۳

تو که از من می‌گریزی…

این حال خراب را افتان و خیزان به سوی‌ات می‌بردم: افسانه‌خوان و قصه‌گو… ساعتکی پیش‌تر با خود می‌گفتم که: «خوشا با خود نشستن نرم‌نرمک اشکی افشاندن / خوشا پیمانه‌ای دور از حریفانِ گرانجانی». و این نعمتِ اشکی افشاندن، چه طرفه نعمتی است خاصه که با تو باشد و با یادِ تو. گفته‌ام قبلاً این را، نه؟ که «این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت…» و این همه شعر و خیال‌خانه‌ی نگارینی که آدمیان آفریده‌اند – از جمله همین مولوی خودمان – بی معشوقی و محبوبی هیچ است. تا دلی در گروِ مهری نداشته باشی و به محبتی پروریده نباشی، همه همان افسانه است و خیال. مگر مهم است دلیل بیاوری برای عشق؟ برای عشق که دلیل نمی‌آورند! «به رغمِ مدعیانی که منع عشق کنند…» اما من و تو که می‌دانیم برای عقل و عقلانی دلیل می‌آورند. نشسته‌اید در غرقاب فنا، همه چیز دارد می‌سوزد و دود می‌شود، تو برای من از «دلیل» می‌گویی؟ من وقت ندارم این‌جا که «تا سحرگاهان که می‌داند که بودِ من شود نابود» (آری همین سحرگاهان هستی که لحظه به لحظه سر می‌زند)، تا بنشینم و برای رقیب و مدعی دلیل بیاورم که «چرا دل به تو دادم»، به تو، «تو که بی مهر و وفایی»! می‌بینی؟ با همین سنگدلی می‌توان با تو گفتن که تو بی‌ مهر و وفایی؟ با امیری که «ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا». با همه نمی‌شود. به همه نمی‌توان از خودشان شکایت کرد. با تو می‌شود. می‌شود با تو زمزمه کرد. می‌شود در گوش‌ات به تضرع و خیفه نجوا کرد که: «من‌ام و شمعِ دلِ سوخته،‌ یارب مددی / که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت». باد می‌آید. سوز می‌آید. سرد است. «خورشید من کجایی؟ سرد است خانه‌ی من!»

خراب‌خانه را و خانه‌ی خرابان هذیان‌گو را آورده‌ام – آوردم – که به دستان تو بسپارم؛ با تمام آلودگی‌های‌اش، با تمام لغزش‌های پیاپی‌اش و تمام خویشتن‌دوستی‌های‌اش و کاهلی‌های‌اش. آوردم و ماندم… ماندم که در آیی و بگویم: «قصدِ این ویرانه کردی عاقبت»! یعنی می‌رسد روزی که اشک حسرت بتوان از دیدگان سترد و گفت که تو،  تو قصدِ این ویرانه کردی؟ تو که از من می‌گریزی و در خواب و بیداری، سایه‌وار در پی‌ات می‌آیم و صبح و شام راه‌ات را می‌پویم. تو که نام‌ات شکل بغض می‌شود و آه. تو که سینه می‌سوزانی و حسرت می‌نشانی در نگاه و زبان. تو که… تو که حتی نمی‌شود از تو نوشت! تو که هزار دیده‌ی دریده به تیر طعنه منتظر نشسته‌اند تا نام‌ات را بر زبان جاری کنم! آری، «لب‌ات شکّر به مستان داد و چشم‌ات می به می‌خواران / من‌ام کز غایتِ حرمان نه با آن‌ام نه با این‌ام» و مگر چی‌ست آرزوی این سوخته؟ چه آرزویی است این که مرا مثل جنگلی آتش‌گرفته خاک و خاکستر می‌کند؟

می‌دانی؟ می‌دانم که می‌دانی. که نمی‌خواهم این وعده چندان به درازا بکشد که آن لحظه‌ی روبرو، نه در این‌جا که در جهانی موعود باشد و همه‌ی هستی ما و قصه‌ی من و تو «وعده» باشد و «موعود» و بگویی که انه لا یخلف المیعاد. من به میعاد تو چه کار دارم؟ من اکنون‌ات را می‌خواهم. همین حال را. فردا مرا چه خاصیت؟ اکنون است که این زخم، خون‌چکان است! چه می‌نویسم؟ کجا؟ برای که؟ بگذار همگان بخوانند! بگذار همگان در گمان‌ خویش وسواس‌شان را پر و بال دهند! تو که هنگام نوشتن این‌ها می‌‌خوانی‌شان: «که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی»! ما را مترسان از آن تیغ! «خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است…»

۹

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بر هیچ است…

وقتی می‌خوانی که: «چون به آخر فرد خواهی ماندن / خو نباید کرد با فرزند و زن»، پیامی که می‌گیری دایره‌اش حقیقتاً وسیع‌تر از فرزند و زن، خانواده و خویشاوند است. این اشاره‌ها ناظر به این نکته است که روزی می‌رسد، و آن روز دیر نیست، که در لحد خواهی خفت. مرگ مهابتی ناگزیر دارد که در قطعیت‌اش هیچ تردیدی نیست (مگر این‌که بگویی این مرگ جسم هم خیال است و گرنه تنِ کسی هرگز نمی‌میرد!). هیچ نظام فلسفی یا الهی، این نکته‌ی هستی‌شناسانه را (که بسا پیامدهای معرفت‌شناسانه هم دارد) نمی‌تواند نادیده بگیرد. پس، وجودِ آدمی را نمی‌توان قلب ماهیت کرد. وجود او گره خورده است به تنهایی به مفهوم وسیع فلسفی یا معرفتی‌اش. تنها می‌آیی و تنها می‌روی. اگر در زندگی تنها نیستی یا فکر می‌کنی که تنها نیستی، این با دیگران بودن هم (اگر واقعی باشد و تَوَهّم نباشد)، مثل برق و باد می‌گذرد. حکایت‌اش می‌شود:

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق!

اما این نکات هستی‌شناسانه، که هم هستی و وجودِ شخصی و فردی ما را به ما می‌شناسانند و هم جهان را برای ما معنا می‌کنند، هیچ پیامد عملی ندارند؟ هیچ کدام از این‌ها زمینه‌ساز تعطیل مسئولیت و ترک عمل نمی‌شوند؟ خوب وقتی قرار است بگذاری و بروی و با هیچ کس خو نکنی و یقین کنی (یقین یعنی چه؟) که: «کف دریاست صور‌ت‌های عالم»، دیگر این «ده روزه مهرِ گردون، افسانه است و افسون». می‌ماند فقط «نیکی به جای یاران»! چرا نیکی؟ چون به ایمانی و امیدی متصل است. آیا نیکی کردنِ ما (به معنای وسیع و اعم نیکی) به این داعیه نیست که نیکی ببینیم؟ همان نیکی کردن ما هم از سر خودخواهی نیست؟ نیکی نمی‌کنیم برای بقا؟ این‌ها همه مسأله است. همه پرسش است. ذهن و زبان آدمی را هم شکل می‌دهد. زندگی آدمی را رنگ می‌زند. مرگ-محور شدن، کار ساده‌ای نیست. مرگ-اندیش شدن، جهت زیستن آدمی را تغییر می‌دهد. مرگ-اندیش اگر شدی، دیگر خیلی کارها را نمی‌کنی (و خیلی کارها را هم می‌کنی). مرگ-اندیش اگر شدی، خیلی حرف‌ها را نمی‌زنی و خیلی خیال‌ها از خاطرت هم نمی‌گذرند و اگر هم بگذرند مهارشان می‌کنی. اما، امان از قضای بد. تو کجایی «ای پس از سوء القضا حُسن القضا»؟ کجایی که تلخی پیوسته و مدام لحظات حیات را با تو شیرین می‌توان کرد؟

هر چه هست، این نکات هستی‌شناسانه، اسباب اسقاط تکلیف نمی‌شود. برای من نمی‌شود،‌ شاید برای دیگری شد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که گمان می‌بریم. سرعتِ عبور لحظات و دقایق را به نحو تراژیکی دارم حس می‌کنم. انگار سوار اتوبوسی باشی و همه‌ی درخت‌ها و جاده‌ها، کوه‌ها و جنگل‌ها از کنارت به سرعت عبور کنند و دور شوند (یا این تویی که داری عبور می‌کنی و دور می‌شوی؟)، همه‌ی هستی به سرعت دارد می‌گذرد. چند روزی است، چندین روز است، که فکر می‌کنم لذت بردن یعنی چه؟ آدمی از چه شاد می‌شود؟ مردم، بیرونی‌ها، و هر کسی جز خودت، چطور می‌توانند بفهمند که تو لذت می‌بری یا نه؟ درد داری یا نه؟ تو ناکامی کشیده‌ای و می‌کشی یا نه؟ تو تلخی دیده‌ای یا نه؟ آسان نیست. فهمیدن‌اش آسان نیست. هر کسی تلخی خودش را با تلخی تو قیاس می‌کند. اگر تو تلخی او را نداشته باشی، لاجرم شیرین‌کامی! اگر تو هم تلخی او را داشته باشی، ناگزیر مصیبت‌دیده‌ای و تلخی! منطق عمومی ظاهراً این است. بگذریم. قصه، همان قصه‌ی تنهایی است با ابعاد عظیم‌اش. حافظ را مرور می‌کنم در ذهن‌ام:

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز!

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتم‌ات چون دُر حدیثی گر توانی داشت گوش

با دلِ خونین لبِ خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

همین‌جور می‌خوانم:
وقت را غنمیت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان، یک دم است، تا دانی!

این دو روزه را که این‌جا میهمانی و هستی، چطور می‌گذرانی؟ به نرمی یا درشتی؟ به آزار دیدن و آزار دادن یا با راحت رساندن و سعه‌ی صدر؟ «رنجِ خود و راحتِ یاران طلب / سایه‌ی خورشید سواران طلب»؟ مگر همه مسیح می‌شوند؟ ساده است فکر کنیم، گمان کنیم و به خودمان تلقین کنیم که ما رنج می‌کشیم و دیگران راحت. همه رنج می‌کشند. خیال‌بافی است (یا خوش‌خیالی) اگر فکر کنیم دیگران راحت‌تر از ما هستند. همین نکته خود تسکینی هست برای بیکرانگی رنج و تنهایی ما. قصه همین چند بیت سایه‌ی نازنین است:
آن‌که مست و آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانه‌ی تنها زد و رفت

آخرِ قصه‌ی همه چیز و همه کس، همین «رفتن» است. دیر یا زود می‌رسد؛ از این محله به آن محله؛ از این شهر به آن شهر؛ از این کشور به آن کشور؛ و از دار فنا به دیار بقا (یا شاید هم از روی خاک به زیر خاک!). مهم این است که بتوانی میان این همه تلخی شیرین بمانی. سخت است. کار هر کسی نیست.

۲

غلام نرگسِ مستِ تو تاج‌داران‌اند…

چه حسنِ تصادفی! بانو اگر کلماتی از این غزل را از جایی نخوانده بود، یادِ این غزل نمی‌افتادم. این غزلِ حالِ امروزِ ما و توست. عمرِ جسم‌ات افزون باد که عمرِ جان و خردمان را دو چندان کرده‌ای و رونق بازار دل و روحِ مایی. هر آن‌چه باید به تو گفتن در همین غزل هست – و پریشانی حالِ ما با تو که پریشانی خوشی است! «یک لحظه سایه از سرِ ما دورتر مگیر / دانسته‌ای که سایه‌ی عنقا مبارک است»

غلام نرگس مست تو تاجداران‌اند
 خراب باده لعل تو هوشیاران‌اند

 تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازداران‌اند

 ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه سوگواران‌اند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقراران‌اند

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکاران‌اند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزاران‌اند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده میروم و همرهان سواران‌اند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کان جا سیاه کاران‌اند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگاران‌اند

(غزل آواز از حافظ؛ آواز محمدرضا شجریان؛ نی محمد موسوی)

۰

هنوز…

هنوز این‌جا چراغی می‌سوزد. هنوز سینه‌ای داغ است و زخمی. هنوز یاد و خاطره‌ی آن روز و آن همه جفا و نامهربانی بر جاست. ما هم انگار با دردهای‌مان زنده‌ایم. با همین زخم‌هاست که می‌سازیم و می‌نوازیم! هر چه هست، این همه «ناز و باز و تندی دربان» ما را از سر کوی تو نرمانده است. هنوز پا برجاییم. «آن دفع گفتن‌ات که: برو شه به خانه نیست…». می‌دانی که چه حسرت‌هایی را بیدار می‌کنند این‌ها که چنین با ما جفا می‌کنند؟ که: «باغبان چه گویم به ما چها کرد / دستِ ما ز دامانِ گل جدا کرد…». سخت است. می‌دانی و می‌دانم. سخت‌تر این‌که همه‌ی این‌ها چین در پیشانی و گره در ابروی‌ات نیندازد. سخت‌تر این‌که این بی‌قدری‌ها، مسبب کینه نشود. آسان نیست چون آن عارف شدن که می‌گفت روز قیامت بر سر راه دوزخ می‌ایستد و به جای دیگران به دوزخ می‌رود تا کسی را رنجی نرسد! ما را هنوز غم هست. غمی بزرگ. هنوز هم منتظریم که بشود روزی بگوییم که:

بار غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت!

ما هنوز ایستاده‌ایم. هنوز آتش‌مان گرم است. هنوز به خاکستر ننشسته‌ایم. هنوز بر باد نرفته‌ایم. هنوز با توایم. با ما باش. بیشتر با ما باش!

چه خون که می‌رود این‌جا ز پای خسته هنوز
مگو که مردِ رهی نیست، هست، ای ساقی!

۲

رسمِ عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی

ساده است کسی را که خلاصه‌ی دل و جان است، تشریح کنی، بشکافی و اعماق روان‌اش را زیر ذره‌بین بکشی. ساده است اگر آتش عشق‌ات به سر نمی‌رفته باشد. سخت است دلیل‌ تراشیدن و علت جستن برای فهم یکایک رفتارها، گفتارها و پندارهای معشوق، وقتی که دلبرده باشی و مرده‌ی دوست. مشقت‌بارترین کار آن است که این سختی و آن دشواری را بتوانی با هم جمع کنی و حیاتی دوگانه پیدا کنی.

می‌دانی؟ می‌شود درباره‌ی تو حرف‌هایی زد، چیزهایی گفت که مو بر اندام هر مؤمن و کافری راست کند. می‌توان پرده‌ها برداشت و شگفتی آفرید. اما می‌شود زبان در کام کشید و هیچ نگفت. می‌شود چیزهایی نوشت که اهل اشارت بفهمند و بشارت‌ها در آن ببینند، اما عوام بخوانند و گمان کنند که چه نیکو خوانده‌اند و چه آرامشی یافته‌اند! اما حکایت این است که تا کسی جان‌اش نسوخته باشد و سودازده‌ی هوای تو نشده باشد – یا سودازده‌ی تو نپرورانده باشندش – این آشوب را نمی‌تواند فهمید. آخر آن قدر تو را با دل و جان پرورده‌ام که بیرون از تو و بیرون از خود ایستادن به تماشای تو، کار محالی است.

روزهایی می‌شود که غفلتی از راه می‌رسد. بی‌خیالی و آسودگی خاطری می‌آید و آن داغ کمی سرد می‌شود. کشیدن این بار کمی آسان‌تر می‌شود. اما امان از وقتی که برگردی و باشی و همراه‌ام بیایی. همگنان اگر نفهمند ما را با تو چه می‌شود و چه می‌رود، باکی نیست. اه اه اه… نمی‌شود. به صد زبان زور می‌زنم که ننویسم. بپوشم. پنهان کنم. پرده‌ای از کلمات بکشم روی این دردها. خاموش باشم و فغانی بر نیاورم. نمی‌شود. چند بار در همین یک سال گذشته، بُن گلوی‌ام را چسبیده‌ای و کشان‌کشان تا کجاها که نبرده‌ای مرا؟ چند بار؟ چرا؟ چقدر؟ تا کی؟ تا کجا؟ نیستی. پنهانی. پنهانی چون پری و به دنبال خود می‌کشانی‌ام.

و تمام حالِ‌ ما، سال‌هاست، سال‌های درازی است که با تو همین است که:
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهان‌اش نظری با من دلسوخته بود!

آری، روزی مرا به زاری خواهی کشت! شکی نیست. تردید نباید کرد. ولی همین «نظر نهان» است که مرا تشنه‌ به خونِ خویشتن کرده. باش. بگرد تا بگردیم:

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

عجب شب و روز هول‌ناکی خواهد بود اگر بخواهم بگویم که: «یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت» که این‌جا «سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت»! می‌دانی که ما به همین «امید» دلخوش‌ایم و دل از کرم‌ات بر نمی‌داریم! همین ایمان به کرم‌ات اگر نبود، هولِ روز استغنا و بی‌نیازی‌ات از هم‌اکنون جان‌فرسا بود! می‌بینی چقدر پررو هستیم؟ تو بگو احمق. تو بگو خوش‌خیال. تو بگو خیال‌باف. ولی بگذار با همین خیالِ تو خوش باشیم. با همین خیال لطیف:
زهی لطفِ خیالِ تو که چون در پاش افتادم
قدم‌های خیال‌ات را به آسیبِ دو لب خستم!

۷

این ۲۳ سال

امروز یکشنبه ۲۶ آبان ۸۷ است و درست ۲۳ سال از روز وفاتِ پدرم می‌گذرد. ۲۳ سال خودش یک نسل است و من به اندازه‌ی یک نسل و شاید بیشتر از آن از پدرم عبور کرده‌ام. هنوز باورم نمی‌شود این فاصله را. فاصله‌ای را که نیست. و اویی را که اصلاً یقین ندارم که نباشد! هر چه هست، خودم هنگام تدفین‌اش نبودم. به چشم‌ام در خاک رفتن‌اش را هرگز ندیدم. شاید از خشم بود. شاید از لجاجت. هر چه بود، مرا در خانه و در همان اتاقی که از دنیا رفت محبوس کرد. او هنوز با من است و من هنوز با اویم. فاصله‌ای میان ما نیست. روزها سرد است. بر گیسوان‌ام غبار گذشت زمان آرام آرام می‌نشیند. امروز ظهر با خودم فکر می‌کردم که چقدر قدم به قدم به عزیمت از جهان نزدیک می‌شوم و هنوز یک جایی این جهان برای‌ام اعتبار دارد؛ پووووف! امان از این اعتبار مجازی!
همچون حباب دیده به روی قدح گشا
وین خانه را قیاسِ اساس از حباب کن!
کاش او هم بود. کاش بود و این روزها را می‌دید که غرق در کتاب‌ام و چندان شاخه‌های دانش در ذهن‌ام پیچیده است که پیدا کردن راه‌ام در آن‌ها دشوار است. کاش بود. این عشق به کتاب را از او دارم که کتاب‌های بازمانده‌اش از همان طفولیت‌ام زندگی‌ام را دگرگون کرد. من با بعضی از آن کتاب‌ها نفس کشیده‌ام و هنوز هم دارم زندگی می‌کنم. کتاب‌هایی که آن سال‌ها حاصل سیر و سلوک شخصی‌اش و شاید نردبانی برای خودشناسی‌اش بوده. بگذریم. غرض یادی بود و نشانه‌ای برای خودم. نشانه‌ای که فرق چندانی نیست میان من و او، وقتی که از آن بالا نگاه می‌کنیم. دل‌ام تنگ است…
۲

وفات… وفای تو

مهدی مرا انداخت میانه‌ی توفان. اسبابِ خیر و رحمت شد. تا آخر نوشته که رسیدم دیگر بند نبودم یک جا. خلوتی لازم بود. این تلنگر مرا کشاند تا آن عمیق‌ترین لایه‌های پنهانی که در آن زلالِ‌ اشک نشسته‌ است و صفای یکرنگی و اعتراف. جای سر نهادن. جای برابر دیدن خویش با او. بانو دارد ترانه‌ای پخش می‌کند روی کامپیوترش. خواننده می‌خواند: «در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم…» بغض‌ام می‌ترکد. دم غروب گریبان خودم را گرفته بودم که اگر همین الساعه مُردی، چه‌طور جواب می‌دهی؟ جواب‌گویی را گذاشتم کنار. هزار جور فکر و غوغای دیگر به جان‌ام ریخت. ساعتی پیش، هنوز سوگ‌نامه‌ی مهدی را نخوانده بودم، با خودم زمزمه می‌کردم که: «گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار / صاحب‌دلان حکایتِ‌ دل خوش ادا کنند». دقایقی بعد تا آخر یادداشت را که خواندم، مثل پر کاهی بودم پریشان و سرگشته . شده بودم خلاصه‌ی بغض… روان‌‌اش شاد باد و آشنای دریای رحمت. این تلنگرها ما را با خودمان آشناتر می‌کند. مرگ را اگر از ما می‌گرفتند، چه‌طور می‌فهمیدیم که هستیم؟ کیمیایی است این بریدن‌ها و انقطاع‌ها. هم برای رفتگان. هم برای ماندگان. دیدن این‌ها، روح آدم را از جهان اهریمنی جدا می‌کند. آدم‌تر می‌شویم با شهودِ وفات. وفات، اتمام وفاست. وفات، یعنی وفای تو. یعنی وفای به عهدِ تو. جانی که در او وفا نیست، جانی تیره است و کم‌بها. وفات‌‌‌اش قرین وفا باد. فوتی در میان نیست؛ هر چه هست وفاست.

خواننده می‌خواند:
آن کس که تو را شناخت، جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی،‌هر دو جهان‌اش بخشی
دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند؟
یادِ پدرم می‌افتم که سخت این ابیات را دوست داشت و می‌خواند با خود گاه و بی‌گاه. از همان اندک سال‌هایی که با او بودم، این چیزها خوب به یادم مانده. همین‌هاست که امروز مرا ساخته است. فهمیدن پدران، فهمیدن وفات‌شان کار ساده‌ای نیست. سخت است. باید با خودت خیلی کار کرده باشی. سخت است.

۱

گَردِ گِردباد

شجریان دارد می‌خواند:
آن‌جا که عاشقان‌ات یک دم حضور یابند
دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد

من در پی پناه‌گاهی و مفری گویی؛ جایگاهی می‌جویم. گویی سایه‌ساری هست میان این تیغِ آفتابِ سوزان. با خودم می‌گویم تا «آن‌جا»، تا آن جایگاه «حضور»، چقدر راه است؟ یاد آن روایت مشهور می‌افتم. خاطر نمی‌آید عین القضات چطور آن را در نامه‌های‌اش آورده بود. هر چه بود این بود خلاصه‌اش که اولین چیزی که باید جواب بدهی این است که جوانی‌ات را در پای چه ریختی؟ عمرت را صرف چه کردی؟ مال‌ات را از کجا آوردی و کجا خرج کردی؟ و همین‌جور می‌رود تا آخر. فکر می‌کنم که برای هر رفتن و ایستادنی پاسخ‌گو هستم. برای هر دیدن و ندیدنی پاسخ‌گوی‌ام. برای هر گفتن و نگفتنی هم پاسخ‌گو. و فکر می‌کنم که تا امروز چقدر حساب کشیده‌ام از خود برای همه‌ی این‌ها؟ از آن طرف می‌گویم این‌ها که همه‌اش شد حساب. پس عنایت‌اش کجاست؟ خودم برای خودم سؤال و جواب آماده می‌کنم. ولی چیزی هست به اسمِ شرم. یعنی محبوب‌ات را نیازاری . نرنجانی. به محبت که رسیدی، دیگر خاطر محبوب برای‌ات عزیز است. اما تا کجا می‌شود عنایتِ محبوبِ را دستاویز کرد؟ «به عذر نیم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری».

یک ماه بیشتر شده است انگار که هوش و حواس‌ام دربست رفته است پای تمام سه‌گاه‌هایی که شجریان خوانده‌ است. دیگر تمام زیر و بم گوشه‌ها و نحوه‌ی ادای شجریان را از بر شده‌ام انگار. رسیده‌ام به تصنیف «می‌دانم» آلبوم «آسمان عشق» که حداقل بیست سی بار گوش داده‌امش در همین دو سه هفته. با هر بیتی، حالی داشته‌ام. نفس‌ام بریده است. دل‌ام آشوب شده است. هر چند روزی، یک بیت وصف حال من می‌شود. انگار پله به پله دارم می‌روم بالا. رسیده‌ام حالا به بیت آخر: «دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی…». حال خودم را می‌بینم و آه از نهادم بر می‌خیزد: «یارب این قلب‌شناسی ز که آموختی بود؟» درست زده است به هدف. این همه ادعا. این همه دعوی. این هم لافِ تسلط بر نفس. آخرش می‌بینی هوایی غالب داری و وجودی مغلوبِ آن هوا. تازه این گامِ نخست است. از این پله که رد نشده‌ای، به ایثارهای بزرگ‌تر هم نمی‌رسی. و تو همان هستی که می‌گفتی «بر آوردن ز دریا گرد، می‌دانی»!

بر می‌گردم به حال خودم. هوای دل‌ام بارانی است. سرپناهی باید. دم غروبی که از اداره می‌آمدم بیرون با خودم فکر کردم که همیشه در پناه کسی بوده‌ام. همیشه سایه‌ای بر سرم بوده است. همیشه دستی این گهواره را جنبانده است. همیشه این حمایت بوده است و من غافل. همه چیز را طبیعی دیده‌ام… پرده‌پوشی باید. ستاری باید. خاموش بودن باید. کار افتاده‌ای می‌خواهد که عبور از این دریای خروشان بتواند.

۱

سلیمان شدن از دولتِ وصال

نزدیک دو ساعت است دارم می‌نویسم. یادداشت‌های پراکنده را دارم منسجم می‌کنم. حاصل بیش از ۱۲ ساعت مصاحبه‌ی نفس‌گیر را دارم سر جمع می‌کنم. هنوز کلی کار مانده است. به اضافه‌ی یک دنیا کتاب. می‌خواهم بساطم را جمع کنم بروم. باز می‌افتم به گرداب. باز «چو تخته‌پاره بر موج» رها می‌شوم. مثل کاهی در تند باد. مثل آدمی که افتاده است توی سیل. انگار همه چیز و همه کس این وسط دارند می‌لولند. از شیطان گرفته تا رحمان. از یزید تا بایزید. ظاهراً هم با هم دعوایی ندارند این‌ها. اگر هم دارند، نشان نمی‌دهند. رو نمی‌کنند پیش من. انگار فقط من هستم که این‌جا دل‌ام آشوب است. بقیه سرشان به کار خودشان گرم است. یکی روبروی من پشت میز بغلی نشسته است که قیافه‌اش شبیه پل نیومن است. انگار پل نیومن زنده شده جلوی من نشسته. این هم از عجایب است که در این احوال، چنین شباهت‌هایی پیدا می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که آدم شیطان خودش را چطور می‌تواند مسلمان کند؟ فهمیدم. این «فضل» است که لازم است. «که یزیدی شد ز فضل‌اش بایزید». این دست خودِ آدم نیست. نمی‌شود زور بزنی که تسلیم‌اش کنی. عاشق هم اگر قرار است بشود، باز هم باید تفضلی در کار باشد. به اختیار نیست. این تسلیم کردنِ دیوان کار سختی است. یعنی آخرش می‌شوی سلیمان. ولی همین شکوهِ آصفی و اسب باد و منطق طیر هم به باد می‌رود. به باد می‌رود و تو هیچ طرفی از آن نخواهی بست. به باد می‌رود و تو می‌مانی تهی‌دست. «یعنی از دولتِ وصلِ تو سلیمانی شد»؛ حافظ البته. شاید هم ما! بروم. بروم تا همین باد را هم از ما نگرفته‌اند! با باد می‌شود هنوز هم‌سفر شد. هنوز می‌شود «بادپا» شد. بروم تا بقیه‌ی اساطیر هجوم نیاورده‌اند. الان وقت اسطوره نیست. باید درس خواند. باید نوشت. بروم. بروم تا آشوب تازه‌ای از راه نرسیده است و «آشوب قیامت» بر نخاسته است. و خلوتیان به جلوت کشیده نشده‌اند! کسی چه می‌فهمد که بر من چه می‌رود؟ آه! آه!
۵

سواری به شیطان

هلاک می‌شوم اگر این‌ را نگویم. این جمله را دوستی نازنین از آدم خاصی نقل کرد. با رعایت ناشناس بودن همه‌ی طرف‌ها و اعتنا به اصل مضمون می‌آورم: «پشت آدم می‌شکند وقتی ببیند بعد از چهل سال سجده بردن پیش حق، همه‌اش به شیطان سواری داده است!» پس و پیش ماجرا را می‌گذارم برای اهل حال و صاحبانِ حکایت. مشابه مضمون و معنا در حدیث و روایت و حکایت و شعر و داستان هست. این صورت‌بندی‌اش با توجه به داستان‌های نشسته در پشت‌اش جالب بود. تازه شد قصه برای من… این‌ها باشد تا ما هم یک وقتی از شیطان خودمان بگوییم… هر کسی برای خودش شیطانی دارد و خدایی! ای خدای من! مرا از شیطان (و شیطان‌های) من، برهان! چیزی شبیه به این چیزها! تو که می‌دانی ما کجاها زمین می‌خوریم! پس زمین‌مان نزن! زورآزمایی با ما نکن! ما هم سعی می‌کنیم با تو زورآزمایی نکنیم! ما که زمین‌خورده‌ایم از همان اول!
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد