۱

حسرتِ ساحل؛ سودای توفان

حال و هوای درون که توفانی می‌شود، با خودم می‌گویم بنويسم. بنويسم شايد آرام شد. بنويسم شايد سنگرگاه و لنگرگاهی بشود يافت. ناگهان انگار هجوم دلهره است. يک جایی آن اعماق آرامشی هست انگار. هراس نيست. يک امیدی هست آن‌جا. نور آفتاب بالای سرم دارد می‌تابد. بيرون هوا رو به خنکی می‌رود. حداقل اين طور فکر می‌کنم. اين‌جا قهوه‌ی من تمام شده است. ليوان‌ام را برده‌اند. اما من مانده‌ام در اين آخرين گوشه‌ی کافه. اين کنجِ رستوران. کنار ديوار. دستی می‌کشدم به سوی خود. دستی ديگر می‌ربايدم به سويی ديگر. يادِ ياسر افتادم که خواندن پريشانی‌های درون ما حال‌اش را عوض می‌کند! به او گفته بودم يک بار ديگر. این بار می‌نويسم:
گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مغبچگان
بعد از اين خرقه‌ی صوفی به گرو نستانند

مسأله اين است که مُهری بر دهان است. همه چیز را گفتن نتوانم. آری، به قول شاعر:
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم…
درد این است که يک دنيا حرف داشته باشی برای گفتن، ولی نتوانی بنويسی. يعنی او بگويدت که من که اين‌ها را می‌دانم، پس برای که قرار است بنويسی؟ بيا پيش خودم با هم مسأله را يک‌جوری حل می‌کنيم! «ببين که تا به چه حدم همی کند تحميق»! باشد. ما هم چيزی نمی‌گوييم. يعنی بگوييم که چه بشود؟ عرض خود می‌برم و زحمتِ او می‌دارم! هنوز يک چيزی هست که دام است. «دامی نهاده است و…» ما هم می‌گرديم به سودای کمندش: «وقتی دلِ سودايی می‌رفت به بستان‌ها…». آدم چه بگوید؟ جز به اشاره مگر اين دردها را می‌شود گفت؟ همين‌جور بايد اشاره کرد. هر کسی به قدر فهم خودش برای ظرف خودش يک چيزی می‌گيرد و می‌رود کار خودش را می‌کند. حالی است پر تلاطم. سرت را می‌آوری بيرون، مشتی کف به دهان‌ات می‌رود و باز موج بعد. باز می‌کوبد توی سرت. باز دست و پا می‌زنی. باز تقلا می‌کنی. توفان آرام می‌شود. ابرها کنار می‌روند. خورشيدی می‌آيد چند ساعتی. آرامش بر می‌گردد و دل‌ات باز هوس توفان و موج می‌کند و تخته و ساحل‌ برای‌ات ملال‌آور می‌شود. حال‌ات خوش نيست. واقعاً!

۰

استنشاقِ هوا، حصار و سوار

پيوسته اين هوا را، نفس می‌کشم؛ به هر دو معنا. اين هوا را نفس می‌کشم و هوس را هم. و همين سراسيمه آدم را ميان خوف و رجا می‌دواند. همين است که به مويی آويزان‌ات می‌‌کند: يا می‌شود زاهد خوف‌ناکی که ترس از غضب بيکران خداوند بر تو مستولی می‌شود. روزگار را به زهد و پارسايی می‌گذرانی… يا می‌زنی به در عاشقيت. می‌شوی اميدوار رحمت. جرم و خطای خود را می‌بندی به رحمت بيکران‌اش و عفو بی‌منتهای‌اش. ولی نه در آن سلامت زاهدانه امانی هست که هرگز نلغزی و نه در این رجای عاشقانه لزوماً. در آن يکی کارت به جايی می‌رسد که بگويند:
ز کوی ميکده دوش‌‌اش به دوش می‌بردند
امامِ شهر که سجاده می‌کشيد به دوش
و در اين يکی، کافی است از عاشقيت بيفتی. کافی است آن شعله در دل‌ات خاموش شود. خاموش که شد ديگر عزت‌ات را از دست می‌دهی. ديگر مردم ديده‌ی صاحب‌نظران نخواهی بود. الآن می‌توانی بگويی و بگو که:
از آن به دير مغان‌ام عزیز می‌دارند
که آتشی – که نميرد – هميشه در دلِ ماست
ولی اين عزت هم به معنای خوار بودن نزدِ زاهدان است. ولی عزت و خواری را مگر برای اين و آن و زاهدان می‌خواهی؟… با همه‌ی اين‌ها داری روز به روز اين هوا را نفس می‌کشی و هيچ ضمانتی نيست در برابر بازی قضا، جز دل بستن و خطر کردن و اميدواری. مثل راه رفتن روی لبه‌ی تيغ می‌ماند. مثل بيد بر سرِ ايمانِ خويش لرزيدن، شأن عاشق است يا زاهد؟ اين در سيل تند افتادن نصيب هر دو می‌شود. فرق‌اش اين است که عاشق هميشه در سيلِ تند است و دل بر هيچ چيز ننهاده است و زاهد بعضی اوقات اين سيل تند می‌ربايدش. دشواری کار در امتحان است. و ما هر روزه‌ مُمْتَحَن‌ايم! هر روز، «هر تارِ موی حافظ در دستِ زلفِ شوخ‌ای است!» و چه کار بايد کرد در اين تنگنای هوا؟ در اين خفقان؟ کاری می‌شود کرد جز همان پرداختن به خيالِ دقيقِ يادِ تو؟

خاطرم نبود که در راه فکر می‌کردم به اين قصيده‌ی تازيانه‌وار سنايی که آخرش می‌گويد:
لب و دندان سنايی، همه توحيدِ تو گويد
مگر از آتشِ دوزخ بودش روی رهايی
پس… «ملکا ذکر تو گويم…» اما اين حلقه‌ی ذکر، حلقه‌ای است آشوب‌زده و پيچ در پيچ. ميان اين همه سياهی، «مقيم حلقه‌ی ذکر است دل به آن اميد / که حلقه‌ای ز سرِ زلفِ يار بگشايد…» . ما خود جان‌مان حلقه در حلقه است و اسيرِ سلسله‌ايم… اسير سلسله! هیچ امارتی هم نيست. اسارت در اسارت است و بس. و ما سخت ضعيف‌ايم. ضعيف: «منِ‌ درويش يک قبا»! پس: «قوّتِ بازوی پرهيز به خوبان مفروش / کاندر اين خیل حصاری، به سواری گيرند!»

۲

گفتم گفتای عيدانه

گویند که رمضانی بود و گذشت. گويند که ميهمانی‌ای بود بر خوانِ کرمی. کدام ضيافت؟ کدام کريم؟ چيزی هم از ضيافت فهميديد؟ يا نمايش ضيافت رفتن از سر و روی‌تان – سر و روی‌مان – باريد؟ دوست نازنينی سر شب تلفن زد. ذکر خير عيد بود و تبريک‌اش. گفتم‌اش از زبان حافظ که: «ساقی بيار باده که ماهِ صيام رفت / در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت». همين يک بيت می‌تواند ساعت‌ها آدم را حيرانِ خودش کند. بيار باده که ماهِ صيام رفت. صيام را اگر به همان معنای عام امساک بگیری، يعنی تا به حال از بعضی چيزها امساک کردی؛ حالا می‌شود شکست آن امساک را. آن هم به باده. بعدش می‌گويد بيا قدح بده «که موسمِ ناموس و نام رفت». ناموس و نام يعنی چه؟ يعنی اگر تا به حال به خاطر آبروداری و احترام و عزت در چشم مردم، قدح به دست نگرفتی، ديگر ماه صيام تمام شد. هر چه اکنون بکنی، بدنامی‌ای ندارد. اين ناموس هم اين‌جا همان معنی آبرو را می‌دهد (چنان‌که در «…ای دوای نخوت و ناموسِ ما»). اين ترس از بدنامی است که آدم را هم‌رنگ جماعت می‌کند. اين همان است که خودش گفته است: «به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست / زحمتی می‌کشم از مردمِ نادان که مپرس». حالا می‌شود برای رضايت خاطر بعضی همين باده را هم يک جوری تفسير کرد. ولی خوب دمِ خروس را نمی‌شود پنهان کرد دیگر. حافظ است و همه‌ی رندی‌های‌اش. پای حافظ را کشيدم وسط که چيز ديگری بگويم از زبان او. رمضان طی شد. گذشت. ماهِ ميهمانی و هر چه شأن برای‌اش قايل هستند (حداقل صورت‌اش) گذشت. شايد رمضانی به معنا هنوز باشد. شايد بعضی دائم الصيام باشند. شايد بر بعضی اصلاً روزه حرام باشد. شايد بعضی چنان متصل باشند که صيام برای آن‌ها از بن خطا باشد. اما اين‌ها حاشيه‌ی ماجراست و آن قدر اين‌ها در اقليت‌اند (اگر باشند) که ذکرشان به آشکارا و تفصيل نمی‌شود کرد. اما…
گفتم: «هوای ميکده غم می‌برد ز دل»
گفتا: «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند»

تمام اين ميهمانی رمضان به یک سو و شاد کردنِ دل يک درويش به يک سو. درويش را من عام می‌گويم. درويش به مفهوم درويش کلاسيک در ادب پارسی. نه درويش فقط به معنی صوفی و کسی با ريش و پشم دراز. درويش همه جا هست. دل‌شکسته که تا دل‌ات بخواهد. الی ما شاء الله. تمام اين رمضان برای من حديث دل‌های شکسته بود. تمام ثواب رمضان را اگر تلنبار کنند و هی قصه‌ی ماه مبارک و ضيافت خدا و شب قدر و اين‌ها را برای من بخوانند، اگر دلی شکسته باشد، تمام‌اش هبائاً منثورا است. همه‌اش باد هواست. همه‌اش «ناموس و نام»‌ است. و اگر هيچ نکرده باشی، جز «شادمان کردن دلی»، همين يک دنياست. من اين غزل حافظ را هر وقت می‌خوانم، همه‌ی ابيات برای من حکايت از شوخ و شنگی حافظ می‌کند. به آن يک بيت بالا که می‌رسد، تمام بغض‌ام يک‌جا می‌ترکد. دنيا سرم آوار می‌شود. «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند». دلِ شاد. دلِ‌ شادمان. آن‌ها که دل‌ها را شاد می‌کنند. «يک عاشقِ پاک و يک دلِ زنده کجاست…؟» تمامِ گفتم گفتای عيدانه‌ی من همين يک بيت حافظ بود. همين يک بيتی که اين همه حسرت و غم در آن موج می‌زند. «يک جرعه» می‌توان بخشيد و دلی شادمان کرد. می‌توان «يک بوسه نذر حافظ پشمينه‌پوش کرد». می‌توان بيتکی خواند و دلی شادمان کرد. می‌توان تبسمی زد و زنگ عبوسی از چهره پاک کرد. ادای طاعت خوب است در نياوريم. از اين طاعت‌ها زياد است. بارگاه، بارگاه استغناست. خدا را نمی‌شود خر کرد؛ خودمان را شايد! اين‌جا دلی گرو، آن‌جا سری رهين. جان‌هايی سودايی. دل‌هايی رنجيده و شکسته. آری، «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.»

۴

قحط خدا

«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!»

پ. ن. این حرف زمان ابوسعيد ابوالخير بيشتر معنا داشته يا حالا؟ اين او بوده که حس می‌کرده قحط خدا بوده يا همه فکر می‌کرده‌اند قحط خدا بوده؟ اين من هستم که فکر می‌کنم قحط خداست يا بقيه هم همين‌طور فکر می‌کنند؟ يعنی نيچه هم که می‌گفت: «خدا مرده است!» چيزی شبيه به همین را حس کرده بود؟ يعنی «قحط خدا» چيزی است شبيه به «مرگ خدا»؟

۱

دلتنگی

آهای قلندر نشابوری! دل‌ام برای‌ات تنگ شد ناگهان!
۱

زيستن منطق الطير

اين روزها انگار دارم منطق الطير عطار را زندگی می‌کنم. انگار احوالی که بر يکايک آن مرغان رفته است، بر من می‌رود. انگار من همراه آن‌ها دارم از وادی‌های مختلف عبور می‌کنم. و اول و آخر اين دعوا اين است که از تو حتی به قدر «مو»يی چيزی بر جا نماند. به اندازه‌ی مويی ميان تو و او فاصله نباشد. يعنی تو آن قدر نباشی که همه او باشد. قدم به قدم مرغانِ عطار دارم راه می‌روم. و از هر سويی مويی در گردن‌ام انداخته‌اند و می‌کشند! عجب نبردی شده است! کو تا سيمرغ؟
۱

شهدِ زهر‌آلود

تو مرا آهسته آهسته می‌کشی. تلخی و شيرینی داری؛ ولی شيرين می‌کشی. به قول آن سلطانِ طربناکان، ما را «به قند و شهد و حلوا» می‌کشی. مرا انداخته‌ای ميان دريای بی‌پايانی که هيچ نمی‌دانم چه می‌شود آخرش. معلوم نيست اين‌جا توفان است يا آرامش؛ ابر است يا آفتاب. همه‌ی اين‌ها هست و تو هم هستی. دل‌شوره‌ای به جان‌ام چنگ می‌زد. گفتم می‌آيم با تو خلوتی می‌کنم، شايد حال‌ام خوش‌تر شد. يکی در گوش‌ام نداد داد که مگر بايد بروی و خلوتی کنی؟ او که هميشه پيش تو می‌آيد. رفتنِ تو از چی‌ست؟ تنها بايد عِرضِ خود را ببری که «نشسته روی به محراب و دل به بازار» شوی؟ «دل به بخارا و بتانِ طراز»؟ تو که رسوای او هستی، رسواتر مشو!

به خودم می‌گفتم که راز اين دل‌شوره چی‌ست؟ وقتی از آستين سخاوت‌ات بر من نعمتِ الطاف‌ات می‌بارد (حتی عتاب‌آلودش)، پس دل‌شوره از چی‌ست؟ يکی برای‌ام زمزمه می‌کند که: «دلا بيزار شو از جان، اگر جانان همی خواهی / که هر کو شمعِ جان بيند، غمِ جان‌اش نمی‌بينم». و چهره‌ی شيرين و خندانِ مرگ، رقص‌کنان همراه‌ام قدم بر می‌دارد. تو می‌آيی و رقص او می‌شود دودِ پراکنده. با تو نه مرگ، مرگ است و نه زندگی، زندگی. بی تو،‌ زندگی هم سردتر از مرگ‌ می‌شود؛ شبِ يخ‌بندان می‌شود.

با خودم فکر می‌کنم که اين همه سال اين بيت را، صبح و شام، شنيده‌ام که:
روزگارِ عشقِ‌ خوبان شهد فائق می‌نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهرِ ناب داشت…
هر چه سال‌ها بيشتر در وجودم رسوب می‌کنند، آن چهره‌ی دیگرش بيشتر برای‌ام هويدا می‌شود. «شهدِ زهرآلود». عجب تعبير نابی! قصه‌ی ما با تو قصه‌ی شهدِ زهرآلود است. قصه‌ی ديگران، زهر مسلم است… ولی، اين دل‌شوره به خاطر آن زهر است؟ مدتی پيش به بانو می‌گفتم که سخت هراسان‌ام از آن‌ها که وجودی دارند زهرآگين که خواسته يا ناخواسته اين زهر را منتشر می‌کنند و در گوشِ آدميان می‌ريزد. آری، از راهِ گوش. زهری که از گوش در جانِ آدمی می‌رود،‌ کارسازتر از زهری است که به حلق‌اش می‌رود. و گاهی برای زهرآلود کردنِ جان کسی، حتی سخنی هم لازم نيست. فکر ناصواب‌ات هم می‌تواند جانِ کسی را زهرآلود کند. ما را چه غم اما از زهرِ فکر و سخنِ ديگران – این ديگران هر کسانی می‌‌خواهند باشند – وقتی تو هستی؟ تو مرا به فراز و فرود می‌کشی. زمانی اين پست و بلند و زير و زبرِ دستِ تو را، پريشانی می‌ديدم. روزی ديدم‌ات که می‌رقصی و ما را با خودت می‌رقصانی! رقص! اين رقص بود، فراز و نشيب نبود! «زير شمشير غم‌اش رقص‌کنان بايد رفت / کآن‌که شد کشته‌ی او نيک سرانجام افتاد»!

داشتم قطار عوض می‌کردم که اين مصرع از ذهن‌ام گذشت که: «به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد…». با خودم فکر کردم که شاعر چگونه خیال‌ها را به هم زنجير می‌کند تا حال‌اش را بگويد. ياد واقعه می‌افتد. ياد مرگ می‌افتد. می‌بيند عاشق است. می‌بيند عاشقی‌اش تا زنده است، عاشقی فراقی است («عمری دگر ببايد بعد از فراق ما را…»). يادِ تابوت‌اش می‌افتد. خيالِ يار بلندبالای‌اش خانه‌ی ذهن‌اش را خالی می‌کند. تابوت‌اش هم بايد نشانِ عاشقی داشته باشد. جنس سرو باشد: «که می‌رويم به داغ بلندبالايی»! داغ که داشته باشی، کدام زهر جان‌ات را می‌گزد؟ «دولتِ پير مغان باد که باقی سهل است…»، ما «دل و ديده به توفانِ بلا» داده‌ايم!

پ. ن. کی بود می‌گفت: «چو شهدم داده‌ای، زهرم منوشان»؟ یادم باشد چيزی بگويم از اين… «بتِ سنگين‌دلِ سيمين بناگوش».

۶

تعجب نکنيد!

نگويید چه شده است اين پشت سر هم بيتک و مصرع می‌نويسد. اين شعری که ناظری می‌خواند، این شعر، این مثنوی‌ای که سايه سروده است آدم را پاره‌پاره می‌کند. حالِ مرا خراب می‌کند. هر بيتی را که می‌نويسم يکی ديگر از پس و پيش‌اش هجوم می‌آورد… «هر کجا فريادِ آزادی منم!». این وصفِ حالِ چه نسلی بوده است؟ «بر زمينِ سرد، خونِ گرمِ تو / ريخت آن گرگ و نبودش شرمِ تو»….
داغِ ماتم‌هاست بر جان‌ام بسی
در دل‌ام پيوسته می‌گريد کسی…
۰

ای دریغا نازک‌آرای تن‌اش…

ای برادرها خبر چون می‌بريد؟
این سفر آن گرگ يوسف را دريد!

۰

بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟

يوسفِ من! پس چه شد پيراهن‌ات؟
بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟…
چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
کز درونِ سنگ بيرون می‌زنم…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد