۰

دل‌گيرِ دل‌گير

دل‌گيرِ دل‌گيرم، از غصه می‌ميرم…
۰

سخنِ سرد

۱. گل بخنديد که: «از راست نرنجيم؛ ولی
هيچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!»
۲. احسب الناس ان يُترَکوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون…. به حساب «فتنه» می‌گذارم اين‌ها را؛ به حساب امتحان و آزمون. به حساب اين‌که قول به ايمان پيامدِ عمل به ايمان دارد. به حساب اين‌که ايمان سرسری و لقلقه‌ی زبان و از سر سهولت نبايد باشد.
۳. از دمِ صبحِ ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود
۴. حفظ ميثاق کارِ سختی است. شکستن آسان‌ است؛ بسی آسان‌تر. وقتی سخت‌تر می‌شود که «از دمِ صبح ازل تا آخر شامِ ابد» باشد؛ يعنی هميشه؛ يعنی علی الدوام؛ يعنی «به رفعِ اوقات».
۵. جفا ديدن، بهانه‌ی وفا شکستن نيست. بهانه‌ی خوبی نيست. «جفا نه پيشه‌ی درويشی است و راهروی». شرطِ سلوک اين نيست.
۶. «…یارب کن آسان آسان اين مشکلِ من»
۷. حال‌ام خوب نيست. خستگی در تن‌ام مانده و بيرون نمی‌رود. اما «حاش لله که ز جور تو بنالد حافظ».

پ. ن. مدتی پيش، شايد يکی دو هفته پيش، اين جمله را از توکا خوانده بودم که سخت تکان‌ام داد آن لحظه: «میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی‌شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار …». يک لحظه يادِ «سوته‌دلان» علی حاتمی افتادم. ياد مجيد، ياد داداش حبيب. چند روز بعد، همين هفته‌ی گذشته، با خودم می‌گفت که خيلی کار روی زمين مانده است؛ الان وقت خواب نيست. هنوز بيست سی سالی کارِ نکرده هست (حداقل). ولی الآن هر چند هنوز می‌دانم که کارِ نکرده و بر زمين مانده هنوز هست و می‌دانم که بايد پی‌شان را بگيرم و خواهم گرفت، آن ميلِ توکا در جان‌ام خار خار دارد. بغضی تهِ دل‌ام آرام آرام دارد می‌شکند. نرم‌نرمک، چشمه‌ی اشک در پسِ آن لايه‌ها می‌جوشد و من باز نهان‌اش می‌کنم. نهان کردنِ اشک هم نوعی «سکوت» است.

۳

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زياد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشويد! مقصودم سرراست‌تر از اين‌هاست. دقت کرده‌ايد که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوايی، نغمه‌ای، نگاهی و لحنی زیر و رو می‌شود؟ گاهی آدم تلنگری می‌خواهد. شکلی، حرفی، صوتی، برق نگاهی حتی، ممکن است حال‌اش را پاک دگرگون کند. نمی‌دانم اسمِ اين حالت دقيقاً چی‌ست، ولی يک چيزی است که خيلی تأمل برانگيز است.

بعضی وقت‌ها، قرآن می‌خوانم و می‌شنوم و دو سه آيه تمام ارکان وجودم را می‌لرزاند. گاهی بيتکی پريشان‌ام می‌کند. گاهی يک بخش از آوازی از شجريان (حتی يک تکه از يک گوشه‌ی خاص يا يک تحرير به خصوص) اشک‌ام را در می‌آورد. بعضی اوقات هست که آدم مثلاً قرآن می‌خواند و با تأمل و آهسته و پيوسته چيزی را می‌فهمد و می‌خواند و می‌نوشد. آن وقت حسابی ديگر دارد، اما مستقل از اين وضعی که می‌گويم نيست. يک چيزهايی در ذهنِ آدم، در مغزش و در روان‌اش هست که پس‌زمينه و بستر فهم بسياری چيزهاست. شايد کمی اغراق‌آميز به نظر برسد، ولی وجود و درون مخاطب و مستمع اگر پر باشد، چه بسا نياز چندانی به گوينده و خطاب‌کننده نداشته باشد. اين‌جاست که مخاطب به گردِ خود می‌تند. و اين حال، حالی است برای مقامِ جذبه. همان که اقبال لاهوری می‌گفت:
نظر به خويش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصتِ تماشا نيست!
يا همان که مولوی می‌گفت:
چنان در خويشتن غرق‌ام، که معشوق‌ام همی‌گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ آن هم نمی‌دارم!

اين‌ها به معنی نفی خطاب‌کننده و گوينده نيست. اين‌ها معنای‌اش عزلِ بيرون به نفعِ درون نيست. من فکر می‌کنم مهم است آدم تأثير اين عوامل را در فهم‌های‌اش به رسميت بشناسد و بداند که این ذهن و روانِ انباشته‌اش چگونه پرده می‌افکند بر درک و شناخت‌اش از هستی و پيرامون‌اش. شايد اين فهم و شناخت چندان قرينِ «واقعيت» نباشد. چه بسا واقعیت فاصله داشته باشد با اين درک‌ها (حال اين درک‌ها مقطعی و لحظه‌ای باشند يا پيوسته و تومارگونه). اما به رسميت شناختنِ شأن اين مداخله‌ها، آدم را در شناخت‌ِ خودش آگاه‌تر می‌کند. اين پر بودن و خالی بودن ذهن و ضمير آدمی، خیلی در تعيينِ جهتِ‌ او نقش ايفا می‌‌کند. شايد حالِ مولوی همين است که گفته است:
من ز بسياریِّ گفتارم خمش
من ز شيرينی نشستم روترش

۱

يک شب…

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم. حالا ببين!
۰

برو بخواب!

می‌گويد: «خيلی شطاحی کردی! داری پر رو می‌شوی! برو بخواب! فردا کلی کار دارم. آدم هم زياد است. بگذار کارمان را درست تمام کنيم! موی دماغ‌مان نشو!»
می‌گويم: «فکر کردی من از رو می‌روم؟»
۱

آدم

خدايا! پس ما کی آدم* می‌شويم؟

* اين «آدم» را به هر معنايی که از آدم می‌شود تصور کرد با تمام بارهای رمزی، اسطوره‌ای، نمادين و تاريخی‌اش بخوانيد.

۵

هولِ واقعه

چه هولی است زيستن با خود. هول‌ناک‌تر آن‌که دایم ميان خوف و رجا باشی. از سويی اميدت به مويی بسته باشد و از سوی ديگر خاطری داشته باشی آسوده و فارغ از هيچ غمی. چنان‌که دل به رحمتی بيکران و رأفت و سخاوتی بی‌منتها بسته باشی. وقتی به خيال‌ات بگذرد که با چه دیوی گذران لحظات می‌کنی (عمر نه، لحظه لحظه، نفس نفس)، از هراس بر خود می‌لرزی که مبادا این اژدهای خفته بيدار شود. خفته نه. اين اژدهای نيم-خفته. مبادا ناگهان يورشی بياورد و يافته‌ها و بافته‌های ساليان‌ات را به لهيبِ يک نفس‌اش خاکستر کند. و اين اژدهای نيم-خفته را چه و که تا به اکنون افسرده نگه داشته است؟ شايد افسرده هم نبايد گفت. از کجا معلوم که تا همين جا هم اژدهايی بوده باشد دمان. این مار را نبايد با اژدهايی عظيم‌تر از خودش قياس کرد. ميزان‌ات بايد موری باشد عاجز در برابر اين. اما… اما اين‌ها همه سلوک زاهدانه شد. وجد و ذوق و وصال عاشقانه پس کو؟ بارها فکر کرده‌ام که نه آن سلوک زاهدانه و خوف و تقوای اهل خشيت مفت و رايگان حاصل می‌شود و نه اين ذوق و وصال عاشقانه. نه آن يکی بی‌زحمت حاصل می‌شود نه اين يکی. زحمت هم شايد نبايد گفت. بايد گفت نه آن يکی بی آن‌که بخوانندت حاصل است و نه اين يکی. چيزی که برای يکی نعت است، برای ديگری لعنت است. اگر زاهدی مدح يکی باشد، برای ديگری قدح است. عاشقی هم برای يکی شايد صفتی سازگار باشد و برای ديگری حالتی ناخوش. و من چه بايد بکنم که از بام تا شام و از شام تا سحر آويخته‌ام ميان همه‌ی اين حال‌ها و پريشان‌ام و سرگردان از اين کو به آن کو؟ اما یک حال، حالی است خوش و لذت‌بخش: چون موم بودن. موم شدن در دستانِ او را حس کردن. بدانی که مست و پريشانِ اويی و بتوانی بگويی که:
گويی شوی بی دست و پا، چوگانِ او پای‌ات شود
در پيش سلطان می‌دوی، کاین سير ربانی است اين
آن‌ها که حتی يک نفس اين حال را آزموده باشند، می‌دانند چه می‌گويم. اين حال که ببينی و دريابی که يکی می‌گردانندت. حتی اگر لعبتکی باشی در دست لعبت‌بازی که حال و قال‌ات را مقدر می‌کند. يعنی حال جذبه. حال بی‌خويشی و رهايی. اما آن خودآگاهی که از راه می‌رسد، حالِ آدمی زهرِ مار می‌شود. يعنی معنی قبض و بسط همين‌هاست؟ گاهی این قبض چه طولانی می‌شود.و گاهی آن بسط چه بی‌خيال‌ات می‌کند!

پ. ن. پر بی‌ربط نيست به آن‌چه در بالا نوشته‌ام (اگر به فراست ببينيد): به راهنمايی آق بهمن رسيدم به این یادداشت خانم مهرانگيز کار: «نيکمردان کجا رفتند؟». بی‌اغراق بگويم که اشک‌ام سرازير شد از خواندن يادداشت صميمانه و صادقانه‌ی مهرانگيز کار. يک چيز که در اين لايه‌ی پنهان جنگ و ستيز ايدئولوژيک هر دو طرف (يعنی جناح مدافع و مخالف نظام) گم می‌شود، همين بخش انسانی موجود در طرفين ماجراست. از سويی کسانی، نيکمردانی هستند که انسانيت و اخلاق‌اش پای سياست و حفظ منافع قربانی نشده است و اگر کاری می‌کنند خالصانه برای ايمان و اعتقادشان است نه برای تشفی خاطر يا ارضاء شهوات قدرت و جاه و مقام (و نه برای ارضاء تعصبات کور عقيدتی و فسادهای پوشيده در جامه‌ی ايمان و زهد) و از سوی ديگر کسانی هستند که محکوم می‌شود و حبس می‌کشند (و رسانه‌ها و قدرت و سياست آن‌ها را خالی از اخلاق و ايمان به تصویر می‌کشند و چهره‌ای اهريمنی بدان‌ها می‌دهند) و انسان هستند و ارزش‌های انسانی‌شان به خاطر اختلاف‌های نظری و فکری‌شان قربانی نشده است و هر جا انسانيت و اخلاق را می‌بينند بی‌محابا و بدون هراس از آن‌که کسی سازش‌کار بخواندشان، راه انصاف می‌پيمايند و همان کاری را می‌کنند که عين اخلاق است و دين‌داری: يعنی کم‌آزاری و انصاف. برای من هم کار آن نيکمردانی که مهرانگيز کار بر می‌شمارد عين دين‌داری و اخلاق است و هم همين کاری که مهرانگيز کار می‌کند. هر کس هر توجيه و بهانه‌ای برای هر کدام بياورد و کار هر کدام را بی‌ارزش کند، به گمان من يا بی‌انصافی کرده است يا بغض و کينه و نفرتی در وجودش رخنه کرده است. برای من هر دوی اين‌ها مصداق روشن دين‌داری‌اند و دين برای من يعنی همين کارها. بقيه بازی است و بازيچه.

۱۳

بنان و داغ‌های هميشه‌ تازه‌ی من

هوای لندن اين روزها گرم است و تب‌دار. شب‌ها پنجره را که باز می‌کنيم، بوی چمن و نسيم بهار مشام آدم را معطر می‌کند. با خودم زمزمه می‌کردم الآن که:
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش
کنون به جز دلِ خوش هيچ در نمی‌بايد
کاروان بنان را داشتم گوش می‌دادم. رسيد به آن سوی آواز دشتی. ناگهان بی‌اختیار دلشوره‌ای منقلب‌ام کرد. انگار گريه بود که از اعماق وجودم بيرون می‌جوشيد. منِ سنگ‌دل که گريه‌ها را هميشه دفن می‌کنم، انگار تاب اين پرده‌گردانی مطربانه را ندارم. بنان هميشه مرا به عالمی کهن می‌برد. بنان برای من مترادف بوده است با قدمت. انگار پرتاب می‌شوی به صد سال پيش. بنان برای من يعنی لطافت، ظرافت، عاشقی و درد. بنان يعنی عاشقی و حسرت. حتی لازم نيست متعلقی هم برای‌اش داشته باشی. همين‌جوری حال‌ات را دگرگون می‌کند. کافی است اندکی زمينه مساعد باشد تا شيدای کوه و دشت‌ات کند. بهار باشد. هوا دلکش باشد. بنان هم دشتی بخواند. وقت از نيمه‌شب هم گذشته باشد. تنها چيزی که می‌ماند گُل کردنِ جنون است. بنان صدای‌اش برای من يک جور نوستالژی شيرين دارد. غمی دارد لذت‌بخش. بر عکس بعضی صداهای غم‌انگيز که آدم را از آدم بودن بيزار می‌کنند، بنان صدای‌اش غمی دارد انسانی و دوست‌داشتنی. خاطرم هست سال‌های اول دانشگاه بودم. در مشهد. بنان را ناگهان کشف کردم. و تمامِ بنان بر سرم ناگهان آوار شد. هر چه آواز و تصنيف از بنان بود می‌جستم و با تمام وجود می‌نيوشيدم و می‌نوشيدم‌اش. صدای روشنک هميشه برای‌ام آن وسط ناسازگار بود. ولی باز هم خوب بود با صدای بنان. حتی جاهايی که به جای صدای نی، صدای فلوت می‌شنيدی، حلاوت آواز بنان از دست نمی‌رفت. آن روزها هنوز ادبستان منتشر می‌شد. ادبستان را هم همان روزها کشف کرده بودم. و سخت ديوانه‌ی ادبستان شده بودم به خاطر توجهی که به موسيقی می‌کرد. و بعدها چقدر حسرت خوردم وقتی ادبستان متوقف شد. ادبستان هم همان روزها، در اسفند ماهی، مطلبی درباره‌ی بنان منتشر کرده بود. و بنان برای هميشه در وجودم جا خوش کرد. شايد باور نکنيد که تصنيف «کاروان» بنان را تا موقع وفات سيد احمد خمينی نشنيده بودم. روز وفات‌اش تلويزيون اين تصنيف بنان را پخش کرد. و من مات‌ام برد. پاهای‌ام سست شد. همه‌ی غم‌ها و فقدان‌های‌ام به يادم آمد. اين تصنيف پدرم را برای‌ام زنده کرد. پدری که حتی روز خاکسپاری‌اش من از رفتن به گورستان تن زدم و در همان اتاقی که وفات يافته بود، ماندم و در خاک رفتن‌اش را نديدم. و بنان او را هم هميشه برای‌ام زنده می‌کند. بنان، به نظر من، سلطانِ دشتی خواندن بود. کيفيت دشتی خواندن بنان، چيزی بود منحصر به فرد. شجريان استادانه می‌خواند دشتی را. چنان‌که يک استاد و پهلوان تمام عيار می‌تواند خواندن. ولی باز هم وقتی به دشتی فکر می‌کنم و آن سوز و شورِ مستور در پرده‌های‌اش، تنها بنان پيش چشم‌ام می‌آيد. می‌توانم همين‌جور از بنان بنويسم. هر آواز و تصنيفی از بنان، برای من خاطره‌ای دارد. و هنوز هم برای من خاطره می‌سازد صدای او. هنوز هم صدای او کيفيت لحظه‌های مرا و جاری حياتِ مرا دگرگون می‌کند. من که گاهی اوقات با کلنگ هم از چشمان‌ام قطره‌ای اشک در نمی‌آيد، با اندک فراز و فرودِ صدای او مثل طفلی می‌شوم که بازیچه‌اش را به زور از دست‌اش ستانده باشی.
۴

شب تاريک و بیم موج و گردابی چنين هايل

آدمی که از تاریکی می‌ترسد، وقتی شب‌ها راه می‌رود با خودش سوت می‌زند تا از ترس زهره‌ترک نشود. این جور آدم‌ها در بسیاری از سطوح هستند. گاهی اوقات چنان اقيانوس بی‌کرانه‌ی هستی هول‌آور می‌شود که هيچ چيز آدم را نجات نمی‌دهد. گاهی اوقات آدم ناچار می‌شود سوت فيلسوفانه يا عارفانه بزند. شايد از اين شب تاريک جان به در ببرد. البته نوادری هم هستند که در اوج يقين و طمأنينه و سکينه گويی چنان راه می‌روند که پای‌شان هم به زمين نمی‌رسد. اين‌ها پرواز می‌کند. نصيب هر مشتاق آرزومندی باد اين درجه. تا آن وقت، می‌توانيد به سوت زدن عارفانه و فيلسوفانه‌تان ادامه بدهيد.

بله، سوت زدن به اصطلاح «روشنفکرانه» هم داريم (چه روشنفکر لاييک باشد، چه دينی؛ هر چه خودشان اسم می‌گذارند روی خودشان). مهم آن سوت زدن است که خيلی‌ها مشغول‌اند به آن. يعنی تغافل. يعنی تجاهل از سنگينی هستی. پس ژست‌های عارفانه، فيلسوفانه و خردمندانه را زياد جدی نگيريد. خيلی‌ها به آن مشغول‌اند. همه اما سخت هراس‌ناک‌اند. (حساب نوادر را گفتم که جدا کنيد).

۵

اندر این بی فخر بودن‌ها…

پنهان کردنی نيست. من تعلق خاطر به دين‌ام دارم. مسلمان‌ام. شيعه‌ام. از چيزی که هستم شرمنده نيستم. مسلمانی و شيعه بودن را «روش زندگی» می‌دانم. اين‌ها هيچ وقت برای من و در محيطی که در آن باليده‌ام ايدئولوژی سياسی نبوده‌اند. هيچ وقت کسی را قربانی آيين‌ام نکرده‌ام و دست بر قضا همواره در طول تاريخ به خاطر باور به همين آيين تعقيب شده‌ام و آزار ديده‌ام؛ تنها به صرف باور. شرح‌اش دراز است. قصه‌اش را تاريخ نوشته است. جای‌اش هم اين‌جا نيست. زمانی خلفای اموی و عباسی، زمانی ترکان سلجوقی و غزنوي… بگذريم. تا ديروز عمده‌ی مخالفان این آيين از ميان دين‌داران بر می‌خاست، امروز گروه تازه‌ای هم به آن اضافه شده است و به قوت با آن می‌ستيزد. بگذاريد حاشيه نروم. بروم سر اصل مطلب. بارها به شيوه‌های مختلف اين را نوشته‌ام. دين برای من در زندگی عنصری است مهم. دين در زندگی بشر نقشی تعيين کننده دارد. بشر بدون دین، يعنی هيچ. حال اين دين، دينی جديد باشد يا دينی کهن. دين برای بشر، يعنی هوا. هر دينی را که از بشر بگيری، دين تازه‌ای برای خود می‌سازد. اما واقعاً چه فرقی است ميان آن‌که به ايرانی بودن خود می‌نازد و هر چه را نام اسلام بر خود دارد ننگ خود می‌داند و آن عرب باديه‌نشينی که عجم را خوار می‌شمرد و تحقير می‌کند؟ واقعاً فرق‌اش چی‌ست؟

گاهی اوقات متحير می‌شوم از اين همه نفرت. از اين همه بغض و کينه. گاهی انگار دلايل‌اش را نديده‌ام و نمی‌دانم. دلایل‌اش چندان پيچيده نيستند. هر انسانی يعنی تاریخ زندگانی‌اش. يعنی بيوگرافی‌اش. نمی‌شود يکی در ظل حکومت اسلامی زيسته باشد و امنيت، آسايش، سلامت و حقوق مسلم‌اش از او ربوده شده باشد و بعد از او توقع داشته باشی، بگويد «اسلام» به ذات خود ندارد عيبی. دل‌ها و عقل‌های بيمار را هم البته به آسانی نمی‌شود درمان کرد. سلامت نفس نعمتی است که نصيب بعضی‌ها نمی‌شود!‌ نمی‌شود برای هر ذهنی نشان بدهی که «اسلام» وجود ندارد. اين «مسلمان»‌ها هستد که تاریخ اسلام را پر کرده‌اند. مسلمان‌های مختلف. مسلمان‌های متفاوت. اين اسلام، سلمان فارسی دارد. ابوحنیفه دارد. شافعی دارد. حميد الدين کرمانی دارد. ابوحاتم رازی دارد. ناصر خسرو دارد. ابوحاتم رازی دارد. ابن سينا دارد. بيرونی دارد. نصيرالدين طوسی دارد. غزالی دارد. عطار دارد. مولوی دارد. حافظ دارد. حلاج دارد. سهروردی دارد. ابن عربی دارد. ابن رشد دارد. ملاصدرا دارد و بگير و بشمار تا بی‌شمارها را. اسم‌ها را نگاه کنيد. ملیت‌ها را ببينيد. تکثر و تنوع آيين‌ها را ببينيد. يک مذهب و يک کيش و يک قوم نيستند اين‌ها. مثل هم نيستند. مثل هم مسلمانی نکرده‌اند. گاهی يکی ديگری را متهم کرده است و ملحد خوانده. گاهی همين‌ها قربانی بقيه‌ی متشرعين شدند. فکر می‌کنيد اگر ناصر خسرو و حلاج و عطار در زمان ما می‌زيستند، چه می‌کردند؟ فکر می‌کنيد اگر مولوی در روزگار ما بود چه می‌کرد؟ فکر می‌کنيد اگر ابن سينا و سلمان فارسی در اين روزگار بودند، چگونه بودند؟ خوب. آن‌ها نيستند. ولی ما هستيم. وارونه ساختن ميراث آن‌ها، قلب کردن هر آن‌چه آن‌ها به آن باور داشته‌اند و با آن زيسته‌اند و آن را نفس کشيده‌اند، به زبان کار ساده‌ای است. در عمل اما، حاصل‌اش می‌شود همين قصه‌هايی که اين روزها می‌بينيم.

اما برای من ماجرا ساده است. من مسلمان‌ام. شيعه هستم (اما طنز تاريخ را ببيند: وقتی می‌گويم «مسلمان شيعه» تصوری که از مسلمان شيعه در ذهن‌ها می‌آيد، واقعاً چی‌ست؟ با معيارهای بعضی من نه مسلما‌ن‌ام نه شيعه البته!). به آن‌چه آيين‌ام به من می‌دهد و به راهی که برای انسان بودن نشان‌ام می‌دهد مباهات می‌کنم. اما با آن به کسی فخر نمی‌فروشم. از آن‌چه هستم هراسی هم ندارم. ممکن بود مسيحی زاده می‌شدم. يا يهودی، يا زردشتی. يا چه می‌دانم، بهايی. يا هر دين و آيين ديگری. با همه‌ی اين‌ها می‌شود انسان بود. دين تنها زمانی که می‌شود بازيچه‌ی سياست و تنها زمانی که از جوهرش فاصله می‌گيرد، می‌شود مايه‌ی دشمنی و نفرت. جوهر دين يعنی ايمان و عمل صالح:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم

مسلمانی يعنی اين: که خلق خدا از دست و زبان آدمی ايمن باشند. حال اين مسلمان، سرخ باشد يا سياه يا زرد. عرب باشد يا عجم يا اروپايی. اسم‌اش يهودی باشد يا مسيحی يا لاييک يا زرتشتی، فرقی نمی‌کند. ايمان يعنی اين. اسلام يعنی اين. حنيفيت يعنی اين. باقی بهانه است و دغل. بقيه‌ی جنگ زرگری ارباب قدرت است. پس:
«نه از روم‌ام نه از زنگ‌ام
همان بی‌رنگِ بی‌رنگ‌ام!»
پ. ن. اين را اعتراف بخوانيد. يا حديث نفس. يا نقد حال. هيچ کسی خالی‌الذهن نيست. هيچ کس کامل مطلق نيست. هر کس ادعا کند که «خرد محض» است و گرد هیچ تعلقی بر دامان روح‌اش ننشسته است، شياد است. انسان يعنی همين. انسان یعنی تعلق. يعنی دل بستن به چيزی. و چقدر کودکانه می‌نمايد که يکی ديگری را به خاطر باور به آيينی ملامت می‌کند،‌ يا بی‌خرد می‌داند (يا «وحشی» می‌شمارد!). وه که چه آزرده‌ام از این کودکی‌ها. «زين همرهان سست عناصر» ، «زين خلق پر شکايت»، از اين قوم نق‌نقو و بهانه‌جو خسته‌ام. «انسان‌ام آرزوست»!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد