۰

در مهابت و لطافت شفقت

امروز هر چه به ذهن‌ام فشار آوردم تا واژه‌ای به فارسی بيابم که معادل اين حس يا حالی باشد که در پی‌اش هستم، نیافتم. در زبان ما، واژه‌های «ترحم»‌ و «دلسوزی» بيشتر معنایی از بالا به پايین دارند، فاعل آن از موضوع ترحم و دلسوزی فاصله دارد، خود را دور از وضعيت موضوع‌اش می‌بيند. انسلاخ و انقطاعی در ترحم و دلسوزی هست که حق اين حال را ادا نمی‌کند. اما واژه‌ای هست در عربی که ديگر عربی نيست و آميخته است با زبان فارسی. اين واژه‌ی مهربان و انسانی «شفقت» است.
 
اولين باری که توجهم به بار معنايی اين واژه جلب شد در آثار عين‌القضات همدانی بود. عين‌القضات در نامه‌های‌اش هم خود اهل دعاست و هم مخاطب‌اش را به دعا فرا می‌خواند. مضمون تعظيم امر خداوند و شفقت بر خلق او يکی از مضامين محوری آثار عين‌القضات و تفکر اوست. شفقت با ترحم و دلسوزی تفاوت دارد. بسيار به موضوع نزديک‌تر است و در واقع موضوع شفقت ديگر، کسی ديگر نيست. او هم امتدادی از ماست. شفقت بسیار انسانی‌تر است. انسانی است؟ شايد. چه بسا بتوان گفت الاهی است. شفقت از ويژگی‌های مهم پيامبران هم هست: پيامبرانی در لباس بشر، با بشر و برای بشر. اين مضمون در داستانی که درباره‌ی موسی نقل شده است بسيار برجسته است. موسی سراسيمه در پی بره‌ای از ميان گله‌اش می‌دود که خود را به همه جا می‌زند و به خود آسيب می‌زند اما موسايی که در اوقات ديگر به آسانی خشم می‌گيرد، چنان صبوری، خويشتن‌داری و مهری از خود نشان می‌دهد که قابليت پيامبری او را آشکار می‌کند. موسای پيامبر، موسايی است که اهل شفقت است. بر خطاهای مردمان خشم نمی‌گيرد. چه در حق او جفا کرده باشند چه در حق خودشان.
شفقت برای من هم مهيب است چون رويی با خدا دارد و هم لطيف است چون رويی با خلق دارد. روی با خدا داشتن شفقت گويی آينه‌ای است در برابر جلالت او؛ او که ذو الجلال و الاکرام است. روی با خلق داشتن شفقت، حکايت از همدلی و فروتنی دارد. در کنار شفقت دشمنی، کينه‌جويی، انتقام‌گيری يا رنجش و غبار بر دل داشتن نمی‌گنجد. با دل سوزاندن بر ديگری و ابراز ترحم، همه‌ی اين‌ها شدنی است. می‌توان بر کسی دل سوزاند ولی هم‌چنان از او رنجيده بود يا حتی گمان کرد که حق‌اش بود که چنين و چنان شد. در شفقت اين تنگی و اين عسرت نمی‌گنجد. شفقت ميدان فراخی است برای محبت. برای مهربانی. حال شفقت درست مانند خود شفقت واژه‌ای مهربان است. شفقت گويی با اشک عجين است؛ به زلالی اشک و به پاکيزگی و بی‌گرهی آن.
 
به مقام شفقت رسيدن و بر خلق خدا شفقت ورزيدن، خود مقام و منزلتی است. همت می‌خواهد به هر دو معنا. توفيق می‌طلبد. به صرفِ اراده کردن شفقت، شفقت برای آدمی ميسر نمی‌شود. شفقت را گويی به آدمی می‌بخشند. بايد دريچه‌ای گشوده شود و نوری بتابد. دريچه را شايد بتوان به جهد گشود ولی نور را نمی‌توان به زور جذب کرد. شفقت حال غريبی است،‌ مقام عزيزی است. مثل دريایی است از آرامش که دارنده‌ی آن نه تنها خود لطيف می‌شود بلکه اطرافیان‌اش نيز از لطافت انسانی او – از اين انعکاس لطف الاهی – حظی می‌برند و نوری حاصل می‌کنند. شفقت بسيار به مهربانی نزديک است. مهربان باشيم و شفيق. هم با ديگران و هم با خود.
۱۳

الاهيات ترنج

فردا دو هفته‌ی تمام می‌شود که دخترم ترنج، بهار را مثل رستاخيزی به خانه‌ی ما که خزان و زمستانی سخت را از سر گذرانده بود، آورده است. امسال، بهار و هر چه در آن بود و به آن متعلق است يکسره در وجود دخترمان جمع و خلاصه بود. امسال کار ديگری نداشتيم و هيچ چيز آن اندازه اولويت نداشت که ترنج. حس لحظه‌ی تولد ترنج، حسی زمینی نبود انگار. چيزی بود مثل تجربه‌ی معراج. تمام آن حادثه‌ای که در لحظه‌ای رخ می‌دهد و آدمی ناگهان پرده‌ای از برابر چشمان‌اش کنار می‌رود، گويی در همان لحظه‌ی ورود ترنج، وحی‌آسا بر من نازل می‌شد.
تا اين تجربه در وجودمان ته‌نشين شود و ذوق‌اش را بيش‌تر بچشيم مدتی طول می‌کشد اما همين روزها چه بسا مهم‌ترين روزهای آزمودن این تجربه است. پدر يا مادر شدن چيزی است در رديف جهاد با نفس. برای عبور از اين مرحله باید با خودت دست به گريبان شوی. طبيعی است که همه‌ی انسان‌ها وقتی قرار باشد با خودشان نبرد کنند، يکسان از اين ميدان بیرون نمی‌آيد و تجربه‌ی مشابهی ندارند ولی برای ما از اين جنس بود. گمان می‌کنم تجربه‌ی مادر شدن حتی از این هم بالاتر است و مثل ذوق شهادت است. مادر از لحظه‌ای که مادر می‌شود گويی دست از وجود پيشين‌اش کشيده است و آدمی دیگر شده است. پدر هم می‌تواند چنين باشد. حتماً جهان پدری، جهانی دیگرگون است.

ترنج، جهان‌بینی مرا هم تغيير داده است. نه به اين معنا که ناگهان چيزی ديگر شده‌ام. گويی از افقی بالاتر به هستی می‌نگرم. انگار الاهيات را از روزن نگاه اين دختر بهاری می‌بينم اين روزها. اين روزها و شب‌ها انگار فوران شعر است و عاطفه. انگار تمام ديوان‌های جهان را سطر به سطر می‌خوانم. اين روزها، برای ترنج، که به گفته‌ی دلنواز نازنینی خود بهترین شعر است، شعر می‌خوانم و غزل. موسيقی و تصنيف و ترانه، هم‌راز و هم‌نوای شب‌ها و ساعت‌های آرام کردن ترنج است. در تمام اين دو هفته، حافظ و سعدی و مولوی هم‌دم زمزمه‌های شبانه و روزانه‌ی دخترم بوده است. از امتيازات پدر شدن يکی اين است که آدم می‌تواند برای فرزندش آواز بخواند – به جای لالايی – و هر چقدر صدای‌ات نخراشيده باشد، باز هم کم پيش می‌آيد خرده‌ای به صدای ناموزون‌ات بگيرند. همان نغمه‌ای که ترنج را آرام می‌کند، خوب است!
الاهيات ترنج، الاهياتی است برای سلوک. سلوکی که فارغ است از تجويزهای صوری ارباب دیانت. سلوکی که يک پرده بالاتر از نغمه‌های تکراری يا مناسکی نغمه می‌نوازد. کافی است گوش آدمی برای شنيدن اين نغمه تربيت شده باشد يا به خودش سخت بگيرد برای شنيدن نغمه‌ای آشنا. برای رمز شنيدن از این پرده بايد آشنا بود و آشنا شد. اين روزها آشنایی با جهان بهاری ترنج را روز به روز تجربه می‌کنم. روزگار خوشی است. «از بخت شکر دارم و از روزگار هم».مرتبط: ترنج؛ «شهادت» مادرانه

۲

عبوسِ زهد…

گاهی اوقات فکر می‌کنم که شايد موسيقی است که دوباره مرا به دامان شعر می‌کشاند يا – دقیق‌تر بگويم – مرا با شعر هم‌نشين و هم‌نوا می‌کند که «همچون حلقه‌ی آتش در اين گرداب می‌گردم». طرفه‌ اين است که درست از ميانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی به شعر پناه می‌برم. اين نکته البته نيازمند توضيح است چون خواننده بلافاصله برداشت معکوسی از آن می‌کند.

وقتی می‌گويم شعر، مرادم شعری است که با عظمت آدمی نسبتی دارد؛ يا شعری که آدمی را همان‌گونه که هست، با خویشتن خودش در برابر روی‌اش، عريان می‌کند. و اين شعر همان شعری است که می‌تواند آينه‌وار آدمی را به خودش نشان بدهد. چنين شعر، مضامين رندانه دارد. بگذارید يک قدم فراتر بگذارم: چنين شعری رنگ و بوی کافری دارد. اين نوع شعر، ميانه‌ای با زهدفروشی و عرفان‌تراشی ندارد. عرفان برای من – عرفانی که ارزش‌مند است و ارج‌مند – دقیقاً همان عرفانی است که آدمی را از فرش به عرش می‌کشاند. اين عرفان، آدمی را ذلیل نمی‌بيند؛ بلکه آدمی در اين عرفان عزيز است و هم‌رديف و هم‌شانه‌ی خدا. در چنین عرفانی است که آدمی، آينه‌ی خداست و از دل چنين معرفتی است که آدمی خدا را با شناختنِ خود می‌شناسد – یا باز می‌شناسد.

صريح‌اللهجه‌ترين و آشکارگوترين شاعری که این ویژگی را – در ميان ایرانيان – دارد، همانا خواجه‌ی شيراز است. اين مضامین را چه بسا بتوان مثلاً در شعر مولوی و عطار و سنايی هم يافت. ولی از اين قله‌ها که عبور می‌کنيم، ديگر عرفان هم دست‌مالی می‌شود و تبديل به منظومه‌ای بسته و منجمد می‌شود که تنها به کار مريد پروردن می‌آيد نه مريد رها کردن و پرواز دادن عقابان در زنجير.

حالا چرا از ميانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی؟ به خاطر اين‌که درست در همين بحث‌ها – به ويژه وقتی که هنگام سخن گفتن از دين‌ورزی و باورهای دينی پای عقل و فلسفه در ميان می‌آيد – سخنان رندانه و برنده‌ی دريادل دلير و سرآمدی مثل حافظ می‌تواند گره از گره اين تعصب‌ها و خامی‌ها و پا فشردن‌ها بر حقارت تنگ‌نظری بگشايد. برای من هیچ چیز عظمت‌اش از خودِ آدمی بيشتر نيست. هيچ چيز در اين عالم نيست که شأن‌اش از شأن خودِ آدمی فراتر باشد که آدمی خود را در خدمت آن بگمارد. من از مضمون اين حديث قدسی «لولاک لما خلقت الافلاک» اين را می‌فهمم که گويی آفرينش برای همين آدمی بوده است. يعنی جامه‌ی کرامتی که بر تن انسان است، او را در مقامی می‌نشاند که نه تنها او در خدمت دين نيست بلکه دين برای او وسيله است و نردبان برای اين‌که بر مسند ازلی و ابدی خودش بنشيند؛ برای اين‌که هم‌زانوی خدا باشد. همه چيز در خدمت اوست تا او به معراج برسد. چيزی در این عالم محسوس و معقول نيست که برتر و فراتر از او باشد. اوست که آينه‌ی خداست. با اين آينه نبايد دم‌سردی کرد. هيچ چيز و هيچ کس، از خودِ اين آدمی، از گشايش و رهايشِ خردِ او ارج‌مندتر و قدسی‌تر نيست. اگر قدسيتی هست، در خودِ اوست.

اين است که وقتی می‌خوانی که:
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز
پياله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
يا وقتی می‌گويد که:
پشمينه‌پوش تندخو کز عشق نشنيده است بو
از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشياری کند
و هم‌اوست که به چه ظرافتی می‌گويد:
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه‌ی دردی‌کشان خوشخويم
و این دردی‌کش خوشخو بودن، این انبساط خاطر، اين پرهيز از «زهد»، کيفيت غريبی است و موهبتی است کم‌ياب. شايد حافظ در حافظه‌ی فرهنگی ايرانیان، مانند پادزهری بوده است که تلخی‌های تنگ‌نظری‌ها و تعصب‌ها و جمودهای فکری را خنثی می‌کرده است. هر چه هست، امروز گويی هم‌نفس حافظ شدن، گويی در سايبان خنکی آرميدن است پس از عبور از گرمای گدازان و کشنده‌ی کوير…
۰

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

– در چنين احوالی، فال بايد زد؛ به مثنوی سايه. 


سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد

سفله آن‌ کو نامِ‌ خوبان زشت کرد
سروبالايی که می‌باليد راست
روزگارِ کژرُوَش خم کرد و کاست
وه چه سروی با چه زیبی و فری
سروی از نازک‌دلی نيلوفری
ای که چون خورشيد بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غم‌ناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنين پیرانه‌سر رفتی ز دست
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حديثی دردناک است از قديم

توبه کردی گرچه می‌دانی يقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمين

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شب‌چراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنين خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که اين گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پيش ازين
تا نمی‌مردی چنين ای نازنين
شوم‌بختی بين خدايا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می‌کنم
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارمش
با زبانِ تلخ می‌آزارمش
گرچه او خود زین ستم دل‌خون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشی مُرد و سرا پر دود شد
ما زیان ديديم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می‌داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس‌که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه کی ماند به سنگستان درست؟
جانِ نازآيینِ آن آيينه‌رنگ
چون کند با سيلی این سيلِ سنگ؟
از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دستِ‌ جهان است اين شکست
پيش‌ روی ما گذشت این ماجرا
اين کری تا چند و این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم‌ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پس هفتاد سال
از چه افسون‌اش چنين افتاد حال؟
سینه می‌بینيد و زخمِ خون‌فشان
چون نمی‌‌جوييد از آن خنجر نشان؟

بنگرید ای خام‌جوشان بنگريد
این چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جانِ‌ خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فروافکنده از شرمِ جواب
آن‌ چه بود آن دوست دشمن داشتن؟
سينه‌ها از کينه‌ها انباشتن؟
آن چه بود آن کین و آن خون ريختن؟
آن زدن، آن کشتن،‌ آن آويختن؟
پرسشی کآن هست هم‌چون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه‌ريز:
آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد؟

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد
کج‌روان با راستان در کينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست
ديده در گرداب کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!
– سايه؛ مثنوی «بانگ نی»
۳

چشمه‌ی خارا…

می‌خواستم از سخنی، ستمی، بیدادی، نامردمی و نخوتی به فرياد گله کنم؛ دل ياری نداد. نشد. يا نخواستم. ساعت‌هاست ابيات اين غزل سايه را با خود زمزمه می‌کنم و به خود می‌گويم گاهی همين رانده شدن، همين ادبار را بايد غنيمت شمرد که بس کيميایی است برای فربه کردن جانِ آدمی – یا درمانِ او. به خود می‌گويم که رنجش – رنجشِ به حق – را بايد به کار دیگری بست و سوداپيشگان را در همان خيال طاعت کردن و تصور درستی و درست‌کرداری، رها کرد. اين همان حرفِ معمای ماست: همان که هر بيگانه‌ای نمی‌تواند آن را در يابد. قصه‌ی ما، قصه‌ی چشمه‌ی جوشيده از سنگ خاراست. چيزی بيش از اين نيست واقعاً.

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت 
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت 
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت 
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت 
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت 
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو 
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت 
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت 
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت 
گر دست بیفشانند بر سایه، نمی‌دانند 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت 
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
۴

خدايا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدايا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازيم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را ميهمان خانه‌های‌مان می‌کنيم! غصه نخور! می‌بينم چه ابری به چشمان‌ات دويده! اشک مريز! دیر نيست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! اين رنج‌ هم سر می‌آيد!

خدايا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نيست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چيزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همين حال را داشتی. يادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کرديم؟ يادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کرديم: نه تنها مسلمان‌شان کرديم که صوفی‌شان کرديم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پيش از اين‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی اين‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدايا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس اين‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شيطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شيطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنايت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنيم. باز هم آزادت می‌کنيم.

خدايا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانيم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همين‌ها که من و تو را به بند کشيده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شايد نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگويد چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چيز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدايا، ابرو گره مکن! پنجه به ديوار نکش! يک‌جایی ياد می‌گيرند که ديگر نباید خون بريزند. يک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشير و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جايی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجويی و اعتراف به کسی هديه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شايد همه چيزمان را بسوزانند. ولی آخرش شايد صوفی شدند و اين ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شايد بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگين کمانی بست و همه فهميدند که اين همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زيباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند يا روی همه‌ی رنگ‌های ديگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدايا، گريه نکن! تو گريه می‌کنی و من هم گريه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهيم و آه بکشيم و بغض کنيم، پس چه کسی قرار است اميد بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بياور! تحمل کن! اين شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نيست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بيا بغل‌ات کنيم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنيم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کينه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهيم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدايا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چيز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنوير افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

۰

آن خيالِ رها…

بند از پای خيال‌ات برداشته‌ام؛ خیالی که در خيال‌ام این همه پنجه بر در و ديوار این خانه‌ی پرنقش و نگار می‌سايید. خیال‌های گریزپا را نمی‌شود نه به دام و دانه و نه حتی به بهانه رام كرد. تنها راه همين است که درِ قفس را بازکنی تا اين خيالِ گريزان و خويش‌بنياد، بال و پرش را هر جا که می‌‌خواهد بگشايد. تا اين‌جا را با من همراه بودی؟ دنبال می‌کردی؟ گفتم «خيال‌ات»؛ نگفتم «خودت». خودت ديرزمانی است که نيستی. خيلی وقت است که اين خودِ واقعی، ریزش کرده در يک خیال فقط. يک تصوير مبهم و دوردست، يک خيالِ پری‌وار. خیالی که بيش از اين اگر در محبس اين خيالِ ديگر بماند، عاقبت‌اش ديوانگی است. پس شرط حکمت و فرزانگی همين است که – حتی اگر تلخ هم باشد – راهِ‌ اين خيالِ بی‌تابی که رو می‌گرداند و سرِ همدلی و همنشينی و گفت‌وگو ندارد باز باشد که هر جا که خواست برود.

کار از رنجش گذشته است. رنجش هم که ميان ما معنی ندارد. آری، درد هست. يک چیز آزارنده‌ای است ولی هر چه هست، رنجشی از جنسی که با ديگران هست نيست. با اين‌که از اين حکايت‌ها در ميان نيست، همان دلبستگی و آويختگیِ آن خيال يا به آن خيال، حتی اگر به تارِ مويی، خاطری خوش می‌کرد و دلِ رميده‌ای را مونس بود و شکسته‌ای را در غربت و اندوه مرهمی بود. خوب، گويا دیگر نيست. چه می‌شود کرد؟ همين است دیگر. ما هم که – به قول آن رند شيرازی – آخر الامر گلِ کوزه‌گران خواهيم شد. چندان فرصتی هم نيست.

يعنی اين همه رخ نهان کردن و گریختن، اين همه پرهيز از چی‌ست؟ هر چه هست نباید و نمی‌تواند از دشمنی باشد. بر آن آينه غبار نمی‌نشيند. دستِ کم، من بر آن آيينه از اين غبارها نديده‌ام. آن دل لطیف‌تر از اين‌هاست که… بگذریم. پس دارد چه می‌کند؟ این شعله‌ای که در خانه افتاده است و می‌سوزاند، چه در سر دارد؟ سوختن؟ دشمنی با خرمنِ ما؟ نه: «گرمِ چهرافروزی خويش است برقِ خانه‌سوز»! کار خودش را می‌‌کند. کار خودت را می‌کنی! و ما را، خصمی بزرگ‌تر از ما نيست. اصلاً خصمی هم در دنيا هست؟! «چون‌که بی‌رنگی اسير رنگ شد / موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد»!

از اين‌جا به بعد ديگر، تطويل سخن است و حشو. تمام قصه همان بود که بند از پای خيال‌ات باز کرده‌ام. ديگر، خود و خيالِ خود را نمی‌آزارم به حبسِ خيال‌ات. خودت و خیال‌ات هر بار که گذاری بر اين بيشه‌ی خالی داشتيد، آرايشی هستيد بر اين برهوت. هر وقت آمدی – و آمديد – نوازشی است بر این زخم‌های کهن و ديرين. اگر هم نيامدی و نيامديد، «باغِ بی‌برگی که می‌‌گويد که زیبا نیست»؟! دام و دانه‌ای در ميانه نيست؛ هرگز هم نبود. اما بهانه‌ای ديگر نيست. بهانه‌ها بود. ديگر نيست. بهانه‌ها رميده‌اند از اين همه بی‌ميلی‌های و ملولی‌های آن خيال. سوختی و سوزاندی و می‌سوزانی ولی ديگر چيز زیادی باقی نيست. اصلاً‌ چيزی نيست. بايد پی جای دیگری برای سوختن يا سوزاندن بگردی. اين خيال‌خانه، خرمنِ خاکستر است دیگر. خیال‌ات رهاست. خاطرِ خيال رنجه مکن، دستِ جور هم! بگذار همين‌جا در همين «جور» بمانم. بگذار دستِ خيال‌ات را در دستِ جور بگذارم و بروم. جور و خيال تو هم‌پروازانِ خوبی هستند. سينه‌ی فراخ‌تری در سپهری ديگر می‌توانند يافتن. این خيال را ديگر گنجای اين همه بال بر در کوفتن نبود. «من آن شکل صنوبر را…». چيزی جز اين نيست ديگر.
۵

آشنا، سخن آشنا نگه دارد

نجواهای حبسیه‌ی محمد نوری‌زاد را امروز پس از مدتی تأخير شنیدم. اين نجواها از بسیاری جهات شنيدنی‌اند و می‌شود بسیار درباره‌ی آن سخن گفت. اما يک نکته‌ی درخشان در سراسر اين نجواها هست و آن زبان مشترکی است که در آن هست، زبان دل، زبانِ گفت‌وگو، زبان همراهی که کسی که اهل اين جنس سخنان باشد، به سرعت پی به اهميت آن می‌برد. در اين سخنان، پيامی آشنا هست. هر که پا به حریم محرمی نهاده باشد، این معنا را به فراست می‌فهمد. برای پی‌ بردن به نکته‌ی این جنس سخنان، گاهی باید از مرز الفاظ عبور کرد و به همان حالِ دل توجه کرد.

اين زبان، زبان ایمان است. اين سخنان، زلال‌اند و گوارا و دلنشين. جنس سخنان چنان‌اند که می‌توان به فراست دریافت که آن‌ها که نوری‌زاد و امثال او را به محبس می‌اندازند (و کسانی که پشتیبان یا همدل اين حرکات‌اند) از چنین ذهن و زبانی محروم‌اند و اين جنس سخنان کمتر آن‌ها را تکان می‌دهد. این سخنان را کسی اگر بشنود و دل‌اش نلرزد و هنوز مصلحت قدرت و سیاست را بر حقیقت و ارزش و اخلاق مقدم بدارد (که روايتِ دیگرش این است که قدرت و سیاست را مساوی با ارزش و اخلاق می‌داند و به مخاطره افتادن اولی را به مخاطره افتادن دومی می‌داند)، می‌توان با ظنی قوی گفت که زبان دل را سخت در می‌يابد. سخن نوری‌زاد، زبان دل است. بوی آشنایی می‌دهد. هر کسی فارغ از کيش و ملت و آيین، فارغ از اين‌که تا امروز در کدام گروه سياسی بوده باشد، می‌تواند اين سخنان را بشنود، در آن‌ها تأمل و درنگ کند و انعکاس سخنان خودش و زبانِ دلِ خودش را هم در آن‌ها ببيند.

صدای اين نجواها را جداگانه یک‌بار دیگر این‌جا آورده‌ام که آن‌ها که با اين جنس سخنان آشنا هستند گوش بدهند. هر چه در این روزها جسته‌ام، کمتر یافته‌ام که کسی از گروه مقابل بتواند در توضيح جایگاه و موضع خود چنين سخنانی توليد کند که در آن نشان مهر و صفا و پاکی باشد و عاری از خشم و درشتی باشد (و دلیل هم برای‌اش هست). از اين نکته می‌گذرم. نجواهای حبسيه‌ی محمد نوری‌زاد را گوش بدهید.

۱۱

خودگری خودشکنی خودنگری…

بعضی حرف‌ها – يا بعضی رازها – لازم نيست به صراحت گفته شود. بعضی در افشای برخی اسرار، دلیری ورزیده‌اند و جان در سر این کار کرده‌اند. درخشان‌ترين نمونه‌اش حلاج است. این حکایت‌ها بر سر بعضی‌های دیگر هم رفته است. از نمونه‌های بعدترش می‌توان از عين‌القضات همدانی و شهاب‌الدين سهروردی نام برد. این آشکار کردن، عمدتاً حول یک محور فاخر می‌گشته است: برابر نشاندن خدا و انسان. یا به عبارت ديگر، تجلی خدا در خود. اين آشکار شدن خدا در خودی، کنايه‌ای است از به خود آمدنِ انسان. يعنی که «به‌-خود-‌آ» که تا «خدا» شدن راهی نیست. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «آن‌چه منصور گفت من گفتم. او آشکارا گفت من نهفتم». این قصه را بسیار کسان گفته‌اند. دو سه اسم دیگر هم هست که هم‌عنان همین معانی است. يکی شيخ ابوالحسن خرقانی است. یکی بايزید بسطامی است و یکی هم پير مهنه، ابوسعید ابوالخیر است.
مغز و خلاصه‌ی سنت عرفانی ایرانی در همین برابر نشاندن انسان و خدا خلاصه شده است. این چکیده‌ی عالی‌مرتبت در قرن‌های بعدی در شعر حافظ نيز سرریز می‌کند. اين‌که حافظ می‌گوید:
بعد از این روی من و آینه‌ی وصفِ جمال
که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند
یکی از معانی‌اش اين است که معشوق،‌ آينه‌ای است برای این‌که هر کس «خود» را در آن ببیند. و هر که خود را ببيند، خدا را دیده است (قدیمی‌ترین روایت‌اش این است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»). و بیت بالا دايره‌وار به همين نکته بر می‌گردد که «بعد از اين» (و اين قید، قيدی است که دلالت بر پختگی و کمال گوينده می‌کند که «پیش‌تر» چنین نبوده است) ذاتِ باری را در همين آينه‌ای که «خودِ او» را وصف می‌کند خواهد جست.
این بيت، اما،‌ هنوز پرده‌برداری ملایم و محتاطانه‌ای است از آن نکته‌ی فخیمِ نخست. بيت ديگری از حافظ (مرهون اشارت سایه‌ام اين یکی را)، عريان‌تر همين نکته را می‌گويد:
دوش دیدم که ملايک درِ ميخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
بيت، حکایت از داستانِ آفرينش دارد. حافظ قصه‌ی خلقتِ آدم را می‌گويد. اما یک نشانه‌ی غریب در این بیت هست. حافظ حکايت از زمان ماضی می‌کند آن هم از زبان خود. او، خود، می‌‌گويد که «ديشب» شاهد خلقتِ آدم بوده است. همه‌ی قصه‌های آفرینش آدم می‌گویند که پیش از آدم، انسانی نبود. پس اگر «حافظ» آن‌جا بوده است، او دیگر انسان نیست، بلکه «ابر انسان» است. پس او کيست که از زمین بر می‌آيد، شاهدِ آفرينش آدم می‌شود و «ساکنان حرمِ ستر و عفاف ملکوت» با اوی خاکی باده‌ی مستانه می‌زنند؟
پيش از حافظ، خودنگر دیگری هم هست. مولوی هم جايی همين معنا را می‌گويد:
چنان در خويشتن غرقم که معشوقم همی گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ‌ آن هم نمی‌دارم
اما این هنوز آن دلیری‌های حافظانه نيست. چندين قرن می‌گذرد تا به یکی مثل اقبال لاهوری برسیم که بارقه‌های درخشانی از این برابر نهادن انسان و خدا در کلام‌اش هويدا می‌شود:
نعره زد عشق که خونين جگری پيدا شد
حُسن لرزيد که صاحب‌نظری پيدا شد
فطرت آشفت که از خاکِ جهانِ مجبور
خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان، پرده‌دری پيدا شد
آرزو بی‌خبر از خويش به آغوش حیات
چشم واکرد و جهانِ دگری پيدا شد
زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از اين گنبد دربسته دری پيدا شد
(اين بیت هم به گمانم از اقبال است که می‌گويد: نظر به خویش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست / جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست)

همین معنا را سایه در غزل «گهواره‌ی خالی» آورده است:

ای زاده‌ی پندارِ من،‌ پوشیده از دیدارِ من
چون کودکِ ناداشته گهواره می‌جنبانمت
ای من!‌ تو بی من کیستی؟ چون سایه بی من نيستی!
همراهِ من می‌ایستی هم‌پای خود می‌رانمت
و از این دست اشارت‌های رندانه و دلیرانه کم نیست. کمی اگر زاويه‌های آشکار و نهان از چشم همین ادبیات فارسی را بجويیم، گوهرهای درخشانی می‌شود یافت. اگر کمی دقت کنيد، نمونه‌های بیشتری از این برابر نهادن انسان و خدا (یا «خود-آ») خواهید يافت!

پ. ن. می‌شود با این سياه‌مشق، طرح‌های تازه‌تری را هم يافت و تراشيد. کافی است اصل نکته‌ی برابر نهادن انسان و خدا را پيش چشم داشته باشيم (و البته این الماس را به دست نااهلان و کم‌حوصله‌گان بلهوس ندهيم).

 
۵

پاسبان حرمِ دل شده‌ام…

این سی و هفت‌ ثانیه را بارها گوش داده‌ام. همين سوره‌ی کوتاه را. هشت آیه است و بس. شاطری به لحنی آرام می‌خواند و هر بار که از اول تا آخر سوره می‌رود، مرا مثل موج با خود می‌برد. این همه لطف به انواع عتاب آلوده، این همه عنایت، این گوشه‌ی چشم، آدمی را بی‌خود می‌کند. همین «الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک و رفعنا لک ذکرک». حالی هست و خلوتی. ذوقی و مشاهده‌ای. با خود می‌گویم – می‌دانم و می‌بینم – که پاسبانی دل آسان نيست. حفظ حریم دل، کوشش می‌خواهد. حافظ را زمزمه می‌کنم: پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب / تا دراین پرده جز اندیشه‌ی او نگذارم… پاسبانی کردن آسان نيست. گويی میانه‌ی میدانی. ميدان نبرد. میدانی که نيازمند سپر و زره باشی و از هم سو تیر فتنه روان باشد. يعنی میدانی که ميدان عسر است و دشواری. این‌جا عنایتی باید تا دیده‌ی خواب‌آلودِ بخت بیدار شود. گویی حبیب، به دلشده‌اش مژدگانی می‌دهد و کریمانه بر خوانِ خود می‌نشاندش و می‌خواندش به تقرب… حال خوشی است. حالی که ندانی باید از ناز گریستن سردهی يا از نیاز. حالی که میانه‌ی تنعم و دولت، تهی‌دست باشی و مسکین. حال استغنای پيچيده در نیاز. حال حيران ماندن، چشم در چشمِ ساقی.

من این دل و این جان را بر آستان کرم‌اش افکنده‌ام. با همین حالِ «به ديوان عمل نامه سياه» آمدن و به دریای کرمِ او «غرق گناه» آمدن… با امید همین فتوح. «دلبر از ما به صد امید ستاند اول دل / ظاهراً‌ عهد فرامُش نکند خُلق کريم». شاطری هم‌چنان می‌خواند در پرده‌های جان که «فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب» و چه رغبتِ شوق‌ناکی است در این حالِ پریشانی که هیچ کس‌اش بدان وقوف نیست. حالی که گفتنی نیست. حالی که کس پریشانی‌اش را نمی‌داند و بویی نمی‌برد از این همه زخمِ درون. از این حالی که مجالِ آه هم در آن نيست. این حالِ غریب وصف‌ناشدنی… بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت. جرأت‌اش نيست. در این حریم جسارت نبايد کرد. در راه که می‌آمدم با خود می‌انديشيدم که «چاکر چو قديم گشت، گستاخ شود». حکایت بندگانی است که سال‌ها همنشينی با خداوندشان، آن‌ها را گستاخ می‌کند و زبان‌دراز: گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

سال‌ها بود که اين غزل حافظ را در چنين حالی نشنیده بودم (شايد هم هرگز چنین نشنيده بودم‌اش): مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم / که پيشِ چشمِ بیمارت بمیرم… يعنی انگار این همه معنا ناگهان یک‌جا هبوط کرده. انگار بار اول است بشنوی پیامی پنهان را. انگار گریبان‌ات را می‌گیرد و می‌گويد خانه از غیر تهی کن. تهی کن تا بتوانی بگويی: چنان پر شد فضای سينه از دوست / که فکر خويش گم شد از ضميرم. اين پر شدن آسان نیست. عمری باید درنگ کرد. عمری آه بر لب باید داشت. زندگانی‌ها تباه می‌شود برای همین يک نفس که ببینی که فضای سينه این اندازه از او پر است چنان‌که جايی برای جز او نمانده. جای غیر نمی‌ماند. جای غم هم نمی‌ماند. حکایت‌اش هم آسان است. حکایت عهد است و پیمان. حکايت یک قرارِ ساده: قراری کرده‌ام با می‌فروشان / که روز غم به جز ساغر نگيرم. قرار هم حساب و کتاب دارد. دفتر و دیوان دارد. اما این دفتر و دیوان هم ساده است. نقش پراکنده ندارد. تکلیفِ همه چیزش روشن است:
مبادا جز حسابِ مطرب و می / اگر نقشی کشد کلکِ دبیرم

با آن الحان نهفته در انشراح شروع می‌کنی و می‌رسی به این بختِ جوانی که از دولتِ عشق می‌رسد، ولو پیر باشی و سال‌خورده. از آن حال خوف، می‌رسی به حالِ رجا. از آن بر خويش چو بید لرزيدن، می‌رسی به امنيت و سلام. اصلاً من با همین دو نامِ «مؤمن» و «سلام» در حضور و دیدار تو زخم‌های جان‌ام را شست‌وشو دادم. در حضورِ تو امنیت است که در جان‌ام می‌ريزد. سلامت است که در می‌رسد. حال غریبی است. حالی است که به ذوق توان گفتن. حالی است که با اشک و سوز می‌رسد. همین سوزی که کارها بکند. نیاز نيم‌شبی هم می‌خواهد. کمند عنایتی هم لازم است. همین چيزهايی که نمی‌شود توضيح داد. چيزهایی که يا به آسانی مدلل نمی‌شوند یا اصلاً دلیل‌پذير نیستند. خودشان دلیل‌اند. «خدای را مددی ای دلیلِ ره…». بخت جوان. جوان‌بختِ جهان. با این بختِ جوان است که آسان می‌شود جان داد. بختِ جوان باید یار شود. گوش بدهید و یک شبی در هوای حال و حالِ هوا باشيد. هوای شرارانگیزی که غوغا می‌کند. «شرارانگیز و توفانی هوایی در من افتاده است / که هم‌‌چون حلقه‌ی آتش دراين گرداب می‌گردم». گوش بدهيد فقط. نخواستم از غزل آواز چیزی بنویسم که سوره‌ای است برای خودش. آیتی است. معجزتی است. که بماند. بماند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد