۰

نقطه تهِ خط!

پرزورترین کمندی که مرا می‌کشاند در این گردابِ پرهیاهو، شاید صدای نرم و نگاهِ شیدا و آرامِ توست. به چه چیزی چنگ می‌زنم در این سرگشتگی؟ در این بیابان که همه چیز آرام می‌نماید و بهشتی‌گونه ولی پوست را که می‌خراشی هول است و اضطراب که نعره می‌زند. تصویری است هراس‌آور. این خوشیِ آمیخته با رنج، خصلتِ زیستنِ ماست. و من به چه دل‌شادم؟ یا تو ما را به چه آرام می‌کنی مگر همین دام‌ها؟ مگر همین نقش‌ها؟ و ما مدام می‌گوییم که «خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود». به چه چیزی در آویزیم که از این چاه هستی بیرون بیاییم؟ اصلاً شاید هستی چاه نباشد. شاید هستی، دشتی باشد. شاید هستی رودخانه‌ای باشد که باید به دریایی، به اقیانوسی برسد. هستی مگر تمام می‌شود؟ می‌شود اصلاً هستی را مثل جامی شراب، لاجرعه سرکشید؟ هستی نوشیدنی است؟ می‌شود وجود را یک لقمه کرد؟ لابد می‌شود. اگر نمی‌شد که یکی نمی‌گفت:
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی آب چون هامون!

دور و برم را نگاه می‌کنم. سه چهار نفر دارند روزنامه می‌خوانند. یکی مجله می‌خواند. یکی دارد کتاب می‌خواند، کتاب داستان. یکی دارد با گوشی موبایل‌اش بازی می‌کند (همان‌ کاری که خودم گه‌گاه می‌کنم). یکی دارد چرت می‌زند. پشتِ این چهره‌ها چی‌ست؟ درون این‌ها چه نشسته است؟ ابلیس یا آدم؟ اهریمن یا فرشته؟ یا اصلاً هیچ کدام از این‌ها؟ شاید همه انسان‌اند و گرفتار دردها و سرگشتگی‌های مشابه. ولی این‌ها همه نرم و درشت دارند. نرم‌خوی و درشت‌خوی. من هم این وسط دارم گزارش تلاطم‌های درون را می‌نویسم؛ نقد حال را. حتماً یکی هم دارد من را تماشا می‌کند و چیزهای مشابهی در ذهن‌اش می‌گذرد. این آدم‌ها چه هستند؟ همه‌شان ملعبه‌اند؟ همه بازیچه‌اند؟ هستی همه‌شان با نخی، به مویی بند است؟ خوب هست. معلوم است که هست. در هر چه بشود تردید کرد، در عینیت عریان و صریح مرگ تردید نمی‌شود کرد. از مرگ اگر غافل باشی یا نه، مرگ می‌آید. می‌رسد. با تمام شوکت‌اش. می‌آید و می‌گوید: «نقطه ته خط»! تعارف هم ندارد. ولی، لذتِ حیات به این است که مرگ‌آگاه باشی و متبسم. متبسم بودن و مرگ‌آگاه بودن است که سخت است. و این است سؤال: این‌ها که دور و برِ من نشسته‌اند، چند نفر مرگ‌آگاه‌اند و متبسم و مبتهج در عینِ آگاهی؟ اصلاً خودِ من چنین‌ام؟ شاید باشم. شاید نه. زمانی این غزل مولوی را صبح و شام با خود می‌خواندم: «من از که باک دارم خاصه که یار با من…» و در خیابان که گام برمی‌داشتم، انگار بر فراز عرش قدم می‌زنم. انگار دلیرتر از من در عالم نیست. و نبود. بیمِ از دست رفتن هیچ چیز نبود. شاید چون همه چیز، هیچ بود. اما آن حال هنوز هم هست. می‌آید و می‌رود. هنوز هم وقتی موجی، ورطه‌ای می‌آشوبدم، همان غزل را با خود زمزمه می‌کنم و دل‌ام قرص‌تر می‌شود. هر فتنه‌ای که از راه می‌رسد، چنگ به همین ذکرها می‌زنم. دارم می‌رسم به خانه. موج‌خیز سوداهای توفانی به آخرِ خط شاید رسیده باشند. تا فردا. تا فردا شب. شاید تا ساعتی دیگر. شاید.

۱

همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد

فرقی نمی‌کند آدم کجای دنیای باشد. مهم نیست در مسقط‌ الرأس‌ات زندگی کنی یا جای دیگری. مهم نیست که کجا خانه‌ بگیری و کجا را وطن‌ات کنی. هر جا که باشی، ذهن‌ات و روح‌ات به هزاران سوی و جهت می‌رود. «این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان». همه طرف می‌روی. همه طرف می‌روم. اما آخر ماجرا تا بانگِ آشنای تو می‌آید، مثل مرغِ دست‌آموز به سوی تو می‌پرم. «همچون کبوتر ناگهان آهنگِ بام‌ات می‌کنم». می‌دانی؟ یک جاهایی هست که آدم خوش است. آدم احساس امنیت می‌کند. یک جاهایی آشناست برای آدم. تاریک باشد یا روشن فرق نمی‌کند. وقتی آن تاریکی را هزار بار وجب به وجب پیموده باشی، تاریکی‌اش روشنایی است. «چه کنم؟ آهوی جان‌ام سر صحرای تو دارد». این‌ها را داشتم توی راه در ذهن‌ام بالا پایین می‌کردم. وقتی این‌ها را می‌نوشتم، به ذهن‌ام رسید که آدم در اندیشه خانه می‌کند. در اندیشه‌ای آشنا. در فرهنگی آشنا. بقیه را می‌آموزی. بعضی‌ها می‌آموزند و دورتر می‌روند. بعضی‌ها می‌آموزند و به اصلِ خود بر می‌گردند. بعضی بر می‌گردند، بعضی بر نمی‌گردند. حرجی بر هیچ کدام نیست. «پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت، رفت!». به کسی چه ربطی دارد که من رختِ اندیشه‌ام را کجا پهن می‌کنم؟ به کسی ربطی ندارد که من خیمه‌ی جان‌ام را کجا می‌زنم! [با شما هم هستم آقا، بله، با شما، که مردم را نافرهیخته و بی‌تربیت قلمداد می‌کنی فقط به خاطر این‌که جایی که تو دوست داری زندگی نمی‌کنند!] وقتی قرار است از دنیا من باشم و تو، وقتی قرار باشد من و تو روبرو و مقابل بنشینیم، وقتی که «گدایی به شاهی مقابل نشیند»، چه پروای عالم و عالمیان؟ عالَم که سهل است، عالِم هم محلی از اعراب ندارد این‌جا. «شاهِ شوریده‌سران خوان منِ بی‌سامان را». خیالی داریم خیالستان! خیالی که به طرفه العینی دو عالم را یک لقمه می‌کند. نکرد هم نکرد؛ مهم نیست! با همین خیال دنیا و عقبا را می‌گردیم و آخر بر می‌گردیم سر خانه‌ی اول. باز هم قصه‌ی بانگِ آشنای توست که «آید مرا شام و سحر از بانگِ‌ تو بوی وفا». آخرِ کار من رگ و ریشه‌ام در همین سنت و همین فرهنگ و همین حافظ و مولوی‌ای است که «خودم» می‌شناسم. همه همین‌جورند. این شناختِ خودشان از همه چیز، در قبض و بسط می‌افتد، ولی آن لحظات خصوصی و تجربه‌ی شخصی‌شان مالِ خودشان است. من هم همین‌طور. من هم می‌شوم خیالستانی تنیده در عالمِ واقع. اگر عدل است و اگر ستم، ماجرایی است که بر همه می‌رود و «این حکایتی است که با نکته‌دان کنند».

راهِ رفت و برگشتِ هر روزه‌ی من، همراهی دارد. هم‌نوایی دارد. ترانه‌سرایی دارد. هم‌‌کلامِ گوش‌های‌ام شعر است. شعر حافظ، شعرِ مولوی. شعرِ من. شعرِ تو. شعرِ او. تار و پودم شعر. همه‌اش شعر. همه‌اش آیه و ترانه. ولی این‌ها برای بعضی‌ها بی‌مصداق‌اند و معلق. کافی است یکی برای‌شان مصداق پیدا کند و بتواند این مصداق را با خودش تا جایی که می‌تواند بکشاند. آن وقت چه می‌شود! یا چه‌ها که نمی‌شود! و قصه‌ی من هر روزِ عمرم همین بوده است که از هنگامِ زادن تا وقتِ اجل، این مصداق دارد با من زندگی می‌کند. و چقدر بد است آدم شعرش بی مصداق شود. چقدر بد است که ندانی آیه‌ات را برای چه داری می‌خوانی. چقدر هول‌ناک است که آدم بی‌معنا شود. ترسناک‌ است که آدم قطب‌اش را گم کند. چراغ‌اش را گم کند. چقدر هراس‌ناک است که ندانی معنی آن‌چه را که می‌خوانی و زمزمه می‌کنی. چقدر سخت است نتوانی با مرثیه‌ای بگریی یا با ترانه‌ای طرب کنی. برای این‌ها قبله می‌خواهی. قافله‌سالاری می‌خواهی. آدم نمی‌شود هر روز دلبر و معشوق‌اش را تازه کند. هر روز نمی‌شود قبله‌ای تازه بسازی. عمرِ آدم قد نمی‌دهد. و چه خوش‌ اقبال‌اند آن‌ها که قبله‌ای دارند و سر بر آستان‌اش می‌نهند. بگذار دیوانگی هم بکنیم. بگذار شورش عقل را هم میدان دهیم. بگذار در قبله بودن‌ات شک هم بکنیم. چرا نکنیم؟ مهم این است که هستی. هر جور که هستی، باش. فقط باش. به قولِ آن شاعرِ نازنینِ رفته: با توام ای لنگر تسکین!‍ ای تکان‌های دل! ای آرامش ساحل! هر چه هستی باش، اما باش! هر که هستی باش، اما باش! و مرو. «مرو که با تو هر چه هست، می‌رود».

پ. ن. ای شجریان! ای ناظری! ای تمام کسانی که تمامِ عمرم برای من قرآن و آیه و حدیث و شعر و ترانه و غزل خوانده‌اید. من این‌جا ریشه دوانیده‌ام. ای تمامِ کسانی که مرا آویزانِ او کرده‌اید، بدجوری آویزان‌ام کرده‌اید!

۰

نکته…

نکته‌ها چون تیغِ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر وا پس گریز
پیش این الماس بی اسپر میا
کز بریدن تیغ را نبود حیا

سال‌هاست در حسرت الماس شدن می‌سوزیم. زیاد دور نیست. فقط مانده است کمی خاک شویم! خاک که شدیم تازه قدم به مرحله‌ی الماس شدن نهاده‌ایم:
به عزمِ مرحله‌ی عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

و همین عزم کردم و قدم در راه این سفر نهادن، خود آغازی است آغازیدنی!
هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی

و گداختن باید. و گداختن کاری است شگفت. آن چه در میانه نیست، همین گداختن است و رنه از خاک تا الماس راه درازی نیست. غمی نیست. «دانی که رسیدن هنرِ گامِ زمان است». بگرد تا بگردیم!

۳

آدم آورد در این دیر خراب آبادم، آدم!

چهار روز است دارم می‌نویسم و بر باد می‌دهم. چهار روز است هر چه می‌نویسم دور می‌اندازم. چهار روز است هر چه از خود می‌خوانم ذوقی ندارد. ملال‌آور است. شوری نیست. سوزی نیست. دردی نیست. یعنی درد هست، آتش نیست. شاید اگر کسی باشد که همدل و همراز و همزبان و محرم باشد، بفهمد یعنی چه این گسسته بودن. شاید بتواند بفهمد این بریده بودن یعنی چه. دشواری‌ کار شاید این است که افتاده‌ایم در این غرقابه‌ی فردیتی که از در و دیوار می‌بارد! با خودم داشتم فکر می‌کردم که اگر در سرزمینی، در فرهنگی زندگی می‌کردم که این فردگرایی کم‌زورتر بود و جدی گرفتن جمع و جامعه و اخلاق هویداتر بود، آیا وضع بهتر بود؟ پاسخ را از هم‌اکنون نیک می‌دانم. وضع اگر بدتر نمی‌بود، به یقین به از این نبود. این‌که بدانی و بخواهی بدانی کیستی و چه می‌کنی و چرا می‌کنی، ربطی ندارد به این‌که کجای جهان باشی. مهم این است که بخواهی و دردی در درون‌ات باشد. مهم این است که خواب‌ات نبرده باشد. و ما خواب‌ایم. «الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا». و مرگ هم باعث تنبه ما نمی‌شود. عجب خوابِ سنگینی ما را در ربوده! یعنی سرِ این بی‌ذوق بودن چی‌ست؟ رمز این سردی در چی‌ست؟… الآن چیزی دیدم که حال‌ام را بد کرد. پسرکی، جوانکی در واگن بغلی قطار ایستاده است. می‌شناسم‌اش. می‌دانم که سال‌ها پیش تصادفی کرده است که باعث اختلال قوای مغزی‌اش شده است. در تمام طول راه جلوی یک ردیف صندلی خالی سر پا ایستاده است و رو به شیشه با خودش حرف می‌زند. برای خودش شکلک در می‌آورد. سخنرانی می‌کند برای خودش. و آری، مرا هم می‌شناسد! ولی گمان کنم حوصله ندارد از واگن بغلی بیاید این‌جا و موی دماغِ من شود. با خودم فکر می‌کنم که حتی او هم از جنس دردهای من دارد! حتی او هم معنای دل‌شکستگی را می‌داند. او هم می‌فهمد در تاریکی بودن یعنی چه. او هم می‌داند جنون یعنی چه. او خودش جنون را دارد زندگی می‌کند. او دیوانه‌ای است تمام عیار (من که تا به حال از او آزاری ندیده‌ام). ولی دیوانگی‌اش برای خودش حکایتی دارد. هر بار سرم را بر می‌گردانم می‌بینم که مشغولِ کارش است. دست نمی‌کشد! خسته نمی‌شود. انگار با خودش می‌گوید: «تا نیابم آن‌چه در مغزِ‌ من است / یک زمانی سر نخارم روز و شب». شده است حکایت ما که «روز و شب» بی‌قراریم و هیچ چیز این کهربا صفتی را از ما نمی‌گیرد. یکی دو هفته پیش، که تو بودی و عالمی گویی نبود با بودنِ تو، وقتی طول و عرض آن سالن را قدم می‌زدی، فکر می‌کردم همه همین‌جور بی‌هوا به سمت تو بر می‌گردند. انگار مغناطیسی می‌کشدشان…

تا به خودم آمدم، بس که حواس‌ام به پسرک واگن بغلی بود، یکی دو ایستگاه را رد شدیم. پریدم از قطار بیرون ولی حال‌ام توی قطار جا مانده بود. کاش یکی باشد سازی بزند. شعری بخواند، به آواز حزین. «ای چنگ ناله بر کش و ای دف خروش کن». از ایستگاه که می‌آیم به سمت خانه، می‌شنوم که:
من ملک بودم و فردوس برین جای‌ام بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم

پیش روی‌ام را نگاه می‌کنم، پشت‌ سرم را می‌بینم و همه جا نشان است از این «دیر خراب آباد». دل‌ام ضعف می‌روم. سرگیجه می‌گیرم. آدم را می‌بینم، آدمی را می‌بینم تهی‌دست، عاجز، آماجِ تیرهای بلا و سوداییِ آرزوها و خواسته‌ها. آرزوهایی که هیچ کجای‌اش عجیب نیست. ولی همین آرزوها به بادش می‌دهند. چند دقیقه بعد، به خانه نزدیک‌تر شده‌ام و به این بیت رسیده‌ایم:
پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ز اشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم
دارم خل می‌شوم. این موسیقی وبلاگ امیر هم هی در گوش‌ام می‌خواند الآن. بانو می‌گوید بگذار بخواند. او خوش‌اش می‌آید. من هم می‌شنوم و توی ذهن‌ام شروع می‌کنم به رقصیدن. چرخ می‌زنم. نه چرخ صوفیانه. چرخِ رها. رها از هر صفت و رنگ و کیش و آیینی. همین جور توی ذهن‌ام مثل بچه‌ها می‌چرخم. دل‌ام گریه می‌خواهد. دوست دارم برگردم به بیست روز پیش. آن سبکی را، آن بی‌خویشی را، آن خوارداشتِ نفس را، آن لحظات مبارک و پرنور انگار به سرعت برق و باد دارند بر می‌گردند به خانه‌ی اصلی خودشان. یادِ پسرک توی قطار می‌افتم. او هم همان روز بود. با همان حالِ خراب‌اش. مرا یادِ مجیدِ «سوته‌دلان» می‌اندازد. دل‌ام الکی الکی نرم می‌شوم. به حال خودم گریه‌ام می‌گیرد. خیلی وضع خراب است. خیلی. انگار سوره‌ی واقعه برای‌ام می‌خوانند. انگار یکی می‌خواند: «اذا زلزلت الأرض زلزالها و اخرجت الأرض اثقالها…». انگار یکی دارد همه‌ی سوره‌هایی را که در وصف قیامت‌اند یک‌جا و پشت سر هم می‌خواند. انگار الرحمن می‌خوانند. یکی آهسته بیخ گوش‌ام دارد زمزمه می‌کند: «فبأی آلاء ربکما تکذبان»؟ هراس برم می‌دارد. یاد همه‌ی آن نعمت‌ها می‌افتم و پشت‌ام می‌لرزد. هنوز آویزانِ همان رشته‌ی کرم و رحمت و ستاریت هستیم! دل‌ام می‌خواهد کنجی بنشینم و مدام بخوانم: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء».

پ. ن. عمو جان! می‌دانم این‌جا را می‌خوانی. اسم آن پسرک را برای‌ام بنویس. پاک از خاطر برده‌ام اسم‌اش را. خودت می‌دانی کدام را می‌گویم. می‌شناسی‌اش.

۳

در حصارِ فتنه‌ها

کارِ هر روز من این است: از اداره که می‌زنم بیرون، شروع می‌کنم به موسیقی گوش دادن. در تمام طول راه، گرفتارم میانه‌ی توفان و آشوب. «چون کشتی بی لنگر». هوسی، اشتیاقی، میلی در سرم، در دل‌ام هست که با خود نمی‌گذاردم. سرگشته و حیران میانِ نار و نور، جنگی در درون دارم. صحرای کربلایی است دل‌ام که مپرس! ناظری می‌خواند: «دلنوازان، نازنازان در ره‌اند…» و چیزی در درون‌ام می‌لرزد. دلنوازان، ناز نازان… تصویری در درون‌ام جنبیدن می‌گیرد، تصویری از بهشت… بهشتی که گویی این عالم عکس بی‌رنگ و رویی از آن است. عکس؟ مطمئن نیستم. ولی یک چیز را نیک می‌دانم. و آن این است که این سودا، این دلشوره، سودای رسیدن به فردوس نعیم است. سودای آرامش است. سودای آسودن است و خرقه‌ی هستی فروهشتن… سودای رستن از این دام‌گه «اغوا»… جمعی از «اخوان» می‌خواهم. اخوان صفا. جایی که غل و غشی نباشد. جایی که سینه‌ها پاک باشد… با خود می‌گویم: «در دل ندهم ره پس از این مهرِ بتان را…» و از داغی یاد می‌کنم که بر دلِ دیوانه نهادیم. اما دل هنوز دیوانه است. و من حیران‌تر از پیش.

دوباره می‌افتم به گرداب. از آن سودا و اغوا که می‌رهی، تازه می‌بینی در بندِ قصه‌ای نو هستی. دل پر خون است و رخ زرد. این بار شجریان در گوش‌ام می‌خواند. دقایقی دیگر باید پیاده شوم از قطار. من شده‌ام آماج اغوا و سودای سر بالا. دستی از این سو می‌کشدم، دستی از آن سو. و چقدر این حال برای‌ام آشناست. دیرزمانی است که این حال با من است. هر بار می‌نویسم‌اش شاید زوایه‌ای و کنجی تازه از آن بر من مکشوف شود. نوشتنِ تجربه‌ای که برای همه در دسترس نیست و شاید فهم‌اش دشوار باشد، چندان آشنا نیست. ولی… باید نوشت. از زبان مولوی می‌خواند که: «به حق اشکِ گرمِ من، به حقِ آهِ سردِ من / که گرم‌ام پرس چون بینی که گرم از سرد می‌دانم…». گرم از سرد دانستن یعنی چه؟ یعنی این‌که به هر دامی نیفتی؟ یعنی گرفتار تفاخر و تکاثرِ دنیا نشوی؟ یعنی اسیرِ لهو و لعب و زینت حیاتِ‌ دنیا نشوی؟ قرآن پیش روی‌ام باز است. می‌خوانم: «وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ أُوْلَئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ فَوَاکِهُ وَهُم مُّکْرَمُونَ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِینَ یُطَافُ عَلَیْهِم بِکَأْسٍ مِن مَّعِینٍ بَیْضَاء لَذَّهٍ لِّلشَّارِبِینَ لَا فِیهَا غَوْلٌ وَلَا هُمْ عَنْهَا یُنزَفُونَ» (آیات ۳۹ تا ۴۶ از سوره‌ی صافات، ۳۷). این‌ها وصفِ جنت است. شرط‌اش اخلاص است و آخرش رزق و روزی. و خلاصه‌اش صفاست و پاکی. صفایی بی خمار و درد سر. این سودا، هنوز پا به جاست. سودای جایی که در آن سلام و امنیت باشد و سینه‌ها از کینه‌ها زدوده: « إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِینَ وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِینَ لاَ یَمَسُّهُمْ فِیهَا نَصَبٌ وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِینَ» (آیات ۴۵ تا ۴۸ سوره‌ی الحجر، ۱۵). این خطِ امانِ آن‌جا، تضمینی است اطمینان‌بخش. اما تا برسی به این‌جا از میانه‌ی بلا عبور باید کرد، از میانه‌ی اغوا: «قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ» (همان، آیات ۳۹ و ۴۰).

بر می‌گردم دوباره این‌ها را و همه‌ی هذیان‌های قبلی را با هم می‌خوانم. این‌ها یعنی چه؟ این‌ها خطِ امان است؟ بدون شک نه!‌ این‌که این‌ها را بدانی، چه تضمینی است برای رهایی؟ هیچ نمی‌دانم. کمترین خاصیت‌اش این است که خودت بدانی با چه کسی طرف هستی. همین. بدانی چگونه همزادی داری. یک بار دیگر هم نوشته‌ام که نمی‌دانم این‌ها که می‌نویسم اسباب عقوبت است یا مایه‌ی ثواب. هر چه هست برای خودم آینه‌ای است. امیدوارم که اسبابِ عقوبت نشود. این را می‌دانم ولی که در حصار فتنه‌ها افتاده‌ام و «دارم از زلفِ سیاه‌اش گله چندان که مپرس!». نمی‌دانم به چه زبانی و چگونه باید شرحِ این قصه را داد. این چیزها را نمی‌شود به هر زبانی و به صراحت گفت و نوشت. بعضی چیزها تنها با اشاره و کنایه شنیدنی‌اند. به تصریح اگر برسند بی‌مزه می‌شوند و بی‌خاصیت. استعلا دادنِ زمینی‌ترین و خاکی‌ترین تجربه‌ها کار دشواری است. این است که می‌گویند: «کاملی گر خاک گیرد زر شود»…

می‌بینی چقدر سخت است این کار؟ تا اندکی به هوش می‌آیم، عنان‌ام می‌افتد به دستِ آن‌چه در مغزم و دل‌ام جولان دارد. یا گرفتار منبر می‌شوم یا اسیر شطاحی. ولی دلی پر خون هست. دلی دردمند هست. همین است که زلزله به پا می‌کند. همین است که صبوری می‌خواهد. همین است که باعث می‌شود بگویی: «مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن، در این فرق است / که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم». و تشخیص باید. فرق دانستن باید. و ما فرقِ این‌ها را می‌دانیم و فرقانی در کف داریم؟ نمی‌دانم! شما هم این را گوش بدهید، شاید چشیدید که بر من چه می‌رود. شاید!

۲

با نفرت کجا را ساختید؟

من نمی‌فهمم چه سودی است، چه خاصیتی است در این همه کینه و نفرتی که بعضی‌ها به بعضی‌های دیگر دارند. از بیرون که نگاه می‌کنم می‌گویم بگذار داشته باشند. دنیا راهِ خودش را می‌رود، هیچ کاری هم به بغض و نفرت یا عشق و محبتِ ماها ندارد! مقصودم سیاست است ها. برای من فرقی نمی‌کند که در سیاست کشورِ‌ ما اپوزیسیون درباره‌ی حاکمیت با بغض و نفرت حرف بزند، یا حاکمیت درباره‌ی اپوزیسیون با کینه و تنفر حرف بزند. برای من هر دو یکی است. هر دو نشان ناپختگی است. آن‌که می‌فهمد، آن‌که پخته‌تر است، می‌داند که برای حلِ مسأله، باید جایی نفرت و کینه را کنار گذاشت – و اولین جای آغازِ آن در زبان است؛ در گفتار و نوشتار – و گرنه این چرخه‌ی خشونت و کینه و خون‌ریزی همین‌جور ادامه پیدا می‌کند. اگر خشونت و خون‌ریزی به دستِ یک نظامِ سیاسی رخ ندهد، مسلماً به دست مخالفان پرشور و کینه‌ورزش رخ خواهد داد هر چند امروز بگویند فردا اگر ما باشیم چنین نمی‌کنیم. با نفرت هیچ جا را نمی‌توان آباد کرد. نفرت فقط گورستان می‌سازد. مهم نیست نفرت از من صادر شود یا از شما. مصدر نفرت و کینه هر جا که باشد، ویرانی به بار می‌آورد. شفقت داشتن بر خلقِ خدا و مبارزه با ظلم یا گوشزد کردن نابرابری و بی‌عدالتی راه‌های بهتری هم دارد. ابراز خشم و کینه و نفرت، کارِ ناتوانان است. توان‌مندان بهره‌ای از تواضع هم دارند… با کینه و نفرت هیچ چیز نمی‌توان ساخت جز نفرت و کینه‌ی بیشتر.

پ. ن. می‌دانید؟ منطق این کینه‌ورزی این است: او دیروز به من صدمه زده است، من هم امروز مکلف‌ام به زبان و بیان یا به کردار و رفتار به او صدمه بزنم! خودتان داوری کنید درباره‌ی ارزشِ این نوع مخالفت با ظلم!

۲

سر به هوا بودن

می‌گویند که چهارپایان سر به زیرند؛ یعنی رو به زمین‌اند. آدمیان سر از زمین بر گرفته‌اند. آدم بر دو پا راه می‌رود. سرش را بالا می‌گیرد. سر بالا رفتن، گویی خاصیتِ آدمی است. یعنی از زمین به آسمان رفتن. حال این زمین و آسمان را چه مجازی بگیریم، چه حقیقی، بشر هر دو کار را کرده است. یعنی از فتح زمین، به فتحِ آسمان‌ها و سیارات و کراتِ دیگر رسیده است. و از تسخیر عالمِ تن به سوی گشودنِ دروازه‌های جان می‌رود (من از مؤمنان به «جان» و «روح» حرف می‌زنمٰ نه از منکرانِ آن).

در راه که می‌آمدم به این سر به هوا بودنِ آدمی فکر می‌کردم و خیالی در من می‌آویخت. سودایی، هوسی چنگ در جان‌ام می‌زد و از رفتن‌ام وا می‌داشت. انگار یکی می‌کشید مرا که همان‌جا که هستم بنشینم. یکی از درون نهیب می‌زد که نشستن همان و ویرانی و فروپاشی همان. انگار جنگی در درون‌ام بر پا بود. شهرام ناظری در گوش‌ام می‌خواند که:
کشیدند در کوی دلدادگان
میانِ دل و کام دیوارها
با خودم می‌گویم چرا؟ مگر آزار داشتند؟ چرا قصدِ آزار دلدادگان آخر؟ چرا سوزاندنِ مهرورزان؟
انگار پاسخ‌اش را دقایقی بعد می‌دهند:
فریبِ جهان را مخور! زینهار!
که در پای این گل بود خارها!
ولی چرا ما همیشه خارِ این جهان را می‌خوریم؟ ما از زمینی بودن تمنای آسمانی شدن کردیم. سودای سر بالا داریم و هر قدم‌اش سوختن است و امتحان.
در خمِ زلفِ تو آویخت دل از چاهِ زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

می‌بینی؟ به سودای سر بالا، دست به رشته‌ای می‌زنیم و تازه می‌فهمیم بلای بزرگ‌تری در کمین بوده است. خنده‌دار آن است که آن‌ها که می‌دانند بعدش چه دامی برای‌شان نهاده‌اند، می‌گویند:
جانِ علوی هوسِ چاهِ زنخدانِ تو داشت
دست در حلقه‌ی آن زلفِ خم اندر خم زد
یعنی همه چیز قوس می‌شود، دایره می‌شود. این دایره از زمین به آسمان می‌رود و باز به زمین می‌رسد. یعنی هبوط، عروج، هبوط! انصافاً خودت سرگیجه نمی‌گیری؟ دست از سر این بیچارگانِ حیران بردار!

هان… داشتم می‌گفتم. از آن‌که سایه به سایه‌ام می‌آمد. گاهی قدم تند می‌کنم و او عقب می‌ماند. گاهی گذاشته‌ام شانه به شانه‌ام بیاید. گاهی پیش افتاده است. حالا او دوست است یا دشمن؟ ظاهرش بدون شک دشمن است. هر چه می‌کند فریب است؛ همان «فریبِ‌ جهان را مخور! زینهار!» برای او هم صادق است. این «او» در درونِ من است یا بیرون؟ ساخته‌ی خیالِ من و ضمیر من است یا وجودی است قایم به ذات؟ این «او»، «زاییده‌ی پندارِ من» است یا همزادِ من؟ هر چه هست، هر کدام از این‌ها که باشد، کمندی دارد پر زور. و من خود را می‌کشم که از این کمند رها شوم. در این دشت، صیاد یکی نیست. یعنی ظاهراً یکی نیستند. صیاد زیاد است. کدامِ صیاد بهتر است؟ اصلاً قرار است ما صید باشیم یا صیاد؟ «صید بودن خوشتر از صیادی است»؟ واقعاً؟ ما شکاریم یا شکارچی؟ خوب است آهو باشی. خوبی است شیری در پی‌ات افتد. این‌گونه خوب است. ولی اگر آهویی باشی و روباهی، شغالی، کفتاری چنگال در دل‌ات بیندازد، درد است! صیدِ او شدن خوب است، نه صیدِ هر صیادی. حال با این همزاد یا زاده‌ی پندار و ضمیر، چه باید کرد؟ واقعاً، ما از دستِ تو یا از دستِ‌ خود به کجا پناه ببریم؟ اصلاً پناه‌گاهی و مفرّی هست؟ نمی‌شود در این سیل‌خیزِ حادثه، لحظه‌ی حضوری یافت؟ لحظه‌ای برای بی‌خویشی؟ لحظه‌ای برای طهارت و پاکی؟ نمی‌شود؟…

۷

والعصر ان الانسان لفی خسر!

سخت است آدم بفهمد، بعد از سال‌ها، که چه کلاهِ گشادی سرش رفته است. سخت است بعد از عمری سگ دو زدن بگوید: «این همه رنج کشیدیم و نمی‌دانستیم / که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نیست». تازه این‌جور اگر باشد خوب است. چون به وصالی رسیده‌ای و بلای‌اش را می‌چشی. گاهی آدم کارش از حسرت و حیف می‌گذرد و می‌بیند که «چهل سال» رنج و غصه می‌کشد، ولی هر آن‌چه به دست‌اش می‌آید از همان اول، جای دیگری مهیا می‌شده. یکی بلند می‌شود می‌رود پی کسبِ علم، می‌رود دانشگاه، درس می‌خواند. سفر می‌کند، دنیا را می‌گردد و می‌بیند، سیر آفاق و انفس می‌کند، سرد و گرم روزگار را می‌چشد. پلشتی‌ها و زیبایی‌های زندگی و آدمیان را می‌بیند. اما آخرِ کار، می‌بیند که به همان چیزی می‌خواسته برسد که یک پیرزن بی‌سواد روستایی در کنجِ مطبخ‌ِ دودزده‌اش در خانه‌ای محقر به آن رسیده است! برای آن پیرزن، بازی و هیاهو و خنده‌های سرخوشانه‌ی نوه‌اش، شاید، تمام چیزی باشد که از زندگی می‌خواهد! ولی ما؟ ما چه می‌خواهیم؟ یعنی قصه، قصه‌ی «دینِ عجائز» است فقط؟ آری، یک بخش‌اش هست. ولی نه همه‌اش. سؤال این‌جا روشن می‌شود که اگر به گذشته برگردیم و فرصت انتخاب داشته باشیم که تحصیل کنیم، کتاب بخوانیم، فیلم ببینیم، دنیا را بگردیم، بزرگ‌تر شویم و پنجره‌ای تازه‌ای به روی جهان داشته باشیم، آیا ترجیح می‌دهیم به امید همان چیزی که احتمالاً آن پیرزن ممکن است به آن برسد، قمار کنیم و به همه‌ی این‌ها پشت پا بزنیم؟ من اگر باشم قطعاً چنین قماری نمی‌کنم. ولی می‌دانم که در هیچ کدام از آن راه‌ها تضمینی صد در صد نیست. خط امانی نیست. هیچ معلوم نیست عاقبت به خیری در این است یا آن. زندگی یعنی خطر کردن. مثل ایمان. حالا اگر زندگی‌ات با ایمان گره خورد، چه بهتر. خوب‌تر می‌شود. شیرین‌تر می‌شود. تحمل‌پذیرتر می‌شود. برای بعضی‌ها نمی‌شود. برای عده‌ای ایمان، ایمانی که نفس‌نفس‌اش گره خورده است به شک و تردید، ایمان نیست. بلای جان است. ایمانی که همه‌اش بر پایه‌ای سوء ظن باشد، نداشتن‌اش بهتر! با ایمان باید به صدق و درستی برخورد کرد. با ایمان نمی‌شود با پدرسوختگی رفتار کرد!
ولی ما همه زیان‌کاریم. سخت زیان‌کار. نه تنها برای این‌که ممکن است کلاه‌های گشادی سرمان رفته باشد. زیان‌کار به خاطر این‌که در «هر» موقعیت و مکانی که باشیم، یک دنیا «فرصت» را الکی الکی می‌سوزانیم و به باد می‌دهیم. از مهم‌ترین‌های‌اش این است: فرصت دوست داشتن و فرصت بیانِ دوست داشتن. فرصتِ عاشقی کردن. فرصت حرف زدن از عاشقی. آدمی که هر لحظه ممکن است سرش را بگذارد زمین و بمیرد، باید آن قدر شهامت داشته باشد که به کسی که حقیقتاً دوست‌اش دارد، هر تعداد بار که می‌تواند، بگوید: «فلانی! دوست‌ات دارم، خیلی!». و این‌هاست که مهم است. این‌جور فرصت‌هاست که برای کشتی بی‌لنگرِ توفان‌زده‌ای مثل آدم مهم است. کارهای مهم دیگری هم البته هست. ولی این «سّر حکمت» مهم است که به یادِ آدم باشد. علم، علمی که باعث نخوت و رعونت شود یک چیز است و «دانش» و «حکمت» چیز دیگر. این‌که ناصر خسرو می‌گفت:
اگر تو از آموختن سر بتابی
نجوید سرِ تو همی سروری را
بسوزند چوبِ درختانِ بی‌بر
سزا خود همین است مر بی‌بری را
برای من الگوی مهم است. برای آن پیرزن روستایی هم. او هم می‌تواند به این دانش و حکمت و آموختن برسد. درجات‌اش فرق می‌کند البته…. به خودم می‌گویم: «بطالت‌ام بس! از امروز کار خواهم کرد!». سعی می‌کنم یک جور آویزان شوم به این نردبان. سعی می‌کنم این حکمت از جلوی چشم‌ام دور نشود. ابلیس آدم‌نما هم در دنیا زیاد است. نارفیقان هم هستند. رفیقان البته مددکارند. اهل اشاره و اهل ذکر هم هستند. دنیا پر است. خالی نیست. ما تنها نیستیم. همه سوار یک کشتی هستیم. باد می‌آید. ابرها آسمان را پوشانده‌اند. دریا کف به لب دارد. توفان نزدیک است. توفان همیشه نزدیک بوده است. ما همیشه در میانه‌ی توفان بوده‌ایم. پس چرا فکر می‌کردیم هر توفانی، توفانِ تازه‌ای است؟ سقف دارد بالای سرم می‌چرخد. بروم تا نخورده‌ام زمین!
۶

شکوهِ خسروانی… شکیبِ زیستن…

از صبح ذهن‌ام درگیر یکی از مصاحبه‌های پایان‌نامه‌ام بود تا الآن که تمام‌اش کرده‌ام. در تمامِ این مدت، انگار عمقِ فاجعه را حس نکرده بودم. اگر هم بود، جایی مثل آتش زیرِ خاکستر بود. الآن که این ور و آن ور را می‌بینم دارم گُر می‌گیرم. حالا باید چه کار کرد؟ حالا چه خاکی به سرمان بریزیم؟ بانو – که خسرو، عشقِ بزرگ‌اش بود – همان اول کار نوشته است: «فکر نمی کردم آن روز اینقدر نزدیک باشد…» و چقدر حکیمانه است و تلخ. ولی خسرو شکیبایی چرا رفت؟ جوابِ ساده و خطی‌اش این است – و این جواب از هر کسی می‌تواند صادر شود – که: مرگ است دیگر؛‌ همه می‌میرند! او چه فرقی با بقیه دارد؟ ولی وقتی کسی را دوست داشته باشی، زندگی و مرگ‌اش برای تو معنای دیگری پیدا می‌کند. استعلا پیدا می‌کند. همه چیزش می‌شود یک چیز ماورایی. و کسی را که دوست داشته باشی، واقعاً، الکی الکی نمی‌شود دوست داشته باشی. باید یک «چیز»ی باشد که تو را این‌جوری کند. و خسرو شکیبایی همین یک «چیز» را داشت. من اهل فیلم دیدن – فیلم ایرانی دیدن – نیستم. مجال‌اش هیچ وقت پیش نیامده. سر راه‌اش واقع نشده‌ام. ولی آن‌قدر فیلم و سریال دیده‌ام که شکیبایی توی‌اش باشد تا بتوانم بفهمم این آدم یک «چیز»ی داشت. این خسرو یک جوری بود. یک جورِ خاص. و مهم است از آدم‌ها – از هر آدمی، و از آدم‌های خاص، خاص‌تر – این چیزها را ببینیم. این‌هاست که مهم‌تر است. چرا مُرد؟ از بس ناشکیبا بود، بر خلاف اسم‌اش. پوست‌ات که کلفت باشد و درد را نفهمی مثل کلاغ هم می‌توانی عمر کنی. می‌شود البته نازک‌دل باشی و عمر دراز هم بکنی. بسته به شکیبایی‌ات، عمرت هم تعریف می‌شود لابد. ولی… دیدم یکی جایی نوشته «کاش او گرفتارِ عادت نبود و بیشتر عمر می‌کرد…» چیزی به همین مضمون. حال‌ام بد می‌شود. خشم‌گین می‌شوم از مردمی که اوج نگاه‌شان این است که همه چیز و همه کس را با متر وجود و شخصیتِ خودشان می‌سنجند و حتی «تشخیص علتِ مرگ» و تعیین «دلیل کوتاهی عمر» و «فرا رسیدنِ اجل» را هم جزو اختیاراتِ خودشان می‌دانند. مگر این‌ها پزشک‌اند؟ یادم هست که وقتی ایرج بسطامی از دنیا رفته بود، سیروس علی‌نژاد در بی‌بی‌سی مطلبی نوشته بود با اشاره‌ای مشابه. آن زمان من هم عصبانی شده بودم. پرویز مشکاتیان هم در مصاحبه‌ای سعی کرد شخصیتِ خود ایرج را برجسته کند… ولی این ناشکیبایی و نابردباری فرهنگی ما تا به کجاها که نمی‌رود…. انگار اجل سراغ کسانی که هیچ عادتی ندارند – از جمله عادت به خودِ زندگی – هرگز نمی‌رود! انگار اجل می‌گردد دنبال چیزهایی که لابد باید به طور طبیعی باعث مرگ شوند. همه حکایتِ «آن میرِ دروغین بین با اسبک و با زینک…» و این داسی که خسروان را درو می‌کند، همه را درو می‌کند؛ با عادت یا بی‌عادت! پس بیماری‌های فرهنگی‌ را لااقل این‌جا هم که شده، بیرون نریزید… چرا مُرد ولی؟ پارسال بود در تلویزیون دیدیم‌اش؟ همان موقع گفتم چرا شکیبایی این‌جوری آب شده است؟ چرا دارد آرام آرام می‌رود؟ «از وجودش قدری نام و نشان بود که بود…» ور نه از ضعف در آن‌جا اثری از شکیبایی نبود! … شکیبایی، یک «چیز»ی بود؛ یک چیز مهم. و این «چیز» خیلی مهم است؛ بعضی‌ها «هیچ چیز» نیستند؛ هیچ چیز! چه جوری می‌شود چیزی شد؟ دقیقاً نمی‌دانم! ولی باید خیلی آدم باشی و آدم بشوی. شکیبایی خیلی آدم بود… و برای فهمیدنِ آدم بودن کسی لازم نیست زن‌اش باشی یا بچه‌اش… شاید اگر زن‌اش یا بچه‌اش هم باشی، هرگز نتوانی کسی چقدر آدم بوده است… برای فهم این «آدمیت» و این «چیز» بودن یک معیارهای دیگری لازم است. ولی شکیبایی‌، همه‌اش «فیلم» بود؟ فیلم هم اگر بود، عجب فیلمی بود! فیلمِ شگفتی بوده است که این اندازه جان و دل را به یک نفس بند کرده بود. نفسی که دیگر در این دنیا نمی‌رود و نمی‌آید و از سرگردانی خلاص شده است.

پ. ن. دل‌ام نمی‌خواست اصلاً این را هم اضافه کنم. مُردن شکیبایی سنگین است ولی. به همه گیر می‌دهم به خاطرش. ابطحی نوشته است: «به من گفته بود که خسرو هیئتی است»! خوب اگر نمی‌بود، چه؟ یعنی آدمی که «هیئتی» باشد برای شما – برای شما، آقای ابطحی! – بهتر است از آدمی که «هیئتی» نباشد؟!‌ نمی‌دانم این اعتقادِ شخصی ابطحی‌ است که این‌جوری داوری می‌کند یا بقیه‌ی هم‌مسلکان سیاسی و حزبی‌اش هم مثل او هستند. از خودم بیزار می‌شوم اگر ببینم فردا من هم درباره‌ی آدم‌ها این‌طوری قضاوت می‌کنم. حتماً یک جورهایی من هم آدم‌ها را این‌جوری می‌بینم. مباد که هرگز چنین ببینم‌شان و بخواهم در قفس تنگِ ذهنِ خودم محبوس‌شان کنم. شکیبایی اگر رند خراباتی بود و اگر حافظِ شهر یا هم‌هیئتی آقای ابطحی، باز هم شکیبایی بود.

پ. ن. یک چیزی راه نفس‌ام را گرفته است. دارم به زور نفس می‌کشم. چطور می‌شود یک آدم را این قدر دوست داشت؟

۲

سیلی خوران

– چون دایره ما ز پوست پوشانِ توایم
در دایره‌ی حلقه به گوشانِ توایم
گر بنوازی ز جان خروشانِ توایم
ور ننوازی هم از خموشانِ توایم

– برگِ نوا تبه شد و سازِ طرب نماند / ای چنگ ناله بر کش و ای دف خروش کن

اوصافِ دف این‌هاست: حلقه به گوشی؛ پوست‌پوشی؛ به فرمان بودن؛ خروش کردن. اما مهم‌ترین صفتِ دف این است: سیلی خوردن! بعضی‌ها سیلی می‌خورند و خموش‌اند. بعضی‌ها سیلی می‌خورند و نوای خوش می‌دهند. بعضی‌ها سیلی می‌خورند و بد آهنگ و کج خلق می‌شوند. دف‌هایی هستند که خوش آهنگ‌اند. بعضی از این دف‌ها، نوازندگانِ چیره‌دستی هم دارند و سخت سیلی به چهره‌شان می‌زنند. دفِ خوب بودن در دستِ نوازنده‌ای استاد بختی است که غنیمت‌اش باید دانست.

پ. ن. اصلاً خوش ندارم در این حال که لحظه لحظه‌اش تلاطم است و شنا در اقیانوسِ جان، روح و روان‌ام را به ناپاکی سیاست بیالایم. شما که می‌توانید، به امورات سیاسی بپردازید تا ما از تعطیلاتِ روح و روان برگردیم!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد