۴

شب تاريک و بیم موج و گردابی چنين هايل

آدمی که از تاریکی می‌ترسد، وقتی شب‌ها راه می‌رود با خودش سوت می‌زند تا از ترس زهره‌ترک نشود. این جور آدم‌ها در بسیاری از سطوح هستند. گاهی اوقات چنان اقيانوس بی‌کرانه‌ی هستی هول‌آور می‌شود که هيچ چيز آدم را نجات نمی‌دهد. گاهی اوقات آدم ناچار می‌شود سوت فيلسوفانه يا عارفانه بزند. شايد از اين شب تاريک جان به در ببرد. البته نوادری هم هستند که در اوج يقين و طمأنينه و سکينه گويی چنان راه می‌روند که پای‌شان هم به زمين نمی‌رسد. اين‌ها پرواز می‌کند. نصيب هر مشتاق آرزومندی باد اين درجه. تا آن وقت، می‌توانيد به سوت زدن عارفانه و فيلسوفانه‌تان ادامه بدهيد.

بله، سوت زدن به اصطلاح «روشنفکرانه» هم داريم (چه روشنفکر لاييک باشد، چه دينی؛ هر چه خودشان اسم می‌گذارند روی خودشان). مهم آن سوت زدن است که خيلی‌ها مشغول‌اند به آن. يعنی تغافل. يعنی تجاهل از سنگينی هستی. پس ژست‌های عارفانه، فيلسوفانه و خردمندانه را زياد جدی نگيريد. خيلی‌ها به آن مشغول‌اند. همه اما سخت هراس‌ناک‌اند. (حساب نوادر را گفتم که جدا کنيد).

۵

اندر این بی فخر بودن‌ها…

پنهان کردنی نيست. من تعلق خاطر به دين‌ام دارم. مسلمان‌ام. شيعه‌ام. از چيزی که هستم شرمنده نيستم. مسلمانی و شيعه بودن را «روش زندگی» می‌دانم. اين‌ها هيچ وقت برای من و در محيطی که در آن باليده‌ام ايدئولوژی سياسی نبوده‌اند. هيچ وقت کسی را قربانی آيين‌ام نکرده‌ام و دست بر قضا همواره در طول تاريخ به خاطر باور به همين آيين تعقيب شده‌ام و آزار ديده‌ام؛ تنها به صرف باور. شرح‌اش دراز است. قصه‌اش را تاريخ نوشته است. جای‌اش هم اين‌جا نيست. زمانی خلفای اموی و عباسی، زمانی ترکان سلجوقی و غزنوي… بگذريم. تا ديروز عمده‌ی مخالفان این آيين از ميان دين‌داران بر می‌خاست، امروز گروه تازه‌ای هم به آن اضافه شده است و به قوت با آن می‌ستيزد. بگذاريد حاشيه نروم. بروم سر اصل مطلب. بارها به شيوه‌های مختلف اين را نوشته‌ام. دين برای من در زندگی عنصری است مهم. دين در زندگی بشر نقشی تعيين کننده دارد. بشر بدون دین، يعنی هيچ. حال اين دين، دينی جديد باشد يا دينی کهن. دين برای بشر، يعنی هوا. هر دينی را که از بشر بگيری، دين تازه‌ای برای خود می‌سازد. اما واقعاً چه فرقی است ميان آن‌که به ايرانی بودن خود می‌نازد و هر چه را نام اسلام بر خود دارد ننگ خود می‌داند و آن عرب باديه‌نشينی که عجم را خوار می‌شمرد و تحقير می‌کند؟ واقعاً فرق‌اش چی‌ست؟

گاهی اوقات متحير می‌شوم از اين همه نفرت. از اين همه بغض و کينه. گاهی انگار دلايل‌اش را نديده‌ام و نمی‌دانم. دلایل‌اش چندان پيچيده نيستند. هر انسانی يعنی تاریخ زندگانی‌اش. يعنی بيوگرافی‌اش. نمی‌شود يکی در ظل حکومت اسلامی زيسته باشد و امنيت، آسايش، سلامت و حقوق مسلم‌اش از او ربوده شده باشد و بعد از او توقع داشته باشی، بگويد «اسلام» به ذات خود ندارد عيبی. دل‌ها و عقل‌های بيمار را هم البته به آسانی نمی‌شود درمان کرد. سلامت نفس نعمتی است که نصيب بعضی‌ها نمی‌شود!‌ نمی‌شود برای هر ذهنی نشان بدهی که «اسلام» وجود ندارد. اين «مسلمان»‌ها هستد که تاریخ اسلام را پر کرده‌اند. مسلمان‌های مختلف. مسلمان‌های متفاوت. اين اسلام، سلمان فارسی دارد. ابوحنیفه دارد. شافعی دارد. حميد الدين کرمانی دارد. ابوحاتم رازی دارد. ناصر خسرو دارد. ابوحاتم رازی دارد. ابن سينا دارد. بيرونی دارد. نصيرالدين طوسی دارد. غزالی دارد. عطار دارد. مولوی دارد. حافظ دارد. حلاج دارد. سهروردی دارد. ابن عربی دارد. ابن رشد دارد. ملاصدرا دارد و بگير و بشمار تا بی‌شمارها را. اسم‌ها را نگاه کنيد. ملیت‌ها را ببينيد. تکثر و تنوع آيين‌ها را ببينيد. يک مذهب و يک کيش و يک قوم نيستند اين‌ها. مثل هم نيستند. مثل هم مسلمانی نکرده‌اند. گاهی يکی ديگری را متهم کرده است و ملحد خوانده. گاهی همين‌ها قربانی بقيه‌ی متشرعين شدند. فکر می‌کنيد اگر ناصر خسرو و حلاج و عطار در زمان ما می‌زيستند، چه می‌کردند؟ فکر می‌کنيد اگر مولوی در روزگار ما بود چه می‌کرد؟ فکر می‌کنيد اگر ابن سينا و سلمان فارسی در اين روزگار بودند، چگونه بودند؟ خوب. آن‌ها نيستند. ولی ما هستيم. وارونه ساختن ميراث آن‌ها، قلب کردن هر آن‌چه آن‌ها به آن باور داشته‌اند و با آن زيسته‌اند و آن را نفس کشيده‌اند، به زبان کار ساده‌ای است. در عمل اما، حاصل‌اش می‌شود همين قصه‌هايی که اين روزها می‌بينيم.

اما برای من ماجرا ساده است. من مسلمان‌ام. شيعه هستم (اما طنز تاريخ را ببيند: وقتی می‌گويم «مسلمان شيعه» تصوری که از مسلمان شيعه در ذهن‌ها می‌آيد، واقعاً چی‌ست؟ با معيارهای بعضی من نه مسلما‌ن‌ام نه شيعه البته!). به آن‌چه آيين‌ام به من می‌دهد و به راهی که برای انسان بودن نشان‌ام می‌دهد مباهات می‌کنم. اما با آن به کسی فخر نمی‌فروشم. از آن‌چه هستم هراسی هم ندارم. ممکن بود مسيحی زاده می‌شدم. يا يهودی، يا زردشتی. يا چه می‌دانم، بهايی. يا هر دين و آيين ديگری. با همه‌ی اين‌ها می‌شود انسان بود. دين تنها زمانی که می‌شود بازيچه‌ی سياست و تنها زمانی که از جوهرش فاصله می‌گيرد، می‌شود مايه‌ی دشمنی و نفرت. جوهر دين يعنی ايمان و عمل صالح:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم

مسلمانی يعنی اين: که خلق خدا از دست و زبان آدمی ايمن باشند. حال اين مسلمان، سرخ باشد يا سياه يا زرد. عرب باشد يا عجم يا اروپايی. اسم‌اش يهودی باشد يا مسيحی يا لاييک يا زرتشتی، فرقی نمی‌کند. ايمان يعنی اين. اسلام يعنی اين. حنيفيت يعنی اين. باقی بهانه است و دغل. بقيه‌ی جنگ زرگری ارباب قدرت است. پس:
«نه از روم‌ام نه از زنگ‌ام
همان بی‌رنگِ بی‌رنگ‌ام!»
پ. ن. اين را اعتراف بخوانيد. يا حديث نفس. يا نقد حال. هيچ کسی خالی‌الذهن نيست. هيچ کس کامل مطلق نيست. هر کس ادعا کند که «خرد محض» است و گرد هیچ تعلقی بر دامان روح‌اش ننشسته است، شياد است. انسان يعنی همين. انسان یعنی تعلق. يعنی دل بستن به چيزی. و چقدر کودکانه می‌نمايد که يکی ديگری را به خاطر باور به آيينی ملامت می‌کند،‌ يا بی‌خرد می‌داند (يا «وحشی» می‌شمارد!). وه که چه آزرده‌ام از این کودکی‌ها. «زين همرهان سست عناصر» ، «زين خلق پر شکايت»، از اين قوم نق‌نقو و بهانه‌جو خسته‌ام. «انسان‌ام آرزوست»!

۱۱

حسبنا العشق…

داشتم بی‌هوا با خودم زمزمه می‌کردم:
الهی سينه‌ای ده آتش‌افروز
در آن سينه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست

رها شدم در زمزمه. زمزمه آواز شد. سوز شد. خروش شد. تأمل شد. واقعاً بغض، حسد، کينه، انتقام‌جويی و خودسوزی را چه درمان می‌کند؟ سلوک آموختنی است. سلوک دل دادن می‌خواهد. ايمان می‌طلبد. اعتماد می‌خواهد. نمی‌شود در طلب آرامش و طمأنينه بروی، اما وجودت آکنده از شک و انکار و ترديد باشد. نمی‌شود در پی سکينه باشی ولی مدام دفع الوقت کنی و همه چيز را به تعويق بيندازی. همه نمی‌توانند سلوک کنند. زهدورزی هم آدم را از آدميت‌اش دور می‌کند. آدم را خشک می‌کند، می‌تراشد و فرتوت می‌کند. روح آدميت را می‌سوزاند. زهدورزی، زهد صومعه‌نشينان مثل دوزخ است. عشق بايد. تنها با مهرورزی مگر بشود اين آتش کينه و انتقام و حسد را فرو نشاند. با مهرورزی بی‌قيد و شرط. با عشقی بی‌چشمداشت. عشق يعنی اين‌که اصلاً انتظاری نداشته باشی. توقعی در تو نباشد. بی‌علت و رشوت کار کنی. تازه اگر توقعی هم در تو ایجاد شد و ديدی به آن نرسيدی، عشق‌ات آن‌قدر بزرگ و فربه باشد که جا را بر هر توقعی تنگ کند. توقع را آن وقت می‌سوزانی. آن وقت می‌شوی خودت. آن وقت ابن الوقت می‌شوی. ما عشق‌هامان را نمی‌سنجيم. لاف عشق می‌زنيم ولی پالايش‌اش نمی‌کنيم. خودمان را هم همين‌جور. نشانِ عشق، گذشت است و خالی بودن از کينه و انتقام. هر که لاف می‌زند که بويی از عشق برده است، هر که ادعا می‌کند حتی یک بار عشق را آزموده و اکنون در سينه‌اش کينه مأوا دارد و انتقام، لاف دروغ می‌زند. کذاب است. عشق خود کافی است برای رستگاری. تو عاشق شو… باقی کار را به او واگذار که می‌کشاندت. آن وقت کار کردن می‌آموزی. آن وقت روح‌ات از بطالت فاصله می‌گيرد. آن وقت می‌گويی: «بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد». عشق يعنی گذشت، يعنی سخاوت. عشق يعنی بتوانی بگويی:
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
نه فقط درباره‌ی گناه. اگر توانستی خيلی جاها که می‌دانی گناهی نداری، آن‌قدر دل‌ات بزرگ باشد که بگويی بيايید گناهِ شما را من به گردن می‌گيرم. اصلاً همه‌ی گناه‌ها از من سر زده است. آن وقت می‌شوی عاشق. آن وقت می‌شوی مسيح. آن وقت می‌شود لاف تجرد زد. آن وقت به آسمان می‌رسی. پا به ملکوت نهاده‌ای. آن وقت دوباره متولد می‌شوی. دل‌ام برای خودم تنگ است. دل‌ام برای گفتن و شنيدن تنگ است. حوصله‌ها تنگ است. کسی حس و حال شنيدن‌اش را ندارد. کسی رغبت گذشت ندارد. کسی دل به سخاوت نمی‌دهد. تلخی انتقام و کينه بيشتر با جان‌شان مأنوس شده است تا حلاوت ايثار و بخشش. و من روزگاری بالای همه‌ی نامه‌ها و شعرهای‌ام می‌نوشتم: «هو العشق». الآن از کاغذها برش داشته‌ام. پنهان‌اش کرده‌ام جايی در سويدای دل. در اعماق روح. مثل بعضی کلمات، بعضی تعبيرها که ديگر نمی‌شود بر زبان آورد. اين روزها بعضی مقدسات، بيشتر به محرمات شبيه‌اند. کار روزگار واژگونه است. مسيحی کو؟ طبيبی کو؟ که نفسی در تن رنجور اين آدميان بدمد، شايد روح‌شان زنده شد! شايد آن خوره‌، آن جذامی که روح‌شان را دارد ذره ذره می‌خورد، نابود شد و دود شد و رفت. شايد آتشی افروخته شد. نسيمی وزيد. گلی دميد. عطری در مشام جان‌شان پيچيد… بهار نزديک است. بوی مسيح می‌آيد. بوی رستاخيز. درخت‌های باغ روبروی خانه شکوفه داده‌اند!

۴

وام

می‌دانی؟ من خيلی از نازک‌خيالی‌‌ها و ذوق‌ورزی‌های فکری و عرفانی‌ام را مديون عين القضات همدانی‌ام. عين القضات يک زمانی که از شور شيدايی جای آسمان و زمين را اشتباه گرفته بودم، برای‌ام يگانه تکيه‌گاهی بود که می‌شد با او از ميان تاريکی‌ها عبور کرد. شايد هنوز هم بشود. هر چه بود و هست، عين القضات همدانی يکی از ماندگارترين‌ها برای من بوده و هست. اسم همین وبلاگ، ملکوت، نتيجه‌ی حشر و نشر با عين‌ القضات است. من سال‌های سال با کلمه‌ی «ملکوت» عشق‌بازی می‌کردم. اين واژه برای من اسم رمز بود. هر وقت می‌خواستم چيز مهمی را به ياد بياورم که خيلی مهم بود، يک جايی اسم ملکوت به ميان می‌آمد. پس لابد می‌شود گفت حلقه‌ی ملکوت هم مديون عين القضات همدانی است. اصلاً شايد تلنگر وبلاگ‌نويسی و ملکوت به پا کردن را همان جمله‌ی تکان‌دهنده‌ی عين القضات زد که «جوانمردا! اين شعرها را چون آينه‌ دان…» که در آغاز يکی از دفترهای شعر شفيعی کدکنی آمده بود و آتش به جان‌ام انداخت. اصلاً از همان جا بود، از همان دفتر شعر شفيعی که عين القضات مثل يک شبح بی سر و صدا به زندگی من خزيد و بعد درست ميانه‌ی غوغای شوريدگی و پريشانی، مثل يک پير راهنما و دستگير ناگهان از پس پرده بيرون آمد و حرف‌هايی به گوش من خواند که هنوز امروز دارم زمزمه می‌کنم‌شان و هنوز دارم هضم‌شان می‌کنم. من به عين القضات همدانی سخت وام‌دارم. عين القضات فهم تازه‌ای از دین را به من هديه داد. فهمی که مکمل فهم‌های ديگرم بود. عين القضات چيزی به من داد که هيچ فقيهی نمی‌توانست به من بدهد (يا اگر هم به فرض محال می‌داد به خرج من یکی نمی‌رفت!). نمی‌دانم چه مرگ‌ام شد که اين آخر شبی ياد اين هم‌دم و همنشين عمرانه افتادم. از ايران که می‌آمدم با خودم گفتم اگر هيچ کدام از کتاب‌هام را نتوانم بياورم، آسمان را به زمين می‌دوزم و نامه‌ها و تمهيدات را می‌آورم. من بدون نامه‌ها شب‌ها خواب‌ام نمی‌بُرْد. فکر کنم همين‌جور می‌توانم تا فردا صبح از عين‌القضات بنويسم. باقی را می‌گذارم برای وقتی ديگر. آری، من به او سخت وام‌دارم.
۲

سکوت مستور در سطور

گاهی اوقات نوشتن برای آدم، کاری است جايگزين. بعضی وقت‌ها هيچ کاری از دست‌ات بر نمی‌آيد. دست‌ات از زمين و آسمان کوتاه است. پاسخ‌ات نه اين، نه آن نمی‌دهد (ياد قيصر امين‌پور به خير و نيکی). وقتی هر چه می‌بينی همه ادبار است، آن وقت، نوشتن يک خاصيتی که دارد اين است که می‌شود زمزمه با خود، سوگواری با دلِ خويش. می‌شود تسکين دردهای نگفتنی و نهفتنی. و گاهی چيزهايی را می‌نويسی که چيزهايی را ننويسی. هميشه نوشتن از سر لذت يا هوس يا عادت نيست، گاهی از سر درد است و اندوه. و سکوت مرهم زخم‌های آدمی می‌شود. سکوت تنها به پايان دادن به ارتعاش امواج صوتی، سکوت نمی‌شود. گاهی سکوت در کلمات مندرج است. اين سکوت، می‌شود سکوتِ مستور در سطور. گاهی اوقات بی‌تابی و به کنجی افتادن بی هيچ دفاع و دستاويزی، آدم را به مقابله می‌کشاند. گاهی هم به سکوت می‌کشاندش. وقتی پاسخ سودی ندارد، سکوت بليغ‌ترين پاسخ می‌شود. بعضی اوقات صداها شنيده نمی‌شوند،‌ اما سکوت رسا می‌شود چون تندر. گاهی اوقات سکوت شيرين می‌شود. هر سکوتی لازم نيست زهرآگين باشند و سهمناک. سکوت را می‌شود در شيرينی و لطف و مهربانی بلندآوازه ساخت. سکوت دو نوع است: سکوت در برابر دشمنان و سکوت در برابر دوستان. و هر کدام البته شأنی دارد. و اگر غرق ذوق باشی، حتی سکوتی که در برابر دشمنان می‌کنی نيز زهرآگين و تيردار نيست. اما کو؟ کجاست جانی غرقه‌ی ذوق و سرخوش از تماشا؟ دل‌ام می‌لرزد وقتی اين ابيات مولوی را زمزمه می‌کنم:
يک لحظه سايه از سر ما دورتر مگير
دانسته‌ای که سايه‌ی عنقا مبارک است
ای بستگان تن!‌ به تماشای جان رويد!
کآخر رسول گفت: «تماشا مبارک است!»

۲

دارم هوای مطربی

سال‌هاست، سال‌های خيلی درازی است که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم، چيزی در اعماق وجودم به من می‌گويد که بايد مطرب می‌شدم. بايد يا خواننده می‌شدم يا نوازنده. از خوانندگی تنها گوشِ خوب به من رسيده است و البته صدايی نخراشيده! اما این سودای دوره‌ای امروز هم گريبان‌ام را گرفته بود. يا بايد بروم دف‌نواز بشوم يا تنبک‌نواز. يا تار بزنم يا سنتور. امشب هوس کرده بودم بروم کمانچه ياد بگيرم. ولی به هر کدام از اين‌ها که فکر می‌کنم و مشغله‌های بی‌شمار فکری و عملی زندگی‌ام را که می‌بينم، دچار افسردگی می‌شوم. این يک آرزو را گذاشته‌ام برای وقتی که اولين فرصت برای مطربی پيدا شود. هر وقت صدای ساز می‌شنوم ناخودآگاه انگشتانِ دست‌های‌ام به حرکت می‌افتند، بسته به صدای سازی که می‌شنوم. يا ادای تنبک زدن در می‌آورم يا ادای نواختن سنتور! مثل‌ آدم‌های ديوانه حرکات عجيب و غريب از من سر می‌زند. ديوانگی هم عالمی دارد علی‌الخصوص وقتی که در هوای مطربی باشد!

پانوشت نامربوط: کسی می‌داند چطور می‌شود مشکل اسکرولينگ را در اين طرح تازه‌ی ملکوت حل کرد؟ خودم ديگر دارم خسته می‌شوم از اين اسکرول‌های مشکل‌دار. اگر نشود حل‌اش کنم ممکن است ناچار به وضعيت قبلی برگردم.

۱

هزار حرف نگفته

هزار تا حرف برای گفتن دارم. حال‌ام خوش نيست. دیشب تا صبح حالِ جسمانی پريشانی داشتم که امروز از اداره رفتن بازم داشت. پريشب «زوربای يونانی» را ديديم (چقدر دیر!). با خودم فکر می‌کردم که اين رقص عجب چيز شگفتی است که مرز زهدورزی و خوش‌باشی را مشخص می‌کند. کسی که ادعای شاد بودن می‌کند و هنوز از رقصيدن احساس شرم می‌کند، محبوس همان عالم زهد و پارسايی است، هر چند ادای عارف بودن از خودش در آورد. حرف‌ام را نمی‌توانم خوب بيان کنم. می‌ترسم بد فهمیده شود. يک چيزی می‌خواهم بگويم که بيان‌اش باعث سوء تفاهم می‌شود. مقصودم اين است که «هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش». می‌خواهم بگويم آدم نمی‌شود هم رومی باشد هم زنگی. بعضی چيزها هستند که با هم قابل جمع‌اند. بعضی چيزها نه. به این مقولات که می‌رسم مولوی برای من الگوست. و مولوی را خیلی‌ها يا به لقلقه‌ی زبان می‌خوانند يا چنان غرق‌اش می‌کنند در تأويل‌ها و تفسيرهای عجيب و غریب که ديگر مولوی، از مولوی بودن‌اش می‌افتد. همين حرف‌ها را که می‌نويسم با خودم می‌گویم: «مردم اندر حسرت فهم درست». مهم نيست چه می‌نويسی. خواننده‌های زيادی پيدا می‌شوند که مطلب را نخوانده، يا درست نخوانده، هر چه دلِ خودشان می‌خواهد به تو نسبت می‌دهند و با آن‌چه خودشان ساخته‌اند می‌جنگند! عالم عجيبی است اين عالم سوء تفاهم‌های انسانی. «بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان». همه چيز مردم خيال‌آلود و ظنی است. تار و پود زندگانی‌شان گمان است. خوب، از زوربا رسيدم به اين‌جا. خيلی حرف‌های حکمت‌آميزی از دهان زوربا بيرون می‌آيد. شايد وقتی ديگر چيزکی نوشتم از زوربای کازانتزاکيس. حالا احتياج به شستشو دارم، شستشوی روح، حمام جان. کمی تلخ‌ام، غباری روی جان‌ام نشسته. نمی‌توانم راحت‌ بال‌های‌ام را باز کنم. هوا هم بيرون سرد است. خواب در بیداری‌ام دارد راه می‌رود. تازه از بستر پا شده‌ام. بی‌حالی و ضعف دارد تمام می‌شود. شايد فردا بهتر شدم و نوشتم.

۱

آن لايه‌ی ديگر

اين بخش خاکستری يا شايد هم تاريک وجودِ آدمی، هميشه برای من چيز حيرت‌آوری بوده است. حتی چيزی فراتر از حيرت، اين بخش هميشه فتنه‌ای بوده است هم به معنای مثبت هم به معنای منفی. عروجِ معنوی آدمی – و بسی آدميان – هم به باور من سخت مديون تلاطم‌های همين بخشِ خاکستری و حتی آن منطقه‌ی سياهی است که آدمی می‌آزمايد. وقتی می‌گويد سياه و خاکستری تقسيم‌بندی معرفتی، دينی يا روانشناختی نمی‌کنم. نگاهی حسی به ماجرا دارم. حس من به احوال درون‌ام ناظر است که جايی احساس سپيدی و روشنی می‌کنم و جايی احساس تيرگی و سنگينی. اين سبکبالی يا سنگينی حکايت و تجربه‌ای است که هر کس به فراخورِ حالِ خود می‌آزمايدش. بعيد نيست البته که مجموعه‌ای از ارزش‌های کلانِ اخلاقی باشد که التزام به آن‌ها باعث سبکروحی «هر» بشری شود. اما حرفِ من عجالتاً درباره‌ی خود است و بس. برای من شناختن اين تلاطم‌های اعماق ناشناخته و کمتر لمس شده‌ی روحِ آدمی و نفسِ او مهم‌ است، به همان اندازه که اخلاقی بودن و زندگانی پاک. واژه کم می‌آورم برای بيان اين حال غريب. حالی که دارم اين است:‌ اين سوترک يکی به قوت و با حيله‌گری تمام به سوی خود می‌کشدم. همين کنارِ دست‌ام، و نزديکِ من. لحظه‌ای از من جدا نيست. می‌داند که می‌بينم‌اش. می‌داند که دست‌اش را خوانده‌ام و می‌دانم که آن‌چه می‌بينم سراب است و يقين دارم دلِ من خرسند و خرم‌ به اين‌ها نيست که او وعده‌اش را می‌دهد. از اين سو يکی دارد به آوازی آسمانی می‌خواند: «سودای تو را بهانه‌ای بس باشد» و دستی مبارک به بالا می‌کشاندم. و من حيران‌ام و سرگردان ميان اين دو. از چپ و راست می‌کشانندم و من افتان و خيزان با خود و دل در جنگ‌ام.

واژه برای وصفِ اين حال کم می‌آورد و گنجايش ندارد. نمی‌دانم کدام لفظ را بايد اختيار کرد که به خوبی حق اين فضای خاکستری را ادا کند. تنها چيزی که مدام به خودم يادآوری می‌کنم همين ضعف و عجز آدمی است. مدام مشغول نبردی؛ مدام اين مصارعه ادامه دارد و تو بارها و بارها زمين می‌خوری. اما امان از زمان برخاستن! وقتی که برخاستی چه می‌کنی؟ نفس را فربه‌تر و مجرب‌تر کرده‌ای يا مطيع‌تر و گوش به فرمان‌تر؟ تو به فرمانِ اويی يا او به فرمانِ تو؟ غلبه‌ی او می‌چربد يا غلبه‌ی تو؟ اين‌هاست که برای من حکايت روزانه است. و هر دو سوی اين سودا شيرينی دارد و شيرينی‌ها می‌نمايد. بگذاريد خلاص‌تان کنم: «وسوسه» از شگفت‌انگيزترين و رازآلودترين همزادهای آدمی است (متعلق‌اش هر چه باشد؛ مال باشد، جاه باشد، حُبِّ شهوات باشد به تعبير قرآن يا هر چيزی از اين جنس). و اين «وسوسه» است که بازيگر مقتدرِ ميدان است (می‌خواهيد بگوييد «هوای نفس» يا خودِ «نفس»). گاهی «وسوسه»، می‌شود خداوند وجودِ آدمی. گاهی تو می‌شود سالاری که وسوسه يارای نفس کشيدن در برابرت ندارد. و من کدام حال را دوست‌تر دارم؟ پاسخ ساده آن است که حال دوم را، ولی پاسخ واقعی آن است که نه می‌دانی و نه تشخيص‌اش آسان است. پس سخت گرفتاريم و زمين‌خورده. سخت بيچاره. نيمی از اين‌ها را توی هواپيما در راه لندن نوشته بودم. الآن دارم «نينوا»ی عليزاده را گوش می‌دهم و آن سودای سر بالا با ترنم و شور می‌کشاندم به هوای مسکنِ مألوف و عهدِ يار قديم. و چه ذوق و لذتی دارد اين شيرينی رؤيت و ديدار بعد از سرگردانی در باديه‌ی هوا. و همين حال است که مرا سخت حيران می‌کند، حيران.

۱

حوصله

اين يکی شديداً خارج از قاعده است! بعضی اوقات آدم می‌زند به صحرای کربلا، خل و چل می‌شود. خودش با دل‌اش هوايی می‌شود و باد هر دو تا را می‌برد. بعضی وقت‌ها آدم بال در می‌آورد و همين‌جور پر می‌کشد به نمی‌دانم کجا. ولی راست‌اش را بگوييد، شماها، حداقل بعضی از شماها، که اين وبلاگ را می‌خوانيد، از اين‌ها که می‌خوانيد، حداقل از بعضی از اين‌ها که می‌خوانيد حوصله‌تان سر نمی‌رود؟! خودم که بعضی اوقات اين‌ها را می‌خوانم، اگر خودم را نشناسم و همه‌ی نوشته‌های‌ام پيش چشم‌ام نباشد و ندانم که گاهی اوقات چطور به مرز جنون و شيدايی می‌رسم، با خودم فکر می‌کنم که چه آدم عبوسی! چقدر اهن و تلپ! چقدر فکر يا تظاهر به فکر! به قول سهراب – اگر بانو فردا صبح حق کپی‌رايت خودش را به من يادآوری نکند – اين وقت‌ها فقط به ذهنم اين‌ها می‌رسد:
مرا سفر به كجا می‌برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جای رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بی خيال نشستن‌
       و گوش دادن به
          صدای شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

راستی شما حال‌تان خوب است؟ از اين کوچه که رد می‌شويد، روح‌تان آفتابی می‌شود يا خاکستری؟ همه چيز رو به راه است؟

پ. ن. خودمانيم، هذيان گفتن هم عالمی دارد!

۳

حسرت رياضيات!

کتاب‌های ترم جدید بانو را الآن ديدم، کتاب‌هاش همه‌ رياضی است و من ناگهان پرتاب شدم به سيزده سال پیش، به دوران دانشجويی رياضی. دل‌ام پر کشيد برای رياضی، برای فيزیک، برای علوم پایه. عجب عالم شگفت‌انگيزی بود. شگفت‌انگيز برای‌اش کم است. آن وقت‌ها که دل به درس می‌دادم و غوطه‌ور می‌شدم در همان عالم رياضيات يا فيزیک، برای‌ام سکرآور بود. اين را آن وقت اصلاً حس نمی‌کردم. الآن که بعد از اين همه سال که از عالم علوم پايه فاصله گرفته‌ام و حدیث صبح و شام من علوم انسانی است می‌فهمم. الآن مثل رؤيا می‌ماند آن روزها. روزهای لذت بردن از حل يک مسأله. درس‌های رنگارنگی که زندگی را واقعاً عوض می‌کرد: از حساب ديفرانسيل بگير تا جبر خطی، آناليز رياضی، توابع مختلط، رياضيات گسسته، معادلات ديفرانسيل (و حتی آن آمار لعنتی که بيزار بودم ازش). آن دوره‌ی دانشجویی بی‌فرجام رياضی من، دوره‌ای بود که امروز سخت وام‌دارش هست، و گاهی که به يادش می‌افتم مثل خواب و خیال می‌ماند. حالا الآن بی‌دليل، فقط با ديدن همين کتاب‌ها، حس نوستالژی‌ام گل کرده و فيل‌ام ياد هندوستان افتاده است. بعضی وقت‌ها حسرت ریاضی، فيزيک و ستاره‌شناسی را می‌خورم. اين سه تا، محبوب‌ترين شاخه‌های علم بودند که روزگار نوجوانی را با آن‌ها سپری کرده‌ام. حالا گير افتاده‌ام وسط درس‌های علوم انسانی و علمِ سياست. کاش فرصتی به دست بيايد، فراغتی حاصل شود دوباره رياضی بخوانم و فيزيک و ستاره‌شناسی. هنوز دل‌ام برای رصد، برای تماشای بارش‌های شهابی، برای تماشای ماه، برای ديدن تاج‌های خورشيدی تنگ می‌شود. هنوز دوست دارم از ماه و خورشيد عکس بگيرم. اما کو فراغتی؟ يعنی می‌شود يک بار ديگر؟ خودم بعید می‌دانم!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد