۳

روی خدا… حيرتِ ما

صبح آدينه، يکی برایِ تو خوانده بود:
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را
بگذار که در روی تو بينيم خدا را

خوب گفته بود. شاعر هم خوب سروده است. من اگر بودم، شايد هرگز دهان باز نمی‌کردم و به «تماشا» می‌نشستم تنها و خموش. اگر هم قرار بود بگويم، چنين نمی‌گفتم. برای تو، اين‌ها را گفتن کفِ بيان است. برای رسيدن و پريدن به سقف‌اش شهپر جبرييل می‌سوزد… اصلاً چرا بايد اسيرِ اين گفت و بيان شد؟ مگر نيازی به بيان هست؟ همين آشفتگی، همين پريشانی ما را بس. همين که مثل کاهی افتاده بر موج اقيانوس، بی‌اختيار و رها، در فراز و فروديم کافی نيست؟

پ. ن. تا دم از شامِ سرِ زلفِ سياه‌ات نزنند / با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نيست
من از اين طالعِ سرگشته به رنج‌ام ورنی / بهره‌مند از سرِ کوی‌ات دگری نیست که نيست

۱

دلجويی

سايه‌ی طوبی و دلجويی حور و لبِ حوض
به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم
پاک کن چهره‌ی حافظ به سرِ زلف ز اشک
ور نه این سيلِ دمادم ببرد بنيادم
۱

ای شهِ ايمان تو مرو!

يعنی می‌روی؟ ديگر می‌روی؟ تازه «به ديدارِ تو خوگر» شده بوديم. خويی که با يک نگاه کالنقش في الحجر شده است. «مرو که با تو هر چه هست می‌رود»! عزيزی می‌گفت آن يار ميهمانِ ما خواهد بود. می‌شود باز هم ديدت! گفتم بگذار همين ناباوری را باور کنم. بگذار ذوق همين لحظه‌ها را خوب بچشم. بگذار، اين تومار درون را بيشتر در هم بپيچم! اما «گر رود ديده و عقل و خردِ و جان تو مرو». تويی که همه چيزی و همه‌ای:
اهلِ ايمان همه در خوفِ دمِ خاتمت‌اند
ترس‌ام از رفتنِ توست ای شهِ ايمان تو مرو!
اين‌جاست که آدم تفاوت تجربه‌ها و نگاه‌ها را می‌بيند. يکی می‌گويد:
چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش می‌لرزم
که دل به دستِ کمان ابرويی‌ست کافر کيش
اما يکی «ايمانِ خويش» برای‌اش معنا ندارد. خداوند و شاهِ ايمان برای‌اش تويی. اصل تويی، ايمان فرع است. اگر آن کافر کيش اين اندازه عزيز است که دل در کفِ او چون موم است (و اصلاً چه جای «کافرکيش» خواندنِ او وقتی که خود ذاتِ ايمان است او؟)، چه جای لرزيدن بر سرِ ايمان. ايمان گو برود:
من و دل گر فدا شديم چه باک؟
غرض اندر ميان سلامتِ اوست!
پس تو مرو! تو بمان! «پدرا! يارا!‌ اندوه‌گسارا! تو بمان!»
۱

گواهی

بعضی گواهی‌ها احتياج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای اين‌که بفهمی يکی چه ميزان از سلامتِ درون بهره دارد، کافی است به روی‌اش بنگری. البته بايد از اين سو هم آينه‌ای داشته باشی ورنه قديسِ قديسان را هم که پيش روی‌ات نهند، ناپاک می‌بينی‌اش: «ديو آدم را نبيند غير طين». پس گواهی اين است:
يوسف کنعانی‌ام، روی چو ماهم گواست
هيچ کس از آفتاب، خط و گواهان نخواست!

و اين خضوع و فروتنی در برابر اوليا عجب چيز شگفتی است. اين‌که به روی کسی بنگری، به صورتِ کسی بنگری و سيرتی ببينی نورانی، کارِ هر کسی نيست. يعنی «ديده می‌بايد که باشد شه شناس»، ولی تنها ديده نيست که کار می‌کند. روی چو ماهی هم بايد. يوسفی هم بايد. حسنی و جمالی از درون نيز بايد. به رنگ و نيرنگ نمی‌شود در مجمع خوبان ميان‌داری کرد.
دم از ممالکِ خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامانِ ماه‌رو داری!
بايد «چيز»ی باشد. «آن»ی بايد باشد. سری، رمزی بايد باشد. چيزی که به اشاره می‌رود و می‌آيد:
نشود فاشِ کسی آن‌چه ميانِ من و توست
تا اشاراتِ نظر نامه‌رسانِ من و توست…

ولی تو که خود سراپا رازی و ناز، من کشته‌ی آن «راززدايی»ِ توام!

۰

آينه

روی جانان طلبی، آينه را قابل ساز
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
۵

روز واقعه (*) . . . با خداوندِ قيامت . . .

۱. يا ايها الذين آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَيْهِ تُحشرون (سوره‌ی انفال (۸)، آيه‌ی ۲۴).

۲. آدم می‌تواند مغلق بگويد. می‌تواند زبان و بيان‌اش را تماماً بسپارد به حافظه‌اش که همه‌ی دفينه‌های خيال را بيرون بکشد تا حال‌اش را بنويسد. اما اين حال، اين تجربه، اين ذوق، اين درک، اين دريافت برای من امروز تنها در دو نام قدسی خلاصه شد؛ دو نامی که ساعت‌ها ذکر حلقه‌ی تسبيح‌ام بود (بله، رشته‌ی تسبيح‌ام به حقيقت امروز پاره شد!). اين دو نام، ترجمانِ حالِ من بودند: سلام و مؤمن! سلامی که مژده‌بخش سلامت و صلح و آسايش درون و برون بود؛ و مؤمنی که هم ايمان می‌بخشد و هم امنيت. این حس امنيت و سلامت، اين حس بودن در سايه‌ی کسی – نه هر ناکسی – این حس، حسی بود نو، تازه، بديع. اين از آن مواجيدی است که هرگز نيازموده بودم، بی هيچ اغراقی. آن يک ساعتِ ميهمانی، آن يک ساعت نشستن در ضيافتِ نگاه و سخنِ تو چندان که به درنگ در بنِ دندانِ جان مزمزه شده، نشئه‌ای در جان انداخت که هيچ شراب مردافکنی نصيبِ کسی نتواند کردن (و من اين معنی را نيک می‌دانم و می‌شناسم!). گويی ناگهان پس از يک بيماری دراز، سلامت باز آمده باشد و نقاهت سپری گشته. گويی سينه‌ات گشاده شده است. گويی باری از دوش‌ات بر زمين نهاده‌اند. گويی قدم به قدمِ مصطفی اين آيات را چشيدم که: الم نشرح لک صدرک؟ و وضعنا عنک وزرک؟ گويی وحی را آزمودم، تازه تازه. گويی هُرمِ کلماتِ وحی بر لبان‌ام جاری شده باشد پس از شنيدنِ مستقيمِ آن‌ها! گويی … نه،‌ همین است، گويی حاجی از حج‌اش بازگشته و يکايک مناسکِ زيارت به جای آورده باشد و هنگام بازگشت، آدمی ديگر شده باشد! گويی… مو به مو، اين ابيات آن قصيده‌ی اعترافيه‌ی ناصر خسرو را آزمودم که: ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر… تا آن‌جا که می‌گويد: «ما جرم چه کردیم نزاديم بدان وقت؟ / محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟» و به عيان ديدم که اگر حرمانی هم هست، از این يک وجه نيست! و گويی يک‌جا تمام انبيا با هم در مجلسی آسمانی به ميهمانی زمين آمده باشند… بگذريم.

۳. همان که گفتم، مغلق‌گويی و شطاحی موقوف! حالِ خوشی بود. حالِ رهايی، حالِ آزادی، حالِ آزمودن و ديدن و چشيدن ولايتِ مولا. حالِ باز شدنِ «بند رقيت» از پای جان. حال که خوش می‌شود، يادِ دوستان فراوان می‌رود. خويشان، دوستان، رفيقان، نازنينان، رفتگان و ماندگان (و حتی نامدگان)، به قطار از پيش چشمان‌ام رژه می‌رفتند آن‌گاه که حضوری بود و اشکِ شوقی و ناله‌ای شکسته در گلو. و حاصلِ صفای باطن هر کسی، به هر آيينی يا به هر ضد-آيينی که باشد، همين لحظات نازکیِ دل و جان است. و همين نازکای جان است که آدمی را همچون حرير می‌کند. آدمی را نازک می‌کند. آدمی را شفاف می‌کند. آدمی را سبک می‌کند. و سبکی است که پرِ پرواز می‌دهدت. و همين حال است که خوش است. همين نفسِ بی‌خويشی است که حاصل کارگهِ کون و مکان است. همين است که اگر روزی کار جهان سرآيد، بی آن، نقش مقصود از اين کارگه نخوانده رفته‌ای! همين بی‌خويشتنی. همين رهايی. همين غيبت بغض و کينه. همين زلالِ جاری صلح و امنيت.

۴. و اما قيامت… هر چه هست در همان آيه‌ی بالاست. همان است قيامتی که رفت و قائم، خروشی در جانِ مرده‌ی… در جانِ مردگان انداخت! همين که «طاعتِ قيامت به شرط رفعِ تعيين اوقات کنند». و اين نکته‌ای است که هر خاطری در نيابد!

۵. و آخرِ‌ کار، تبسمی می‌ماند به پهنای صورت! تبسمی که به دست، به انگشتانِ خويش، نشان‌اش دادی که: در اين دين، در اين آيين، نشانی از غم نيست. غم برای ما نيست. غم از جان‌تان دور باد. شاد باشيد و تبسم بر لب داشته باشید. اين طريقه، طريقه‌ی شادمانی است که شادی نعمتِ خداوندی است و شکرانه‌ی اين نعمت، دست افشاندن و پای‌ کوبيدن است. که «چشمِ کوران آن خسارت را بديد». وقتی خسارتی نباشد، همه شادی است و طرب. پس «به شادیِ رخِ گل، بيخِ غم ز دل بر کن»!

۶. و … و تو چه شيرينی! «شاهِ شمشاد قدان، خسروِ شيرين‌دهنان»ی. هر چه که باشد، ما از تو نصيبِ شيرينی و حلاوت برده‌ايم. من از تو شيرين گشته‌ام. من به آواز لالايی تو در خواب رفته‌ام و دستِ تو گهواره‌ام جنبانده است. پس جای حيرت نيست اگر «کاهِ سرگشته را کهربا می‌کشد». هست؟ و آری تو خود به زبان و بی‌پرده گفتی که: «تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود»؟ و ما هم خواستيم. طلب کرديم. و اجابت‌اش بر تو باد: شأن سليمانی را! حکمتِ سليمانی و «رب زدنی علما» را و ملکتِ سليمانی را! هم منطق‌الطيری بايد تا «سليمانِ لسين معنوی» باشيم و هم خاتمی بايد که جهان به زير اين نگين باشد. باقی را خود بهتر دانی. هر چه خواهی کن!

۷. و مشکل؟ عظيم‌ترين گردنه و صعب‌ترين عقبه در اين راه، خودِ من‌ام! خودِ خويشتنِ من! خودِ تنِ من و خودِ جانِ من! اين من را از ميانه بردار. آن وقت ذوالفقاری در کف‌ام نه و به ميدان‌ام فرست تا جگرآوری کنم برای‌ات. اين من را بستان تا زهر را بسان انگبين در کام گيرم و باک‌ام از هيچ ذی‌وجودی نباشد، «خاصه که يار با من»!

۸. شادم از تو، و شادم از او که مرا در اين ميانه‌ی واقعه، استظهاری بود.

(*) به روزِ واقعه، تابوتِ ما ز سرو کنيد / که می‌رويم به داغِ بلندبالايی. (حافظ؛ حافظِ خودم، نه حافظِ دگران!)

۱

ايمان…

۱. حالِ خونين دلان که گويد باز؟
وز فلک خونِ خُم که جويد باز؟…
۲. قالوآ آمنا برب العالمين رب موسیٰ و هٰرون…و أورثنا القوم الذين کانوا يُستَضْعفون مشٰرق الأرض و مغٰربها التی بارکنا فيها…
۳. . . .
۰

شکار

ز پگاه میرِ خوبان به شکار می‌خرامد…
۰

بيابان

کرانه‌ی بيابان، ناپيدا. ما تشنه و راه دراز. جگرها تف‌ديده. پس کی به فرياد می‌رسی؟
۱

فرمان…شعر… تلقين… قرآن!

۱. ای که ميانِ جانِ من تلقينِ شعرم می‌کنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم!

۲. «و اذا سألک عبادی عنی فانی قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان، فليستجيبوا لي فليؤمنوا بي لعلهم يرشدون»

۳. مهمانِ خويش‌ام برده‌ای، خوانِ کرم گسترده‌ای
گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

پ. ن. اين است رسمِ مهمان‌نوازی؟ حال، من، بی‌ادب و گوشه‌ی نان شکسته! کرمِ تو کجا رفت؟! می‌دانی که هميشه در خواب و بيداری خوانده‌ايم که: «تو مگو ما را بدان شه بار نيست / با کريمان کارها دشوار نيست»؟ پس تو چرا؟ تو که اين‌گونه نبودی؟ گستاخ‌تر از اين بايد با تو گفت؟!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد