۱۰

آیینِ گذار…

خرقه‌پوشی آخر
دیروز بعد از یک سال و اندی از اتمام تحصیل دکتری‌ام، در اولین – و شاید هم آخرین – مراسم فارغ‌التحصیلی عمرم، حاضر شدم. در تمام سال‌های تحصیل هیچ وقت در چنین مراسمی برای ادای مناسک تحصیلی خودم حاضر نشده بودم، به دلایل متعدد. مراسمی که دانشگاه وست‌مینستر برای دانشجویان فارغ‌التحصیل‌اش در سال ۲۰۱۳ برگزار می‌کند هر سال چند نوبت است. یکی از این نوبت‌ها دیروز بود. در رویال فسیتوال هال لندن. جمعی که برای اتمام دوره‌شان آمده بودند، که شمارشان هم بسیار زیاد بود، همگی دانشجویان لیسانس بودند و در جمع حاضر فقط دو نفر دکتر داشتیم. قرعه یا ترتیب چنین بود که آخرین نفر در صف من باشم. یعنی قضا چنین بود که خاتم مراسم رسمی فراغت باشم.
۱

مظروف حادثه در ظرفِ آدمی

آدمی‌زاده موجود ضعیف و ناتوانی است، ایستاده میانه‌ی چهارراه حوادث. از همه سو سیل بلا می‌ریزد به وجودش. حادثه، واقعه، فاجعه آوار می‌شود به سرش. آدمی‌زاد مثل ظرف است. ظرف‌ها هم اختلاف دارند. کوچک و بزرگ دارند. همیشه هم یک اندازه نمی‌مانند. بعضی وقت‌ها ظرف‌های کوچک به مرور زمان بزرگ‌تر و وسیع‌تر می‌شوند. بعضی وقت‌ها هم، پیش می‌آید، که ظرفی که بزرگ بود، ناگهان آب می‌رود، کوچک می‌شود و به اشاره‌ی نسیمی مظروف‌اش آشفته می‌شود. «سینه باید گشاده چون دریا / تا کند نغمه‌ای چو دریا ساز». دریا شدن و دریایی بودن ساده نیست. هزینه دارد. درد و زخم بر می‌دارد. این‌ها به جان‌ات می‌نشیند. به جان هر کسی می‌نشیند. آدم‌ها هم به فراخور حساسیت و انعطاف‌شان در برابر حادثه، آدم می‌شوند. این است که فکر می‌کنم آدمی به حادثه، به واقعه – فارغ از خوب و بدش – گره خورده است. حادثه، واقعه، مظروف است برای ظرف آدمی. چه می‌شود کرد وقتی مظروف سرریز می‌کند و در ظرف نمی‌گنجد. اشک همین‌جوری روان می‌شود دیگر. خشم و خروش همین‌جوری خودش را نشان می‌دهد. بعضی‌ها، همه نه،‌ آرزوی‌شان یا غایت همت‌شان این است که ظرف وجودشان فراخ‌تر و وسیع‌تر شود. این افزایش گنجایش، از لوازم سلوک است، در سیرت عارفان مثلاً، یا انسان‌ها به زعم من. همین چیزی که در قاموس اهل دین اسم‌اش هست «شرح صدر». آدم وقتی از این منظر به احوال خودش و عالم نگاه کند تازه با بند بند وجودش می‌فهمد یعنی چه که: رب اشرح لی صدری و یسر لی امری. آن وقت زبان‌اش هم آرام‌آرام باز می‌شود که: و احلل عقده من لسانی. بعد روز واقعه هم روز به روز برای‌اش رخ می‌دهد و هم آخر کارش می‌شود:
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
که می‌رویم به داغ بلندبالایی

وقتی این ظرف این‌قدر فراخ شد، زمزمه می‌کند که:
به خاک‌پای تو ای سر نازپرورِ من
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک…

بس است. نوشتم و پاک کردم چند بار. آخرش می‌شود شطاحی دوباره. بس است.

۴

عروس حضرتِ قرآن…

انس من با قرآن از کودکی است. شاید از روزگاری که هنوز مدرسه نمی‌رفتم. وقتی خاطرات‌ام را جست‌وجو می‌کنم، تصویر مبهمی از پدرم می‌بینم که برای‌ام از سوره‌ی یوسف می‌گفت. قصه‌ی یوسف را خط به خط برای‌ام می‌خواند. دوره‌های قرآن که هفتگی در خانه‌ی رفیقان و خویشان می‌چرخید، بهانه‌ای بود هم برای باهمستان شدنِ دوره‌ی قرآن و هم برای بازیگوشی کودکانه‌ی ما. ترس و لرزش هم آن‌جا بود که می‌نشاندندت که بیا دو خط قرآن بخوان؛‌ شکسته‌بسته و با هول و شرم‌ساری. ملای مجلس هر وقت احساس می‌کرد کودک شرمسار دارد حسابی دسته‌گل به آب می‌دهد «غفر الله»ای می‌گفت و خلاص‌اش می‌کرد از این اضطراب. ولی این برخورد با قرآن کجا و آن‌چه بعدها طلوع کرد کجا.
از سرخوشی و سر به هوایی کودکی تا وقتی که قرآن را بنوشم و بچشم هنوز بسیار راه بود. دوره‌ی میانه‌ی زندگی هم به بی‌حاصلی و بلهوسی – شاید – گذشت تا شوریده‌ی بی‌تابی سر راه‌ام سبز شد و انگار مسیر زندگی‌ام را عوض کرد. این شوریده، عین‌القضات همدانی بود ولی اندکی راه بود تا رسیدن او. پیش از او «سوانح العشاق» احمد غزالی گلوی‌ام را چسبیده بود. از رساله‌ی مختصر شیخ احمد تا تمهیدات و نامه‌های قاضی شهید راه درازی است. ولی عین‌القضات در شوریدگی‌اش چیزی داشت که آدمی را سیراب نمی‌کرد. هر چه بیشتر می‌نوشیدی تشنه‌تر می‌شدی. هنوز که هنوز است وقتی نوشته‌های او را می‌خوانم انگار تازه است؛ انگار خودش تازه قلم را زمین گذاشته است. انگار هنوز مرکب‌اش خشک نشده. اما عین‌القضات چیزی داشت و دارد که غریب بود: عین‌القضات به قرآن و با قرآن سخن می‌گفت. هیچ کتاب تفسیری، هیچ روایت و حکایتی از این مصحف محمدی چنان برای‌ام جاذبه پیدا نکرد که نامه‌های عین‌القضات. گویی گزیده و خلاصه‌ی قرآن است برای طایفه‌ای که سلیقه‌ای مانند من داشتند. نمونه‌ی دیگری از چنین کتابی برای من «آغاز و انجام» طوسی بود ولی او قصه‌اش دیگر بود. طوسی عین‌القضات نبود. هر چه قاضی شهید آتش‌به‌جان‌گرفته بود، طوسی نرم و ملایم و سنجیده بود در قامت یک ریاضی‌دان و حکیم از قرآن سخن می‌گفت. قاضی همدان چیز دیگری بود. و هست.
امروز آن قصیده‌ی غریب و مهیب سنایی را برای هزارمین بار در قطار می‌خواندم. قصیده‌ای که در مقام اهل توحید است. این قصیده هم، مانند قرآن،‌ از طفولیت مونس من بوده است. هر بار خواسته‌ام بیتی یا چند بیتی از این قصیده را انتخاب کنم و چیزی درباره‌اش بنویسم، دست و دل‌ام لرزیده است که مگر می‌شود این دریای مواج را در جام حقیری ریخت. مگر شدنی است؟ و هر بار تمام قصیده را پیش روی‌ام گذاشته‌ام و از نو خوانده‌ام.
قرآن، کتاب غریبی است. گاهی اوقات حیف می‌‌‌خورم بر کسانی که یا به دلیل ندانستن زبان، یا به خاطر تعصب و موانع تنگ‌نظرانه دست‌شان از دامن‌ آن کوتاه است. اما قصه فقط آن‌هایی نیست که با صورتِ قرآن غریبه‌اند. بسا آشنا با صورت قرآن که از معنای آن بیگانه است؛ آن هم نه فقط از عوام و مبتدیان بلکه از میان عالمان و فقیهان و قاضیان و دانشوران. چه بسا کسانی هستند – هم‌چنانکه خود عین‌القضات دیده بود و چشیده بود – که دو کلمه از قرآن را بی‌غلط نمی‌توانند خواندن، اما جان‌شان دریای خروشانی است از معنای آن. جان‌شان با جان قرآن قرین و عجین است. قرآن برای‌شان کتاب و ورق‌پاره نیست. قرآن، آدمی است. قرآن، هم‌نفس و هم‌پای انسان است بلکه خود، انسان است. قرآن سخن می‌گوید و سخن می‌شنود. قرآن پا به پای تو می‌گوید و می‌خندد. شادی می‌کند و می‌گرید. چیز عجیبی است. این دو بیت قصیده‌ی باشکوه آن سالکِ دوزخ‌آشام را ببینید:
 
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
دارالملک ایمان، با همین دین‌ورزی ظاهر و زاهدانه مجرد از غوغا نمی‌شود. برای پرداختن این دارالملک از غوغا، انسان باید شد. آدم باید شد. پیش‌تر از آدم شدن نوشته‌ام در همین خانه‌ی مجاز. بینا شدن می‌خواهد. جز این اگر باشد، حرارتی است و گرمایی از آن خورشید. نه بیش‌تر. چیزی هست در این میانه. حال مهیبی است. حالی است بیرون از آن‌چه فقیهان و فیلسوفان –  و چه بسا شمار کثیری از صوفیان حتی – می‌گویند. بس است تا همین‌جا. جلوتر نمی‌شود رفت.
پ. ن. ننوشتن‌ام از ترس است. از احتیاط است. از ادای رازدانی در آوردن نیست. پیدا نیست که هیچ نمی‌دانیم؟
۰

در مهابت و لطافت شفقت

امروز هر چه به ذهن‌ام فشار آوردم تا واژه‌ای به فارسی بیابم که معادل این حس یا حالی باشد که در پی‌اش هستم، نیافتم. در زبان ما، واژه‌های «ترحم»‌ و «دلسوزی» بیشتر معنایی از بالا به پایین دارند، فاعل آن از موضوع ترحم و دلسوزی فاصله دارد، خود را دور از وضعیت موضوع‌اش می‌بیند. انسلاخ و انقطاعی در ترحم و دلسوزی هست که حق این حال را ادا نمی‌کند. اما واژه‌ای هست در عربی که دیگر عربی نیست و آمیخته است با زبان فارسی. این واژه‌ی مهربان و انسانی «شفقت» است.
 
اولین باری که توجهم به بار معنایی این واژه جلب شد در آثار عین‌القضات همدانی بود. عین‌القضات در نامه‌های‌اش هم خود اهل دعاست و هم مخاطب‌اش را به دعا فرا می‌خواند. مضمون تعظیم امر خداوند و شفقت بر خلق او یکی از مضامین محوری آثار عین‌القضات و تفکر اوست. شفقت با ترحم و دلسوزی تفاوت دارد. بسیار به موضوع نزدیک‌تر است و در واقع موضوع شفقت دیگر، کسی دیگر نیست. او هم امتدادی از ماست. شفقت بسیار انسانی‌تر است. انسانی است؟ شاید. چه بسا بتوان گفت الاهی است. شفقت از ویژگی‌های مهم پیامبران هم هست: پیامبرانی در لباس بشر، با بشر و برای بشر. این مضمون در داستانی که درباره‌ی موسی نقل شده است بسیار برجسته است. موسی سراسیمه در پی بره‌ای از میان گله‌اش می‌دود که خود را به همه جا می‌زند و به خود آسیب می‌زند اما موسایی که در اوقات دیگر به آسانی خشم می‌گیرد، چنان صبوری، خویشتن‌داری و مهری از خود نشان می‌دهد که قابلیت پیامبری او را آشکار می‌کند. موسای پیامبر، موسایی است که اهل شفقت است. بر خطاهای مردمان خشم نمی‌گیرد. چه در حق او جفا کرده باشند چه در حق خودشان.
شفقت برای من هم مهیب است چون رویی با خدا دارد و هم لطیف است چون رویی با خلق دارد. روی با خدا داشتن شفقت گویی آینه‌ای است در برابر جلالت او؛ او که ذو الجلال و الاکرام است. روی با خلق داشتن شفقت، حکایت از همدلی و فروتنی دارد. در کنار شفقت دشمنی، کینه‌جویی، انتقام‌گیری یا رنجش و غبار بر دل داشتن نمی‌گنجد. با دل سوزاندن بر دیگری و ابراز ترحم، همه‌ی این‌ها شدنی است. می‌توان بر کسی دل سوزاند ولی هم‌چنان از او رنجیده بود یا حتی گمان کرد که حق‌اش بود که چنین و چنان شد. در شفقت این تنگی و این عسرت نمی‌گنجد. شفقت میدان فراخی است برای محبت. برای مهربانی. حال شفقت درست مانند خود شفقت واژه‌ای مهربان است. شفقت گویی با اشک عجین است؛ به زلالی اشک و به پاکیزگی و بی‌گرهی آن.
 
به مقام شفقت رسیدن و بر خلق خدا شفقت ورزیدن، خود مقام و منزلتی است. همت می‌خواهد به هر دو معنا. توفیق می‌طلبد. به صرفِ اراده کردن شفقت، شفقت برای آدمی میسر نمی‌شود. شفقت را گویی به آدمی می‌بخشند. باید دریچه‌ای گشوده شود و نوری بتابد. دریچه را شاید بتوان به جهد گشود ولی نور را نمی‌توان به زور جذب کرد. شفقت حال غریبی است،‌ مقام عزیزی است. مثل دریایی است از آرامش که دارنده‌ی آن نه تنها خود لطیف می‌شود بلکه اطرافیان‌اش نیز از لطافت انسانی او – از این انعکاس لطف الاهی – حظی می‌برند و نوری حاصل می‌کنند. شفقت بسیار به مهربانی نزدیک است. مهربان باشیم و شفیق. هم با دیگران و هم با خود.
۱۳

الاهیات ترنج

فردا دو هفته‌ی تمام می‌شود که دخترم ترنج، بهار را مثل رستاخیزی به خانه‌ی ما که خزان و زمستانی سخت را از سر گذرانده بود، آورده است. امسال، بهار و هر چه در آن بود و به آن متعلق است یکسره در وجود دخترمان جمع و خلاصه بود. امسال کار دیگری نداشتیم و هیچ چیز آن اندازه اولویت نداشت که ترنج. حس لحظه‌ی تولد ترنج، حسی زمینی نبود انگار. چیزی بود مثل تجربه‌ی معراج. تمام آن حادثه‌ای که در لحظه‌ای رخ می‌دهد و آدمی ناگهان پرده‌ای از برابر چشمان‌اش کنار می‌رود، گویی در همان لحظه‌ی ورود ترنج، وحی‌آسا بر من نازل می‌شد.
تا این تجربه در وجودمان ته‌نشین شود و ذوق‌اش را بیش‌تر بچشیم مدتی طول می‌کشد اما همین روزها چه بسا مهم‌ترین روزهای آزمودن این تجربه است. پدر یا مادر شدن چیزی است در ردیف جهاد با نفس. برای عبور از این مرحله باید با خودت دست به گریبان شوی. طبیعی است که همه‌ی انسان‌ها وقتی قرار باشد با خودشان نبرد کنند، یکسان از این میدان بیرون نمی‌آید و تجربه‌ی مشابهی ندارند ولی برای ما از این جنس بود. گمان می‌کنم تجربه‌ی مادر شدن حتی از این هم بالاتر است و مثل ذوق شهادت است. مادر از لحظه‌ای که مادر می‌شود گویی دست از وجود پیشین‌اش کشیده است و آدمی دیگر شده است. پدر هم می‌تواند چنین باشد. حتماً جهان پدری، جهانی دیگرگون است.

ترنج، جهان‌بینی مرا هم تغییر داده است. نه به این معنا که ناگهان چیزی دیگر شده‌ام. گویی از افقی بالاتر به هستی می‌نگرم. انگار الاهیات را از روزن نگاه این دختر بهاری می‌بینم این روزها. این روزها و شب‌ها انگار فوران شعر است و عاطفه. انگار تمام دیوان‌های جهان را سطر به سطر می‌خوانم. این روزها، برای ترنج، که به گفته‌ی دلنواز نازنینی خود بهترین شعر است، شعر می‌خوانم و غزل. موسیقی و تصنیف و ترانه، هم‌راز و هم‌نوای شب‌ها و ساعت‌های آرام کردن ترنج است. در تمام این دو هفته، حافظ و سعدی و مولوی هم‌دم زمزمه‌های شبانه و روزانه‌ی دخترم بوده است. از امتیازات پدر شدن یکی این است که آدم می‌تواند برای فرزندش آواز بخواند – به جای لالایی – و هر چقدر صدای‌ات نخراشیده باشد، باز هم کم پیش می‌آید خرده‌ای به صدای ناموزون‌ات بگیرند. همان نغمه‌ای که ترنج را آرام می‌کند، خوب است!
الاهیات ترنج، الاهیاتی است برای سلوک. سلوکی که فارغ است از تجویزهای صوری ارباب دیانت. سلوکی که یک پرده بالاتر از نغمه‌های تکراری یا مناسکی نغمه می‌نوازد. کافی است گوش آدمی برای شنیدن این نغمه تربیت شده باشد یا به خودش سخت بگیرد برای شنیدن نغمه‌ای آشنا. برای رمز شنیدن از این پرده باید آشنا بود و آشنا شد. این روزها آشنایی با جهان بهاری ترنج را روز به روز تجربه می‌کنم. روزگار خوشی است. «از بخت شکر دارم و از روزگار هم».مرتبط: ترنج؛ «شهادت» مادرانه

۲

عبوسِ زهد…

گاهی اوقات فکر می‌کنم که شاید موسیقی است که دوباره مرا به دامان شعر می‌کشاند یا – دقیق‌تر بگویم – مرا با شعر هم‌نشین و هم‌نوا می‌کند که «همچون حلقه‌ی آتش در این گرداب می‌گردم». طرفه‌ این است که درست از میانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی به شعر پناه می‌برم. این نکته البته نیازمند توضیح است چون خواننده بلافاصله برداشت معکوسی از آن می‌کند.

وقتی می‌گویم شعر، مرادم شعری است که با عظمت آدمی نسبتی دارد؛ یا شعری که آدمی را همان‌گونه که هست، با خویشتن خودش در برابر روی‌اش، عریان می‌کند. و این شعر همان شعری است که می‌تواند آینه‌وار آدمی را به خودش نشان بدهد. چنین شعر، مضامین رندانه دارد. بگذارید یک قدم فراتر بگذارم: چنین شعری رنگ و بوی کافری دارد. این نوع شعر، میانه‌ای با زهدفروشی و عرفان‌تراشی ندارد. عرفان برای من – عرفانی که ارزش‌مند است و ارج‌مند – دقیقاً همان عرفانی است که آدمی را از فرش به عرش می‌کشاند. این عرفان، آدمی را ذلیل نمی‌بیند؛ بلکه آدمی در این عرفان عزیز است و هم‌ردیف و هم‌شانه‌ی خدا. در چنین عرفانی است که آدمی، آینه‌ی خداست و از دل چنین معرفتی است که آدمی خدا را با شناختنِ خود می‌شناسد – یا باز می‌شناسد.

صریح‌اللهجه‌ترین و آشکارگوترین شاعری که این ویژگی را – در میان ایرانیان – دارد، همانا خواجه‌ی شیراز است. این مضامین را چه بسا بتوان مثلاً در شعر مولوی و عطار و سنایی هم یافت. ولی از این قله‌ها که عبور می‌کنیم، دیگر عرفان هم دست‌مالی می‌شود و تبدیل به منظومه‌ای بسته و منجمد می‌شود که تنها به کار مرید پروردن می‌آید نه مرید رها کردن و پرواز دادن عقابان در زنجیر.

حالا چرا از میانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی؟ به خاطر این‌که درست در همین بحث‌ها – به ویژه وقتی که هنگام سخن گفتن از دین‌ورزی و باورهای دینی پای عقل و فلسفه در میان می‌آید – سخنان رندانه و برنده‌ی دریادل دلیر و سرآمدی مثل حافظ می‌تواند گره از گره این تعصب‌ها و خامی‌ها و پا فشردن‌ها بر حقارت تنگ‌نظری بگشاید. برای من هیچ چیز عظمت‌اش از خودِ آدمی بیشتر نیست. هیچ چیز در این عالم نیست که شأن‌اش از شأن خودِ آدمی فراتر باشد که آدمی خود را در خدمت آن بگمارد. من از مضمون این حدیث قدسی «لولاک لما خلقت الافلاک» این را می‌فهمم که گویی آفرینش برای همین آدمی بوده است. یعنی جامه‌ی کرامتی که بر تن انسان است، او را در مقامی می‌نشاند که نه تنها او در خدمت دین نیست بلکه دین برای او وسیله است و نردبان برای این‌که بر مسند ازلی و ابدی خودش بنشیند؛ برای این‌که هم‌زانوی خدا باشد. همه چیز در خدمت اوست تا او به معراج برسد. چیزی در این عالم محسوس و معقول نیست که برتر و فراتر از او باشد. اوست که آینه‌ی خداست. با این آینه نباید دم‌سردی کرد. هیچ چیز و هیچ کس، از خودِ این آدمی، از گشایش و رهایشِ خردِ او ارج‌مندتر و قدسی‌تر نیست. اگر قدسیتی هست، در خودِ اوست.

این است که وقتی می‌خوانی که:
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
یا وقتی می‌گوید که:
پشمینه‌پوش تندخو کز عشق نشنیده است بو
از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
و هم‌اوست که به چه ظرافتی می‌گوید:
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید خرقه‌ی دردی‌کشان خوشخویم
و این دردی‌کش خوشخو بودن، این انبساط خاطر، این پرهیز از «زهد»، کیفیت غریبی است و موهبتی است کم‌یاب. شاید حافظ در حافظه‌ی فرهنگی ایرانیان، مانند پادزهری بوده است که تلخی‌های تنگ‌نظری‌ها و تعصب‌ها و جمودهای فکری را خنثی می‌کرده است. هر چه هست، امروز گویی هم‌نفس حافظ شدن، گویی در سایبان خنکی آرمیدن است پس از عبور از گرمای گدازان و کشنده‌ی کویر…
۰

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

– در چنین احوالی، فال باید زد؛ به مثنوی سایه. 


سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد

سفله آن‌ کو نامِ‌ خوبان زشت کرد
سروبالایی که می‌بالید راست
روزگارِ کژرُوَش خم کرد و کاست
وه چه سروی با چه زیبی و فری
سروی از نازک‌دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غم‌ناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه‌سر رفتی ز دست
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم

توبه کردی گرچه می‌دانی یقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمین

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شب‌چراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی‌مردی چنین ای نازنین
شوم‌بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می‌کنم
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارمش
با زبانِ تلخ می‌آزارمش
گرچه او خود زین ستم دل‌خون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشی مُرد و سرا پر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می‌داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس‌که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست؟
جانِ نازآیینِ آن آیینه‌رنگ
چون کند با سیلی این سیلِ سنگ؟
از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دستِ‌ جهان است این شکست
پیش‌ روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند و این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم‌ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پس هفتاد سال
از چه افسون‌اش چنین افتاد حال؟
سینه می‌بینید و زخمِ خون‌فشان
چون نمی‌‌جویید از آن خنجر نشان؟

بنگرید ای خام‌جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگر این خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جانِ‌ خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فروافکنده از شرمِ جواب
آن‌ چه بود آن دوست دشمن داشتن؟
سینه‌ها از کینه‌ها انباشتن؟
آن چه بود آن کین و آن خون ریختن؟
آن زدن، آن کشتن،‌ آن آویختن؟
پرسشی کآن هست هم‌چون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه‌ریز:
آن همه فریاد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شدید؟

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شدید
مردم‌اید اما چه نامردم شدید
کج‌روان با راستان در کینه‌اند
زشت‌رویان دشمنِ آیینه‌اند
«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
این صدا از وحشتِ غرق شماست
دیده در گرداب کی وا می‌کنید؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنید!
– سایه؛ مثنوی «بانگ نی»
۳

چشمه‌ی خارا…

می‌خواستم از سخنی، ستمی، بیدادی، نامردمی و نخوتی به فریاد گله کنم؛ دل یاری نداد. نشد. یا نخواستم. ساعت‌هاست ابیات این غزل سایه را با خود زمزمه می‌کنم و به خود می‌گویم گاهی همین رانده شدن، همین ادبار را باید غنیمت شمرد که بس کیمیایی است برای فربه کردن جانِ آدمی – یا درمانِ او. به خود می‌گویم که رنجش – رنجشِ به حق – را باید به کار دیگری بست و سوداپیشگان را در همان خیال طاعت کردن و تصور درستی و درست‌کرداری، رها کرد. این همان حرفِ معمای ماست: همان که هر بیگانه‌ای نمی‌تواند آن را در یابد. قصه‌ی ما، قصه‌ی چشمه‌ی جوشیده از سنگ خاراست. چیزی بیش از این نیست واقعاً.

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت 
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت 
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت 
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت 
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت 
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو 
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت 
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت 
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت 
گر دست بیفشانند بر سایه، نمی‌دانند 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت 
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
۴

خدایا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدایا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازیم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را میهمان خانه‌های‌مان می‌کنیم! غصه نخور! می‌بینم چه ابری به چشمان‌ات دویده! اشک مریز! دیر نیست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! این رنج‌ هم سر می‌آید!

خدایا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نیست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چیزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همین حال را داشتی. یادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کردیم؟ یادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کردیم: نه تنها مسلمان‌شان کردیم که صوفی‌شان کردیم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پیش از این‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی این‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدایا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس این‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شیطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شیطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنایت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنیم. باز هم آزادت می‌کنیم.

خدایا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانیم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همین‌ها که من و تو را به بند کشیده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شاید نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگوید چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چیز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدایا، ابرو گره مکن! پنجه به دیوار نکش! یک‌جایی یاد می‌گیرند که دیگر نباید خون بریزند. یک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشیر و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جایی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجویی و اعتراف به کسی هدیه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شاید همه چیزمان را بسوزانند. ولی آخرش شاید صوفی شدند و این ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شاید بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگین کمانی بست و همه فهمیدند که این همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زیباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند یا روی همه‌ی رنگ‌های دیگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدایا، گریه نکن! تو گریه می‌کنی و من هم گریه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهیم و آه بکشیم و بغض کنیم، پس چه کسی قرار است امید بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بیاور! تحمل کن! این شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نیست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بیا بغل‌ات کنیم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنیم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کینه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهیم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدایا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چیز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

۰

آن خیالِ رها…

بند از پای خیال‌ات برداشته‌ام؛ خیالی که در خیال‌ام این همه پنجه بر در و دیوار این خانه‌ی پرنقش و نگار می‌سایید. خیال‌های گریزپا را نمی‌شود نه به دام و دانه و نه حتی به بهانه رام کرد. تنها راه همین است که درِ قفس را بازکنی تا این خیالِ گریزان و خویش‌بنیاد، بال و پرش را هر جا که می‌‌خواهد بگشاید. تا این‌جا را با من همراه بودی؟ دنبال می‌کردی؟ گفتم «خیال‌ات»؛ نگفتم «خودت». خودت دیرزمانی است که نیستی. خیلی وقت است که این خودِ واقعی، ریزش کرده در یک خیال فقط. یک تصویر مبهم و دوردست، یک خیالِ پری‌وار. خیالی که بیش از این اگر در محبس این خیالِ دیگر بماند، عاقبت‌اش دیوانگی است. پس شرط حکمت و فرزانگی همین است که – حتی اگر تلخ هم باشد – راهِ‌ این خیالِ بی‌تابی که رو می‌گرداند و سرِ همدلی و همنشینی و گفت‌وگو ندارد باز باشد که هر جا که خواست برود.

کار از رنجش گذشته است. رنجش هم که میان ما معنی ندارد. آری، درد هست. یک چیز آزارنده‌ای است ولی هر چه هست، رنجشی از جنسی که با دیگران هست نیست. با این‌که از این حکایت‌ها در میان نیست، همان دلبستگی و آویختگیِ آن خیال یا به آن خیال، حتی اگر به تارِ مویی، خاطری خوش می‌کرد و دلِ رمیده‌ای را مونس بود و شکسته‌ای را در غربت و اندوه مرهمی بود. خوب، گویا دیگر نیست. چه می‌شود کرد؟ همین است دیگر. ما هم که – به قول آن رند شیرازی – آخر الامر گلِ کوزه‌گران خواهیم شد. چندان فرصتی هم نیست.

یعنی این همه رخ نهان کردن و گریختن، این همه پرهیز از چی‌ست؟ هر چه هست نباید و نمی‌تواند از دشمنی باشد. بر آن آینه غبار نمی‌نشیند. دستِ کم، من بر آن آیینه از این غبارها ندیده‌ام. آن دل لطیف‌تر از این‌هاست که… بگذریم. پس دارد چه می‌کند؟ این شعله‌ای که در خانه افتاده است و می‌سوزاند، چه در سر دارد؟ سوختن؟ دشمنی با خرمنِ ما؟ نه: «گرمِ چهرافروزی خویش است برقِ خانه‌سوز»! کار خودش را می‌‌کند. کار خودت را می‌کنی! و ما را، خصمی بزرگ‌تر از ما نیست. اصلاً خصمی هم در دنیا هست؟! «چون‌که بی‌رنگی اسیر رنگ شد / موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد»!

از این‌جا به بعد دیگر، تطویل سخن است و حشو. تمام قصه همان بود که بند از پای خیال‌ات باز کرده‌ام. دیگر، خود و خیالِ خود را نمی‌آزارم به حبسِ خیال‌ات. خودت و خیال‌ات هر بار که گذاری بر این بیشه‌ی خالی داشتید، آرایشی هستید بر این برهوت. هر وقت آمدی – و آمدید – نوازشی است بر این زخم‌های کهن و دیرین. اگر هم نیامدی و نیامدید، «باغِ بی‌برگی که می‌‌گوید که زیبا نیست»؟! دام و دانه‌ای در میانه نیست؛ هرگز هم نبود. اما بهانه‌ای دیگر نیست. بهانه‌ها بود. دیگر نیست. بهانه‌ها رمیده‌اند از این همه بی‌میلی‌های و ملولی‌های آن خیال. سوختی و سوزاندی و می‌سوزانی ولی دیگر چیز زیادی باقی نیست. اصلاً‌ چیزی نیست. باید پی جای دیگری برای سوختن یا سوزاندن بگردی. این خیال‌خانه، خرمنِ خاکستر است دیگر. خیال‌ات رهاست. خاطرِ خیال رنجه مکن، دستِ جور هم! بگذار همین‌جا در همین «جور» بمانم. بگذار دستِ خیال‌ات را در دستِ جور بگذارم و بروم. جور و خیال تو هم‌پروازانِ خوبی هستند. سینه‌ی فراخ‌تری در سپهری دیگر می‌توانند یافتن. این خیال را دیگر گنجای این همه بال بر در کوفتن نبود. «من آن شکل صنوبر را…». چیزی جز این نیست دیگر.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد