۱

حالِ خوشِ خراب!

حالِ خوشِ خرابی دارم. نمی‌دانم شُکر باید کرد یا شکایت! کسی می‌داند؟
۰

مُردگی

«چرا مرده پرست و خصمِ جانیم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمی‌زند. مرده خموش است:
خموشید، خموشید، خموشی دمِ مرگ است
همه زندگی این است که خاموش نمیرید
ولی خموشی و مردگی خاصیتی دارد بزرگ:
آبِ دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در کم آمد یابی ای یارِ شگرف!
اما… مردم از این اماها و ولی‌ها… باز هم اما… «کنون پندار مُردم . . .» هر چه خواهی کن، هم‌اینک!

پ. ن. نه از می سر پر جوش است و خروش و نه گوش‌ها از پندها بسته است، ولی «آورده از دریای دل، بیرون بسی دُردانه‌ها». و عجب نیست که: «به صدف مانم، خندم چو مرا در شکنند / کارِ خامان بود از فتح و ظفر خندیدن!»

۰

دل‌گیرِ دل‌گیر

دل‌گیرِ دل‌گیرم، از غصه می‌میرم…
۰

سخنِ سرد

۱. گل بخندید که: «از راست نرنجیم؛ ولی
هیچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!»
۲. احسب الناس ان یُترَکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون…. به حساب «فتنه» می‌گذارم این‌ها را؛ به حساب امتحان و آزمون. به حساب این‌که قول به ایمان پیامدِ عمل به ایمان دارد. به حساب این‌که ایمان سرسری و لقلقه‌ی زبان و از سر سهولت نباید باشد.
۳. از دمِ صبحِ ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
۴. حفظ میثاق کارِ سختی است. شکستن آسان‌ است؛ بسی آسان‌تر. وقتی سخت‌تر می‌شود که «از دمِ صبح ازل تا آخر شامِ ابد» باشد؛ یعنی همیشه؛ یعنی علی الدوام؛ یعنی «به رفعِ اوقات».
۵. جفا دیدن، بهانه‌ی وفا شکستن نیست. بهانه‌ی خوبی نیست. «جفا نه پیشه‌ی درویشی است و راهروی». شرطِ سلوک این نیست.
۶. «…یارب کن آسان آسان این مشکلِ من»
۷. حال‌ام خوب نیست. خستگی در تن‌ام مانده و بیرون نمی‌رود. اما «حاش لله که ز جور تو بنالد حافظ».

پ. ن. مدتی پیش، شاید یکی دو هفته پیش، این جمله را از توکا خوانده بودم که سخت تکان‌ام داد آن لحظه: «میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی‌شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار …». یک لحظه یادِ «سوته‌دلان» علی حاتمی افتادم. یاد مجید، یاد داداش حبیب. چند روز بعد، همین هفته‌ی گذشته، با خودم می‌گفت که خیلی کار روی زمین مانده است؛ الان وقت خواب نیست. هنوز بیست سی سالی کارِ نکرده هست (حداقل). ولی الآن هر چند هنوز می‌دانم که کارِ نکرده و بر زمین مانده هنوز هست و می‌دانم که باید پی‌شان را بگیرم و خواهم گرفت، آن میلِ توکا در جان‌ام خار خار دارد. بغضی تهِ دل‌ام آرام آرام دارد می‌شکند. نرم‌نرمک، چشمه‌ی اشک در پسِ آن لایه‌ها می‌جوشد و من باز نهان‌اش می‌کنم. نهان کردنِ اشک هم نوعی «سکوت» است.

۳

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زیاد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشوید! مقصودم سرراست‌تر از این‌هاست. دقت کرده‌اید که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوایی، نغمه‌ای، نگاهی و لحنی زیر و رو می‌شود؟ گاهی آدم تلنگری می‌خواهد. شکلی، حرفی، صوتی، برق نگاهی حتی، ممکن است حال‌اش را پاک دگرگون کند. نمی‌دانم اسمِ این حالت دقیقاً چی‌ست، ولی یک چیزی است که خیلی تأمل برانگیز است.

بعضی وقت‌ها، قرآن می‌خوانم و می‌شنوم و دو سه آیه تمام ارکان وجودم را می‌لرزاند. گاهی بیتکی پریشان‌ام می‌کند. گاهی یک بخش از آوازی از شجریان (حتی یک تکه از یک گوشه‌ی خاص یا یک تحریر به خصوص) اشک‌ام را در می‌آورد. بعضی اوقات هست که آدم مثلاً قرآن می‌خواند و با تأمل و آهسته و پیوسته چیزی را می‌فهمد و می‌خواند و می‌نوشد. آن وقت حسابی دیگر دارد، اما مستقل از این وضعی که می‌گویم نیست. یک چیزهایی در ذهنِ آدم، در مغزش و در روان‌اش هست که پس‌زمینه و بستر فهم بسیاری چیزهاست. شاید کمی اغراق‌آمیز به نظر برسد، ولی وجود و درون مخاطب و مستمع اگر پر باشد، چه بسا نیاز چندانی به گوینده و خطاب‌کننده نداشته باشد. این‌جاست که مخاطب به گردِ خود می‌تند. و این حال، حالی است برای مقامِ جذبه. همان که اقبال لاهوری می‌گفت:
نظر به خویش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصتِ تماشا نیست!
یا همان که مولوی می‌گفت:
چنان در خویشتن غرق‌ام، که معشوق‌ام همی‌گوید:
«بیا با من دمی بنشین»، سرِ آن هم نمی‌دارم!

این‌ها به معنی نفی خطاب‌کننده و گوینده نیست. این‌ها معنای‌اش عزلِ بیرون به نفعِ درون نیست. من فکر می‌کنم مهم است آدم تأثیر این عوامل را در فهم‌های‌اش به رسمیت بشناسد و بداند که این ذهن و روانِ انباشته‌اش چگونه پرده می‌افکند بر درک و شناخت‌اش از هستی و پیرامون‌اش. شاید این فهم و شناخت چندان قرینِ «واقعیت» نباشد. چه بسا واقعیت فاصله داشته باشد با این درک‌ها (حال این درک‌ها مقطعی و لحظه‌ای باشند یا پیوسته و تومارگونه). اما به رسمیت شناختنِ شأن این مداخله‌ها، آدم را در شناخت‌ِ خودش آگاه‌تر می‌کند. این پر بودن و خالی بودن ذهن و ضمیر آدمی، خیلی در تعیینِ جهتِ‌ او نقش ایفا می‌‌کند. شاید حالِ مولوی همین است که گفته است:
من ز بسیاریِّ گفتارم خمش
من ز شیرینی نشستم روترش

۱

یک شب…

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم. حالا ببین!
۰

برو بخواب!

می‌گوید: «خیلی شطاحی کردی! داری پر رو می‌شوی! برو بخواب! فردا کلی کار دارم. آدم هم زیاد است. بگذار کارمان را درست تمام کنیم! موی دماغ‌مان نشو!»
می‌گویم: «فکر کردی من از رو می‌روم؟»
۱

آدم

خدایا! پس ما کی آدم* می‌شویم؟

* این «آدم» را به هر معنایی که از آدم می‌شود تصور کرد با تمام بارهای رمزی، اسطوره‌ای، نمادین و تاریخی‌اش بخوانید.

۵

هولِ واقعه

چه هولی است زیستن با خود. هول‌ناک‌تر آن‌که دایم میان خوف و رجا باشی. از سویی امیدت به مویی بسته باشد و از سوی دیگر خاطری داشته باشی آسوده و فارغ از هیچ غمی. چنان‌که دل به رحمتی بیکران و رأفت و سخاوتی بی‌منتها بسته باشی. وقتی به خیال‌ات بگذرد که با چه دیوی گذران لحظات می‌کنی (عمر نه، لحظه لحظه، نفس نفس)، از هراس بر خود می‌لرزی که مبادا این اژدهای خفته بیدار شود. خفته نه. این اژدهای نیم-خفته. مبادا ناگهان یورشی بیاورد و یافته‌ها و بافته‌های سالیان‌ات را به لهیبِ یک نفس‌اش خاکستر کند. و این اژدهای نیم-خفته را چه و که تا به اکنون افسرده نگه داشته است؟ شاید افسرده هم نباید گفت. از کجا معلوم که تا همین جا هم اژدهایی بوده باشد دمان. این مار را نباید با اژدهایی عظیم‌تر از خودش قیاس کرد. میزان‌ات باید موری باشد عاجز در برابر این. اما… اما این‌ها همه سلوک زاهدانه شد. وجد و ذوق و وصال عاشقانه پس کو؟ بارها فکر کرده‌ام که نه آن سلوک زاهدانه و خوف و تقوای اهل خشیت مفت و رایگان حاصل می‌شود و نه این ذوق و وصال عاشقانه. نه آن یکی بی‌زحمت حاصل می‌شود نه این یکی. زحمت هم شاید نباید گفت. باید گفت نه آن یکی بی آن‌که بخوانندت حاصل است و نه این یکی. چیزی که برای یکی نعت است، برای دیگری لعنت است. اگر زاهدی مدح یکی باشد، برای دیگری قدح است. عاشقی هم برای یکی شاید صفتی سازگار باشد و برای دیگری حالتی ناخوش. و من چه باید بکنم که از بام تا شام و از شام تا سحر آویخته‌ام میان همه‌ی این حال‌ها و پریشان‌ام و سرگردان از این کو به آن کو؟ اما یک حال، حالی است خوش و لذت‌بخش: چون موم بودن. موم شدن در دستانِ او را حس کردن. بدانی که مست و پریشانِ اویی و بتوانی بگویی که:
گویی شوی بی دست و پا، چوگانِ او پای‌ات شود
در پیش سلطان می‌دوی، کاین سیر ربانی است این
آن‌ها که حتی یک نفس این حال را آزموده باشند، می‌دانند چه می‌گویم. این حال که ببینی و دریابی که یکی می‌گردانندت. حتی اگر لعبتکی باشی در دست لعبت‌بازی که حال و قال‌ات را مقدر می‌کند. یعنی حال جذبه. حال بی‌خویشی و رهایی. اما آن خودآگاهی که از راه می‌رسد، حالِ آدمی زهرِ مار می‌شود. یعنی معنی قبض و بسط همین‌هاست؟ گاهی این قبض چه طولانی می‌شود.و گاهی آن بسط چه بی‌خیال‌ات می‌کند!

پ. ن. پر بی‌ربط نیست به آن‌چه در بالا نوشته‌ام (اگر به فراست ببینید): به راهنمایی آق بهمن رسیدم به این یادداشت خانم مهرانگیز کار: «نیکمردان کجا رفتند؟». بی‌اغراق بگویم که اشک‌ام سرازیر شد از خواندن یادداشت صمیمانه و صادقانه‌ی مهرانگیز کار. یک چیز که در این لایه‌ی پنهان جنگ و ستیز ایدئولوژیک هر دو طرف (یعنی جناح مدافع و مخالف نظام) گم می‌شود، همین بخش انسانی موجود در طرفین ماجراست. از سویی کسانی، نیکمردانی هستند که انسانیت و اخلاق‌اش پای سیاست و حفظ منافع قربانی نشده است و اگر کاری می‌کنند خالصانه برای ایمان و اعتقادشان است نه برای تشفی خاطر یا ارضاء شهوات قدرت و جاه و مقام (و نه برای ارضاء تعصبات کور عقیدتی و فسادهای پوشیده در جامه‌ی ایمان و زهد) و از سوی دیگر کسانی هستند که محکوم می‌شود و حبس می‌کشند (و رسانه‌ها و قدرت و سیاست آن‌ها را خالی از اخلاق و ایمان به تصویر می‌کشند و چهره‌ای اهریمنی بدان‌ها می‌دهند) و انسان هستند و ارزش‌های انسانی‌شان به خاطر اختلاف‌های نظری و فکری‌شان قربانی نشده است و هر جا انسانیت و اخلاق را می‌بینند بی‌محابا و بدون هراس از آن‌که کسی سازش‌کار بخواندشان، راه انصاف می‌پیمایند و همان کاری را می‌کنند که عین اخلاق است و دین‌داری: یعنی کم‌آزاری و انصاف. برای من هم کار آن نیکمردانی که مهرانگیز کار بر می‌شمارد عین دین‌داری و اخلاق است و هم همین کاری که مهرانگیز کار می‌کند. هر کس هر توجیه و بهانه‌ای برای هر کدام بیاورد و کار هر کدام را بی‌ارزش کند، به گمان من یا بی‌انصافی کرده است یا بغض و کینه و نفرتی در وجودش رخنه کرده است. برای من هر دوی این‌ها مصداق روشن دین‌داری‌اند و دین برای من یعنی همین کارها. بقیه بازی است و بازیچه.

۱۳

بنان و داغ‌های همیشه‌ تازه‌ی من

هوای لندن این روزها گرم است و تب‌دار. شب‌ها پنجره را که باز می‌کنیم، بوی چمن و نسیم بهار مشام آدم را معطر می‌کند. با خودم زمزمه می‌کردم الآن که:
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش
کنون به جز دلِ خوش هیچ در نمی‌باید
کاروان بنان را داشتم گوش می‌دادم. رسید به آن سوی آواز دشتی. ناگهان بی‌اختیار دلشوره‌ای منقلب‌ام کرد. انگار گریه بود که از اعماق وجودم بیرون می‌جوشید. منِ سنگ‌دل که گریه‌ها را همیشه دفن می‌کنم، انگار تاب این پرده‌گردانی مطربانه را ندارم. بنان همیشه مرا به عالمی کهن می‌برد. بنان برای من مترادف بوده است با قدمت. انگار پرتاب می‌شوی به صد سال پیش. بنان برای من یعنی لطافت، ظرافت، عاشقی و درد. بنان یعنی عاشقی و حسرت. حتی لازم نیست متعلقی هم برای‌اش داشته باشی. همین‌جوری حال‌ات را دگرگون می‌کند. کافی است اندکی زمینه مساعد باشد تا شیدای کوه و دشت‌ات کند. بهار باشد. هوا دلکش باشد. بنان هم دشتی بخواند. وقت از نیمه‌شب هم گذشته باشد. تنها چیزی که می‌ماند گُل کردنِ جنون است. بنان صدای‌اش برای من یک جور نوستالژی شیرین دارد. غمی دارد لذت‌بخش. بر عکس بعضی صداهای غم‌انگیز که آدم را از آدم بودن بیزار می‌کنند، بنان صدای‌اش غمی دارد انسانی و دوست‌داشتنی. خاطرم هست سال‌های اول دانشگاه بودم. در مشهد. بنان را ناگهان کشف کردم. و تمامِ بنان بر سرم ناگهان آوار شد. هر چه آواز و تصنیف از بنان بود می‌جستم و با تمام وجود می‌نیوشیدم و می‌نوشیدم‌اش. صدای روشنک همیشه برای‌ام آن وسط ناسازگار بود. ولی باز هم خوب بود با صدای بنان. حتی جاهایی که به جای صدای نی، صدای فلوت می‌شنیدی، حلاوت آواز بنان از دست نمی‌رفت. آن روزها هنوز ادبستان منتشر می‌شد. ادبستان را هم همان روزها کشف کرده بودم. و سخت دیوانه‌ی ادبستان شده بودم به خاطر توجهی که به موسیقی می‌کرد. و بعدها چقدر حسرت خوردم وقتی ادبستان متوقف شد. ادبستان هم همان روزها، در اسفند ماهی، مطلبی درباره‌ی بنان منتشر کرده بود. و بنان برای همیشه در وجودم جا خوش کرد. شاید باور نکنید که تصنیف «کاروان» بنان را تا موقع وفات سید احمد خمینی نشنیده بودم. روز وفات‌اش تلویزیون این تصنیف بنان را پخش کرد. و من مات‌ام برد. پاهای‌ام سست شد. همه‌ی غم‌ها و فقدان‌های‌ام به یادم آمد. این تصنیف پدرم را برای‌ام زنده کرد. پدری که حتی روز خاکسپاری‌اش من از رفتن به گورستان تن زدم و در همان اتاقی که وفات یافته بود، ماندم و در خاک رفتن‌اش را ندیدم. و بنان او را هم همیشه برای‌ام زنده می‌کند. بنان، به نظر من، سلطانِ دشتی خواندن بود. کیفیت دشتی خواندن بنان، چیزی بود منحصر به فرد. شجریان استادانه می‌خواند دشتی را. چنان‌که یک استاد و پهلوان تمام عیار می‌تواند خواندن. ولی باز هم وقتی به دشتی فکر می‌کنم و آن سوز و شورِ مستور در پرده‌های‌اش، تنها بنان پیش چشم‌ام می‌آید. می‌توانم همین‌جور از بنان بنویسم. هر آواز و تصنیفی از بنان، برای من خاطره‌ای دارد. و هنوز هم برای من خاطره می‌سازد صدای او. هنوز هم صدای او کیفیت لحظه‌های مرا و جاری حیاتِ مرا دگرگون می‌کند. من که گاهی اوقات با کلنگ هم از چشمان‌ام قطره‌ای اشک در نمی‌آید، با اندک فراز و فرودِ صدای او مثل طفلی می‌شوم که بازیچه‌اش را به زور از دست‌اش ستانده باشی.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد