۱

آن کو به دل دردی ندارد آدمی نيست

آدمی به درد داشتن آدمی است. این فقط کشف صوفيان يا بعضی از دين‌داران نيست. هر کسی که آدمی بودن را در عمق وجودش لمس کرده باشد، درمی‌يابد که اين موجود نحیف و ضعیف و ناتوان و در عین حال حیرت‌آور و باشکوه چه اندازه در میان تناقض‌های کمرشکن دست و پا می‌زند و از دل همان تناقض‌ها، هوش‌رباترین آفرینش‌های بدیع را بر می‌کشد. اما، همه‌ی آدمیان طبعاً نه وقوف دارند به این نکته و نه اصلاً برای‌شان مهم است. طبع عالم اين است که اکثر ساکنان‌اش را متوسطان بلکه غافلان پر کرده‌اند و بنای زندگی و معاش – علی‌العموم – هم بر غفلت است. اما درد داشتن را از آدمی نمی‌شود منسلخ کرد. درد، سرشت آدمی است. بعضی از آدميان این را می‌فهمند و از همان درد کيميا می‌سازند. درد ناگزیر را می‌کشند و می‌چشند تا اکسيری از آن بیرون بکشند. کار آسانی نيست. شهامت می‌خواهد. شجاعت در افتادن با خود را لازم دارد. در افتادن با دیگری، هميشه کار آسانی است. نظام طبیعت هم به هزار نشانه به هر کسی می‌گويد دیگری را حذف کن، نابود کن، از میان بردار، تنازع بقا را پاس بدار. تکامل – ظاهراً – همین را می‌گويد. در افتادن با خويش هم‌زمان روایت ديگری از بقا را عرضه می‌کند.

در افتادن با خويش در سطح عقلانی به همان معنای متعارف درس گرفتن از تجربه‌های ديگران و خويش است. به معنی نقد کردن مداوم خويش است. يعنی پيوسته گریبان خودت را بگیری و در هر حالی سعی کنی جايی برای متهم کردن و سنجش خود باز بگذاری. غفلت از خطاکاری آدمی – و خطاکاری خويش – سم مهلکی است که کمترین زيان‌اش در کوتاه‌مدت به خود آدمی می‌رسد.

اما در افتادن با خويش سطحی معرفتی-روانی-عاطفی هم دارد. با خويش در افتادن تنها تا مرز مشخصی کار عاقلان و خردمندان است. اين در افتادن با خويش اگر از مرز خاصی عبور کند يا وصف ديوانگان است یا کیفیت عاشقان. در افتادن با خويش، خصوصاً در میان دین‌داران، به رغم توصيه‌های مکرر ظاهر شریعت بر توبه و اصلاح رابطه‌ی خود و خداوند، امر رایجی نيست به دلیل اين‌که شریعت – در فهم متعارفی که از آن می‌شود – مستعد پرورش ریاکاران و رياکاری است. لذا پرسش بر می‌گردد به يک نکته‌ی ساده: انسان دين‌دار در حفظ رابطه‌ی هم‌زمان با خدا و سایر انسان‌ها – که نقطه‌ی کانونی‌اش نهايتاً بشریت اوست – چه اندازه نگاه‌اش به افقی بلندتر است؟ چقدر بر خود سخت می‌گيرد؟ ممکن است کسی بر خود سخت بگیرد که آداب شرعی را ادا کند. ادای آداب شرعی کار دشواری نیست. با اندکی تمرین بیش از آن‌که سختی باشد، لذت‌بخش می‌شود. تبدیل به عادتی می‌شود که اتفاقاً ترک آن، بيشتر برای گزارنده‌اش دشوار می‌شود تا ادای آن. پس دشواری در التزام به شريعت نيست. دشواری هم‌چنان در چسبیدن گریبان خويشتن است. دشواری در متهم داشتن خويش است. و گرنه دین‌داران همه می‌توانند صبح تا شب صورت‌حساب تهيه کنند و آخر روز بگذارند پيش خدا که چنین کردم و چنان کردم. کاری که آدمی هميشه برای‌اش سخت است، چه در افق عقلی و چه در افقی عاطفی-روانی، همين چالش با خويش. همین با خويش برآمدن.

پرگويی نکنم. دو ترانه از دولتمند خال در زير می‌آورم که به گمان من خلاصه‌ی زیست آدمی‌وار است. در این‌ها دو غزل درخشان و حيرت‌آور مد نظر من است. يکی غزل باشکوه «حيلت رها کن عاشقا»ی مولوی است و ديگری ابیاتی از میرسید علی همدانی («هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یار باد…»). اولی حکايت خويشتن‌سوزی بی‌محاباست. در دل آتش رفتن، تحمل رنج بی‌اندازه. متهم کردن خويش. و تمام اين‌ها يک غايت بيشتر ندارد: سینه را هفت آب شستن از کینه‌ها. يعنی اول و آخر قصه تصفيه‌ی خويش است. سوزاندن تمام اين رذايلی که سال‌ها آدمی ذره‌ذره انباشته می‌کند؛ دانسته يا نادانسته. از میان برداشتن تمام کينه‌ها و نفرت‌ها و بغض‌هايی که بر خود دوخته است و اولين قربانی‌اش خود آدمی است. دومی، مقدم داشتن ديگری بر خود است. از آن مهم‌تر استقبال کردن از رنج و آزاری که از ديگری به آدمی می‌رسد. نگاه صوفيانه و قلندرانه‌ای است ولی مضمونی معرفتی هم دارد. از رنجی که از ديگری به آدمی می‌رسد، می‌توان چيزی ساخت که به درمان دردهای آدمی بيايد. آن‌که ما را رنج می‌رساند به قصد انتقام، تشفی‌ خاطر،‌ آزار، يا کينه‌کشی چنين می‌کند. ولی پذیرنده يا هدف اين رنج، می‌تواند از اساس این را دگرگون کند و این جوی خون را تبديل به نیل کند. تمام آن‌چه نوشتم در حقیقت زاید بود. اصل سخن را در همين دو ترانه بجوييد و بشنويد. اين‌ها را نخوانديد هم نخوانديد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

راست هم‌چون سرگذشت يوسف…

سوره‌ی یوسف، به روایت خودِ قرآن، «احسن القصص» است. حکایت نبوت در آن هست. قصه‌ی محبت در آن هست. محبت پدر و فرزندی. عشق برادر به برادر، در کنار حسادت برادران ديگر به يک برادر. قصه‌ی عاشقی، عاشقی زلیخا. و لطيف‌تر از همه عشقی است که زير سطر سطر آیات سوره‌ی یوسف پنهان است. و این عشق از همان سجده يازده ستاره و ماه و خورشيد آغاز می‌شود. از اين «برگزيدگی» يوسف؛ از «عزيز» بودن او. حکایت از نازپروردگی يوسف است. سوره‌ی يوسف، حکايت دلبردگی و دلدادگی است. پيش‌تر هم یک بار نوشته‌ام که هر چقدر در حافظه‌ای جست‌وجو می‌کنم، می‌بینم که انس من به قرآن و ذوقی که از همنشينی با او می‌برم، در گرو آن لحظات و ساعاتی است که پدرم برای من – در طفوليت – قصه‌ی يوسف را می‌خواند. قرآن، شنيدنی است؛ خواندنی نيست. قرآن کتاب کاغذی نیست؛ کتاب صوتی است. کتابی است که از راه گوش به وجود آدمی وارد می‌شود نه از راه چشم. آياتی از سوره‌ی يوسف را با صدای محمد صدیق منشاوی بشنويد که در سال ۱۹۶۰ در مسجد جامع لالا مصطفی باشای دمشق خوانده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. پيراهنی که آید از او بوی یوسفم…

۰

رفتی و غم آمد به سر جای تو، ای داد…

روز واقعه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

ما را به چه – به که – می‌فروشی ای یار؟!

پيغام روشن بود و بی‌ابهام – و هم‌چنان هست – که او به آن‌ها ستم نکرد بلکه خودشان با خویشتنِ خويش دشمنی ورزیدند. خودشان جفا کردند به خویشتن. راه برای‌شان گشوده بود؛ راه صدق و راستی. راه يک‌رنگی. و او مدام می‌پرسد که مرا به چه و به که می‌فروشی؟ فردا که گرفتار آمدی، آيا کسی جز من تو را خواهد ماند؟ از میان این خیل «ياران» يکی تنها دو گام آن سوی امتحان، آن سوی واقعه، نه حتی آن سو،‌ که حتی دو گام پیش از واقعه با تو خواهند بود؟ یا تمام این جهان خيال است و بس؟ «ای دوست نترسی که گرفتار آیی»؟

می‌گويند اين صلات، این صلت و این وصال، نهی می‌کند از فحشا و منکر. می‌گويد که از مقام و جايگاه خداوند خويش که پروا کردی و خويشتن را بازداشتی از آن‌چه اکنون هوس‌ات تو را به آن می‌خواند، بهشتی در کف خواهی داشت. ولی اين صلات، چيزی است ورای اين خم و راست شدن. چيزی است آن سوی زاهدی يا تشرع. حکايتی است از اخلاص. از وفا. از نگاه داشتن حريم‌ها و حرمت‌ها. حکايتی است از مروت. يعنی يوسف خويش را ارزان مفروش! يعنی با ما،‌ بر سر ما، معامله مکن.

آدمی چه آسان اسير توهم امنيت می‌شود. چه آسان فراموش می‌کند که اين مهلت به طرفة العینی ممکن است تمام شود. حلم او را آزمون کردن و به مبارزه گرفتن، عاقبت‌اش استمرار معامله‌ی ستاريت نيست؛ گام به گام نزديک شدن به دريده شدن آن پرده‌ی ستر است – آن پرده‌پوشی دو جانبه‌ای است که از يک‌سو از تو آغاز شده و از سوی ديگر او مجال‌اش را فراهم کرده و صبر می‌کند بر آن. آدمی را گریبان خواهند گرفت: «فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ»؛ دیر يا زود هر یک به شکلی و نوعی.

ماجرا کوتاه… راه را دور می‌روی، دور می‌کنی، ای يار! او می‌بیند؛ ولو تو سر در برف فرو کنی! ما شايد نبينیم يا نخواهيم ببينیم و بدانیم ولی او می‌داند. ميان تو و او سرّی است که او بخواهد پرده از آن خواهد انداخت و آن‌گاه حقیقت مثل آفتابی خواهد درخشيد! و آن‌جا،‌ »شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد». آن‌جاست که قدرِ صدق و راستی آشکار می‌شود. اهل صدق و وفا در اين ميانه زيان نخواهند کرد. اهل جفا آيا لطف عميم و رحمت واسعه را خواهند ديد؟ می‌گويد: «فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّـهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَـٰكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» يعنی از ميان اين ظالمان بعضی گرفتار این عاقب شدند. چه ضمانتی هست که من و تو در میان آن جان به در بردگان باشيم؟! آمدیم و غرقه شدی! آن وقت چه؟

صد نامه فرستادم،‌ صد راه نشان دادم | يا نامه نمی‌خوانی، يا راه نمی‌دانی.

وفا… وفا… وفات! وفای تو، يا وفاتِ من؟

۰

فاصله‌ی ظلمات و نور…

سه چهار هفته‌ای پیش هوش و حواس‌ام آميخته با سوره‌ی فاطر بود. گمان می‌کنم آیات اول اين سوره را با صدای مصطفی اسماعیل می‌شنيدم (شاید هم منشاوی). الآن هر چه می‌گردم نمی‌يابم فايل‌اش را. ولی اصل قصه نفس آيات است نه قاری. نشانه می‌گذارم برای اين‌که دوباره برگردم به سراغ‌اش. اما هر بار که می‌خوانی و می‌شنوی، چیز تازه‌ای کشف می‌کنی. يادم هست برای يکی از جلسات تدريس‌ام، آیه‌ای در اين سوره را می‌خواستم با دانشجويان‌ام بخوانيم که بعد از پايان کلاس به صرافت‌اش افتادم و دير شده بود. اما آیات ديگر این سوره همان حال و هوا را دارد (خصوصا این بخش پايين که پررنگ کرده‌ام). 

وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ وَمَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يُسْمِعُ مَن يَشَاءُ ۖ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِي الْقُبُورِ  إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِيرٌ  إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا ۚ وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

(سوره‌ی فاطر با صدای شاطری)

۱

ز درخت بس بلندم…

درخت چيز عجيبی است. وجود عجيبی است (نه که «موجود» عجيبی است؛ وجود عجيبی است). بيهوده نيست درخت با معرفت و با حيات نسبت دارد. درخت معرفت، همان درختی که آدم را از آن بهشت بيرون کرد. درختی که آدمی را به زمين آورد؛ درختی که خود از زمینی می‌رويد که زمينه‌ی شناخت و مادر حيات است. درختی که در زمین است اما دست به سوی آسمان دارد. درختی که با دانش، با حيات، با دعا، با عروج و با زايندگی نسبت دارد. درخت پاک. شجره‌ی طيبه. «و لا تقربا هذه الشجرة»،‌ مبتداست و منتها «فتکونا من الظالمين». اما چرا چشيدن آن میوه، تقرب به آن درخت، هم‌عنان با ظلم شد؟ چه ظلمی؟ «و بازداشت ايزد تو مر آدم را از آن درخت، مثل بود بر بازداشتن مرو را از برهنه کردن باطن». و اين‌جاست که سرّ قيامت آشکار می‌شود و تفاوت ميان قيامت و اباحت.

«ابليس مر آدم و حوا را چنين گفت که خدای مر شما را از اين درخت باز نداشت مگر از بهر آن‌که شما هر دو فرشته خواستيد گشتن از خوردن آن يا هميشگی خواستی يافتن و سوگند خورد ايشان را که من شما را نصيحت‌کنندگانم. و معنی‌اش آن بود که ايشان را چنین گفت که حد عمل و فرائض همه رنج و سختی است و اگر از عمل دست بازدارید و به علم مشغول شوید، اندر حد فرشتگی رسيد و از کار برسيد و نيکو گردانيد نزديک ايشان اباحت کردن و گذاشتن عمل و اميد دادن ايشان را که شما به دست باز داشتن از عمل باقی گرديد همچون فرشتگان تا به گفتاری از حد پیامبری بگذشتند که بديشان داده بود و اندر حد خداوند قیامت شدند که ایزد تو آن را از ايشان بازداشته بود…».

شگفت‌انگیز است که درخت، با قيامت نسبت دارد. درخت با بهار نسبت دارد. بهار رويی با مسيح دارد و قائم. رويی دارد با برآمدن جان‌ها از گور تن‌ها. رويی دارد با زنده شدن به دانش و معرفت. «استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم»، حکایت قيامت است؛ دعوت قيامت است. بانگی است برای برانگيختن. قائم، اسرافيل وقت می‌شود که «مرده را زيشان حيات است و نما». و اين همه راز ريخته است در درخت. اين همه معنا در يک کلمه، در يک وجود.

پ. ن. بهانه‌اش دیدن چندین باره‌ی اين فیلم دارن آرونوفسکی، چشمه، بود.

۰

ما ودعک ربک…

این آیه‌ها،‌ این نغمه‌ها، این مزامیر ویرانم می‌کنند…

قرآن، سوره‌ها و آيه‌هايی دارد که مو بر اندام آدمی راست می‌‌کند. حکايت اعجاب و حيرت نيست. چيزی است فراتر از اعجاب. گریبان آدمی را می‌چسبد و زير و زبرش می‌کند. يکی از اين سوره‌های حيرت‌آور، سوره‌ی والضحی است. قصه، حکايت نوازش است. مهربانی است. عشق است. انعام است. سخاوت بی‌کران است. پرودگاری که محبوب‌اش، برگزيده‌اش را رها نکرده است. يتیمی را که برکشيده است؛ پناه‌اش داده است. از زمين به آسمان‌اش کشيده است. سرگشته بوده و نور هدايت به دل‌اش تابانده است. تهی‌دست بوده و توانگرش کرده است. و حالا از او چيزی می‌خواهد: پس با يتيم، تندی مکن؛ دست رد به سينه‌ی سائل مزن. و حکايت آن نعمت را بگو… و همان ابتدا به او می‌گويد که چيزی به تو می‌دهيم که سرت به دنيا و آخرت فرود نيايد. يعنی نهايت استغنا. و آن‌گاه شرح صدر به او می‌دهد. باری کمرشکن را از دوش‌اش بر می‌دارد…

اين‌ها را روايت کردن و نوشتن، يک چيز است. خواندن و شنيدن‌اش يک چيز. حتی به آواز روح‌نواز و توفان‌ساز عبدالباسط هم شنيدن‌اش يک چيز است. اما چشيدن و ديدن اين‌ها چيز ديگری است. اين چند سوره هميشه و هر بار ويران‌ام می‌کنند. صد بار می‌شکنم با شنيدن هر آيه‌اش. اين‌ها برای من تجلی مهری بی‌کرانه‌اند. عشقی در آن موج می‌زند و لبريز از دلدادگی بی‌حد و مرزی است که تنها با چشيدن می‌توان آن را دريافت. نه با حکايت. نه با روايت و نه با تفسير. اين‌ها را بايد چشيد. بايد این حال آدمی را دريابد… که… «از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»…

(سوره‌های شمس، والضحی و انشراح با صدای عبدالباسط)

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۳

همچون حباب…

مهم‌ترين آفتی که به خيال من دين‌داران را تهديد می‌کند اين است که از يک جایی به بعد احتمال اين‌که خودشان را خیلی جدی بگيرند زياد می‌شود. این جدی گرفتن، از خودشان فراتر می‌رود. کل قصه را گاهی خيلی جدی می‌گیرند. بگذاريد هشدار بدهم که مرادم نگاه انکارآميز خارج از دين نيست. ولی فرقی هم نمی‌کند. از موضعی که دارم روايت می‌کنم ماجرا را، فرقی ميان کفر و دين نيست. مشکل بزرگ همين «عبوس زهد» است. که ممکن است فکر کنی چه کشفيات و ذوقياتی داری که ديگران از آن محروم‌اند. و يادت می‌رود که دریای استغنایی هست که در برابرش تمام کرده‌های تو با ناکرده‌ها برابرند. اين‌جا حسنات و سيئات با هم ذوب می‌شوند. آن‌قدر وادی پرمخاطره‌ای است که سخن گفتن از آن هم کار دشواری است. به اين دليل ساده که عوام ممکن است فکر کنند واقعاً فرقی بین خوب و بد و حسنه و سيئه نيست. ولی آن‌ها که اهل اشارت‌اند می‌دانند. خوب می‌دانند که در اين سطح نمی‌شود از اين بازی‌ها در آورد. اين‌جا نمی‌شود برای کسی نمايش داد. هوس نمايش که به سرت بزند، همه‌ی داشته‌های‌ات را از تو می‌گيرند و به تو می‌فهمانند که نه تنها هيچ نیستی که از اول هم هيچ نبوده‌ای. خاکی و غباری بيش نيستی.

اين مشکل «جدی گرفتن خود»، اين «نخوت»، اين «عجب علم» و «باد فقر» و «باد فقه» اختصاص به دين‌داران ندارد. بين فیلسوفان هم رشد می‌کند. بی‌دين‌ها هم معضل مشابهی دارند. مسأله از اساس انسانی است. انسان گرفتار اين بلیه است. دوراهی هم اين است که هم بايد با خودت بستيزی و هم نمی‌توانی از خودت بگریزی. يعنی پارادوکسی که بی آن نمی‌شود زيست. و رشد و بقای آدمی هم به زیستن با اين پارادوکس و تناقض است. اين‌که از دين می‌گويم به خاطر اين است که تا حدودی به فضا و حوزه‌ی زندگی اجتماعی‌ام نزديک‌تر است و گرنه تمايزی ميان حوزه‌ی دين‌داران و غير آن‌ها از اين حيث نيست.

کسانی که در دين‌ورزی خودشان را – يا عمل‌شان را – خيلی جدی می‌گیرند، طبعاً کسانی که سجاده آب می‌کشند يا خیلی احساس فلاح و رستگاری دارند و فکر می‌کنند در حريم خلوت خاص با خود خدا و پاکان همنشين‌اند، بدترین نمونه از انسان‌هايی هستند که هيچ وقت الگوی آرمانی زندگی من نبوده‌اند. يکی از هراس‌های بزرگ زندگی من اين است که به قضايی يا تصادفی تبديل به چنين آدمی بشوم. بگذريم. غرض يادآوری نکته‌ای بودم به خودم. می‌نويسم‌اش که یادم نرود. هستی ما مثل حباب است. «اين خانه را قياسِ اساس از حباب کن»…

۰

ای شعله‌ی تابان من…

بعضی وقت‌ها نيم‌بيتی، دو سه حرفی، عطری، نوا و نغمه‌ای آدم را مثل بوته‌ی خاری که ميانه‌ی کوير گرفتار گردباد شده باشد، بی‌اختيار و عاجز می‌کند. هيچ هم لازم نيست چيز پيچيده يا انتزاعی خاصی باشد. اتفاقاً غالب آن است که فارغ از هر جور فرهيختگی و تفلسفی، به اشاره‌ای، به «سر تازيانه‌ای» توفانی در وجودت به پا می‌شود. اين آوازی که ابراهيم شريف‌زاده با زخمه‌های حسين سمندری می‌خواند، به همين سادگی است اما نغمه‌نغمه‌اش درد دارد و خون دل. شادمانی هم دارد. شيرين است ولی يک جور خاصی عجز آدمی را پيش روی‌اش به نمايش می‌گذارد. فکر می‌کنم زندگی آدمی اگر ارزش و بهايی داشته باشد، درخشان‌ترين لحظات‌اش درست در احوالی است که آدمی همين چيزها را می‌تواند بچشد و ذوقی از آن‌ها ببرد. يک جوری آن آخر می‌گويد «ای یوسف کنعان من» که کافی است يکی يک بار گرفتارش شده باشد، ديگر دل و دين‌اش به باد است با همين چهار کلمه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بی شمارِ عمر…

امروز فکر می‌کردم به حساب روزهای عمر. محاسبه‌ای سرانگشتی کردم و ديدم از پدرم – تا همين امروز – بيشتر عمر کردم. الان محاسبه‌ی دقیق کردم. تا همين لحظه، دقيقاً شمارِ روزهای عمر من، ۹۶ روز بيشتر از عمر پدرم بوده. اندوهی به جانم چنگ می‌زند. يعنی بیهوده زنده بوده‌ام؟ يا او بیهوده مرده است؟ يا آن‌قدر حجم حادثه بزرگ است که ما و هستی ما – همه‌ی ما – در اين ميانه،‌ برگ کاهی هم به روی دريا نیست؟

هميشه از خودم می‌پرسم که چه می‌شد اگر چنين نمی‌بود و چنان نمی‌شد؟ چه چیزی در عالم خراب می‌شد؟ چه می‌شد اگر خيلی از حوادثی که رخ داده هرگز رخ نمی‌داد و خیلی از ناشده‌ها،‌ رخ داده بودند؟ و بعد با خودم می‌گويد: آخر الامر گل کوزه‌گران خواهی شد. تمام. نقطه‌ی پایان ماجرای ما همين است. گل کوزه‌گران. خاک. باد. باران. گردش و چرخش در هستی. آن وقت ناگهان حس می‌کنم پدرم همين‌جا بيخ گوش‌ام نشسته و زمزمه می‌کند: غم مخور! آخرش تمام می‌شوی! نه که تمام می‌شود، تمام می‌شوی! آسودگی می‌آورد اين زمزمه. ولی جايی اشک در اعماق وجودم می‌جوشد. هم‌نوا و هم‌ساز من همان غلغل اشک پنهان می‌شود. همان هق‌هقی که از دل به گلو هم نمی‌رسد. نيم‌پژواکی با خود و در خود دارد و او هم می‌گويد: تمام می‌شوم. تمام می‌شوی. پخته می‌شوی. از خاک به فولاد. تو بگو اصلاً زر. از همين هم می‌سوزی و الماس می‌شوی. ولی چه فرقی می‌کند که خاک باشی يا الماس؟ چون عاقبتِ کار جهان نيستی است…

اصلاً لب اين پيچ که رسيده‌ام، بالای اين گردنه، همين‌جور سؤال‌ها را باید از خودم بپرسم؟ بی‌شک بايد بپرسم. اگر پرسيدنی نبود، جوشيدنی هم نبود. سؤال از طلبی می‌جوشد. از درد می‌آيد نه از آسودگی و عافيت. بعد می‌فهمی که درد که داشته باشی، خدا هم همان‌جا می‌جوشد و می‌تابد. ولی ۹۶ روز! فکرش را بکن که ممکن است مثلاً سه صفر ديگر هم جلوی آن شش بنشيند. ولی وقتی خودت هيچ‌ای و خاکی و نيستی، چه تفاوت که صفری باشد يا نباشد و شمارش افزون شود يا کم؟ سبک‌ام حالا. اما اشک، جا خوش کرده است همان‌جا که بود. می‌گويد: اين سخا،‌ شاخی است از شاخ بهشت. سخا. سخاوت هستی. سخاوت هستی يعنی اين‌که ديگر همين روزها را – کم يا زياد – نشمری. بله، ما که رنديم و گدا، دير مغان ما را بس.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد