ما خار يا گياه يا سوسنِ روييده در همين باغ‌ايم! ما را چه می‌کنی؟ بر می‌کَنی؟ می‌سوزانی؟ می‌پرورانی؟ هر چه می‌کنی، بکن! ولی قصدِ هجران مکن! قصد چشاندنِ اين دوری مکن! قصد عزت بخشيدن رقيبان و خوار کردنِ حبيبان مکن، هر چند حبيبانِ درشتی باشند و درشتی کنند چون خار!‌ تو که می‌دانی که «نبضِ عاشق، بی‌ادب بر می‌جهد»،‌ پس ما را به جمعِ طايفه‌ای مبر که در اين هياهو و آشوب درون، در اين زلزله‌ی جان، در اين قيامتِ کبرا، ما را به ادب می‌خوانند! پس بگذار ما را که ادب را از تو بياموزيم و با تو بياموزيم نه از دیگران و با ديگران! … «ای منعم! آخر تا چند باشيم / بر خوانِ وصل‌ات از بی‌نصيبان؟» چند بايد برای تو نوشت؟ بگويم که: «هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی»؟ اگر چنین نبود چه؟ اگر من مغبونِ اين گمان شدم چه؟ چرا نشود و نتوان چون کودکی فغان و زاری کرد و شيرِ لطفِ تو را طلب کرد؟ چرا؟ و تو می‌دانی که يک نفس اگر نگاه کنی، دو عالم را به آهی خاکستر می‌توانيم کرد. تو می‌دانی که چه کوره‌ای را،‌ چه تنوری را، چه آتشفشانی را سال‌ها خاموش و آرام با خود آورده‌ايم و کشانده‌ايم! و تو می‌دانی که اين دوزخ را به همراه صدها مار و عقرب در درون راه برده‌ايم و مدام زهر خورده‌ايم و تلخی کشيده‌ايم. پس تو تلخی مکن! تو که سراپا نازی و يکسره راز! و هر روز، برای دل زمزمه می‌کنم که:
ای مرغِ گرفتار! بمانی و ببينی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست!

و کجاست بازرگانِ ما که به طوطيانِ هندوستان خبرِ محبسِ ما را ببرد؟ کدام طوطی؟ کدام هند؟ کدام رفيق؟… بوی توفان می‌آيد. صدای تندباد است. و کج‌خلقی‌ها و درشتی‌ها به این سو و آن سو می‌کشاندم و … يعقوبِ تيره‌چشم را هوايی که يوسف در آن نفس می‌زند، مضطرب کرده است. و يوسف کی‌ست؟ ما يا تو؟ يعقوب کی‌ست؟ مايیم که عمری است در بنِ چاهی نگون مانده‌ايم از دسيسه‌ی نمامان؟ يا تو که… می‌بينی چطور سرِ رشته را گم می‌کنيم و اول و آخرمان يکی می‌شود؟ می‌بينی بعد از این همه نقش و صنعت چطور به صحرای خُل‌بازی می‌زنيم؟ … يعنی تا فردا می‌توان تاب آورد؟ يعنی به فردا می‌رسيم؟ و به پس فردا؟ يعنی رسيدنی در کار هست اصلاً؟ يعنی همين نيم‌روزِ بر جا مانده، ما نيمه‌جان و خشک‌لب، سود و سرمايه را به باد نخواهيم داد؟ وه که بيزارم، سيرم از قصه گفتن و حکايت کردن! بيا و تمام کن اين همه شکايت را! به ستوه آمديم از اين هم گِلِه (دور از گوش رقيبان؛ کر باد گوش رقيبان! کور باد چشمِ رقيبان!). «بيا و اين غزلِ کهنه را تمام کن». بيا و اين قصه‌ی تکراری ما را ختم کن! بيا! «بيا، بيا دلدارِ من، در آ، در آ در کارِ من». بيا، بيا، «ای يوسفِ کنعانِ من!». ذله شديم بس‌که گفتيم بيا و ديده بر در دوختیم. تو هم خسته شدی بس که من نوشتم! يعنی می‌خوانی اين‌ها را؟ واقعاً می‌خوانی؟ يا بازی داده‌ای ما را؟ و می‌دانی که ما بازی‌خورده هم اگر باشيم، هنوز گرمِ بازی می‌مانيم و تجاهل می‌کنيم؛ پس نفسی، نيم‌نگاهی، چشمی از مغرب، به مشرق بينداز! … «سوختگان بر سرِ ره منتظرند».

۳

اين شادمانی سوگ‌ناک

حال غریبی است. حالی است شگفت. می‌شود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما ديو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ می‌شود شاد بود و غم‌ناک؟ می‌شود بر اوج افلاک باشی، ولی بار کهکشان بر شانه‌ات سنگينی کند؟ می‌شود در حضورِ دوست باشی و باز هم در حسرتِ «نکته‌ی روح‌فزا از دهنِ دوست» باشی و چشم‌انتظارِ «نامه‌ی خوش‌خبر از عالمِ اسرار»؟ می‌شود؟ می‌شود که با او باشی و چون حلقه بر در؟ می‌شود که در پيش چشمان‌اش باشی و با حسرت و حرمان‌ديده بگويی که:
شکرِ آن‌را که تو در عشرتی ای مرغِ چمن
به اسيرانِ قفس مژده‌ی گلزار بيار
به وفای تو که خاکِ رهِ آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد
ساقيا آن قدحِ آينه‌کردار بيار؟
می‌شود هنوز از «جور رقيب» ناليد؟ (رقيب يعنی آن‌که ميان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد نه آن‌که با عاشق رقابت می‌کند). شدنی است، آری. اما شرايطی دارد که در آن شرايط می‌توان از جور رقيب در همه حالی گذشت. ولی امان از اين حسرت. فرياد از اين حرمان! همين که عاشقِ سوخته‌دل را وا می‌دارد از سر سوز بگويد:
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
بندگان را ز برِ خويش جدا می‌داری
تشنه‌ی باديه را هم به زلالی در ياب
به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاه‌اش که مرا می‌داری
ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا می‌داری!
ولی… «ساغرِ ما»؟ اساساً از کی ما صاحبِ ساغری اختصاصی بوديم؟ از کی ما را از جرعه‌ی زلالِ تو نصيبی بوده است؟ گاهی اوقات آدم باورش می‌شود که سزاوار بيش از اين نيست و حرمان همان نصيب ازلی است. ولی دل‌مان به همين امیدی خوش است که در پرده‌ی غيب نهان است! يعنی تو بندگان را به همان وضعِ دگران می‌داری؟ يا بندگی تعريفی ديگر دارد؟ که هر چه این خیلِ سرگشته و حرمان زده می‌کنند مقبول نمی‌افتد و مدام بايد اين سوختگان اشک‌ريزان مناجات کنند که:
چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بيدل نمی‌شود مقبول؟
ولی چه سود؟ آخرِ کار هم بايد دردمندانه بگويی که:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالای کس کوتاه نيست!

آخرالامر متهم و مغبون ماجرا همين عاشقِ پاشکسته‌ی دايره‌ی قضاست! دايره‌ی قضا، آری. دايره‌ای که سال‌هاست در آن سرگردان‌ايم. ما شده‌ايم مثل قومِ موسی که چهل سال سرگردان تيه بودند. ما همان سرگشتگان بيابان هستيم که جرم‌مان هم هنوز معلوم نشده است!‌ شايد يکی در همان نسل‌های پيشين جنايتی عظما کرده است که قومی، ملتی، جماعتی امروز بايد تاوان‌اش را پس بدهد! اين شکايت را از که بايد به کجا برد؟ ولی… هنوز بايد گله کرد از غصه؟ شايد نبايد!‌ ولی چه سود که خيل لشکرِ غم مهيب است و:
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
و حديث اول و آخرِ ما همين شکستگی دل است، شکستگی دل! شايد اين چند روز آتی، هر چه اگر نصيب‌مان نشد، دست‌کم دلی شکسته حاصل شد! شايد فردای محشر تو خريدارِ همين دل‌شکسته‌ي حرمان ديده و حسرت‌کشيده شدی. اين روزها اشک حسرت در چشم داريم و آرزويی که دلِ خويش بر سر آن بر باد خواهيم داد! امروز مدام با خود می‌گفتم که تا اين‌جا همين دل‌سوختگی است که حاصل ماست. پیرامون خود را که می‌نگرم، ديگران حاصل‌‌شان شوق است و شادی. اشکِ آن‌ها از شوق است و اشکِ ما از حسرت! دريغا بر ما و دريغا بر سرنوشتِ رقم‌زده در خونِ ما! ما استغاثه‌ی خود را به نزدِ تو آورديم. تو دانی و ما. تو دانی و دلِ ما. تو دانی و حسرتِ‌ ما. تو دانی و حرمانِ ما. تو دانی و رنج‌ديدگی و مظلمه‌ی ما. تو دانی و حيرتِ ما. تو دانی و غربتِ ما.

هر می لعل کزان دست بلورين ستديم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بماند!

۶

هوای ايمان

۱. تا هوا تازه است، ايمان تازه نیست / کاين هوا جز قفل آن دروازه نيست

۲. باز هوای وطن‌ام آرزوست / تکيه به کنعان زدنم آرزوست

۳. هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را / غريب را دلِ سرگشته با وطن باشد

۱

بهانه

سودای تو را بهانه‌ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه‌ای بس باشد
در کشتنِ ما چه می‌زنی تيغ جفا؟
ما را سر تازيانه‌ای بس باشد!

۱

بانگ ارغنون

پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم انا اليه راجعون

پ. ن. «چشمه»

۲

خويشاوندی

برادرم، پدرم، اصل و فصل من عشق است
که خويشِ عشق بماند، نه خويشی نَسَبی
۰

پيشِ چراغ . . .

يک لحظه داغم می‌کشی، يک دم به باغم می‌کشی
پيش چراغم می‌کشی، تا وا شود چشمانِ من
۰

گاهی اوقات . . .

گاهی اوقات آدم برای اين‌که بداند چه چيزهايی دارد، چه نعمت‌هايی دارد و هر روز با آن‌ها زندگی می‌کند و بی‌اعتنا شايد، بی آن‌که آن‌ اندازه که در خور است، قدرشان را بداند، لازم است تلنگری بخورد. و بعضی اوقات تلنگرها حتی اگر در ساده‌ترین پوشش باشد و نه نتيجه‌ی توفان و گردباد و زلزله و سونامی و غيره، کار هزاران زلزله را می‌کنند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها…». و اين «اثقال» است که پدر ما را در آورده است.
۰

در همه حال . . .

وصف حال من، حال هميشگی‌ام، شده است اين تک بيت:
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمی‌شود

و گاهی بسیار ساده، این حال، حالی است که نه حال عرفانی عجيب و غريبی است نه محصول کشف و شهود و جذبه‌ای وصف ناشدنی. حالی است کاملاً بشری. با تمام فراز و نشيب‌های‌اش. گاهی به ديوانگی می‌ماند. ولی رساترين بيان برای‌اش همان چند کلمه‌ی بالاست. و اين حال، حالی است غريب برای آدمی غريب. و چقدر با اين شعر سهراب همدلی کرده‌ام که:
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
کجاست جای رسيدن
و پهن کردن يک فرش . . .
و «گريه می‌جوشد شب و روز از دلم» و حالی است غريب که «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گريند». و غربت‌اش در اين است که اين گريه، در دل می‌جوشد و در دل فرو می‌ریزد و به چشم نمی‌آيد و از ديدگان فرو نمی‌ریزد. و … حتی از آن نوشتن هم به بازی می‌ماند. کاری می‌شود لغو و عبث. می‌شود نمايش و ادا. حالی که گفتنی نباشد،‌ نهفتنی است…. هميشه اندکی تسکین و ذره‌ای آرامش را در لحظه‌ای برای مناجات و دعا يافته‌ام… و «اهل دعا خود ديگرند…» گويی اهل دعا بودن هم به اين سادگی وصف حال هر کسی نيست. اما «اميد که اين فن شريف، چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود»… سخت است که حرمان را با تمام وجودت حس کنی و سخت‌تر آن‌که خودت را تنها ببينی در مواجهه با حرمان و اندوهی مدام از درون چنگ‌ات بزند و خراش‌ات بدهد.

۸

خاموشی شمعی سترگ

وقتی با کسی خو گرفته باشی و سال‌ها با او زيسته باشی، هر خبری از او وجودت را تکان می‌دهد؛ همان حکايت صاحب‌خبر بيامد و من بی‌خبر شدم. رفتن قيصر امين‌پور تکان‌دهنده است برای آدمی که سال‌ها با شعر او عاشقی کرده باشد و اضطراب‌های‌اش را با نجواهای او فرونشانده باشد. وقتی تاريخ رفتن‌اش برای‌ات تصوير شود، عمق فاجعه را بيشتر حس می‌کنی.

عکس از جام جم امروز تا چشم‌ام به عکس‌های استادِ دانشور، دکتر شفيعی کدکنی افتاد که چنان در حال گريستن بود، ناگهان من نيز تمام تن‌ام لرزيد. من نيز گريه از استخوان‌های‌ام جوشيدن گرفت. فکرش را بکنيد که اجل می‌تواند يکايک اين افتخارهای فرهنگ و ادب و شاعری ما را بستاند. فکرش را بکنيد که روزی ممکن است همين استاد شفيعی، سايه‌ی سرفراز شعر و موسيقی، شجريان، مشکاتيان، فرشچيان، خسرو شکيبايی، علی نصيريان، محمدعلی کشاورز و ده‌ها نام بلند ديگر، همين راهِ سرنوشت را بروند. فکرش را بکنيد چقدر تهی‌دست می‌شويم. و چقدر ما در برابر مرگ تهی‌دست‌ايم، به ويژه که مرگ، نمادهای انديشه‌ی ما، فرهنگ ما، ادبِ ما، موسيقیِ ما را نشانه بگيرد. قيصر امين‌پور زيستن‌اش برای من شکل گريستن بود و رفتن‌اش شکل سوختن. قيصر امين‌پور مثل شمعی بود که می‌سوخت و می‌گريست. آری، زمانه‌ی ما برای او تنگ بود.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد