۱

گواهی

بعضی گواهی‌ها احتياج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای اين‌که بفهمی يکی چه ميزان از سلامتِ درون بهره دارد، کافی است به روی‌اش بنگری. البته بايد از اين سو هم آينه‌ای داشته باشی ورنه قديسِ قديسان را هم که پيش روی‌ات نهند، ناپاک می‌بينی‌اش: «ديو آدم را نبيند غير طين». پس گواهی اين است:
يوسف کنعانی‌ام، روی چو ماهم گواست
هيچ کس از آفتاب، خط و گواهان نخواست!

و اين خضوع و فروتنی در برابر اوليا عجب چيز شگفتی است. اين‌که به روی کسی بنگری، به صورتِ کسی بنگری و سيرتی ببينی نورانی، کارِ هر کسی نيست. يعنی «ديده می‌بايد که باشد شه شناس»، ولی تنها ديده نيست که کار می‌کند. روی چو ماهی هم بايد. يوسفی هم بايد. حسنی و جمالی از درون نيز بايد. به رنگ و نيرنگ نمی‌شود در مجمع خوبان ميان‌داری کرد.
دم از ممالکِ خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامانِ ماه‌رو داری!
بايد «چيز»ی باشد. «آن»ی بايد باشد. سری، رمزی بايد باشد. چيزی که به اشاره می‌رود و می‌آيد:
نشود فاشِ کسی آن‌چه ميانِ من و توست
تا اشاراتِ نظر نامه‌رسانِ من و توست…

ولی تو که خود سراپا رازی و ناز، من کشته‌ی آن «راززدايی»ِ توام!

۰

آينه

روی جانان طلبی، آينه را قابل ساز
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
۵

روز واقعه (*) . . . با خداوندِ قيامت . . .

۱. يا ايها الذين آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَيْهِ تُحشرون (سوره‌ی انفال (۸)، آيه‌ی ۲۴).

۲. آدم می‌تواند مغلق بگويد. می‌تواند زبان و بيان‌اش را تماماً بسپارد به حافظه‌اش که همه‌ی دفينه‌های خيال را بيرون بکشد تا حال‌اش را بنويسد. اما اين حال، اين تجربه، اين ذوق، اين درک، اين دريافت برای من امروز تنها در دو نام قدسی خلاصه شد؛ دو نامی که ساعت‌ها ذکر حلقه‌ی تسبيح‌ام بود (بله، رشته‌ی تسبيح‌ام به حقيقت امروز پاره شد!). اين دو نام، ترجمانِ حالِ من بودند: سلام و مؤمن! سلامی که مژده‌بخش سلامت و صلح و آسايش درون و برون بود؛ و مؤمنی که هم ايمان می‌بخشد و هم امنيت. این حس امنيت و سلامت، اين حس بودن در سايه‌ی کسی – نه هر ناکسی – این حس، حسی بود نو، تازه، بديع. اين از آن مواجيدی است که هرگز نيازموده بودم، بی هيچ اغراقی. آن يک ساعتِ ميهمانی، آن يک ساعت نشستن در ضيافتِ نگاه و سخنِ تو چندان که به درنگ در بنِ دندانِ جان مزمزه شده، نشئه‌ای در جان انداخت که هيچ شراب مردافکنی نصيبِ کسی نتواند کردن (و من اين معنی را نيک می‌دانم و می‌شناسم!). گويی ناگهان پس از يک بيماری دراز، سلامت باز آمده باشد و نقاهت سپری گشته. گويی سينه‌ات گشاده شده است. گويی باری از دوش‌ات بر زمين نهاده‌اند. گويی قدم به قدمِ مصطفی اين آيات را چشيدم که: الم نشرح لک صدرک؟ و وضعنا عنک وزرک؟ گويی وحی را آزمودم، تازه تازه. گويی هُرمِ کلماتِ وحی بر لبان‌ام جاری شده باشد پس از شنيدنِ مستقيمِ آن‌ها! گويی … نه،‌ همین است، گويی حاجی از حج‌اش بازگشته و يکايک مناسکِ زيارت به جای آورده باشد و هنگام بازگشت، آدمی ديگر شده باشد! گويی… مو به مو، اين ابيات آن قصيده‌ی اعترافيه‌ی ناصر خسرو را آزمودم که: ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر… تا آن‌جا که می‌گويد: «ما جرم چه کردیم نزاديم بدان وقت؟ / محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟» و به عيان ديدم که اگر حرمانی هم هست، از این يک وجه نيست! و گويی يک‌جا تمام انبيا با هم در مجلسی آسمانی به ميهمانی زمين آمده باشند… بگذريم.

۳. همان که گفتم، مغلق‌گويی و شطاحی موقوف! حالِ خوشی بود. حالِ رهايی، حالِ آزادی، حالِ آزمودن و ديدن و چشيدن ولايتِ مولا. حالِ باز شدنِ «بند رقيت» از پای جان. حال که خوش می‌شود، يادِ دوستان فراوان می‌رود. خويشان، دوستان، رفيقان، نازنينان، رفتگان و ماندگان (و حتی نامدگان)، به قطار از پيش چشمان‌ام رژه می‌رفتند آن‌گاه که حضوری بود و اشکِ شوقی و ناله‌ای شکسته در گلو. و حاصلِ صفای باطن هر کسی، به هر آيينی يا به هر ضد-آيينی که باشد، همين لحظات نازکیِ دل و جان است. و همين نازکای جان است که آدمی را همچون حرير می‌کند. آدمی را نازک می‌کند. آدمی را شفاف می‌کند. آدمی را سبک می‌کند. و سبکی است که پرِ پرواز می‌دهدت. و همين حال است که خوش است. همين نفسِ بی‌خويشی است که حاصل کارگهِ کون و مکان است. همين است که اگر روزی کار جهان سرآيد، بی آن، نقش مقصود از اين کارگه نخوانده رفته‌ای! همين بی‌خويشتنی. همين رهايی. همين غيبت بغض و کينه. همين زلالِ جاری صلح و امنيت.

۴. و اما قيامت… هر چه هست در همان آيه‌ی بالاست. همان است قيامتی که رفت و قائم، خروشی در جانِ مرده‌ی… در جانِ مردگان انداخت! همين که «طاعتِ قيامت به شرط رفعِ تعيين اوقات کنند». و اين نکته‌ای است که هر خاطری در نيابد!

۵. و آخرِ‌ کار، تبسمی می‌ماند به پهنای صورت! تبسمی که به دست، به انگشتانِ خويش، نشان‌اش دادی که: در اين دين، در اين آيين، نشانی از غم نيست. غم برای ما نيست. غم از جان‌تان دور باد. شاد باشيد و تبسم بر لب داشته باشید. اين طريقه، طريقه‌ی شادمانی است که شادی نعمتِ خداوندی است و شکرانه‌ی اين نعمت، دست افشاندن و پای‌ کوبيدن است. که «چشمِ کوران آن خسارت را بديد». وقتی خسارتی نباشد، همه شادی است و طرب. پس «به شادیِ رخِ گل، بيخِ غم ز دل بر کن»!

۶. و … و تو چه شيرينی! «شاهِ شمشاد قدان، خسروِ شيرين‌دهنان»ی. هر چه که باشد، ما از تو نصيبِ شيرينی و حلاوت برده‌ايم. من از تو شيرين گشته‌ام. من به آواز لالايی تو در خواب رفته‌ام و دستِ تو گهواره‌ام جنبانده است. پس جای حيرت نيست اگر «کاهِ سرگشته را کهربا می‌کشد». هست؟ و آری تو خود به زبان و بی‌پرده گفتی که: «تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود»؟ و ما هم خواستيم. طلب کرديم. و اجابت‌اش بر تو باد: شأن سليمانی را! حکمتِ سليمانی و «رب زدنی علما» را و ملکتِ سليمانی را! هم منطق‌الطيری بايد تا «سليمانِ لسين معنوی» باشيم و هم خاتمی بايد که جهان به زير اين نگين باشد. باقی را خود بهتر دانی. هر چه خواهی کن!

۷. و مشکل؟ عظيم‌ترين گردنه و صعب‌ترين عقبه در اين راه، خودِ من‌ام! خودِ خويشتنِ من! خودِ تنِ من و خودِ جانِ من! اين من را از ميانه بردار. آن وقت ذوالفقاری در کف‌ام نه و به ميدان‌ام فرست تا جگرآوری کنم برای‌ات. اين من را بستان تا زهر را بسان انگبين در کام گيرم و باک‌ام از هيچ ذی‌وجودی نباشد، «خاصه که يار با من»!

۸. شادم از تو، و شادم از او که مرا در اين ميانه‌ی واقعه، استظهاری بود.

(*) به روزِ واقعه، تابوتِ ما ز سرو کنيد / که می‌رويم به داغِ بلندبالايی. (حافظ؛ حافظِ خودم، نه حافظِ دگران!)

۱

ايمان…

۱. حالِ خونين دلان که گويد باز؟
وز فلک خونِ خُم که جويد باز؟…
۲. قالوآ آمنا برب العالمين رب موسیٰ و هٰرون…و أورثنا القوم الذين کانوا يُستَضْعفون مشٰرق الأرض و مغٰربها التی بارکنا فيها…
۳. . . .
۰

شکار

ز پگاه میرِ خوبان به شکار می‌خرامد…
۰

بيابان

کرانه‌ی بيابان، ناپيدا. ما تشنه و راه دراز. جگرها تف‌ديده. پس کی به فرياد می‌رسی؟
۱

فرمان…شعر… تلقين… قرآن!

۱. ای که ميانِ جانِ من تلقينِ شعرم می‌کنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم!

۲. «و اذا سألک عبادی عنی فانی قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان، فليستجيبوا لي فليؤمنوا بي لعلهم يرشدون»

۳. مهمانِ خويش‌ام برده‌ای، خوانِ کرم گسترده‌ای
گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

پ. ن. اين است رسمِ مهمان‌نوازی؟ حال، من، بی‌ادب و گوشه‌ی نان شکسته! کرمِ تو کجا رفت؟! می‌دانی که هميشه در خواب و بيداری خوانده‌ايم که: «تو مگو ما را بدان شه بار نيست / با کريمان کارها دشوار نيست»؟ پس تو چرا؟ تو که اين‌گونه نبودی؟ گستاخ‌تر از اين بايد با تو گفت؟!

۱

آن روزِ همايون…

اگر ننويسم گويی تجربه‌ی لحظه‌های ناب‌ام گم می‌شود؛ لحظه‌هايی ديرياب که در اين غبار برپا خاسته به سادگی گم می‌شوند و ته‌نشين آن لحظات نبرد را هم به باد می‌دهند. هوا بوی يوسفِ کنعانی دارد و یعقوب‌وار مضطرب‌حال‌ام و آشفته‌دل… و دل‌سوختگی را چاره‌ای گويی نيست… «هر دم آيد غمی از نو به مبارک‌بادم». هر روز غصه‌ای تازه و قصه‌ای نو. هر روز، حديثِ درازدستیِ کوته‌آستينان. هر روز، حکايتِ اين گُلی که هر دم در دستِ بادی است و جانِ رشک‌آلودِ ما که مدام می‌خواند: «يارب مبادا کامِ رقيبان»… ولی می‌شود به رازِ چشمان‌ات و رمزِ سخن‌ات فکر کرد، می‌شود خود را رها کرد در همان حالِ خوش کودکانه، يا همان هوای پريشانِ «يک لحظه سايه از سرِ ما دورتر مگير» و دل خوش داشت به همين نَفَسی که لابد بايد غنيمت باشد. و که می‌داند که من در حضور تو می‌نشينم اما بارِ سنگين آرزوها و اميدهای قومی، ملتی، جماعتی بر شانه‌ام سنگينی می‌کند؟ که می‌داند که هر اندازه در اين مَرْغ‌زار، شوقِ با تو بودن لذتی ژرف داشته باشد، رنجِ آن «مرغانِ زار» که در قفس‌اند و عمری است نقشِ گل بر ديوارِ قفس زده‌اند، کامِ هر صاحب‌دردِ هوشياری را تلخ می‌کند و هر مستِ حضوری را به آگاهی و رنج می‌کشاند؟ که می‌داند که نه به خود توانيم انديشيدن و نه به ديگری؟ که می‌داند که عمقِ حرمان ما را چگونه می‌توان سنجيدن؟ که می‌داند که اين فریاد که از عمقِ تاریخ در ضمير ما طنين‌انداز است، رنجی است هزارساله، و حاصلِ عشقی هزارساله؟ و چرا نصيبِ عده‌ای از عشقِ تو سرور است و بهجت و حظِ گروهی خون خوردن است و خاموشی؟ و چرا «کوکبِ بختِ مرا هيچ منجم نشناخت»؟ چه شد که رقيبان هر روز چنين می‌تارانندمان؟ چه شد؟ ما را چه افتاده است که تنها چاره‌ی ما آهِ جگرسوز شده است و صيحه‌ی سينه‌گداز؟ تو که نيک می‌دانی نه در اين جهان نه در آن جهان نه در هر جهانی غمی نيست ما را. ما به همان خيالِ تو هم خوش‌ايم و با همين خيال قانع بوده‌ايم و چه گدا همت بوديم! اما روزگاری است، قرنی است، هزاره‌ای است که بيش از خيال از تو می‌طلبيم و ناگهان آفتابِ تو از مشرقِ جامِ دگران طلوع می‌کند!

گفتم می‌شود خدمت کرد. می‌شود سگی بود بر درِ سرای تو.. می‌شود آمد و رفت رقيبان و مهمانان را از دور ديد. ولی دريغ که حتی به سگی شايد نگذرانندت! و خدا را، دادِ ما از اين قوم بستان! و اين تظلم را بشنو، هر چند در سکوت! و ما هر چه بخواهيم و خواهيم خواست، اين تظلم را از خاطر نخواهيم برد (اگر از ياد برديم، تو هم‌اکنون شنيده‌اش گير)! ساعتی می‌شود از خود جدا شد… می‌شود اوج گرفت و با تو بود. خلوتی ساخت که ما باشيم و تو. من باشم و تو. و هيچ نباشد و همه غايب شوند و آن‌گاه نه غمِ این ماند، نه اندوهِ آن. می‌شود مستِ جذبه شد… ولی، هيچ کس اگر نداند، من می‌دانم و تو می‌دانی که اين‌ها ميانِ ما و تو قصه است، قصه! تا کی از اين افسانه‌‌ها؟ تو می‌دانی که جايی که تيغ بر می‌کشند و آن دم که بادِ استغنا می‌وزد (و اين باد هم‌اکنون می‌وزد)،‌ اين نيرنگ و رنگِ ما و من به هيچ نمی‌آيد! تو می‌دانی که نامه‌سياه‌ايم. و اگر ديگران هم نامه‌سياه باشند يا نباشند چه باک؟ دردِ اين است که: ما هر چه هستيم همين‌ايم و از تو هستيم! ما خار يا گياه يا سوسنِ روييده در همين باغ‌ايم! ما را چه می‌کنی؟ بر می‌کَنی؟ می‌سوزانی؟ می‌پرورانی؟ هر چه می‌کنی، بکن! ولی قصدِ هجران مکن! قصد چشاندنِ اين دوری مکن! قصد عزت بخشيدن رقيبان و خوار کردنِ حبيبان مکن، هر چند حبيبانِ درشتی باشند و درشتی کنند چون خار!‌ تو که می‌دانی که «نبضِ عاشق، بی‌ادب بر می‌جهد»،‌ پس ما را به جمعِ طايفه‌ای مبر که در اين هياهو و آشوب درون، در اين زلزله‌ی جان، در اين قيامتِ کبرا، ما را به ادب می‌خوانند! پس بگذار ما را که ادب را از تو بياموزيم و با تو بياموزيم نه از دیگران و با ديگران! … «ای منعم! آخر تا چند باشيم / بر خوانِ وصل‌ات از بی‌نصيبان؟» چند بايد برای تو نوشت؟ بگويم که: «هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی»؟ اگر چنین نبود چه؟ اگر من مغبونِ اين گمان شدم چه؟ چرا نشود و نتوان چون کودکی فغان و زاری کرد و شيرِ لطفِ تو را طلب کرد؟ چرا؟ و تو می‌دانی که يک نفس اگر نگاه کنی، دو عالم را به آهی خاکستر می‌توانيم کرد. تو می‌دانی که چه کوره‌ای را،‌ چه تنوری را، چه آتشفشانی را سال‌ها خاموش و آرام با خود آورده‌ايم و کشانده‌ايم! و تو می‌دانی که اين دوزخ را به همراه صدها مار و عقرب در درون راه برده‌ايم و مدام زهر خورده‌ايم و تلخی کشيده‌ايم. پس تو تلخی مکن! تو که سراپا نازی و يکسره راز! و هر روز، برای دل زمزمه می‌کنم که:
ای مرغِ گرفتار! بمانی و ببينی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست!

و کجاست بازرگانِ ما که به طوطيانِ هندوستان خبرِ محبسِ ما را ببرد؟ کدام طوطی؟ کدام هند؟ کدام رفيق؟… بوی توفان می‌آيد. صدای تندباد است. و کج‌خلقی‌ها و درشتی‌ها به این سو و آن سو می‌کشاندم و … يعقوبِ تيره‌چشم را هوايی که يوسف در آن نفس می‌زند، مضطرب کرده است. و يوسف کی‌ست؟ ما يا تو؟ يعقوب کی‌ست؟ مايیم که عمری است در بنِ چاهی نگون مانده‌ايم از دسيسه‌ی نمامان؟ يا تو که… می‌بينی چطور سرِ رشته را گم می‌کنيم و اول و آخرمان يکی می‌شود؟ می‌بينی بعد از این همه نقش و صنعت چطور به صحرای خُل‌بازی می‌زنيم؟ … يعنی تا فردا می‌توان تاب آورد؟ يعنی به فردا می‌رسيم؟ و به پس فردا؟ يعنی رسيدنی در کار هست اصلاً؟ يعنی همين نيم‌روزِ بر جا مانده، ما نيمه‌جان و خشک‌لب، سود و سرمايه را به باد نخواهيم داد؟ وه که بيزارم، سيرم از قصه گفتن و حکايت کردن! بيا و تمام کن اين همه شکايت را! به ستوه آمديم از اين هم گِلِه (دور از گوش رقيبان؛ کر باد گوش رقيبان! کور باد چشمِ رقيبان!). «بيا و اين غزلِ کهنه را تمام کن». بيا و اين قصه‌ی تکراری ما را ختم کن! بيا! «بيا، بيا دلدارِ من، در آ، در آ در کارِ من». بيا، بيا، «ای يوسفِ کنعانِ من!». ذله شديم بس‌که گفتيم بيا و ديده بر در دوختیم. تو هم خسته شدی بس که من نوشتم! يعنی می‌خوانی اين‌ها را؟ واقعاً می‌خوانی؟ يا بازی داده‌ای ما را؟ و می‌دانی که ما بازی‌خورده هم اگر باشيم، هنوز گرمِ بازی می‌مانيم و تجاهل می‌کنيم؛ پس نفسی، نيم‌نگاهی، چشمی از مغرب، به مشرق بينداز! … «سوختگان بر سرِ ره منتظرند».

۳

اين شادمانی سوگ‌ناک

حال غریبی است. حالی است شگفت. می‌شود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما ديو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ می‌شود شاد بود و غم‌ناک؟ می‌شود بر اوج افلاک باشی، ولی بار کهکشان بر شانه‌ات سنگينی کند؟ می‌شود در حضورِ دوست باشی و باز هم در حسرتِ «نکته‌ی روح‌فزا از دهنِ دوست» باشی و چشم‌انتظارِ «نامه‌ی خوش‌خبر از عالمِ اسرار»؟ می‌شود؟ می‌شود که با او باشی و چون حلقه بر در؟ می‌شود که در پيش چشمان‌اش باشی و با حسرت و حرمان‌ديده بگويی که:
شکرِ آن‌را که تو در عشرتی ای مرغِ چمن
به اسيرانِ قفس مژده‌ی گلزار بيار
به وفای تو که خاکِ رهِ آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد
ساقيا آن قدحِ آينه‌کردار بيار؟
می‌شود هنوز از «جور رقيب» ناليد؟ (رقيب يعنی آن‌که ميان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد نه آن‌که با عاشق رقابت می‌کند). شدنی است، آری. اما شرايطی دارد که در آن شرايط می‌توان از جور رقيب در همه حالی گذشت. ولی امان از اين حسرت. فرياد از اين حرمان! همين که عاشقِ سوخته‌دل را وا می‌دارد از سر سوز بگويد:
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
بندگان را ز برِ خويش جدا می‌داری
تشنه‌ی باديه را هم به زلالی در ياب
به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاه‌اش که مرا می‌داری
ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا می‌داری!
ولی… «ساغرِ ما»؟ اساساً از کی ما صاحبِ ساغری اختصاصی بوديم؟ از کی ما را از جرعه‌ی زلالِ تو نصيبی بوده است؟ گاهی اوقات آدم باورش می‌شود که سزاوار بيش از اين نيست و حرمان همان نصيب ازلی است. ولی دل‌مان به همين امیدی خوش است که در پرده‌ی غيب نهان است! يعنی تو بندگان را به همان وضعِ دگران می‌داری؟ يا بندگی تعريفی ديگر دارد؟ که هر چه این خیلِ سرگشته و حرمان زده می‌کنند مقبول نمی‌افتد و مدام بايد اين سوختگان اشک‌ريزان مناجات کنند که:
چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بيدل نمی‌شود مقبول؟
ولی چه سود؟ آخرِ کار هم بايد دردمندانه بگويی که:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالای کس کوتاه نيست!

آخرالامر متهم و مغبون ماجرا همين عاشقِ پاشکسته‌ی دايره‌ی قضاست! دايره‌ی قضا، آری. دايره‌ای که سال‌هاست در آن سرگردان‌ايم. ما شده‌ايم مثل قومِ موسی که چهل سال سرگردان تيه بودند. ما همان سرگشتگان بيابان هستيم که جرم‌مان هم هنوز معلوم نشده است!‌ شايد يکی در همان نسل‌های پيشين جنايتی عظما کرده است که قومی، ملتی، جماعتی امروز بايد تاوان‌اش را پس بدهد! اين شکايت را از که بايد به کجا برد؟ ولی… هنوز بايد گله کرد از غصه؟ شايد نبايد!‌ ولی چه سود که خيل لشکرِ غم مهيب است و:
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
و حديث اول و آخرِ ما همين شکستگی دل است، شکستگی دل! شايد اين چند روز آتی، هر چه اگر نصيب‌مان نشد، دست‌کم دلی شکسته حاصل شد! شايد فردای محشر تو خريدارِ همين دل‌شکسته‌ي حرمان ديده و حسرت‌کشيده شدی. اين روزها اشک حسرت در چشم داريم و آرزويی که دلِ خويش بر سر آن بر باد خواهيم داد! امروز مدام با خود می‌گفتم که تا اين‌جا همين دل‌سوختگی است که حاصل ماست. پیرامون خود را که می‌نگرم، ديگران حاصل‌‌شان شوق است و شادی. اشکِ آن‌ها از شوق است و اشکِ ما از حسرت! دريغا بر ما و دريغا بر سرنوشتِ رقم‌زده در خونِ ما! ما استغاثه‌ی خود را به نزدِ تو آورديم. تو دانی و ما. تو دانی و دلِ ما. تو دانی و حسرتِ‌ ما. تو دانی و حرمانِ ما. تو دانی و رنج‌ديدگی و مظلمه‌ی ما. تو دانی و حيرتِ ما. تو دانی و غربتِ ما.

هر می لعل کزان دست بلورين ستديم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بماند!

۶

هوای ايمان

۱. تا هوا تازه است، ايمان تازه نیست / کاين هوا جز قفل آن دروازه نيست

۲. باز هوای وطن‌ام آرزوست / تکيه به کنعان زدنم آرزوست

۳. هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را / غريب را دلِ سرگشته با وطن باشد

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد