۱۱

حسبنا العشق…

داشتم بی‌هوا با خودم زمزمه می‌کردم:
الهی سينه‌ای ده آتش‌افروز
در آن سينه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست

رها شدم در زمزمه. زمزمه آواز شد. سوز شد. خروش شد. تأمل شد. واقعاً بغض، حسد، کينه، انتقام‌جويی و خودسوزی را چه درمان می‌کند؟ سلوک آموختنی است. سلوک دل دادن می‌خواهد. ايمان می‌طلبد. اعتماد می‌خواهد. نمی‌شود در طلب آرامش و طمأنينه بروی، اما وجودت آکنده از شک و انکار و ترديد باشد. نمی‌شود در پی سکينه باشی ولی مدام دفع الوقت کنی و همه چيز را به تعويق بيندازی. همه نمی‌توانند سلوک کنند. زهدورزی هم آدم را از آدميت‌اش دور می‌کند. آدم را خشک می‌کند، می‌تراشد و فرتوت می‌کند. روح آدميت را می‌سوزاند. زهدورزی، زهد صومعه‌نشينان مثل دوزخ است. عشق بايد. تنها با مهرورزی مگر بشود اين آتش کينه و انتقام و حسد را فرو نشاند. با مهرورزی بی‌قيد و شرط. با عشقی بی‌چشمداشت. عشق يعنی اين‌که اصلاً انتظاری نداشته باشی. توقعی در تو نباشد. بی‌علت و رشوت کار کنی. تازه اگر توقعی هم در تو ایجاد شد و ديدی به آن نرسيدی، عشق‌ات آن‌قدر بزرگ و فربه باشد که جا را بر هر توقعی تنگ کند. توقع را آن وقت می‌سوزانی. آن وقت می‌شوی خودت. آن وقت ابن الوقت می‌شوی. ما عشق‌هامان را نمی‌سنجيم. لاف عشق می‌زنيم ولی پالايش‌اش نمی‌کنيم. خودمان را هم همين‌جور. نشانِ عشق، گذشت است و خالی بودن از کينه و انتقام. هر که لاف می‌زند که بويی از عشق برده است، هر که ادعا می‌کند حتی یک بار عشق را آزموده و اکنون در سينه‌اش کينه مأوا دارد و انتقام، لاف دروغ می‌زند. کذاب است. عشق خود کافی است برای رستگاری. تو عاشق شو… باقی کار را به او واگذار که می‌کشاندت. آن وقت کار کردن می‌آموزی. آن وقت روح‌ات از بطالت فاصله می‌گيرد. آن وقت می‌گويی: «بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد». عشق يعنی گذشت، يعنی سخاوت. عشق يعنی بتوانی بگويی:
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
نه فقط درباره‌ی گناه. اگر توانستی خيلی جاها که می‌دانی گناهی نداری، آن‌قدر دل‌ات بزرگ باشد که بگويی بيايید گناهِ شما را من به گردن می‌گيرم. اصلاً همه‌ی گناه‌ها از من سر زده است. آن وقت می‌شوی عاشق. آن وقت می‌شوی مسيح. آن وقت می‌شود لاف تجرد زد. آن وقت به آسمان می‌رسی. پا به ملکوت نهاده‌ای. آن وقت دوباره متولد می‌شوی. دل‌ام برای خودم تنگ است. دل‌ام برای گفتن و شنيدن تنگ است. حوصله‌ها تنگ است. کسی حس و حال شنيدن‌اش را ندارد. کسی رغبت گذشت ندارد. کسی دل به سخاوت نمی‌دهد. تلخی انتقام و کينه بيشتر با جان‌شان مأنوس شده است تا حلاوت ايثار و بخشش. و من روزگاری بالای همه‌ی نامه‌ها و شعرهای‌ام می‌نوشتم: «هو العشق». الآن از کاغذها برش داشته‌ام. پنهان‌اش کرده‌ام جايی در سويدای دل. در اعماق روح. مثل بعضی کلمات، بعضی تعبيرها که ديگر نمی‌شود بر زبان آورد. اين روزها بعضی مقدسات، بيشتر به محرمات شبيه‌اند. کار روزگار واژگونه است. مسيحی کو؟ طبيبی کو؟ که نفسی در تن رنجور اين آدميان بدمد، شايد روح‌شان زنده شد! شايد آن خوره‌، آن جذامی که روح‌شان را دارد ذره ذره می‌خورد، نابود شد و دود شد و رفت. شايد آتشی افروخته شد. نسيمی وزيد. گلی دميد. عطری در مشام جان‌شان پيچيد… بهار نزديک است. بوی مسيح می‌آيد. بوی رستاخيز. درخت‌های باغ روبروی خانه شکوفه داده‌اند!

۴

وام

می‌دانی؟ من خيلی از نازک‌خيالی‌‌ها و ذوق‌ورزی‌های فکری و عرفانی‌ام را مديون عين القضات همدانی‌ام. عين القضات يک زمانی که از شور شيدايی جای آسمان و زمين را اشتباه گرفته بودم، برای‌ام يگانه تکيه‌گاهی بود که می‌شد با او از ميان تاريکی‌ها عبور کرد. شايد هنوز هم بشود. هر چه بود و هست، عين القضات همدانی يکی از ماندگارترين‌ها برای من بوده و هست. اسم همین وبلاگ، ملکوت، نتيجه‌ی حشر و نشر با عين‌ القضات است. من سال‌های سال با کلمه‌ی «ملکوت» عشق‌بازی می‌کردم. اين واژه برای من اسم رمز بود. هر وقت می‌خواستم چيز مهمی را به ياد بياورم که خيلی مهم بود، يک جايی اسم ملکوت به ميان می‌آمد. پس لابد می‌شود گفت حلقه‌ی ملکوت هم مديون عين القضات همدانی است. اصلاً شايد تلنگر وبلاگ‌نويسی و ملکوت به پا کردن را همان جمله‌ی تکان‌دهنده‌ی عين القضات زد که «جوانمردا! اين شعرها را چون آينه‌ دان…» که در آغاز يکی از دفترهای شعر شفيعی کدکنی آمده بود و آتش به جان‌ام انداخت. اصلاً از همان جا بود، از همان دفتر شعر شفيعی که عين القضات مثل يک شبح بی سر و صدا به زندگی من خزيد و بعد درست ميانه‌ی غوغای شوريدگی و پريشانی، مثل يک پير راهنما و دستگير ناگهان از پس پرده بيرون آمد و حرف‌هايی به گوش من خواند که هنوز امروز دارم زمزمه می‌کنم‌شان و هنوز دارم هضم‌شان می‌کنم. من به عين القضات همدانی سخت وام‌دارم. عين القضات فهم تازه‌ای از دین را به من هديه داد. فهمی که مکمل فهم‌های ديگرم بود. عين القضات چيزی به من داد که هيچ فقيهی نمی‌توانست به من بدهد (يا اگر هم به فرض محال می‌داد به خرج من یکی نمی‌رفت!). نمی‌دانم چه مرگ‌ام شد که اين آخر شبی ياد اين هم‌دم و همنشين عمرانه افتادم. از ايران که می‌آمدم با خودم گفتم اگر هيچ کدام از کتاب‌هام را نتوانم بياورم، آسمان را به زمين می‌دوزم و نامه‌ها و تمهيدات را می‌آورم. من بدون نامه‌ها شب‌ها خواب‌ام نمی‌بُرْد. فکر کنم همين‌جور می‌توانم تا فردا صبح از عين‌القضات بنويسم. باقی را می‌گذارم برای وقتی ديگر. آری، من به او سخت وام‌دارم.
۲

سکوت مستور در سطور

گاهی اوقات نوشتن برای آدم، کاری است جايگزين. بعضی وقت‌ها هيچ کاری از دست‌ات بر نمی‌آيد. دست‌ات از زمين و آسمان کوتاه است. پاسخ‌ات نه اين، نه آن نمی‌دهد (ياد قيصر امين‌پور به خير و نيکی). وقتی هر چه می‌بينی همه ادبار است، آن وقت، نوشتن يک خاصيتی که دارد اين است که می‌شود زمزمه با خود، سوگواری با دلِ خويش. می‌شود تسکين دردهای نگفتنی و نهفتنی. و گاهی چيزهايی را می‌نويسی که چيزهايی را ننويسی. هميشه نوشتن از سر لذت يا هوس يا عادت نيست، گاهی از سر درد است و اندوه. و سکوت مرهم زخم‌های آدمی می‌شود. سکوت تنها به پايان دادن به ارتعاش امواج صوتی، سکوت نمی‌شود. گاهی سکوت در کلمات مندرج است. اين سکوت، می‌شود سکوتِ مستور در سطور. گاهی اوقات بی‌تابی و به کنجی افتادن بی هيچ دفاع و دستاويزی، آدم را به مقابله می‌کشاند. گاهی هم به سکوت می‌کشاندش. وقتی پاسخ سودی ندارد، سکوت بليغ‌ترين پاسخ می‌شود. بعضی اوقات صداها شنيده نمی‌شوند،‌ اما سکوت رسا می‌شود چون تندر. گاهی اوقات سکوت شيرين می‌شود. هر سکوتی لازم نيست زهرآگين باشند و سهمناک. سکوت را می‌شود در شيرينی و لطف و مهربانی بلندآوازه ساخت. سکوت دو نوع است: سکوت در برابر دشمنان و سکوت در برابر دوستان. و هر کدام البته شأنی دارد. و اگر غرق ذوق باشی، حتی سکوتی که در برابر دشمنان می‌کنی نيز زهرآگين و تيردار نيست. اما کو؟ کجاست جانی غرقه‌ی ذوق و سرخوش از تماشا؟ دل‌ام می‌لرزد وقتی اين ابيات مولوی را زمزمه می‌کنم:
يک لحظه سايه از سر ما دورتر مگير
دانسته‌ای که سايه‌ی عنقا مبارک است
ای بستگان تن!‌ به تماشای جان رويد!
کآخر رسول گفت: «تماشا مبارک است!»

۲

دارم هوای مطربی

سال‌هاست، سال‌های خيلی درازی است که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم، چيزی در اعماق وجودم به من می‌گويد که بايد مطرب می‌شدم. بايد يا خواننده می‌شدم يا نوازنده. از خوانندگی تنها گوشِ خوب به من رسيده است و البته صدايی نخراشيده! اما این سودای دوره‌ای امروز هم گريبان‌ام را گرفته بود. يا بايد بروم دف‌نواز بشوم يا تنبک‌نواز. يا تار بزنم يا سنتور. امشب هوس کرده بودم بروم کمانچه ياد بگيرم. ولی به هر کدام از اين‌ها که فکر می‌کنم و مشغله‌های بی‌شمار فکری و عملی زندگی‌ام را که می‌بينم، دچار افسردگی می‌شوم. این يک آرزو را گذاشته‌ام برای وقتی که اولين فرصت برای مطربی پيدا شود. هر وقت صدای ساز می‌شنوم ناخودآگاه انگشتانِ دست‌های‌ام به حرکت می‌افتند، بسته به صدای سازی که می‌شنوم. يا ادای تنبک زدن در می‌آورم يا ادای نواختن سنتور! مثل‌ آدم‌های ديوانه حرکات عجيب و غريب از من سر می‌زند. ديوانگی هم عالمی دارد علی‌الخصوص وقتی که در هوای مطربی باشد!

پانوشت نامربوط: کسی می‌داند چطور می‌شود مشکل اسکرولينگ را در اين طرح تازه‌ی ملکوت حل کرد؟ خودم ديگر دارم خسته می‌شوم از اين اسکرول‌های مشکل‌دار. اگر نشود حل‌اش کنم ممکن است ناچار به وضعيت قبلی برگردم.

۱

هزار حرف نگفته

هزار تا حرف برای گفتن دارم. حال‌ام خوش نيست. دیشب تا صبح حالِ جسمانی پريشانی داشتم که امروز از اداره رفتن بازم داشت. پريشب «زوربای يونانی» را ديديم (چقدر دیر!). با خودم فکر می‌کردم که اين رقص عجب چيز شگفتی است که مرز زهدورزی و خوش‌باشی را مشخص می‌کند. کسی که ادعای شاد بودن می‌کند و هنوز از رقصيدن احساس شرم می‌کند، محبوس همان عالم زهد و پارسايی است، هر چند ادای عارف بودن از خودش در آورد. حرف‌ام را نمی‌توانم خوب بيان کنم. می‌ترسم بد فهمیده شود. يک چيزی می‌خواهم بگويم که بيان‌اش باعث سوء تفاهم می‌شود. مقصودم اين است که «هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش». می‌خواهم بگويم آدم نمی‌شود هم رومی باشد هم زنگی. بعضی چيزها هستند که با هم قابل جمع‌اند. بعضی چيزها نه. به این مقولات که می‌رسم مولوی برای من الگوست. و مولوی را خیلی‌ها يا به لقلقه‌ی زبان می‌خوانند يا چنان غرق‌اش می‌کنند در تأويل‌ها و تفسيرهای عجيب و غریب که ديگر مولوی، از مولوی بودن‌اش می‌افتد. همين حرف‌ها را که می‌نويسم با خودم می‌گویم: «مردم اندر حسرت فهم درست». مهم نيست چه می‌نويسی. خواننده‌های زيادی پيدا می‌شوند که مطلب را نخوانده، يا درست نخوانده، هر چه دلِ خودشان می‌خواهد به تو نسبت می‌دهند و با آن‌چه خودشان ساخته‌اند می‌جنگند! عالم عجيبی است اين عالم سوء تفاهم‌های انسانی. «بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان». همه چيز مردم خيال‌آلود و ظنی است. تار و پود زندگانی‌شان گمان است. خوب، از زوربا رسيدم به اين‌جا. خيلی حرف‌های حکمت‌آميزی از دهان زوربا بيرون می‌آيد. شايد وقتی ديگر چيزکی نوشتم از زوربای کازانتزاکيس. حالا احتياج به شستشو دارم، شستشوی روح، حمام جان. کمی تلخ‌ام، غباری روی جان‌ام نشسته. نمی‌توانم راحت‌ بال‌های‌ام را باز کنم. هوا هم بيرون سرد است. خواب در بیداری‌ام دارد راه می‌رود. تازه از بستر پا شده‌ام. بی‌حالی و ضعف دارد تمام می‌شود. شايد فردا بهتر شدم و نوشتم.

۱

آن لايه‌ی ديگر

اين بخش خاکستری يا شايد هم تاريک وجودِ آدمی، هميشه برای من چيز حيرت‌آوری بوده است. حتی چيزی فراتر از حيرت، اين بخش هميشه فتنه‌ای بوده است هم به معنای مثبت هم به معنای منفی. عروجِ معنوی آدمی – و بسی آدميان – هم به باور من سخت مديون تلاطم‌های همين بخشِ خاکستری و حتی آن منطقه‌ی سياهی است که آدمی می‌آزمايد. وقتی می‌گويد سياه و خاکستری تقسيم‌بندی معرفتی، دينی يا روانشناختی نمی‌کنم. نگاهی حسی به ماجرا دارم. حس من به احوال درون‌ام ناظر است که جايی احساس سپيدی و روشنی می‌کنم و جايی احساس تيرگی و سنگينی. اين سبکبالی يا سنگينی حکايت و تجربه‌ای است که هر کس به فراخورِ حالِ خود می‌آزمايدش. بعيد نيست البته که مجموعه‌ای از ارزش‌های کلانِ اخلاقی باشد که التزام به آن‌ها باعث سبکروحی «هر» بشری شود. اما حرفِ من عجالتاً درباره‌ی خود است و بس. برای من شناختن اين تلاطم‌های اعماق ناشناخته و کمتر لمس شده‌ی روحِ آدمی و نفسِ او مهم‌ است، به همان اندازه که اخلاقی بودن و زندگانی پاک. واژه کم می‌آورم برای بيان اين حال غريب. حالی که دارم اين است:‌ اين سوترک يکی به قوت و با حيله‌گری تمام به سوی خود می‌کشدم. همين کنارِ دست‌ام، و نزديکِ من. لحظه‌ای از من جدا نيست. می‌داند که می‌بينم‌اش. می‌داند که دست‌اش را خوانده‌ام و می‌دانم که آن‌چه می‌بينم سراب است و يقين دارم دلِ من خرسند و خرم‌ به اين‌ها نيست که او وعده‌اش را می‌دهد. از اين سو يکی دارد به آوازی آسمانی می‌خواند: «سودای تو را بهانه‌ای بس باشد» و دستی مبارک به بالا می‌کشاندم. و من حيران‌ام و سرگردان ميان اين دو. از چپ و راست می‌کشانندم و من افتان و خيزان با خود و دل در جنگ‌ام.

واژه برای وصفِ اين حال کم می‌آورد و گنجايش ندارد. نمی‌دانم کدام لفظ را بايد اختيار کرد که به خوبی حق اين فضای خاکستری را ادا کند. تنها چيزی که مدام به خودم يادآوری می‌کنم همين ضعف و عجز آدمی است. مدام مشغول نبردی؛ مدام اين مصارعه ادامه دارد و تو بارها و بارها زمين می‌خوری. اما امان از زمان برخاستن! وقتی که برخاستی چه می‌کنی؟ نفس را فربه‌تر و مجرب‌تر کرده‌ای يا مطيع‌تر و گوش به فرمان‌تر؟ تو به فرمانِ اويی يا او به فرمانِ تو؟ غلبه‌ی او می‌چربد يا غلبه‌ی تو؟ اين‌هاست که برای من حکايت روزانه است. و هر دو سوی اين سودا شيرينی دارد و شيرينی‌ها می‌نمايد. بگذاريد خلاص‌تان کنم: «وسوسه» از شگفت‌انگيزترين و رازآلودترين همزادهای آدمی است (متعلق‌اش هر چه باشد؛ مال باشد، جاه باشد، حُبِّ شهوات باشد به تعبير قرآن يا هر چيزی از اين جنس). و اين «وسوسه» است که بازيگر مقتدرِ ميدان است (می‌خواهيد بگوييد «هوای نفس» يا خودِ «نفس»). گاهی «وسوسه»، می‌شود خداوند وجودِ آدمی. گاهی تو می‌شود سالاری که وسوسه يارای نفس کشيدن در برابرت ندارد. و من کدام حال را دوست‌تر دارم؟ پاسخ ساده آن است که حال دوم را، ولی پاسخ واقعی آن است که نه می‌دانی و نه تشخيص‌اش آسان است. پس سخت گرفتاريم و زمين‌خورده. سخت بيچاره. نيمی از اين‌ها را توی هواپيما در راه لندن نوشته بودم. الآن دارم «نينوا»ی عليزاده را گوش می‌دهم و آن سودای سر بالا با ترنم و شور می‌کشاندم به هوای مسکنِ مألوف و عهدِ يار قديم. و چه ذوق و لذتی دارد اين شيرينی رؤيت و ديدار بعد از سرگردانی در باديه‌ی هوا. و همين حال است که مرا سخت حيران می‌کند، حيران.

۱

حوصله

اين يکی شديداً خارج از قاعده است! بعضی اوقات آدم می‌زند به صحرای کربلا، خل و چل می‌شود. خودش با دل‌اش هوايی می‌شود و باد هر دو تا را می‌برد. بعضی وقت‌ها آدم بال در می‌آورد و همين‌جور پر می‌کشد به نمی‌دانم کجا. ولی راست‌اش را بگوييد، شماها، حداقل بعضی از شماها، که اين وبلاگ را می‌خوانيد، از اين‌ها که می‌خوانيد، حداقل از بعضی از اين‌ها که می‌خوانيد حوصله‌تان سر نمی‌رود؟! خودم که بعضی اوقات اين‌ها را می‌خوانم، اگر خودم را نشناسم و همه‌ی نوشته‌های‌ام پيش چشم‌ام نباشد و ندانم که گاهی اوقات چطور به مرز جنون و شيدايی می‌رسم، با خودم فکر می‌کنم که چه آدم عبوسی! چقدر اهن و تلپ! چقدر فکر يا تظاهر به فکر! به قول سهراب – اگر بانو فردا صبح حق کپی‌رايت خودش را به من يادآوری نکند – اين وقت‌ها فقط به ذهنم اين‌ها می‌رسد:
مرا سفر به كجا می‌برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جای رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بی خيال نشستن‌
       و گوش دادن به
          صدای شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

راستی شما حال‌تان خوب است؟ از اين کوچه که رد می‌شويد، روح‌تان آفتابی می‌شود يا خاکستری؟ همه چيز رو به راه است؟

پ. ن. خودمانيم، هذيان گفتن هم عالمی دارد!

۳

حسرت رياضيات!

کتاب‌های ترم جدید بانو را الآن ديدم، کتاب‌هاش همه‌ رياضی است و من ناگهان پرتاب شدم به سيزده سال پیش، به دوران دانشجويی رياضی. دل‌ام پر کشيد برای رياضی، برای فيزیک، برای علوم پایه. عجب عالم شگفت‌انگيزی بود. شگفت‌انگيز برای‌اش کم است. آن وقت‌ها که دل به درس می‌دادم و غوطه‌ور می‌شدم در همان عالم رياضيات يا فيزیک، برای‌ام سکرآور بود. اين را آن وقت اصلاً حس نمی‌کردم. الآن که بعد از اين همه سال که از عالم علوم پايه فاصله گرفته‌ام و حدیث صبح و شام من علوم انسانی است می‌فهمم. الآن مثل رؤيا می‌ماند آن روزها. روزهای لذت بردن از حل يک مسأله. درس‌های رنگارنگی که زندگی را واقعاً عوض می‌کرد: از حساب ديفرانسيل بگير تا جبر خطی، آناليز رياضی، توابع مختلط، رياضيات گسسته، معادلات ديفرانسيل (و حتی آن آمار لعنتی که بيزار بودم ازش). آن دوره‌ی دانشجویی بی‌فرجام رياضی من، دوره‌ای بود که امروز سخت وام‌دارش هست، و گاهی که به يادش می‌افتم مثل خواب و خیال می‌ماند. حالا الآن بی‌دليل، فقط با ديدن همين کتاب‌ها، حس نوستالژی‌ام گل کرده و فيل‌ام ياد هندوستان افتاده است. بعضی وقت‌ها حسرت ریاضی، فيزيک و ستاره‌شناسی را می‌خورم. اين سه تا، محبوب‌ترين شاخه‌های علم بودند که روزگار نوجوانی را با آن‌ها سپری کرده‌ام. حالا گير افتاده‌ام وسط درس‌های علوم انسانی و علمِ سياست. کاش فرصتی به دست بيايد، فراغتی حاصل شود دوباره رياضی بخوانم و فيزيک و ستاره‌شناسی. هنوز دل‌ام برای رصد، برای تماشای بارش‌های شهابی، برای تماشای ماه، برای ديدن تاج‌های خورشيدی تنگ می‌شود. هنوز دوست دارم از ماه و خورشيد عکس بگيرم. اما کو فراغتی؟ يعنی می‌شود يک بار ديگر؟ خودم بعید می‌دانم!

۱

شعرهای واقعی يا واقعيت‌های شعری؟

ما چقدر درباره‌ی علی می‌دانيم و علی را چگونه می‌فهمیم؟ پرسش بسیار ساده است اما در عمل به مشکلات زیادی برخورد می‌کنيم. اين پرسش را می‌توان درباره‌ی بسیاری از شخصيت‌های دینی يا حتی غير دینی پرسيد. اما وقتی از علی سخن می‌گويیم مهم است که علی را آن‌گونه که هست ببينيم و بشناسیم نه آن‌گونه که دوست داريم. بسياری از ما با خیالی از علی زندگی می‌کنيم، اسطوره‌ای از او ساخته‌ايم و هر روز کشف و شهود تازه‌ای را هم به او می‌بنديم. اگر تاريخ زندگی علی و سخنان او را بخوانيم به حجم عظيمی از اطلاعات می‌رسيم، اما همین اطلاعات وقتی از صافی پيش‌فرض‌ها و ذهنيت‌های ما می‌گذرد تبديل می‌شود به یک علی فراتاریخی، يک علی آسمانی، يک علی آرمانی. همين قصه درباره‌ی حافظ و مولوی هم به نحوی صادق است. نمونه‌ی بارزش تفسيری است که شاگردان مکتب ابن عربی از حافظ دارند. و البته آن‌ها که زير نفوذ اندیشه‌ی شيخ اکبر بوده‌اند به همان طریق علی را نیز تفسير کرده‌اند. در واقع اين مفسران، علی و هر کس ديگری را در قالب ذهنی خود می‌ریزند و هر اندازه که فضای ذهنی‌شان فلسفی‌تر يا عرفانی‌تر باشد، موضوع تفسيرشان هم بيشتر خصلت‌ها فلسفی يا عرفانی به خود می‌گيرد. من باور دارم که علی، همان علی که سخت دلبسته‌ی اويم و روزهای‌ام را با او شب می‌کنم، عارفی است طراز اول. اما عرفان علی کجا و عرفان ابن عربی کجا. عرفان علی محصول تجربه‌ی شخصی علی است و عرفان ابن عربی زاييده‌ی تجربه و ذوق خودِ او ولو که عرفان شيخ اکبر هم متأثر از تعالیم يا عقايد علی باشد.
من يک بار درباره‌ی کتاب «جانشينی محمد» ويلفرد مادلونگ نوشته بودم. کتاب مادلونگ به اعتقاد من يکی از شاهکارهای آکادميک درباره‌ی تاريخ اسلام و ماجراهای جانشينی پیامبر اسلام است؛ کتابی که خالی از تعصب و خالی از پيش‌فرض‌ها و داوری‌های مؤمنانه يا منکرانه نوشته شده است. نويسنده با مهارت و زبردستی تمام سعی کرده است از عقايد شخصی و قلبی خود فاصله بگيرد. ولی چند اثر درباره‌ی علی به قلم خودِ مسلمانان موجود است که نويسنده توانسته باشد اين فاصله را حفظ کند؟ مشکل من اين نیست که کسی شيفته‌ی علی باشد. خودِ من مبهوت شخصيت اویم، چرا بايد کسی را به خاطر دلبستگی به علی ملامت کنم؟ مشکل من اين است که گاهی می‌بينم علی را چنان تفسير می‌کنند و چنان از او می‌نويسند که گويی شخص نويسنده در وجود علی تاريخی حلول کرده است و از نگاهِ او عالم را ديده است. این شيوه‌ی نگاه به علی، يا هر شخصيت ديگری، برای من دچار تضادی درونی است. اين نوع نگاه به نظر من با تاريخ تحول معرفت‌های بشری سازگار نيست. نظام عالم اگر طرح و نقشه‌ای از پيش تعيين شده داشته باشد و يکايک رخدادهای آن از قبل مقدر شده باشد، بدون تردید اين نقشه در اختيار نوع بشر نيست (اگر هم باشد، افشا کردن‌اش کاری است نابخردانه يا متبخترانه). نويسنده‌ای که می‌خواهد به زور به من بقبولاند که خيام عارف ربانی بوده است يا حافظ گردِ هيچ تعلقی بر دامن روح‌اش نبوده، گويی دارد به شعور من توهين می‌کند. چرا باید به تکلف به شخصيت‌هايی که «تاريخ» دارند، چيزهايی بست که برای توجيه‌شان ناچار به خلق يک نظام پيچيده و تو در توی فکری شوی که هر لحظه باید جايی از آن را توجیه کنی؟ چرا عده‌ای گمان می‌کنند تاريخ زبان ندارد؟ (فرض می‌کنم که تاريخ تحريف نشود و قلم هرگز در دست دشمن نباشد). اما آن‌ها که از تاريخ‌ تفسیرهای متکلف به دست می‌دهند و شخصيت‌های تاريخی را در ذهن خود می‌تراشند و می‌پردازند، لزوماً تاريخ را تحريف نمی‌کنند، آن‌ها تاريخِ خود را می‌گويند؛ زندگی‌نامه‌ی خود را می‌نويسند. علی چه کرده است که اين همه آدم می‌خواهند او را تصاحب کنند و کسانی هم می‌خواهند او را تخريب کنند! جاحظ بود که صحت انتساب بعضی از سخنان علی را به او زير سؤال برده بود؟ معاويه در تخريب چهره‌ی علی کم کوشید؟ اثر آن هم تبليغ عليه علی امروز هم باقی است. اما آن محبان غالی در حق علی چه‌ها که نمی‌کنند. محبان غالی تنها آن‌ها نیستند که از علی خدا می‌سازند. آن‌ها که از علی هر چه می‌خواهند بر حسبِ فکر و خيالِ خويش می‌تراشند نيز کم از آن محبان غالی ندارند.
و . . . ياد شعری افتادم از قيصر امين‌پور افتادم، که خدای‌اش بيامرزاد:
این جزر و مد چیست که تا ماه می‌رود؟
دریای درد کیست که در چاه می‌رود؟
این سان که چرخ می‌گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می‌رود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده به اکراه می‌رود
آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می‌رود
امشب فرو فتاده مگر ماه ازآسمان
یا آفتاب روی زمین راه می‌رود؟
در کوچه‌های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می‌رود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می‌رود
اين شعر برای من از صدها تفسير عرفانی عجيب و غريب که علی را از من دور کند، دلنشين‌تر است. آن بيت آخر را که اولين بار خواندم، بند دل‌ام پاره شد. اين شعر برای من واقعی‌تر از هر خيالی است که به نام واقعيت به من قالب می‌کنند. ولی آن‌ها که شعرشان را به جای واقعيت می‌خواهند با آدمی زورچپان کنند، آدم را می‌رمانند! دل‌ام برای علی تنگ است.

۴

بدنامی ابليسی

در ادبيات عارفانه‌ی ما، ابليس چهره‌ای ويژه دارد؛ چهره‌ای که با آن «شيطان» که عوام می‌شناسند تفاوت‌ها دارد. اين ابليس البته برای عارفان مختلف تجلی‌های خاص خودش را داشته است؛ از حلاج بگير تا ابوسعيد و سنايی و عطار و مولوی و البته احمد غزالی و عین القضات شهيد. مدت‌هاست فکر می‌کنم که اگر ابليس بدنام است و چهره‌ی منفی و تاریکی دارد، دليل‌اش چی‌ست؟ اين‌که به قول آن شاعر، قلم در دست دشمن بوده است؟! کدام دشمن؟ حساب صورت دين را مدتی کنار بگذاريد. اهل ظاهر ناگزير بايد به همين چهره‌ی ظاهر اکتفا کنند. لايه‌ی معنايی عميق‌تری برای اهل ظاهر نيست. اما ابلیس هر تلبيسی که می‌کند، تلبیس خرد و حقير نمی‌کند. اگر در کار ابليس مکری باشد (و مکرِ او خود تابع و منقاد مکری عظيم‌تر نباشد)، مکر عظيم دارد. مکری ابليس، مکر رهزنی است و خلوت کردن کوچه‌ی معشوق، همان‌جا که سر می‌شکند ديوارش! ابلیس راز است. رازی پيوسته به ناز معشوق. ابليس تجلی قهاريت است و تکبر. راستی يکی از نام‌های خدا، «متکبر» است. سال‌ها پيش برای دوستی در مشهد از تجلی اسم‌های خداوند سخن می‌گفتم. که هر اسمی برای هر کسی به نوعی تجلی کرده است. و ابلیس تجلی صفت «عزت» خداوند است. از همين رو او را عزازيل می‌نامند. اين نکته را گمان کنم جايی قاضی شهيد در آثارش گفته بود.

بعضی اوقات، اين امواج درون طغيان می‌کنند و کشان‌کشان مرا به عالم مابعد الطبيعه می‌برند. آن هم چه کسی را! مرا که مدت‌هاست اين قبا را به ميخ آويخته‌ام؛ اين قبای ژنده‌ی سير در لايه‌ی زيرين حيات را. اما هنوز هم هر بار که مواجه می‌شوم با اين قصه‌ها، اين اسطوره‌ها، اين افسانه‌ها يا حقيقت‌ها – هر چه می‌خواهيد نام‌اش را بگذاريد، فرق چندانی نمی‌کند – هر بار قلب‌ام تند می‌زند و با هيجان و اشتياق يکی‌يکی پرونده‌ی سابق را گردگيری می‌کنم. و ميان جنگ و صلح حيران می‌شوم. صلح با که؟ جنگ با که؟ شما اگر جنگ زرگری راه انداخته‌ايد چرا ما را بازی می‌دهيد؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد